پشت پرده ی یک جنایت

    صدای موسیقی جاز فضای خونه رو پر کرده بود ، رو صندلیای بلندی که به لبه ی اوپن میرسیدن نشسته بودیم. ششمین پیک رو ریختم و صدای جیرینگ لیوان های پر از شرابِ منو سپیده برام لذت بخش تر از صدای موسیقی بود ، فضای تاریک خونه و رقص نورهایی که حسابی رو مخم بود ولی کم کم با گرم شدن سرم بعد خوردن پیک ششم همه ی اینا برام قابل تحمل تر میشد. دخترا و پسرا دو به دو هرکدوم تو دنیای خودشون غرق شده و دست به دست هم مشغول رقصیدن بودن و تنها منو سپیده آروم و خونسرد مشغول خوردن بودیم. صدای برخورد پیکای شیشه ای با سنگ اوپن بعد بالا رفتن هر پیک برام‌ گنگ تر میشد . خیلی اهل زیاده روی نبودم ولی وقتی یار مقابلم سپیده بود هیچکدوم دوست نداشتیم کوتاه بیایم و تا آخرین قطره ی بطری پا به پای هم پیش میرفتیم . کم کم توی سرم احساس سنگینی خوشایندی میکردم و اون دنیای گنگ و درهم بعد مستی برام زیباترین لحظات عمرم بود ‌ . یه نخ سیگار رو از پاکتش بیرون کشیدم و انگشت اشارم رو با مشروب خیس کردم و کل تن سیگار و باهاش مرطوب کردم . همیشه کشیدن یه سیگار که طعم مشروب دودش رو پر کرده بود برام یه حس دیگه داشت. حواسم به حرکات ریز سپیده بود و انگار دیگه توانایی ادامه دادن رو نداشت . ولی هیچ رقمه حاضر نبود کم آوردنشو نشون بده پاکت سیگار رو جلوی صورتش گرفتم خیلی آروم‌ یه نخ بیرون کشید و وقتی فندک رو مقابلش روشن کردم بعد یه مکث سیگار رو کنج لبش گذاشت و نزدیک آتیش فندک شد توتون سیگار روشن شد و سپیده بدون توجه سیگارو از شعله جدا نمیکرد . خودمم خیلی متوجه نبودم ولی میتونستم پاتیل بودنش رو ببینم شاید اثرات مشروب توی منم رخنه کرده بود که دستمو از شاسی فندک جدا نمی کردم و وقتی سپیده آروم سرش رو عقب برد بیحال فندک از دستم روی زمین افتاد.
    سیگار رو گوشه ی لبم گذاشتم و سرم رو نزدیک سپیده بردم که با خاکستر سیگارش سیگارم رو روشن کنم یه لحظه انگار از پشت یکی هلم داد چون بی اختیار سرم رو به جلو رفت و لحظه ی آخری که نزدیک بود سرم به پیشونیش بخوره خودم رو کنترل کردم . میدونستم همه ی اینا تاثیرات مستیه ولی نمیخواستم به خودم بقبولونم که منم کم آوردم . پیک هفتم رو سر پر توی پیک ریختم و خاکستر سیگارو توی زیر سیگاری خالی کردم . سپیده سیگارش رو روی سنگ اوپن مچاله کرد. میدونستم حسابی مسته ولی نمیخواستم مانعش بشم که بیشتر نخوره چون تجربه ی این رو داشتم وقتی حسابی مست میشد یه دختر داغ و حشری بود که توی سکس کم نمیذاشت .
    وقتی چشمام قرمز میشد و پشت سنگینی پیک های مشروب دنیارو تار میدیدم . برعکس اینا تنها جایی که خوب میتونستم دید بزنم تن دختری مثل اون بود همه برجستگی های تنش ، سینه های گرد و درشتش که چاکراهشون به طرز عجیبی زیر اون سارافون که تنش داشت اغوا کننده بود. به انحنای کمر و رون های تپلش زیر این رنگ مشکی دیوانه کننده حتی به خط کُسش که این مدل نشستن رو صندلیش کاملا باعث میشد به چشم بیاد. نگاهم رو از گردنش بالاتر بردم و لبایی که با یه رژ قرمز جیغ حسابی قلوه ای و خوردنی شده بود و دماغ کوچولو و چشمای کشیدش . این دختر مظهر شهوت بود برای من. با ته مونده ی هوشیاریم کل هال پذیرایی بزرگ رو از زیر نظر گذروندم همه غرق دنیای خودشون بودن شیرین و امیر روی کاناپه ی پشت ما مشغول عشق بازی بودن و دستای امیر که برجستگی های تن شیرین رو شکار میکرد و قهقهه های بی هوای شیرین و اونطرف تر رویا و امید که دستای امید دور کمر رویا حلقه شده بود و رویا خیلی ماهرانه باسنشو به رقص واداشته بود. وقتی حسام رو دیدم عصبی مشغول پک زدن به سیگارش بود و کلافه به نظر میرسید و چندقدم دورتر ازش عسل دست به کمر و با اَبروهای درهم رفته زمین رو نگاه میکرد و حدس زدن اینکه بازم بحثشون شده برام خیلی سخت نبود. دوباره به سپیده خیره شدم چشماش خمار شده بود و رد قرمزی کاملا توی چشماش دیده میشد. به زحمت از روی صندلی بلند شدم و تِلو تِلو خوران خودم رو بهش رسوندم و بی هوا لبام رو به لباش چسبوندم با اینکه حسابی مست بود با این حرکتم‌ انگار برق گرفته بودش و چشماش داشت از حدقه در میومد یه کم‌ تقلا کرد که خودش رو ازم بکنه ولی هیچ شانسی نداشت . دستاشو به نشونه ی اعتراض بالا آورد و محکم با دستام مچ دست هاشو گرفتم و اجازه ی هر حرکتی رو ازش دریغ کردم. فقط میخواستم باهاش قاطی بشم و هیچ چیزی مانع چسبیدنمون به هم‌ نشه.
    وقتی لبامو از لباش جدا کردم‌ با حالتی که شکل التماس داشت ازم خواهش کرد که ادامه ندم و راستش ازش انتظار نداشتم پَسَم بزنه چون میدونستم وقتی مسته دست رد به سینم نمیزنه . با دلخوری ازش جدا شدم و بخاطر اینکه زمین نخورم کل وزنمو روی اوپن انداختم و سرم رو روی دستام گذاشتم که آره مثلا باهات قهرم‌ . میدونست دلخور که بشم از بچه های ۲ ساله ای که عروسکشون رو ازشون گرفتن بد عنق تر میشم. وقتی مست باشی گذر زمان رو خیلی حس نمیکنی نفهمیدم چند دقیقه تو اون حالت بودم که احساس کردم یکی با دستش داره موهامو نوازش میکنه به فکرم زد که سپیده باشه و با بی حوصلگی سرم رو بلند کردم و دیدن نگاه خمارش فرصت اَخم و تخم رو ازم گرفت ، فکر کنم کنترلی روی خودش نداشت چون کامل حجم سینه هاش که روی پشتم افتاده بود رو حس می کردم و همین کافی بود که حشریم کنه . لبخند زدمو دستش رو گرفتم و با کمک هم‌ تونستیم سرپا وایسیم عجب موقعیت خنده داری بود دونفر که به زور سر پا ایستادن به هم کمک میکردن که تپق نزنن . همونجور تلو تلو خوران طول پذیرایی رو طی کردیم و زیر چشمی حواسم‌ به بچه ها بود و هنوزم که هنوزه موقعیتشون رو حفظ کرده بودن ، کل محیط رو با نگاهم زیر و رو کردم عسل روی مبل تک نفره ولو شده بود و انگار توی خواب عمیقی بود اثری از حسام نبود و میدونستم روی تراسه و داره سیگار میکشه خودش بارها گفته بود وقتی ناراحته فقط سیگار کشیدن آرومش میکنه بیخیال این افکار شدم . راه رفتن توی اون حالت برام سخت بود . یه راهروی باریک‌رو تا نصفه قدم زدیم و به اتاقی که رو به روی سرویس بهداشتی قرار داشت رسیدیم چند قدم اونطرف تر انتهای راهرو یه اتاق دیگه بود درش باز بود شایدم‌ نیمه باز نمیدونم . بخاطر تاریکی و شدت مستی نتونستم درست ببینم خب اهمیتی هم نداشت . وقتی دیدم در اتاقی که رو به رومون قرار داشت بازه بدون معطلی سپیده رو هل دادم تو و وارد شدم و درو پشت سرم بستم. تاریکی مطلق باعث میشد حتی جلوی پامون رو هم نبینیم ، کورمال کورمال کلید برق رو با لمس در و دیوار پیدا کردم و روش ضربه زدم ، وقتی فضای اتاق رو زیر نور ملایم‌ لامپ دیدم اعصابم آروم تر شد. یه اتاق نقلی که کفش گلیم فرش بود و تابلو های طبیعت به در و دیوارش آویزون شده بود و یه عکس بزرگ از امید که با کت شلوار و کِروات به دوربین لبخند زده بود.. امید چند سالی میشد با اکیپمون بود . یه پسر سرزنده و باحال و البته از صدقه سری پدرش کمی پولدار . ویلای شخصیش حالا مکان شیطنتامون بود ، دوست دخترش رویا بود یه دختر ریزه میزه و تو دل برو که هیچ چیزی برای هم کم‌ نمیذاشتن . شاید تنها چیزی که توی اتاق توی ذوقم می زد تخت خوابی بود که باید میبود ولی نبود ، ولی خب همونم‌ غنیمتی بود.
    به سپیده نگاه کردم‌ به دیوار تکیه داده بود و داشت منو میپایید ، با قدمای لرزون به سمتش رفتم و نمیخواستم کوچکترین وقفه ای بینمون‌ بیفته ، هنوز نرسیده بهش دستامو دراز کردم و کمرش رو گرفتم.
    لبای بیقرارم رو روی لباش گذاشتم . گرمی لباش تنمو داغ میکرد . وقتی اون لبای درشت و شیرینش بین لبام بود انگار دنیارو بین لبام‌ نگه داشته بودم .
    دستمو حریصانه روی کمرش میکشیدم نفسای عمیقش بالا تنه ش رو به حرکت وا میداشت. دستامو محکم دور کمرش حلقه کردم و آروم دماغم رو روی گردنش حرکت دادم عمیق بو میکشیدم و فشار دستاش دور کمرم نشون میداد که از این یکی شدن داره لذت میبره . لبام رو به لاله ی گوشش نزدیک کردم و با زبونم لاله ی گوشش رو به بازی گرفتم ، دستامو پایین بردم و باسن نرمش رو چنگ‌ زدم . انگار داشتم توی پنبه چنگ میزدم . یه قدم‌ عقب رفتم و منتظر موندم سارافونش رو دربیاره ، آروم و با طمانینه مشغول درآوردن لباساش شد، به اندازه ی کافی فرصت داشتیم و نمیخواستم حتی یک ثانیه رو با عجله ی بی خود حروم کنم . سارافونش رو تا زیر نافش پایین آورد ، دیدن سینه های گرد و اِغوا کننده ش بدون سوتین باعث شد خون با شدت بیشتری توی رگام‌جریان پیدا کنه.
    نوک صورتی کمرنگ سینه هاش و پوست صاف شکمش میتونست هر چشمی رو قفل خودش کنه ، آروم لباسش رو پایین تر کشید و وقتی به بالای زانوش رسید و ساپورتی که کاملا به پوستش چسبیده بود و میتونستم اون شورت قرمز سکسی که روی ساپورت رد انداخته بود رو ببینم دستاشو به کمرش زد و لباسش مثله پرده ای که از روی یه شاهکار هنری پایین میاد زیر پاهاش افتاد ، کارش رو بلد بود و میدونست چجوری دیونم کنه آروم دستاشو از روی کمرش به ساپورت رسوند و با حرکات آرومی که شهوت ازش میبارید ساپورت رو پایین کشید. ساپورتی که انقدر جذبش شده بود که به زحمت پایینش کشید. دیدن این صحنه ها بیشتر از هر مشروبی مستم میکرد .
    نفهمیدم چجوری لباسام رو درآوردم و لخت شدم و به سمتش قدم زدم . دستامو روی سینه هاش کشیدم و نرمی سینه هاش انگار آدم رو به خلسه میبرد. بی هوا سرم رو روی سینه هاش چسبوندم و از رایحه ی فوق العاده ی سینه ش شامَم رو پر کردم ، انگار روی حرکاتم هیچ اختیاری نداشتم وحشیانه و مثل یه بچه ی شیرخواره سینه هاش رو میک میزدم و آه و ناله ی خفیفی که از عمق حنجره ش بیرون میزد آمپرم رو میچسبوند . تنش رو بین حصار دستام گرفتم و حریصانه مشغول خوردن لباش شدم ، کمرش رو آروم نوازش کردم و دستمو به زحمت از زیر شورتی که به کونش چسبیده بود رد کردم و کونش رو توی دستام گرفتم نرمی کونش درمقابل سفتی دستام هیچ مقاومتی نداشت گردنش رو بو کشیدم و زبونم رو از زیر گردنش پایین کشیدم و از بین سینه هاش رد کردم و روی نافش کشیدم شورتش رو پایین کشیدم و لبام رو بی اختیار روی کسش گذاشتم ، پوست سفید و کُسی که به رنگ صورتی میزد هارمونی دقیقی داشت .
    دهنم از رایحه ی شهوت برانگیز کسش پر شده بود و بی اختیار لبه های کسش رو به دندون گرفته بودم ، کسش خیس بود و ترشح کمی داشت و حتی طعم آبی که ازش سرازیر بود رو دوست داشتم دستاشو روی سرم گذاشت و محکم‌ سرم رو به کسش چسبوند حالا دیگه از خود بیخود شده بود و بلند آه و ناله میکرد. بلند شدم و دستش رو دور کیرم که مثله سنگ سفت شده بود حلقه کرد و آروم دستش رو روی کیرم حرکت داد ، گرمایی که از دستاش به کیرم منتقل میشد کل بدنم رو گرم میکرد. لبامو دوباره به لباش چسبوندم و زبونم رو داخل دهنش حرکت دادم. قاطی شدن بزاق دهنمون حس خوبی بهم میداد. دستاشو روی کمرم گذاشت و آروم پایین رفت . کلاهک کیرم رو بوسید و با این حرکت انگار جریان قوی الکتریسیته بدنم رو اسیر کرد. نفسام تند و نا منظم شده بود و از حلقه ی لباش دور کیرم سرخوش بودم . موهاش رو گرفتم و سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد ، چشمای سبزش و لبایی که حریصانه کیرم رو می بلعید بی نهایت چهره ش رو سکسی میکرد ، ماهرانه کل حجم کیرم رو توی دهنش جا داده بود و گاهی تند و گاهی آروم کیرم رو ساک میزد دستامو لا به لای موهاش بردم و محکم کیرم رو تا ته بردم توی دهنش . عوق زد ولی تحمل کرد ، کل سلولای بدنم درگیر شهوت بودن و ذره ذره ی وجودم تشنه ی سکس بود. تو اوج لذت بودم که احساس کردم محتویات معدم هرلحظه ممکنه ازدهنم بیرون بریزه ، هیچوقت سابقه نداشت بخاطر زیاده روی تو خوردن مشروب تگری بزنم ولی دقیقا تو بدترین لحظه و بدترین موقعیت داشت این حس بهم دست میداد ، سریع کیرم رو از دهن سپیده که با لذت تمام مشغول خوردنش بود بیرون کشیدم . اصلا دوست نداشتم بچه ها لخت منو ببینن سریع و دستپاچه شلوارم رو پوشیدم دیگه فرصتی برای پوشیدن پیرهنم نداشتم. سپیده که انگار بدجوری تو برجکش خورده بود مات نگاهم میکرد و سریع در اتاق رو باز کردم و شاید خوش شانسیم که باعث شد خونه مردم رو به گند نکشم سرویس بهداشتی بود که رو به روی اتاق قرار داشت . دستگیره ی در سرویس رو پایین کشیدم و سریع وارد سرویس شدم و همون لحظه بالا آوردم و سرامیکای تمیز و سفید کف سرویس رو به گند کشیدم ، انگار کل اعضام داشت از دهنم بیرون میریخت حس بد و مزخرفی داشتم چشمام از شدت فشار خیس شده بود دماغم کیپ شده بود ، آب رو باز کردم و سرم رو زیر روشویی گرفتم خنکی آب که به کلم خورد کمی تبم رو پایین آورد ، توی آینه به خودم‌ نگاه کردم ، چشمام مثل کاسه ی خون شده بود و رنگم زرد . عجیب حال بدی داشتم ، خوشبختانه هیچکدوم از بچه ها متوجه این حال نشدن . شاید انقدری که سرگرم بودن دنیای اطراف براشون پوچ و بی معنی شده بود. بیرون اومدم و چراغ راهرو رو روشن کردم خواستم وارد اتاق بشم که یه لحظه شاید کمتر از چند صدم ثانیه چشمم به اتاق انتهای راهرو افتاد . از چیزی که میدیدم انگار قلبم از حرکات ایستاد ، خشک شده بودم و دهنم از تعجب شایدم از وحشت باز موند . چشمام برای بیرون زدن از حدقه بیقراری میکرد ، سپیده متوجه حالم شد و چند بار صدام کرد صداش رو میشنیدم ولی زبونم بند اومده بود قدرت تکلمم انگار تعطیل شده بود . شاید حال پریشونم سپیده رو ترسوند . سرسری لباسش رو پوشید و به طرف چارچوب در اومد و دستش رو روی شونم گذاشت و محکم تکونم داد وقتی دید فایده ای نداره رد نگاهم رو دنبال کرد . اون موقع بود که صدای جیغ وحشتناکی که سپیده کشید منو به خودم آورد و تازه فهمیدم اطرافم چه خبره .‌سپیده بی وقفه و از ته دل جیغ میکشید داد و فریادش باعث شد بچه ها هراسون و بهت زده خودشون رو بهمون برسونن . دیدن جنازه ی حسام توی اتاق که به دیوار اتاق تکیه داده بود و اون شیشه ی شکسته ی مشروب که گردنش رو شکافته بود و خونی که تنش رو در برگرفته بود . چشماش باز بود و انگار تا لحظه ی آخر تقلا کرده بود ، وقتی به بچه ها نگاه کردم دخترا وضعیت بهتری از سپیده نداشتن ، عسل نبودش و امیر و امید انگار قفل شده بودن .‌صدای جیغای گوشخراش دخترا یه لحظم قطع نمیشد اتفاقی پشت سرم رو نگاه کردم و با دیدن هیکل عسل که قدم به قدم بهمون نزدیک تر میشد انگار قلبم رو داشت از جاش در می آورد. عسل مات و مبهوت بهمون نزدیک شد و بچه هارو از سر راه کنار زد تا ببینه چه اتفاقی افتاده و وقتی اون وضعیت رو دید چند ثانیه همه چیز ساکت شد و انگار کل دنیا درگیر سکوت بود . صدای فریاد عسل که از عمق وجودش بیرون زد باعث شد احساس کنم پرده ی گوشم پاره شده. چندثانیه بعد جسم بی جون عسل روی زمین افتاد و سپیده سراسیمه به سمتش رفت.............................


    هنوز درک شرایط برامون سخت و غیر ممکن بود ، هیچ جوره نمیتونستم این اتفاق رو هضم کنم . عسل که تازه به زور آب و تکونای شدید رویا به خودش اومده بود بی صدا اشک میریخت . هرکدوم بهت زده یه گوشه کز کرده بودیم و هیچکدوم‌ حتی جراتش رو نداشتیم نزدیک اون اتاق و جنازه ی حسام بشیم .
    کلافه سیگار رو روشن کردم و عمیق کام‌ گرفتم ، شمارَش از دستم در رفته بود که توی این یه ساعت چندمین سیگاریه که دود میکنم شاید کم‌اهمیت ترین مساله هم‌ همین بود. نگاهم به عسل افتاد که شیرین و رویا و سپیده دورش رو احاطه کرده بودن . اون و حسام بی نهایت عاشق هم بودن گاهی سر مسائل الکی بحثشون میشد ولی قهرشون به ساعتم نمیکشید که دوباره قفل هم میشدن . حسام‌ همیشه با افتخار بهش مینازید و عسلم براش کم‌ نمیذاشت شک نداشتم این اتفاق عسل رو هم‌ از پا در میاره.
    سرد و بی روح بلند شد و بی هدف محیط خونه رو قدم زد ، میتونستم حدس بزنم داره زیر لب یه چیزی زمزمه میکنه ولی نمیتونستم بفهمم . کم کم زمزمه اش بلند و بلندتر شد تا جایی که تقریبا با داد و فریاد مارو متهم به قتل حسام میکرد.
    شما کشتیدش!! شما لعنتیا عشقمو کشتید.. آخه چرا؟؟ مگه چه بدی بهتون کرده بود؟ شما حرومزاده ها حساممو کشتید.
    شاید انتظار هر رفتار دیگه ای رو از داشتم غیر از این ولی لا به لای حرفاش یه حقیقت یخ زده بود که ذهنمو آزار میداد.‌ اینکه چه اتفاقی افتاده؟ واقعا حسام خودکشی کرده یا...؟ نه اون اصلا آدمی نبود که زود نااُمید بشه حتی اگه مشکل بزرگی داشت هیچوقت به خودکشی فکر نمیکرد . ولی خب واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟
    امید که از حرفای عسل جا خورده بود با تشر رو بهش گفت : بسه دختر . معلوم هست چی داری میگی؟؟ میدونم حالت خرابه ولی باور کن حال هیچکدوم ما بهتر از تو نیست پس این بچه بازیاتو تموم کن .
    هنوز حرفش تموم نشده بود که عسل دیوانه وار به سمتش حمله ور شد و یقه ی پیرهنش رو توی مشتش گرفت و محکم تکونش داد.
    حرف نزن لعنتی . اون روز خودم دیدم با حسام حرفت شد . خودم دیدم حتی کارتون به کتک کاری کشید . خودم دیدم تهدیدش کردی ، حالا با زرنگی تمام مارو کشوندی اینجا که نقشه ی شومت رو عملی کنی.
    امید کلافه مچ دست عسل رو گرفت و با زحمت دستای عسل رو از یقه ش جدا کرد . این بار تقریبا داد زد که عسل این رفتارش رو تموم کنه .
    عسل از چی داشت حرف میزد؟ کی امید و حسام باهم درگیر شده بودن که ما خبر نداشتیم ؟ اصلا بحثشون بخاطر چی بوده؟؟
    به طرف عسل رفتم و محکم گرفتمش و ازش خواستم‌ آروم‌ باشه . هیستریک و بی هدف دست و پا میزد سرش رو به سینم چسبوندم و با گفتن " شششششش" سعی کردم آرومش کنم . دیگه جونی براش نمونده بود . با غیظ به امید نگاه کردم .
    رفتارت اصلا درست نبود امید.
    رفتار من درست نبود؟ ندیدی این دختره ی هرزه چجوری همه مارو متهم کرد؟ اصلا همین عفریته بود که با رفتارای رو مخش حسام بیچاره رو عاصی کرد .
    این بار امیر بود که به امید توپید.
    کافیه امید حرمت نگه دار . اون دختره ی هرزه رو تا دیروز زن داداش صدا میکردی.
    درحال تماشای بگو مگوی امید و امیر بودم که که با تشر رو به هردوشون‌ گفتم بس کنن . دخترا درمونده تر از اونی بودن که حرفی بزنن و هرکدوم یه گوشه بیحال افتاده بودن و عسل بیصدا رو زمین نشسته بود و اشک میریخت.
    یاد حرفش افتادم و رو به امید گفتم : تو و حسام کی باهم درگیر شدید؟ سرچی؟ چرا از ما پنهون کردی؟
    چیه نکنه میخوای به توئم جواب پس بدم؟! آره باهم درگیر شدیم ولی نه درحدی که این دختره میگه یه بگو مگوی دوستانه بود که حل شد.
    امیر که دوباره سرش داغ شده بود محکم رو بهش گفت : دوستانه؟؟ عسل میگه کارتون به کتک کاری کشیده. چه دوستانه ای دقیقا؟
    گفتم که این دختره یه زری زد. اصلا شمارو سننه؟؟ پاشید برید از خونم بیرون . خودمم یه فکری به حال اون جنازه میکنم ، اگه مشکلی پیش بیاد من بدبخت تو دردسر میفتم که تو خونه من این اتفاق افتاده شما که کَکِتونم‌ نمیگزه.
    باورم‌ نمیشد امیدی که همیشه به مهربونی و شوخ طبعی بینمون معروف بود انقدر از کوره در رفته بود تا حدی که مارو که از داداش براش عزیزتر بودیم رو از خونه ش هِری میداد. و اینکه در مورد حسام اونقدر بی تفاوت حرف میزد. همه ی این رفتارا نشون میداد عسل همچین بیراه هم نمیگه و امید یه کاسه ای زیر نیم کاسشه.
    امیر با عصبانیت امید رو از سر راهش کنار زد و به سمت در خروجی رفت به زحمت خودم رو بهش رسوندم.
    کجا میری پسر؟ دیوونه شدی؟
    مگه نمیبینی شازده بیرونمون کرد . حتما باید سنگ روی یخ بشی که باورت بشه امید امشب روانی شده؟
    میدونم ، منم از لحنش دلخورم ولی رفتن راه چاره نیست ، الان پای هممون گیره ، اینکه حسام مثل داداشمون بود درست ولی چرا درک نمیکنی الان یه جنازه روی دستمونه و فردا که پای پلیس به ماجرا باز بشه انقدر راحت حرفای راست مارو باور نمیکنن.
    با حرفام امیر آروم تر شد و همونجا کنار در به دیوار تکیه داد.
    چند لحظه ای همه ساکت بودن که صدای شیرین سکوت رو شکست.
    چه خبرتونه که به جون هم افتادید؟ اون جنازه ای که اون گوشه افتاده یه روزی داداش صداش میکردید و رو سرش قسم میخوردید. حالا چرا هیچکدوم نمیخواید به روی خودتون بیارید که کی رو از دست دادیم؟
    امید پوزخندی زد و به طرف آشپز خونه رفت . هر لحظه فضا متشنج تر میشد و انگار این کلاف سر درگم هیچ سرنخی نداشت . دوباره به عسل نگاه کردم یه چیزی که کمتر بهش توجه کرده بودم این بود که تو تمام این مدت دستاش رو مشت کرده بود حتی یادمه وقتی به طرفمون اومد و برای اولین بار جنازه رو دید حالش پریشون و مضطرب بود . با این افکار به خودم‌ جرات دادم و به طرف اتاقی که جنازه ی حسام توش افتاده بود رفتم بچه ها با نگاهشون دنبالم کردن و نگاه های پر از سوالشون هر لحظه غلیظ تر میشد. توی مسیر راهرو به این فکر کردم که عسل و حسام سرشب ازهم دلخور بودن . نمیدونستم سرچی ولی اون موقع گرم خوردن مشروب بودم و سپیده باعث شده بود به چیزی فکر نکنم . حالا انگار داشتم قطعات یه پازل رو کنار هم میچیدم و میتونستم معمارو حل کنم . آروم‌ و پر احتیاط بالای سر جنازه رفتم کنارش زانو زدم سعی کردم یه سرنخ پیدا کنم . دکمه های کنده شده ی پیرهنش و موی های به هم ریختش نشون میداد درگیر شده و شاید صدای جیغ و فریادهاشون تو صدای اون موسیقی لعنتی گم‌ میشده . این‌ کلا فرضیه ی خود کشی رو رد میکرد و در ثانی کدوم‌ آدم عاقلی شیشه ی مشروب رو توی گردنش فرو میبره و طبیعتا هیچ کس این روش خودکشی رو قبول نمیکرد کنجکاوانه کل بدنش رو نگاه کردم که یه لحظه چشمم به چند تار موی بلند زنونه روی شونه ش افتاد . با دستای لرزون تار های مو رو جدا کردم و با دقت نگاهشون کردم . موهایی به رنگ شرابی .. بین دخترا تنها کسی که رنگ موهاش شرابی بود کی بود؟ یه لحظه چهره ی عسل و موهای لَختش توی ذهنم مثل یه فیلم رد شد و یادمه چند روز پیش حسام رنگ موهای جدیدش رو مسخره میکرد و میگفت از رنگ شرابی متنفره. لرزش دستام به کل بدنم سرایت کرد . خواستم‌ بلند بشم .‌تونسته بودم‌ معمارو حل کنم و پشت پرده ی این جنایت رو فهمیده بودم که با دیدن تیکه ناخن شکسته ای که خیلی اتفاقی چشمم بهش افتاد باعث شد شکم به یقین تبدیل بشه . شاید شانس داشتم که یه ناخن سفید کاملا توی خون به چشم میومد . حالا میفهمیدم‌ چرا عسل دستاش رو مشت کرده بود. بلند شدم و آروم به سمت بچه ها رفتم .‌همشون با نگاه های کنجکاو و بهت زده منتظر بودن حرف بزنم.
    عسل نگران و وحشت زده نگاهم کرد و توی عمق چشماش ترس رو میشد دید.
    دستمو بالا آوردم و تارهای مو رو به بچه ها نشون دادم و مشتم رو باز کردم . ناخن رو به سمت بچه ها گرفتم.
    عسل خانوم این رنگ‌ موی شرابی اصلا بهت نمیاد.. و این تیکه ناخن شکسته ... بهتره مشتت رو باز کنی و انگشت کوچیکت رو بهمون نشون بدی‌.
    بچه ها حالا متعجب و بهت زده به عسل نگاه میکردن . عسلی که قفل شده بود و رعشه کل بدنش رو در بر گرفته بود........




    ترس داشت دیوونم میکرد روی نیمکت توی سالن آزمایشگاه نشسته بودم و از استرس ناخونام رو میجویدم . صدای قدمای منشی که انگار روی مغزم داشت راه میرفت بهم نزدیک شد و برگه ی آزمایش رو به سمتم گرفت و باشوق نگاهم کرد با هیجان و صدایی ظریف گفت:
    تبریک میگم خانومی مثبته ، داری مامان میشی!!
    کپ کرده بودم و زبونم بند اومده بود با دستای لرزون برگه رو گرفتم و بی توجه به نگاه منشی بلند شدم و چند بار تعادلم رو از دست دادم . از آزمایشگاه بیرون زدم و بالاخره چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده بود . اصلا کِی؟ شاید انقدر مست بودیم که متوجه زیاده رویمون نبودیم . موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و شماره ی حسام رو گرفتم بعد چند بوق جواب داد .‌صداش عصبانی به نظر میرسید ولی اون لحظه اصلا برام اهمیتی نداشت.
    اَلو ، عسل خوبی؟
    حسام....
    الو.. الو عسل؟ ساکتی چرا ببین اگه کاری داری بعدا زنگ بزن الان حالم خرابه سر یه مسئله الکی با امید حرفم شد پسره الدنگ منو تهدید میکنه دارم براش.
    شاید هر زمان دیگه اگر این خبر رو میشنیدم‌ تعجب میکردم چون رابطه ی اون دوتا صمیمی تر از این حرفا بود که سر هر مسئله ای باهم درگیر بشن ولی اون لحظه تنها چیزی که برام مهم نبود دعوای اونا بود.
    الو‌...‌حسام... من .. من حامله ام ..
    به وضوح صداش تغییر کرد و میتونستم چهره ی درهمش رو از پشت تلفن حدس بزنم.
    چی؟؟؟؟ حالت خوبه دختر؟؟ الان چه وقت شوخیه؟!
    شوخی نیست حسام ، همین الان آزمایش دادم برگه هنوز توی دستمه .
    نمیفهمم چی میگی عسل ما که اصلا کاری نکردیم.
    کاری نکردیم ؟؟ لعنتی تو کل اون‌ مهمونیا تا خرخره میخوری و مست میشی معلومه حواست سرجاش نیست . معلومه که یادت نمیاد یا شایدم نمیخوای چیزی رو یادت بیاری.
    بسه عسل ، نمیفهمم از چی حرف میزنی معلوم‌نیس کار کدوم بی شرفیه نمیخواد گردن من بندازی...
    با شنیدن حرفای حسام انگار دنیا روی سرم‌ خراب شد دلم‌ میخواست هرچی بد و بیراه از دهنم در میاد نثارش کنم ولی تنها کاری که کردم قطع کردن‌ گوشی بود بی هدف توی خیابون قدم زدم و به یه پارک رسیدم روی یه نیمکت نشستم و بی توجه به اطراف از ته دل گریه کردم‌.
    خدایا.. چه خاکی به سرم بریزم ؟ جواب بابامو چی بدم ؟ بابایی که همیشه میگفت بهم ایمان داره و هیچوقت محدودم نمیکرد آزادم‌ گذاشته بود و من بی ظرفیت حالا باید اینجوری جوابش رو‌ میدادم؟ هنوز باورم‌ نمیشد حسام تو زرد از آب دراومده ...
    چند روزی توی خونه خودم رو حبس کردم‌ جواب تلفن حسام رو نمیدادم و سوال و جوابای بابامم نمیتونست ازم حرفی بکشه..
    با صدای زنگ‌ موبایل از خواب پریدم و دستی به چشمای پف کرده از گریه م کشیدم با دیدن شماره ی امید با بی میلی جواب دادم.
    الو عسل خوبی؟
    سلام امید ، بد نیستم.
    بخشید از صدات معلومه خواب بودی بد موقع مزاحم شدم . خواستم بهت بگم امشب برنامه س همه بچه ها هستن راستش چند روز پیش الکی با حسام‌حرفم شد.. حالا امشب میخوام‌ از دلش درآرم .. میدونم‌ حسامم خبرت میکنه ولی گفتم شخصا دعوتت کنم.
    وقتی از امید خداحافظی کردم مردد بودم که برم یا نه . ولی بعد کلی کلنجار باخودم تصمیم گرفتم برم . بالاخره باید با اون حسام‌ نامرد رو به رو میشدم .
    اونی که حتی خبرمم نکرد که امشب مهمونیه.. دیگه برام مهم‌ نبود مرگ یه بار شیونم یه بار ..
    از سرشب که وارد مهمونی شدم با اخم و تخم حسام و به رو شدم یه جورایی غیر علنی بی محلم میکرد. بچه ها هرکدوم تو حال خودشون بودن . آرش و سپیده رو صندلی کنار اوپن مشغول مست کردن بودن .. امید و رویا دلبرانه باهم میرقصیدن و امیر و شیرین روی کاناپه بغل هم دراز کشیده بودن صدای بلند موسیقی اعصابمو به هم میریخت . حسام که انگار فقط از روی جبر و برای رد گم کنی پیش بچه ها بهم نزدیک شده بود چند قدم ازم فاصله داشت و با سیگارش مشغول بود. تحمل اون فضا برام‌ سخت بود .. کلافه به سمت راهروی کنار پذیرایی رفتم و خودم رو به آخرین اتاق رسوندم و اشک چشمامو خیس کرد. چند دقیقا بعد صدای قدمایی که به سمت اتاق میومد متوجهم کرد . اولش فکر کردم یکی از بچه هاس ولی وقتی هیکل حسام رو توی چارچوب در دیدم با غیظ پشتمو بهش کردم آروم قدم زد و از پشت دستش رو روی شکمم کشید . هُرم نفساش که به پشت گردنم میخورد بدنمو مور مور میکرد.‌آروم دستش رو به باسنم و لباش رو به گردنم رسوند .. میدونست گردنمو که لمس کنه شل میشم . همینطورم شد خودمو از پشت توی بغلش رها کردم و مشغول خوردن لاله ی گوشم شد عمیق نفس میکشیدم .. ته دلم امیدوار شدم که حسام حداقل حاضر شده مسئولیت گندی رو که زده به گردن بگیره . وقتی بدنمو لمس میکرد باهاش همراه شدمو برگشتمو لبام رو به لباش گره زدم .. تسلیم بودم و اعتراف میکنم دلم برای طعم‌ لباش یه ذره شده بود.. سینه هام رو به سینه ی مردونش چسبوندم و آروم لباش رو به گوشم نزدیک کرد.
    عسل ، بگو که کار کی بوده؟ چی شد که بهم‌ خیانت کردی؟
    با این حرفش صورتم سرخ شد و هلش دادم و بهش توپیدم.
    خیلی بی شرفی حسام میدونی داری چی میگی؟
    آره میدونم خوبم‌ حالیمه .. من مثل اونا مست نیستم حواسم جمعه میدونم که اون زنا زاده ی توی شکمت کار من نیست.
    خفه شو عوضی .
    _ تو خفه شو هرزه ی لعنتی ! معلوم نیست وقتی ازم‌ خدافظی میکنه با کدوم الدنگی میپره حالا که گندش دراومده میخواد به اسم‌ من تمومش کنه.
    باورم‌نمیشد حسام‌ این‌حرفارو میزد . اصلا نمیخواستم‌ باهاش بحث کنم خواستم‌ از اتاق خارج بشم که جلوم رو گرفت چند بار سعی کردم از سر راهم کنارش بزنم . ولی اون قلدر بود و محکم مثله یه ستون..
    هُلم داد و با پشت به میز آرایش گوشه ی اتاق خوردم . احساس کردم پشتم شکسته درد شدیدی بدنمو در برگرفت به سمتم قدم برداشت و محکم‌ توی گوشم سیلی زد.. فقط میخواستم دست از سرم برداره ولی ول کن نبود باهم درگیر شدیم و به پیرهنش چنگ انداختم چندتا دکمه ی پیرهنش کنده شد و درد شدیدی که توی انگشت کوچیکم‌ حس کردم نشون از شکستگی ناخنم‌ میداد..
    با این کارم حرصش گرفت و موهام رو توی مشتش گرفت و با فشار چندتار موی سرم رو کند . دستاشو بی رحمانه دور گردنم حلقه کرد و هر لحظه این حلقه رو تنگ تر میکرد انگار قصدش جدی بود چشمام‌ تار شدن و حس میکردم‌ خون به مغزم نمیرسه یه لحظه چشمم به یه شیشه ی مشروب خالی روی میز آرایش خورد که برای تزئین اونجا گذاشته بودنش توی آخرین لحظه دستم بهش رسید از دستم سُر خورد و با زمین خوردنش هر تیکه ش یه جایی پخش شد و انگار با شکستن اون شیشه امید منم شکست .. نفرت توی چشمای حسام زبونه میکشید و انگار متوجه نبود منم دارم برای زنده موندن تلاش میکنم.. حالا کاملا زمینم زده بود و سنگینیش رو روم حس میکردم دستمو بی هدف روی زمین کشیدم و یه تیکه شیشه ی تیز رو با دستم‌ حس کردم با آخرین توان شیشه رو برداشتم و گردنش رو نشونه گرفتم ...
    باریکه ی خونی که از گردنش روی پیرهنش سُر خورد و با چشمایی باز روی زمین افتاد چشماش داشت از حدقه بیرون میزد داشت برای زنده موندن تقلا میکرد . بی اختیار اشکم سرازیر شد و با دستم جلوی دهنم رو گرفتم انگار میخواست حرفی بزنه ولی نتونست..
    بلند شدم و با استرس راهرو رو رد کردم خوشبختانه بچه ها هنوز تو دنیای خودشون غرق بودن و شاید تنها تغییر رو آرش داشت که سرش رو روی دستش که به اوپن تکیه داده بود گذاشته بود و سپیده دستش رو روی شونه ش گذاشته بود.. این صدای موسیقی بلند و این حالت مستی کمکم کرده بود که کسی متوجه کارم‌نشه با ترس روی مبل تک نفره ای دراز کشیدم. خسته بودم و فقط میخواستم بخوابم...


    نوشته: lovely_grl

  • 43

  • 11




  • نظرات:
    •   mehdi.98
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • من که نخوندم از بس طولانی بود


    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • بعد میگی چرا از من میترسی!! (biggrin)


    •   m.m.u.u
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک سوم . کمی طولانی بود . قلمتون خیلی خوبه ولی.


    •   Scott12
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خوابم برد وسطش. خیلی ببخشید


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،1 روز
      • 9

    • لایک 6 آوا. من طرفدار نگارش توام. (rose)


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی و عالی و عالی...
      وقتی یک داستان خوبه حرفی برای گفتن نمیمونه.
      شما فعال تر باشید ما دیگه غصه کُسشعر هایی که به اسم داستان به خوردمون میدن را نداریم.
      باشید و ما هم از داستان های شما لذت ببریم


    •   Clay0098
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • میدونم ممکنه نظر مخاطبی مثل من براتون مهم نباشه اما چون این داستان ثبت میشه دوست دارم منم نظرمو بدم تا مخاطب خاموش، جز فحاشی، تعریف های آبکی و کنایه های پایین داستان نظرات دیگه ای هم بخونه.


      نویسنده عزیز این بهترین داستان شما بود(البته تو این یک ماه و خرده ای) سعادت نداشتم قبلی هارو بخونم که اگه تگ مخصوص داشته باشید این مشکلات پیش نمیاد(اصلا قابل مقایسه با داستان قبلی شما نبود
      شما نویسنده خیلی خیلی خوبی هستید و استعداد خوبی هم دارید.امیدوارم با برطرف شدن مشکلات کوچیک(که بیشتر تو شخصیت سازی هست به نمره ۲۰ هم برسید.


      ریتم داستان رو مخصوصا از ابتدا(سیگار کشیدن و مشروب دونفره) کند انتخاب کردید و بعد از رسیدن به اوج گیری داستان و صحنه دیده شدن جنازه، اونو با ضرب آهنگ سریع تر، جلو بردید تا آشوب و سوال های پر تکرار رو به مخاطب القا کنید(درود بر شما که از این تکنیک عالی استفاده کردید،درود)
      شخصیت های صاحب هر پارت و پارتنر هاشون نسبتا خوب شکل گرفته بود(جسارتا جز امید که حداقل من نتونستم ارتباط بگیرم و برام جالب نبود ) دو شخصیت هم دست نخورده باقی موندند که بازم از هنر شماست چون نقش زیادی تو شکل گیری نقاط اوج داستان نداشتند و گزافه گویی به حساب میومد.
      فضا سازی اول داستان معرکه بود(صحنه اتاقی که سپیده توش سکس انجام میداد و توصیفات واقعا خوب بود.)
      اوج داستان و هنرنماییتون قسمت درگیری دو کاراکاتر بود که منو یاد نویسنده توانا ژانر جنایی استاد قاضی سعید و رمان شاخه گل انداخت.(واقعا درود بر شما)


      فقط ای کاش پارت اول رو ویرایش میکردید(حس میکنم اونو تو یه روز دیگه نوشتید چون ایرادات زیادی تو افعال و املا و نشانه ها داشت که خب در مقابل این حجم از نگارش عالی خیلی مشکلی نیست) و به این خاطر گفتم چون هرکسی به نویسنده فرصت نمیده و ممکنه نصفه کاره رهاش کنه


      در آخر، داستان خوب مثل این داستان باعث میشه تا آخر پلک نزنی.شما رو نمیشناسم،ازجنسیت و هویتتون مثل سایر کاربران اطلاعی ندارم ولی بهتون صادقاته خسته نباشید میگم
      لایک ۷ تقدیم قلم و پشتکارتون
      مخلصم


    •   daeitaghy
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود عالی بود زیبا بود ایول داری


    •   ashkaanm
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • جالب و خوب بود ..
      دستتون درد نکنه و خسته نباشی


    •   kavirsard
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • تو اوج لذت یهو مهتویات معدتو و مهتویات مغزت خودتو داستانتو به گند کشیدین
      اول سکستو با اب و تاب مینوشتی بعد که میخاستی بری دستشویی یهو اون جنازرو میدیدی
      که بچه ها دست به معامله نمونن که بزنن یا نزنن


    •   شواليه-ايران
    • 3 هفته
      • 1

    • اوا اون داستان ك بهت دادم نظر بدي رو هنوز اديت نكردم تو اين فاصله داستان دادي شيطون؟ قشنگ بود لايك


    •   شواليه-ايران
    • 3 هفته
      • 1

    • حالا اين همه اسم حتما بايد اسم منو بذاري رو مقتول؟ رسما كشتي منو الان؟ بابا هم كه شدم مباركه،بچم پسره يا دختر؟ اگر پسر بود اسمشو بذاريد سياوش،اگر دختر بود از مامانش بپرسيد


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 9

    • زدی تو خط اگاتا کریستی اینا (biggrin)

      داستان هاتو دوست دارم آوا جان :) باز هم بیشتر ازت بخونیم (rose)


    •   Scott12
    • 3 هفته
      • 2

    • امروز صبح که بلند شدم قبل از هرکاری داستانتون رو که از خستگی زیاد نتونستم دیشب بخونم رو خوندم.
      خوب نبود. عالی بود. تو این چند وقته داستان هایی به این خوبی نظیر داستان شما و سپیده 58 نداشتیم و با کستان بعضیا فقط اعصابمون رو خورد کردیم.
      (نویسنده به این خوبی هستی بعد سایت خالیه.خب بنویس. در ضمن قلمت مثل مورفینه برای درد اعضای سایت.)


    •   وب.گرد
    • 3 هفته
      • 3

    • لایک.


    •   m...h...a...
    • 3 هفته
      • 3

    • لاولی گرل اگه بخام صادقانه بگم با دو تا داستان قبلیت زیاد حال نکردم..ولی این یکی فوق العاده بود...دمت گرم دختر....لایک تقدیمت


    •   Shabsavar
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی و زیبا خسته نباشی .
      کلا کاراتو. دوست دارم .
      همیشه ماندگار (rose)


    •   ssonna
    • 3 هفته
      • 2

    • شما خودتون توقع ماهارو نسبت به خودتون بالا بردین بعنوان مثال من این تیکه رو هرجوری خوندم ازنظرجمله بندی درست درنیومد:« باریکه ی خونی که....ولی نتونست...»
      میدونم شاید حس خوبی نده بهتون منی که چیز زیادی از نوشتن نمیدونم بیام درمورد کارتون نظر بدم فقط میخواستم بدونید به شما واستعدادتون احترام میذارم خلاصه ببخشید خانومه (inlove)


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته
      • 3

    • قلمت خوبه آوا خانم ولی آخرش خیلی تند رفتی و یه مقدار هم یه سری چیزا را جا انداختی مثلا اگر دختری بخواد یه شیبشه شکسته رو توی گردن یه مرد فرو کنه زور زیادی باید داشته باشه و بجز اون شیشه تموم دستشو جر میده . دوم اینکه چون عسل با توجه به فضا سازی ای که کردی قطعا باید با زخم شدن احسان تمام هیکل و لباسش پر خو.ن میشد .از خصوصیات عسل هم باید بیشتر میگفتی که چطور شد مثل یک حرفه ای بدون اینکه کسی شک کنه تونست همه رو به بازی بگیره .
      حالا اگه این داستانو یه آقا نوشته بود هزار تا فحش میخورد ولی اینجا همه فقط تعریف کردن ، با اینکه قلم خوبی دارید ولی تعریف ها یه مقدار آبکیه .
      با اجازتون من دیسلایک میکنم


    •   Cukur
    • 3 هفته
      • 1

    • لایک وجودت قاتل (devil)


    •   Neshane21
    • 3 هفته
      • 1

    • جاست لاولی گرل!لایک بیست و پنجم با یه گل (rose)


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته
      • 5

    • چه شب ستاره بارونی بوده دیشب
      این نشون میگه اکبر اگه بخواد و اون دست لعنتیش رو از شورتش دربیاره میتونه کارشو خوب انجام بده
      و اما داستان؛
      به نظر من ک خواننده هستم توی این سایت نه نویسنده و نظرم از دیدگاه یه خواننده س شروع داستان یکم ضعیف بود و شاید نتونه خواننده رو مجاب به خوندن کنه و گاهاً مجبوری دو سه خط در میان بخونی تا بفهمی ادامه بدم یا نه
      ولی وقتی داستان وارد فاز هیجان انگیز شد بنظرم یکی از بهترین ها بود متوجه باشید ک داستان و نویسنده خوب زیاد داریم اینجا ولی بدون اغراق این یکی از همون خوبهاست
      تم داستان عالی
      ریتم پر کشش
      شخصیت پردازی حرفه ایی
      شوک بموقع به خواننده
      اورتیک هوس انگیز
      و پایانی ساده
      اعتراف با طعم طعم تلخ شکست و پشیمونی بدون پلیس بازی مرسوم فیلم فارسی


      میدونی چی داستانت رو فوق العاده میکرد؟؟ (پیشنهاد)
      حامله شدن دختر توی عالم مستی توسط یکی دیگه از شخصیتهای قصه میتونست موقعیت های خیلی زیادی برای قصه پردازی ایجاد کنه
      تمام این اتفاق ها برای یک تشخیص اشتباه
      یکم طولانی شد ببخشید بگذارید ب حساب هیجانم برای کامنت گذاشتن پای داستان
      موفق باشی دوست من


    •   دل_خسته
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی مثل همیشه


    •   Gayaneh
    • 3 هفته
      • 1

    • بسیار هم عالی لاولی گرل عزیز بجز عدم دقت تو بعضی جاها مثل وضعیت مو و لباس عسل که فقط از چند تار مو روی لباس احسان و ناخن عسل فهمیدن که قاتله،چنین درگیری و تا مرز خفه شدن عسل پیش رفتن ولی حتی نباید یه کبودی روی گردنش باشه و هیچ خونی روی لباسش ریخته نشده؟ولی به مشت بودن دستش کاملاً دقت شده
      اگر به جزئیات داستان بیشتر دقت بشه داستان از اینهم بهتر خواهد شد ارادت


    •   Vashkin
    • 3 هفته
      • 1

    • The best


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 1

    • عالي بود احسنت


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 3 هفته
      • 1

    • ایول فضا سازی حرف نداشت
      محشر بود


    •   Clay0098
    • 3 هفته
      • 3

    • جناب نیما عزیز
      منم به عنوان یه مخاطب ساده از نقد شما خیلی استفاده کردم
      لذت میبرم افراد با ادب و انسانی مثل شما پای داستان ها کامنت بزاره.
      افرادی مثل شما منو به یاد انجمن های سکسی و نظر کاربرانش پای داستان ها میندازه.


      وظیفه خودم بود به عنوان یه فرد که نه نویسنده هست و نه مخاطب حرف ها شما، تشکر ویژه ای بکنم
      مخلصم


    •   ramin2600
    • 3 هفته
      • 0

    • داداش من یه ترم دانشگاه رفتم فقط 3 واحد پاس کردم که یکیش تربیت بدنی بود یکیشم یه تاریخ اسلام بود دلش سوخت نمره داد. اگه اینقد میخوندم الان نیوتن برام از تو قبرش پارتی برگزار میکرد.


    •   lovely_grl
    • 3 هفته
      • 3

    • از تک تک دوستانی که زیر داستان نظرشون رو گفتن بی نهایت سپاسگذارم ، مرسی ک هستید و با نظراتتون دلگرمی میدید. همیشه گفتم و بازم‌میگم‌شماها باعث میشید ک من بهتر بنویسم .. خیلیا با من در مورد داشتن تگ اختصاصی داستانها صحبت کردن که چرا اسم من تگ نشده خب باید بگم هیچ اطلاعی از مکانیزم این کار ندارم حتما باید تعداد داستان ها به یه حدی برسه ک نویسنده تگ پیدا کنه ولی این رو صادقانه میگم تگ اختصاصی برای من اهمیتی نداره و همینکه خودم از کارم لذت میبرم و شاید نوشته هام هرچند کم و ناچیز روی مخاطب تاثیر میذاره برام کافیه به قول یه دوستیه حتی اگه یه نفر بعد خوندن داستان توی فکرش به نوشتت بپردازه کافیه و اینکه امیدوارم بازم با حمایتا و نقد های سازندتون بتونم ادامه بدم (rose)


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته
      • 0

    • Clay0098
      ممنونم از لطف شما


    •   amir35tehran
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داستان بلندی بود فرصت نشد کامل بخونم.ممنون از زحمات تایپ


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • لایک 34 لاولی خانم. نگارش که حرف نداشت انصافن. اون تیکه قاتل پیدا کردن و پیدا کردن مو و ناخن به نظرم سطحی بود .
      الان میگی اینم برا ما آدم شده و ایراد میگیره. (biggrin)


    •   Kos_Namak
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کس.شعر
      خون لباس رو کثیف میکنه
      خون آدمی جهنده است
      کس .شعر والسلام
      خداتو شکر کن فحشهای خودمو ندادم


    •   Mehranpoiut
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود.


    •   Ice_flower
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • مثل همیشه عالی.
      زبان و کلمات توان بیان و توصیف نداره...
      بلخره امشب یه داستان درست حسابی خوندم.
      مرسی!


    •   Different man
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • قشنگ بود آوا جان


      امیدوارم روز به روز بهتر شه کارات (rose)


      پ.ن: هر وقت داستان میذاری بم بگو چون دیگه داستانا رو چک نمیکنم ;)


    •   ava modiri
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • قشنگ بود اما برام عجیبه چرا هنوز مردا اینجور مواقع باور نمی کنن بچه مال خودشونه؟ عهد بوق که نیست با یه آزمایش دی ان ای معلوم میشه بچه برای کیه


    •   _Azi_
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • زیبا بود مرسی


    •   DAVOOD6545
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • شما لابد کتاب داستان های جنایی زیاد میخونی بخصوص کتاب های احمد محققی


    •   Aazss
    • 1 هفته
      • 0

    • داستان عشقی جنایی شد ک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو