پشیمونی

    با سلام خدمت دوستان عزیز هر چقدر فوش بدید حقمه ولی این داستان واقعیه و یه پشیمونی بزرگ واسه من اسمم رضاس و تو یکی از شهرهای شمالی کشور زندگی میکنم قدم 172وزنمم 65 این ماجرا واسه چند سال پیشه با رفیقام قهوه خونه نشسته بودیم که یکیشون گفت یه دختره هست کی میتونه مخشو بزنه منم گفتم بده من شمارشو و شرط بندی کردیم قرار شد بعد مخ زدن و کردن فیلمشو بگیرم نشون بدم خلاصه من رفتم تو کار مخ زدن که ایکاش هیچ وقت این کارو نمیکردم هرکاری کردم پا نداد اینبار از طریق قول ازدواج وارد شدم و یکی دو روزه راه اومد جوری شده بود که با تلفن خونشون یک ساعت باهام حرف میزد وقتی پدر م
    ادرش نبود و میرفتن واسه کشاورزی یه روز بهم گفت رضا من دختر نیستم و واسم تعریف کرد که نامزد کرده و نامزدش تو نامزدی زنش کرده و نامزدش تو تصادف با موتور فوت کرده راست میگفت نامزدشو بعد نشانی دادن شناختم بعدش گفت یه چیز دیگه سینه هام خیلی بزرگه خلاصه روز میگذشت ولی سرقرار نمیومد میگفت قرار خواستگاری بزار منم یکی از دوستامو گفتم که بیاد با پدرش پشت تلفن حرف بزنه و قرار بزاره و گذاشتن (خدا لعنتم کنه) و هانیه اومد سر قرار هانیه یه دختر تقریبا تپل و قد160 بود با سینه های درشت فکر کنم نود میشد همو دیدیم با دختر داییش اومده بود دختر داییش رفت چرخی بزنه و ما رفتیم تو یه کوچه بن بست که به حالت Lبود و ته کوچه باغ کوچیکی از درخت بود بعد کمی حرف زدن گفت رضا من برم؟ چاقو از جیبم در آوردم و گفتم اگه بری شاهرگمو میزنم و موند اینبار خودش اومد نزدیکم و دستمو گرفت و بغلش کردم و رفتیم تو کار لب چون مکان مناسب نبود کارامونو سری انجام میدادیم دکمه مانتوشو باز کردم پیراهنشو دادم بالا و سینه هاشو خوردم بعد گفتم ساک بزن فقط یه لحظه سرشو گذاشت تو دهنش گفت بدم میاد و نخورد نشستم زمین و اومد رو کیرم و بالا پایین میشد و منم فیلم میگرفتم بعد هفت هشت دقیقه دیدم آبم داره میاد و بهش گفتم سریع بلند شد و ریختم زمین خودمونو جمع و جور کردیم
    راه افتادیم سر کوچه یه هیکلیه جلومونو گرفت به هانیه گفتم تو برو و رفت چاقو رو تو آستینم قایم کردم که اگه گیر داد بزنم در برم و شماره هانیه رو خواست و گفتم من دیدم که چیکار کردید و میتونستم زنگ بزنم مامور بیاد ازش تشکر کردم که زنگ نزده و گفتم تو مرامم نیست شماره دختری رو به همه بدم و راه افتادم هانیه رو سوار ماشین کردم که بره خودمم رفتم سوار تاکسی شدم که هانیه زنگ زد گفت رضا برو تا شر نشده فکر کنم پسره بهش گیر داده بوده رفتم قهوه خونه و فیلمو نشون دادم و شرط رو بردم زنگ زدم هانیه که دیگه نمیتونم باهات باشم هانیه فقط گریه میکرد اونجا بود فهمیدم چه غلطی کردم که با آبروی یه دختر بازی کردم و تا الان پشیمونی همراه منه ازش خبر گرفتم خدارو شکر الان ازدواج کرده امیدوارم هانیه ازم بگذره و خدا توبه منو قبول کنه با تمام وجودم پشیمونم و بچگی کردم


    نوشته: رضا

  • 0

  • 10




  • نظرات:
    •   myous
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • عجب کوصی گفتی.. تو کوچه خوابیدی زمین نشست رو کیرت.. دهنتو گاییدم ک مارو خر فرض کردی


    •   هههههههههههه
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • چس ناله یه کونی که اکبرسبیل کونش گذاشته


    •   Dr.tom
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • ان شاءالله زندگی همه نامرد ها و دو رو ها و خاین ها نابود و سیاه بشه


    •   ezat33
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • بزرگان خوب گفته اند:بدرستی که جق عقل رازایل میکندکم بزن.ولی همیشه بزن


    •   عاشقجورابنازک
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • هوف نه به فردین بازیت نه. به فیلم گرفتنت،،،


    •   majidjooooon
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • همون پستونای ۹۰ هانیه تو کونت
      مرتیکه مجلوق الیه


    •   Dr_.dayan
    • 8 ماه
      • 0

    • هشتگ کص نویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو