پِلاک ۱۴

    آشفته و هراسون یه مسیر تاریک و نامعلوم رو با قدمای تند و نامنظم دنبال میکردم..هیچ تصوری از انتهای این جاده ی تاریک نداشتم .. فقط میدونستم باید فرار کنم ، فرار از چیزی که نمیتونستم‌ببینمش ، صدای قدمای محکمش هر لحظه بیشتر بهم‌نزدیک میشد.. با عجله قدم برداشتن باعث میشد گاهی پا‌هام تو هم گره بخوره و همین باعث شد زمین بخورم.. بدنم کرخت و بی حس بود و نفسام تند و عمیق ، توان ایستادن رو نداشتم صورتم رو به شنای ریز و درشت و بی جون جاده بود هرم‌ و شدت نفسام ریزترین سنگارو جا به جا میکرد..
    سختی و زمختی یه دست مردونه رو رو شونم‌احساس کردم ک تقلا میکرد منو به طرف خودش برگردونه.. هیچ روزنه ی امیدی نبود..


    .......
    آوا دخترم؟ بیدار شو مگه کلاس نداشتی؟
    خیلی سریع تر از چیزی که مادرم‌ فکر میکرد از خواب پریدم درحالی که دستشو رو شونم گذاشته بود و منی که دِمِر خواب بودم و سعی داشت بیدار کنه..
    خیس عرق بودم و مدام‌نفس میزدم که مادرم با ترس گفت: چی شده دخترم کابوس میدیدی؟؟
    یه کم ک به خودم‌اومدم و نفسام‌ آهسته تر شد رو به مادرم گفتم : مامان لطفا دیگه هیچوقت اینجوری بیدارم نکن .. هیچوقت دستتو رو شونم‌نذار برا بیدار کردنم.. بی تفاوت ب حالت متعجب مادرم صورتشو بوسیدم که ازم دلخور نشه و پله ها رو سریع پایین اومدم.. ......


    هندزفری رو رو گوشام‌تنظیم کردم و به صندلی آخر سرویس خودم رو رسوندم.. اصلا دوست نداشتم پِچ پِچ دخترای لوس رو در مورد خوشتیپ ترین پسرای دانشگاه و لاپات هاشون بشنوم ..
    کلاس صبح با آقای خسروی یه مرد تقریبا ۴۵ ساله با موهای جو گندمی که میشد چندین تار سفید رو توشون دید .. با اون کت شلوار کرم و اتو کشیده و عینک فوتو رو صورتش و اون قد متوسطش برام‌همیشه جذاب بود..
    با صدای جذاب و بمش وقتی پایان کلاس رو اعلام کرد .. همه جزوه هامونو مرتب کردیم و وارد راهرو شدیم....
    بی حوصله به محوطه ی دانشگاه رفتم و زیر آلاچیق نشستم و مشغول چک‌کردن اینستام بودم ک نسترن خلوتمو به هم زد ،نسترن یه دختر ریزه میزه و کک مَکی و شاید زبون بازترین دختر ترم یکی دانشگاه بدون تعارف رو صندلی جلوییم نشست و مشغول فک زدنای بیخودش شد و گاهی با بی میلی با تکون دادن سرم حرفاشو تایید میکردم باید اعتراف کنم‌اصلا نمیدونستم در مورد چی حرف میزنه که یهو اسم‌ سیروان از دهنش پرید..
    با شنیدن این اسم شاخکام‌تیز شد و پرسیدم : سیروان؟؟ همین پسره ترم بالایی؟؟
    نسترن تایید کرد و و ادامه داد که آره یه چند وقتی هست که کلاسارو تق و لق میاد و رو فرم نیست ...
    از فضولی بیش از حد این بشر متعجب بودم که چطور میدونه دانشجویی که ۵ترم بالاتر از خودشه کلاساش رو نمیره و اوضاع مناسبی نداره..
    سعی کردم‌خودم رو بی تفاوت نشون بدم و با یه سردی ظاهری پرسیدم : خب ک چی؟ اینا به ما چ ربطی داره دختر ؟ بچسب به درس و مشقت که نسترن با دلخوری پا شد و رفت..
    بعد رفتنش مدام فکرم در گیر سیروان بود با اینکه زیاد نمیشناختمش ولی از قد بلند و موهای بور و چشمای سبز رنگش با اون حالت چهرش و اندام لاغرش میشد حدس زد خیلی از دخترای دانشگاه دنبالشن ..از اخلاقش چیز زیادی نمیدونستم فقط از نسترن شنیده بودم آدم غد و تو کون نروعیه...
    .......
    ساعت ۱ نصف شب رو تخت دراز کشیده داشتم تو اینستا چرخ میزدم که یه پیام از یه شماره ی ناشناس رو صفحه گوشیم بالا اومد بازش کردم..
    - سلام خانوم محتشم بیدارید؟
    هرچی به ذهنم فشار آوردم نتونستم حدس بزنم کیه بنابراین جواب دادم : سلام ، شمارو میشناسم؟
    خیلی سریع جواب اومد : آقایی هستم‌خانوم از دانشجوهای هم رشته تون..
    داشتم‌ذهنمو به کار میگرفتم که آقایی کدوم یکی از همکلاسیام بود که دوباره پیامک اومد : ببخشید اسم کوچیکم رو نگفتم سیروان هستم سیروان آقایی هم رشتتون و چندترم بالاتر از شما..
    چشام از حدقه داشت در میومد .. چندتا سوال که بدجور درگیرم‌کرد این بود که این با من چیکار داره و شمارمو چجوری گیر آورده؟؟
    مطمئنا دخترای دیگه بهتر میتونستن ازش دلبری کنن .. من خیلی اجتماعی نبودم بیشتر اوقات تنها رفت و آمد میکردم .. ولی از لحاظ ظاهری ممکن بود ک اون بهم‌جذب شده باشه .. قد نسبتا بلندی داشتم و شنا به صورت حرفه ای کار میکردم اندام‌متناسب و چهره ی جذابی داشتم موهای بلند و خرماییم و پوست روشنم میتونست برا هرپسری جذاب باشه..
    تو این افکار مسخره بودم که دوباره پیامک اومد : ببخشید خانوم‌محتشم من قصد ندارم‌مزاحمتون شم .. اگه ناراحت شدید دیگه پیامی از طرف من براتون نمیاد..
    بالاخره جواب دادم که : خواهش میکنم‌ آقای آقایی میتونم بپرسم کی شماره منو به شما داده؟؟
    جوابی نیومد و کم کم خواب پلکامو نوازش کرد...
    ...


    تو سرویس عصبانی بودم از دست نسترن این دختره ی بی فکر با چه رویی شماره ی منو به سیروان داده بود اصلا چرا من؟؟
    دوباره برا اطمینان پیامک سیروان رو چک کردم ساعت دریافت ۳:۳۰ دقیقه ی صبح یه پیامک چند کلمه ای با مضمون : خانوم محمدی ،
    نسترن محمدی ..
    تو دانشگاه مدام‌دنبال نسترن بودم که ازش بپرسم چرا شماره ی منو به سیروان داده که با صدای مردونه از پشت سر سرجام‌میخکوب شدم ..
    خانوم‌محتشم‌یه لحظه..
    وقتی چهره ی جذاب سیروان رو دیدم انگار پاهام به زمین شناژ شده بود با تته پته گفتم: بله ، امری داشتین؟
    - میتونم شمارو به ی قهوه دعوت کنم؟
    مردد بودم ک قبول کنم یا نه.. تو موقعیتی بودم شاید آرزوی بیشتر دخترای دانشگاه بود.. ولی من تو دوراهی بودم سعی کردم خونسرد خودمو نشون بدم و پرسیدم : ب چه مناسبت؟؟
    - عرض میکنم خدمتتون...
    .....
    ۱ ساعت بعد تو کافی شاپ بودیم و جفتمون با سکوتی که بینمون حاکم بود داشتیم کلنجار میرفتیم ..با صدای گارسون به خودمون اومدیم ..
    - چی میل دارید؟؟
    سیروان ی اسپرسو سفارش داد .. هیچ ایده ای نداشتم ..خیلی اتفاقی یه شکلات داغ سفارش دادم.. و بقیش شروع حرف زدن بود..
    حرفای سیروان تو کتم نمیرفت ، نمیتونستم باور کنم بین اون همه دختر چشمش من رو گرفته .. برای عوض کردن بحث یاد حرفای نسترن افتادم و پرسیدم : مشکلی پیش اومده که ی مدت کلاس هاتونو مرتب شرکت نمیکنید؟
    میتونستم تعجب رو تو چهرش ببینم ..زود خودشو جمع و جور کرد و دلیلشو مشکل خانوادگی توضیح داد..
    از حرفاش متوجه شدم برادرش بخاطر یه درگیری و زدن یه نفر و از شانس بدش مرگ اون شخص تو زندانه و همین روزاس که اعدام شه و اینم درگیر کارای اونه .. دلم براش سوخت و حس کردم اونقدرام خوشبخت نیس...
    رابطمون هر روز جدی تر میشد..
    بعد یه مدت قرار شد برم پیشش . سیروان یه خونه مجردی داشت که فقط گاهی تعریفشو میکرد.. گاهی احساس بدجوری مچ عقل رو میخوابونه شاید اگر اون روز از عقلم استفاده میکردم دچار مشکلات بعدی نمیشدم..
    همه چیز سریع تر از یه پلک زدن اتفاق افتاد بدن برهنه ی من روی تخت خواب دو نفره ی خونه سیروان.. بدن سیروان و جنگ دستاش و سینه هام تو ذهنم داشتم به این فکر میکردم من آوا محتشم تک دختر فرهاد محتشم قاضی معروف شهر چرا باید لخت رو تخت یه پسر دیگه باشم درحالی که دستاشو رو تنم میکشه و لاله ی گوشم رو به بازی گرفته.. لبامون قفل هم بود و سریع تر از اون چیزی ک فکرشو میکردم‌لباس هام رو دریده بود.. حس عجیبی بود ترس آمیخته با شهوت.. شهوت آمیخته با جنون ..دستامو به کیرش رسوندم و مشغول مالیدنش شدم ..چشماش هیچ سراغی از سیروان مغرور کم حرف نداشت .. تو چشماش تصویر یه آهو رو دیدم که با شهوت زیاد داشت زیر تن سیروان وول میخورد.. دوباره لبامون درگیر هم شدن صدای فنرای تخت.. صدای گنجشکای بیرون.. صدای نفسای منو سیروان ی سمفونی عجیب رو تو اون اتاق طنین انداخته بود..
    نتونستم تحمل کنم و با التماس به سیروان گفتم که تموم کیرشو هل بده سمتم ..خودم ازش خواستم دختر معصوم زیرشو زن کنه ..اونم بدش نمیومد.. پاهامو باز کردم و با انگشتاش لبه های کوسمو باز کرد با زبون به جون کوسم افتاد ..تند و چالاک خیسی کوسمو با آب دهنش قاطی کرد .. حس میکردم کاملا آماده شدم ..با دستاش سینه هامو چنگ میزد.. سر کیرشو که گذاشت دم کوسم بدنم داغ کرد یه فشار کوچیک .. آروم آهسته و ماهرانه کیرشو دم کوسم بازی میداد... با چشمای خمارم ازش خواستم کیرشو تو تنم فرو کنه و تمومش کنه این بازی رو ..حرف چشمام رو فهمید.. احساس درد و سوزش عجیبی که داشتم .. خبر از جسم سختی میداد که حالا تو کوسم عقب جلو میشد.. صدای بم و حشریش مدام ازم میخواست بگم که الان در چ حالیم؟
    بی درنگ جواب میدادم که دارم ب سیروان به عشقم کوس میدم... شهوت بینمون خیلی بلند تر از صدامون بود انقد بلند که متوجه آه و ناله هامون نبودیم .. یه مدت کم که گذشت کیرشو بیرون آورد لکه های خون دور کیرش مثل یه نقاشی هنرمندانه بود مثل یه رود که لیز میخورد و از کیرش پایین میرفت.. حس کردم با خون تخت رو ب گند کشیدم .. خجالت میکشیدم که سیروان متوجه شد و آرومم کرد .. با دستمال کاغذی کیرشو تمیز کرد و بهم گفتم دو زانو بشینم ..متوجه نمیشدم که چیکار میخواد بکنه ولی وقتی دیدم داره با کیرش ور میره و ازم خواست دهنمو باز کنم تا ته قصه رو خوندم..از این کار خوشم نمیومد ولی اون لحظه مثل شاگردی بودم که باید بین نوشتن ۱۰۰ صفحه مشق یا خوردن صدتا پس گردنی یکی رو انتخاب می کرد ، بی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم و چشامو بستم .. گرمی که رو صورتم و لبام حس کردم و لزجی آبی که از سیروان بود تنمو به لرزه انداخت.... یه بوس عاشقانه نقطه ی پایانی سکس ما بود..
    .....


    دو روزی می شد ک کلاس نداشتم و این مدت از سیروان بی خبر بودم ، شمارش خاموش بود و تو هیچ فضای مجازییم نتونستم باهاش ارتباط بگیرم ..
    نزدیکا ظهر بود که تو تلگرام برام پیام اومد با شوق بازش کردم .. درسته خود سیروان بود ، یه فیلم برام فرستاده بود منتظر شدم فیلم دانلود شه ....
    از چیزی ک میدیدم تنم به رعشه افتاد قلبم برا چند ثانیه کاملا از حرکت ایستاد.. مث یه ماشین کوکی که موقع کوک ثابته و بعدش تند حرکت میکنه بعد چند ثانیه تپش قلبم بالا رفت .. عرق سرد رو پیشونم و لرزش خفیف دستام قدرت تفکر رو ازم گرفت ، چی داشتم میدیم .. چه صحنه های آشنایی ، بدن لخت خودم و رو تخت سیروان و حرکتای سیروان .. یه لبخند هیستریک رو لبم اومد .. باورم نمیشد.. مثل یه پورن استار تو فیلم داشتم برا سیروان دلبری میکردم ، صداها تو فیلم واضح نبود.. دقت که کردم داشتم به سیروان التماس میکردم که تمام کیرشو تو کوسم فرو کنه و تمام حجمشو رو لبه های کوسم حس میکردم.. دو زانو نشستنم و بستن چشمام و ارضا شدن سیروان رو صورتم .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم که سیروان پیام داد: سلام جنده خانوم ، از فیلمم خوشت اومد؟ به نظرت میتونه اسکار بگیره؟
    دستام میلریزد و نمیتونستم کلمات رو درست پیدا کنم با چندتا غلط املایی تایپ کردم: چرا لعنتی؟ چیو میخوای ثابت کنی؟
    جواب داد: اگه احمق نبودی انقد راحت به من اعتماد نمیکردی و تو خونه ای که سانت به سانتشو دوربین کار گذاشته بودم انقد راحت خودتو وا نمیدادی..
    نذاشت جواب بدمو و ادامه داد: ببین معامله ی ساده ای میشه اگه اهل معامله باشی.. خودت ک میدونی برادرم همین روزاس که سرش بره بالا دار .. خوشبختانه احمق بودنت کارمو راحت کرد اون روز که رُل یه عاشق پیشه رو پیش نسترن بازی کردم و با چرب زبونی شمارتو ازش گرفتم تا اون شب که پیام دادم.. راستش خودمم فکر نمیکردم انقد زود بهم پا بدی.. تا اون روز و اون سکس داغ رو تختم باید اعتراف کنم بخاطر اینکه میدونستم چندتا دوربین سکسمون رو ضبط میکنن یه کم موذب بودم ولی تو انقد جنده بودی که داغم کردی و کوس داغت باعث شد دل به کار بدم، خب قسمت دوم داستان این بود که فیلم ضبط شدت رو برات بفرستم شاید بپرسی چرا؟ میدونم تو ذهنت هزارتا سوال بی جوابه .. ولی جواب همشون رو تو یک کلمه میدم ، فرهاد محتشم قاضی پرونده ی هیربده .. راستی نگفته بودم اسم داداشم هیربده؟ خب شاید چون تو نپرسیده بودی ، فکر کنم طمع سکس با من مغزتو مثل یه ساعت بدون باتری از کار انداخته بود ، با این حال زیاد دیگه حاشیه نمیرم .. جنده کوچولو یا میشینی رو مخ بابات کار میکنی که رای رو قصاص صادر نکنه یا مرحله ی سوم نقشم رو عملی میکنم که اصلا به نفعت نیست ، تو که دوست نداری نفر بعدی که این فیلم رو میبینه بابات باشه ، هرچند خودم فکر میکنم اون حاضر باشه در مقابل حفظ آبروش یه کم تو صدور رای نهایی مهربون تر باشه .....
    گیج و منگ بودم ، مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده ، مغزم از کار افتاده بود و تو دل به سادگی خودم لعنت میفرستادم ، آخه چجوری با بابام در این مورد حرف بزنم؟ ممکن نیست ، چ جوابی وقتی ازم پرسید این پرونده چه ربطی به تو داره دارم ک بدم؟
    نه اینطوری نمیشد باید با سیروان حرف میزدم رو در رو،، چند بار شمارشو گرفتم و اشغال بود ، تو تلگرام چندتا پی ام گذاشتم براش که سین نمیکرد ، احساس میکردم بدنم بی حس شده ، ترس از خانوادم و ترس از بی آبرویی چشمامو خیس کرد ، دوباره به سیروان پیام دادم و التماس کردم که جواب بده ، شاید دلش سوخت و خیلی سرد جواب داد: چته؟ فکر نکنم دیگه چیزی بینمون مونده باشه؟
    بی توجه به حرفش التماس کردم که ببینمش هرجایی که اون می خواد، نمیدونستم اصلا دیدنش چه فایده ای داشت فقط میخواستم ببینمش ، با التماسای من بالاخره راضی شد ، محل قرار: همون خونه ای ک پردتو زدم..
    اعصابم کاملا خورد بود آخه چجوری اونجا برمیگشتم ولی مگه انتخاب دیگه ای هم داشتم ؟! .. برای فردا ساعت ۲ ظهر قرار گذاشتیم و دیگه چیزی بینمون رد و بدل نشد..
    .......


    آراستگی ظاهریم کمترین اهمیت رو برام داشت ، خیلی طول نکشید آماده شدنم ساعت ۱و نیم ظهر رو نشون میداد ، به بهانه ی کلاس مامانم رو پیچوندم و شماره آژانس رو گرفتم ....
    ....
    ۲۰ دقیقه ی بعد جلوی اون خونه که حالا میتونستم بهتر ببینم که اصلا قشنگ نیست ، و هیچ‌حسی توی اون دیده نمیشه ، باز بودن در استرس شدیدی بهم وارد کرد ، مثله مسخ شده ها وارد حیاط کوچیک و سنگفرشی شدم که دفعه ی قبل احساس میکردم زیباترین جای دنیاست ، آروم و شمرده قدم میزدم و انگار ذهنم داشت خلاء رو تجربه میکرد ، هیچ فکری تو سرم نبود ، هرقدم‌که برمیداشتم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که این دیدار هیچ نتیجه ای نداره ، در پذیرایی نیمه باز رو باز کردم وارد خونه شدم سیروان پشت به من رو کاناپه ی مخملی دراز کشیده بود ، انگار تو یه خواب عمیق بود و هیچ خبری از دنیای اطرافش نداشت ، آهسته به سمتش قدم‌برداشتم ، حالا به دو قدمیش رسیده بودم که آهسته و زمزمه گونه صداش زدم ...س ی ر و ا ن..
    هیچ واکنشی نشون نداد بلند تر صداش کردم ولی خوابش سنگین تر از این حرفا بود ناچار شدم بهش دست بزنم شونش رو گرفتم و خواستم تکونش بدم که بدون اینکه نیرویی اصلا بهش وارد کنم سمتم برگشت ..
    جیغ بلندی که کشیدم بیشتر مغز خودم رو زخم کرد و اعصاب نامتعادل خودم رو شکننده تر..
    سیروان درحالی که باریکه ی خون از گوشه ی لبش سرازیر بود و قرمزی خون روپیرهن سفیدش کاملا تو ذوق میزد ، چندجای خراش رو صورتش بود و نبودن چندتا از دکمه های پیرهنش و پارگی های ریز و نامنظم رو پیرهنش خبر از درگیریش با یکی رو میداد.. ولی باکی؟؟ اونکه دشمنی نداشت؟؟ جای کبودی های زیر چشماش که حالا جز سفیدی نمیشد توشون رنگ دیگه پیدا کرد ، این وحشتناک ترین صحنه ای بود که باهاش مواجه بودم ، انگار بعد اینکه یه فیلم رو از حالت استاپ در میاری بعد یه مکس چند ثانیه ای شروع به جیغ زدن کردم،، پاهام به زمین قفل شده بود و توان حرکت نداشتم تو چندثانیه فکرای زیادی از ذهنم‌گذشت ، زنگ زدن به پلیس، اورژانس هرچیز دیگه ، انگار یه ندایی ته قلبم و عمق وجودم بهم میگفت: دیوونگی نکن دختر هراتفاقی بیفته انگشت اتهام فقط سمت توئه نه کس دیگه ،، تصمیم گرفتن تو کسری از ثانیه باعث مختل شدن حرکات بدن میشه نتونستم بشمرم‌چند بار زمین خوردم که از خونه ی سیروان بیرون زدم شاید تو این بدشانسیا تنها شانسم این بود که ظهر کسی تو محل نبود یه کم‌طول کشید که حالت عادیم رو پیدا کردم،، ..
    با استرس کلید رو انداختم وارد خونه شدم بی توجه به مادرم که مدام از حالت پریشونم میپرسید پله هارو بالا رفتم و در اتاقم رو از پشت بستم رو تختم افتادمو دستامو رو صورتم‌گرفتم و فقط اشکام بود که از چشمام میریخت کمی بعد گریه ی بی صدام بیشتر شکل هق هق به خودش گرفت و مادرم‌نگران دائما از پشت در التماس میکرد درو باز کنم براش توضیح بدم‌چم شده..
    ......
    روزا میگذشت و بی تفاوت و بی انگیزه فقط میتونستم سپریشون کنم ..
    دوباره یه میسکال رو گوشیم چیزی ک این چند روز خیلی اتفاق افتاده بود ی شماره ی ناشناس که حدس میزدم از تلفن عمومی باشه کلافه نفس عمیقی کشیدم ، به اتفاقات این مدت فکر میکردم ، درکش سخت بود که چجوری به این نقطه رسیدم ، از دنیای دخترونم خدافظی کردم و حالا با یه مغز بی قرار پر از سوال که نمیتونستم آرومش کنم ، صدای زنگ‌موبایل رشته ی فکرامو پاره کرد ، دوباره همون شماره ولی انگار این بار قرار نبود این یه میسکال باشه چند ثانیه منتطر شدم وقتی که مطمئن شدم که دیگه میسکال نیست جواب دادم.. یه صدای دو رگه پشت خط جواب داد، صدایی که تهِ ذهنم آشنا بود انگار خیلی سال ها پیش شنیده بودمش..
    - آوا محتشم ، روزگار همیشه بازی های سخت و قوانین سخت تری داره ، این بازی ها اونقدر سخت هست که یه دانشجوی سر به زیر رو به یه فاحشه و بعد به یه قاتل باالفطره تبدیل کنه ، هیچکس از جنازه ی سیروان آقایی خبر نداره ، شاید دست پاچگیت اون روز و فرارت از خونه ی سیروان باعث شد من رو که از لا به لای درختای اون محل داشتم میدیدمت نبینی ، ولی دوربین گوشی من تمام حرکاتت و فرارت رو تو خودش نگه داشته ، کافیه این فیلم روی میز کُمیسر پلیس باشه .. قابل حدسه که اونموقع حتی بابای قاضیت هم نتونه کاری کنه ، ولی یادت باشه همیشه راه نجاتی هست و یک فرصت برای جبران ، میخوام بدونی که این فرصت رو داری ساعت ۱۰شب روز دوشنبه به آدرسی که برای گوشیت پیامک میشه بیای، آوای بخت برگشته بهتره فکر احمقانه ای به سرت نزنه من منتظرت هستم . بیا بازی رو تمومش کنیم.
    داد و فریاد من و تمنام برای معرفی کردن اون شخص با بوق های ممتد و اِشغال گوشی به هم گره خورد.
    بهت زده و مستاصل رو تختم ولو شدم .. خیلی سعی کردم که سوالات ذهنمو جواب بدم خدایا این دیگه از کجا پیداش شد؟؟ .. چرا من ندیدمش ؟؟..
    با فکر به اینکه امروز یک شنبس و فقط یه روز تا قرار شوم فاصله داشتم قالب تهی کردم صدای پیامک گوشیم باعث شد یه کم شرایط رو درک کنم ...
    ........


    سخت ترین کار راضی کردن مامان و بابا بود و البته با همکاری نوشین دوست صمیمیم که به دروغ به اونا گفت آوا امشب پیش من میاد .. حتی اصرار نوشین هم برای توضیح دادن اینکه ساعت ۱۰ شب چه کاری ممکنه داشته باشم فایده ای نداشت ..
    مغزم منو از رفتن منع میکرد ولی قلبم با تمام توانش من رو به جلو هل میداد..
    آدرسی رو که دیروز برام پیامک کرده بود به راننده ی آژانس دادم.. مسیر تقریبا طولانی و پرپیچ و خم بود ، بعد از نیم ساعت راننده جلوی یه کوچه ایستاد و فهمیدم‌ انتهای مسیره...
    ساعت ده دقیقه به ده رو نشون میداد با قدمایی لرزون و پر استرس وارد کوچه شدم .. هیچ تیر برقی برای روشن کردن فضای کوچه وجود نداشت..
    یه کوچه ی نسبتا باریک ، با دیوارای کاه گلی ، میشد از همینا حدس زد که این منطقه از جاهای قدیمی شهره ، با نور موبایلم سعی کردم راهمو پیدا کنم از خونه ی مورد نظر یه پلاک تو آدرس بود "پلاک۱۴" ، رو تک تک خونه ها و پلاک ها نور موبایلم رو انداختم
    ۱۱،۱۲،۱۳ و...
    آخر کوچه یه در چوبی رنگ و رو رفته که پلاک۱۴ بالاش هک شده بود رو یه تیکه آهن زنگ زده که به سختی قابل تشخیص بود ، با کوچیکترین نیرویی که وارد کردم در با صدای رومخی باز شد ، آهسته قدمام رو تنظیم کردم و واردش شدم یه دالان تنگ و تاریک و سرد ، با نور گوشی تونستم مسیرو پیدا کنم ، شاید ده متر توی اون تونل وحشت قدم زدم که به یه حیاط خیلی بزرگ که چهار دورش و درختای بزرگ و کهنسال اَفرا بود وسطش یه حوض نسبتا کوچیک خودنمایی میکرد ، کف حیاط موزاییک کاری شده بود که انعکاس نورماه رو موزاییکا وهم این خونه ی جهنمی رو بیشتر میکرد، تو سکوت کامل قدم میزدم رو به روم یه ایوان بود که چندتا پله میخورد و با چندتا تیرچوبی که به سقفی میخورد که از چوب ساخته شده بود ، این دیگه آخر بدبختیه منه ، خدایا این خونه مال کدوم دوره ی کوفتی بوده ، تو این فکرا بودم که صدای وحشتناک و آزار دهنده ای که به نظر از توی زیر زمینی که زیر ایوون قرار داشت میومد باعث شد کل ترسم‌فوران کنه و ی جیغ بلند کشیدم .. انگار صدای خوردن چندتا ظرف فلزی به زمین بود ، ترسم باعث شد چند قدم‌عقب برم، تصمیمم رو گرفتم ، گرفتن یه تصمیم مهم تو چندثانیه مثل جا کردن کل دنیا تو یه تخم مرغ کوچیک میمونه همونقدر احمقانه و غیر ممکن، میخواستم برگردم حتی حاضر بودم اعدام‌بشم ولی یه لحظم تو این خونه نمونم ، عقب گرد کردم و آماده ی دویدن شدم که صدای پیامک گوشیم که شاید ترسناک ترین صدایی بود که اون لحظات میتونستم از گوشیم بشنوم ، باعث شد دوباره قفل شم یه پیامک با متن : کجا آوا خانوم؟ مهمونی هنوز شروع نشده، دختر خوبی باش و عاقلانه رفتار کن توی خونه منتظرتم کافیه ایوون رو بیای بالا.
    شاید مسخره به نظر بیاد ولی کمی احساس امنیت کردم حداقل اینکه من اونجا تنها نبودم حتی به قیمت اینکه یه آدم پست تواون خونه باشه ، دوباره‌ پیامک اومد: علاوه بر فیلمت موقع قتل فیلم‌فاحشگیتم از رو گوشی سیروان بدبخت برداشتم سعی نکن احمق باشی بهتره بیای داخل .
    نتونستم تحمل کنم با بیشترین توانی که از خودم داشتم داد زدم : من کسی رو نکشتم لعنتی ..
    باید انتخاب میکردم یا برای همیشه از این خونه ی لعنتی بیرون میزدم و قید آبروم رو میزدم یا رو در رو میشدم با کسی که حتی نمیدونستم کیه ، از جونم چی میخواد؟؟ ، بی شک یه روانیه مریض که میخواست ازم سو استفاده کنه .. فرصت زیادی برای تصمیم گیری نداشتم ، سعی کردم با حقیقت رو به رو شم ، به طرف ایوون قدم برداشتم و به پله ها رسیدم .. وقتی پله هارو بالا میرفتم اصلا دوست نداشتم که تموم بشن و پام آخریشون رو لمس کنه ولی زندگی هیچوقت اون چیزیو که ما دوست داریم دوست نداره، پله ی آخرم با ترس برداشتم و حالا رو ایوون بودم و رو به روم یه در چوبی ، این خونه ی لعنتی هیچ چراغی نداره چرا، کلافه و سردرگم دوباره از نور چراغ قوه ی موبایلم استفاده کردم و وارد خونه شدم .. نورو داخل خونه انداختم عجیب بود این خونه هیچ وسیله ای توش چیده نشده بود ، دیوارای پوسیده و چرک و سیاه با کف سیمانی که بیشتر ترک خورده بود سعی کردم اون روانی رو پیدا کنم ولی اثری ازش نبود..
    مغزم به زبونم دستور داد و کلمات رو بریده بریده ادا میکردم: لعنتی از جون من چی میخوای؟ من اون سیروان حرومزاده رو نکشتم ، اون‌از سادگی من سوء استفاده کرد ..اون باعث شد تو آشغال منو فاحشه و هرزه صدا کنی لعنتی خودتو نشون بده..
    سکوتی که تو این اتاق بزرگ مثل مار چمبره زده بود اعصابمو به بازی می گرفت ، چندقدم آهسته جلو رفتم و دوباره نور گوشی رو تو خونه انداختم یه پذیرایی خیلی بزرگ که حالا تونستم بهتر ببینم یه در چوبی رو گوشه سمت چپ اتاق ، یه جرقه تو ذهنم باعث شد که فکر کنم ، این روانی حتما تو اون اتاقه تپش قلبم شدید تر شد و مردد بودم که به سمت اتاق برم یا نه، چندقدم به سمت اتاق برداشتم
    که صدای بسته شدن در ورودی پذیرایی پشت سرم مثله یه گلوله به قلبم شلیک شد ، بعدش صدای قدمای محکم و شمرده ای که پشت سرم شنیدم ، حتی جرات نداشتم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم و هر قدم که برمیداشت بیشتر بهم نزدیک میشد، بدون هیچ نقشه ی قبلی و بی هدف شروع به دویدن کردم ، چند قدم که میدویدم یه دیوار رو رو به رو م میدیدم با کمک نور موبایلم مسیرمو مدام تغییر میدادم ، میتونستم از شدت و سرعت قدمای پشت سرم بفهمم که اونم داره دنبالم میکنه ، فقط جیغ میکشیدم و بی هدف تو اون پذیرایی بزرگ میدویدم ، آشفته و هراسون یه مسیر و چندتا مسیر تاریک و نامعلوم رو با قدمای تند و نامنظم دنبال میکردم .. هیچ تصوری از انتهای این دویدنای بی هدف نداشتم ، فقط میدونستم باید فرار کنم ، فرار از چیزی که شهامت دیدنش رو نداشتم ، صدای قدمای محکمش هر لحظه بیشتر بهم نزدیک میشد ، با عجله دویدن باعث میشد گاهی پاهام توهم گره بخوره و همین باعث شد زمین بخورم، بدنم کرخت و بی حس بود و نفسام تند و عمیق ، توان ایستادن رو نداشتم ، صورتم رو به سیمان گرد و خاک گرفته ی کف اتاق بود ، هُرم و شدت نفسام گرد و خاک روی سیمان رو مثل بادی که رو تن کویر میاد رو بلند کرده بود ، سختی یه دست مردونه رو رو شونم احساس کردم که تقلا میکرد من رو به سمت خودش برگردونه ، هیچ روزنه ی امیدی نبود ،، انگار لحظه ب لحظه ی این صحنه هارو قبلا دیده بودم ، انگار همون کابوس وحشتناک رنگ و بوی واقعیت گرفته بود، اون دستای مردونه لحظه ای از تقلا کردن خسته نمیشد و منم با آخرین توانم سعی می کردم نتونه منو به سمت خودش برگردونه ، دیگه قدرت تحمل رو نداشتم جیغای ممتد و کر کنندم اکوی وحشتناکی تو اون فضای خالی به وجود آورده بود ، لحظه ی آخر که موفق شد من و شکست بده ، حرکات هیستریک و لرزش دستام ، تپش قلبم و دست و پا زدنای بیخودم باعث شد نور موبایلم برا یه لحظه بیفته روی صورت اون مرد ناشناس ، برخورد نگاهمون به هم ، وقتی کسی رو بشناسی حتی بعد گذشت مدت زیادی از دیدنش بازم میتونی ریزترین جزییاتش رو به خاطر بسپری ، میتونی رنگ چشماش ، شکل موهاش ، حالت چهرش رو تو ذهنت هک کنی و همه ی اینارو وقتی دوباره به یاد بیاری که دوباره ببینیش ، برای چند ثانیه نگاهم تو نگاه اون چشمای سبز رنگ گره خورد، نور گوشی باعث شد چشماشو ببنده ، میتونستم رنگ بور موها و شکل صورتش و حتی اندام لاغرش رو بهتر ببینم ، همه ی دنیا انگار تو اون لحظه تو سکوت بود و زیر لب بریده بریده زمزمه کردم : س ی ر و ا ن.. بعدش تاریکی مطلق ، سکوت ، خلاء ..
    .......
    چشام رو به زحمت باز کردم یه جایی شبیه به اتاق بیمارستان بودم رو یه تخت اولین کسی که جلوم دیدم بابام بود ، مضطرب و نگران انگار منتظر بود به هوش بیام محو تماشای بابام بود که از کنار تخت صدای شکستن بغض زنونه ای اومد صدای مادرم رو که اشک اجازه نمیداد درست صحبت کنه میشنیدم که میگفت: خدایا شکرت بالاخره به هوش اومد شکرت خدایا...
    هنوز نتونسته بودم موقعیتم رو درک کنم سرم سنگین بود ، انگار کل سنگ وزنه های دنیارو تو سرم جا داده بودن ، با بهت بازم به بابام‌نگاه کردم ، انگار انتظارم رو فهمید و خیلی سریع شروع کرد : اونشب که گفتی میری خونه ی نوشین دلشوره ی عجیبی داشتم هنوز خیلی از رفتنت نگذشته بود که نوشین زنگ زد و با نگرانی گفت که امشب اصلا قرار نبوده پیش اون باشی ، گفت مجبورش کردی که دروغ بگه و از رو نگرانی زنگ زده ، با این خبر نوشین قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت ، خیلی سریع شماره ی آژانسی رو که باهاش رفتی گرفتم و تاکید کردم همون راننده ای و بفرستن که تورو رسونده نیم ساعت بعدش سر یه کوچه ی تاریک پیادم‌کرد یه کوچه که چندین خونه توش بود ، رو اعصابم‌مسلط نبودم و نمیدونستم تو کدوم خونه ای ، وارد کوچه که شدم یه صدای خیلی ضعیف شنیدم‌صدایی شبیه جیغ یه زن مطمئن نبودم‌خودت باشی ولی با بیشترین سرعتی که از خودم انتظار داشتم به سمت صدا دویدم رسیدم پشت یه در چوبی تنها چیزی که میدیدم اون در کهنه و یه تیکه آهن زنگ زده بالاش که عدد۱۴ روش هک بود، حالا صداها واضح تر بود و مطمئن شدم این تنها دخترمه که تو دردسر افتاده ، در باز بود و سریع دویدم‌تو و رد صدات رو گرفتم از پله های ایوون بالا اومدم رسیدم پشت یه در که قفل بود با لگد در رو شکستم و ...
    صدای پرستار اجازه نداد بابام حرفش رو ادامه بده که اونارو به بیرون دعوت کرد و گفت وقت ملاقات تمومه مریض باید استراحت کنه ..
    پدرم تو چارچوب در اتاق برگشت و نگاهم کرد نگاهی که هیچ ردی از سرزنش توش دیده نمیشد ، بهم‌گفت: سر فرصت همه چی رو باید برام‌توضیح بدی با گفتن این حرف از اتاق خارج شد ، تنها رو تخت افتاده بودم و اشک میریختم شاید اشک شوق که بالاخره راحت شدم ، یاد اونشب افتادم ، خدای من مطمئنم اون خود سیروان بود یعنی اون نمرده بود ؟ چرا این کارو با من کرد؟ چی پشت این قضایا بود ، وقتی هیچ جوابی برای سوالام پیدا نکردم‌ آروم خوابم گرفت..
    ....
    چند روز بعد پدرم با هماهنگی بازپرس پرونده فایل صوتی اعترافات سیروان رو برام آورد ،
    بی صبرانه منتظر شنیدن حرفای اون شیاد بودم..
    " هیربدی وجود نداره، راستش من اصلا برادری ندارم این فقط یه بهانه یا شایدم یه دروغ برای جذاب تر شدن بازی بود ، من و خانوم‌نسترن‌محمدی مدت کمی بود که تو دانشگاه باهم آشنا شده بودیم نسترن دختر زبون بازی بود که برخلاف ظاهر کوچیکش زبون درازی داشت ، با پیشنهاد نسترن قرار شد یه کم سر به سر آوا بذاریم اولش قرار بود یه کم سرگرم شیم ، شمارشو از نسترن گرفتم و بعدش قرار گذاشتیم ، راستش تونستم راضیش کنم که باهام به خونه خالی بیاد، در مورد اون فیلم که از سکسمون گرفتم راستش تو اون خونه هیچ دوربینی نبود ، چند ساعت قبل نسترن به خونه مجردیم رفت و تو یه جای مناسب خودش رو قایم کرد و از سکس من و آوا فیلم گرفت ، من دیگه نمیخواستم‌اون دخترو اذیت کنم که با اصرار نسترن قرار شد بیشتر طولش بدیم فیلمو براش فرستادم ، و قضیه ی هیربد خیالی رو وسط کشیدم و ازش خواستم از موقعیت پدرش سوء استفاده کنه، میدونستم اصرار میکنه حضوری همو ببینیم‌همینطورم شد ، قبل اینکه سرقرار بیاد نسترن خیلی حرفه ای گریمم کرد همه چیزو طوری جلوه دادیم که انگار من به قتل رسیدم درو باز گذاشتیم و نسترن خودشو پنهون کرد باز ، آوا که اومد داخل چند بار صدام کرد و وقتی دید جواب نمیدم لمسم کرد و دید تو چه وضعیم جیغ زد بعد چند لحظه فرار کرد چندبار تپق زد و زمین خورد انقد هول بود که حتی نتونست نسترن رو ببینه که حالا کاملا از پشت داشت از فرارش فیلم میگرفت ، اولش من خواستم به این بهانه و این صحنه سازی قتل ازش اخاذی کنیم ولی نسترن راضی نمیشد تا اینکه قرار شد من چند روز از تلفن عمومی به آوا زنگ‌بزنم ، بعد چند روز از اون زنگا بالاخره باهاش صحبت کردم یه کم صدام رو تغییر دادم که نتونه بشناسه باهاش قرار گذاشتم یه جای پرت و قدیمی خونه ی پدری نسترن اینا البته به پیشنهاد خود نسترن ، نسترن می گفت : اون خونه چندین ساله که خالی از سکنس بخاطر اختلاف پدرش و عموهاش سر تقسیم دارایی های پدربزرگش اون خونه چند ساله تو انحصار ورثه هستش و بهترین جا برای اجرا کردن‌مرحله ی بعدی نقشه، حالا منو نسترن انگار فقط دوتا روانی بودیم که از آزار دادن آوا لذت می بردیم بدون اینکه دنبال چیز خاصی باشیم ، همون شب نسترن قرار شد سرکوچه یه جا خودش رو مخفی کنه که وقتی که آوا اومد به من خبر بده و بعدش نگهبانی بده برای اطمینان که کسی اونجا نیاد . نسترن بهم‌اطمینان داده بود اون کوچه خالی از سکنس میگفت تموم خونه ها یا صاحبشون‌مرده یا صاحبشون خارج از کشوره و اونجارو ول کردن ، با این اطمینان منتظر آوا بودم که نزدیکا ی ساعت ۱۰ شب نسترن پیامک داد که آوا داره میاد ، سریع خودم رو تو زیر زمین پنهون کردم که آوا اومد تو میتونستم ترس رو تو وجودش حس کنم خواستم خودم رو نشون بدم که تو فضای تاریک زیر زمین پام به چندتا قابلمه ی مسی خورد و با صدای بدی رو زمین افتادن که همین باعث شد آوا تصمیم بگیره برگرده که بهش پیامک دادم و تهدیدش کردم که بره تو ی خونه ، وقتی وارد خونه شد منم پشت سرش رفتم و در رو قفل کردم من فقط میخواستم بترسونمش .. موفقم بودم که صدای شکسته شدن در خونه و برخورد یه جسم سخت تو سرم باعث شد دیگه نفهمم چه اتفاقی افتاده ....
    ...........


    چند روز بعد نسترن درحالی که تو خونه پنهون شده بود دستگیر شد و تو اعترافاتش دلیل این همه ظلم به من رو فقط یه حسادت زنونه عنوان کرده بود ، اونطوری که نسترن گفته : اونشب بعد اینکه من‌میرم‌ تو خونه چند دقیقه بعد همون‌آژانس یه مرد میانسال که پدرم بوده رو رو پیاده میکنه ، نسترن که همه چیز رو تموم شده میبینه ترجیح میده فرار کنه انقد با عجله و دستپاچه که حتی یادش میره سیروان رو خبر کنه....
    .......


    نفس عمیقی کشیدم و درحالی که تو بغل بابام‌بودم احساس شرمندگی آزارم میداد ، شرمنده از کاری که با سیروان کردم و آبروی بابام رو نادیده گرفته بودم .. بابام من رو بخشید شاید ته دلش کلی غصه داشته باشه بابت این‌اتفاق ولی بالاخره همه چیز تموم شده بود ، همه چیز....


    نوشته: lovely _grl

  • 91

  • 14




  • نظرات:
    •   Khale_jende
    • 2 ماه
      • 0

    • اولم.کونتون بسوزه???


    •   nastaran_ashegh
    • 2 ماه
      • 2

    • طبق معمول عالی


    •   Mehraaan@
    • 2 ماه
      • 7

    • لایک فعلا تا بعد بخونم....


    •   shahx-1
    • 2 ماه
      • 5

    • پشت چرتکه چه اثاری که به رشته تحریر نمیاد!!!! (biggrin)


    •   ashkaanm
    • 2 ماه
      • 2

    • قشنگ بود خسته نباشی


    •   وب.گرد
    • 2 ماه
      • 7

    • خوب بود. در مورد داستان نظر خاصی ندارم.
      فقط ذهنیتی که باهاش داستانتو نوشتی به دلم ننشست.
      (گاهی احساس بدجوری مچ عقل رو میخوابونه)
      ولی از احساسات واقعی دخترونه من کمتر دیدم تو نوشتت.
      انگار که از پشت نقاب عقل نوشته بودی همه رو.


    •   Different man
    • 2 ماه
      • 3

    • داستان قشنگی بود و روایت جالبی داشت


      معلومه روش کار کردی


      ایراداشو هم بعدا به خودت میگم


      لایک


    •   Sh82
    • 2 ماه
      • 1

    • اون از تاپیک جدید اینم از داستان
      نکن باما اینکارو دختر


    •   jerard96
    • 2 ماه
      • 1

    • خیلی عالی
      خیلی نرم و با حوصله داستان رو تا تهش ب خ بی پیش بردی


      فقط ی سوال


      نسترن ک با سیروان دستشون تو ی کاسه و بود و میدونست که اوا قراره بره تو اون خونه قدیمی


      پس چرا به پدر اوا گفته؟؟


    •   hirssaa1
    • 2 ماه
      • 1

    • افرین. لایک


    •   Niusha_sh
    • 2 ماه
      • 6

    • لاولی جان!!
      داستان جذاب بود ولی نواقص داشتم، به نظرم روش فکر کن و خودت یه دور از دیدگاهه خواننده بخون!!
      امیدوارم متوجه ایرادات بشی
      لایک...


    •   sepideh58
    • 2 ماه
      • 9

    • یه رفیق داشتم (خدابیامرزتش )!
      همیشه بهم میگفت :داستانی که نوشتی رو بذار یه گوشه یک هفته بعد برو سراغش با دید یه خواننده بخونش و اشکالات رو بگیر اونوقته که کارت بی نقص میشه و خودت منتقد سخت گیر خودت میشی
      برای شعر گفتن هم همینه
      هر اثری که خلق میکنیم باید بهش زمان بدیم تا عیب ها رو بشناسیم و سعی کنیم رفع کنیم ...
      داستان واقعا طولانی بود !
      داستان دو قسمتی رو توی یه قسمت جا دادن باعث طولانی شدن و عدم کشش برای خواننده میشه
      من بی اغراق نتونستم تمومش کنم ...امیدوارم شاهد داستان های بهتری ازت باشم
      موفق باشی


    •   Mr_gh99
    • 2 ماه
      • 1

    • داستان قشنگی بود ولی به نظرم میشد یکم واقعی ترش کرد که خواننده حس عمیق تر و بهتری بهش داشته باشه
      درکل خسته نباشی


    •   lezatbebarim
    • 2 ماه
      • 7

    • بدون هیچ حرف اضافه میگم حیف این همه ذوق و هنر و این همه ذهن قدرتمند و تخیلی که بدون تردید باید بگم حتی قدرتمند تر از آنچه که نشون میده هست ، اگر اینها را از جایی و یا داستانی کپی نکرده باشه میتوانم بگویم بخاطر اینکه داستان متناسب اینجا و انتشار در سایت بشود اینطور نگارش شده وگرنه چنین صاحب سبکی و آفریننده زبردستی توانایی نوشتن هر سکانس و هر قاب این داستان و با ریزه کاری ها و توصیف دقیق و درست صحنه با جزییات دقیقی که بتواند خواننده را مانند یک بیننده شاهد تمامی ماجرا با لحظه ها پیش ببره و هیچ هم داستان بحالت خسته کننده در بیاد مطالب داستان و جوری پیش ببره که همه خواننده ها با تمامی جزییات داستان بتوانند مانند یک فیلم سینمایی به وقایع با دقت نگاه کنند و فضا سازی ها و هارمونی رنگ ها و اشکال و حتی چیدمان صحنه و نکته های ریز و مهم تمامی ماجرا را بصورت نمایشی در برابر خواننده شکل بدهد . باید گفت عالی و بی نظیر بود و همین میتواند نگهدارنده من در این سایت باشد وگرنه دیگر برای ماندن علاقه ای نداشتم، پیشنهاد میکنم اینجا داخل همین سایت میتوانید یک کلاس هنر داستان نویسی و برای علاقه‌مندان راه اندازی کنید که بتواند در این سایت بار هنری سایت را سنگین تر کند و کسانی راهم که مایلید داستان نویسی کنند اینجا راهنمایی کند و ایرادات را رفع کرده و آموزش بدهد باز فقط نظر بود .من لذت بردم هر کسی و هرجا هستی برای چنین توانمندی بشما تبریک میگم و ارزوی سلامت و موفقیت و رسیدن به ارزوهایتان را دارم . لذت بردم ممنونم


    •   lezatbebarim
    • 2 ماه
      • 5

    • این نکته را هم اضافه کنم که میخواستم بگم حیف این همه توانایی و قدرت نویسندگی که بدلایل مختلفی که نمی‌دانیم خیلی از آنها را ، چنین قدرت نویسندگی رو نتوانیم در کشور بعنوان یک نویسنده خوب در جامعه داشته باشیم و آثارش را بشکل مناسب تری مطالعه کنیم و خواستم یاد آوری کنم اگر برخی اشکالاتی را هم شاهد هستیم مشخص هست عمدی از داستان و متن خارج شده تا برای منتشر در بخش داستان سایت متناسب باشه و در چهارچوب های مورد نظر این بخش بتونه قرار بگیره و احتمالا اصل این داستان دارای ریزه کاری های بیشتر و توضیحاتی بیشتر که بتونه برای خواننده قابل ترسیم در قاب ذهن تخیلی یا به بیان من که اسمش و گذاشتم بخش مترجم متن به زبان تصویری کمک کنه تا تمام داستان را گویا مشاهده می‌کنیم توی خیال خودمون شکل بدیم و جلو بریم و فقط شرایط و قوانین مانع این شده و مشخص هست نویسنده ای که چنین تبحری داره سن و سال کمی نداره و دارای قدرت شگرف و توانمند هست و نویسنده ای متبحر دست به قلم شده نه یک تازه کار مبتدی که بخواهیم ایرادات نادرست بگیریم البته موافقم که اگر ایرادی هست به نویسنده منتقل شود تا موجب رشد بهتر و آفرینش داستان های بهتر از پیش شود . ببخشید طولانی شد لذت بردم


    •   sexybala
    • 2 ماه
      • 1

    • بعد از سالها یک داستان خوب


    •   Artemisi
    • 2 ماه
      • 2

    • یه کم زیادی تخیلی بود ولی قلم خوبی داری بازم بنویس


    •   تخم هایش
    • 2 ماه
      • 1

    • روایت داستان یه شکل شیوا طور داشت نه به همون قدرت ولی خوب قابل قبول بود، بدون احتساب داستان شما مهران اولین داستانی هست که ازتون میخونم و راضی نگه داشت.

      و یه مورد دیگه این که خودتون حضور دارین زیر بخش داستانا و با فضاش آشناین بار ها شده دوستان به نویسنده هایی که به توصیف ظاهری و مبالغه در این باب ( به عبارتی گنده گوزی ) پریدن ، بنظرم این شامل خانوم ها هم میشه با توجه به شناخت قبلی ازتون میگم باطن باید زیبا باشه زیبای بیرونی ارزش چندانی نداره

      در هر صورت لایک خدمتتون بیشتر بنویسید (rose)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه
      • 2

    • خوب بود دختر


    •   mdm4039
    • 2 ماه
      • 2

    • بهترین داستانی بود ک تا حالا تو این سایت خوندم
      دمت گرم ....


    •   amir.rostami
    • 2 ماه
      • 2

    • این داستانه سکسیه یا کتاب داستان بچه هاست


    •   qasem66
    • 2 ماه
      • 2

    • دختر قاضی و شهوانی
      وای وای


    •   Master.shoja
    • 2 ماه
      • 3

    • داستان به این سبک سیاق یه مدتی میشه رنگ لعابش تو سایت از دست داده خوبه که به موضوعات جنایی سکسی بیشتر توجه بشه..

      قطعا جای کار بیشتری داشت ، میتونستین بیشتر از این ها بهش پر بال بدین طوری که انتهای داستان برای عموم قابل پذیرش تر باشه. به طور مثال یه روایت مجزا در مورد دلیل چرایی تنفر نسترن آوای داستان!


    •   Mohsenin
    • 2 ماه
      • 2

    • اگه کپی نکردی خیلی اوسکولی که اینجا داستان میزاری.
      خیلی سطح نگارش ویرایش و داستانش بالاس


    •   khorsheeed
    • 2 ماه
      • 1

    • نمی دونم چرا یاد فیلم تیکن افتادم که آخرش پدره میاد دخترشو نجات میده. ولی جدا از شوخی واقعا لذت بردم از نوع نگارش داستان، شخصیت پردازی از نقاط قوت کارتونه. آشنا کردن مخاطب با حس و حال شخصیت ها، فضا سازی طبق معمول عالی! تنها چیزی که میتونم بگم اینه که باید ادامه بدین و بیشتر و بیشتر بنویسین.


    •   m...h...a...
    • 2 ماه
      • 2

    • لاولی گرل رو عادت داشتیم توی نظرات داستان ها ببینیم نه به عنوان داستان نویس..اما در مورد داستانت بگم که داستان طولانی و قشنگی بود.نگارش عالی و تقریبا بدون غلط املایی.اسم داستان زیرکانه انتخاب شده بود و تناقض توی داستان وجود نداشت.توصیف هات از مکان ها کاملا خلاق بود و باعث شد من بهت لایک بدم..لایک ۳۳


    •   Ice_flower
    • 2 ماه
      • 1

    • بهترین داستانی بود ک طی هفته گذشته خوندم.
      مرسی از زحمات و قلم زیبات


    •   girl+angel
    • 2 ماه
      • 3

    • ایراداتی داشتی که بخاطر اینکه قلمتو دوس دارم،انشاالله بعدا بهت میگم.لایک ۳۷نصیبت عزیزم


    •   sina.ssss
    • 2 ماه
      • 1

    • لایک 38. بنویس همچنان.


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 2 ماه
      • 2

    • انقد طولانی بود که از خیر خوندنش گذشتم


    •   زبنمت
    • 2 ماه
      • 1

    • خیلی وقت بود تو این سایت داستانی به این خوبی که با مهارت نوشته شده را نخوندم. اگه کسی داستان دیگه ای از این نویسنده خونده لطفأ معرفی کنه.


    •   royaei
    • 2 ماه
      • 1

    • خوب وخیلی عالی ؛
      یه جاهایی یه جواریی خودمو جای آوا میزاشتم و از سادگی آوا لجم میگرفت ؛
      واقعا برای اینجور آدمها متاسفم که چه راحت از سادگی و معصومیت دیگران سو استفاده میکنن؛
      یه جاهایی از هیجان و شاید هم فضولی میخواستم بیام آخرش رو بخونم ببینم چی میشه ؛
      موفق باشی


    •   ناصر39
    • 2 ماه
      • 6

    • خوب بود و فوق العاده قابل احترام . ایراداتی داشت اما نه آنقدر جدی که لایک نگیره و ضمنا با سپیده موافقم که بهتر بود طی دو قسمت آپ می کردی. منتظر داستان های شما هستم


    •   badman.pir
    • 2 ماه
      • 1

    • عالی عالی مثل همیشه


    •   Тirass
    • 2 ماه
      • 1

    • تلاش ارزنده ای بود .......درود


    •   darya54
    • 2 ماه
      • 3

    • وایی چقدر هیجان داشت.خون تو رگ آدم منجمد میشد.هر دفعه آوا جیغ میزد و میگفت قلبم وایساد،قلب منم واقعا وایمیساد و احساس میکردم یه نفر پشت سرمه واقعا.
      در تصویر سازی و صحنه آرایی ژانر وحشت کارتون بی نظیر بود.عین یک فیلمنامه با جزئیات و دقیق و با حس صحیح و درست ادمای قصه بود.
      همه چیز درست سر جای خودش بود.
      دلم میخواست سیروان و نسترن و کتک بزنم.موجودات روانی بیشعور،مگه ادم برای تفریح و سرگرمی یه نفرچ تا سر حد مرگ میترسونه.
      بعدم این چه کار مرخرفیه که اینده دختر معصومو خراب کرد سیروان بیشرف ،پرده اشو زد
      حداقل مردونگی بچه ها دیدین منیره از حرصش در نورد عکسامون هیچی نگفت? عوضی،سکستو تا آخرش نمیرفتی.
      واقعا روانی بودن و سو استفاده از احساسات دیگران تا کجا!!!
      البته بگم که شاید به نظر خیلی از دوستان این قصه و تخیل باشه،اما این قسمتش کاملا واقعیته متاسفانه
      لاولی گرل نازنین خسته نباشید
      قلمتون بی نظیره عزیزم
      دیشبم یه داستان مشترک با آقا مهران ازتون خوندم که‌ اونم عالی بود
      موفق و پایدار باشین


    •   darya54
    • 2 ماه
      • 2

    • معذرت میخوام تو جاده دارم کامنت میذارم.اینقدر نتم قطع و وصل شد که کامنتم قر و قاطی اومد.ببخشید نمیشه هم حذفش کرد.
      دوباره میفرستم


      وایی چقدر هیجان داشت.خون تو رگ آدم منجمد میشد.هر دفعه آوا جیغ میزد و میگفت قلبم وایساد،قلب منم واقعا وایمیساد و احساس میکردم یه نفر پشت سرمه واقعا.
      در تصویر سازی و صحنه آرایی ژانر وحشت کارتون بی نظیر بود.عین یک فیلمنامه با جزئیات و دقیق و با حس صحیح و درست ادمای قصه بود.
      همه چیز درست سر جای خودش بود.
      دلم میخواست سیروان و نسترن رو کتک بزنم.موجودات روانی بیشعور،مگه ادم برای تفریح و سرگرمی یه نفرو تا سر حد مرگ میترسونه.
      بعدم این چه کار مرخرفیه که اینده دختر معصومو خراب کرد سیروان بیشرف ،پرده اشو زد
      حداقل مردونگی میکردی عوضی،سکستو تا آخرش نمیرفتی.
      واقعا روانی بودن و سو استفاده از احساسات دیگران تا کجا!!!
      البته بگم که شاید به نظر خیلی از دوستان این قصه و تخیل باشه،اما این قسمتش کاملا واقعیته متاسفانه
      لاولی گرل نازنین خسته نباشید
      قلمتون بی نظیره عزیزم
      دیشبم یه داستان مشترک با آقا مهران ازتون خوندم که‌ اونم عالی بود
      موفق و پایدار باشین


    •   Alfaalfa
    • 2 ماه
      • 1

    • لايك 55 كاري ندارم بهش كه واقعي يا خيالي ولي درد جامعه هست


    •   Zhazha
    • 2 ماه
      • 1

    • باشد که رستگار شوید.


    •   vitas
    • 2 ماه
      • 1

    • اوفففف خییییییییییییلیییی خوب بود
      انقدر جذاب بود ک موقع خوندن برای فهمیدن ادامش همش کلمات جا می افتادن


    •   Arezw
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • قشنگ بود ولی بیشتر شبیه یه رمان تخیلی بود (wanking)


    •   Arezw
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • قشنگ بود ولی بیشتر شبیه یه رمان تخیلی بود (wanking)


    •   Kasifkari3020
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • فقط میتونم بگم تو بدترین شرایط مجبورم کردی تا آخرشو بخونم،ممنونم...


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • ببخشید دیر خوندم!
      داستانت خیلی پرکشش و با هیجان بود. همونطور که بقیه هم گفتن باید تو دو قسمت نوشته میشد.
      نیمه اول داستان نقطه قوت داستان بود و خیلی بیشتر دوست داشتم.
      نیمه دوم و از قسمت میس کال زدن و... میتونست بهتر باشه.
      توضیحاتت یه جاهایی بیش از حد و اضافی بود مثل گفتن زیاد از فضای خونه پلاک 14.
      میدونی که خودم عاشق داستانهای پرهیجان و شوکیجاتم! (biggrin) و در مجموع خیلی حال کردم.


    •   arni67
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • رو اعصاب با اون بابات


    •   fazi20
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • به هیچ عنوان بد نبود ولی خب کامل هم نبود ی طوری بود خخ خودمم نمیدونم ی جاهایی کاملا ترس و حس آوا رو درک میکردم ی جا نه برا همین با نظر وبگرد موافقم عقل خیلی جاها جلوتر بود :) موفق باشی


    •   mistress.f
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • از یکی از نویسنده های معروف شهوانی انتظار می ره داستانش رو حرفه ای تر و واقع گرایانه تر از این بنویسه. قلمت هم ضعیف تر از مهران هست. بنظر 18 19 ساله میای و تجربه کافی داستان نویسی نداری. اگه سن ت بیشتره که دیگه هیچی. مشخصه در شروع نگارش، خودت پایانش رو نمیدونی و از اون دسته از نویسنده هایی هستی که در ابتدا طرح کلی داستان رو نمی نویسن. یعنی آماتور. پایان بندی داستانت خیلی ضعیفه و حاشیه هم زیاد میری و از اصل مطلب دور میشی. برعکس بعضی جاها رو خیلی سریع میگذری درحالی که نباید بگذری. در واقع نمیدونی رو چی تمرکز کنی رو چی نه. همین باعث میشه داستانت طولانی و خیلی جملاتش بی فایده بشه. بخاطر تلاش زیادت برای توصیف، جمله بندی هات زیادی بلند هستن. سعی کن جملاتت رو تا جای ممکن کوتاه کنی. اینطور هم توصیف زیباتری به دست میاد هم مخاطب راحتتر میتونه توصیفاتتو تصور کنه و نیازی نیست دو بار هر جمله رو بخونه تا بتونه تصور کنه. حس رو هم نمی تونی به خوبی منتقل کنی. داستانت رو بی روح دیدم. بیشتر از این میتونم نقدت کنم ولی کافیه. امیدوارم دلخور نشی. فقط انتقادها از تو نویسنده ی بهتری میسازند. هر نویسنده ای که انتقاد رو نپذیرفت، بدون آینده موند.
      بنظرم مهران باید ذوج هنری دیگه ای انتخاب کنه که حداقل تو یه ژانر با هم هماهنگ باشن و قدرت قلم و توصیفاتش هم به پای خودش برسه.
      من داستان قبلی مهران رو حتی نقد هم نکردمو گفتم ارزش نقد نداره. مال تو بدتر بود ولی بخاطر همجنس بودن باهات نقدت کردم که کمکی کنم. بخاطر اینکه دخترهای زیادی رو دیدم که تو دنیای نویسندگی بهشون بی توجهی میشه. جدی گرفته نمیشن و به اندازه ی یه پسر قدرت جمع آوری اطلاعات ندارن. وگرنه بیشتر اوقات حوصله نقد و نظر دادن ندارم. 99 درصد داستان ها هم واقعا ارزش وقت گذاشتن ندارن.
      سعی کن مطالعه ات رو بالاببری. از من هم میشنوی فعلا بیشتر از شهوانی فعالیتی نداشته باش. قدرت نویسندگی دخترها بیشتر از پسرهاست فقط باید درست راهنمایی بشن و آزادی کامل برای کسب اطلاعات و مطالعه و نوشتن داشته باشن.
      پسر دیدم که از حیث زیادی اطلاعات مثل گوگل بود ولی قدرت نوشتنش و از دست داده بود. اینم نتیجه ی زیادی غرق شدن تو اطلاعات و منتقد بودنه.
      بهر حال موفق باشی.
      دیسلایک


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • از همه ی دوستانی که لایک کردن ممنونم ، حتی از اونایی هم ک دیس دادن هم ممنونم ، ممنون که با کامنتاتون باعث دلگرمی شدین و این باعث میشه من با انگیزه ی بیشتری بنویسم ، نقدهای درست شمارو میپذریم و اون نقد هایی که بیشتر جنبه ی توهین داشت راستش برام اهمیتی نداره چون میدونم آدمایی هستن که از رو حسادت حتی به خود خداهم ایراد میگیرن من که جای خود دارم ، دوستان داستان پلاک ۱۴ تو ژانر جنایی نوشته شده و در ۲ نوبت برای آپ شدن به شهوانی فرستاده شده ، نوبت دوم که داستان رو فرستادم نسخه ی اصلاح شده و ویرایش شدش بود ، چارچوب داستان حفظ شده بود ولی یه سری ویرایش داشت که متاسفانه نسخه ی بدون ادیتش آپ شد. بازم از تک تکتون ممنونم که وقت گذاشتید ، و دیگه اینکه خیلی (rose) هستید ، منتظر یه داستان دیگه تو همین ژانر باشید


    •   Dariush_gh
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • دوستان همه گفتنی ها رو گفتن
      عالی بود! فقط باید یکم بیشتر رنگ واقعیت میگرفت هندی شد


    •   ali.gh061
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوشم نیومد ب چند دلیل.اول اینکه من نه نویسنده ام و نه میخوام داستان رو نقد کنم.فقط نظر شخصی خودم هستش یکی اینکه خیلی طولانی بود.بعد اینکه شخصیتی ک انتخاب کردی برای دخترداستان اصلا با واقعیت وواصل اینجور اشخاص همخونی نداره.یعنی اینکه دختر یک قاضی درجه یک اینجور بی دست پا و ساده نیست ک شما گفتی.بخوام نقطعه ضعف ها رو بگم خیلی طولانی میشه ولی کلا دوستنداشتم و دل رو میزنه این داستان.خیالی هم میخوای بنویسی چیزی بنویس ک لااقل بشه کمی باهاش همراه شد و از خوندنش بی حوصله و عصبی نشی.دوست عزیز کل فعل و فاعلت هیچجور قابل درک نبود.هیچجور قابل باور نبودن شخصیت های داستانت.توی واقعیت هیچ آدم عاقل و درس خونده نمیاد با همچین کیسی اینجور رفتار کنه و دختر قاضی مملکت رو اینجور بی آبرو بکنه و اینجور براش دردسر درست کنه.فکر کن دختره بخاطر عشق و دوستداشتن بیاد و بکارتش رو خودش تقدیم پسره بکنه بعد پسره بیاد و اینجور باعث آزار و اذیت اون بشه.وقتی میدونه پدرش با یک خودکار کاری میکنه ک هفت نسل بعدشم آب خوش از گلوشون پایین نره و مجازاتش کمتر از عدام نیست.تجاوز.تهمت.تهدید.ایجاد ترس و وووو کلا دبس


    •   ali.gh061
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوشم نیومد ب چند دلیل.اول اینکه من نه نویسنده ام و نه میخوام داستان رو نقد کنم.فقط نظر شخصی خودم هستش یکی اینکه خیلی طولانی بود.بعد اینکه شخصیتی ک انتخاب کردی برای دخترداستان اصلا با واقعیت وواصل اینجور اشخاص همخونی نداره.یعنی اینکه دختر یک قاضی درجه یک اینجور بی دست پا و ساده نیست ک شما گفتی.بخوام نقطعه ضعف ها رو بگم خیلی طولانی میشه ولی کلا دوستنداشتم و دل رو میزنه این داستان.خیالی هم میخوای بنویسی چیزی بنویس ک لااقل بشه کمی باهاش همراه شد و از خوندنش بی حوصله و عصبی نشی.دوست عزیز کل فعل و فاعلت هیچجور قابل درک نبود.هیچجور قابل باور نبودن شخصیت های داستانت.توی واقعیت هیچ آدم عاقل و درس خونده نمیاد با همچین کیسی اینجور رفتار کنه و دختر قاضی مملکت رو اینجور بی آبرو بکنه و اینجور براش دردسر درست کنه.فکر کن دختره بخاطر عشق و دوستداشتن بیاد و بکارتش رو خودش تقدیم پسره بکنه بعد پسره بیاد و اینجور باعث آزار و اذیت اون بشه.وقتی میدونه پدرش با یک خودکار کاری میکنه ک هفت نسل بعدشم آب خوش از گلوشون پایین نره و مجازاتش کمتر از عدام نیست.تجاوز.تهمت.تهدید.ایجاد ترس و وووو کلا دبس


    •   iman.shahvanii
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگه بابات مايه داره من حاضرم بيام بگيرمت


    •   iman.shahvanii
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگه بابات مايه داره من حاضرم بيام بگيرمت


    •   Ali_omrany
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • موضوعت مجبورم کرد تا آخر داستان طولانیت رو بخونم ولی از دست خطت خوشم نیومد، همش فعلای گذشته یه کم خسته کننده بود ولی با این حال معلوم بود که ذهنت تو داستان نویسی قویه
      جاهایی از داستانت فکر کردم دارم کتاب دراکولای برام استوکر رو میخونم.استحقاق لایک رو داری ولی انم گوشزد کنم که جاهیی رو میشد به راحتی هدس زد مثل هویت کسی که از تلفن عمومی زنگ میزد.
      دوباره بنویس دختر:)


    •   Minow
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود


    •   S500salar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالیییییییییی میشه ازش یه فیلم ساخت


    •   _Ali_ar
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو