پیرهن سبز چارخونه

    امیر میخواست با دوستای باشگاهش شام بره بیرون. دوست داشتم خوش تیپ باشه. واسه همین خودم رفتم سر کمد لباسا و کلی گشتم و پیرهن سبز چارخونش و با شلوار جین زغالی رنگش ست کردم.شلوارش اتو داشت اما پیرهنش نه. اتو رو روشن کردم و مشغول شدم.اول آستینا رو اتو کشیدم و بعد جلوی پیرهنشو. تموم که شد یه نگاه خریدارانه انداختم بهش و همونجا یهو یه چیزی ته دلم ریخت. این پیرهنه چقد برام آشناست. دست بردم زیرش و توی ته مونده ذهنم نقش یه خاطره پر رنگ شد...
    با پویا مثل همیشه زیر پل گیشا قرار داشتم. از بی ار تی که پیاده شدم دوون دوون رفتم سمت پله برقی و رسیدم روی پل. بازم چد تا جوون گیتار میزدن و من باز کیف کردم. از روی پل پایینو نگاه کردم و دیدم ماشین پویا پارکه اونجا. بازم دیر کردم.
    در ماشینو باز کردم. سلاااااااام گرم من و پویا به همدیگه مثال زدنی بود. کلی بغل و بوس پشتش و دلم تنگ شده گفتنا و ذوق های همیشگی و تکراری نشدنی.
    اون روزا توی ابرا بودم. پویا رو خیلی دوست داشتم و اون منو میپرستید. تا سر حد مرگ دوستم داشت و احساساتشو خیلی قشنگ و با شدت بروز میداد بهم. چند سال بود همو میشناختیم اما پنج ماهی بود که با هم رابطه عاشقانه برقرار کرده بودیم و شده بودیم دوست پسر دوست دختر. همه دوستامون وقتی شنیدن من و پویا با هم جفت و جور شدیم کلی ذوق کردن.حالا هم روزای اوج رابطمون و اوج زندگی عاطفی من داشت خیلی قشنگ طی میشد.
    اون روز با پویا رفتیم سمت تجریش.میخواست پیرهن و شلوار بخره.قبل عید نرفته بود خرید و توی این هوای عاشقانه ی فروردینه تهران با هم رفتیم تا خرید کنه. تا حالا با من نیومده بود خرید. چند تا پیرهن بهش پیشنهاد دادم اما نرفت بپوشه و خودش انتخاب کرد. منم گفتم زشته. خلاصه کلی گشتیم و شیطنت کردم و گفتیم و خندیدیم تا من پشت ویترین یه مغازه ای وایسادم. یه پیرهن سبز چارخونه ی خوشگل چشمک میزد. به اصرار من پویا رفت پرو کرد و خیلی ام خوشش اومد. خیلی بهش میومد. شب که منو رسوند خونه تا رسیدم بالا بهم زنگ زد و کلی قربون صدقم رفت . وقتی رفته بود خونه دوستش بهش گفته بود چه پیرهن خوشگلی و خیلی بهت میاد و اینا. بهم زنگ زد و تشکر کرد و گفت استرس داشته که سلیقم چطوره. گفتم حالا کی میپوشیش برام. گفت هر وقت تو بخوای. میدونست منظورم چیه. میدونست به هر بهانه ای راهمو کج میکنم سمت خونش تا پیشش باشم. تا صدای قلبمو به بلندترین حد ممکن بشنوم و نبض زنانگیمو به جریان بندازه. منم میدونستم از جلوش که رد میشم دیوونه میشه. زنگ میزنه خانمم ماکارونی هوس کردم میای با هم بپزیم؟ وتنها کاری که نمیکنیم ماکارونی پختنه.یا از کلاس برمیگردی به خونه من نزدیکتره بیا اینجا تا خودم برسونمت دیرت نشه و من دیرتر از همیشه میرسم خونه. میدونستیم قلبامون برای هم داره از جا کنده میشه و اشتیاقمون به سکس به خاطر دوست داشتن محض بود.واسه همین یه پیرهن نو هم میشد بهونه من واسه رفتن به خونه پویا.
    آخر هفته پنجشنبه شب خونه دوست مشترکمون که ازدواج کرده بودن دعوت بودیم به عنوان عید دیدنی. به پویا گفتم میام خونت پیرهنتو بپوشی برام. گفت بیا که چشم انتظاره تو توی تنم ببینیش. زودتر از خونه زدم بیرون و گفتم میرم کمک دوستم. ساعت ۴ در خونه پویا رو زدم. درو که باز کرد همون پیرهنه رو پوشیده بود.کلی خندیدم و گفت برا همین اومدی اینجا خب. نشستیم روی مبل کنار هم. واسم یه چایی اورد و دستشو انداخت پشت گردنم و با موهام ور رفت. خودمو چسبوندم بهش و لبامون توی هم قفل شد. لباشو میخوردم و با زبونمون بازی میکردیم. دکمه های پیرهنشو باز کردم و گذاشتم اونطرف گفتم حیفه خراب میشه و دستمو بردم روی سینش. همیشه اذیتش میکردم و نوک ممه ای که نداشتو فشار میدادم. اما الان میچسبید. اومدم روش نشستم و گردنشو خوردم که دیدم پاهامو کشوند دو طرف کمرشو بلندم کرد و گفت بریم توی تخت. منم جیغ جیغ که میندازیم زمین تا اینکه گذاشتم روی تخت و اومد روم. قلبم داشت از جا کنده میشد. پویا... چشم تو چشم روم دراز کشیده بود و چشماش خماره خمار شده بود. کیرش میخورد به بدنم. سفته سفت بود. تاپمو در اوردوگفت واااای، جووون با این سوتینت که رنگش کیرمو شق کرد. یه سوتین سرمه ای و صورتی توری تنم بود.از جلو بازش کرد و شروع کرد با ولع خوردن سینه هام.میگفت چقد قشنگن. و باز میخورد و با نوک دستس سینه مو فشار میداد. دندون میزد و نوکشو گاز میگرفت و با زبونش میمکیدشون و من نفسم بالا نمیومد. دیوونه همین کاراش بودم. بعد اروم همزمان دستشو برد توی شورتمو کس خیسمو نوازش کرد. میگفت چقد خیسه کس عشق خودم. جوووون و لاشو باز کرد و با انگشت میمالیدش و ضربه های کوچولو میزد روش. اختیار چشمام دست خودم نبود. دست میزد به کسم خمار میشدم. به قول خودش کس تپلی رو باید چلوند. همونجور که روم بود رفتم پایین و کیرشو بردم توی دهنم و با زبون براش لیس میزدم. کیرش معمولی بود اما چنان منو جر میداد که نفسم بالا نمیومد. خوب که کیرشو خوردم خودش رفت پایین و زبونشو کرد لای کسم. صدام در اومده بود و آه و اوه میکردم. با زبونش توی کسم بالا و پایین میکرد‌. لاشو باز میکرد تا چوچولم بیفته بیرون و با زبون میزد بهش و آیییییی من در میومد و جمع میشدم و میپیچسدم از لذت به خودم. یکم که برام خورد گفتم پویا، جونم، نفسم ، بیا بکنم دارم میمیرم. کیرشو گذاشت در کسم و عمدا نمیکرد توش و هی میمالید دمش. نگام میکرد میدونست الان حاضرم بکشمش تا بکنه توش و باز بازی میکرد و آه و اوهمو در میاورد یه جوووون گفت و یهو کرد توش. تمام بدنم سفت شد و بعد تلمبه زدنای پویا تو کس خیس من.. صداشو دوست داشتم .صدای آه و اوه کردنشو نفس زدنشو حتی صدای چالاپ چولوپ برخورد شکمش به زیر شکمم وقتی کیرش تو کسم بود. دستاش دو طرف بدنم بود و گهگاه نگاه خمارش نصیبم میشد.لب پایینشو گاز میگرفت و منم آه میگفتم و چوچولمو میمالیدم. سرعت تلمبه زدن کیرشو تو کسم زیاد کرد و اینقد زد که تپ تپ، کسم شروع به نبض زدن کرد و ارضا شدم و خودمو سفت گرفتم و لرزیدم.بدنم از لذت میلرزید و آب کسم راه افتاده بود. لبمو بوسید و گفت ادامه بدم؟ گفتم جون بکن آبت بیاد. شروع کرد به تلمبه زدنای محکم . عاشق این حالش بودم. صورتش درهم میشد و آه بلندی گفت و خودشو خالی کرد توی کسم. حرکتای کیرشو حس میکردم. تموم که شد ولو شد کنارم و گفت ببخشید باز باید قرص بخوری.گفتم جون دلم فدای سریه تار موی کیرت و خنده ی بیحالش در اومدافتادیم تو بغل هم و لب همو بوسیدیم. تو بغلش خوابم برد.بیدار که شدم دیدم با یه لیوان آب پرتقال جلوم نشسته و میگه پاشو اماده شو دیرمون میشه....


    به خودم که اومدم دیدم نشستم لب تخت و پیرهن سبز چارخونه امیر توی دستمه هنوز.با یه لبخند تلخ روی لبهام پا شدم آویزونش کردم و رفتم دستشویی تا خیسی و تپش توی شرتمو با یه اب سرد از بین ببرم...تا نقش خاطرات دور و قشنگمو خراب کنم از روی دیوار ذهنم.


    پ.ن. کاملا واقعی بود. نبود پویا الان دیگه تاثیری توی زندگی من نداره و با امیر واقعا خوشبختم. اما همه میدونیم که ذهنمونو نمیتونیم زنجیر کنیم که نره سمت طعم لذت بخش یه سری از خاطرات قدیمی .فقط باید زود و راحت از کنارشون بگذریم.


    نوشته: ململ

  • 29

  • 9




  • نظرات:
    •   SexxxTop
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • امیر ازت نپرسید پرده بکارتت کو؟


    •   Ali.zer00
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان خوبی بود (rose)


    •   کیر ابن آدم
    • 3 ماه،3 هفته
      • 4

    • داستان فردا شب:
      پیراهن سبز یشمی اصل ترک که برای خوار و مادر خودمم از همین می‌برم...


      قضیه چیه که همه گیر دادن پیرهن؟


    •   Pariskocholo1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • امیر سیب زمینی پور


    •   ali80xx
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • زیبا بود.من ازین عشق بازیا طولانی خیلی دوس دارم


    •   j.j.buffon
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • زیر پل گیشا گفتی یاد ایام جوانی افتادم . چه پول های مفتی که دادیم به کوس های زیر پل .


    •   Fcrerfan
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • :\ کس مشنگ چقد متن خسته کننده ای


    •   nima_rahnama
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • ارزش لایک ۶ رو داشت


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • لایک ۷؛ولی چاییو نمیخوایید بخورید چرا میریزید حیف میشه برکت خدا :(


    •   Saba_sayna
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنظرم خیلی خوب بود و اینکه واقعا وقتی زبونشون به اون نقطه میرسه نمیشه جلوی بلند شدن صدارو گرفت
      ولییی خب لایک :)


    •   darya54
    • 3 ماه،3 هفته
      • 3

    • توصبف صحنه ها و احساسات عالی و‌باور پذیر بود.باز هم بنویسید.البته درست گفتین که باید زود و راحت از کنار خاطرات گذشت،اما گاهی این خاطرات تلخ و شیرین هستن که از ما نمیگذرن متاسفانه.
      خوشیخت باشین و قلمتون هم سبز و مانا


    •   Eros
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • من دوسش داشتم


    •   a_fucking_knight
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • یکم دیگه رو نوشتنت کار بکنی عالی میشه


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود من حیث المجموع فقط دیگه این ، با ولع سینه هامو خورد ، رو ننویسید.


    •   n_f_404
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود
      حرفی غیر از این در مورد داستان نمیمونه
      ولی این خارکسده هایی که در مورد پرده و سیبزمینی و اینا صحبت میکنن،
      تخم سگای حرومزاده شما کسکشای بی پدر مادر که این چیزا براتون مهمه تن لش نجستون اینجا چیکار میکنه؟
      افکارتون برا زمان انقلابه بعد گوه خوری آزادی و جدایی دین از سیاست رو میکنید؟
      80 درصد ملت کسکشمون مث شمان
      فقط حرف و ادعا
      فقط یه مشت ملت بی خایه


    •   امیرموتوری
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • منم یبار شرتمو داشتم میشستم یاد شرت بابا بزرگم افتادم اشک تو چشام جمع شد گرمای تنشو حس کردم بعد دیدم بابام با ی لیوان اب نشسته لبه تخت داره نگام میکنه میگه پاشو جقی


      پ.ن. منم خیلی خوشبختم روزی 3 بار جق میزنم سلامتی همه جقیا مهدوی کیا علی اقا کریمی سلامتی همه بدا همه بی معرفتا


    •   هستییی
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • من همون ململ هستم اکانتم خراب بود نمیتونستم وارد بشم. ممنون اگه دوست دلشتین داستانو
      ممنون از n_f_404 بابت نظرش.
      میخوام ببینم همه شما پسرا اکبند میرین سر زندگیه جدید؟ من ازدواج کردم و شوهرم از اول میدونست چیز مزخرفی به اسم پرده ندارم. این دلیل بر بی غیرتی اون یا جنده بودن من نیست. دلیل بر احترام متقابل به همه که میدونیم ما قبل از اشنایی با هم روابطی داشتیم که کاملا معقول هست.این قضیه واقعا واقعا توی زندگیمون هیچ نقشی نداره نمیدونم چرا شماها هنوز گیر این خزعبلاتین


    •   هستییی
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • من همون ململ هستم اکانتم خراب بود نمیتونستم وارد بشم. ممنون اگه دوست دلشتین داستانو
      ممنون از n_f_404 بابت نظرش.
      میخوام ببینم همه شما پسرا اکبند میرین سر زندگیه جدید؟ من ازدواج کردم و شوهرم از اول میدونست چیز مزخرفی به اسم پرده ندارم. این دلیل بر بی غیرتی اون یا جنده بودن من نیست. دلیل بر احترام متقابل به همه که میدونیم ما قبل از اشنایی با هم روابطی داشتیم که کاملا معقول هست.این قضیه واقعا واقعا توی زندگیمون هیچ نقشی نداره نمیدونم چرا شماها هنوز گیر این خزعبلاتین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو