داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

پیشنهاد بی شرمانه به میسترس رکسانا

1399/05/19

« این داستان بخشی از یک داستان بلنده. بخشی از اون رو اینجا براتون به اشتراک میذارم. »

چیزی که میخوام بنویسم بیش از اندازه ذهنم رو به خودش مشغول کرده. چیزی بود که درست یک روز پیش و دقیقا همین ساعتِ عصر ، در زندگی من اتفاق افتاد. پیش خودم فکر میکنم شاید اگر اون نامه‌ها و ایمیل‌ها و تلفن‌هایی که به من شده بود رو زودتر جواب میدادم ، خودش رو اینطوری نشون نمیداد. ولی قبل از هرچیزی ، باید درست و حسابی توضیح بدم تا چیزی از قلم نیوفته.
بگذارید از اینجا شروع کنم :
ساختمونی که من در حال حاضر توش زندگی میکنم چیزی نزدیک به هشتاد آپارتمان داره. سه بلوک ساختمونه و نزدیک به سی‌صد نفر رو در خودش جا داده. چیز کمی نیست. ولی قسمتِ سخت ماجرا اونجاییه که من با وجود تمام شکایت‌هایی که نسبت به رفت و آمد دخترهای غریبه به آپارتمان من میشد ، تونستم هنوز پابرجا بمونم و کار کنم. بگذریم ؛ شاید اصلا نباید از اینجا شروع میکردم. موضوع ، این سی‌صد همسایه نیستن. نقطه عطف این ماجرا فقط “یک” همسایه است. یک پسر نوجوونی که سالها پیش وقتی من هنوز از شوهر اولم جدا نشده بودم و امیر ، پسرم ، کوچکتر بود و با ما زندگی میکرد ، همبازی خوبی برای امیر بود. من از این پسر چیز بیشتری نمیدونستم. جز اینکه فقط گاهی به خونه ما میومد و با امیر ، دوتایی ، پلی استیشن بازی میکردن.
سالها گذشت ، و من و شوهرم جدا شدیم. امیر رو فرستادیم امریکا و دیگه خبری از این پسرک همسایه نبود. از وقتی هم که من کار دامینیشن رو با دخترها شروع کردم و رفت و آمد برده ها به خونه ام شروع شد ، دیگه کمتر توی راهرو ساختمون میدیدمش. و البته ، هیچوقت هم فکر نمیکردم که همین پسر نوجوونِ از همه‌جا بی‌خبر ، روزی بخواد اینطوری ، موضوع نوشته‌های من بشه.
“خانم دکتر رضیان ،
من و شما می‌باید که حتما یک ملاقاتی داشته باشیم. خواهش می‌کنم زمانی مقرر فرمایید تا بنده خدمت برسم.
امضا : اردلان”
“خانم دکتر رضیان ،
استدعا میکنم زمانی را مقرّر بفرمایید تا بنده به خدمت شما برسم. کاری هست که حضور شما بی‌اندازه حیاتی‌ست.
امضا : اردلان”
اینها فقط دو نمونه از سی‌ودو نامه‌ای هستن که برام نوشته. غیر از اونها ، چیزی حدود صدتا ایمیل فرستاده و همه با یک مضمون. من امّا هیچ نمیدونم این اردلان کی هست؟ چی میخواد؟ چرا فقط اسمشو مینویسه و نه آدرسی میده و نه حرفی میزنه؟ فقط اردلان؟ توی یه کاغذ دیگه هم که همراه نامه میفرسته ، یک شماره گوشیه. همین.
این نامه‌بازی‌های یک طرفه چیزی حدود دو ماه طول کشید و من بالاخره به یکی از اونها پاسخی نوشتم و به آدرس ایمیلی که نامه‌ها ازش میومد فرستادم. بله ، اردلان مرادی ، پسر دکتر مرادی همسایه طبقه پایین بود ، که سالها پیش با امیر بازی میکرد. سعی کردم با مهربونی بهش بگم که گرفتارم و بذاره برای بعد ، امّا یادم افتاد این آدم بی‌اندازه سمج و گیره. از طرفی نگاه کردم دیدم روز شنبه عصر ، به هیشکی نوبت ندادم. دعوتش کردم بیاد:
" اردلان عزیز ،
شنبه میتونی یه سر بیای پیش من؟ خوشحال میشم ببینم این کاری که میگی چی هست و همچنین دوس دارم بیای و بعد این همه سالها ، مهمون خونه ما باشی.
امضا – دکتر ر. رضیان"


شنبه ، 30 خرداد ، ساعت 17:30
درست راس ساعتی که قرار داشتیم ، زنگ در نواخته شد. باید این همه سال ازش دور بوده باشم که همچین تصورّی کنم. پیش خودم هنوز اون پسر دوازده سیزده ساله رو میدیدم که قدش از من خیلی کوتاه تر بود و موهای مشکی بلندی هم داشت. ولی من در رو روی یک “مرد” باز کردم. هیکل ورزیده و خوش اندام ، بازوهای توپر. شکی هم نداشتم که اگر لباس تنش نبود ، شکمش حتما شش تکه و عالی میبود. چقدر باید احمق بوده باشم که ظرف چند ثانیه همه این تصورات عجیب و غریب از ذهنم عبور کرد و فقط گفتم : « سلام … »
گفت : « خانوم دکتر! » و لبخند زد.
جوّ آرومی بود. به نظر نمیومد بخواد خیلی حرف بزنه. یکجورایی فقط به من و در و دیوار خونه خیره شده بود و حالا هر جفتمون روی کاناپه نشسته بودیم. دورِ میز پذیرایی ، یک فنجان قهوه در دست دوتامون. و اردلان فقط با یک لبخند من رو نگاه میکرد. باید یکجوری یخ رو شکست:
« خب … مامان و بابا چطورن؟ »
« خوبن … شما … امیر جان چطوره؟ »
خبری نداشتم. امیر حالا یکسال بود که با من حرفی نمیزد. سر قضیّه‌ی طلاق باباش بی‌اندازه احساسی شد و وقتی آتبین رفت یه زن دیگه گرفت ، دیگه با هیچ کدوم ما حرف نزد.
گفتم : « خوبه. مشغوله … زندگیِ دانشجویی توی امریکا … میدونی چطوریه دیگه … خودت اونجا بودی …؟ »
« نه راستش ، من کانادا درس خوندم. »
« چه خوب ؛ راستی … اردلان … شما یه خواهر نداشتی؟ »
« بله … آیدا. »
« آخی. آره یادمه … کوچکتر از تو بود »
« هفده سالشه … در واقع … هفته دیگه میشه هجده سالش. »
« عزیزم … »
بی‌اختیار به ساعتم نگاه کردم. اینکار رو معمولا وسط سِشن‌ها انجام میدم ولی … درست نبود که یکهو به ساعتم خیره بشم.
گفتم « خب … چه کاری از من ساخته است؟ »
همینطور به من خیره شد و چهره‌اش دیگه هیچ احساسی نداشت. آروم دستشو به سمت کیف کولی‌اش دراز کرد و یک پوشه خاکستری رنگ درآورد. از فاصله‌ای که من با اردلان داشتم ، تنها یک مجموعه بزرگ کاغذ لای این پوشه معلوم بود. همینطور که پوشه رو از توی کیفش درمیوورد نفس عمیقی کشید و با اعتماد به نفس عجیبی به من نگاه کرد. پوشه رو گذاشت روی میز و به طرف من هول داد.
اولش فکر میکردم یکجور شوخیه. متوجه نشده بودم که دارم به شخصی ترین مسائل خودم نگاه میکنم. اون پوشه پر بود از اسکرین‌شاتهای صفحه کامپیوترم ، رسید دریافت پول از دخترها ، فیلمهایی که از دخترا گرفته بودم. اسکرین‌شاتهایی از ایمیل‌هام …
" خانم دکتر ، ببخشید که اینطوری مجبور شدم بهتون منظورم رو برسونم. "
خودم رو زده بودم به اون راه :
" اینها … چی هستند اردلان جان؟! چرا این مدل عکس‌ها و مسائل رو به من نشون میدی؟! من … "
حرفم رو قطع کرد :
" من پیش شما اومدم چون فقط شما هستید که من رو درک میکنید. من هم مثل شما … خیلی متفاوتم … "
" متوجه نمیشم …"
" من همه چیو میدونم. شما روزی سه بار خودارضایی میکنید. یکبار دقیقاً ساعت هشت و نیم صبح ، یکبار بعد از ناهار و یکی هم بعد از مصرف داروهای تقویتی ، روی تخت خواب. من میدونم که شما چکاره هستید. میدونم زندگی سختی داشتید که باعث شده امروز اینجا باشید. تنها … همسر و بچه‌تون شما رو ترک کردند. برای حفظ ظواهر مجبورید دروغ بگید. همین چند دقیقه پیش هم به من یک دروغ گفتید تا ظاهر خانواده قشنگتون حفظ بشه."
یعنی چی؟ این پسرک فکر میکرد داره من رو تهدید میکنه؟ معلومه که خیلیا میدونستن من زندگیم به چه وضعی بوده و حالا چکاره‌ام. ولی چیزی که من رو میترسوند این شواهدی بود که خیلی راحت بدست اورده. بله. نگران شده بودم و احتمالا این استرس توی چشمام و چهره‌ام موج میزد. اردلان داشت هر لحظه سلطه بیشتری روی من پیدا میکرد :
" خواهش میکنم به خودتون نگیرید ، من همه رو هک میکنم. موضوع شخصی نیست. واقعا نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. هرکسی یه نقطه ضعفی داره ولی من از روی ضعف شما رو هک نکردم … "
" بسه! بس کن. به اندازه کافی شنیدم. کاری که کردی اصلا و ابداً درست نبوده. ولی حالا چی؟ فکر کردی مثلا میتونی بیای و من رو تهدید کنی؟ حق و سکوت بگیری؟ اگه درست و حسابی تحقیق میکردی میفهمیدی که من با پلیس و پزشک قانونی پارتی خیلی کلفتی دارم. این پارتی کلفت بدجوری توی کون بعضیا میره. حتما تو هم با اونا کار میکنی؟ هان …؟ "
" خانوم دکتر … به من گوش کنید. من نمیخوام هیچ جور تهدیدی شامل حال شما بشه. اگر میخواستم شما از اینجا برید ، خیلی راحت‌تر برای این مسئله اقدام میکردم. گفتم که … من از روی ضعف ، شما رو هک نکردم."
" پس چی؟ چی میخوای از من؟"
" میدونید … توی هیستوری سِرچتون که داشتم میگشتم … دیدم شما روزی چند بار فیلم پورن نگاه میکنید. حتا از روزی چندبار هم بیشتر … توی هر سایتی اکانت باز کردید و همینطور پول خرج میکنید … برای پورن … بیشترش هم سکس آنال."
چرا من این رو یادم نبود؟ چرا بزرگترین اعتیادی که از سالها پیش به جونم افتاده بود رو فراموش کرده بودم؟ شاید بخاطر اینکه وقتی یه درد ، تا مدتها با آدم همراه میشه ، رفته رفته میشه عادت. این اعتیاد هم یکجور عضوی از زندگی من بود. مثل عضوی از بدنم. آدمیزاد به دست و پا داشتن عادت میکنه ، حتا اگه بلنگه و درست راه نره. ولی پاهای لنگش دیگه براش تازگی ندارن.
حالا انگار دوباره به خودم اومده بودم و این زخم تازه شده بود. سالها بود که سکس نداشتم. سالها بود که دخترهای نوجوون و جوون رو تنبیه میکردم بدون اینکه لذت زیادی ببرم. این بیشتر یکجور خدمت بود به اونها تا به خودم. حالا ، من در برابر این همبازیِ بچه‌ی خودم که حداقل بیست سال از من کوچکتره ، چقدر بی‌دفاع شده بودم.
" خانوم دکتر … بذارید بی پرده حرف بزنم. من از شما خوشم میاد و میخوام باهاتون سکس داشته باشم. اینو همیشه میخواستم. بوی عطر شما تمام این طبقه رو توی حال عجیبی فرو میبره. امروز که از خواب بیدار شدم توی آینه نگاه کردم و به معنای واقعی کلمه ، همینقدر زشت ، همینقدر لخت و بی‌مقدمه ، گفتم من امروز رکسانا رو میکنم."
از شجاعت و صراحت این پسر ، هم شوک شده بودم و هم ستایشش میکردم. دونستن اینکه من چکاره‌ام و اینکه سکس تمامِ زندگیِ منه ، کار سختی نبود ، ولی اینکه کردنِ من به قدری براش مهم باشه که این همه مدت روی پروفایل من کار کنه و بخواد هکم کنه ، یعنی یه جورایی داشت نازمم میکشید. برام زحمت کشیده بود. ولی من هنوز خیلی شوک بودم که جوابی بدم.

“چی باعث میشه فکر کنی من حاضرم حتا به لختِ تو نگاه بکنم؟ "
گفت : " چون من هم دقیقا مثل توام. عاشق اینم که روی صورتم بشینی. ذره به ذره سوراخ‌هاتو لیس بزنم و ستایشت کنم. چون من هم عاشق اینم که تو رو از پشت بکنم. خیلی سخت و خیلی خشن. چون منم مثل تو فکر میکنم این تنها راهیه که باید سکس انجام بشه. سخت و بی‌رحمانه. و چون منم از عشق و عاشقیای الکی بدم میاد.”

دروغ گفتم اگر بگم با همین چند جمله‌اش ، حال منو دگرگون نکرد. حس کردم دمای بدنم داره میره بالا و گر گرفته بودم. کف دستام عرق کرده بود ولی داشت سردم میشد. عجیب بود. شاید سالها پیش اینطوری میشدم ، وقتی هنوز باکره بودم و به سکس فکر میکردم. بی‌اختیار از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. قد من هنوز هم کمی از اون بلندتر بود. صورتش رو گرفتم و به سمت خودم کشوندمش. لب‌هاش طعم عجیبی داشت. برخلاف تصورم ، نه بوی سیگار میداد و نه الکل. لبای خوش فرم و شهوانی بود که آدم دلش میخواست تا ساعتها باهاشون بازی کنه. نمیدونم از شدت عصبانیت بود یا صرفاً تحریکِ بیش از حد ، که زبونم رو توی حلقش فرو کردم. چند دقیقه که همو بوسیدیم هولش دادم عقب. دستم روی دکمه پیراهنش رفت و گفتم :
« قبول … امّا یک شرط داره »
من رو با کنجکاوی سردی نگاه میکرد.
« بعد از این … خواهرت رو میاری پیش من. »
کمی فکر کرد و به من نزدیک شد : « و اگه خودش نخواست …؟ »
گفتم : « بسپرش به من »
قبول کرد. توی اون وضعیت ، حتا اگر میگفتم باید قلبت رو دربیاری و به من هدیه بدی هم مشکلی نبود. پیراهنش رو دراوردم و دیدم حدسی که میزدم کاملا درسته :
شکم شش تکه و سفتی داشت و بازوهاش به شدت دندون‌هام را تحریک میکرد که گازشون بگیرم. بی‌درنگ لباس من رو هم درآورد و کف اتاق پرت کرد. سینه‌هام رو با شدت دردآوری میک میزد و دستاشو روی باسنم حرکت میداد. چند دقیقه بیشتر نگذشت که دیدم کاملاً لخت روی تخت افتادم. گرمی لبانش رو روی گردن و پشتم احساس میکردم. نفس نفس میزد و بازنمی‌ایستاد. وقتی روی صورتش نشستم دیگه کار از کار گذشته بود. حس میکردم بهترین ارگاسم توی عمرم رو تجربه خواهم کرد. این رو وقتی فهمیدم که زبونش رو با قدرت عجیبی اطراف آلتم چرخوند و با بوسه‌های تند و سریع حالم رو بدتر میکرد. عرق کرده بودم و گرما داشت از سر و روم مثل آبشار میبارید.
وقتی پوزیشن عوض کردیم ، روی زانوهاش نشست و من سرش رو با قدرت تمام روی مقعدم فشار دادم.
بی‌اختیار داد زدم " خوب تمیزش کن. آفرین پسر خوب … آه … آفرین. "
انگشت‌هاش رو یکی پس از دیگری توی مقعدم میبرد و هربار یک دور کامل دستش رو توی کونم میچرخوند. باورش سخت بود پسری که کمتر از ده سال پیش بهش بستنی و کیک تعارف کردم ، حالا دارم با کون و سینه‌هام ازش پذیرایی میکنم. خجالت من از بین رفته بود و دلم نمیخواست هیچوقت این لحظات تموم بشه. نه تنها خجالت رو احساس نمیکردم ، بلکه انگار از ریسکی که در انتظار بود هم هراسی نداشتم. وقتی که داشت روی کیرش کاندوم میگذاشت ، جلوشو گرفتم و صرفاً گفتم « نه »
میخواستم تمام وجودش رو توی خودم احساس کنم. کیر خیلی بلندی نداشت ولی کلفت بود.
سکس ما بیش از یکساعت طول کشید. داد و بیداد من تازه از وقتی شروع شد که به پشتم دخول کرد و من مثل دخترای باکره داد میزدم. حس کردم داره از فرصت سواستفاده میکنه چون همزمان شروع کرده بود به اسپنک کردن من. ضربه‌های بی‌رحمانه‌ای میزد و من رو طوری جلوی آینه خوابونده بود که بتونم قرمز شدن باسنم رو ببینم. همونطور که خودش هم گفته بود ، سکس رو در بی‌رحمی میدید. طرفای ساعت هشت شب بود که از روی من پا شد. گرمای منی‌اش رو توی مقعدم احساس میکردم. هیچوقت ازم نپرسیده بود که دلم میخواد آبش رو توی خودم داشته باشم یا نه. براش انگار مهم نبود من چی میخوام. امّا … انگار اصلا از قبل میدونست که میخوام آبش رو بریزه توم.
با همون کیر سیخ پا شد ، سریع شلوارش رو پوشید و رفت توی حمام. یک حوله از توی کمد برداشت و من تمام مدت روی تخت ، از حال رفته بودم و نفس نفس میزدم. با حوله اومد سراغم و آبی که روی پاها و کونم ریخته بود رو پاک کرد.
" پاشو … باید بری حموم. خیلی کثیف شدی."
این آخرین چیزی بود که دیروز ازش شنیدم. پیراهنش رو به تن کرد ، پوشه رو گذاشت توی کیفش رو رفت.
اون شب تمام مدت توی حموم با فکر کردن به این اتفاق عجیب خودارضایی میکردم. کاش همیشه اون رو در کنار خودم داشتم … لعنت به من.

  • میسترس رکسانا

نوشته: مستر آلن | Mister Allen


👍 30
👎 3
27900 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906906
2020-08-09 00:24:49 +0430 +0430

بیا🖕🏼
اینو بگیر بجام بخونش

1 ❤️

906944
2020-08-09 01:04:01 +0430 +0430

یه خورده از روند هک سر در میاوردی تا همین جوری نگی هک کرده

1 ❤️

906951
2020-08-09 01:22:57 +0430 +0430

البته من از سکس رومانتیک خوشم میاد ولی داستان قشنگی بود

2 ❤️

906969
2020-08-09 02:07:26 +0430 +0430

ببین منو نه ببین منو نه یکم دقیق تر نیگا نیگا بخورش

2 ❤️

906988
2020-08-09 04:29:14 +0430 +0430

از Mr.robot اسکی نرو

2 ❤️

906995
2020-08-09 07:12:17 +0430 +0430

خیال بافی

0 ❤️

907070
2020-08-09 16:25:29 +0430 +0430

بسیار زیبا.
چی بیشتر از این حال میده که
یه میسترس رو از پشت بکنی توش 😍

1 ❤️

907324
2020-08-10 14:49:27 +0430 +0430

داستانت خوب بود اما نگارشت هنوز جای کار داشت کمی هم سرد و خشک بود که البته برای داستان های بی دی اس ام هم باید همیطور باشه.

1 ❤️

909297
2020-08-17 17:46:33 +0430 +0430

میخواستی mr.robot باشی ولی متاسفانه تو mr.jaghiiiii هستی

0 ❤️







Top Bottom