پیشنهاد دوست شوهرم (۱)

    روی مبل لم داده و مشغول تماشای تلویزیون بودم که موبایلم زنگ خورد
    امیر بود دوست و همکار شوهرم
    بعداز سلام و احکوالپرسی گفت آرزو جان میشه ازت خواهشی بکنم
    گفتم اختیار دارید امیرآقا بفرمایید
    گفت میشه خواهش کنم از این به بعد باهم راحت تر باشیم
    گفتم متوجه منظورتون نمیشم
    گفت منظور خاصی ندارم آرزو جان فقط میخوام از این به بعد وقتی میایم خونه همدیگه با هم دست بدیم و روبوسی کنیم
    از این حرفش جا خوردم
    چون برخلاف همیشه که می گفت آرزو خانم اینبار گفت آرزو جان و حالا هم چنین پیشنهادی میده
    گفتم امیرخان چیزیت شده این حرفها چیه. میزنی
    گفت مگه شما با فامیلاتون دست نمیدین و روبوسی نمی کنین
    گفتم چرا ولی چه ربطی داره؟
    گفت خوب فرض می کنیم ما هم فامیلیم
    گفتم حالا چطور به این فکر افتادی؟
    گفت خیلی دلم میخواد ما رو هم مثل فامیلاتون بدونین
    گفتم یعنی بیتا هم همینو میخواد
    گفت آره ما دوست داریم وقتی خونه همدیگه میایم همه مون با هم روبوسی کنیم
    گفتم ولی بیتا تاحالا چنین حرفی نزده
    گفت حالا جواب منو بده اجازه میدی
    گفتم شما مثل داداشمی ولی امکان داره پدرام بدش بیاد
    گفت یعنی بدش میاد بیتا رو ببوسه
    گفتم اوناهم خواهر برادرن بمیم
    گفت خوب چه ایرادی داره همه باهم روبوسی کنیم
    گفتم ایرادی نداره ولی .....
    گفت ولی نداره دیگه . این بار بیایم خونه تون یا شما بیاین حتما اینکارو می کنیم
    گفتم حالا اجازه بده ببینم میشه یا نه شاید پدرام بدش بیاد تو بامن روبوسی کنی
    گفت ازکجا معلوم اونم دلش نخواد بیتا رو ببوسه
    گفتم ببخشید دستم بنده و خداحافظی کردم
    اونم با کمال پررویی گفت از همین جا روی ماهتو می بوسم گلم و .....
    وقتی تلفن رو قطع کرد حس عجیبی داشتم
    احساس کردم با این کار داره رسما به من ابراز علاقه می کنه
    اما عجیب این بود که انگار بیتا هم در جریانه
    یعنی چه هدفی داره
    خیلی باخودم کلنجار رفتم و در نهایت بهش زنگ زدم
    تاجواب داد گفت سلام به آرزوی عزیزم
    گفتم امیر آقا انگار شمما امروز چیزیت شده
    گفت نه خوشگلم چی میخوای بشه
    گفتم قبلنا به من میگفتی آرزو خانم حالا هرطور دلت میخواد منو صدا میزنی
    گفت خوشگل نیستی که هستی عزیزما نیستی که هستی پس چه ایرادی داره راحت باشیم باهم
    گفتم اگه بیتاجون بفهمه میدونی باهات چکار میکنه
    گفت چی رو بفهمه
    گفتم همین که داری این حرفهارو میزنی
    گفت آرزو جون تو عشقمی بیتا هم اینو میدونه که چقدر دوستت دارم
    گفتم ولی اگه بهش زنگ زدم و جریانو بهش گفتم قشقرقی به پا میشه و پدرامم بفهمه خیلی ازت ناراحت میشه
    گفت گوشی رو میدم بیتا
    باتعجب دیدم بیتا سلام کرد و گفت می بینی آرزو جون که این بیشعور چطوری داره جلو من بهت این حرفها رو میگه
    هنگ کرده بودم
    باتعجب گفتم یعنی تو بدت نمیاد که شوهرت داره این حرفها. رو به من میزنه
    گفت چکارش کنم دیونه شده انگار
    میگه من همینم که هستم
    گفتم ولی پدرام بفهمه آبروریزی میشه گفتم حالا میخوای چکار کنی
    گفت به خدا من شرمنده شماشدم و .....
    خیلی حرف زدیم آخر سر گفتم بهتره مدتی به هم سر نزنیم و.....
    ولی چندلحظه بعد امیر پیام داد چندساله بدجوری عاشقت شدم و بیشتر این نمیتونستم تحمل کنم
    جوابشو ندادم
    باز پیام داد بخدا قسم اگه بمیرم محاله تو رو فراموش کنم دیگه زدم به سیم آخر
    باز جواب ندادم
    باز پیام داد آخرش تو مال منی با من مهربون باش عشقم
    نمیدونستم چی بهش بگم
    اگه پدرام می فهمید معلوم نبود چکار کنه
    اینو بگم توی این چندساله که باهم رفت وآمد داشتیم همیشه باهم شوخی می کردیم و میدیدم به چه نگاه شهوتی بدنمو دید میزد ولی فکر نمیکردم آخرش چنین حرفهایی رو بزنه اونم جلو زنش
    گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم و گفتم. ببین امیرآقا ماچندساله باهم رفت وآمد داریم
    من تو رو مثل داداشم و زنتو مثل خواهرم میدونم کاری نکن باهم قطع رابطه کنیم چون این ماجرا عاقبت خوبی نداره
    گفت بیتا هم داره میشنوفه بارها هم بهش گفتم اگه تو شوهر نکرده بودی به هرقیمتی بود تو رو میگرفتم اگه بیتا هم مخالفت میکرد که بخوام تو رو بگیرم طلاقش میدادم و تو رو میگرفتم
    گفتم خوب حالا که میدونی من شوهر دارم و ... نذاشت حرفم تموم بشه باخنده گفت میخوام هوو سرش بیارم
    گفتم پس شوهرم چی؟
    گفت خوب اونم باشه
    گفتم یعنی میخوای بگی من وتو باهم رابطه داشته باشیم اونوقت بیتا هیچی نمیگه
    گفت چرا اونم تهدیدم میکنه میگه هرکاری بکنی منم همون کار رو میکنم
    گفتم یعنی اونم با پدرام دوست میشه؟
    گفت آره دیگه
    گفتم تو هم قبول میکنی زنت با یکی دیگه باشه
    گفت نه باهرکسی
    بهش گفتم اگه تونستی توهم با پدرام راحت باش
    گفتم بیتا هم قبول کرده
    گفت دیگه خودش میدونه ولی من تورو میخوام و عاشقتم
    گفتم ولی من تو رو مثل داداشم میدونم
    گفت باشه حرفی نیس منم تو رو مثل خانمم میدونم
    گفتم خیلی بیشرفی نامرد
    و قطع کردم
    چندلحظه بعد بیتا زنگ زد و گفت آرزو جون تورو خدا به دادم برس این عوضی میگه اگه آرزو باهام نباشه تو رو میکشم و زد زیر گریه
    مونده بودم چکار کنم
    حس بدی داشتم بهترین دوستم داشت بخاطر هوسرانی شوهرش شکنجه می شد بهش گفتم حالا بذار تا فردا ببینم چکار باهاش بکنیم
    بیتا گفت ولی این آشغال آدم بشو نیس
    گفتم بهش بگو اگه بخوای ادامه بدی منم با پدرام .... حرفمو قطع کرد وگفت میگه مختاری هرکاری دلت میخواد بکن اصلا بیا تو و آرزو طلاق بگیرین من آرزو رو میگیرم تو هم زن پدرام شو
    نمی دونستم چی بگم
    هم از این اتفاق شوکه شده بودم
    و هم از اینکه امیر این همه منو میخواد احساس خودبزرگ بینی میکردم
    باشوهرم احساس خوشبختی میکردم و دوست نداشتم بهش خیانت کنم از طرفی امیر واقعا قاطی کرده بود و می ترسیدم کاری بکنه که آبروریزی بشه و دیگه نشه جبرانش کرد
    گفتم گوشی رو بده امیر
    تاگوشی رو گرفت گفت جونم عشقم بگو
    گفتم میشه چندروز بهم وقت بدی گفت واسه چی بخدا به هرقیمتی شده باید تو رو بدست بیارم حتی اگه بمیرم
    واسه این که آتیششو خاموش کنم گفتم اگه منو دوست داری بخاطر من جلو بیتا دیگه چیزی نگو داری خوردش میکنی با این حرفهاتِ
    گفت خودش میدونه دوستت دارم دست خودم که نیس
    گفتم اگه بیتا هم جلو تو با مردی صحبت کنه و بهش ابراز علاقه کنه خودت چه حالی میشی
    گفت بیتا غلط میکنه
    گفتم پس تو چطورر راضی میشی من به شوهرم خیانت کنم و با تو باشم اگه بیتا هم با شوهرم باشه خوبه؟ توقبول میکنی؟
    گفت واسه اینکه ما به هم برسیم با شوهرت باشه حرفی ندارم
    گفتم یعنی توراضی میشی پدرام و بیتا باهم باشن
    گفت وقتی من وتوباهم باشیم واسم مهم نیس اونا هم باهم باشن
    گفتم ولی پدرام اهل خیانت به من و به تو که دوستشی نیس
    گفت اون دیگه به خودشون ربط داره
    خیلی باهاش حرف زدم ولی دست بردار نبود
    گفتم پس بذار من وبیتا فکرامونو بکنیم گفت هرکاری دوست دارید بکنید
    شب موقع خواب همش فکرم درگیر بود
    خدایا آخه چرا امیر باید این حرفها رو بزنه اگه پدرام بفهمه باهاش چکار میکنه؟
    دعوا و خونریزی نشه و هزار و ییک فکر جورواجور دیگر........
    صبح که بیدار شدم به بیتا زنگ زدم اونم حال خوبی نداشت گفت دیشب به امیر گفتم اگه بخوای ادامه بدی بطور کلی باهاشون قطع رابطه می کنم تا دیگه نتونی رنگ آرزو رو هم به چشم ببینی
    کتکم زد و گفت اگه لازم باشه به زرو میرم خونه شون و هم آرزو رو میکشم هم خودمو... ِ
    عجب گرفتاری شده بودیم خدایا
    گفتم حالا باید چکار کنیم گفت نمیدونم ولی اگه بخواد باهات باشه منم تلافی میکنم منم میرم جنده میشم
    گفتم این حرفو نزن آبجی گلم اون نمی فهمه تو که می فهمی
    گفت پس چکار کنم گفتم اگه من باامیر رابطه داشته باشم از تو شرمنده میشم و میترسم پدرام بفهمه ولی واسه اینکه آبرومون نره باید تو هم با پدرام باشی
    گفت آخه او مثل داداشمه خجالت میکشم ازش بخوام باهاش باشم
    گفتم چاره ای نیست باید کاری کنیم که آبرومون نره و تو هم باید هرطور شده باپدرام باشی ..ِِ.
    خیلی حرف زدیم قرارشد بیتا به پدرام نزدیک بشه
    با نقشه قبلی قرار شد اون شب بیان خونه ما
    اومدن و امیرمثل گذشته عادی رفتار کرد
    قرار بود بیتا به پدرام نزدیک بشه
    لباس شیکی پوشیده بود و آرایش قشنگی هم کرده بود امیر مثل همیشه سرشوخی رو باز کرد بیتا رو به شوهرم گفت بازهم امیر دلقک بازیهاشو شروع کرد به جای گوش دادن به حرفهای بیخود او اگه ممکنه براتون کمی به من آموزش اینترنت بدین. میخوام توی اینترنت فروشگاه بزنم
    پدرام گفت به به بسلامتی میخوای چی بفروشی؟
    گفت صنایع دستی
    من هم به پدرام گفتم حالا که بیتاجون میخواد اینکاررو بکنه تو هم کمکش کن که بتونه کارشو راه بندازه
    پدرام هم چشمی گفت و بلند شدبطرف اتاقش راه افتاد و گفت بسم الله بلند شو بیتا خانم
    بیتا هم بدنبالش راه افتاد
    امیرگفت پس ما. چکار کنیم
    پدرام گفت اگه دوست داری توهم بیا یادبگیر تا بتونی درکنار بیتا فروشگاهتونو راه بندازین
    امیرگفت من که حال وحوصله این کارها رو ندارم
    شما به کارخودتون برسید من هم برم توی اینستا شاید خانمی به تورم خورد
    همیشه از این شوخی ها میکرد و ماهم هرچی دلمان میخواست بهش میگفتیم
    بیتا باناراحتی گفت بازم چرت وپرت گفتی مگه من چمه که دنبال این و اونی
    رو به پدرام گفت نه تو رو خدا خوب منو نگاه کن ببین اندام به این خوبی چه نقصی داره ؟ من زشتم؟ بدنم رو فرم نیست؟
    پدرام سرشو پایین انداخته بود و گفت خودتو ناراحت نکن بیتا خانم امیره دیگه زیاد از این غلط ها میکنه
    منم گفتم امیرخان به جای اینکارها بپا بیتا رو نقاپن کی رو میخوای پیدا کنی بهتر از بیتا
    مثل ماه شب چارده میمونه
    پدرام گفت پس بذار ما به کارمون برسیم تو هم هروقت زن دلخواهتو پیدا کردی خبر بده بیایم عروسیت
    و .... بیتا گفت خجالت بکش امیرِ
    دیگه دارم به کارهات شک میکنم خوبه منم برم دوست پسر پیدا کنم
    پدرام گفت نه بیتا خانم شک کردن لازم نیس خودتو ناراحت نکن داره سربه سرت میذاره یه تار موی تو صدتا به امیر می ارزه
    خانم به این خوبی از سرشم زیاده
    منم گفتم بیا امیرخان .. همینو میخواستی ... پدرام هم هواخواه بیتا شد... حالا بپا پدرام اونو از دستت نقاپهِ
    پدرام گفت بیتاخانم رو سرما جاداره
    بیتا گفت قدر زر زرگر شناسد امیرگفت حالا پدرام شد زرگر و تو هم شدی زر؟
    پس من میرم دنبال یاقوت می گردم.
    بیتا هم گفت مبارکت باشه ولی دارم جدی میگم بخوای این جلف بازی ها رو ادامه بدی حسابت بامنه و رفت توی اتاقِ
    اونجاهم داشت حرف میزد ولی دیگه ما نشنیدیم
    شب موقع خواب پدرام گفت این مسخرهدبازی های امیر کار دستش میده بیتاخانم خیلی از دستش ناراحت بود می گفت امیر داره شخصیت منو خورد میکنه بخدا بازم ادامه بده منم میرم با یکی دوست میشم تا دلم خنک بشه
    گفتم آره ولا حق هم داره هربار که می شینیم همش میگه میخوام زن خوبی پیدا کنم البته میدونیم شوخی میکنه ولی خودت میدونی خانم ها حساسن
    پدرام گفت چکارش کنیم وقتی خودش نمی فهمه
    زن به این خوبی و باشخصیتی واقعا از سرشم زیادیه
    گفتم ها .... چیه..... نکنه واقعا تو هم به بیتا علاقه پیدا کردی؟
    گفت این چه حرفیه میزنی اون مثل خواهرمه
    گفتم در هرصورت بپا هوایی نشی
    چند شب بعد ما رفتیم خونه اونا
    بیتا باز از پدرام خواست برن توی اتاق خوابشان که کامپیوترش اونجا بوذ تا باهم کامپیوتر کار کنن
    امیر گفت بیتا تو برو دنبال فروشگاهت تا من هم کارمو تموم کنم
    پدرام گفت کدوم کار؟
    امیر باخنده گفت این بار واقعا جدی میگم یکی رو پیدا کردم هلو....
    بیتا هم گفت باشه حالا نوبت منه
    ببین من چکار میکنم حالتو میگیرم
    فردا وقتی ولت کردم متوجه میشی
    باخنده گفتم بشین سرجات امیرخان تا بیتا ضربه فنیت نکرده و ....
    اونا رفتن داخل اتاق امیر اشاره کرد برم پیشش ولی نرفتم
    روز بعد بیتا گفت وقتی رفتیم داخل اتاق به پدرام گفتم این بیشعور اعصابمو داغون کرده از آبروم میترسم وگرنه من هم میتونم از این کارها بکنم
    پدرام گفته بود جدی نگیر اخلاقش اینه شوخی بیش از حد میکنه
    بیتابهش گفته بود من واقعا به کسی نیاز دارم که سنگ صبورم بشه دیگه تحمل ندارم من فردا توی اینستا یکی رو پیدا میکنم و ... پدارم بهش گفته بود این اشتباه رو نکنی او شوخی میکنه بیتا گفته بود ولی من تلافی میکنم و .... خیلی حرف زده بودند آخر سر بیتا میگه پس اجازه بده به شما زنگ بزنم و درد دل کنم که دیگه تحمل ندارم
    پدرام هم قبول کرده بود
    وقتی کارشون تموم شد و اومدن بیرون باز امیر به شوخی گفت خودتونو واسه عروسی آماده کنید
    بیتا کفت عروسی من یا تو؟
    امیر گفت خوش بحالت میشه دیگه هوو داره میاد
    بیتا روبه پدرام کردوگفت حالا شما بگید من چکار کنم
    پدرام گفت ایرادی نداره مبارکت باشه ولی قبلش میای بیتا خانم رو میذاری اینجا و میری و پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی
    امیر گفت یعنی بیتا مال شما بشه
    پدارم گفت استغفرالله حیا کن دیگه امیر
    وگرنه میام از خونه بیرونت میکنم
    ادامه دارد ....


    نوشته: آرزو

  • 26

  • 39




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • کونی که خارش میکنه خودش سفارش میکنه


    •   ناژو
    • 2 هفته،6 روز
      • 13

    • استادِ این نوع داستانها دلورس هست که ملت به اون قلم دیس می دن....چه برسه به توِ بی سواد و جقی....دیس


    •   Daland
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • بخدا از اول داستانت معلومه دروغه...بابا مردم رو چی فرض میکنید انقد کس شعر مینویسید لامصبا .بقول دوستمون شماها کی میمیرید اه


    •   مردزخمی
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • یه مشت کونی و جقی شدن داستان نویس


    •   sj0087
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • امشب همش کوستان بود ی داستان خوب اپ نشد


    •   10Jinkazama
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • همه کامنت منفی میذارن
      فک کنم دلشون نمیاد روی کسی زمین بمونه دیس نمیدن
      دیس اول تقدیم تو باد


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،6 روز
      • 7

    • و درخت کسشعر بر سایت سایه افکنده......


    •   nasrin1980na
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کاری ندارم این داستان هم مثل تمام داستانهای دروغ بود.ولی رابطه با خانمهای متاهل رو تبلیغ نکنید


    •   Mahan.king
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • ناموسا قسمت بعدشو ننویس فکر کن اصغر فرهادی شدی ادامشو بزار خودمون انتخاب کنیم


    •   ariyaii-boy
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • مغزم داره خطای 500میده.
      سه تا قرص حالت تهوعی خوردم.بازم داره اوقم میاد.


    •   Siyavashhezarkhani
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • افرین زیبا تحریر کردین. و طرحش جدید بود مرسی


    •   amadimahdi
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • اگه شما از رو خانم خارش کوس دادن نداری یا نداشتی کسی نمی تونه بهت دست بزنه خودت هم دلت می خواست یا می خواد بهش کوس تون بدی


    •   19masoud13
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • یعنی به هر زنی یگی بده و بعد تهدیدش کنی راضی میشه و بهت میده به همین سادگی؟


      یه ذره فکر کنید
      یه ذره داستانتون با عقل جور دربیاد


    •   Tibrez
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • توهم میخوایی بی غیرتی رورواج میدی اخ استفراغم میگیره ومیخوام استفراغ کنم تودهن ادامهای مثل توبی ناموسهای بی غیرت


    •   Number_13
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خب دیگ توهم دختری لابد انتظار داری نخونده و برا لیس به هرکصشر بیغیرتی ک مینویسی لایک بدیم؟؟؟؟


      خیر از این خبرا نیس....
      باس بیایی تو سایت یه مدت کصشرای خوشگل بگی 4 نفر بشناسنت بعدشم چن تا تاپیک"به داستان من لایک بدید و بوسش کنید" یا"جنده شدم" و از این قبیل کصشرا درست کنی و در آخر بیایی داستان بیغیرتی بدی تا لایک بگیری وگرنه همینجوری خشک خشک زیاد نمیلیسن (biggrin)


      دیس 11


    •   shohre@J
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • خدا کنه داستانت واقعی نباشه ولی حتی واقعی هم بود لطفا ادامه نده.....چون خیلی افتضاعه و بداموز..وویران کننده یک خونواده سالمه ...واقعا بااین داستان ها میخواهیم به کجاها برسیم ..بجز ترویج خیانت ها وبی غیرتی ها و کثیف تر شدن جامعه مون ....بازم مبگم ادامه نده تا این حد گند زدی کافیه ..ارضا کردن وتخلیه شهوات از این طرایق صحیح نیس وراه های منطقی تر هم هست


    •   eli_nasiri44
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • لطفا اگه میخواهید داستان تخیلی هم بنوسید حداقل سعی کنید به واقعیت نزدیک باشه واقعا مزخرفترین داستانی بود که خوندم


    •   eli_nasiri44
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • من خودم خانمم و متاهلم.هیچ خانمی حاظر نمیشه با مردی که زنشو کتک میزنه وارد رابطه بشه .چه برسه نقشه بکشه زن طرف مخ شوهرشو بزنه.لطفا ادامه داستانتونو ننوسید


    •   hunterxxxx
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • با بی غیرتی اصلا حال نمیکنم شرمنده نه لایک نه دیسلایک


    •   hunterxxxx
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • از داستانهای بی غیرتی خوشم نمياد نه لایک و نه دیسلایک


    •   arash.abi
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سر صبحی مغزم گنجایش این همه کس شرو نداره.. وقتی یه پسر از زبون یه زن مینویسه خیلی تابلو میشه.. ادما هرچقدرم هفت خط باشن، بعد چند جلسه دستشون رو میشه.. توقع داری فکر کنیم پدرام خیلی گاگول تشریف داره!


      ترویج نکنین خیانتو...


    •   @آروین
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • میخواهی داستان ضربدری بنویسی الکی اب و تابش میدی


    •   @آروین
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • اونجاش خنده دار بود که بیتا را کتک زده بودبعد رفته بودن مهمونی ههههههههه حالا این یعنی چی؟ وقتی چیزی واقعی نباشه کلی گاف از توش درمیاد، بعد بیتا که کتک خورده ننه بابا و برادر و خواهر کس و کاری نداره از زیر بوته دراومده؟
      از دو حالت خارج نیست یا هم تو آرزو خانم هم دوستت هردوتون تنتون میخاره برای جندگی یا بطور کل همه نوشته ات یه توهم پوچه ولاغیر


    •   سکسدوست
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • کست میخاریده . کونتم بودبود میکرده به امیر بدی ....حالا چرا سر ما رو درد اوردی ؟ با این لاطاعلاتت .....صابون عروس بهت نمیسازه ..گلنار استفاده کن ..


    •   سدمرتضی
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • این کوس و شعرا رو از کجاتون در میارید که تمومی هم نداره


    •   sساسانs
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • نزدیک کردن سریع داستان به جریان اصلی باعث شده تا داستانت به نظر غیر واقعی باشه . مخصوصا قبول کردن به سکس در برابر تهدید . بیتا خیلی راحت میتونه بوسیله ی خانواده اش از دست امیر راحت بشه و آرزو هم با حمایت شوهرش میتونه موضوع رو کاملا تمام کنه . کاش عنوان میکردی که آرزو هم از امیر خوشش میومد تا واقعی تر میشد .
      به هر حال ، نوع نوشتارت قشنگ و روان هست . استعداد نوشتن رو داری . ادامه بده عزیز .


    •   Tibrez
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • حیوان که به عنوان یک موجودچهارپاهست نصبت به نانوسش تعصب وغیرت داره بی ناموسهاشماهاازحیوان هم پست ترهستید ادم حیفش میادنام حیوان راروشماهابزاره نکتیداین کارهاروکثافتها


    •   Mk1587342
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کصشر همین


    •   omidreaz
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • ارزو خانم زیاد کسشعر ننویس


    •   Mk1587342
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کونتو با الکل بشور کرونا نگیریم ازت


    •   Sina_1994
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • یه مشت کسشر الکی


    •   Hamidarakii
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • مردم ما اینجوری جنده میشنا.... جنده هم نباشن خودشون خودشونو جنده میکنن... جنده سازی نکنین بابا


    •   sikir
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • یهو زنگ زد گفت دوستت دارم و میخام بکنمت
      تو هم گفتی باشه؟
      همینطور کیری؟؟؟؟؟؟!!!!!!


    •   زولان
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • این دیگه چ کوستانی بود دیگه ننویسی


    •   فاروق-صدر
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • پیشنهادش چی بود آخر؟
      من نخوندمش.


    •   Arvin2u
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • دوسطر اول کاملا نشون میداد داستان رو. از کجات دراوردی


    •   Ali_545
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • به همین راحتی؟


    •   Every.shagh
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • اگ پسری خیلی کونی هستی اگ زنی خیلی جنده :)


    •   mimi1368
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • جییییییییییغ مردیم از خوشجلی و یه خری پیدا نشد بگیرتمون


    •   Vahid.sj
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • به نظرم این خانوم تو داستان خودش پاش لق بوده و منتظر جرقه بوده بکشه پایین ،وگرنه خیلی شیک به همسرش میگفت و کات میکرد با اون ها! به نظرم برای توجیح خیانت خودش این خیال پردازی هارو چیده


    •   shohre@J
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • به نظر ذهن الوده ات اگه داستانتو ادامه بدی چی خواهد شدلابد جایزه ناسا وبهترین انسان رو بهت میدن ...ها..خجالت بکش ...واقعاامثال توحتی جاشون توقبر نباید باشه ...الودگی وکثافتی تا این حد اگه داستانت واقعیت داشته باشه که من میگم نیس بابد جواب گوی اون مرتیکه عوضی وبیشزف نباشی ولی تووو هم مثل اونی ...ولابد قسمت دومو باافتخار اختصاص به کوس وکون دادن به اون بی شرف میدی ...ننویس ..ننویس اگه ادم باشی نمی نویسی


    •   vahidbokontehran
    • 2 هفته
      • 0

    • اوسگول اخه مگه جنگه :)


    •   neylabak50
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • از قدیم گفتن کونی که خارش میکنه خودش سفارش میکنه...
      تو اگه نمیخواستی به گفتگوهای تلفنی ادامه نمیدادی... خودت گرا دادی به طرف که منم میخوام بیا نقشه بکشیم و...
      وقیحانه ترین کارو کردی... خیانت دییییسسس...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو