چادر زری

    30 سالم شده بود. دیگه شور و شوقی واسه تشکیل زندگی و ازدواج نداشتم وعاشقی واسم بی معنی بود. ته تمام عشق های این سالهای زندگیم سراب و حال خراب بود و دلی که دیگه سنگ و بی احساس به هیچکس اعتماد نمیکرد. شده بودم جزو همون دسته آدمهایی که عشق رو کشک میدونستن و فقط میخندیدن و از درون آه میکشیدن.


    از همه آدمهای زندگیم فاصله گرفته بودم و تنها خودم رو سرگرم کار کرده بودم. دیگه حتی شوق پس انداز هم نداشتم و هرچقدر کار میکردم صرف دلخوشی های ساده و خرج عیش و نوش های گذرا میکردم.


    مدتی بود تو محیط شرکت متوجه عشوه ها و نخ دادن های خانم احمدی می شدم و بیتفاوت از کنارش عبور میکردم. اما کم کم از خط قرمز خودم یعنی "ارتباط نداشتن با همکار" رد شدم و به سمتش جذب شدم.


    خانم احمدی یکی از سه کارمند زن قسمت اداری بود و از همه خوش صحبت تر و البته با تیپ و ظاهری زیباتر بود. به غیر از من به یکی دو نفر دیگه هم همزمان مشغول آمار دادن بود و اشتهای بدی نداشت.
    کم کم رفت و آمدم به قسمت اداری بیشتر شد و با شوخی هام باهاش چراغ سبز بهش نشون دادم. میدونستم که شماره من و تمام پرسنل رو داره و شبها منتظر پیام و تماس اون واسه شروع رابطه بودم.


    خیلی طول نکشید که یک شب از خط ناشناسی بهم پیام رسید:
    _سلام. واسه اداره خونتون نیرو نمیخواین؟! سابقه کار تو قسمت اداری رو دارم!
    _به به خانم احمدی.....
    اونشب فقط چند دقیقه ای به هم پیام دادیم و خودمونی تر شدیم. ازین رابطه جز سکس چیزی نمیخواستم. شهوت زیاد و صبر کم باعث شد که خیلی راحت و زودتر از حدمعمول به خونه دعوتش کنم. اون هم تو جواب پیامم با نوشتن جمله ی "چقدر آتیشت تنده. بزار نیم ساعت بگذره!" در واقع موافقت خودش رو اعلام کرد!


    فردا توی شرکت دیگه بی اختیار مدام به سمت احمدی کشیده میشدم. ترمز بریده بوم و یکی دو بار به بهونه های بیخود به اتاقم کشوندمش. دستهاشو لمس کردم و نگاهی خمار به چشماش انداختم.....
    احمدی هرچند کمی جاخورد ولی خم به ابرو نیاورد و حرفی نزد.
    عصر موقع رفتنش حین گذر از کنار اتاقم با اشاره ازش خواستم که بهم زنگ بزنه. خنده ای کرد و رفت.
    سرشب پیامی از شماره ناشناس دیگه بهم رسید:
    سلام. احمدی هستم. با من کاری داشتین؟ خواستین زنگ بزنم.
    با تعجب جواب دادم:
    چندتا خط داری خانم احمدی؟ هرشب یکی رو میکنیا....
    _من؟؟ چطور مگه؟ من اولین باره دارم بهتون پیام میدم....


    فهمیدم دیشب سوتی دادم و سرکار بودم. شوکه شدم. هرجوری بود احمدی رو پیچوندم و بهش چیزی نگفتم. بعد از کمی لاس زدن باهاش خداحافظی کردم و چندباری شماره دیشبی رو گرفتم ولی جوابی نگرفتم.


    با حذف چندتا از دوستهای نزدیک از بین گزینه های مشکوک، دیگه فقط فکرم به دو نفر نیروی دیگه تو قسمت اداری میرسید. اما اونها هم بعید به نظر میرسید اینکاره باشن. یکی خانمی حدود 45 ساله و بی ریخت که اصلا تو فاز اینحرفا نبود و یکی هم زنی تقریبا هم سن و سال خودم که از همون روز اول با چادر و مقنعه و حجاب سفت و سخت خودش، حلقه تو دستش و رفتار سردش دیوار محکمی واسه نزدیک شدن بهش کشیده بود و حتی صداش رو به زور میشد شنید.


    بعد از چند روز پیام دادن و زیرنظر گرفتن رفتار هردو بالاخره متوجه شدم همون خانم باحجاب و متاهل فرد مورد نظره و از تعجب مات موندم.


    _خانم بهرامی باورم نمیشه. شما من رو این مدت سرکار گذاشتین؟؟
    _قصدش رو نداشتم. خودت روز اول اسم احمدی رو آوردی و من هم کنجکاو شدم بیشتر از ارتباط شما بدونم.


    زهرا دختری سبزه با قد و اندام متوسط و صورتی معمولی و بدون هیچ آرایش بود. اوایل شروع به کارش بعضی ها میگفتند اون فامیل کارفرماست و چندباری که اخبار مشکلات و اتفاقات شرکت به بیرون درز پیدا کرد، همه زهرا رو مقصر میدونستن. واسه همین جدا از ظاهر و رفتارش، یه ترسی هم داشتن و ازش دوری میکردن.به خاطر اسمش و چادری بودنش بچه ها پشت سرش اون رو "چادر زری" صدا میکردن.


    وقتی از دلیل پیام دادنش بهم پرسیدم ازم خواست تلفنی توضیح بده. پشت گوشی بعد از کمی حال و احوال شروع به صحبت کرد:


    _ببین امید! ببخشید اسم کوچیکتو صدا میزنم. میخوام راحت باشیم. من 22 ساله بودم که به اصرار پدرم با مردی 35 ساله ازدواج کردم و تو 25 سالگی به زحمت تونستم ازش جدا بشم. بعد ازون مدتها افسرده و تنها تو خونه بودم. کم کم به پیشنهاد مهندس که فامیلمون بود وارد محیط کار شدم. پدرم که به شدت مذهبی و سنتیه رضایت نمیداد و میگفت واسه یه دختر با شرایط تو خوب نیست کار کردن. میگفت همه مردها مثل گرگ تو رو دوره میکنن! واسه همین قرار شد حلقه دستم کنم و کسی هم از گذشته من باخبر نشه. من سالهاست که تنهام. از همون اوایل ازت خوشم میومد ولی مشخص بود که تو هم به دلایل خودت با کسی گرم نمیگیری. شاید واسه همین بیشتر بهت علاقمند شدم و تو ذهنم بارها تصمیم گرفتم بهت نزدیک بشم. تا اینکه این اواخر متوجه تغییر رفتارت شدم و دیدم به نگار نزدیک میشی. حس بدی داشتم. هم از نگار و رابطه هاش خبر داشتم و هم ناخواسته بهت علاقه و تعصب پیدا کرده بودم. اونشب دلم رو به دریا زدم و گفتم بزار بهت پیام بدم......


    حرفهاش به نظر دلی بود و به دلم نشست. باورش کردم. نمیدونم چرا هیچوقت متوجه این علاقه ازش نشده بودم.
    روزهای اول خیلی نمیتونستم باهاش راحت باشم و خیلی معمولی باهاش حرف میزدم. چندباری بین حرفهاش بهم گفت که راحت باش! من میدونم همه پشت سرم چی میگن و عادت کردم. من جاسوس شرکت نیستم امید....


    در کنار ارتباط با زهرا همچنان مشغول زدن مخ نگار واسه سکس بودم. دیگه انواع پیامهای سکسی رو براش میفرستادم و مدام از خوشکلیش میگفتم. وقتی هم جواب سربالا میداد و ناز میکرد، به شوخی مینوشتم: من آخرش تورو میکنم نگار!!


    زهرا بعد از چند روز ازم در مورد رابطه ام با نگار پرسید. جوابش رو رک و صادقانه دادم:
    _آره کم و بیش باهاش در ارتباطم هنوز.
    با ناراحتی خداحافظی کرد و پیام داد:
    _حق داری. نگار خوشکلتر و خوش تیپ تر و خوش سروزبون تر از منه.


    خواستم یه جوری غیرمستقیم حرفم رو بهش بفهمونم و تو جوابش نوشتم: من فقط به خاطر نیاز جنسیم به نگار پیام میدم و هیچ علاقه ای بهش ندارم.
    خودم هم فهمیدم تند رفتم و جواب خوبی بهش ندادم و بعد ازون دیگه خبری از زهرا نشد.


    داشتم با دختری که اینقدر ساده و بی ریا ازعلاقش بهم گفته بود اینجوری سرد برخورد میکردم و از خودم بدم میومد. اما انگار احساسی تو دلم واسه شروع یه رابطه ی دیگه نمونده بود و قلبم خالی خالی بود.


    چند روزی گذشت و دیگه خبری از زهرا نبود. توی شرکت هربار بین من و نگار حرف و خنده ای رد و بدل میشد، زهرا بی اختیار چند ثانیه ای به چشمام خیره میشد و سرش رو زیر مینداخت. چشماش پر از حرف بود و کم کم ارتباطم رو با نگار تو شرکت کمتر کردم.


    پنجشنبه بود. تایم کاریمون تا 12 بود و قرار بود نگار بعدش به خونه بیاد. کلی از قبل برنامه ریزی کرده بودم و خودم رو مهیای سکس. اونروز تو شرکت نگار حسابی به خودش رسیده بود و همه بچه ها میگفتن: این دختره امروز معلومه قرار داره ها!
    قرار شد من زودتر بپیچونم و با ماشین به خونه برم و نگار با آژانس بعد از تایم کاری بیاد پیشم.


    هنوز 11 هم نشده بود که اجازه گرفتم و به سمت خونه رفتم. تو مسیر واسم پیام اومد.
    _امید! واقعا من رو نمیبینی؟؟ حرفای اونروزم رو شنیدی و بی تفاوت گذشتی. الان واقعا میخوای با نگار سکس کنی؟؟ میدونی از صبح که از ظاهر نگار و از میون حرفهاش قضیه رو فهمیدم چه حالی دارم؟ میفهمی داری با من چیکار میکنی؟؟


    حالش رو میفهمیدم. تو ماشین دیوونه وار کمی به خودم فحش میدادم و کمی به اون!
    _خاک بر سرت امید! اینجوری دل کسی که دوستت داره را میشکنی و همیشه از تنهایی ناله میکنی!
    +خودش نمیده، میگه نگار رو هم نکنم! چه رویی داره این دختر....


    وسط دعوای خودم با خودم داشتم دیوونه میشدم.
    نمیتونستم قید نگار رو بزنم! شهوتم نمیزاشت به چیز دیگه فکر کنم. خونه که رسیدم، کمی بعد از ساعت 12 زهرا زنگ زد. تازه از شرکت بیرون رفته بود. با بغض تو صداش و التماس فقط یه جمله گفت و قطع کرد.
    _نکن اینکارو امید. خواهش میکنم.....


    دلم با بغض تو صداش لرزید. حالم خراب شد. همیشه از دوست داشتن های فیک نالیده بودم و اینبار کسی رو که واقعا دوستم داشت راحت نادیده گرفته بودم. گوشیم رو روی سایلنت گذاشتم و با زور و کمک قرص خواب رو تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد.


    عصر که بیدار شدم یه راست به سمت گوشیم رفتم. کلی تماس از نگار و پیامهایی که حسابی از خجالتم در اومده بود. بیتفاوت گذشتم و چشمم به تنها پیام زهرا افتاد:
    _نگار دنبال جنازت میگرده. مرسی که نزاشتی داغون بشم.


    بهش جواب دادم تو از کجا فهمیدی؟؟؟
    _نگار گفت کاری برات پیش اومده و ازش عذرخواهی کردی.
    تا آخرشب مدام در حال چت و صحبت با زهرا بودم. انگار چند سال بود همدیگه رو میشناختیم و دوست داشتیم.
    اون بیتفاوتی دیگه جاش رو به توجه و محبت داده بود و اون دل سرد شده بود عین آتشفشان و نمیتونستم جلوی احساسی که سالها تو دلم دفنش کرده بودم و اجازه نداده بودم خودی نشون بده رو بگیرم. آخر شب پیام زهرا و سوالش رو خوندم:


    _میشه بگی چرا بیخیال نگار شدی؟ واسه ترحم و دلسوزی برای من یا تو هم بهم حسی داری؟
    _هنوز نمیدونم احساسم بهت چیه ولی این رو میدونم که واسه دلسوزی قید نگار رو نزدم....
    _دوست داری فردا بیام پیشت؟
    از حرفش جا حوردم. میگفت الان که به خاطر من قید نگار رو زدی خودم میام پیشت. نمیخوام دیگه سمت نگار و امثال اون بری. جمعه ها راحت تر میتونم بیرون بیام و فردا میبینمت!


    فردا صبح راس ساعت 9 اومد پیشم. همیشه دیدار اول با کسی که دوسش داری استرس خاص خودش رو داره. استرسی که به محض ورود زهرا تو چشماش و صداش واضح بود. تنها تفاوت ظاهری زهرا رژ کم رنگ رو لبهاش بود و بس! روی مبل دو نفره نشست.


    _دختر تو نمیخوای لااقل اون چادرو برداری من ببینم زیرش چه خبره!
    _با خنده و کمی خجالت چادرش رو در آورد. کنارش نشستم. دستم رو پشتش انداختم و به خودم فشارش دادم.
    من عجول و بیقرار تن و آغوشش بودم و اون صورتش سرخ و دستاش سرد.....


    _میشه یه کم حرف بزنیم اول! هنوز نرسیده آخه....
    مقنعه رو از روی سرش در آوردم. گیره موهای مشکی و زیباش رو از پشت باز کردم. موهاش رو با حرکت سرش و کمک دستهاش روی کمرش پخش کرد. صورتش رو به سمتم چرخوندم و به چشمهاش خیره شدم.


    _ دختر تو هم کم خوشکل نیستیا! حالا واسم حرف بزن.


    تغییر حالت چشماش رو کامل میدیدم. به محض شروع به صحبت، بی تفاوت به حرفش آروم به سمتش رفتم و لبهاشو بوسیدم. برق چشماش به سرعت زیاد شد و نگاهش رو ازم دزدید. محکم به خودم فشارش دادم و بوسه دوم رو طولانی تر ازش گرفتم. چشماش رو بسته بود و کم کم دستهاش رو دور کمرم انداخت. روی پاهام نشوندمش و شروع به خوردن لبهاش و بازی با موهاش کردم. سیر نمیشدم از لبهای کوچیک و سرخش و آروم تو همون حالت تو بغلم بلندش کردم و به سمت اتاق بردمش. خنده هاش با جمله ی دیوونه چیکار میکنی؟! بزارم زمین، تو بغلم تا رسیدن به اتاق ادامه داشت.
    روی تخت انداختمش.


    _مانتو و لباسهاتو خودت در میاری یا خودم؟؟ من در بیارم دکمه ای واسه مانتوت نمیمونه! خود دانی.
    _نه نه خودم در میارم. تو انرژیت رو حروم نکن. لازمت میشه....


    کنار تخت ایستاد ومشغول باز کردن دکمه های مانتوش شد. از پشت بغلش کردم. موهاش رو بالا زدم و شروع به بوسیدن و خوردن پشت گردنش کردم و دستم رو از بین دکمه های باز شده بالایی مانتوش به سینه هاش رسوندم. نوک برجسته سینش رو از روی تاپش کمی فشار دادم. ثابت و بی حرکت فقط نفس نفس میزد و بدنش رو بهم فشار میداد.


    مانتوش رو در آوردم و دوباره رو تخت دراز کشید. حرف نمیزد و فقط با شهوت حرکات من رو نگاه میکرد. تاپ و سوتینش رو به کمک خودش در آوردم. هنوز کمی نگرانی و خجالت تو رفتارش دیده میشد. دستاش رو روی سینه هاش گذاشته بود. با دستام هر دو دستش رو به دو سمت بدنش باز کردم و نگه داشتم. نگاهی به سینه هاش کردم و آروم به سمتش رفتم و شروع به لیس زدن نوک سینه هاش و خوردنشون کردم. دستاش رو رها کردم. به سرعت دستاش رو از دو سمت لای موهام میکشید و کمی سرم رو به سمت سینه هاش فشار میداد. صدای نفسهاش با آه گفتنهای غلیظش بیشتر تحریکم میکرد. به سمت پایین رفتم. شکمش رو بوسیدم و دکمه شلوارشو باز کردم. دوباره نگرانی و دستاش که تقلای نصف و نیمه ای میکرد تا دست نگهدارم. با شهوت نگاهش کردم و در حین درآوردن شلوار و شرتش از پاهاش گفتم: خودت میدونی که هیچی جلودارم نیست الان.... بیخود خودتو اذیت نکن.


    پاهاش رو باز کردم. کسش کمی خیس بود. با دست کسش رو از دو طرف باز کردم و آروم شروع به لیسیدن چوچوله اش کردم و کم کم مک زدن و خوردن. خیلی طول نکشید که با التماس خواست بیشتر ادامه ندم و برم تو بغلش. رکابیم رو در آوردم و رو تنش خوابیدم. کمی لبهاشو خوردم. زور میزد منو از خودش جدا کنه. ازش فاصله گرفتم.


    _ نوبت منه. تو دراز بکش....


    دراز کشیدم. با دستای نرم و ظریفش شلوارکم رو در آورد. سینه هاش رو به کیرم میمالید و بهم نگاه میکرد. کیرم دیگه سفت و سنگ شده بود و تحمل نداشت! آروم شروع به خوردن کرد. نمیتونستم بیشتر مراعات و تحمل کنم! سرش رو گرفتم و محکم به طرف کیرم فشار دادم. چند دقیقه ای سعی کرد به هر زحمتی تلمبه های من تو دهنش رو تحمل کنه و کم کم صورتش سرخ شد و نفس نفس میزد. کشوندمش روی تنم و آروم کیرمو وارد تنش کردم. تنگی و داغی کسش بی نظیر بود. از زیر تلمبه میزدم و زهرا هم تازه انگار زبونش باز شده بود و دیگه خجالت واسش بی معنی بود. حرفهای سکسی از روی شهوتش شروع شد و من رو بیشتر تحریک میکرد.


    _بزن! بزن محکم امید...خیلی وقته کسم کیر نخورده.... خیلی بکن منو.....
    اومدم رو تنش و محکم تو بغل گرفتمش. پاهاش رو پشت کمرم قلاب کرد. محکم شروع به تلمبه زدن کردم. دیگه من ساکت بودم و فقط اون حرف میزد. حرفایی که داغتر و دیوونه ترم میکرد. محکم و تا آخر کیرمو تو کسش که دیگه پر از آب و خیس شده بود میکردم و بازوها و گردنش رو همزمان میخوردم.
    _دوست دارم بهم رحم نکنی امید! دوست دارم اینجوری محکم منو بکنی همیشه........
    اونقدر حرفاش رو با شهوت و چشمای بسته ادامه داد و من هم محکمتر تلمبه زدم تا ارضا شد و محکم بغلم کرد.
    _امید درش نیار باشه؟ بزار همینجوری توش بی حرکت یه کم بمونه!
    _دختر نه به اون خجالت کشیدن اولت و نه به این حال الانت....
    از روش بلند شدم. برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش. کمرشو کمی بوسیدم و رونهاشو چنگ زدم و روش دراز کشیدم . از لای کپل های کون جمع و جورش کیرم رو وارد کسش کردم. این بهترین پوزیشن واسه حال کردن و ارضا شدنم بود و اونقدر با فشار تنم بهش، تلمبه زدم که ارضا شدم.


    کنارش دراز کشیدم. دلم سیگار میخواست و بیتفاوت به نگاه چپ چپ زهرا پاکت سیگار و فندک رو از زیر تخت بیرون آوردم و یه نخ روشن کردم.
    _زهرا میری یا برم؟؟؟!!
    _کجا؟
    _دستشویی دیگه! نمیخوای بری خودتو بشوری؟
    _نمیشه با هم بریم حمام و اونجا خودمون رو بشوریم.


    سیگارمو کشیدم و دستش رو گرفتم و بردمش به سمت حمام.
    شستن همدیگه به سرعت و با شهوت و تمایل بیشتر زهرا به بغل کردن و بوسیدن هم زیر دوش تبدیل شد و کم کم من هم داغ شدم. نشست روی زانو و شروع به خوردن کیرم کرد. دیگه شهوت قبل رو نداشتم. تلمبه نزدم و گذاشتم خودش با ریتم دلخواهش ساک بزنه و فقط نگاهش کردم. بلندش کردم و خواستم اینبار من براش بخورم. دوباره اجازه نداد و گفت: امید! خیلی دوست دارم سرپایی محکم بکنیم تا ارضا بشم. همونجوری بی رحم....


    _دختر تو مطمئنی همون خانم بهرامی شرکت هستی؟؟ چرا من زودتر با تو آشنا نشدم آخه.....


    برگشت و پشت بهم دستاش رو به دیوار گذاشت و کمی کمرش رو خم کرد. چند تا ضربه به باسنش زدم که با شهوت زیاد آه میکشید و خوشش میومد. پشتش ایستادم و کیرمو لای پاهاش تنظیم کردم. با چند تا فشار بالاخره تو کسش جا رفت! محکم از ابتدا به قصد کشت میکردمش! میخواستم جوری بکنمش که التماس کنه یواشتر و دیگه هوس سکس بی رحم نکنه. ولی این دختر انگار عاشق درد و خشونت تو سکس بود و فقط لذت میبرد. دیوونه وار ادامه دادم و همزمان لمبرهای کونش رو با ضربات دستم سرخ کرده بودم. بالاخره ارضا شد و دوباره خواست درش نیارم و بزارم بی حرکت توش بمونه! چند ثانیه بعد دوباره آروم آروم تلمبه زدم و ادامه دادم تا خودم هم ارضا شدم.


    اونروز بعد از سالها حس آرامش عجیبی داشتم. زهرا دقیقا همون گمشده من بود. یه دختر با محبت، خونگی و داغ! که با علاقه بینمون هم کار کردن کنارش لذتبخش بود و هم من رو از هر دختر دیگه ای بی نیاز میکرد.
    دیگه از فرداش تو شرکت تمام هوش و حواسم بدون جلب توجه بقیه به زهرا بود. اون هم هربار نگاهش بهم میفتاد خنده ریزی میکرد و نگاهش رو میدزدید.


    سه روز بعد از اون جمعه فراموش نشدنی، یعنی دوشنبه وقتی به شرکت اومدم زهرا رو ندیدم. خیلی عجیب بود. زهرا خیلی به ندرت میشد سر کار نیاد و تا دیشب هم باهام در حال پیام دادن و صحبت بود. بهش چندباری زنگ زدم و گوشیش خاموش بود. هرچقدر میخواستم آروم باشم نمیتونستم. کلافه مدام شمارشو میگرفتم ولی هیچ خبری ازش نبود.


    سه شنبه هم به همین منوال گذشت و کم کم ترس و نگرانیم بیشتر شد. چهارشنبه صبح سرپرستمون من رو توی دفترش خواست.
    _بله؟ با من امری داشتین؟
    _بفرما بشین.
    _ببین کیانی جان! من راستش هیچ مشکلی با کارشما ندارم و همه جوره ازت راضی ام. منتها دو روزه کارفرما ازم خواسته باهات تسویه کنیم و گفت دیگه حق کار کردن اینجا رو نداری. خیلی باهاش صحبت کردم. ولی فایده ای نداشت و اخطار جدی داد که این قضیه به صلاح خودته!


    یه حرفایی هم در مورد ارتباطت با یکی از خانمهای شرکت میزد که من اصلا کاری به درست و غلطش ندارم. به هرحال من ناچارم ازت بخوام بری.....


    از اتاق بیرون اومدم. مخم سوت میکشید و داشتم فکر میکردم چجوری هنوز یک هفته نشده متوجه رابطمون شده.
    تو اتاقم در حال جمع کردن وسایلم بودم و ذهنم درگیر انواع فکرها...


    _عه! آقای کیانی به سلامتی تشریف میبرین؟؟ چرا؟ چی شده مگه؟ اول خانم بهرامی، الان هم شما! انگار دارن تعدیل نیرو میکنن!! بیچاره خانم بهرامی تازه روحیش باز شده بود و از فرط خوشحالی برام از عشق جدیدش میگفت. حیف شد. دختر خوبی بود. از من نشنیده بگیر ولی میگن جمعه با یکی از همکارها سکس داشته و یکی از بچه ها هم که بهشون شک کرده، فهمیده و به کارفرما گزارش داده........


    نگار تمام این حرفا رو با پوزخند و تمسخر تحویلم داد و رفت.....


    یه هفته بود که خونه بیکار بودم. از فکر و خیال زهرا و از کاری که نگار باهامون کرده بود آروم نمیگرفتم. هرچند از زهرا و سادگیش هم شاکی بودم. اون که در ظاهر متاهل بود چرا به نگار اعتماد کرده بود و از سکس و عشق جدید و... حرف زده بود؟ حس میکردم یه چیزی این وسط با عقل جور در نمیاد و من ازش بی خبرم. زهرا به خاطر خونواده سختگیرش قطعا نمیتونست کاری بکنه ولی من باید تلاشم رو میکردم تا پیداش کنم. تنها راه، صحبت مستقیم با خود کارفرما بود. بعد از دو سه بار رفتن به دفترش بالاخره تونستم باهاش دیدار کنم. بعد از سلام و احوالپرسی روبروش نشستم.


    _راستش جناب مهندس وقتی خانم بهرامی بهم از ماجرای طلاق و جدا شدنشون و شرایط سخت زندگی بعد از جدایی و لطف شما برای اشتغال ایشون گفتن حس کردم خیلی سرگذشت زندگیمون شبیه به همدیگست! در کنارش با فهمیدن علاقه ایشون بهم منم متقابل احساس علاقه بهشون پیدا کردم. واقعا قصد و نیت من از شروع این رابطه سواستفاده از ایشون نبود بلکه برعکس میخواستم .....


    مهندس که با تعجب و با چشمای گرد شده به حرفام گوش میکرد نزاشت بیشتر ادامه بدم.


    _کافیه! من متاسفم واقعا از شنیدن این صحبتها. چه خبره تو اون شرکت شما؟! خانم بهرامی متاهله و هیچ نسبتی هم با بنده نداره! البته من در جریان مشکلات زندگیش هستم. خودش چندهفته پیش گفت به زودی قراره شوهرش بعد دو سال از زندان آزاد بشه و دیگه نمیتونه بیاد شرکت. میخواست که به فکر جایگزین براش باشیم. من اصلا از رابطه شما بی خبر بودم تا الان.


    دلیل اخراج شما مزاحمت ها و رفتار و پیامهای غیراخلاقیتون برای خانم احمدی تو محیط شرکت بود. ایشون بهم اطلاع دادند و حتی چند تا از پیامهاتون رو نشونم دادن. خانم احمدی از بستگان بنده و کاملا مورد اعتماد من هستند. به خاطر همین خواستم تسویه کنید.......


    دیگه از شوک و هنگ بودن گذشته بودم. اومده بودم تا با صحبت با کارفرما هم زهرا و هم کار خودم رو پس بگیرم ولی الان میخواستم کلا ازین شهر فرار کنم. چندروز بعد پیامی از زهرا بهم رسید:


    _از نگار متنفر بودم. ازینکه خودش جاسوس بود ولی با بیخیالی به حرفهای بچه ها پشت سرم میخندید. میدونستم اگه به کسی بگم خیلی راحت از کار بیکارم میکنه. از اینکه پوشش و ظاهرم رو به تمسخر میگرفت بیزار بودم. مدام از زیباییش میگفت و از اینکه میتونه برعکس من هر مردی رو به سمت خودش جذب کنه. وقتی به درخواست پدرم قرار شد آخر ماه تسویه کنم، تصمیم گرفتم قبل رفتن بهش بفهمونم واسه دلبری و جذب آدمها بهترین سلاح زبون و رفتار آدمه، نه نمایش تن و عشوه های آبکی! روز آخر واسش با ذوق از سکسمون گفتم و صورت کش اومده اون رو از حسادت بالاخره دیدم.
    من رو ببخش امید. بی رحمیتو دوست داشتم.....اما دنیا هم بیرحمه....


    نوشته: مهران

  • 190

  • 12




  • نظرات:
    •   mahdi@milf
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • اوه چه سکسی و چه پایانی. دمت گرم


    •   eli-naz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • آهاااا. این خودش بود مهران. لایک4


    •   sepideh58
    • 1 ماه،2 هفته
      • 14

    • لایک سوم مهران عزیز ...
      داستان شسته و رفته با سیر منطقی و شخصیت پردازی عالی مثل همیشه و شوک نهایی عالی !
      کی فکرشو میکرد !
      شاید میخواد بگه آدمها رو نمیشه از ظاهر شناخت !اون ظاهر مظلوم چه خوب بلد بود نخ رو دست بگیره و بازی بده امید رو !
      اون حیای اول و سرخ شدن کجا و اون عطش وسط سکس
      !
      داستان تلخی بود که شاید برای خیلی از ماها اتفاق افتاده باشه از فرط تنهایی به آدمی پناه ببریم و نشناخته قصر رویا رو باهاش بسازیم و تهش با یه نسیم همه آرزوها ویران میشه و میفهمیم گاهی تنهایی ارزشش بیشتره
      تبریک میگم هر بار پخته تر و عالی تر مینویسی با موضوعات سهل و ممتنع !
      (rose)


    •   darya54
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • وایی خیلی شوکه شدم.اولش خوشحال شدم که امید بالاخره از افسردگی دوران سی سالگی اش در اومد و یه سکس با عشق داشت،اما آخرش با نامردی نگار و زهرا خیلی بهت زده شدم.
      البته وقتی امید داشت بهش خوش میگذشت،همش به خودم میگفتم داستان آقا مهران نباید اینقدر راحت و روتین تموم بشه،حتما دو خط دیگه یه اتفاقی میفته،اما واقعا دیگه توقع این غافلگیری رو نداشتم.
      در اینکه شما نویسنده فوق العاده قابل و‌توانایی هستین که شکی نیست،اما توروخدا به فکر خواننده بدبخت و‌قلبشم باشین که این شوکهای یهویی براش خوب نیست.


    •   وب.گرد
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • اول فکر کردم واقعیه ولی اخر داستان نظرم عوض شد.این مهم نیس.فقط میشه گفت خوب بود خوب.


    •   زووووووووج
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • چه خوشگل تموم شد


    •   sashaarian
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خدا قوت ؛ وسط این مخ زنیها یکمم برای شرکتت کار کن :))


    •   jerard96
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی داستانت جالب و جذاب بود


      ی پیشنهاد من ب همه دوستان


      تو شرکت های خصوصی به چن نفر به هیچ وجه اعتماد نکنید
      ۱: ابدارچی
      ۲: منشی شرکت
      ۳: راننده رییس


      این سه نفر واس نگه داشتن کارشون هر خفتی رو می پذیرن


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • من که نفهمیدم چی شد
      نگار کی بود خانم احمدی خانم بهرامی از بس اسم گفتی گیجمون کردی
      مثل داستانای شرلوک هلمز بود


    •   Naser_021teh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • عالی بودی .


    •   farhadkhaan
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خداییش نویسنده خوبی بود فارغ ازصدق و کذب داستان خیلی فن نگارش و داستان نویسی ت عالی بود هفت هشت سال بود داستانی با این محتوای عالی نخونده بودم


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • عالیییی بود
      بعد چن وقت یه داستان خوب خوندم دمت گرم لایک


    •   lady_darkness
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • آخ آخ
      حال کردم با این اروتیک .لاااااااایک .بار اینجوری بنویس
      رو نکرده بودی
      هم خودتو دوست دارم هم قلمتو مهران جوووونم


    •   mehrrad68
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • جررررر چه کونی ازت پاره کرده میگن ازون بترس که سر به تو دارد....
      چقدر بد لاکارت دادن?????


    •   teriteri
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • کاری با راست یا دروغش ندارم! خدایی عجب داستانی بود!!!! قشنگ یه سناریوی غوووول بود واسه خودش!


    •   Alihamooleh1999
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • اولین داستانی بود که به دلم نشست دمت گرم


    •   sina.ssss
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • دنیا بی رحمه داش. لایک


    •   kokarostam
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب و بد


      کل داستان خوب بود، زیبا نوشتی ولی شخصیت زهرا ناجور و غیرمنطقی بود. آخر داستان خیلی آبکی و آبگوشتی تموم شد. در کل نکات مثبت بیشتر از منفی بود. قبول شدی.


      ها کـُکا


    •   royaei
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • یعنی عالی بود ؛ شروع خوب بردن آدم به اوج و تمام کردن داستان با شوک ؛
      اینجاست که باید بگم سیاستی که بعضی از زنها دارن میتونن جنگ جهانی راه بندازن ؛
      اولی به خواسته اش رسید دومی انتقام گرفت وشمایی که نابود شدی .


    •   Hooman.esf.60
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • دمت گرم خوشحالم که داستان تو خوندم
      عین یه تیکه طلا وسط یه عالمه زباله می‌درخشد.


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • مهران عزیز عالی بود با یه پایان‌بندی جدید و متفاوت و البته پر مفهوم!برند مهران همه جای داستان دیده میشد:)
      یه داستان شسته رفته و‌تمیز مثل بقیه داستانات:)
      روون و با اصالت بدون سکته برای خواننده :)
      لایک سی‌ام


    •   شبشکن۳
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • فقط میتونم بگم عالی نوشتی ،اولین داستانی بود که کامل خوندم و لذت بردم


    •   Phantomf5
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اینجور دخترا کم نیستن تو این زمونه


    •   mohammad725
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • روال بود??


    •   nilajooni
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • لایک ٣٧ مال منه مهران جان
      مرسی ک مینویسی


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • وای. وای. مهران خوشگل عاشق داستانهاتم ...
      مثل همیشه فوق العاده بود عسلی


      لایک38. (rose) (rose)


    •   ساسان اصفهان
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • قشنگ بود مرسی که برامون نوشتی


    •   pepperoni
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • قسمت اروتیکش رو دوست داشتم و اون شوک نهایی...!
      خوندنتون آدم رو درگیر میکنه :)
      همیشه بنویسید (rose)


    •   wrecked_erny
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • چه بیر حم :)


    •   mariii_a
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • واي اخيش بالاخره ي داستان خوب
      جا داشت بهتر بشه ولي همينجوريم دوسش داشتم


    •   mariii_a
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • واي اخيش بالاخره ي داستان خوب
      جا داشت بهتر بشه ولي همينجوريم دوسش داشتم


    •   20Amirkhan20
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • این تنها گوشه ای از مکر بعضی از خانم هاست
      نظیر همین خانم تونستن سرداران بزرگ رو بزانو دربیارن
      و تاریخ ساز بشن.
      عالی نوشتی هم سکسی هم آموزنده.


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ایول بسیار زیبا احسنت


    •   Master.shoja
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • مهران عزیز

      داستان رو برای پیدا کردن یک اخلال یا حفره داستان برای نقد کردن شخم زدم..بدون هیچ نتیجه ای.

      بدون اغراق از بهترین کار هات بود.


    •   shaahvani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستان ساده و بسیار خوبی بود.
      یجورایی قصه من بود تو یه شرکت تجهیزات پزشکی


    •   mamad_j.k.d
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دس خوش بعد از چند ماه یه داستان خوبی دیدیم دمت گرم.


      از بس داستان جقی ها رو شنیدم حالم داشت بهم میخورد


      لایک


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • ببین لایکخورت خوب بود!
      و این یعنی سوژه خوبی رو برای جق زدن و ارگاسم جنسی جونها فراهم کردی!
      با زهرا و نگار همان شریک جنسی هرچند خیالی خود تو.
      و این یعنی؟
      مطمئنم دنبال جوابش نمیگردی.
      به درود


    •   آپو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مسیحی جان گلم;
      شاید ندونه جوابشو من بهش میگم:
      ببخشید روم به دیوار یعنی دیوسی یعنی کوسکشی،در نهایت یعنی خیانت به خود و شریک جنسی.


    •   gankr.koy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مسیحی محترم.
      کامنت شجاعانه ت توجهمو جلب کرد،عین حقیقته.
      ولی گاهی وقتها باید آهسته تر گام برداشت هر چند که شما رئیسی.


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آپو جان تو هم دیگه خیلی تندش کردی بابت حرفهای رکیک من به جای تو معذرت میخوام


    •   ehsan9000
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بازم متفاوت و جالب. حال کردم. لایک 50


    •   reza1023
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک
      دنیا با آدماش بیرحم شده!


    •   مهدی ایتالی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستانت خوب بود لذت بردم از خوندنش ،جز تک داستانایی بود زیرش یک دونه فحشم نبود:)


    •   ARYA52
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • سلام مهران عزیز، من داستان رو دیدم تگ شما رو خورده بود وقت خوندن نداشتم ، لایک رو زدم ، چون نوشته های شما نخونده لایک داره، الان اومدم خوندم.فقط یه سوال عادت داری شوک بدی به خواننده؟ داستان از اول خیلی عادی با فضاسازی خوبی شروع شد.
      با یک روال ساده و گیرا پیش رفت . ولی چند خط آخر اونجا که امید رفت پیش کارفرما به بعد، اوووووف.یک لایک جدا فقط برای اون چند خط.


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه،1 هفته
      • 14

    • مسیحی عزیز! عذرخواهی چرا؟؟
      هرکسی میتونه براساس نوع نگاه و میزان درک و فهم خودش از داستان نظر خودش رو بیان کنه.
      خوشحالم که پیام اصلی داستان یعنی "بخل و حسد" و مهمتر از همه "دورویی آدمها" زیر داستان هم نشون داده شد.
      نگارها و زهراهای داستان در همه جا و در هر جنسیتی هستند.
      به درود!


    •   Saiiddini
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • نمردیم و یه داستان خوب هم توی این سایت خوندیم.از قدیم گفتن نمیری همه چی میبینی


    •   mehdi.98
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • مرسی به تو که اینقدر باحالی


    •   javadkaiko
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عالی بود


    •   Xknight.1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بالاخره بعد از مدتی از اراجیف ها راحت شدیم و یک داستان خوب خواندیم. ای ول . بنویس بازم


    •   H66666666
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ولی تهش کیر خوشگلی خوردی
      تا تو باشی هر کی بت گفت بکنم، بکنیش نه که ناز کنی و کون بندازی


    •   Momoooam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • یک نویسنده خوب در شهوانی داداش کارت عالیه و ادامه بدهد (rose) ...


    •   Amin.damavandi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • برا همینه که میگم دختر یه تیکه گوشته نه بیشتر


    •   51piremard
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک


    •   Edsa1352
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عالی بود تا کلمه اخر را با اشتیاق خوندم


    •   Zahsin123
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • با احترام لایک 78 تقدیم به شما


    •   Sin_shin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • مهران تو چطور میتونی به اییییین خوبی داستانو از این رو به اون رو کنی؟؟؟(dash)عالی بود،عالی! (rose)


    •   داریوشم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • سلام
      جالب بود مهران عزیز،این تم خیانت و بازیهای روانی ما بین شخصیتها رو دوست داشتم(منظورم از خیانت همین خیانت در روابط اجتماعی بود).مسلما ارائهء جدیدی از داستان نویسی در سایته که مطمئنم مورد توجه دوستداران داستانهای خوب هم قرار خواهد گرفت(حقیقتش من هیچوقت بعد از خوندن داستان نمیرم اول کامنتها رو بخونم،نظرم رو بلافاصله بعد از خوندن داستان مینویسم.اینجوری به نوعی برای خودم هم موضوع جذابیت پیدا میکنه چون بعدا میرم کامنتها رو میخونم و متوجه میشم نظرم چقدر درست (یا غلط) بوده)...و اما داستان...هم موضوعو دوست داشتم و هم از راوی و نحوهء روایتت خوشم اومد،به نوعی جدیده و نکتهء دیگه این ساده نویسیته که لااقل برای خودم اهمیت داره چرا که وقتی داستانی جملات قلمبه و سلمبه درش زیاد بکار رفته باشه و حتی اگر بسیار هم زیبا باشه باعث خستگی ذهنیم میشه،پس ترجیح میدم همینطور ساده بنویسی و منم ساده بخونم.در کل یه داستان خوب دیگه خوندم ازت که جای تشکر داره،خسته نباشی و ... مرسی


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اوففففف چ خوب بود


      ميدوني كجاش خيلي ناز و احمقانه بود!!! حتي ديوث ترين مردها ك عالمي رو با نامرديهاشون جا ميذارن باز دنبال دختر خونگي و داغ هستن !!!


      عزيزم تموم شده!!!!


      ورژن خونگي داغ ديگه وجود نداره!!! بايد شما پسرها اينو تو كله تون كنيد!!!!


      هرجا ديديد ي ورژن خونگي داغ تو تختتون است بدونيد تا اخر هفته بعدش خواهر و مادر و همه مونثهاي فاميلتون مياد جلوي چشمتون و ب بدترين وجه ب فنا ميريد!!


      اينو يادتون بمونه!!


    •   Adtenos35
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک دادم ولی به نظرم ابتدای قصه خیلی قوی تر بود ،تهشو یهو جمع کردی


    •   nima75hati
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   boy.t0p
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • من که عادت به شوک پایان داستانهات داشتم شوکه شدم. خودتم مهران تو داستان چندبار شوکه شدی.
      خیلی خوب بود. لایک


    •   Paria_1991
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عالی مثل همیشه


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بسیااااور نیک :)


    •   Blackhorse
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود، بده فیلم نامه اش کنند


    •   sdwe
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • تمام مدت تو تصورم میدیدم با حراست دانشگاهمون سکس میکنی :)))


    •   JABER666
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خوشگل مینویسی. دمت گرم


    •   Ares.1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان عالی ، پایان فوق العاده
      دقیقا مثل یه مارپیچه که خواننده نمیتونه حدس بزنه راه خروج کجاست و قراره چه اتفاقی بیوفته
      مثل همیشه از محدودیت های خودت هم فراتر رفتی


    •   mmhmm
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چ عجب بعد از مدتها ی داستان خوب خوندیم
      لایک ۹۳ ? (ok)


    •   Amir3411
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فکم افتاد ای ول


    •   آپو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • لایک ۹۷
      مهران جان
      من از کامنت (مسیحی۰)بد برداشت کردم.
      اشتباه خود را قبول و صمیمانه جلو همه بچه ها ازت عذر میخوام وهر کاری که برای بخشش شما لازم باشه حاضرم با جون و دل انجام دهم.
      آپو مخلص هر چی مرد


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • آپوی عزیز!
      معذرت خواهی نشانه ضعف نیست بلکه دلیل عزت نفس، بزرگی و شعور آدمهاست.
      ممنون از کامنتت شجاعانه ات رفیق (rose)


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آه مهران جان!خوشحالم که نکات ریزتری رو رعایت کردی!ولی داستانت پیش بینی شده بود!برخلاف داستان های دیگت!یه جوری داستان رو لو دادی!شاید هم من تو تمام این روابط قرار گرفتم و تهش رو میدونم ....!نقد دیگه ای وارد نیست! از محاسن داستان هم که قطعا دوستان گفتن!لایک 99


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دلم نیومد این رو نگم!مهران عزیز...جمله ی آخر انقدر خوب بود که من رو برد تو گذشته...تو همون زمانی که دقیق این جمله رو شنیدم!نیوشا من رو ببخش...تو ساده ای و دنیا بی رحم...
      و اون جمله ای که سادگی من رو نشون میداد از صدتا فحش بدتر بود و معذرت خواهی مسخره اونها ...
      از قابلیت یک نویسنده خوب همینه که مخاطب رو به گذشته ببره و خواننده رو به فکر فرو ببره


    •   Holy.Ray
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک شماره ١٠٠، خیلی خوب بود


    •   Takmard
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • مهران ، هر چی جلوتر میری داستانات قشنگ تر و حرفه ای تر میشن ، لوکیشن داستانات خیلی گسترده نیستن و بیشتر توی فضاهای کاری تا خونه خلاصه میشن اما نبوغ قلمزنی توی همین بسته بودن ها تابلوهای شگرفی خلق میکنه!
      قصه ت یه نکته ریز داشت و اون اینه که نقطه ضعف داستانت همون نقطه قوتشه !
      شوک های داستانت که بیشتر توی روابط پیچیده و پلیسی آدمای اداره بو لو رفتناشون بودن باورشون رو کمی سخت میکنه ،،، نگار و زهرا مرتب مچ گیری میکردن حتی ساعت قرار عاشقی تو روزای تعطیل که البته جالبه
      لو دادن و سوتی امید تو آخر داستان و استحاله زهرا جالب بود اما پایان داستانت میشد بهتر بشه موافقی ؟!


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • تکمرد عزیز...
      ممنون از نقد و نظرت و لطفی که همیشه بهم داری.
      همیشه میشه بهتر بود و بهتر نوشت.
      دلیل شخصی و خاصی واسه این پایان داشتم. یه جور رهایی با فریاد بود.
      خودمم نفهمیدم چی گفتم (biggrin)

      خلاصه دمت گرم و اینا.... تو فقط باش من موافقتم همیشه. (rose)


    •   Watcher
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود لذت بردم از اول تا اخرش بعد مدتها یه داستان خوب خوندیم سپاس


    •   ayayooof12
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • من همه داستانا رو رو بادری بری بدرقه میکنم ولی این یکی رو دلم نمیاد،عااالی بود


    •   Abnabatam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • یه وقتی چشاتو وا میکنی میبینی یکی وسطِ وسطِ زندگیته
      قرار نبود اینطور شه
      اما اتفاق افتاد
      روند پیشرفتشو متوجه میشی
      اما بروی خودت نمیاری
      تا اونجایی که احساس ترس میکنی
      ترس لعنتی میاد میریزه تو دلت
      اونوقته که میفهمی چی شده دختر!!
      تموم روزو شباتو گرفته
      نفست میگیره از نبودنش
      تو میدونی نفست میگیره یعنی چی؟
      میدونی این فقط یه جمله نیست
      یه حس افتضاحه که هر روز و هر لحظه باهاته
      دارم به این فکر میکنم که به چی فکر میکنه؟
      که کجای راهو اشتباه رفتم
      تنها به یه نتیجه رسیدم
      خاطره میتونه نابودت کنه


      خاطرات لعنتی....


    •   Excalibur61
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ته داستان رو اصلا دوس نداشتم، انگار خسته شدی فقط میخواستی تمومش کنی
      بلاخره شوهر داشت یا به درخواست پدرش تصفیه کرد
      ولی در کل بد نبود، لایک


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مگه داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      دم شما گرم
      اوووووووووف


    •   romanc29
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی قشنگ یاد بگیرن بچه سوسولا تا از داستان سکسی داستان کیری نسازن


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • واااااولایک۱۲۹پششششمام عجب داستانی همیشه داستاناهندلی۱۰تالایک میگرفتن این داستان دیگه ترکوند ایوووول


    •   .Horny.man.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مهران جان شرمنده رفیق


      الان داستانتو دیدم هرچند که هنوزم داغه


      لازم به ذکر نیس که بگم داستانت مث باقیه داستانات ی شروع خوب و ادامه هیجان انگیز و پایانی زیبا و شوکه کننده داشت


      لایک 129 تقدیمت


    •   Different man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مهران جان لایکو تقدیم خودت و داستانت کردم منتها چون دیروز بود نمیدونم چندمی بود فلذا لایک ما قاطی لایکا گم شده. از یابنده تقاضا میشود اونو تقدیم نویسنده کنه (biggrin)


      مثل همیشه عالی و پر از فراز و نشیب


    •   arman22shiraz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • زیبا ,جذاب و احساسی :)


    •   mjavad19
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اشکم در اومد دمت گرم


    •   halkharab
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ای کیییر تو دهنت خانوم بهرامی محکم کونتو پاره کرد


    •   nimavanahif
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود.دمت گرم


    •   Mohi1234
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • زنیکه خر..خوب بود.خیلی طولانی بود


    •   taraz555
    • 1 ماه
      • 1

    • ادمین باید ی تگ جنایی-سکسی حتما اضافه کنه.عالی می نویسی بازم ممنون بابت نوشته های یکی از یکی زیباترتون.


    •   fazi20
    • 1 ماه
      • 1

    • فعلا باس برای امید ی تایمی گریه کنم به باد رفت که :/
      حدس میزدم که زهرا واقعا هنوزم متاهله و داره خالی میبنده و تا همین حد که امید بفهمه متاهله انتظار داشتم ولی خب ی همچین نقشه شیک وپیک و تمیزی رو نوچ از جایی که رفت دنبال زهرا تا جایی که بی رحمیه دنیارو یاداوردی کرد قشنگ کف کردم خخ دمت گرم که انقدر خوب مینویسی موفق باشی :)


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 1

    • من بعد از ۶ سال به امید خوندن داستان های شیوای عزیز عضو شدم،شوربختانه ایشون رو ندیدم و گویا رفتن
      نویسنده عزیز داستان رو دوست داشتم و موفق باشید?


    •   IFtmii
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • حیف شد از کار بی کار شدی، ولی واقعا داستانت جذبم کرد و تا آخر مجبورم کردی بخونم، ایول


    •   amhojo
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود مرسی واقعا بعد چند وقت یه داستان خوب خوندیم


    •   ali_safa
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • کس ننش


    •   Saeid@bina
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • دمت گرم عالی بود
      لایک ۱۸۸


    •   KukilA
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • جذاب بود


    •   KukilA
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • جذاب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو