چادر مزاحم (۱)

    5 سالی از ازدواجم می گذشت ، پدرخانومم روی ماشین سنگین کار می کرد و گاهی وقتا چند روزی خونه نبود ، مادرزنم 35 سالش بود ولی خوشهیکل بود و گوشتی ، همیشه جلوی من با روسری و دامن بود ، مخصوصا وقتی پدرخانومم خونه بود ، یکی دوبار که سرزده رفتم خونشون و پدرخانومم نبود دیدم خیلی هم اصراری به سفت و سخت لباس پوشیدن نداره ، معمولا یا دامن نداشت یا یه چادر سرسری مینداخت سرش که این چادره خیلی بهتر بود ،آخه یه جورایی چادر حکم اینا داشت که دومادم تو که از خودمونی ولی خب چاره ای هم نیست .یه بار که رفتم از خونشون غذا بگیرم ، وقتی اومد توی ایستگاه راه پله بهم ظرف غذا رو بده ، دو دستی گرفته بود ظرف رو که نریزه چادرش از سرش افتاد ، شلوارش چسبون بود و اندامش مخصوصا رون هاش توش خیلی سکسی بودن ، من چند ثانیه ای نگاهم روی رون هاش قفل شده بود ،بعد متوجه شدم که کس تپلش چقدر قشنگ از روی شلوارش پیداست ، با اینکه می دونستم تابلو دارم نگاه می کنم ، ولی یه جواریی احساس می کردم این فرصت آخره که اینجوری قشنگ ببینمشون .یهو صدام کرد آقا علی ظرف داغه مواظب باش نسوزی ، سرم رو که آوردم بالا دیدم داره با عصبانیت بهم نگاه می کنه ، ظرف رو گرفتم و اون برگشت که چادرش رو برداره ،لحظه آخر متوجه شدم اگرچه عصبانی به نظر میرسه ولی انگار از یه چیزی هم خنده ش گرفته ، یه لبخندی گوشه لبش بود که خیلی سعی می کرد مخفیش کنه و نذاره من بفهمم ، بیشتر انگار دوست داشت عصبانیتش رو نشونم بده ولی خیلی کار سختی بود براش ، برگشت که چادرش رو برداره ،و حس کردم عمدا داره طولش میده تا بتونه لخندش رو کامل محو کنه از روی صورتش ، دلا شد چادرش رو برداره که متوجه نمیشدم چرا اون روز همش اینطوری میشد، با دیدن کون گوشتی و خوش فرمش توی اون حالت دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم ، قلبم انگار داشت تو گلوم می زد ، همینطور که پشت به من بود گفت ، این چادرم همیشه تو دست و پاست انگار . از صداش متوجه شدم که هنوزم داره میخنده انگار ، متوجه نبودم برای چی داره می خنده ، تا اینکه از درد متوجه شدم قضیه چیه ، شق درد گرفته بودم و کیرم بدجوری راست شده بود ، صدام بالا نمیومد که جوابش رو بدم ، فکرمم کار نمی کرد ،با استرس برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم ، آره خداییش خیلی مزاحمه .منظورم رو فهمید ولی نصف کلمات از دهنم بیرون نیومدن .
    بعد از کلی تاخیر برگشت سمت من ، یه لحظه پایین رو نگاه کرد ، من که سعی داشتم با ظرف غذا جوری مخفیش کنم که تابلو نشه ولی انگار اینکارم بیشتر تابلو بود ، کیرم به صورت عجیبی راست شده بود و هیچ کاریش هم نمیشد کرد . دیگه انگار نمی خواست جلوی خنده ش رو بگیره ، یه جوری می خندید انگار داشت مسخره م میکرد، حس کردم داره بهم میگه بابا ندید بدید ، جمع کن خودت رو ، خوبه لخت نشدم جلوت . خنده هاش بدجوری ناراحتم کرد ، همینم کمکم کرد که کیرم یکم بخوابه .چادرش رو سرسری انداخت روی شونه ش ، سرم رو انداختم پایین و گفتم دست شما درد نکنه ، کاری ندارین ؟ گفت میومدی یه چایی می خوردی تازه دم کردم ، من که خیلی هم اهل چایی خوردن نبودم ، یهو گفتم اتفاقا خیلی هوس کردم .دلم نمی خواست مثل یه بازنده از خونه برم بیرون ، می خواستم بهش نشون بدم که بیشتراز اینا ظرفیت دارم ، بعدش برم .گفتم مزاحم که نیستم ؟ با خنده گفت نه عزیزم ، خونه خودته اینجا ، بیا تو تعارف نکن . رفت تو آشپزخونه و داشت برام چایی می ریخت که گفتم انگار چادرتون هنوز تو دست و پاتونه . گفت آره و خندید .گفتم یه سوال بپرسم ؟ به خاطر آقا مصطفی جلوی من چادر میندازین یا خودت دوست داری ؟ یکم ان و من کرد و گفت نه تو که از خودمونی ، اخلاق آقا مصطفی رو که می دونی یکم حساسه ولی بهت کاملا اعتماد داره .با این حرفش بیشتر از خودم بدم اومد وحس کردم داره با منظور اون حرف رو می زنه .گفتم خب حالا که آقا مصطفی نیستش .یکم نگاهم کرد ، خیلی از حرفم پشیمون شده بودم ، حس کردم نباید این حرف رو می زدم ولی دست خودم نبود .بلند شدم گفتم شما بیاین بشینین با این چادر اذیت میشین من خودم چایی می ریزم و توی یه چشم بهم زدن پشت سرش بودم .جوری بهش نزدیک شده بودم که فکر کنم صدای نفسهام رو روی گردنش حس می کرد ، برگشت و یه لحظه صورت هامون بیشتر از همیشه به هم نزدیک شده بود ، منم نفس های اون رو حس می کردم ، سریع رفت و چادرش رو گذاشت روی اپن آشپزخونه و گفت حالا خیالت راحت شد ، بشین حالا برات چایی می ریزم .احساس می کردم که خیلی معذبه ، حالا با بلوز و شلوار بود و روسری هم سرش نبود .تلاش می کرد توی تیررس نگاه من نباشه ولی من همش به سمت اون برمی گشتم .گفتم نه عجله دارم همینجا ایستاده می خورم .آشپزخونه کوچیک بود و دلم نمی خواست از اونجا بریم بیرون . اونم مجبور شد همونجا بمونه .هنوز ضربان قلبم شدید بود ،و انگار یه چیزی مجبورم می کرد حرفایی که نباید رو بزنم ، یه جورایی انگار مست بودم و راحت تر برای اینکه خودم باشم ، گفتم قیافه ت اینجوری خیلی فرق می کنه با قبل .
    گفت قبل ؟ یعنی چی ؟ گفتم یعنی با وقتایی که با چادر و روسری و دامنی . گفت آره موهام مرتب نیست . گفتم اینجوری زمین تا آسمون با قبل فرق کردی ، حالا خیلی خوشگلتر شدی .سرخ شد از خجالت و مدام سعی می کرد به بهونه مرتب کردن موهاش با دستاش موهاش رو مخفی کنه وقتی دستش رو می برد سمت موهاش ، بلوزش می رفت بالا و نافش پیدا میشد ، متوجه نگاه من روی نافش شد ، اخم کرد و گفت علی آقا نگام نکن خجالت می کشم .گفتم خجالت برای چی ماشالاه مریم هرچی قشنگی داره انگار از شما به ارث برده حتی نافشم شبیه شماست .اینو که گفتم یه دفعه آشپزخونه برای یکی دو دقیقه ساکت شد ، نه اون حرفی می زد و نه من .از آشپزخونه رفت بیرون و گفت ، چقدر گرمه اینجا .رفت و یه گوشه ای نشست .از خودم بدم اومد ، یه دفعه همه حس و حالم رفت ، حس کردم زیاده روی کردم و جایگاه خودم رو از دست دادم .سرم رو انداختم پاییین و دیگه نگاهش نکردم ، چاییم رو خوردم و چندبار معذرت خواهی کردم و سریع رفتم دم در ، داشتم درو می بستم که دوید پشت سرم و چند بار صدا کرد علی آقا غذا ها رو نبردی .
    تو صورتش اثری از دلخوری نبود ولی من از خودم دلخور بودم هنوز .گذشت تا چند روز بعد دوباره کار داشتم اونجا ، در زدم ، آیفون رو زد و گفت دارم غذا درست می کنم بیاین تو .رفتم تو ، انتظار نداشتم ولی ایندفعه هم چادر سرش نبود و مثل دفعه قبل با بلوز و شلوار بود ، شلوارش قرمز بود و کون درشتش از توش قشنگ برجستگی هاش معلوم بود .تصمیم گرفتم ایندفعه باظرفیت تر باشم ، رفتم باهاش دست دادم و گفتم خسته نباشید ،گفت اتفاقا خیلی خستم ، از صبح تاحالا دستم به غذا پختن بنده .قولم به خودم رو یادم رفت و گفتم بعضی وقتا که مریم خسته میشه یه ماساژ ده دقیقه ای بهش میدم ، خودش که میگه انگار همه ی خستگیش در میره . بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بده گفت آره دست شما مردا خیلی زور داره ، آقا مصطفی هم بعضی وقتا از اینکارا می کنه . چایی می خوری برات بیارم ؟ گفتم خودم می ریزم . بعدش گفتم این شلوار برام آشناست انگار . گفت یه بار مریم پوشیده بودش و برده بود خونتون شاید اونجا دیدی . گفت آره ولی خب به بدن شما بیشتر میفته . برگشت با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چجوری ؟
    با ان و من گفتم آخه بدن شما توپر تره و شلوارم قشنگ انگار اندازه تونه . گفت آره یه ذره چاق شدم . گفتم نه اصلا ، چجوری بگم ، ناراحت نشی ها ، ولی هیکلت توپر و گوشتی و سکسیه .مریمم همینطوره ،خدا رو شکر به شما رفته هیکلش ولی خب از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه . هیچی نگفت ،دوباره به خودم فحش دادم که علی دوباره خراب کردی ،می میری هیچی نگی ؟
    گفتم ببخشید ناراحت که نشدی ؟ با یکم مکث گفت نه ولی خب خجالت می کشم اینجوری میگی . یکم دوباره جرات پیدا کردم ، گفتم من همیشه چیزی که تو دلم هست رو میگم ، به نظرم اینجوری هم آدم خالی میشه و براش عقده نمیشه هم طرف مقابل در مورد خودش بیشتر می دونه . گفت ولی به نظر من بعضی چیزا همون تو دل بمونه بهتره ، گفتنشون خوب نیست . با دلخوری گفتم باشه ، دیگه هیچ وقت در موردتون هیچی نمیگم . گفت نه منظورم شما نبودی ، کلی گفتم ، مثل اینه که مثلا بری به یه زن غریبه بگی چقدر هیکلت سکسیه ،خب ممکنه بی آبرویی درست بشه . گفتم نه آخه آدم هر حرفی رو که به هر کسی نمی زنه ، منم فقط به کسایی که فکر می کنم ظرفیتش رو دارن میگم . گفت یعنی به کسای دیگه ای هم گفتی ؟ گفتم نه فقط شما . گفت یعنی به نظرت من ظرفیتم بالاست ، از کجا فهمیدی ؟ گفتم من که هنوز چیزی نگفتم ولی دوست داشتم باهات راحت باشم و بهت بگم . چشماش گرد شد و بهم زل زد که چی رو بگی ؟ گفتم اگه قول بدی ناراحت نشی بهت میگم . گفت مگه چیز بدی می خوای بگی که ناراحت بشم . گفتم نه اصلا فقط بعضیا میگن شاید عرف نباشه درحالیکه به نظر من گفتنشون بهتر از نگفتنشونه . گفت خب اگه به نظرت خوبه خب بگو ، منتظرم .
    گفتم یکیش رو تقریبا چند روز پیش گفتم . گفت چی ؟ گفتم اینکه بدون چادر خیلی خوشگل تر میشی ، هیکلت خیلی سکسیه و یه جواریی زیر چادر و بقیه لباس ها گم میشه ، من تازه بعداز چند سال دارم می فهمم که مریم چقدر هیکلش شبیه توست و شاید بهتر بگم تو خیلی سکسی تر از مریمی . مثلا همین شلوار ، خیلی بهت میاد ، اندامت و پاهات و . یکم مکث کردم و گفتم اشکالی نداره راحت حرفم رو بزنم ؟ گفت نه بگو . گفتم باسنت خیلی توی شلوار خوب به نظر میاد ، البته من خودم از کلمه باسن خوشم نمیاد به نظرم اصل مطلب رو ادا نمی کنه ، کونت خیلی گوشتی و خوش فرمه و توی این شلوار خیلی خوبه . برگشت یه نگاهی به کونش انداخت و گفت جدی میگی ؟ خودم همیشه فکر می کردم که یکم زیاد ی بزرگه . گفتم زیادی بزرگه ؟ من که قشنگ ندیدمش ولی از روی شلوارم که دیدم میگم این بهترین چیزه که تاحالا دیدم . امیدوارم کون مریمم یه روز به خوبی کون شما بشه .الان خیلی دلم می خواد یه دستی هم روش بکشم . یه دفعه اخم کرد و گفت قرار شد فقط چیزی که تو دلت هست رو راحت بگی نه اینکه بخوای کاری بکنی . گفتم خب اینم چیزی بود که تو دلم بود و منم فقط گفتمش ، غیر از اینه ؟ خندید و گفت نه ولی دوست ندارم این فکرا بیاد توی کله ت و جور دیگه ای به من نگاه کنی حالا هم چشمات رو درویش کن .گفتم خوش به حال آقا مصطفی ، راستی یه سوال بپرسم ؟ گفت بپرس .گفتم این کار دست آقا مصطفی ست یا استعداد خدادادیه ؟ گفت استعدادش رو داشتم آقا مصطفی هم روش کار کرد .سوالاتت تموم شد ؟ گفت نه کلی سوال دارم ولی بعدا می پرسم . گفت بعدا دیگه خبری نیست ، تو خیلی زود پررو میشی . گفتم ولی خیلی ازت خوشم اومد ، یه جورایی با این قضیه خیلی خوب برخورد کردی . حالا متوجه میشم بیشتر اخلاق و تربیت مریم از شماست .امیدوارم بقیه چیزهاشم دقیقا به شما بره .

    بعدم یه لبخندی زدم ، اونم خندید و گفت ، اونم استعدادش رو داره ، اگه تو کارت رو خوب بلد باشی .


    ادامه دارد...


    نوشته: ستاره درخشان

  • 21

  • 20




  • نظرات:
    •   Interagame
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • ریدی گالیور


    •   badboy777_shv
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • ۵ سال از ازدواج شما می گذشت و مادر خانمت ۳۵ ساله بود؟


    •   ARAD_SM
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • جالب بودادامش


    •   Mj6633
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • خودتم حتما این دروغ و الان باور کردی شبام مادرزنت وسط تو و آقا مصطفی می‌خوابه گروپ می‌زنید بنظرم ادامه نده چون واقعا چرت و پرت نوشته بودی تو همون ایستگاه راه پله بمون نری تو خونه دیگه


    •   Arash_kir_koloft1
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • کونی 5 سال از ازدواجت میگذره مادر خانمت 35 سالشه حتما زنت 10 سالسشه
      یهو دیدی درد داری فهمیدی شق درد گرفتی ههههه
      جقی برو جقتو بزن حداقل داستانتو بخون بعد بفرستش


    •   30parham30
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • مغزت را ک ا یدم چجوری این همه کسشعر را تونستی جور کنی بنویسی


    •   omid6464
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • اطفاقا پریروز یه داستانی خوندم داماد کوس مادر زن و زنداداش زنش که مریم اسمش بوده رو جر داده بود آخرشم گفت اسم برادر خانومش علی بود.گفتم اسمت آشناست به دامادتون سلام برسون و خستا نباشید بگو??????


    •   hosein.ziyaei
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • 5 ساله ازدواج کردی، مادر زنت ۳۵ سالشه؟؟؟؟
      یعنی ۳۰ سالش بوده تو دخترش رو گرفتی؟
      دخترش اگه ۱۸ سالش هم بوده باشه که گرفته باشیش، یعنی خودش تو ۱۲ سالگی بچش رو به دنیا آورده؟؟؟؟؟
      خب این چه کاریه دروغ میگید


    •   Alouche
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • محارمش به کنار ادم خیانتکارو باااید جر داد ندوستمش


    •   Alouche
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • محارمش به کنار ادم خیانتکارو باااید جر داد ندوستمش


    •   آپو
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • خری ،خری زیاد کردی.ولی جدأ از خرم گذشتی الاغ


    •   Amoohashar@@_431
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • من هی میام سعی کنم فش ندم نمیشه
      کونکش خیلی کس شر نوشتی
      ادامه دارد و کیر خر
      دیوث کیر من و همه اعضای این سایت تو کونت


    •   fakher
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود ادامش امیدوارم همینقدر واقعی به نظر بیاد


    •   general_bu
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • بد نبود ، ادامشو بزار


    •   girl of MIS
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • من آخر نفهمیدم اینا جزء آدما نیستن یا ما خیلی املیم? همینجوری بهش گفت هیکلت سکسیه دلم میخواد به باسنت دست بزنم مادر زنش هم اوپن مایند برخورد کرد؟? ساقیت مال کدوم محله دوست عزیز؟


    •   kiredivoone
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • دومادتون ننتو بد گاييده نه؟!
      برو جاكش اين كصشعراتو توي حموم موقع جق زدن با خودن زمزمه كن ننه هيز


    •   DAmirksdk
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیری بود


    •   Naz10100
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • واقعا خاک برسرت!!!


    •   shiraz-m-m
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • این خضوعبلات چی بود که ادامه هم داشته باشه!!!دیس لایک


    •   diioorre
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرا همه داستانای کسشعر تاپیک و طرز نوشتنشون یجوره..خیلی تخمی تخیلی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو