چرخ روزگار (۱)

    ده سالی از ازدواج پدر و مادرم گذشته بود که پدرم یک شرکت بزرگ در زمینه فولاد و آهن تاسیس کرده بود اون یک شریک داشت به اسم کامران ، آقا کامران با پدرم اون شرکت بزرگ رو تاسیس کرده بود و متاسفانه از جایی که پدرم بهش اعتماد داشت خیلی سر پدرم کلاه رفت مثلا قراردادهای مخفی داشت که پدرم آگاه نبود و از جایی که پدرم نفر اصلی شرکت بود تمام کازه کوزه ها سر اون خالی شد ، بله ما بعد از دو سال ورشکست شدیم آقا کامران همه چی رو کشیده بود بالا از اونجایی که ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم ، اون یه دختر به اسم مهناز داشت که خیلی زیبا و خوشگل اما یه دختره عقده ای پول ندیده بود ، از اونجایی که من بچگی یعنی قبل 9 سالگی رو پر قو بزرگ شده بودم اصلا نمیدونستم فقر چیه اما چرخ روزگار همه چی رو عوض میکنه و حالا پدر من با این همه مال و ملالی که باخت داده بود اومده بود شده بود بستنی فروش چرخی و من بدبخت هم کودک کار و تو پاساژها پیراشکی و بامیه میفروختم ، خیلی سخته خیلی ، من بچه بودم داغ بودم نفهمیدم پدرم چی میکشید ، کسی که از صد تا پله یک شبه بیوفته پایین خیلی بده ، پدرم انسان شریف و حلال خوری هست و برعکس خیلی از بازاریا که پول حرف اوله براشون اونطور نیست ، من کم کم بزرگ تر شدم و خوبیش این بود علاقه زیادی به درس خوندن داشتم ، حدود 15 سالم بود که یه موتور هندا 125 خریدم و تو پیک غذایی کارمیکردم ، دیگه عادت کرده بودیم و بابام یه خونه تو جنوب شهر هم تونست بخره ، من تو سعادت آباد فست فود ... کار میکردم که یکروز بر حسب اتفاق یه غذا برای یکجا بردم و یه خانومی درو باز کرد گفت بیار بالا ، منم رفتم تا در آپارتمان رو باز کرد دیدم مهنازه ، از اون پشت با دوست پسر و کلی رفیقاش مهمونی گرفته بود ، منم شناخت گفت چقدر شد گفتم 13 هزار تومان بعد خداحافظی کرد گفت سلام برسون به بابا اینا ، منم دلم میخواست فحش خوار مادر بدم آخه بی ناموس از صدقه سری بابام هست که تو این خونه الان پارتی گرفتی جاکش ، اما سکوت کردم و با دلی شکسته برگشتم مغازه ، دوباره فردا هم دیدم یه پیتزا سفارش اومده از همونجا که به محمدرضا رفیقم گفتم داداش تو ببر من اونجا داستان دارم ، خلاصه نمیفهمیدم چی شده دختر عوضی میخواست منو خرد کنه ، منم اونجا نمیرفتم ، تا اینکه یکروز اومد مغازه و من نشسته بودم پشت یکی از میزهای مشتری ، اومد نشست گفت از من دلخوری ؟ گفتم نه ، گفت ببین بابک من بی تقصیر بودم ، و کلی کسشعر ..... گفتم الان برای چی اومدی ؟ چه اهمیتی دارم براتون ، شما مقام انسانیت رو مثل آشغال زیر پاتون له میکنین ، چند روزه برای اینکه غرور منو بشکونی داری غذا سفارش میدی من بیارم ، گفت نه حقیقت دلم میخواست ببینمت و بهت بگم ، گفتم حالا که گفتی بفرما برو ، گفت باشه اما از من دلخور نباش من راه پدرم رو نرفتم و گناهی ندارم ، گفتم تو برو به عشق و حالت برس ، گفت تو در مورد من چی فکر میکنی ، گفتم من اصلا در مورد تو فکر نمیکنم ، اصلا کی هستی که بخوام ذهن خودمو مشغول کنم ، خلاصه اون روز رفت و حدود سه روز بعد زنگ زد به سالن و گفت با بابک کار دارم و من گوشیرو گرفتم دستم و گفت بیا خونه ما کارت دارم منم با کلی نه و فلان گفت بابا یه کاری پیش اومده انقدر مهمه که میگم بیا ، من رفتم در آپارتمان رو زدم باز کرد پرید بقل من شروع کرد به گریه منم داشتم نوازشش میکردم که نگاه کرد به من و لبشو گذاشت رو لبم ، گفت من دیگه با کسی رباطه ندارم ، از اونوقتی که ترودیدم ، زندگیم عوض شده ، من مرد رویاهامو پیدا کردم و ...


    اما من گفتم بیین مهناز ما هیچ وقت آبمون تو یه جوب نمیره همینو که گفتم گفت اینجا بده بیا تو حرف بزنیم منو برد داخل واحد و نزاشت صحبت کنم شروع کرد لب گرفتن و منو خوابوند کف پذیرایی و نشسته بود روم ، اصلا اجازه صحبت نمیداد و حرفه ای میخواست سکس کنیم ، شلوار منو کشید پایین و کیرمو کرد تو دهنش شروع کرد ساک زدن ، منم راستش چون تو سالن گرمه عرق کرده بودم و بوی فست فود گرفته بودم ، مهناز گفت انگار دارم ساندویچ میخورم منم اخمام تو هم بود اما واقعا داشتم حال میکردم ، اخر دلو زدم به دریا گفتم کوس خوارش خودش میخاره ، اونم شروع کرد لخت شدن ، اومد نشست رو کیرم ، سر کیرمو گذاشت رو سوراخ کونش و خودش تف زد یکم به سوراخش و کیرمو گرفت سرشو کرد تو سوراخ یکدفعه دادش رفت هوا گفت بابک چه کیری داری ، مهناز هم سینه گنده کرده بود تو این مدت و قشنگ آویزون میشد یکم ، کیرمو داشت میکرد تو تا نصفه رفت تو گفت نه دیگه نمیتونم درد داره اخ اخ ،،، همش آهو ناله ، یکدفعه انقدر حشری بود انگار دلو زده بود به دریا دیدم وزنش رو کامل ول کرد رو کیر من ، کیرم تا تخمام رفت تو کونش ، مهناز جیغش نرفت بالا ، گفتم جنده همسایه ها میفهمن نمیخوای بدی بلند شو ، با ناله میگفت نه کیر میخوام ، کیرت تومه ، بابک میگفتم بله میگفت کیرت تو کونمه جون، جون کیرت مال خودمه ، خودت مال منی ، حس غرور اینکه دارم تلافی گذشته رو سر مهناز با گاییدنش در میارم رضایت بخش بود ، نشسته بود روم و خودش داشت بالا پایین میکرد کم کم دیگه دردش افتاده بود و لب میگرفت دستاشو برده بود پشت گردنم و سعی میکرد کیرمو تا خایه بکونه تو کونش که گفت خسته شدم نوبت تو هست ، منم شروع کردم کوسشو لیس زدن . پشماشو ظاهرا چند روز قبل زده بود چون یکم ریز مونده بود و جوونه زده بود ، زبونمو اوردم بالا و کونشو لیس زدم ، میگفت جوننن جووووووووونننن بابک جووونم کونم متعلق به تو پارش کن عزیزم مال خودته ، سرمو میکرد تو کوسو کونش ، گفتم داگی شو میخوام کونت بزارم ، گفت چشم بابک جون پاره کن ، دیدم قنبل کرد سرشو داد پایین کون بالا منم رفتم کیرمو یکم تف زدم و گذاشتم دم سوراخش یکم فشار دادم انقدر کونش تنگ بود که احساس میکردم یه حلقه دور کیر منه ، شروع کردم به تلمبه زدن ، از پشت گودی کمرشو لیس میزدم و با دستام سینه هاشو ماساژ میدادم ، مهناز رو هوا بود انگار رفته تو فضا چقدر داشت حال میکرد ، یکدفعه داشت آبم میومد کنترلمو از دست دادم و داشتم تلبمه میزدم که به خاطر تنگ بودن و کون مهناز آبم تخلیه نشد و برگشت، یه درد بدی تو خایم حس کردم اما منم ادامه دادم اما لذتش مثل قبل نبود و چقدر تلمبه زدم مگه میومد ، پشمای مهناز ریخته بود و اون عاشق سکس طولانی بود و نه تنها اعتراضی نداشت بلکه داشت لذت میبرد کلی پوزیشن عوض کردیم ، مهناز به پهلو خوابید منم خوابیدم پشتش کیرمو کردم تو و شروع کردم گاییدن مهناز دوباره مهناز به پشت خوابید و جفت پاهاشو داد بالا منم پاهاشو گذاشتم رو دوشم و یه ضرب کردم تو مقعدش ، دوباره به شکم خوابید منم خوابیدم روش کیرمو تا ته کردم تو کونش و خودمو کامل ول کردم رو مهناز داشتم گردنش رو بوس میکردم که دیدم داره میاد ، گفتم مهناز اومد گفت بزار خالی بشی عزیزم منم تا خایه کردم تو و شروع کرد آبم اومد چون کون مهناز گشاد شده بود ایندفعه آبم ریخت بیرون مهناز میگفت جووووننن چقدر داغه ، دقایقی کیرمو نگه داشتم و وقتی میخواستم بکشیم بیرون ، آبایی که تو کیرم مونده بود به لطف کون تنگ مهناز کشیده شد بیرون ، یه لب گرفتم و خداحافظی کردم ، یکسال تو رابطه بودیم و سکس باهاش زیاد داشتم اون به من وابسته شده بود اما من توسط رفیق بابام جهت تحصیل رشته معماری رفتم کانادا و تو دانشگاه لاوال کانادا تحصیل کردم تو این مدت دیگه تلفن منم کسی به مهناز نداده بود و منم اهمیتی بهش نمیدادم چون دوسش نداشتم ، بعد از چند سال برگشتم ایران و یه شرکت ساخت و ساز تو زمینه معماری های اصیل ایرانی تاسیس کردم ، کار اصلی من با خیلی ها بود ، از سفره خونه سنتی بگیر که دیزاین و کل کارای ساخت و ساز رو میگرفتم تا هتل های بزرگ و .... یه خونه لاکچری برای بابام اینا گرفتم همینطور مدیر شرکت رو به پدرم سپرتم ، یکسالی ایران بودم که دیدم آقا کامران اومد تو شرکت و بابام یه لحظه خشکش زد ، این اینجا چیکار میکنه ، از اونجا که خاطره خوبی با هم نداشتن پدرم سلام نداد اما آقا کامران سلام داد ، بابام گفت کامران راه گم کردی گفت حاجی دستم به دامنت بدبخت شدم ، گفت چی از من برمیاد قطعا میدونی من مالی برای تو کاری نمیکنم گفت حاج نادر مالی نیست ، دخترم عاشق پسرت شده بوده ، پسرت رفت کانادا خودکشی کرد اما ناموفق بود ما با هزار بدبختی موضوع رو فهمیدیم و یکسال روان درمانی میشد که بهتر شده بود ، الان دوباره فهمیده بابک برگشته دوباره مثل اون روزا شده تروخدا دخترم رو دارم از دست میدم ، پدرم گفت اگر بابک به این نقطه نمیرسید میومدی اینجا کامران؟ اگر ورشکست بودیم میومدی؟ گفت میومدم به خدا به خاطر دخترمه ، کلی بحث و ...
    ادامه دارد
    دوستان شما بودید چیکار میکردین ؟ باهاش ازدواج میکردین ؟ ولش میکردین ؟
    ممنون از وقتی که گذاشتین.


    نوشته: ارسلان

  • 4

  • 14




  • نظرات:
    •   Niloofaraneh00
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • فقط تا اونجا که تا پرید لب گرفت خوندم
      ننویس دیگه
      خب؟


    •   _KING_WOLF_
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • کصخول نشی بگیریش حاجی


    •   ماینر
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • نکنیمون شاهرخ خان!پشمای فیلنامه نویسای بالیوود باخوند این فیلنامه تو میریزه!ننویس رفیق ممنون


    •   amirkhan6262
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • میخواستم چهار نا کلفت بابت داستان چرتت بارت کنم
      اما حیف حرف کلفت که بخوام‌بابت این کسشعر ها که گفتی بارت کنم
      آخه کونی ۱۵ سالت بود تو پیک با موتور کار میکردی بعدش دختره با اون همه کس لیس دور و برش که پارتی گرفته اونا رو ول کرده چشمش توی پیکی رو گرفته
      همون دفعه اول تو رو برده خونه باهات سکس کرده
      خدایی خوانتده ها رو پیش خودت چی فرض میکنی


    •   amir81709792
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • به باباش بگو نمیگیرمش ولی اگه بخای برات میکنمش خخخ


    •   Zhazha
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • در زمینه ی فولاد و آهنگ؟ فولاد و آهن.
      تمام کاسه کوزه ها سر او خالی شد؟ سر او شکست.
      مال و ملال؟ مال و منال
      تا همینجا خوندم، اگه تا آخر بخونم باید فحش بدم.


    •   kokarostam
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • هندی


      دقیقا یک سناریوی تخمی هندی نوشتی. شاشیدم توی مدارج و مدارک تحصیلیت. کسی که به کانادا میره دیگه برنمیگرده، بلکه پدر و مادرش را هم به کانادا می‌کشونه. چقدر چرت نوشتی. تا رفتی دم در کشیدت توی خونه و نشست رو کیرت گفت کونم رو جر بده؟ غیر از اینه که کامران کونت گذاشته؟


      ها کـُکا


    •   shahx-1
    • 2 ماه،4 هفته
      • 5

    • به فرض برات ویزا گرفته باشه شهریه دانشگاهو از کجا دادی؟ حالا مدرکتم گرفتی اومدی ایران با کدوم سرمایه شرکت زدی؟ یارو پدر مادرش میمیرن سر یکسال سیاه و در میزاره تو کون یکی گذاشتی رفتی سالها کانادا زندگی کردی هنوز برات خودکشی میکرد؟؟ اونم دختر مایه دار سنگین که هر روز زندگیش پارتی و پسره؟؟ مدیریت شرکت و دادی بابات که بیای اینجا کستان بنویسی؟؟ اصل ماجرا : کامران تو واقعیت کون بابات گذاشته تو هم در خیالاتت کون دخترش!!! (biggrin)


    •   Aida_moongirl98
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • عزیزم «کاسه کوزه».«لای پر قو».«مال و منال»
      جلوتر نرفتم تا بقیشم ببینم چی بود و درستشو بگم!!!


    •   Eli.elixxx
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • فیلمنامه نویسی میخونی؟ یا کلا فازت اینجوریه؟؟؟؟ دستم به دامنت منم میخوام خودکشی کنم الان..بیا منم بگیر کانادایی نکوشی ما رو کانادایی


    •   yakamozi
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • فک کردم اومدم شهوانی داستان بخونم اما انگار اومدم سینما فیلم پورنو هندی


    •   shrm
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • کسخول نگیرش اگه بگیریش موقع سکس ابت ر میگرده از همه سوراخات میزنه بیرون باز ورشکست میشینا
      ادمین ناموسا بخون چیارو اپ میکنی
      پارتی گرفته بودن ۱پیتزا سفارش دادن
      ابش برگشته،توکار فولادو اهنگه و........
      کیر تو کونت ادمین،حتی سامی حاضر نشد توصیه کاندومو بگه


    •   امیرسام972709
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • کرتو کس خار مادرش نه


    •   Zhazha
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • مگه میشه داستان رو بعد از ارسال ویرایش کرد. خط دوم بعد از نظر من ویرایش شده.


    •   shadi_irani
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • این داستانا تصورات خیالی نیستن بنظرتون دوستان


    •   Aliniko110
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • شد فیلم هندی . کیرم تو روحت


    •   haamed khan
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • صیغش کن


    •   DAmirksdk
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • کسشر باحالی بود


    •   ReligionOrAtheism
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • سلام. خاطره ي جالبيه . ولي اگه يكم بيشتر جزئيات رو ميگفتي و يكم كِش ميدادي داستانو بهتر ميشد.
      دختره مقصر نيست ...


    •   navid_smart
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • تا همون جا که نوشته بودی بابات باهمه مال و منالی!!! که باخته بود اومده بود شده بود بستنی فروش چرخی بیشتر نخوندم،
      از این چرت تر نمیتونستی بنویسی ؟
      مجبوری ؟؟؟؟


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • با اختلاف فاحش مزخرفترین داستان امروز!!! بیشتر به نوشته و آرزوی های یه ملجوق دست توی شورت میخورد تا یه داستان، فقط موندم اونی که لایک کرده فازش چی بوده!!!دیس لایک


    •   Abnabatam
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • کلید اسرار زیاد نگاه میکنی نه؟


    •   general_bu
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • کون مفت ، کس هم مفت ، بگیر بکن ، پولای باباشم بگا بده


    •   kiredivoone
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • کصشعر محض شبیه سریال های ماه رمضون (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو