چرخ گردون

    1397/12/27

    علی نقشه بردار شرکت میگفت: دیروز دوست دخترم رو بالاخره به خونه آوردم ولی دختر حاضر به سکس نشد. میگفت نتونستم تحمل کنم و با زور دختر رو مجبور به سکس کردم.
    نظردادن درمورد کار علی بحث اونروزمون تو زمان استراحت کاریمون بود.


    یکی میگفت حقش بوده. دختری که میاد خونه خالی رو باید گایید!
    حسام میگفت: سکسی که با رضایت نباشه اصلن لذت نداره!
    مهدی با صورت سرخ و عصبانی میگفت: غیرت و شرف داشتی با ناموس مردم اینکارو نمیکردی!
    احمد که 45 سالش بود و پشه رو هم رو هوا میزد! با اون عینک ته استکانی خودش از ظاهر و اندام دختر میپرسید و دنبال شنیدن جزییات سکس اونها بود!
    _فرهاد خیلی متفکرانه گفت: بستگی به دختر داره. اگه از روی سادگی اومده خونه نباید اینکارو میکردی. اگر هم میدونی طرف قبلن داده کَردنش مجازه!
    _سامان هم با همون تریپ فرنگیِ خودش! میگفت: اینکارها مختص یه مشت آدمِ دهاتیِ! کسی که فرهنگ داشته باشه اینکارو نمیکنه!
    _حمید آبدارچی شرکت هم درحالیکه چایی تعارف میکرد خودش رو وسط بحث انداخت و گفت: دختر سالم که خونه خالی نمیره. کردنی رو باید کرد! لازم باشه بازور!
    خلاصه بحث بالا گرفته بود که در اتاق باز شد. آقای احمدی نگاهی به ما کرد. کمی دود سیگاری که به سمتش میرفت رو با دستش کنار زد و آروم وارد اتاق شد.


    احمدی مرد 42 ساله و حسابدار شرکت بود. یه آدم خاکی و باحال. باوقار و شیک پوش. نگاهی به ما کرد و با خنده گفت: دوباره شما جلسه گذاشتین؟ لااقل آرومتر حرف بزنید! کل شرکت جریان زورگیری علی آقا رو فهمیدن! خانم های شرکت از ترس یکی یکی دارن تسویه حساب میکنن.


    با خنده و احترام به داخل دعوتش کردیم. روی صندلی نشست. با دست موهای لخت خودش رو از روی پیشونیش کنار زد و گفت: از اتاقم صدای شما رو میشنیدم و ناخواسته به بحث شما علاقمند شدم.
    نظرش رو درمورد کارعلی پرسیدیم.
    احمدی با کمی مکث گفت: بزارین جواب سوال شما رو با تعریف کردن یه خاطره از زمان دانشجویی خودم بدم. با تأیید و سکوت ما شروع به تعریف کرد.


    یه خونه نقلی و تمیز با هم دانشگاهیم "اسماعیل" اجاره کرده بودیم. هردو هم درس میخوندیم و هم پاره وقت مشغول به کار بودیم.
    هم زمان با دختری به نام الهام تو دانشگاه دوست شدم و خیلی زود بهم علاقمند شدیم. الهام دختری خونگرم و اجتماعی بود. اندام فوق العاده و سکسی داشت. چشم و ابروی مشکی و موهای لخت و بلندش آدم رو محو و جذب خودش میکرد. یه دختر ایده ال واسه هر پسری بود. هردو دلبسته هم بودیم و قرار بود بعد از اتمام دانشگاه باهم ازدواج کنیم.


    یکسال بعد از آشناییمون بالاخره الهام رو به خونه آوردم . کم کم عشقبازی های ما که از روی علاقه بود مارو بیشتر عاشق و وابسته هم کرد. هرچند اون دختر بود و نمی شد کامل سکس کرد ولی لذت به آغوش کشیدن الهام و بوسیدن و خوردن اون تن رویاییش واسه من از سکس کمتر نبود.
    کم کم کلید خونه رو هم به الهام دادم و دیگه با رعایت احتیاط تو تایم هایی که میدونست اسماعیل سر کاره و خونه نیست خودش آزادانه به خونه میومد و میرفت. چند باری هم با اسماعیل روبرو و آشنا شد. برق چشمای اسماعیل موقع دیدن الهام رو هیچوقت فراموش نمیکنم. کاملن مشخص بود که دوست داشت صاحب الهام بشه و به خاطر همین اکثرن تو نبود اون الهام رو به خونه می آوردم و حتی نمیزاشتم متوجه بشه.


    اسماعیل چندباری از نگاه ها و خنده های زن همسایه برام گفته بود. از اینکه به نظر اهل حال دادنه و ازون خوشش میاد ولی من که فکر میکردم قصد و نیتی از این حرف نداره جوابی بهش نمیدادم.


    زن همسایه ما یه زن بی سواد روستایی و حدود 35 ساله بود که به خاطر کار شوهرش به تهران اومده بودند. از لباس پوشیدن تا صحبت کردن و حتی آرایش اندکش هم میشد فهمید که زنی ساده و غیراجتماعیه. همیشه خونه بود و من هیچوقت متوجه رفتار عجیب ازون نشده بودم و به نظر زن ساده و خوبی میومد.


    صبح جمعه بود. از صدای ناله و التماس زنی از خواب بیدار شدم. در اتاق رو کمی باز کردم. وسط پذیرایی اسماعیل زن همسایه رو روی زمین خوابونده بود. دامنش رو بالا داده بود و شرتشو تا زیر زانو پایین کشیده بود. دکمه های پیراهن زن رو باز کرده بود. سوتینش رو بالا زده بود و سینه های بزرگ زن بیرون افتاده بود. خودش هم لخت روی زن دراز کشیده بود. با یه دست جلوی دهن زن را گرفته بود و با دست دیگه نوک سینه هاش را آروم فشار میداد. همزمان از پایین هم مشغول تلمبه زدن تو کس اون بود.
    زن به مرحله ای رسیده بود که دیگه کمتر برای نجات تلاش میکرد و تسلیم شده بود. صورتش رو به سمت دیوار برگردونده بود و بی صدا اشک میریخت. با تسلیم شدن زن، اسماعیل دستش رو از جلوی دهن اون برداشت و سینه هاش رو با عطش میخورد و صورت زن رو مدام میبوسید و محکمتر تلمبه میزد.


    اونروز من هم از دیدن این صحنه تحریک شده بودم و دلم میخواست واسه اولین بار سکس کامل و لذتش رو تجربه کنم و هم با دیدن اشک های زن دوست داشتم سمت اسماعیل حمله ور بشم و زن رو نجات بدم. از طرفی میترسیدم خودم رو نشون بدم و بعدها در صورت بروز مشکل از طرف زن پای من هم وسط کشیده بشه.
    در نهایت بدترین تصمیم رو گرفتم و مثل یه آدم بزدل و بی وجدان قضیه رو نادیده گرفتم و فقط تماشا کردم. تصمیمی که هنوزم بابتش افسوس میخورم و خودم رو نمی بخشم.


    اسماعیل بعد از اتمام کارش ، زن بیچاره و ساده رو تهدید می کرد که اگر حرفی بزنه و صداش در بیاد زندگی خودش نابود میشه و به شوهرش میگه خودش اومده خونه و ....


    زن با گریه لباسش رو مرتب کرد، چادرش رو سر کرد و موقع رفتن به اسماعیل گفت: امیدوارم این بلا سر عزیزترین آدمهای زندگیت و ناموس خودت بیاد .......


    بعدن فهمیدم اسماعیل جلوی در خونه کمی با زن همسایه صحبت کرده و وقتی میفهمه شوهرش خونه نیست زن رو که به گل و گیاه خیلی علاقه داشت به بهونه های دروغ به سمت باغچه کوچیک داخل حیاط کشونده و ازونجا به بعد هم با زور زن رو به داخل میاره و.....


    اونموقع تصمیمی که گرفته بودم و سکوت در مقابل این کار رو تصمیم عاقلانه ای میدومستم و خیلی حس بدی نداشتم . بعضی وقتها حتی واسه اینکه به اسماعیل تو سکس ملحق نشدم به خودم افتخار میکردم!


    اما دیگه به اسماعیل اعتماد نداشتم و چون قولنامه خونه به نام خودم بود ازش خواستم حداکثر تا یک هفته دیگه ازین خونه بره. اسماعیل با کلی تهدید و جروبحث بالاخره ازون خونه رفت. میگفت تو خودت مدام با الهام تو خونه ای و الان به چند دقیقه سکس من گیر میدی؟؟
    گفتم الهام با میل خودش به اینجا میاد نه به زور.


    یکی دوهفته بعد اسماعیل دیگه سر کلاس های دانشگاه هم نمیومد و من هم بی تفاوت سراغی ازش نگرفتم.


    آقای احمدی عینکش رو درآورد و آهی کشید. از آبدارچی خواست چایی بیاره و در کمال تعجب از حسام یه نخ سیگار خواست و بعد از روشن کردن سیگار و گرفتن کام اول که با سرفه اون همراه بود ادامه داد:
    حدود دو ماه گذشت. یه جمعه لعنتی دیگه! با الهام صبح زود به کوه رفتیم و بعد از کوهنوردی و خوردن صبحانه به خونه اومدیم. هردو به حمام رفتیم. این طولانی ترین حمام زندگیم بود! غرق در بوسیدن و لذت بودیم.اونروزالهام بالاخره قبول کرده بود که برای اولین بار بتونم از پشت باهاش سکس کنم. زیردوش مدام تو بغل همدیگه لب ها و سینه های هم رو با عطش میخوردیم. کنار دوش بارها و بارها الهام جلوم زانو زد و با شهوت زیاد برام ساک میزد.


    هروقت احساس میکردم دارم ارضا میشم بلندش میکردم و من جلوش زانو میزدم و اینکارو براش انجام میدادم. اصلن دوست نداشتیم ارضا بشیم و هردو با عشقبازی همدیگه را تا اوج میرسوندیم. با انگشت حسابی با سوراخ باسن نرم و کمی بزرگش بازی می کردم و تقریبن نیمه آماده بود که ازش خواستم بریم و ادامه کار رو روی تخت انجام بدیم.


    بعد از خشک کردن بدنهامون و آماده شدن، الهام رو روی تخت خوابوندم و با کرم مشغول بازی با سوراخ کونش شدم. اون هم هرجوری بود تحمل میکرد. بالاخره روی شکم خوابوندمش و خوب کیرم و سوراخ الهام رو چرب کردم. میدونستم واسه اولین بار این بهترین حالت نیست ولی دلم میخواست رو تنش دراز بکشم و نرمی باسن اونو زیر خودم حس کنم.
    همیشه اولین ها اگه بهترین هم نباشن تو ذهن آدم میمونند و من هم هیچوقت لذت اون لحظه را فراموش نمیکنم! جیغ ها و فریادهای الهام شروع شد. دلم نمیومد اذیت بشه و میخواستم از روش بلند بشم ولی میگفت به من توجه نکن و کارتو انجام بده. میگفت من امروز قول دادم و باید این کار رو واسه تو انجام بدم.


    آروم آروم درد اون کمتر و سرعت من بیشتر شد. هرچند خیلی نتونستم ادامه بدم و زود ارضا شدم ولی اون بهترین لذت سکسی زندگیم تا اون لحظه بود. بعد از نیم ساعت از خستگی زیاد هردو لخت تو بغل هم خوابیدیم.......


    این بار از صدای جیغ بلند الهام از خواب بیدار شدم. از روی تخت بلند شدم و با عجله خواستم به بیرون برم. در اتاق از پشت قفل بود و من با نگرانی به در ضربه میزدم و الهام رو صدا میزدم. اتاق پنجره ای نداشت. هر چند ثانیه یکبار صدای التماس الهام و درخواستش واسه کمک رو میشنیدم و نمیدونستم چیکار کنم. ساعت فلزی و رومیزی توی اتاق رو برداشتم و محکم به شیشه بالای در ضربه زدم. بعد از چند ضربه شیشه شکسته شد. نمیدونم چجوری میخواستم از اونجا به بیرون برم ولی تو اون شرایط مغزم کار نمیکرد و فقط میخواستم یه کاری کنم و خودم رو به بیرون برسونم. صدای شکستن شیشه ظاهرن کار خودش رو کرده بود و بعد از چند دقیقه الهام در حال هق هق زدن در رو باز کرد.


    روی تخت خوابوندمش و براش آب قند آوردم. کمی که آروم شد ازش پرسیدم چی شد؟


    گفت کمی بعد از خوابیدنت برای شستن خودم به دستشویی رفتم. چون کسی خونه نبود لباسی هم نپوشیدم. چند دقیقه ای تو دستشویی بودم و وقتی برمیگشتم سمت اتاق حس کردم کسی پشت سرم داره بهم نزدیک میشه. تا اومدم برگردم از پشت من رو گرفت و دستش رو روی دهنم گذاشت. من رو تو همون حالت وسط پذیرایی برد و روی زمین انداخت و روی من دراز کشید. نه میتونستم داد بزنم و نه صورتش رو می دیدم. فقط صدای نفس نفس زدنش رو کنار گوشم میشنیدم.
    خیلی سریع پایین تنه خودش رو کمی از من جدا کرد و شلوارش رو کمی پایین داد و دوباره محکم بهم چسبید. هرچقدر بیشتر تلاش میکردم از دستش خلاص بشم ریتم نفسهاش تندتر می شد و بیشتر بهم فشار میاورد. تو یه لحظه تونستم دستش رو کنار بزنم و چند تا جیغ بزنم تا تو رو بیدار کنم. ولی دوباره جلو دهنم رو گرفت و با فشار و وحشیانه ...... صدای گریه های الهام تو اتاق پیچید و دیگه هیچ حرفی نمیزد.


    پرسیدم موقع فرار کردن تونستی ببینیش؟ با بغض گفت: بعد از احساس سوزش و درد شدید بین پاهام به خاطر از دست دادن باکرگیم به این شکل، شبیه یه جنازه بیهوش زیر پاهاش بودم و دیگه چیزی واسم مهم نبود. با اینحال اون خیلی سریع خودش رو به حیاط رسوند و من نتونستم ببینمش.


    یاد تهدیدهای اسماعیل و نگاه های معنی دار و پراز شهوتش به الهام افتادم. گفتم من زنده نمیزارم این اسماعیل رو! وقتی الهام رفته دستشویی اومده و در اتاقَ روی من قفل کرده تا راحت کاری که توش تبحر داره رو انجام بده. شک نداشتم کار همون آشغالِ! فقط اون کلید خونه رو داشت. حتمن قبل از تحویل دادن کلید ازش یکی ساخته.


    الهام که کمی بهتر و آرومتر شد به اصرار و خواسته خودش به خوابگاه رفت. من هم چون آدرسی از اسماعیل نداشتم منتظر موندم تا صبح به محل کارش برم. صبح تو شرکتشون فهمیدم مدتی میشه که بدون اطلاع دیگه سر کار هم نمیاد. دانشگاه هم که نمیومد و من به ناچار سراغش رو از تمام همکارها و بچه های دانشگاه میگرفتم تا بتونم پیداش کنم. ولی فایده نداشت.


    دختری که سه سال عاشقانه تو آغوشم بود و به خاطر احترام به خواستش هنوز باکره بود رو خیلی ساده از دست دادم. هنوزم الهام تو ذهن و باور من برام یه دختر باکره بود. دختری که روح و قلبش رو جز من با کسی شریک نشده بود. ولی اون من رو مقصر این اتفاق میدونست. از اینکه اسماعیل رو نشناخته وارد زندگیم کرده بودم شاکی بود و حق هم داشت.


    به درخواست الهام قرار شد مدتی رابطه مون رو کمتر کنیم. اون دختر خونگرم و پرجنب و جوش الان بیشتر تنها بود و تبدیل به دختری سرد و ساکت و بی تفاوت شده بود. الهام دیگه هیچوقت اون الهام سابق نشد.


    تو امتحانات ترم آخر دانشگاه بود که بالاخره اسماعیل پیداش شد. ریش بلندی گذاشته بود و با پیراهن مشکی و با تاخیر وارد جلسه امتحان شد. بعد از پایان امتحان جلوی دانشگاه یقه لباسشو گرفتم و باهاش درگیر شدم. بچه ها و حراست دانشگاه به زحمت ما رو از هم جدا کردن. اسماعیل با تعجب فقط میپرسید چی شده؟؟؟ چته؟؟ دیوونه شدی چرا؟؟؟


    آقای احمدی نگاهی به ما کرد و گفت: خسته شدین! ببخشید انگار زیاد حرف زدم!
    _نه اختیار دارین. خوب چی شد آخر؟ الهام؟ اسماعیل؟؟
    الهام روزهای آخر دانشگاه بعد از ساعت ها حرف و گفتگو بهم گفت: من رو میبخشه و از من دلخوری نداره. می گفت هنوزم دوستم داره ولی با این اتفاق نمیتونه دیگه کنارم زندگی کنه و بهتره دوستانه از هم جدا بشیم.


    اسماعیل هم میگفت: بعد از شنیدن خبر تصادف پدرش به شهرستان رفته. پدرش یک هفته ای تو بیمارستان بستری بوده و درنهایت فوت میکنه. اسماعیل که تنها پسر خونواده بوده بیخیال درس و کار میشه و تا چهلم پدرش کنار مادر و سه تا خواهرش بوده و اونها رو آروم میکرده. قسم میخورد که اصلن تهران نبوده وحتی به خاطر حرف من دلش شکست و بیشتر داغون شد.


    چند روز بعد واسه خالی کردن و تحویل دادن خونه مشغول بار کردن اثاث منزل بودم. بعد از تموم شدن کارم و موقع رفتن چشمم به مرد همسایه افتاد که لب پشت بام خونشون ایستاده بود و با نگاه معنی داری برام دست تکون میداد............


    بله علی آقا! کافیه فقط بعضی وقتها با دید بازتر و از بالا به اتفاقات خوب و بد زندگیمون نگاه کنیم. کافیه به تصمیم هایی که تو زندگیمون گرفتیم و سیر اتفاقات بعد اون بهتر توجه کنیم تا بفهمیم هیچ کدوم از کارها و رفتارهامون تو زندگی بی جواب نمی مونه......


    نوشته: مهران

  • 75

  • 6




  • نظرات:
    •   Sepehr_2000
    • 3 ماه
      • 1

    • ای بابا رفت رو اعصابم باز


    •   SSAa699
    • 3 ماه
      • 4

    • وا ؟؟؟نظرات نیست چرا حذف شدن همشون ؟؟؟


    •   DAmirksdk
    • 3 ماه
      • 1

    • مهران عالی بود


    •   Faaafa123
    • 3 ماه
      • 1

    • ?الهااااام نروووو ?


    •   پسربرازجون
    • 3 ماه
      • 1

    • جالب بود،عالی


    •   ramina20
    • 3 ماه
      • 1

    • لواط مانند زنا از گناهان کبیره است و البته حرمت و عقوبتش از زنا شدیدتر است. رسول خدا صلوات الله علیه فرمود کسی که با پسری جمع شود روز قیامت جنب وارد محشر می شود و آب دنیا او را پاک نمیکند و خشم خدا بر او است و او را لعنت فرموده، دوزخ را برایش آماده می فرماید و بدجایگاهی است. هرگاه کسی لواط کند عرش خدا به لرزه در آید و خداوند او را لعنت و غضب فرموده و جهنم را برایش آماده می کند و ملوط یعنی مفعول را در کنار جهنم نگه می دارند تا خلایق از حساب فارغ شوند، پس او را در جهنم می اندازند و در طبقات دوزخ همیشه معذب خواهد بود.
      در زمان عمر غلامی که مولای خودش را کشته بود پس از اقرار، عمر امر به کشتنش نمود، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از غلام پرسید چرا مولای خود را کشتی؟ عرض کرد به زور با من لواط کرد پس او را کشتم. حضرت از اولیای مقتول پرسید آیا او را دفن کردهاید؟ گفتند آری هم اکنون از دفنش می آئیم پس به عمر فرمود غلام را تا سه روز نگهدار. پس از سه روز از اولیای مقتول حاضر شوند. پس از سه روز حضرت به اتفاق عمر و اولیای مقتول بر سر قبرش آمدند از اولیایش سؤال کرد این قبر میت شما است؟ گفتند بله او را دفن کردیم. فرمود: قبر را بشکافید تا بلحد برسد، چون بلحد رسیدند و آن را برداشتند، جنازه را ندیدند، حضرت تکبیر گفت و فرمود: به خدا قسم دروغ نگفتم. شنیدم از رسول خدا صلوات الله علیه فرمود: هر کس از امت من عمل قوم لوط را مرتکب شود و بدون توبه از دنیا برود پس در قبرش بیش از سه روز نمیماند تا این که زمین او را فرو می برد و به جایی که قوم لوط هستند و هلاک گردیدهاند ملحق می نماید. پس در زمره ایشان محشور می شود.


    •   girl+angel
    • 3 ماه
      • 1

    • عالی عالی عالی


    •   iman.shahvanii
    • 3 ماه
      • 1

    • لامصب بعضيا وقتي كيرشون بلند ميشه مغزشون از كار ميفته


    •   Sexgayfucking
    • 3 ماه
      • 1

    • راست یا دروغ مفهوم خوبی رو می رسونه


    •   arni67
    • 3 ماه
      • 2

    • پس چرا طرف جلو چشم من داره راست راست میگرده شاید باورش براتون سخت باشه ولی من به عنوان یه دختر 18ساله هییییییچ تصوری از خونه رفتن با پسر نداشتم اصلا تصویری از رابطه جنسی نداشتم البته اتفاق خیلی ناجوری نیفتاد ولی روح من همچنان زخمی سیزده سال پیشه و باعث خیلی اتفاقا و تغییر روند تو زندگی من شد


    •   salitahna
    • 3 ماه
      • 1

    • جالب بود


    •   shadow69
    • 3 ماه
      • 4

    • چه داستان قوی ای و چه نگارش قوی ای

      لایک 55 مهران جان (rose)


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه
      • 1

    • عالی بود واقعا کاش میتونستم صدبار لایک کنم


    •   خیال_سکس
    • 3 ماه
      • 1

    • به نظرم خیلی مزخرف بود. مثلا اینکه اون مرد همسایه اومده تو این خونه به اون دختر تجاوز کرده پاسخ این بوده که این یارو نرفته جلوی تجاوز دوستش به زن همسایه رو بگیره؟ چرا تلافی باید سر دختر بی گناه مردم بیاد نه خودش؟


    •   Alfaalfa
    • 3 ماه
      • 1

    • لايك 59


    •   عماد.018
    • 3 ماه
      • 1

    • خیلی هم جالب بود. تاوان سکوت در برابر تجاوز


    •   hadi.sobh
    • 3 ماه
      • 2

    • بابا خیال-سکس شاه ایکس هم دیشب همین نظر رو داد اخرش قهوه ای شد رفت. حیف که کامنت بچه ها پاک شده. داستان واسه تقاص سکوت احمدیه. اسماعیل داستان مجازاتش جداست.


    •   m.k8890
    • 3 ماه
      • 1

    • مهم نیست. من دوباره کامنت دیشب میزارم.
      شخصیت سازیت عالیه. همکارهات آدمای روشنفکر، مذهبی، کوته فکر، سنتی، احساسی و....


    •   boy.t0p
    • 3 ماه
      • 1

    • اون که باید مطلبو بگیره از داستان میگیره. اونم که مثل شا ایکس نوک دماغش میبینه جوابش رو از لایک بچه ها و نظراشون میگیره.


    •   mehregan90
    • 3 ماه
      • 1

    • ای بابا صحنه جرم رو بهم زده ادمین چرا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو