چشمان خُمار (۱)

    سلام.
    امروز میخوام داستانی رو واستون بنویسم که کاملا حقیقی هست بگم که سکس با محارم بوده واشخاصی که سکس با محارم رو دوست ندارن بهتره که نخونن تا یوقت خاطرشون مکدر نشه والبته اولینباره داستان سکسیم رو تایپ میکنم و اسامی داستان مستعار هستن.


    خب از خودم بگم که رنگ پوستم سفیده ، چشمای درشت مشکی دارم و با صورت گرد ۱۷۰ قدم هست و الان ۶۳ کیلوام، قبلا پُرتر بودم شاید یکی از عواملی که باعث شد عموم نسبت بهم گرایش جنسی پیدا کنه هیکل پُرم بود،چون توی سن ۱۷ سالگی سینه های سایز ۷۵ و باسن گردی داشتم و هنوزم دارم چون ورزش میکنم از ۱۵ سالگی و هنوزم ادامه میدم ، بهر حال الان وزن کم کردم و ۶۳ کیلو هستم اینکه خواهر و برادر ندارم.


    مثل خیلی از ادما زندگی معمولی داشتم و سرم توی درس و کتاب و باشگاه و مسابقات بود.
    مدتی بود که عموم (البته همینجا بگم که عموم ۱۵ سال ازم بزرگتر بود و از حق نگذریم واقعا خوش فیس و اندام بود و مهمترین خصوصیتش چشمای خُمارش بود) بخاطر مشارکت کاری با پدرم زیاد رفت و آمد میکرد خونمون .خب عموم بود دیگه میرفتم و میومدم و لباس راحتی به تن داشتم و اعبایی از پوشاندن یقه لباسم و دامن کوتاهم نداشتم .البته چندباری متوجه شده بودم که نگاهش توی یقه ام میچرخه ولی جدی نگرفتم.
    یکی از روزهای تابستونی که اومد خونمون، بابا خونه نبود و مامان حمام بود.
    پرسید :بابات کی میاد آگرین؟
    زن داداشم کجاست؟
    لیوان شربت و دادم دستش و گفتم: شاید نیم ساعت دیگه عمو .مامانمم حمام.
    لیوان رو گرفت و با گرفتن لیوان با دست دیگرش دستمو گرفت و گفت بشین کنارم عزیزم.
    منم نشستم و گفتم چه خبرعمو جان؟
    گفت:خبری نیست و ملالی نیست جز دوری از تو نیست عزیزم!
    برق از سرم پرید وگفتم :دوری از من!!! عموجان زیادی آفتاب خورده به سرت ،شربتو بخور خنک شی
    خنده موذیانه ای کرد و گفت: دختر زرنگی هستی و فوق العاده شیطون و زیرک ؛ نظرت در مورد من چیه؟! میدونم متوجه شدی که بهت علاقه دارم ،حس عجیب و غریبی بهت دارم آگرین.
    حسابی از حرفاش جا خوردم، علنی داشت از حسش میگفت ، برگشتم و با غیض گفتم: اولا که اصلا دلم نمیخواد از این حرفا ازتون بشنوم دوما شما غریبه نیستی و عموی منی، سوما من با غریبه دوست نشدم حالا بیام به شما ابراز محبت کنم ! بعدشم شما زن و بچه داری!!!
    به سمتم برگشت و گفت: گورپدر زن و بچه علاقه اس دیگه بوجود اومده کاریش نمیشه کرد، توام که ماشالله خوب شکفتی بلا برده! و با چشمای خمارش به سینه هام اشاره کرد.
    یکم جمع و جور نشستم و گفتم : لعنت بر شیطون حیا کن !
    همه این حرفا شاید توی پنج دقیقه رد و بدل شد ، ساکت نشسته بودیم چندباری با چشمای زیباش انچنان مسخ نگاهم میکرد که ته دلم خالی میشد، یکی دو بارم با گوشیش حرف زد بعد که از گوشی جدا شد دستشو انداخت دور گردنم نتونستم مقاومت کنم زورش زیاد بود منو کشید سمت خودش و گفت : آگرین حلال و حرومش رو کاری ندارم ولی نمیزارم کسی بیاد درب خونتون، مال خودمی!!!
    مات و مبهوت سرمو بلند کردم و نگاهمو به چشماش دوختم یک آن ته دلم خالی شد،با خودم گفتم: عجب چشمای گیرایی!!!!چندثانیه ای گذشت لب به سخن باز کردم وناخودآگاه گفتم: چرت نگو!!!
    با عصبانیت نگام کرد و گفت من چرت نگم!! یادت رفته عموتم احترامت کو!!!
    پوزخندی زدم و گفتم : عمویی مثل عمو رفتار کن ،کدوم عمویی به برادرزاده اش ابراز علاقه میکنه...من در مقابل این رفتارت هرجوری دلم بخواد حرف میزنم.


    لباشو یکم از هم باز کرد و با پلک زدن گفت : عاشقتم!
    و در یک آن لبامو به وجودش کشید.
    هر چقدر تقلا و تلاش کردم نتونستم از دستش خارج بشم.
    آنچنان ماهرانه لبامو میخورد و مِک میزد که رفته ناتوان شدم.
    دستشو به سینه ام گرفت و همزمان با لب گرفتن سینمو میمالید...
    شاید یک دقیقه به همین منوال گذشت ...
    رهام کرد و گفت :
    علی الحساب واسه شروع بد نبود، مثل برق گرفته ها نگاش میکردم..
    دوباره اومد جلو که خودمو کمی عقب کشیدم دستمو گرفت و آروم گفت:
    ساکت باش قیل و قال نکن، برادرزادمی قصد ندارم بزور وارد شم از طرفی هم عاشقتم دلم نمیخواد بهت بد بگذره یا از من توی ذهنت غول بی شاخ و دم بسازی پس آهسته آهسته باهام راه بیا. مال خودمی به هیچکس نمیدمت .لباسمو مرتب کردم و عجزانه آرام نشستم.
    همچنان داشت حرف میزد که با صدای سلام مامانم خودش رو جمع و جور کرد و به احترام بلند شد و سلام داد.
    توی ذهنم هزار سوال بی جواب بود که چطور ممکنه شهوت باعث بشه عمویی به برادرزاده اش حس پیدا کنه اونم تا این حد عمیق. بعدش دوباره بخودم گفتم میگه شهوت نیست عاشقمه !!


    بخودم نهیب زدم و گفتم خفه شو آگرین، توجیهش نکن داره بهت دست درازی میکنه...نفهم.
    توی فکر بودم که با تکون عمو بخودم اومدم گفتم : بله.


    چشم غره ای بهم رفت و گفت : کجایی؟!!!
    و یواشکی پوزخند زد.


    مثل قاتل هایی که موقع ارتکاب جرم گیر افتاده باشن گفتم : همینجام حواسم به شماست!
    یه اَبروش رو بالا برد و گفت : بعید میدونم امامطمئنم جایی که بودی خیلی صفاش بیشتر از اینجا بوده که مات شدی
    چقدر حیله و مکر داشت...
    توی این بازه زمانی گپی که بین مامان و عمو رد و بدل شد رو متوجه نشدم اما
    مامانم گفت: آگرین یه زنگ به بابات بزن زودتر بیاد ،عموت منتظرشه.


    گفتم چشم و بلند شدم که برم گوشیمو بردارم و تماس بگیرم که با صدای عموم متوقف شدم.


    -نه عزیزه عمو! تماس نگیر فردا دوباره میام!!!


    برگشتم و نگاش کردم چشماش برق میزد... توی دلم گفتم میخوام نیای.
    مامانم گفت: خونه خودته حسام جان، فردا با بچه ها بیا.


    ابروهاشو بهم گره زد و گفت: ای بابا زن داداش چهارتا اختلاط کاری که دیگه قشون کشی نمیخواد...
    هرچی دور ادم خلوت تر ،تمرکز کاری بیشتر!!


    و خنده ای موذیانه روی لبهاش نشست.


    و ادامه داد...فعلا با اجازه تا فردا سلام به داداشم برسون بهش بگو خیلیییییی کوچیکشم تاج سرمه به مولا.
    و چشم به من دوخت.
    از لحن حرفاش بدم میومد...دلم میخواست زودتر بره تا نبینمش. خداحافظی گرفت و
    با رفتنش، دنیایی از افکار عجیب و غریب ملکه ذهنم شد...اونروز رو کامل توی اتاقم سپری کردم و به اما و اگر و چون و چرای رفتار عموم فکر کردم .


    روی تخت دراز کشیده بودم. میلی نداشتم به سمت کتابام برم اخه تازه دیپلم گرفته بودم و باید از الان خودمو اماده میکردم واسه کنکور سال بعد همون تست زدن های مسخره و طوطی وار درس خوندنا، البته چون درسم خوب بود خب قاعدتا انتظارهای زیادی ازم میرفت(الان که به اونموقع فکر میکنم نمیدونم حس و حالمو بگم گاهی دوست دارم برگردم و یه دختر نوجوان بشم گاهی هم میگم ولش کن خوب و بد گذشت، افسوس واسه گذشته مثل اینه که به دنبال باد بدوی!).
    فکر به حسام تمام وجودمو پر کرده بود که واقعا چرا باید به من علاقه مند بشه مگه من چی داشتم.چشمامو که میبستم صحنه لب گرفتن واسم زنده میشد.
    حسام زن داشت و یه بچه که تازه دبستانی شده بود... گرایش سکسیش بمن که برادرزاده اش بودم عجیب بود.
    ثانیه ها میگذشتن و فکر مثل خوره وجودمو میخورد...
    دینگ دینگ...(صدای پیامک گوشیم بود)...
    حتی ذره ای فکر نمیکردم که همزمان با من حسام مشغول فکر کردن بهم باشه،نگاهی به گوشی انداختم اسم عمو حسام رو که دیدم از جا پریدم... مُردد بودم و میترسید متن پیامشو بخونم...
    نفس عمیق کشیدم و پیامک رو خوندم نوشته بود:


    -سلام الهه ی عشقم آگرین نازم. خوبی عزیزم؟ چکار میکنی.
    میدونم داری بهم فکر میکنی عزیزم:)
    آگرین لطفا بهم بگو دوستم داری؟!


    پیامشو خوندم و بی اعتنا گوشیو انداختم کنار و جوابشو ندادم.
    ولی حالا متن پیامش توی ذهنم تکرار میشد(لطفا بهم بگو دوستم داری)!!!
    چندباری چشمم به گوشی افتاد و هی نگاه برگردوندم...
    تقریبا ده دقیقه ای گذشت... تماس گرفت.
    جوابشو ندادم، دوباره تماس گرفت.
    به اکراه جواب دادم و گفتم:+ بله.
    گفت: -فدای بله گفتنت عشقم، چرا جواب نمیدی؟
    با صدای تقریبا ارومی که مامان و بابا نشنون گفتم:+ دلم نمیخواد جوابتو بدم، چی میخوای از جونم...چرا متوجه نیستی که تو عموی منی...محرم من هستی... چرا بهم دست زدی؟ میدونی کارت حکم تجاوز رو داره.
    میدونی میتونم برم ازت شکایت کنم؟ پس حدت رو بدون.
    -: اوه اوه چه بزرگ شدی! بری ازم شکایت کنی؟
    فکر کردی کشکه که راحت حرفاتو باور کنن. میدونی کسی باور که نمیکنه هیچ تازه آبرو ریزیم میشه؟
    +: پس تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره، خوبه که خودت میدونی آبرو ریزی میشه پس بهم نزدیک نشو وگرنه به بابا میگم !
    -: هیییسسسس، اسم داداشمو نیار که قبل اینکه بابای تو باشه، داداش من بوده بازم کسی باورش نمیشه.


    عاجز شده بودم از همصحبتی باهاش گفتم :+: عمو...
    وسط حرفم اومد و گفت :-: حسام صدام بزن نگو عمو.
    به طعنه گفتم +:چیه خودتم خجالت زده ای از کاری که کردی میخوای ماله بکشی صفت عمو رو پاک کنی ؟
    گفت:- : سکوت میکنم بوقتش بهت میگم !!!


    از حرفش ترسیدم نکنه نقشه بدتری واسم کشیده باشه، خدایا...


    خداحافظی گرفت و گفت فردا میبینمت دوست دارم!


    بدون اینکه جوابشو بدم قطع کردم.


    بیشتر از قبل هراسان شدم دنبال راه چاره بودم، اگه بخواستم با کسی در میون بزارم اولا که کسی باور نمیکرد دوما آبرو ریزی زشتی بود...


    از اونروز و از اونشب زندگی من ثانیه به ثانیه با استرس طی میشد.
    فردای همون شب چون میدونستم میخواد بیاد به اسم کار و بابا و البته به کام خودش و نگاهش، قبل اومدنش به اسم درس خوندن کتابامو جمع کردم و از خونه زدم بیرون واسه رفتن به کتابخانه.


    تصمیم جدی گرفتم که جواب تماسها و پیامهای حسام رو ندم و واقعا هم همینکارو کردم .


    هربار که تماس میگرفت انقدر زنگ میخورد تا قطع میشد و smsهاش بی جواب میموند.


    تقریبا یکهفته به همین روال و منوال گذشت، کتابخانه رفتن گزینه خوبی شده بود واسه فرار از خونه.
    هرچند میدونستم همیشه نمیتونم فرار کنم بهرحال خونه ام بود ولی موقتی خوب بود.


    روزها میگذشتن نیمه های مرداد ماه بود،یکی از همون روزا وقتی از کتابخونه اومدم بیرون با دوستم سارا رفتم سمت ماشین تا سوار ماشینش بشیم که صدای بوق ممتد اتومبیلی نگاهمون رو جذب کرد... خوب که دقت کردم وااااای نه حسام بود:(


    حتما مامان دهن لقی کرده بوده و اسم کتابخونه رو گفته بهش، اه لعنتی.
    پیاده شد و با قد بلند و استایل همیشه خاصش اومد سمتمون...


    سارا پرسید: بله بفرمایید؟
    حسام لبخندی زد و گفت : - اومدم دنبال آگرین.
    چشمای سارا گرد شد و رو به من پرسید :+ آگرین کیه شیطون؟
    گفتم: - خفه شو ، عمومه !


    سلام عموجان، شما کجا اینجا کجا؟
    خیلی زیرکانه گفت: - جوینده یابنده اس عزیزم !


    +: کی گفت که این کتابخونه هستم؟


    گفت:- زن داداش گلم، چشمای خمارش رو کمی ریز کرد و گفت بریم که دعوتی داریم !!!


    حدسم درست بود مامان دهن لقی کرده بود.
    حسام با سارا احوالپرسی کرد وموقع خداحافظی به مزاح گفت : - مراقب باش نیوفتی تو جوی آب شوماخر:)


    سارای شُل و ول قهقهه بلندی زد و گفت جوووون حواسم هست!


    سوار ماشین حسام شدم ،دلم شور میزد... خیلی محکم و سفت روی صندلی نشستم...
    مسیر کوتاهی رو ساکت بود...ولی گهگاهی نیم نگاهی به نیمرخم مینداخت.
    اروم دستش رو روی دستم گذاشت و با فشردن دستم گفت: - ازم فرار نکن.


    اروم گفتم:+ فرار نمیکنم گیر درس و کتاب هستم واضح و مشهوده.


    -: آگرین ؟
    +: بله؟
    -:چرا دوسم نداری؟


    باید محتاطانه جواب میدادم
    +: کی گفته دوستون ندارم، شما عموی من هستی خیلیم واسم عزیزی.


    کنار خیابون نگه داشت به سمتم چرخید و گفت :- نگام کن.
    خدایا چه گیری افتاده بودم... به ارامی نگاش کردم...
    وای که چه جذبه ای داشت! وقتی مستقیم نگاش میکردم ته دلم خالی میشد... قبلنم نگاش میکردم ولی همچین حالتی وجود نداشت.


    پلک زد وگفت : یجور دیگه دوستم داشته باش.
    +: عمو تورو خدا برو خونه. سرم درد میکنه.
    -:بگو دوستم داری آگرین.


    یمقداربه خودم جرات دادم و گفتم: عمو...بگو حسام...عمو وسط حرفم نیا لطفا.
    من نه علاقه ای بهت دارم نه حسی دارم، این حس و علاقه شماهم یه احساس دوست داشتن کاذب هست و ریشه نداره و شرعا و عرفا حرامه. من از گوشت و پوست و خون خودتم چی شده که فکر میکنی میتونی کنار من باشی؟!!!
    به خودت و زن و بچه ات فکر کن.به آینده ی من فکر کنم زندگی دارم ،ازدواج دارم...
    وااای حرف ازدواج رو که زدم مثل گُر گرفته ها دستش رو گذاشت رو گلوم و گفت : - ازدواج ! خیال کردی من میزارم این تن نصیب کسی بشه؟!
    خیال کردی میزارم تو آغوش یه اقا رِنده بخوابی و لذتت رو ببره !
    کور خوندی آگرین ،کور خوندی.
    واسه من سفسطه بافی نکن...دوستم داشته باشی یا نداشته باشی مال من هستی.


    ازش ترسیده بودم، گفتم:+ : دستت رو از رو گلوم بردار دارم خفه میشم...


    یک آن بخودش اومد دستشو عقب کشید آنچنان با سرعت حرکت کرد که تکان خوردم...
    مسیر پانزده دقیقه ای رو طی کرد... تقریبا هوا رو به تاریکی میرفت.
    با صدای نیمه لرزانی گفتم :+کجاییم؟
    نگه داشت و گفت:- : بهشت من و جهنم تو!!!
    -: خودشو خم کرد سمتم ،به درب ماشین تکیه زدم...
    واقعا ترسیده بودم گفتم :+ عمو چکار میکنی؟دیر وقته منو برسون خونه مامانم نگران میشه.
    داد زد:- خفه شو بمن نگو عمو. به زن داداش گفتم خودم میرم دنبال آگرین پس ساکت شو.
    و با یک حرکت بهم چسبید و شروع کرد ازم لب گرفتن.
    لب و زبونمو آنچنان ماهرانه میخورد و مِک میزد که فرصت نفس کشیدن به هر دومون نمیداد.


    در مقابل دستای قدرتمندش زوری نداشتم بهرنحوی بود دلم میخواست ازش جدا بشم...
    دستامو با یه دست گرفت و مانتو باز کرد!!!
    باورم نمیشد رسما داشت بهم تجاوز میکرد... به التماس افتادم ...
    +: عمو التماست میکنم ، عمو نکن بهم دست نزن، عمو به داداشت فکر کن...
    اینو که گفتم یک لحظه مثل برق گرفته ها مات نگام کرد و گفت :- : جبران میکنم واسش هیچی نمیتونه مانعم بشه!!!


    خدایا با این حرفش تمام بدنم یخ کرد... بی حس شدم... تاپمو بالا زد و سینمو توی دهنش گذاشت و شروع کرد به مِک زدن.


    آه از فغانم بلند شد و به گریه افتادم... پهنای صورتم از اشک خیس بود.
    انگار متوجه بی حسی بدنم شد که توانی برای مقابله ندارم...دستامو رها کرد و با اون دستش سینه دیگه امو میمالید و نوبتی میخوردشون و میگفت:- : آگرین عاشقتم ،حسرت سینه هاتو داشتم و زبون میکشید به سینه هام...چه بدن داغ و گرمی داری دختر...میدونستم اشتباه انتخاب نکردم...
    چقدر عاجزانه نگاش میکردم... نه تابی در روحم بود و نه توانی در جسمم.
    خوردن و لیسیدن سینه هامو با بوسیدن قفسه سینه و گردنم به لبام رسوند ،صورتمو با دستاش گرفت و گفت :- : مدتها تو کَفِت بودم دختر، مخصوصا اونروزایی که میومدم خونتون و چاک سینت از یقه تاپت مشخص بود هلاک بودم واست... دور چشمات بگردم گریه نکن الهه ی آتشین من!


    بهت زده بهش نگاه میکردم... خودش لباسامو مرتب کرد و دکمه هامو بست.


    خنثای خنثی بودم...حرفی به زبونم نمیچرخید واسه بیان.
    گفت:- : چیزی نمیخوای بگی؟
    نگاهمو به کف ماشین دوختم.سکوت کردم...
    دوبار پرسید: - : آگرین نفسم؟
    بی اختیار گفتم:+ : ازت متنفرم.


    لحظه ای ثابت ماند و بعد ماشین رو روشن کرد و تا خونه باسرعت حرکت کرد و حرفی نزد.


    وقتی به خونه رسیدیم موقع پیاده شدن گفت:- : خوشمزه بودی عسلم!
    دوباره بغض گلومو گرفت و هاله ای از اشک توی چشمام جمع شد.


    با عجله پیاده شد و گفت :- : هی ...هی..واسا ببینمت... و چانمو با دستش گرفت و سرمو بلند کرد... قطره اشک به روی گونه ام سُر خورد به سرعت بادستش پاک کرد و گفت: - : مرگ حسام گریه نکن !


    انگار آتش بجانم ریختن با حرفش...
    میگم که توی حالت خنثی بسر میبردم و حال و احوال و عکس العملهای خودمو درک نمیکردم.


    به ارومی بوسه ای روی لبام نشاند و گفت: - : هواتو دارم نگران نباش، فقط دوستم داشته باش.
    حالا برو خونه و قسمت دادم که گریه نکنی.


    ادامه دارد...


    نوشته: Agrin

  • 8

  • 8




  • نظرات:
    •   وب.گرد
    • 4 هفته
      • 2

    • (خبری نیست وملالی نیست جز دوری از تو نیست عزیزم)
      تو رو جان عمو جانی یه بار فقط یه بار داستانتونو بخونین خودتون.
      تا همونجاها بیشتر نخوندم.


    •   royaei
    • 4 هفته
      • 0

    • چقدر طولانیه ؛
      نخوندم ؛
      میخونم نظر میدم ؛
      موفق باشی


    •   Zhazha
    • 4 هفته
      • 3

    • دوست عزیز، خیلی از دوستان میان و خاطراتشون رو مینویسن، ما هم انتظار نداریم همه به فنون داستان نویسی مسلط باشند، اما حداقل از کلمه هایی که دیکته ی درستش رو نمیدونید یا شک دارید استفاده نکنید.
      اعبایی؛ ابایی. میتونستی به جاش بنویسی ترس ولی کلا این کلمه تو این جمله جا نداشت.
      غیض؛ غیظ ،عصبانیت، خشم
      باشد که رستگار شوید


    •   shahx-1
    • 4 هفته
      • 3

    • قدر عموهاتونو بدونید درسته مفت نمی ارزن ولی حداقل......... (biggrin)


    •   سعید تبریزی
    • 4 هفته
      • 2

    • ادمین جان این zhazha خانو معلم دیکته کنین خداییش هر وقت کامنت میذاره یاد معلم املا میفتم


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 هفته
      • 0

    • ماهیتابه های اگرین کاملان نچسب (biggrin)


    •   Artemisi
    • 4 هفته
      • 0

    • یاد سری قابلمه و ماهیتابه اورین افتادم (biggrin)


    •   hirssaa1
    • 4 هفته
      • 0

    • کودکانه و فاقد اصول اولیه داستان نویسی.


    •   fazi20
    • 4 هفته
      • 1

    • فق بگم که دیس :/


    •   ehsan9705
    • 4 هفته
      • 3

    • من همون سه چهار خط اولشو خوندم.
      نمی‌دونم چه حسیه که تا یکی میاد از خودش تعریف کنه حالم بد میشه.
      اصلا ننویس قدم انقدر بوده وزنم انقدر چشمام چه جوریه
      این سوسیس بلغاریای تو خیابون پس از کجا اومدن؟
      البته یه چیزی بگما تمام کاربرای شهوانی خوش‌تیپ و خوش‌هیکل و بدن‌کار و بدن‌ساز و باسن گرد و قدا همه بالای 170
      فقط منم که توشون دون‌سوز شدم قدم 150 و از سیکس‌پک فقط پکشو دارم.
      چشمام چپه
      سایز ...رم هم 10ه اونم به زور.
      به سیاره شهوانی خوش آمدید
      راستی آگرین اسم ماهیتابه نبود؟


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • به نظر من خوبه
      و اینکه تمام حس و احساسات رو با جزئیات گفتی رو دوست داشتم انگار واقعا توی اون شرایطم و میتونم راحت تصویر سازی کنم.
      فقط به املا کلمات و نگارش متنت بیشتر دقت کن.بعد از تایپ یکی دو بار بخون تا خودت ایرادهات رو بگیری.
      منتظر قسمتهای بعدیش هستم.


    •   mazimaja
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خداحافظی گرفت؟ مگه خداحافظی رو نمیکنن؟


    •   Nadly64
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • یکی نیس به این مردای متاهل از نوع کونده بگه:خب لاشی تو که عاشق ممه ای برو زنتو ببر جراحی کنه پرتز کنه یه کوفت زهر ماری بزنه ممش بزرگ و سفت شه؛دیگه چرا حشری میشی برا برادر زادت؟خانومای متاهل لطفا رعایت کنین اگه ممتون شل و ول و کوچیکه برین عمل کنین.
      هاا یه چیز دیگه یادم رفت بگم.این عمویی که من میبینم احتمالش زیاده قبل تو یه کارایی با مامانت کرده باشه چون اول میرن سمت سرچشمه


    •   royaei
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • طرز نگارشت خوب بود؛
      از نزدیکی با محارم متنفرم ؛
      اولش گفتی واقعیه که باید بگم برات متاسفم ؛
      لعنت به یه همچین آدمهایی ؛
      ولی اگه من جات بودم همون اول به مامانم میگفتم خودمو عذاب نمیدادم تو که مقصر نبودی ولی کات میشد همون اولش ؛
      منتظر ادامه اش هستم ؛
      موفق باشی


    •   a.4247
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • آگرین مگ مارک ظرف نبود؟ (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو