چشم آقا

    1398/6/31

    با شنیدن صدای اذان ،به سمت دستشویی رفتم و بعد از گرفتن وضو راهی اتاق خواب شدم تا نماز ظهر رو به رسم عادت، اول وقت بخونم.سجاده زن عموی مهربونم رو پهن کردم و با دلی شکسته و پاهایی بی رمق مشغول عبادت خدای خودم شدم.
    بعد از تموم شدن نماز یهو یادم افتاد که ساک دستی سیاوش رو نشستم. روسریم رو محکم کردم و به طرف حموم راه افتادم.
    ساک گرون قیمت سیاوش که تو تشت پر از آب مشغول پس دادن کثیفی های خودش بود،منو به روزای سیاه زندگیم برد، به گذشته های نه چندان دور که اگه جور دیگه ای رقم خورده بود من مجبور به شستن لباس و ساک کسی که همسرم اونو دشمن خودش میدونست نبودم.
    روی صندلی حموم نشستم و بعد از باز کردن شیر آب گرم خاطرات تلخ و شیرینم رو در چند لحظه مرور کردم....


    من تو خانواده ای کاملا مذهبی و بسته و البته کم جمعیت به دنیا اومدم‌.مادرم به اصرار پدر،من و برادر کوچیکترم رو به محض ورود به مدرسه به کلاس قران فرستاد تا به قول خودش پامون رو کج نزاریم و با سیره بزرگان دین آشنا بشیم.
    پدرم از معتمدین بازار فرش تهران بود و همیشه مشغول انجام کار خیر و بر طرف کردن مشکلات مردم.خوب خاطرم هست زمانی که ما به این حال روز نیفتاده بودیم همیشه بهم میگفت زینب جان اگه من تونستم صاحب پول و ثروت بشم یادت نره که همش عنایت خدا و اهل بیتش بوده و این ثروت امانتی هست که چند روزی دست منه و باید در راه رضای خدا استفاده بشه،پس باید به فقرای واقعی کمک کنیم.
    هر چند این کمک ها دوام زیادی نداشت و شرایط بد اقتصادی و صد البته خوش خیالی پدرم باعث شد تا ما دو سال پیش به شدت ورشکسته بشیم و کارمون به جایی برسه که نه تنها مجبور به فروش خونه، ماشین ها و ویلای لواسون بشیم که حتی چند صد میلیون هم کم بیاریم.
    تو این شرایط وحشتناک، من و همسرم مثل پدر،مادر و برادرم آواره شدیم، چرا که وحید پیشکار پدرم بود و ورشکستگی پدر یعنی نابودی وحید اما این همه ماجرا نبود،به قول قدیمی ها هر چی سنگه جلوی پای بیچاره ها فرود میاد.هنوز یک ماه از ورشکستگی پدر نگذشته بود که متوجه اعتیاد وحید شدم و بعد از مدتی دعوا و قهر،عطای بهبودیش رو به لقاش بخشیدم و با کور سویی از امید به تماشای سقوط آزادش نشستم.
    حال وحید هر روز بدتر و وخیم تر میشد و عشق بین ما کم رنگ تر و بی رمق تر تر.انگار هر دوی ما دنبال چیزی واسه تسکین درد هامون بودیم.من مرهمم رو خدا و عبادتش میدیدم و وحید مسکنش رو تزریق هرویین.سرانجام بعد از چند ماه وحید به شهرشون رفت و منو با دنیایی از مشکلات تنها گذاشت.
    .طولی هم نکشید که عمو رضا که رابطه خوبی با پدرم نداشت شبی به خونه استیجاریمون اومد و بعد از مقدمه چینی ازمون خواست تا چند سالی طبقه اول خونشون زندگی کنیم.
    وقتی این پیشنهاد رو داد مادرم از ترس بی آبرو شدن سرش رو پایین انداخت و بغض کرد و همسرم هم حاضر نشد قبول بکنه اما بعد از گذشت یک ماه با ریختن طلبکار ها در خونمون مجبور به فرار و قبول پیشنهاد عمو رضا شدیم اما پدرم از عمو قول گرفت که کارهای نظافت رو انجام بدیم تا اصطلاحا زیر دین و منتشون نباشیم.


    دلیل ناراحتی عمو جواب منفی من به خواستگاری پسر بزرگش سیاوش بود و همیشه توی هر جمعی با صدای بلند میگفت مگه سیاوشم چی کم داشت که زینب نمک خورد و نمکدون شکست،چرا با دل این پسر طفل معصوم بازی کرد و تو فامیل آبروی موی سفید عموش رو نگه نداشت...
    عموی من فکر میکرد من مخصوصا و از سر کینه جواب رد دادم اما اون زمان من به ظاهر عاشق و شیدای وحید بودم و از طرفی هیچ شناختی هم روی سیاوش نداشتم،چرا که خانواده های ما به شدت سنتی بودن و تو مهمونی ها هم نمیتونستیم همکلام بشیم.همین هم باعث سردی دو خانواده و در نهایت قطع رابطه شد.


    با صدای سرریز شدن آب از تشت و برخورد بخار داغ به صورتم به خودم اومدم.تصمیم گرفتم هر چه سریعتر کارم رو تموم کنم و از این خونه اشرافی فرار و به طبقه پایین که توش سا‌کن بودیم پناه ببرم. دولا شدم و خودم رو مشغول کردم‌.چند دقیقه نگذشت بود که صدای تق تق در منو حسابی ترسوند.چرا که این وقت روز هیچ کس بجز من خونه عمو جان نبود .سریع دستم رو شستم و در حموم رو باز کردم.با دیدن سیاوش از روی وظیفه و ادب سلام کردم و گفتم آقا سیاوش چیزی شده؟دستی تو موهاش کشید و جواب سلامم رو داد.با کنجکاوی به حموم بزرگ و شیک خونشون نگاه کرد و گفت داری چیکار میکنی؟ درو کامل باز کردم و گفتم دارم کیفتون رو میشورم،ببخشید که دیر شد آخه عمو جان گفتن امروز فسنجون درست کنم.به خاطر همین شکستن گردوها طول کشید.


    سرش رو به نشونه اینکه متوجه شده تکون داد و بدون اینکه حرفی بزنه وارد حموم شد و رفت سمت تشت آب و من مثل کسی که منتظر گرفتن دستور خاصی باشه منتظر موندم.برگشت نگاهم کرد و گفت زینب من کیف رو الان میخوام اگه میشه سریع بشورش چون عجله دارم.گفتم چشم آقا الان تموم میشه.


    وقتی میخواستم بشینم که کارم رو تموم کنم با عصبانیت گفت بلند شو کارت دارم،من که حسابی جا خورده بودم از پایین بهش خیره شدم و با ترس گفتم آقا سیاوش چیزی شده‌؟ دوباره با هموم لحن ازم خواست بلند بشم.با گفتن یه چشم دیگه بلند شدم و ایستادم.
    حالا دیگه کنارش بودم و پیش قد بلند و بدن حجیمش احساس بچه ای رو داشتم که پیش پدرش ایستاده بخصوص که من به شدت ریز و لاغر بودم و از بچگی مورد تمسخر همکلاسیهام قرار میگرفتم،چند لحظه مکث کرد و گفت چرا بهم گفتی چشم آقا؟ به شدت ترسیده بودم چرا که سیاوش از لحظه ورودم تو قالب خدمتکار به این خونه، ازمن فرار میکرد و فهمیده بودم که از دختر عموش متنفره اما حالا نه اون پسر عمو بلکه صاحب کارم بود،صاحب کاری که یکبار از
    از کارگرش نه بزرگی رو شنیده بود و حق داشت سر هر موضوعی از من عصبانی بشه.


    سکوتش رو شکست و اینبار با لحنی ملایم و آروم گفت زینب تو دختر عموی منی،نمیدونم تو فکرتت چی میگذره اما خوب میدونم هیچقوت فرصت نشد منو بشناسی پس ازت خواهش میکنم دیگه منو اینجوری صدا نزن و اذیتم نکن،مشکل تو و خانوادت مشکل منم هست.تو کارگر نیستی و عضوی از خانواده ما هستی و انتظار داشتم تا حالا اینو فهمیده باشی
    شروع کردم با انگشتام بازی کردن و سرم رو انداختم پایین.انگار از خودم بد اومده بود،از اینکه همه این سال ها با بی محلی اذیتش کرده بودم.از اینکه با گفتن یه نه قاطع بین اقوام تحقیرش کرده بودم و حالا که ورشکسته شده بودیم تنها کسی که با جون و دل کمکمون کرد عموم بود.


    تو همون حالت با صدای ضعیفی ازش خواستم منو ببخشه و قول دادم‌ که دیگه این نوع رفتار رو تکرار نکنم.


    سرش رو مثل یه فرد بالغ که قصد حرف زدن با بچه ای رو داره پایین آورد و آروم گفت: زینب چی میگی من دستور ندادم،فقط ازت خواهش کردم دیگه هم لازم نیست چیزی رو بشوری به مریم خانم کارگر همسایه گفتم هفته ای سه روز بیاد کمکت، نمیخوام اذیت بشی اگرم اینجا هستی به اصرار من بوده که بابا دست عمو رو بگیره.اینارو گفتم چون میدونم قراره سال ها پیش هم باشیم و نمیخوام از دیدن من اذیت بشی اگرم نمیتونی منو تحمل کنی قول میدم از اینجا برم.
    برای اولین بار حس کردم این آدم چه دل مهربونی داره که به جای تنبیه من داره از ته دلش کمکم میکنه.شرمنده شدم که چرا با رفتارم تو این سال ها باعث آزارش شده بودم.
    زیر چشمی نگاهش کردم و با خجالت گفتم کاش اون اتفاقات بین خانواده ها نمیفتاد که من شرمندتون بشم، من هیچوقت دید بدی بهتون نداشتم پس تروخدا از رفتن حرف نزنید که حس زیادی بودن بهم دست میده،تازه من از کارکردن لذت میبرم و نیاز نیست کسی به کمکم بیاد.سرش رو تکون داد و همزمان که به در نزدیک میشد برگشت و گفت کیف هم خودم میشورم و برو پایین استراحت کن
    اینبار با شهامت و خیالی آسوده نگاهش کردم.
    یه پسر ۲۷ساله تنها و درونگرا که با ظاهری مردونه همیشه به خاطر سنت های دست و پا گیر از دید من پنهان مونده بود.با دقت بیشتری نگاهش کردم. تیشرت مشکی و شلوار جین آبی قشنگی پوشیده بود.ته ریشش علامت پیروی از مد نبود،بلکه واسه من حکایت مردی رو داشت که تنهاست و شیو کردن صورتش به هزار دلیل واسش مهم نیست.
    وقتی به در حموم رسید بدون اختیار حرفی رو زدم که جرقه یه انفجار عظیم بود.حرفی که برای همیشه منو نابود کرد.
    بهش گفتم آقا سیاوش میدونم وحید یکی دو بار اومده ازتون پول دستی گرفته و خوب میدونم شما رو هم اذیت میکنه پس من ازتون عذ....
    هنوز جملم تموم نشده بود که برگشت سمتم و با بدن مردونش روبروم ایستاد.
    دست راستش رو روی دیوار پشت سرم قرار داد و گفت: زینب من میدونم وحید اعتیاد شدید داره و از هم جدا زندگی میکنید اما مگه جدیدا تورو اذیت میکنه.
    گفتم به خدا الان دیگه نه،من اصلا چند ماهه ندیدمش و حتی دادگاه هم نیومده. فقط خواستم حرفی زده باشم تا بدونید میفهمم یه خاطر من بهش پول دادید
    تا اسم دادگاه اومد برق خاصی رو تو چشماش دیدم،برقی که حکایت از شادمانی و رضایت داشت.
    با شور و شوق کودکانه ای که سعی داشت با اخم ازم مخفیش کنه گفت:یعنی چی؟ دادگاه چرا؟ مگه قصد....
    حرفش رو ادامه نداد و رفت عقب و مثل کسی که داره فکر میکنه به نقطه ای خیره شد.طولی نکشید که گفت: زینب میخوای طلاق بگیری؟
    سرم رو انداختم پایین و گفتم چند ماهی هست،ولی اون کلا آب شده رفته تو زمین
    یکم دل دل کرد و گفت هنوزم دوسش داری‌ و یا همه چی تموم شده؟
    جوابی ندادم و سیاوش بعد از مدتی گفت حق داری عشق از بین نمیره.
    خواست برگرده و بره که گفتم آقا سیاوش از اولشم عشق نبود اما من سنم کم بود و شکل عشق میدیدمش.بچه بودم و الان هم ازش متنفرم با جمله آخرم خیالش راحت شد و اومد سمتم
    به چشمام خیره شده بود و با قدم های کوچیک هر لحظه بهم نزدیک تر میشد وقتی که درست روبروی من قرار گرفت سرش رو نزدیک گوشم آورد و با شهامت تمام گفت: میدونم ممکنه از گفتنش پشیمون بشم اما زینب من نمیخوام اینبار از دستت بدم،یا مال منی یا مال هیچکس.اینبار کوتاه نمیام،فهمیدی؟


    گرمای نفساش روی گونه هام مشغول سرودن حماسه عشق و شهوت بود تا جایی که به گوش هام شک کردم و جملاتش رو توهم یه فکر خسته و البته تشنه محبت دونستم.با حرفش برای اولین بار به عشق و محبتش ایمان آوردم،هر چند که دیگه دیر شده بود و چند سال پیش با سبک سری شانس خوشبخت بودن رو از خودم و یه انسان دیگه گرفته بودم.
    وقتی سکوتم رو دید با دست راست چونم رو گرفت و صورتش رو بهم نزدیک کرد. گفت چه بخوای چه نخوای مال منی، همیشه بودی و تا ابد هستی.
    صدای خشنش حکم سمفونی زیبایی رو داشت که شنونده علیرغم میل باطنیش از گوش دادن بهش منع شده ولی من ترجیح دادم که لحظاتی قوانین رو فراموش کنم و با دلم بهش گوش کنم.


    بدون دعوت قبلی شروع کرد به بوسیدن و خوردن لب های کوچیکم و بعد از چند ثانیه دست راستش رو برد پشت کمرم و منو کشوند سمت خودش. بعد از چند لحظه از خوردن لبهام منصرف شد و در حالی که هر دومون نفس نفس میزدیم گفت زینب مال من میشی؟
    درست زمانی که معنویت از وجودم رخت بر بسته بود و مقابل پرتگاه گناه ایستاده بودم به خودم اومدم و خودم رو تو بغل یه نامحرم دیدم.انگار تو این چند دقیقه زینب واقعی که همه دارو ندارش خدای واحد بود نبودم.سیاوش رو با دو دست پس زدم و با حالت منقلب و دنیایی از حس گناه گفتم آقا سیاوش نباید این اتفاق بینمون میفتاد.سیاوش اومد سمتم و گفت فقط بگو منو دوست داری یا نه؟ حالا نگاهم بهش عوض شده بود انگار امروز عشق و علاقه واقعی رو دیده و چشیده بودم اما حاصر نبودم اعتقاداتم رو زیر پا بزارم و وارد این دریای متلاطم بشم.
    سوالش رو تکرار کرد و گفت به مقدسات قسمت میدم. صادقانه بگو دوسم داری یا نه؟ برای اینکه خیال جفتمون رو راحت کنم به زمین خیره شدم و گفتم از امروز دارم و تازه فهمیدم کی هستید ولی آقا سیاوش خودتون که میدونید من اهل اینجور رابطه ها نیستم.
    بعد از این حرف در حموم رو که از لحظه ورودش باز مونده بود بست و مثل یه شیر که به طعمه خودش حمله میکنه بهم چسبید و با اشتهایی سیری ناپذیر شروع به مکیدن لب هام کرد. من سعی میکردم با همه قدرتم پسش بزنم ولی توانش رو نداشتم؛
    بعد از مدت کوتاهی از خودن لب هام دست کشید و خواست روسریم رو در بیاره که جلوش رو گرفتم و با استرس خاصی گفتم آقا سیاوش تروخدا یه لحظه به حرفم گوش کن، ما نامحرم هستیم و نزارید جهنمی بشیم.یکم صبر کن طلاق که گرفتم رسمی حلال هم میشیم.
    با چشمای سیاهش بهم زل زد و گفت زینب تو میدونی من اهل این برنامه ها نیستم اما برای کارم هزارتا دلیل و برهان دارم در ضمن اون دنیا من جواب خدا رو میدم و تو نگران نباش
    احساس خفگی میکردم و با صدایی که از ته چاه در میومد ازش خواهش کردم بس کنه و با التماس گفتم تروخدا بزارید برم جون عمو برید کنار...
    تنها کاری که ازم بر میومد این بود که روسریم رو محکم بگیرم و با دو دستم کف سرم رو با قدرت تمام فشار بدم
    سیاوش بدون اینکه نگاهم کنه دستام رو با قدرت پس زد و گفت اگه از روز اول مثل اون وحید نامرد سمتت اومده بودم اینقدر راحت تورو از دستت نمیدادم.
    امروز باید تورو مال خودم کنم و هیچ کسم جلو دارم نیست


    دوباره دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم تروخدا اذیتم نکنید بزارید طلاق بگیرم خب بعدش حلال هم میشیم
    اما این حرفا فایده ای نداشت و من مثل یه بره گرفتار یه گرگ عاشق شده بودم و راهی جز رضایت دادن به دریده شدن نداشتم.
    با وجود مقامت های من، روسریم رو درآورد و برای اولین بار تو زندگیش موهای خرماییم رو دید. چند ثانیه بهش خیره شد و بعد نگاهم کرد و گفت،زینب دیگه تحمل ندارم بعدشم این کار باید انجام بشه تا خجالتت بریزه چون هرچی کشیدم از شرم و حیات بوده.


    دستش رو به سمت مانتوی کارم برد و دونه دونه دکمه هام رو باز کرد. من تلاش می کردم‌ که تا سیاوش مشغول باز کردم دکمه بعدی هست قبلی رو ببندم اما حریفش نمیشدم و تلاش هام سودی نداشت.شده بود یه جلاد که فقط دستورات الهه شهوت رو اجرا میکنه.
    وقتی مانتوم رو دراورد شروع کرد به بوسیدن پیشونیم و بلافاصله دستش رو گذاشت روی دکمه شلوار کتانم و تا خواست بازش کنه آروم افتادم گریه،اشکای بیصدایی که از عمق وجودم به خاطر از بین رفتن عمری عبادت بود منو به این نکنه رسوند که اینبار هم از روزگار شکست سختی خوردم و تو زمان و مکان نامناسب سقوط کردم.من از سیاوش نه تنها بدم نمیومد که امروز بهش حس خوبی پیدا کرده بود اما با وجود شوهر و افتادن تو کار حرام خودم رو تا ابد جهنمی و بازنده میدونستم.


    وقتی سیاوش دکمه شلوارم رو باز کرد با سکوت من مواجه شد و برگشت تا منو به خاطر راضی شدنم ببوسه که با دیدن اشکام شکه شد...
    اشکام رو پاک کرد و گفت: من دارم مجبورت میکنم و گناهش پای منه،پس دیگه هیچی نگو.دستش رو به نشونه خواهش گرفتم و درحالی که لب هام از ترس میلرزید گفتم الان یکی میاد آبرومون میره و بعد سرم روی شونه هاش گذاشتم و بی صدا اشک ریختم
    ‌کمی که تو اون حالت موندیم سیاوش سرم رو بلند کرد و مجددا پیشونیم رو بوسیدم و با خیال راحت خبر از رفتن مادرم و زن عمو به بیرون شهر داد.اطمینان داد که کسی تا بعد از ظهر طبقه بالا نمیاد.بعد قول داد فقط باهام بازی میکنه و دخولی انجام نمیده.تلاش زیادی کردم اما منصرف نشد. ازش قول گرفتم که هرگز کار اصلی رو انجام نده


    .دستش رو آروم آروم برد زیر شرتم و تا خواستم دستش رو بردارم گفت:زینب اگه اینجوری کنی کار اصلی رو میکنم ها پس دستت رو ببر عقب. حالا دیگه همه چی تموم شده بود و فقط باید صبر میکردم که باهام بازی کنه و این جهنم پر از گناه و قهر خدا هر چه زودتر تموم بشه


    با انگشتش خیلی آروم چوچولم رو مالوند و با دست دیگش پیرهنم رو داد بالا و سینم رو با حوصله فشار میداد.صورتش رو بهم نزدیک کرد ومثل استادی که با چشم دنبال نتیجه کارش میگرده با دقت نگاهم میکرد.
    سیاوش داشت کم کم لذت سکس رو بعد از یک سال به من یاداوری می کرد. من برای این که تو این بازی دستم رو نشه سرم رو به سمت چپ برگردوندم تا مبادا متوجه نفس های ناشی از رضایتم بشه.با برگردوندن صورتم بدون اینکه متوجه بشم گردنم رو در اختیارش قرار دادم.تو سکوت مطلق که فقط صدای شر شر آب شنیده میشد شروع کرد به لیسیدن گردن نحیف و لاغرم.تلاش من جهت مخفی کردن نشونه های لذتم ثمری نداشت و طولی نکشید که کسم به شدت خیس شد. اعتراض های مکرر من جاش رو به سکوت و بستن چشمام داده بود.حالا سیاوش هم فهمیده بود که زینب خجالتیش تو واقعیت مال اونه و هر کاری بخواد میتونه باهاش بکنه.تو همین حال بودم که پیرهنم رو دراورد و زن شوهر داری که تا ده دقیقه پیش از جهنم میترسید به یه نه خشک و خالی قناعت کرد. بعد از درآوردن سوتین رنگ و رو رفتم مثل یه سرباز رومی که آماده دریافت نشان از فرماندش هست،زانو زد و شلوارم رو کشید پایین. از روی ظاهر سازی گوشه شلوارم رو گرفتم و با نه کشیده اما پر از شهوت مخالفت خودم رو اعلام کردم. اما بدون هیچ حرفی دستم رو پس زد و صورتش رو به کسم چسبوند.دستام رو از روی خجالت و شرم روی صورتم گذاشتم تا پسر عمویی ‌که هرگز موهام رو ندیده بود صورت سرخ و خجلم رو نبینه اما انگار شرم و حیا تو این شرایط واسش معنا نداشت.


    سیاوش کارش رو با دقت انجام میداد. زبون زدنهای مکررش به چوچولم منو دیوونه کرده بود تا جایی که برای اولین بار و با صدایی مملو از لذت آه بلندی سر دادم و پاهام شروع کرد به لرزیدن.لرزش هایی که خبر از لذتی ناب میداد. وقتی چندین دقیقه گذشت دیگه چیزی واسم مهم نبود و فقط میخواستم بعد از چند ماه ارضا بشم. وقتی خوب کسم رو آب انداخت بلند شد،دستام رو از جلوی صورتم کنار زد و گفت:زینبم،نفسم خجالت بی خجالت باشه؟ سکوت کردم و سرم رو چرخوندم.دستش رو برد بین پاهام و انگار که هدفی جز رضایت من نداره بازم چوچولم رو مالوند.دوباره تو دریای لذت غرق شدم. بوسیدم و گفت خجالت بی خجالت باشه؟ گفتم چشم ...


    تیشرتش رو درآورد و زمانی که نوبت به شلوارش رسید برای اولین بار اسمش رو بدون آوردن آقا صدا زدم و مثل کسی که چند صد متر دویده بریده بریده گفتم سیاوش قول دادی فقط باهام بازی کنی ها نزنی زیرش..
    انگار خوب میدونست همه حرفای من به خاطر فریب دادن خودم و خدای خودم هست و من بدجوری بین بهشت نقد و بهشت نسیه گیر افتادم. پس توجهی نکرد و شلورش رو درآورد و با قدرت پرتش کرد گوشه حموم. کیر کلفتش رو از پشت شورتش حس میکردم اومد سمتم و همزمان با خوردن لب هام شرتش رو دراورد. مثل یه ارباب شونه هام رو گرفت و آروم چرخوندم.حالا صورتم سمت دیوار حموم بود.سیاوش سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت دختر خوبی هستی مگه نه؟ و منظورش از این حرف این بود که قصدم اینه سکس کامل داشته باشم.گفتم نه دختر خوبی نیستم چون تو قول دادی.با یه باشه معنادار جوابم رو داد و گفت پاهات رو باز کن.


    سرم رو برگردوندم و ازش خواستم مثل قبل کارش رو انجام بده. همزمان که مشغول باز کردن باسنم بود گفت هدفم همینه اما میخوام بین پاهات بزارم و به جای دستم با آلتم بمالم. تا خواستم بگم که نه نمیخوام باسینه های عضله ایش هلم داد و منو به کاشی های گرم و مرطوب حموم چسبوند.راستش از این خشونت مملو از عشق راضی بودم چرا که هرگز تو زندگیم طعم خشونت توام با لذت رو نچشیده بودم بودم.
    چون اختلاف قدیمون زیاد بود مجبورم کرد کمی روی انگشتام بایستم و خودش هم کمی خم شد.سر کیرش رو گذاشت بین رون های لاغرم و جوری که از جلو کسم عبور ‌کنه فرو کرد داخل.
    شروع کرد عقب جلو کردن و همزمان با دست راستش چوچولم رو میمالوند.تلمبه های سیاوش بین پاهام شاید کامل نبود اما نوید این رو میداد که بزودی درون من رو فتح میکنه،دیگه داشتم از لذت میمردم تا جایی که بدون هیچ خجالتی نفس نفس میزدم و با مشت به کاشی ها می کوبیدم سیاوش کارش رو خوب بلد بود و قصد داشت منو تا مرز رضایت کامل پیش ببره اما نمیدونست که من خیلی وقته قافیه رو باختم و تسلیمش شدم.


    چند بار با کف دست به باسنم ضربه های محکم زد و همونطور که کسم رو میمالوند سوالی رو پرسید که جوابش رو خودش بهتر از من میدونست، ازم پرسید ادامه بدم یا نه؟ باصدای گرفته گفتم هر جور خودت میخوای
    وقتی دید غیر مستقیم رضایتم رو اعلام کردم کیر کلفت و داغش رو از بین پاهام کشید بیرون و منو سمت خودش کشوند،طوری که باسنم عقب تر از بدنم باشه. سر کیرش رو تنظیم کرد روی سوراخ کسم و با دست چوچولم رو خیلی آروم فشار میداد، برای لحظاتی بهم چسبید و با قدرت کیرش رو روی کسم میکشید. اون لحظه به حقارت واقعی رسیده بودم و دوست داشتم فریاد بزنم که سیاوش جان، ترو خدا فرو کن ولی قصد داشت منو تا مرز جنون و خواهش بکشونه
    در گوشم گفت فدات شم باید خوب آب بندازه تا برم سراغش.بعد تا پنج دقیقه با سر کیرش به کسم فشار میداد.دیگه نتونستم تحمل کنم و ناخوداگاه با حالت خاصی گفتم خب الان آب انداخته دیگه
    وقتی این جمله رو بهش گفتم کلاهک کیرش رو فرو کرد داخل و سینه سمت راستم رو محکم گرفت. درونم مثل کوره در حال سوختن بود و لذت پرشدن بدنم با کیر کلفت سیاوش حالم رو عجیب تر کرده بود. دستاش رو دور کمرم حلقه زد شروع کرد به تلنبه زدن.با هر بار عقب و جلو کردن آرزو میکردم این بهشت دست یافتنی تموم نشه.مجددا مکثی کرد و گفت کیرم کجاته؟ گفتم جلومه گفت اسمش گفتم سیاوش خجالت میکشم گفت میگم کجاته؟ گفتم تو کسمه و بعد با شدت کل کیرش رو داخل بدنم جا کرد دیگه از هیچ کس خجالت نمیکشیدم.


    صدای آه و ناله های من با صدای شر شر آب مسابقه گذاشته بودند. حالا دیگه حال سیاوش از من بدتر بود و با صدای لرزان مرتب قربون صدقم میرفت. درونم که تا یه ساعت پیش خشک بود از شدت رضایت خیس خیس شده بود، داشتم ارضا میشدم و پاهای نحیف و لاغرم از شدت لرزش روی کاشی های حموم سر میخوردن و اگه سیاوش و بدن قدرتمندش نبود قطعا افتاده بودم.درست لحظات آخر رسیدن به اوج و ارضا شدنم بود که با رندی تمام ازم پرسید بدنت مال کیه؟ گفتم مال تو بعد گفت کونت مال کیه؟ گفتم بازم مال تو. ازم پرسید هر چی بخوام نه نمیگی؟ از روی لذت تکرار میکردم هر چی تو بخوای،هر چی تو بخوای،قول میدم....
    دست سیاوش رو گرفتم وخودم رو خوشبخت ترین بازنده دنیا تصور کردم.
    ‌طولی نکشید که بدنم به شدت لرزید و با ارضا شدنم از ا‌وج لذت و فراموشی به زمین واقعیت ها سقوط کردم.


    وجودم از جنسیت و شهوت تخلیه شده بود و خودم رو تحت اختیار پسر عموی نامحرمم پیدا کردم. با هر برخورد بدنش به باسنم حس بدی در من پرورش پیدا میکرد.به هر حال مرغ از قفس پریده بود و دیگه نمیشد وسط این ماجرا تمومش کرد....حس گناه عجیبی داشتم تا جایی که زیر لب گفتم خدایا شرمندتم و جهنم برای من واجبه.
    با تلمبه های سنگین و تند سیاوش؛بدنم تکونای زیادی میخورد و تازه متوجه درد شدید پاهام شده بودم.
    کیرش رو با سرعت کشید بیرون و با حالت تحکم ازم خواست تا تکون نخورم.انگار نمیدونست که سکوت من و گذاشتن سرم روی کاشی نشان از تسلیم من داره.
    تو همون حالت بودم که منو کشوند عقب و با دو انگشتش لای باسنم رو باز کرد.وقتی صدای باز شدن درب تیوب رو شنیدم برگشتم و دیدم سر کیرش رو ژل زده .گفتم سیاوش، جون عمو دیگه بسه خیلی خستم و فشارم افتاده.بی اعتنا برم گردوند و همینطور که کیرش رو روی سوراخ کونم قرار میداد گفت خودت گفتی همه جات مال منه،عزیزم فقط شل کن.با التماس ازش خواستم از جلو بکنه اما با یه تکون سریع سرش رو فروکرد تو سوراخ تنگم
    وقتی کلاهکش رفت داخل تصمیم گرفتم فقط اشک بریزم،اشکی از جنس پشیمونی ،از جنس درد و بدتر از همه خجالت.
    سیاوش فقط میگفت الان تموم میشه و منو میبوسید و بعد از هر بار ابراز علاقه،کمی از کیرش رو فرو و میکرد داخل.سوزش و درد شدید منو به عجز و التماس کشوند و جز کوبیدن مشت به دیوار کاری ازم بر نمیومد.بعد از ده دقیقه سیاوش ارضا شد و با ریختن آبش تو مقعدم نشون داد که مثل هر ادم دیگه ای تو سکس شخصیت دیگه ای داره.شخصیتی مملو از نفرت،خشونت خودخواهی و هیجان.
    کارش که تموم شد بدون اینکه نوازشم کنه به تنهایی زیر دوش رفت.حالا من مونده بودم و مردی که تا یک ساعت پیش ابزار علاقه و عشقش منو به پرواز دوباره امیدوار کرده بود اما تنها رفتنش زیر دوش نشان از زده شدن و رنگ باختن عشقش بعد از سکس داشت.


    بدون اینکه تن کثیف و مقعد پر از نجاستم رو بشورم،با غروری لگد مال شده و معنویاتی از بین رفته لباسم رو پوشیدم و به سمت در راه افتادم. زمانی که سیاوش پشتش بهم بود ازم خواست تا بعد از آماده کردن آب میوش ساکش رو همین امروز بشورم و هر هفته راس همین ساعت تو اتاقش آماده باشم....
    از سر ناچاری و با گفتن چشم آقا راهی آشپزخونه شدم.


    نوشته: فگار

  • 61

  • 11




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • ماسالا هرچی میای پایین به آخر داستان نمیرسی.
      پس طبق معمول داستانهای طولانی رو میذارم فردا میخونم.
      پس واسه دیدن نظرم تا فردا صبر پیشه کن دوست من.
      نفر بعدی لدفا.
      راستی اسمت چیه؟؟؟مردم دیگه همینطوری چهارتا حرف رو به هم میچسبونن میشه اسمشون ‌،فکر میکنن اینطوری خیلی خاص میشن و بچه ها براشون به به و چه چه میکنن و لایک میدن


    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • نتیجه ای که از این داستان میگیریم: به مردم کمک کنید کونتون میزارن!!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • وی در خانواده ای مذهبی چشم ب جهان گشود و بعدها از خوبای آنال شد... نگار یا فگار؟؟؟


    •   جندهjon
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • چیز شعر محض
      تا اونجاش خوندم ک پسرعموش گفت گناهش گردن من
      اخه کدوم دختر پولداری میره کلفت میشه؟ اون پدر کس کشش ک مثلا مذهبی بوده شعورشو نداشته ک دخترشو نفرسته خونه خاستگارش کلفتی؟ هیچ پسر عاشقی به معشوقش تجاوز نمیکنه مگه این ک از جق مغزش پکیده باشه


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • هر بلایی سر هرکی میاد بخاطر مذهبه و بس


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • لایک 3 واسه نگارشت. فارغ از محتوا مشخص بود وقت گذاشتی و برای نوشتن داستان زحمت کشیدی.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • اولا لایک ۴ تقدیم قلم قوی و زیبای شما...(وقتی نویسنده ای مثل آقا مهران مهر تایید میزنه تو خود بخوان این حماسه را) بس حقتون هست.
      دوما:
      دوست عزیز نویسنده چون نویسنده خوبی هستید به عنوان یه مخاطب نقد کردم وگرنه اصلا حرفی نمیزدم پس امیدوارم این متن رو کاملا خونید و منصفانه بپذیریدش یا حداقل روش فکر کنید
      شما نویسنده خیلی خیل خوبی هستید و با جرئت میتونم شما رو جز ۴ تا خوب سایت قرار بدم.
      سوما نقاط قوت:
      ویرایش خوب بود و استعاره ها عالی(
      صحنه های سکسی و مونولوگ شخصیت اصلی خیلی خوب درومده بود و نشون از قدرت نویسندگی شما داره.
      سکس هم خوب بود بخصوص بخش مقاومت زن مذهبی و اصرار سیاوش که اوج داستان بود(زینب)
      خط سیر داستان منو راضی کرد (جز بخش انتهایی که چکشی بود)


      معایب:
      محتوا(جسارتا) عمدی مذهبی انتخاب شده بود و این شانسی نبود.به شدت مخالف این هستم که به مذهب کسی توهین بشه شما زیر پوستی و با انتخاب اسم زینب و توصیفات خاص این کارو کردید) و این کارتون منو تا مرز دیس لایک برد ولی واقعا روا نبود دیس بدم.
      فضا سازی داخل حموم میتونست قوی تر و بهتر باشه.
      ریتم داستان از اپیزود دوم به بعد کمی تند بود
      داستان تعلیق واقعی نداشت و ای کاش گره ای محکم توش قرار داده بودید
      علائم نگارشی جاهایی به حرف قبلی نچسبیده بود


      بدون هیچ شناختی از شما میگم لذت بردم
      در واقع یکی از بهترین داستان های این هفته بود
      در آخر امیدوارم زندگیتون ربطی به اسمتون نداشته باشه.
      موفق باشید


    •   DAmirksdk
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • جذاب بود


    •   royajooon
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • قشنگ بود و جالب اما خیلی طولانی چشام درومد تا خوندمش (cry)
      مگه رمانه خب کوتاه تر مینوشتی عایا بهتر نبود؟


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • mohammad_7band داداش نصفه شبی گیر دادی به کامنت و لایک من؟؟ خخخ


      هرکسی از دید خودش عیار داستان رو میسنجه.
      با یه مقایسه ساده هم میشه تشخیص داد که داستان از نظر نگارش از خیلی داستانها بهتره.
      منم مثل تو با کونکونک حال نمیکنم (biggrin) ولی تو کامنتم نوشتم لایک برای نگارش خوبش نه محتوای داستانش. (rose)


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته،3 روز
      • 3


    • از اسب افتادی ، از اصل ک نیفتادی



      داستانت قشنگ بود ولی تو باور نمیگنجه ک
      وقتی اونهمه تمکن مالی داشتین و یکباره از عرش ب فرش رسیدین
      دلیلی نداره ک انقدر خودتون رو خوار و ذلیل کنین


      موفق باشی


    •   bigdick3
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خطاب به همه دوستان شهوانی شما انتظار دارید همه داستان ها خوب باشه؟ انتظار دارید کسی گی ننویسه؟ به برچسب های داستان ها نگاه کردید؟ یک چهارم داستانهای این سایت گی هست من الان هفت ساله اینجا میام و میبینم اونوقت شما با این کامنت های مزخرف قصد دارید اونها رو سر به راه کنید که ننویسند؟ میخواید برم به رفقام بگم تا به اندازه یک کامیون داستان گی بنویسند تا حالتون جا بیاد؟ نه فایده ای نداره انگار باید منو رفقام دوباره شروع کنیم به گی نویسی تا یک ذره شما رو حرص بدیم هه هه هه هه هه


    •   dsa321
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • سلام خدمت دوستان گرامی که یه کوچولو می فهمن
      منظور این خانوم از این داستان از اسامی بکار رفته و موضوعات بیان شده معلومه
      میخواد به اسم سکس و شهوت به خیال خام خودش دین و دینداریو ائمه اطهارو خوار و ذلیل کنه احمق جان تو و امثال تو که سهله
      همه ی دنیای کثیفتونم جمع شن نمیتونن . تو خجالت نمیکشی با این هدف میای داستان سکسی می نویسی
      همه ما اینجا مغبونیم دیگه با این تم داستان این مغبونیتو بیشترش نکن احمق ....


    •   @آروین
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خوب نبود دیسلایک
      اینقدر صغرا کبرا نمیخواست که
      اولش که ویلا لواسون چندتا ماشین داشتین سنگ جلوی پای بدبختا معنی نداشت وقتی ورق برگشت اون وقت خدا سنگ میندازه جلوی پای بدبخت؟


    •   @آروین
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خوب نبود دیسلایک
      اینقدر صغرا کبرا نمیخواست که
      اولش که ویلا لواسون چندتا ماشین داشتین سنگ جلوی پای بدبختا معنی نداشت وقتی ورق برگشت اون وقت خدا سنگ میندازه جلوی پای بدبخت؟


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • انصافا داستان جذابی بود ..
      خشونت سیاوش موقع سکس عالی بود :) (preved)
      لایک۱۷.


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • موضوع داستان و نگارشت خوب بود ؛
      اما محتوای داستانت میتونست بهتر و باور پذیر تر باشه ؛
      معلومه وقت گذاشتی و تو ویرایش و نگارش حساسیت بخرج دادی ؛
      اینجور داستان نوشتن و اینجور وقت گذاشتن یه حس خوب رو به خواننده منتقل میکنه ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • نگار یا فگار عزیز داستان رو خوندم با اینکه خیلی ضد و نقیض داشت ولی داستانه دیگه.با این حال من لذت بردم و بنظرم قلم خوبی داری.فقط لطف کن دفعه بعد درحال سکس بودید شیر آب رو ببندید گناه داره.لایک ۲۱ رو بهت دادم.اونایی که تیریپ مذهبی برداشتن رو فازشون رو نمیدونم.
      مذهبی هستید تو این سایت چیکار میکنید؟؟؟
      عزیزم منتظر داستان های بعدیت هستم.
      موفق باشی؛


    •   Wonderfull
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • همسرت معتاد شد و رفت شهرشون، بعد عمو رضا پیشنهاد داد و همسرت که رفته بود شهرش قبول نکرد.
      کس گفتی داداش


    •   hunterxxxx
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بیگ دیک عزیز اشتباه نظر دادی این داستان گی نیست عزیز


    •   Taabad
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • بالاخره یه داستان خوب وباحال خوندم...لایک به قلمت ومتاسفم واسه سرگذشتت...بازم بنویس لطفا


    •   daei1670
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • قشنک بود


    •   manrna
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • فقط چند سال کشید تو اینو نوشتی کس میخ کتاب بنویس از بدبختی هم نجات پیدا کن اندازه ی کتاب کلیه و دمنه بود رو کاغذ بود یک گام به گام بود ۱۰۰۰۰۰۰۰۰صفحه ای


    •   manrna
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • جواب بده لطفاً چند سال طول کشید بنویسی چرا تو دکتر نشدی ؟؟؟؟؟


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • زمانی که به مردی تنت را باختی. دیگر جذابیتی برای ادامه دادن نیست و در همان زمان و مکان دفن میشوی تا ابد.


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی خوب غمگین نوشته بودین : (
      خسته نباشین


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • تقریبا از اواسط داستان منتظر افتادن نقاب سیاوش بودم نمیدونم ب نوع نگارشت ربط داشت یا چیز دیگه ولی میدونستم سیاوش قراره ته داستان یه آدم دیگه باشه
      با این وجود از خوندن داستانت لذت بردم ممنون ک خوب نوشتی
      امیدوارم به نوشتن ادامه بدی نویسنده های خوب از نون شب برای سایت واجبتر هستن
      موفق باشی دوست من


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • وات د فاز یا سیدی!!!!!!!
      انتخاب اسم زینب چه ربطی ب دین و مذهب داره برادر من
      لابد انتخاب اسم سیاوش هم برای خراب کردن تمدن باستان ایران و در نهایت سلسله پهلوی و شاهنشاهیه!!!
      یکم فکر کنین بعد بنویسین
      اون دستتم از تو شرتت دربیار شرلوک هولمز


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته
      • 0

    • دمت گرم.
      داستان خوب و خسته کننده ایی هم نبود و خوب شروع و خوبم تموم کردی.


      ساقووول ماقووول داری.
      لایک


    •   _Azi_
    • 3 هفته
      • 0

    • فاجعه


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته
      • 0

    • نگارشت خوبه ولی ایده نداری
      یعنی می دونی چطور بنویسی،ولی نمی دونی چی بنویسی


      برای دوستانی که نمی دونن فگار یا فکار یعنی چی،خوبه یه سرچ کنن
      معنی ش میشه زخمی،خسته،دل شکسته و این مفاهیم


    •   موری.جون
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • با حال بود باریییچلاا


    •   Mj6633
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • یجوری حموم و تعریف کردی همه اش فکر میکردم حموم صغرا خانومه طرف میلیاردر لباسشویی نداشت واقعا تو لگن با دست مگه سال 60 اتفاق افتاده این قسمت و ریدی


    •   ar30ar30
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • عالی بود فگار عزیز،مخصوصا قسمت توصیف سکسش که معمولا نویسنده های سایت دچار اشکالن توش اما شما خیلی خوب از پسش بر اومده بودی،ضربه ی انتهایی داستان هم هرچندتا حدودی قابل پیش بینی بود اما بسیار بجا و منطقی وارد شده بود،کشمکش های درونی شخص اول داستان هم در جای خودش جذاب بود،میشد یکم با تشبیه و استعارات بیشتر زیباتر کرد نوشته رو.


    •   Firish08
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • نویسنده خوبی هستی و من دوسش داشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو