چشم شرجی

    اینو خیلی میشنوم" چشم خوردی!"
    ولی خودم که میدونستم سرماخوردگی از کجا اومده!اون زمان که چشماش خمارتر شده بود و به قولی بینیش تبدیل به دماغ شده بود بوسش کرده بودم.از اون بوسایی که ته ریش میزنه به تهِ ریشه آدم...
    سرما خوردگیه از کجا اومده بود؟از بی احتیاطی آقا بعد از خیس شدنش تو استخر.
    استخر در اختیار خودمون دوتا بود و بهتر و رویایی تر از این امکان نداشت!
    خوابیدن روی آب برای من مث دوران جنینی میمونه.شاید واسه همینه که شنا کردن به آدم آرامش میده.من درمورد همه میتونم افکار جنسی داشته باشم.مخصوصا اینکه بعضی از تمایلات منو بدجوری تحریک کنن!
    نمیدونم این تحریک کردن من از روی عمد بود یا خیر ولی هرچی که بود به من حس خوبی میداد.
    روی آب خوابیدم و به هیچی فکر نکردم ولی همین که حس کردم داره نگاهم میکنه تمرکز عضلاتم از اختیارم خارج شد و مث سنگ فرو رفتم تو آب.
    از اونور استخر خندید و گفت :"از خواب پریدی؟"
    "خواب نبودم که!تقصیر تو بود با اون نگاه داگ دارت!ازت متنفرم!"
    گفت:"چرا؟"
    نزدیکش رفتم.
    لبه استخر نشسته بود و فقط تا زانوش آب گرفته بود.شنا کردن بلد بود ولی تنشو به آب نزده بود.فک کنم عمده دلیلش این بود که سشوار و تافت و بقیه قرتی بازیاشو نیاورده بود!
    خوشگل خان حتما باید موهاشو مدل خوشگیانی سشوار میکشید!
    پاهاشو جمع کرد و دستشو دراز کرد که بیام پیشش بشینم.دوس نداشتم از آب بیام بیرون.
    تازه دوس داشتم اونم بیاد پیشم و مثلا شنا بلد نباشه و من بخوام بهش یاد بدم.اونوقت دستمو رو کونش میذاشتم که تو آب نره.خدا میدونه بعدش دستم کجاها میرفت!
    ولی بدبختانه تصمیم نداشت تو آب بیاد.گفتم:"پاتو بذار تو آب.حداقل یکم خیس بشی رفتیم بیرون، از استخرجان خجالت نکشی!"
    دوباره پاشو تو آب کرد.ساق پاشو گرفتم.شیطونه تو گوشم داد میزد که سامی بکشش تو آب!
    کشیدمش تو استخر.طفلکی شوکه شده بود!
    یکم آب بازی کردیم.دوباره لب استخر نشست.این بار خیس بود.
    گفتم: "پاتو بذار تو آب !خوش میگذره ها"
    گفت:"نمیخوام دیوث!بذارم که باز منو بکشی تو آب؟حس شنا کردن ندارم وگرنه میومدم عزیزم."
    نمیدونم این حس از کجا اومد که یهو دلم خواست پاشو ببوسم.مقاومت کردم.میدونستم با این حرکت حتما پنیک میکنه.ولی حداقل نوازش که میشد بکنمش!دستمو رو ساق پاش کشیدم.پوست سفید و موی اندکش حشری ام میکرد.از آب بیرون اومدم و وانمود کردم که فقط قصدم ماساژ دادنشه!قشنگ معلوم بود کیرش میخواد منفجر بشه و قشنگ معلوم بود که حالت چشمام طوری شده که جرات نگاه کردن مستقیم بهمو نداشت!
    دستمو تا رون پاش رسوندم.دیگه نتونست مقاومت کنه و از روی شلوارکش کیرشو لمس کرد.خم شدم و زانوشو بوسیدم و گفتم:"فرموده بودین فوت فتیش براتون بی معنیه؟براتون معنیش کنم من؟!"
    با حیا خندید و چشماشو ازم دزدید و گفت:"بفرمایید!"
    زانوشو خم کرد.سرمو بین دو زانوش قرار دارم و ساق پاشو لمس کردم.گفتم نگاهم کن!لذت داره.من میدونم اینکه کسی که دوسش داری برای آدم حاضر به هرکاری باشه چه طعمی داره.بچش...


    بعد چند روز تب کرد و سرماخوردگی.بهش گفتم "چشمت زدن.میگن چشم روشنا چشماشون بیشتر شوره!بگم مامانم برات تخم مرغ بشکنه؟"
    تو خونه ما تب و بدن درد هم که داشتیم قبل از دوا درمون درست و حسابی سراغ یخچال میرفت و یه تخم مرغ برمیداشت.بگذریم که هربار هم موم میگفت:"به جای شکستنش بده بخوردش!"
    روش با زغال اسم مینوشت:"آقا،خودم،مصی،سحر،همکلاسیش علی..."
    اسما که تموم میشد دایره میکشید روش و میگفت:" شنبه زا،یکشنبه زا..." تا جمعه زا چهارده تا دایره روش میکشید.بعد میذاشت لای یکی از لباسها و تو کیسه فریزر اسپند و نمک میریخت و هی اسمارو زیر لب تکرار میکرد و تخم مرغ بیچاره که ممکن بود روزی جوجه بشه هم فشار میداد بعدش که تخم مرغ تق میشکست عمرا میگفت "چشم زخم" مال کی بوده فقط اگه فحش ناجور میداد میفهمیدیم غریبه اس.کل این پروسه برای من مث نمایش جنگیری جذاب و عجیب بود.
    پر از خوف...پر از حس ماوراء الطبیعه!
    انگار چشم نظرو از بدن آدم میکشیدن بیرون...این تلقین نبود.این یک مورد به نظرم واقعی بود.انگار واقعا چشم زخم توی زندگیم بود و با تخم مرغ و آداب و مراسم خاص خودش از بین میرفت آخ اگه مرغه میدونست از کونش چنین معجزه ای درمیاد بیرون!...
    بعدها تو کلاس عرفان شنیدم که اون دایره آبی که میگن چشم زخم رو دور میکنه در واقع چشم شیطانه و ما ناخوداگاه
    داریم از شیطان کمک میگیریم.چشم منم آبی بود...کلا آبی رنگ شیطانه،رنگ اجنه!این یکی رو تو نقد کارتون کمپانی هیولاها تو صدا و سیما دیدم که داشت میگفت دشمنان (!) میخوان اینجوری ماها رو شیطان پرست کنن ولی مگه پرستیدن به همین راحتیه؟!
    من برای پرستش ترجیح میدم جای اون دو خدای احتمالی که یکیش همونه که بهش میگیم خالق و تا حالا با کسی جز موسی صریح حرف نزده و دومیش که خداییه که آدما بنا به مصلحت خودشون ازش نقل قول کردن ،خدای سوم خودم رو بپرستم!
    خدایی مجسم که دیده و شنیده میشه.دیوانه وار عاشقمه و حتی خالقم!
    چرا میگم خالق؟ چون من از اول بهش حس نداشتم.حتی میتونم بگم ازش بدم میومد.حس من نسبت به خودش رو "اون" خلق کرد.پس من پرورده اونم.بنده اون...حس عجیبی دارم نسبت به اینهمه حسی که با بودنش یا نبودنش به قلبم میریزه...
    خدای سوم همون چشم سوم منه...باهاش میتونم درونشو ببینم...همه اون چیزی که بهش فکر میکنه و میخواد انجامش بده.
    دوتا چشم من آبیه...رنگ شیطان یا در بهترین حالت چشم زخم رو همه جا با خودم میبرم و به همه چیز نگاه میکنم.یادمه یه نفر میگفت دوس دارم از دریای چشمات دنیا رو ببینم...انگار که رنگدونه های چشم من تو دیدن دنیا توسط من اثر میذاره.شاید هم واقعا اثر بذاره؟
    من که هرگز چشمم قهوه ای یا سبز نبوده...
    آخ سبز...اگه آبی رنگ شیطان باشه رنگ خدا قطعا سبزه!اگه دیدن دنیا قرار باشه با رنگ چشم آدم تغییر کنه ترجیح میدم سبز ببینم...
    یاد دکلمه معروف خسرو جان شکیبایی افتادم ک میگفت خونه باید سبز باشه...


    من وقتی تو چشماش نگاه میکنم خودمو تو سبز غرق میبینم...میشه آدم بجز آبیِ دریا جایی غرق بشه؟


    بودنش تلفیق سبزی جنگلهای شمال و شرجی جنوب و نفت و خاکه...
    برای سوختن من به نفت احتیاجی نیست همون بندر عباس تنش سوختنمو قطعی میکنه و امان از کارونش...


    از لابلای حرف هایم می کشی بیرون، دیوان به دیوان، شمس می ریزد در آغوشت
    من احتمال حافظم در مستی شیراز، من اعتبار سعدی ام، نثر گلستان را
    الکل به الکل از سر خیام می افتم، شرجی به شرجی بر تن بوشهر می چسبم
    خرما به خرما می پزم در داغ تابستان، دارم به بازی می کشانم پای هذیان را
    حتی تو را در گرد و خاکی مختصر دارم، حتی تو را در سرفه های خشک و تر دارم
    گاهی تو را قلیان به قلیان دود می بینم، گاهی ترافیک نچسب شهر تهران را!


    نوشته: سامی

  • 47

  • 5




  • نظرات:
    •   sasy__78
    • 3 هفته
      • 1

    • مثل همیشه عالی بود
      کاش افتخار میدادی چشمای مشکیم یبارم که شده حتی از دور چشمای آبیتو ببینه


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 1

    • باز کامنت اول و لایک اول مال خودم شد!
      داستانت رو در شلوغی درون و برون و در برزخ عجیب روحی خوندم
      نگم برات که میدونی...
      اما...
      وقتی خوندم در فضایی بی صدا بی زمان و بی مکان معلق شدم تنها واژه ها و کلمات آبی تو در اطرافم شناور بود ...داستان خیس تو رفته رفته آبی شد و من رو در رنگ اسمونی خودش غرق کرد جوری که نفسم بند اومد اما این داستانت هم مثل بقیه نوشته هات رنگ ثابت ندارن رنگین کمانی کار میکنی و هر بار طیف خوشرنگ و چشم نوازی رو پیش روی خواننده میچینی
      این داستان هم رنگی بود و رنگ ابیش در انتها عوض شد
      سبز شد...به سبزی جنگل های شمال حتی هوای داستانت هم پر تب و شرجی و جنوبی شد. .. بوی نم و شرجی دریای سبز رنگ داستانت کل مشام من رو پر کرد و نفس عمیقی کشیدم و چشمها رو بستم و ترکیب خوشرنگ آبی و سبز رو کنار هم دیدم و کل صورتم لبخند شد سامان
      هر داستانت به جذابی و کشش شعره چرا شعر ؟چون چیزی پر حس تر و عاشقانه تر از شعر نیست ...رقص واژه هات بی انتها و مانا
      دلم میخواست یه شعر بنویسم ته کامنتم اما هیچ شعری که نثر جذاب و شرجی تو رو کامل کنه پیدا نکردم
      (rose)


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 1

    • عه دوم شد (biggrin)


    •   Orginalboy
    • 3 هفته
      • 1

    • قلمت برقرار


    •   fairy_tale
    • 3 هفته
      • 1

    • آخیییییی ❤ چقده با احساس ❤
      من چرا انقد به گی علاقه مندم؟! :|
      میگم... نمیشه یکم مشکی هم دوس؟ :(


    •   سیخ زن
    • 3 هفته
      • 1

    • استخر در اختیار خودمون دوتا بود
      خوابیدن رو آب برام مثل دوران جنینی میمونه
      و چرت و پرتای بعدش ....
      فکر کردی اومدی نمایشگاه بین المللی داستان سرایی
      اگه مورد آزار و اذیت قرار گرفتی یا به کسی تجاوز کردی یا سکس غیر متعارفی داشتی راجبش بنویس


    •   روح.بیمار
    • 3 هفته
      • 2

    • خانه آنجاست که دل باشد,
      وگرنه زادگاهم که انتخاب من نبود


      خانه آنجاست که عشق باشد,
      وگرنه دلتنگی که انتخاب من نبود


      خانه آنجاست که تو باشی,
      وگرنه رفتن که انتخاب من نبود


      آری, خانه آنجاست که دل باشد و عشق باشد و تو,
      وگرنه این حجم از انتظار هرگز سهم من نبود...


      (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose)


    •   shadow69
    • 3 هفته
      • 1

    • خوب کلا همه رنگارو قبضه کردین یه چیزم نیس به ما برسه این وسط؟

      شاعر گفته مشکی رنگه عشقه مثه رنگه چشای اسمونه :دی

      اقا قلمت پایدار و بر قرار روز به روز بیشتر به هم علاقه من بشین بیشتر تو هم فرو کنین

      بنده هم خرما ندارم واقعیت رو به چالش نکشین (angry)


    •   fafaw23
    • 3 هفته
      • 1

    • فوق العاده زیبا و با احساس.مثل همیشه منو درگیر خودش کرد
      تو هم سرماخوردی؟؟ بعد از خوندن جمله های اول وقتی مغزم لود شد،ترسیدم.بیشتر مواظب خودت باش ما که یه دونه سامی بیشتر نداریم.
      پنیک میکنه ینی چی؟


    •   fafaw23
    • 3 هفته
      • 1

    • یادم رفت بپرسم شعر از کیه؟؟خیلی قشنگه


    •   shemale.shi
    • 3 هفته
      • 1

    • سامی جان مثل همیشه لایک داری
      چرا اینقد خوبی شما (clap)


    •   Danial_dex
    • 3 هفته
      • 3

    • لايك براي شما و اون تخم مرغا ك منو ياد بچگي و مامبزرگ انداخت


    •   TINAAAAA
    • 3 هفته
      • 1

    • لایک شانزدهم تقدیم به اینهمه احساس زیبا


    •   bita.jo0oni
    • 3 هفته
      • 1

    • (rose) (rose) سامی عزیز پاینده باشی


    •   iraj.mirza
    • 3 هفته
      • 1

    • (ok) جوندار مینویسی


    •   mahanamir
    • 3 هفته
      • 2

    • لایک بیستم به کسی که کارش بیسته
      ولی صبر کن یه لحظه
      خوب حله .... هیچی فقط یه چند بار خوندم کامنتمو که چیزی توش مشکل نداشته باشه اخه ترسیدم ایندفعه لگدی که میخورم باعث قطع نخاع شدنم بشه


    •   Horny.girl
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا كي
      سپر انداخت عقل از دست ناوك هاي خونريزت!


      بسه ديگه سامان! كمتر ديگه با نوشته هات دل منو ببر! بهت گفته بودم بهترين قسمت روزم خوندن از توئه؟ تو فقط بنويس و بنويس ، بعدم بيا سفرتو باز كن ، بشينيم و دل نوشته هاتو بخوريم و لذت ببريم!
      كاش ميتونستم مثه اين چشماي شيطون كه با خودم اينور اونور ميبرم ، تو ، چشماي تو رو ميبردم! (يه كم يه جوري شد جمله ولي ميفهمي منظورمو)
      سان مني (inlove)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • ماهان (rolling) کمتر دلبری کن (rolling) قطع نخاع میشیا (rolling)


    •   عنترخان
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی درهم بود ولی قلم خوبی داری معلومه حرفه ای هستی ولی اصلا تحریک جنسی نشدم. راستش اصلا هدف نداشت. ضمنا چشم شیطان به اون نماد هوروس آبی رنگ نمیگن بلکه اون رو باطل کننده چشم شیطان یا چشم زخم میدونن.
      اما چرا داستانت در هم بود؟
      چون اولش جنسی بود و نقش فاعل داشتی بعد یهو شد فتیش و برده شدی. خیلی تو ذوق زد. انگار از اوج قدرت اومدی به برده شدن. بعد یهو رفتی سراغ جملات فلسفی و تقدیر اون پسر در حالی که شاید تو ذهن تو اون پسر یه مفهوم آشنا باشه ولی من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون اطلاعات زیادی راجبش نبود خصوصا که اولش یه پسر مفعول و ضعیف و کم مو بود و بیشتر حس ترحم بهش دارم تا خدا بودنش.
      اما نقاط قوتت توصیف خوبت و تشبیهاتت و اطلاعات ماورایی بالاته و ادم رو جذب میکنه. من که هیچ وقت گی نمیخونم ولی مال تو رو تا اخر خوندم.


    •   eiliad
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • جالب بود..


    •   لالهزار
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • منم کم سن تر که بودم گمان میکردم چشم رنگیا دنیا رو رنگی میبینن :)
      لایک عزیز (rose)


    •   Nokhoodi
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • دلنوشته هاتو خیلی دوست دارم سامان عزیز
      بیشتر مواظب خودت باش...


    •   Hidden.moon
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • دیر رسیدم :(


      یه روز نبودم یهو کن فیکون شد همه جا...


      لایک ۳۰ سامی جانم...


      تخم مرغ و اون مراسمش رو مادربزرگم‌هنوزم انجام میده، و بعدم تخم مرغ رو تو کیسه فریزر میذاره و از پنجره میندازه بیرون، هر چه محکم تر بترکه، چشم حسوده قوی تر بوده... خخخخخخخخ....


      آخراش ک اوووففففف...


      چقد آقای آشنا رو دوس... شرجی جنوب و جنگل های شمال و بندر عباس تنش... اووووفففف ک...


      استخر هم ک دیگر هییییچ... :)


    •   sami_sh
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • ساسی (rose) نگو عزیز من.حتما میام...یادمه هااا فک نکنی فراموش کردم


      سپی (rose) شرجی و سبزی رو دوس دارم...جدا حست اینا بود؟چه خوشحالم ک اینجوری انتقالش دادم.


      اورجینال بوی (rose)


      Fairytale (rose) اوف اوف اصن قهوه ای تیره ک. (biggrin)
      اوف اسد!مشکی کامل میشه چشای دین وینچستر


      سیخ زن ترجیح میدم از قشنگی های زندگی بگم تا کثافتکاری های موجود دوپا،داستان سرایی نمایشگاه بین المللی داره مگه؟


    •   sami_sh
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • روح زیبای من (rose)
      عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
      سیلاب نپرسد که در خانه کدام است!
      سیلاب کی بودی تو؟کارون جااانم!


      شادو (rolling)معلوم نی ب ادی چی گفتی ک اون داستانو کلا حذف کرده.ما نمیگیم خرما...شمام هی ب روی خودت نیار خرمالو جان
      شاعر چی میگه؟! مث رنگ چشای آسمونه؟؟؟آسمون مگه چش داره؟رضا صادقی حوالی کامنت تو پیاده شد.


      Fafaw (rose) پنیک میکنه ینی میترسه...ترس خالص نیس مفهومش.
      مرسی از لطف همیشگیت عزیزم و نمیدونم شعر مال کیه.


      شیمیلشی (rose) خوبی از خودتونه


      کاربر ساده دنیل جان مرسی از وقتت (rose)


      تینا جان (rose)


      بیتا جونی (rose) مرسی از حضورت


      ایرج میرزا (rose) ممنونم


    •   sami_sh
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ماهان امیر (rose) مرسی عزیزم...یکبار دیگه لوس شی خودم قطع نخاعت میکنم.


      هورنی گرل شهوانی (rose) اوخی...تو گوگولی باش و گوگولی بمون
      هرگز دمی ز حال تو غافل نبوده‌ایم !
      یا گفته ایم نام تو را ، یا شنیده ایم...


      عنترخان (؟) مرسی از کامنت شما و وقتتون ک برای داستان من گذاشتید،اگر با گی لایف بیشتر آشنا بودید شاید تصویر سازی من از فاعل و مفعول رو با ضعیف بودن و قوی بودن قیاس نمیکردید.هنینطور فانتزی ارباب و برده که البته تو این داستان جایی نداشت.کمی فتیش متعادل توش داشت که اونم بسط داده نشده بود و صد البته فاعل قرار نیست همیشه یک رل باشه و دستورالعمل خاصی رو پیروی کنه.درباره باز نکردن شخصیت مورد نظرم حق با شماست.نماد هم تو کلاسهای عرفان بهش برخوردم و اطلاعات دیگه ای ازش ندارم.


      Eiliad (rose)


      لالهزار (rose)


      نخودی جان (rose) هستم...


      هیدن موووووونم (rose) ببین یه روز نبودیاااا خخخ
      پخ کنان وارد نشدی که!
      آقای آشنا گفت از استخر چیزی نگو. (biggrin) میدونی که دیوثه!!!
      تخم مرغ رنگی منید شما(حبه و سپ و سوف و خودت)+پانیذم


    •   eyval123412341234
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • سامي! خيلي قشنگ بود ورپريده! چقدر من تو رو دوس دارم آخه؟ داستاناتم كه اصن هيپنوتيزمم ميكنه. انگار حرف دل خودمه. واقعا عالي بود!


    •   Snowflake
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • تو چندخط کلمه خفه ام کردی سامی عزیز،هر بار که دست و پا میزدم تا سر در بیارم ازین حجم و یه نفس عمیق میکشیدم،دوباره سقوط میکردم و عجیب تمام ماجرا بی صدا بود،داستان هات بی صدا خفه میکنه


      از چشم ها بگیم،من فکر میکنم درصدی از چشم رنگی ها شانس داشتن یه کهکشان خوشگل منحصر به فرد رو تو نقش چشمهاشون دارن پر چاله و سطح،رنگ و طرح،منم یکیشو نزدیک خودم دارم و زل زدن بهش هر بار متعجب میشم،اونوقت فکر میکنم چقدر این کهکشان منحصر به منه!یه کهکشان کوچولوی شیطون کشف خودم


      زنجبیل بخور(چشمک شوخ)که این روزها سرما عین خون تو تن خیلیهامون میگرده


    •   Khafaqan
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • تو خود خود خود عشقی سامی


    •   sami_sh
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • شادی (rose) چقد منو دوس داری آخه؟(biggrin) منم دوستت دارم و میدونم ک خیلی من هستی.


      Snowflake (rose)خیلی قشنگ گفتی،مرسی.درباره رنگ چشما گاهی میگه چجوری میبینی؟انگار هیولام (biggrin) اون سبز جانمان هم دنیایی است در چشمانش!


      Khafaqan (rose) مرسی


    •   maaraazzzi
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • بودنش تلفیق سبزی جنگلهای شمال و شرجی جنوب و نفت و خاکه :)))))


    •   Yejoordige
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • به دو چیزت حسرت میخورم آقا سامی
      یکی اینکه تجربیات خوب و متعدد شما رو ندارم
      دوم اینکه نمیتونم به این خوبی بنویسم و همه حسامو منتقل کنم.
      در کل دمت گرم. لطفا بیشتر بنویس
      (rose) (rose)


    •   ياس3فيد
    • 2 هفته
      • 1

    • وووووووش چقد عالي بود سامي جان جااااان ، اون پروسه تخم مرغ شكستن يكي از مراسمهاي مادر بزرگ جان بنده هم بود، آخ كه چقدر دلم ميخواست بعد از اون صداي تق شكستن اسم طرف كه چشماش زخممون كرده بود رو بدونم اما دريغ ، راجب چشم رنگي هم بگم كه من اوايل جاهليتم فكر ميكردم چشم رنگيا دنيا رو به همون رنگ چشماشون ميبينن ، بي تعارف و اغراق فوق العاده و محشر بود


    •   sami_sh
    • 2 هفته
      • 1

    • Maaarraazzzi (rose) بلی بلی بودنش همین حسو میده!نگم برات از نبودنش!فقط خاک میمونه...


      Yejoordige (rose) چشم.مرسی...تجربیات انبوه صرفا خوب نیستن.


      یاس سپید (rose) مرسی عزیزم.چه خوبه دیدن کامنتت.سامی جان جااان چیه دیگه (biggrin)


    •   god of death878
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • آخیی چه حسای قشنگی داشت سامی جان. بازم بنویس. (گل)


    •   ایلونا
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • وای از دست تو سامی...
      چه مراسم چشم زخم باحالی... خخخخ


      آره این روانیا هر چی از اون ور میاد میگن شیطانیه!!!


      من در مورد همه می تونم افکار جنسی داشته باشم...


      در کل یه اروتیک عاشقانه ی زیبا و بی نظیر. مخصوصا توصیفات تمثیلی انتها و دکلمه ی شکیبایی...


    •   Blue1989
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • داستانت عاشقانه بود ولی یه جورایی هم ترسناک بود توصیفت از خدایی که میپرستی


    •   Saadaaf20
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • چه نثر زيبايي
      چه حال خوبي
      واقعا فوق العاده بود
      اصلا نميتونم توصيف كنم چقدر خوب بود
      به قول مولانا
      در نيابد حال پخته هيچ خام/ پس سخن كوتاه بايد والسلام
      قلمتون پايدار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو