چشم هایش (1)

    وقتي چشماش را ديدم به خودم گفتم دست بردار مگه ميشه اين دختر با تو دوست بشه واقعا پيش خودت چي فكر كردي تو يك دانشجوي معمولي هستي بهتره به اندازه اي بالا بپري كه با سر زمين نيايي.ولي امان از اين دوست هايي كه آدم را شير ميكنند و ميفرستند جلو ...برو چيت كمتر از اونه قشنگه كه باشه تو هم زشت نيستي ناقصم كه نيستي برو جلو بله ديگه بقيه اش را خودتون ميتونيد حدس بزنيد رفتم و با ترس و لرز سلام كردم به آرامي سرش را به سمت من برگرداند و توي چشماي من نگاه كرد و گفت سلام و سكوت بينمون حاكم شد با عجله ادامه دادم ببخشيد خانم صابري من ، من . ..شما چي؟ چرا اينقدر من من ميكنيد حرفتون را بزنيد سرم را زير اداختم و خواستم برگردم و تودلم به خودم كلي بد گفتم كه چرا اصلا رفتم جلو گفتم هيچي ببخشيد با لحن مسخره آميزي گفت: يعني اينقدر جرات نداري كه حرفت را بزني داشتم آتيش ميگرفتم كه اين چه بلايي بود كه به سر خودم آوردم گفتم چرا ولي ... ولي چي ؟ ولي ....بازم حرفم را خوردم و به سمت دوستام برگشتم روي لباي همگي خنده اي نقش بسته بود كه از صدتا فحش بد تر بود .اونا حق نداشتند مرا مسخره كنند شايد اگر هركدام از آنها هم جاي من بود همين جور ميشد و نمي تونست حرف بزنه يا حداقل به سادگي حرف دلش را بزنه. اون روز توي كلاس همش فكرم مشغول اون بود گوشه سمت راست كلاس و جلوي همه دخترا هميشه جاش بود و هميشه اون چشمان زيباش را به تخته ميدوخت و به استاد گوش ميداد خيلي كم پيش ميومد كه به عقب برگرده و يا حرفي بزنه مگر اينكه ازش سوالي پرسيده ميشد، صفحه سفيد كاغذي را كه روي دسته صندليم بود با خودكار مشكي به نقشهاي عجيب و غريبي منقوش ميكردم كه ديدم رامين با دستش داره ميزنه به پهلوم هي؟ كجايي ؟ گيجي ؟ تو باغ نيستي ها !! يارو تاحالا دو سه بار برگشته داره نگاهت ميكنه ... يك نگاهي بهش انداختم ولي باز هم همون دختر آروم را ديدم كه داره به استاد گوش ميده .گفتم اذيت نكن، جون تو قبل از كلاس بد كنف شدم حال ندارم .گفت جان مادرم راست ميگم به تو نگاه ميكرد گفتم حتما خواسته ببينه هنوز برجكي از ما مونده كه بزنه يا نه بيخيال ... خلاصه با همين حرفا و افكار تا آخر كلاس هر جوري بود تحمل كردم و تا استاد خاتمه كلاس را اعلام كرد با عجله پاشدم و خواستم از كلاس برم بيرون كه رامين از كنارم رد شد و غير عمد بهم خورد و كل جزوه ها و كتابام نقش زمين شد حال جر و بحث نداشتم اونم فوري عذر خواهي كرد، گفتم عيبي نداره و نشستم و مشغول جمع كردن كتابم شدم سرم را بالا كردم ديدم همه رفتند و كلاس خاليه از كلاس زدم بيرون و به سمت پاركينگ حركت كردم نزديك ماشينم شدم وخواستم در را بازكنم كه ديدم يكي از پشت سر صدام ميزنه پويا ..پويا برگشتم ديدم رامينه گفتم زهر مار چيه گفت شرمنده بخدا عجله داشتم گفتم خوب حالا چي ميگي گفت هيچي رفتم تا كتابخانه اومدم ديدم سرويس رفته... گفتم خوب پس بگو خدا زد پشت كلت بيا بالا تا برويم دوتايي سوار شديم از پاركينگ بيرون اومديم يك دفعه رامين گفت پويا خانم صابري خانم صابري تو ايستگاهه يك دور بزن سوارش كن ثواب داره گفتم برو بچه پرو اون كه ما را نفله كرد حالا ميخواهي بازم بزنه لهموم كنه با اون غرورش. گفت: خره اين خوب فرصتيه ها ببين تو نرسونيش مجبوره 20 دقيقه صبر كنه تا سرويس بعدي بياد حالا اونم تا كي پر بشه برو ..جون من برو گفتم تو چونه ي خودت را ميزني يا من را گفت نه بخدا واسه خودت ميگم اصلا تو برو اگر سوار شد من حرفي نميزنم لال ميشم .
    خلاصه با دو دلي ميدان را دور زدم و نزديكش ماشين را نگه داشتم ديدم نگاهش متوجه ماشين شد بدون اينكه حرفي بزنم با دستم به طرف جلو اشاره كردم و كه منظورم بفرماييد برسونمتون بود نزديك شد و گفت مزاحم نميشم معلوم بود كه دو دل است گفتم چه مزاحمتي بفرماييد تا مركز شهر ميرويم شما هم تشريف بياريد
    با اينكه اصلا انتظارش را نداشتم ديدم درب عقب را باز كرد و با سلام سوار ماشين شد جواب دادم و حركت كردم رامين از اينكه گفته بود حرفي نميزنه معلوم بود كفريه و لي از اونجور آدما نبود كه زير حرف خودش بزنه توي مسير چند باري نگاهمون از توي آينه به هم دوخته شد كه هر بار اون با تغيير مسير نگاهش اين اتصال را قطع كرد ..پويا جان من همينجا پياده ميشم دستت درد نكنه كجا مگه نمي ري خونه نه ميخوام بروم يك كتاب بخرم همينجا پياده ميشم با چشم غره به رامين فهموندم كه بد غلطي كرده و لي كار از كار گذشته بود براي اينكه تابلو نشه زدم كنار و پياده شد و در حال پياده شدن خيلي آهسته گفت خوش بگذره كه نميدونم خام صابري هم شنيد يا نه و سرش را به طرف اون كرد و خداحافظي كرد اون هم جوابش را داد خلاصه يك چپي بهش انداختم ولي تو دلم ازش تشكر كردم و مسير را ادامه داديم بدون مقدمه گفت آقاي ميرزايي الان ميتونيد حرفتون را بزنيد من گوش ميدم، اينجا نه ديگه دانشگاهه، نه كسي هست كه خجالت بكشيد! دلم ميخواست اون غرور زيادش را بشكنم ولي عقلم ميگفت اين كار به نفعم نيست به همين خاطر زبون باز كردم و گفتم راستش ميخواستم بگم مثل همه آدمايي كه تو جامعه و دنياي ما هستند منم مي خوام احساس درونيم را به كسي كه علاقه دارم بگم ولي اون اينقدر سد محكمي دور خودش درست كرده كه هرچه هم من صدام بلند باشه بازم به گوش دلش نميرسه حرفم را قطع كرد و گفت: اگه مظورت منم كه الان دارم گوش ميدم ولي بدون كه گوشم از اين حرفا پره پس بهتره وقتت را تلف نكني و بري دنبال كسي بگردي كه واقعا به درد زندگي بخوره
    از اين حرفش تعجب كردم ماشين را يك گوشه پارك كردم و گفتم منظورتون چيه گفت: اون به خودم مربوطه ولي اين را صادقانه ميگم كه من به درد شما نميخورم پريدم تو حرفش و گفتم اين را شما نميتونيد تعيين كنيد و به جاي من تصميم بگيريد چرا من نميتونم به كسي كه علاقه مند شدم ابراز محبت كنم حتي اگر هم نپذيره پيش خودم و دلم مدييون نيستم و ميگم كه حداقل حرفم را زدم
    يك نگاه عاقل اندر صفي بهم انداخت و گفت: حرفت را زدي تمام شد من رفع زحمت ميكنم گفتم نه هنوز تمام نشده بزار بهتون بگم كه اين رفتارتون چقدر بده با اينكه شايد بي ادبي باشه ولي خيلي مغروري و اميدوارم يك روزي تاوان اين غرروت را پس بدي همونجور كه بهم نگاه ميكرد گفت آقاي ميرزايي تو چي ميدوني كه تو دل من چي ميگذره تو چي ميدوني كه من كي هستم و چطور زندگي ميكنم كه به خودت اجازه ميدي در مورد من قضاوت كني. تو چشماش ذل زدم و گفتم: بگو تا بدونم تا ديگه پيشاپيش قضاوت نكنم
    پياده شد و درب را بست و رفت توي پياده رو و راهش را دامه داد و من هم با حسرت نگاهش ميكردم تا از مسير ديدم خارج شد
    بد جوري كلافه بودم ماشين را توي پاركينگ زدم و رفتم توي اتاقم و همينطور به وقايع روز فكر ميكردم و اينكه اون چه مشكلي داره يا چه حرفايي داره كه نمي زنه و يا نميتونه بيان كنه با همين افكار بود كه خوابم برد با صدايي كه هميشه برايم گوشنواز بود بيدار شدم ، ديدم مادرم بالاسرمه و ميگه كه دوستت زنگ زده خونه ميگه هرچي گوشيت را گرفته جوابش را ندادي روي ميز را نگاه كردم ديدم گوشيم روي ميز نيست گفتم حتما توي ماشين مونده گفت: حالا بيا پايين جوابش را بده بنده خدا پشت خط منتظره با بيحوصلگي از روي تخت پايين اومدم و غرغر كنان طرف گوشي تلفن رفتم...الو بفرماييد سلام خوبي پويا سلام شما ..واي خيلي خنگي منم رامين ديگه آهان رامين تويي چه خبره چي ميخواهي ..اي ناقلا كار خودت را كردي ها ، خوب خره ميخواستي شمارت را بهش بدي بنده خدا اينقدر دنبال شمارت نگرده با تعجب گفتم كي را ميگي؟ حالت خوبه؟ به كي بايد شماره ميدادم؟! گفت: خوبه خوبه ديگه واسه ما ملق نزن، خانم صابري زنگ زده از شراره پرسيده كه ميتونه واسش شمارت را از من بگيره؟ (شراره همكلايسمون بود ودوست رامين كه با هم رابطه خوبي داشتند و هميشه ما فكر ميكرديم كه ازدواج خواهند كرد )خوب تو چي گفتي؟ هيچي منم با كلي ناز و عشوه گفتم شماره جديددش را ندارم . يك دفعه دادزدم خيلي نامردي رامين ...كه زد زير خنده و گفت اووووو حالا كپ نكن بابا بهش دادم، ولي مثل اينكه هنوز تماس نگرفته؟؟ با اين حرف رامين يادم به گوشيم افتاد و بدون خداحافظي گوشي را گذاشتم و دويدم سمت پاركينگ...
    اين دفعه صدم يا بيشتر بود كه به صفحه گوشيم نگاه ميكردم اگر شماره ام را گرفته پس چرا زنگ نمي زنه كم كم داشتم نااميد ميشدم كه يك لحظه لرزش و صداي گوشي من را مثل فنر از جام بلند كرد و بدون اينكه دقت كنم كه كي زنگ زده جواب دادم و با لحني آرام كه سعي كردم متين باشه گفتم: سلام بفرماييد از اون ور خط ديدم صداي خنده مياد و بعدش صداي رامين را شنيدم كه گفت خواهش ميكنم شما بفرماييد ، حرسم دراومده بود گفتم رامين خيلي بي خودي چي ميخواهي ؟ گفت آخي هنوز زنگ نزده ؟گفتم به تو مربوط نيست گفت آره ديگه نبايدم مربوط باشه بشكنه اين دست كه نمك نداره گفتم خوبه حالا ناراحت نشو ولي خواهشا قطع كن ممكنه تماس بگيره خلاصه با هر مصيبتي بود از رامين خداحافظي كردم و بازم منتظذ شدم از بس فكرم مشغول بود اشتهام به كلي كور شده بود و وقتي مادرم براي شام صدام كرد گفتم اشتها ندارم و روي تخت دراز كشيدم و چشمام را به سقف دوختم به آسمون آبي و قشنگي كه روي اون نقاشي كرده بودم خيلي دوستش داشتم و خيلي زيبا بود ولي هميشه فكر ميكردم چيزي كم داره ولي چي خدا ميدونه ...سنگيني پلكام را حس ميكردم و كم كم خوابم برد .


    صبح وقتي چشمام را باز كردم اولين كارم اين بود كه موبايلم را چك كنم نه تماسي نداشتم فقط يك پيام از طرف علي بود كه نوشته بود شب عاشقان بي دل ...... جوابش را ندادم و رفتم طبقه پايين ديدم مادرم ميز صبحانه را آماده كرده و خواهرم و پدر دور ميز نشستند سلام كردم و رفتم دست و صورتم را شستم اومدم پاي ميز مادرم كنارم نشست و يواشكي جوري كه خواهر و پدرم نشنوند گفت سحر كيه؟؟ يك لحظه برق سه فاز مرا گرفت و با لكنت و به آرامي گفتك هي هيي هيشكي كي بايدئ باشه ؟؟
    گفت:پس چرا اينقدر بيتابش بودي كه تو خواب صداش ميكردي ....راستش اصلا يادم نميومد كه خوابي ديده باشم ولي خوب سحر خانوم يا همون خانم صابري بدجوري فكرم را مشغول كرده بود .
    يكي دولقمه خوردم و سريع پاشدم برم كه بابام گفت چيزي نخوردي كه گفتم نمي خوام الان دهانم باز نميشه گفت پس بي زحمت آبجيت را هم برسون من امروز بايد بروم جايي كار دارم گفتم چشم و منتظر موندم تا بياد .توي راه هيچ حرفي رد و بدل نشد دم دانشگاهشون كه رسيديم ماشين را نگه داشتم و پياده شد و تشكر كرد راه افتادم به سمت دانشگاه خدوم كه تقريبا خارج از شهر بود توي پاركينگ دانشاه بودم كه گوشيم زنگ خورد با بي اعتنايي جواب ندادم و از ماشين پياده شدم دزدگيرش را زدم و رفتم به سمت دانشكده بازم اين لعنتي زنگ خورد با عصبانيت گوش را از جيبم بيرون آوردم و گفتم بله ؟؟يك صدايي كه فكر ميكنم صدايي زيباتر از اون نشنيده بودم و نخواهم شنيد گفت سلام گفتم سلام بفرماييد؟؟!!! صدا گفت آقاي ميرزايي دانشگاه تشريف دارين ؟ با تعجب و شك گفتم ببخشيد شما؟ گفت عذر مي خوام صابري هستم يك لحظه حس كردم همه بدنم كرخت شد و خون در رگ هايم از جريان ايستاد نزديك بود گوشي از دستم بيفته كه خودم را جمع و جور كردم و گفتم بلب بله دانشگاه هستم يعني تازه رسيدم امري داريد در خدمتم گفت نه ميخواستم با هاتون صحبت كنم ميشه بيايين دانشكده خودمون توي كلاس 29 هستم گفتم چشم و نميدونم چطور پله هارا 2 تا يكي كردم و رفتم تو دانشكده طبقه دوم به سمت كلاس كه ميرفتم حس ميكردم صداي قلب خودم را داارم ميشنوم چرا اره اينقدر طولاني بود يا پاهام سنگين شده بود با هزار زحمت و به آرامي درب كلاس را به طوري كه زياد شتاب من را نشان ندهد باز كزدم با كمال تعجب ديدم كه سحر از روي صندليي كه نشسته بود به نشانه احترام پاشد و سلام كرد سلام كردم و طوري نشستم كه بينمون يك صندلي فاصله بود ، نگاهش را به زمين دوخته بود من هم ميخواستم حرفي بزنم و لي كمي ترديد داشتم به هر حال اون خواسته بود كه همديگر را ببينيم بهتر بود صبر كنم تا اون به حرف بياد كه همينطور هم شد گفت آقاي ميرزايي ميخوام يك حرفايي را بهتون بزنم و بعد از شنيدن حرفام ببينم شما هنوز سر حرفتون هستيد يا نه ؟؟
    قبل از اينكه حرفش را بزنه گفتم من تصميم جديه و فكر نمي كنم از حرفم برگردم گفت باز كه داريد زود قضاوت ميكنيد بگزاريد اول حرفام را بشنويد بعد جواب بدين با خجالت سرم را به نشانه تاييد تكان دادم و گفتم باشه بفرماييد. لب باز كرد و اينطور شروع كرد كه من دختر اهل شيرازم و به خاطر شغل پدرم به اينجا اومديم و ممكنه توي چند سال آينده به اونجا برگرديم و اين را هم بگم كه از لحاظ مالي وضع خوبي داريم ولي از همه اين ها مهم تر اينه كه حرفش نيمه تمام ماند گوش هايم را تيز كردم تا ببينم چي ميخواد بگه ولي همچنان سكوت حاكم بود به خودم جرات دادم و گفتم ولي چي ؟ نگاهش را به من انداخت و گفت ولي من يك بار يك ازدواج ناموفق داشته ام و علتش را شايد روزي برايت بازگو كنم و از اون ببعد پدرم خيلي مراقب منه و با هر نوع ارتباط بين من مردها مخالفه به شدت باهاش برخورد ميكنه
    حالا چي ميگي هنوز ميخواهي با دختر يكه يك بار ازدواج كرده و پدرش هم خيلي بهش علاقه داره و با ارتباطش با جنس مخالفش به شدت مخالفه دوست باشي ؟؟
    دلم ميخواست كه بگم از خدامه ولي جلوي خودم را گرفتم تازه اون تو دلم را هم خالي كرده بود كه پدرش خيلي با اين چيزا مخالفه ولي خوب دل كه اين حرفا حاليش نبود .گفتم ببينيد خانم صابري من هم آدمي نبودم كه دنبال اين دختر و اون دختر باشم شما را ديدم و تا اونجايي كه تو دانشگاه ميشناسمتون ازتون خوشم اومده تو دلم گفتم منهاي غرورت ) و ميخوام اگر شما هم مايل باشيد باهم ارتباط دوستانه اي داشته باشيم ( پيش خودم ميگفتم شايد الان هم كه داره قبول ميكنه كارد به استخوانش رسيده و من از خوش شانسيم هست كه در مكان و زمان مناسب بهش پيشناهد دادم به همين خاطر تقريبا ديگه واسم يقين شده بود كه جواب رد نميده) ولي خوب ناز خانوم ها را بايد كشيد .
    توي اين افكار بودم كه گفت من فكرهام را ميكنم و تلفني بهتون ميگم و خواهشا ديگه مثل ديروز تابلو نكنيد و جوابم هر چي كه بود دوست ندارم تو دانشگاه خيلي كنار هم ديده بشيم مي خواستم بهش بگم بنده خدا با اون كاري كه شما كردين و شماره من را گرفتين الان همه ميدونن فقط بايد كتاب حافظ را باز كنيم و به اونم بگيم بله حدس من درست بود وقتي كه من اومدم از كلاس بيرون ديدم آقا رامين و جلو در منتظرمه و با گفتن خسته نباشيد يك طوري بهم فهموند كه همه ميدونن كه چه خبره چون شراره هم انتهاي سالن بود و با ديدن من به طرف ما اومد و بدون هيچ حرفي به سراغ سحر توي كلاس رفت .
    اين كار رامين و شراره به نفع من تمام شد و سحر را توي كاري انجام شده گذاشت كه ديگه اگر ميخواست نه هم بگه نتونه و به خاطر مطلع بودن همه يك جورايي آبروداري كنه .
    خلاصه از همون شب ارتباط تلفني ما شروع شد و وابستگي و دلبستگي ما دو تا هر لحظه بيشتر ميشد تا جايي كه بدون تماس با هم واقعا نميتونستيم روز را سپري كنيم با اين حال من سعي ميكردم كه خطوط قرمز را رعايت كنم و از حد و حدود خودم نگذرم تا اينكه امتحانات پايان ترم نزديك شد و كلاس ها تمام و دانشكده و دانشگاه خلوت و بهانه براي ديدن هم كم تر شد به همين خاطر سعي ميكرديم كه به بهانه درس خوندن خونه دوستامون همديگر را بيرون ملاقات كنيم و توي كافي نت ها و كافي شاپ ها قرار ميگذاشتيم يك روز بدون هيچ قصد و منظوري وقتي داشتيم تلفني باهم صحبت ميكرديم بهش گفتم فردا خانواده ام ميخواهند براي ديدن عموم برن شهرستان و فقط من و خواهرم هستيم اگر صلاح ميدوني بيا خونه ما كه گفت از خواهرت خجالت ميكشم گفتم خواهرم صبح ها ميره كتابخانه و ناهارشم مميبره با دوستاش تا بعد از ظهر بر ميگرده . نميدونم چي شد كه خيلي ناز نكرد و شايد هم به من خيلي اطمينان داشت و قبول كرد و گفت فردا 8 صبح ميام بيرون بيا سر خيابونمون دنبالم تا صبح روز بعد دل تو دلم نبود و كلي به اتاقم به خودم و به ماشين رسيدم كه وقتي براي اولين بار محيطي كه توش زندگي ميكنم را ميبنه واسش جذاب باشه يا حداقل بد نباشه.


    نوشته: پویا

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •  
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • درود بر پویا عزیز:


      خیلی ساده و روان نوشته بودی.دوست داشتم.ادامه بده لطفا.


      موفق باشی.


    •  
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • ياد فرنگيس،ماكان،علوى اينا افتادم


    •   تینا کوسو-بجنوردی
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • گمونم بزرگ علوی تورو کرده آشغال
      اصلا خیس نشدم کثافت


    •   Ghesse toolani
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • اول داستان خوب بود بعد بهتر شد و اخرش افت کرد در کل 4 بهت دادم به خاطر اخرش


    •   MISS RAMESH
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • چشمهایش.
      دو روز دیگه چمدون ممدونم میاد
      :-D


    •   BIG BEYZE
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • داداش قلم خوبي داشتي،از سبك نوشتنت خوشم اومد،بقيشو بنويس


    •   BIG BEYZE
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • قلم خوبي داشتي،سعي كن آخر داستانت متفاوت باشه.مرسي


    •   BIG BEYZE
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • قلم خوبي داشتي،سعي كن آخر داستانت متفاوت باشه.مرسي


    •  
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • چشاش چپ بود عزیز 8}


    •   پوپو کرمانشاه
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • اخه کیرم تو کون استاد داشگاهتون چرا همشو یکدفعه نمینویسی ؟؟ هان ؟؟ الان فردا یک نصف دیگشو مینویسه اینی که خوندم از یادم میره


    •   pir hashari
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • داستان قشنگی بود به قول parvasi صاف ساده بود فقط داستانو ویرایش نکرده بوده چند غلت املایی و نگارشی بود ولی 3.5 حقته چون نیم نداریم من بهت 4 میدم ادامش بده ولی به قول معلم دوره ی دبیرستانم دل به مار بده لامصب
      پیروزو شاد باشی


    •   هیاهوی سکوت
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • اسم داستانت یکی از کتابهای "بزرگ علوی"..
      خیلی ساده وبی تکلف مینویسی(اینجور نوشته ها رودوست ندارم)...ریتم داستان خیلی کند وعادیه به دوراز هرگونه فرازونشیب وهیجان(خسته کننده میشه داستان!).....نگارشت خیلی خیلی کار داره تا بشه اسمشو گذاشت یه داستان معمولی...
      داستان جوری باید نوشته شه که خواننده گذرزمان روحس نکنه وخودشو درگیرداستان کنه(درداستانهای دنباله دار هروقت تونستی خواننده رو تشنه ی ادامه ی داستان کنی میتونی موفق بشی درنویسندگی)...داستان رو مرموز بنویس جوری که خواننده با پیش رفتن در طی داستان ی حس دوگانه داشته باشه(فکر کنه یا همه چیو میدونه یا هیچی نمیدونه)....خواننده رو درگیر کن(احساس خواننده رو دردست بگیر ..بنظرم اوج کاریه نویسنده اینه ....)
      غلط املایی که ناشی از تایپ سریع وعدم ویرایش و......بود زیادداشتی...
      خوب نبود.....


    •   شراره جون
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • سلام غلط های املایی زیادی داری.سعی کن قبل از نوشتن بعضی از کلمات یه فرهنگ معین یا دهخدایی،عمیدی....جلوی چشمت باشه تا ویرایش کنی.فقر فرهنگی ایران تو داستان ها و نوشته ها بیداد میکنه.آخه شماها که انقدر غلط املایی دارید چرا می آیید و با نوشتن داستان به صنف دانشجویان توهین می کنید؟من خودم دانشجوی پیام نورم ولی آدمایی مثل شماها رو هیچوقت ندیدم جز در دنیای مجازی!!
      جان رها کردی و در فکر تنی
      تن بمرد و در غم پیراهنی


      در هوس افزون و در عقل اندکی
      سالها داری و اما کودکی
      .......
      راستی!می خوای آخر داستان رو خودم بهت بگم که چی میشه؟
      آخر داستان خیلی تابلو و مزخرفه.طبق معمول بعد از کام گرفتن های متوالی از اون بیوه ی نگون بخت،اون ازدواج میکنه و برای همیشه میره شیراز و تو هم چند روز افسردگی میگیری و دوباره روز از نو ،روزی از نو...عشق جدید،سکس جدید و داستان جدید(البته حالا که اینارو گفتم،مطمئنم که روال داستان رو عوض میکنی)...تینا و میسیز رامش هم حق دارند.اسم داستان رو عوض کن و انقدر روح بزرگ علوی رو تو گور نلرزون
      پایا باشی


    •   شراره جون
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • جناب پارسی اساسین سلام
      خیلی حرف قشنگی زدی؟کلی خندیدم مرسی
      یاد اون آهنگ افتادم:
      اختر چپول اگر پس بزاید/ حاج آقا صمد یه عمر اونو می بوسه
      :)) :)) :)) :)) :)) :))


      راستی اسم خانم صابری اختر نیست؟ 8} :D


    •   Reza bi gham
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • بلههههه هر چی دختر خوشگله تو شهر ماست


      زنده باد شیراااااااز


    •   dash.agha
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • hade aghal vasatesh ye jagh mizadi sexsi she dastanet


    •   شازده666
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • حال همایونیمان کمی شاد گردید ...
      ....
      اندر تمام انچه گفتی
      اندک خطای بیش نکردی
      باید که کمی حوصله می داشتی
      یک با مرور خاطره میکردی
      تو که چشم زیبا در نظرت بود
      لااقل به قد رعنا تمامش میکردی
      هر چند که کس شعر قشنگی در بیانت بود
      بایست که بهتر از این خطامش میکردی
      ...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو