چشم هایی به رنگ...؟

    1398/6/4

    سلام شب ، روز ، نیمه شب و ظهر و... هر وقتی که این داستان رو میخونید بخیر و خوشی باشید.
    همیشه خودم ترجیح میدادم که تنها باشم با تنهاییم حال میکردم با قدم زدن زیر بارون با حرف زدن با خودم با نشستن تو پارک ملت و... این تریپ زندگی کردن حس خاص خودشو میطلبه خیلی وقت ها دلم میخواستم یه جای دور بودم توی دنیا مثل یه شهر متروکه یا قطب یا شایدم مثل رابینسون کروزه توی یه جزیره به عشق خیلی فکر میکردم همیشه دلم میخواست این تنهایی دو نفره باشه ولی خب هیچ کس رو که بخواد تنهایی دو نفره داشته باشه رو پیدا نمیکردم.
    همه دخی ها دنبال این بودن که بچسبن به آدم با ماشینت دور دور کنن تو کوچه خیابون یا یه موبایل دستشون باشه 24 ساعته از خودشون عکس بگیرن به این و اون نشون بدن نمیدونم واقعا این سرطان خود نمایی چیه تو مردم ما رخنه کرده اینطوری؟
    بگذریم مهم نیست مهم نیته به قول دوستم یه استادی داشتم وقتی بهش میگفتم استاد:
    میشه فلان قسمت رو توضیح بدین من نفهمیدم
    اگه این قسمت نفهمیدم رو میگفتی در جوابت میگفت:
    قرار نیست بفهمی پسرم آدمی که زیاد بفهمه دیوونه میشه.
    الان به این نتیجه رسیدم علاوه بر زیاد فهمیدم زیاد فکر کردن هم آدمو دیوونه میکنه دیونه شدن برای من یه تعریف متفاوت داره اونم از دست دادن توازن توی زندگی فردی و اجتماعی و... همیشه فکرم با این سوال مشغول بود که عشق چه طوری میتونه باشه دیدن دختر پسر ها و زن مرد هایی که دست هم رو میگرفتن تو خیابون راه میرفتن حس خوبی به من میداد بهتر از اون دخترایی بودن که ترک موتور دوست پسرشون میشستن.
    هیچ وقت نشد عشق رو اونطوری که فلسفه اش هست تجربه کنم چه از طرف خودم چه از طرف کسی که باهام بود شاید تنها وجه تشابه من و خواننده مورد علاقم مرلین مونرو این پارادوکس معروف زندگیمون بود
    اگر مردی را دیوانه وار دوست داشت، آن مرد مریلین را دوستش نمی‌داشت و اگر مردی مونرو را می‌پرستید، مریلین علاقه‌ای به او نداشت
    همه این داستان ها ادامه داشت چی میشد اگه دعوتی تولدی چیزی بود رو قبول میکردم و میرفتم توی جمع دورو برم پر بود از یه مشت آدم تازه به دوران رسیده.
    همه این داستان هایی که گفتم 24 از زندگی من بود تا سرم با این اوصاف نه خودم نه اطرافیانم که شامل برادر ها و خواهرام بودن هیچ فکر نمیکردن من ازدواج کنم.
    پاییز 95 بود حوالی 17:30 بود طبق عادت داشتم همیشه اون راه اون مدرسه رو پیاده برمیگشتم با قدم زدن زیر بارون حس کردن بوی خاک خفه کردن صدای مردم و بوق ماشین هاشون با صدای لئونارد کوهن هیچ حسی و هیچ چیزی اون زمان من رو بیشتر از این خوشحال نمیکرد نمیدونم چه داستانیه همه مردم عین گربه از آب میترسن همه زیر سقف و سایه بون ها پناه گرفته بودن اونهایی هم که تو پیاده رو بودن عین مرغ سر کنده از این ور به اون ور میپریدن تا مبادا خیس بشن یه سری هم زیر چتر پناه برده بودن ولی من بی تفاوت به نگاه های تحقیر آمیزشون زیر بارون قدم میزدم این کار همیشه ام بود.
    بعد از خستگیم تصمیم گرفتم برم پارک ساعی چون میدونستم اونجا الان شده عین شهر ارواح و هیچ کس توش نیست نیم ساعتی پارک چرخیدم تو پارک یه حسی نمیذاشت برگردم به راهم برم سمت خونه قدم زدنم ادامه میدادم همه اش با خودم میگفتم الان میرم هیچ کس تو پارک نبود اینجور مواقع قدری از خودم بیخود میشدم که متوجه هیچ چیز اطراف نمیشدم بدون توجه به اطرافم پام گیر کردن به یه جایی جا که نه به پای یه نفر داشتم میخوردم زمین که خودمو جمع جور کردم وقتی برگشتم پشتمو نگاه کردم یه دختر حدود بیست و یکی دوساله رو دیدم که بلند شدو دنبالم میگیشت و هی صدا میزد آقا آقا شما کجایید حالتون خوبه؟
    اون لحظه اونقدر گیج بودم که اصلا متوجه نشدم اون دختر نابیناست فقط از خودم میپرسیدم من اینور افتادم چرا اون دار پشت سر من رو میگرده نکنه داره مثل بقیه مردم منو دست میندازه؟
    صداش کردمو گفتم من اینورم خانوم حالم خوبه وقتی برگشت عینک دودی رو چشمش رو توی اون هوا ابری تیره و عصای سفید تا شده توی دستش رو دیدم تازه شصتم از ماجرا خبرد دار شد اون دختر همینطور داشت با دستش دنبال من میگشت پیشش رفتم آستینش رو گرفتم و گفتم: نترسید خانوم اتفاقی نیوفتاده من حالم خوبه
    گفتش: ببخشید من صدای قدم هاتون آواز خوندنتون رو شنیدم ولی احتمال همیچین اتفاقی رو نمیدادم ببخشید پاهامو جمع نکردم.
    معصومیت و مهربونی تو چشم هاش موج میزد تو چشم هایی نه من اون ها رو میدیدم نه اونها من رو نمیدونم براتون پیش اومده که توی یه نگاه به کسی به دلتون بشینه؟ کسی که توی یه نگاه همش از خودتو میپرسید قبلا اونو کجا دیده بودم؟ انگار که سالها با اون آدم آشنا باشید؟
    چند لحظه غرق این افکارم بودم که با صداش به خودم اومدم: آقا آقا شما حالتون خوبه هنوز اینجا هستید؟
    نمیدونستم چی بگم به زبون به لکنت افتاده گفتم: ب...ب...بله بله هستم هنوز شما باید من رو ببخشید من باید جلوی پاهام رو نگاه میکردم.
    اون تو جواب خندید گفت: فکر کنم هردوتامون مقصریم که خوردیم بهم ببخشید امکانش هست ازتون یه خواهشی کنم؟
    با جون دل میخواستم مکالمه ام باهاش ادامه پیدا کنه دلم میخواست اون لحظه هرکاری که میخواد رو براش انجام بدم و گفتم: بله بفرمایید.
    گفت: امکانش هست منو برسونید ایستگاه BRT
    گفتم: بله با کمال میل حتما بعد باهم راه افتادیم توی راه بحثمون شروع شد از سن و سال درس و توی مسیر صداش هم برام آشنا بود انگار سالهای خیلی دور این آدمو دیده بودم یا بهتر بگم انگار سالها بود که این آدم رو میشناختم ولی هر چی بعد ها فکر میکردم یادم نمیود چه زمانی و کجا؟
    خیلی دلم میخواست بیشتر باهاش آشنا بشم خیلی دلم میخواست ارتباطمون ادامه پیدا کنه وقتی وارد ایستگاه اتوبوس شدیم ایستگاه اون شب برخلاف اکثر اوقات خلوت بود آستینش رو گرفتم و گفتم: بیا اتوبوس خلوته اگه دوست داری پیش من بشین.
    اون شب تا رسیدن چهار راه ولیعصر عوض کردن خط ها و رفتن به سمت تهرانپارس زمان خیلی زود گذشت وقت خداحافظی شمارمو براش نوشتم گذاشتم توی جیبش و بهش گفتم: خوشحال شدم از آشناییت اگه برات مقدور بود دلم میخواد باز هم ببینمت.
    خندیدی گفت: ای کاش میشید من هم شما رو ببینم ممنونم که منو رسوندین آقای؟
    گفتم: امین ، امین هستم.
    از اون شب به بعد دل توی دل من نبود دیگه فاز تنهایی و گوشه گیری و... قبل رو نداشتم یکی دو روز گذشت فقط منتظر تلفنش بود بودم خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش و بیشتر بشناسمش اون شب بارونی اونقدر غرقش شده بودم که حتی یادم رفته موقع خداحافظی اسمش رو بپرسم.
    روز سوم وقتی که سرکلاس بودم موبایلم زنگ خورد کسی به من اون ساعات زنگ نمیزد چون همه میدونستن سر کلاسم و تلفن جواب نمیدم گوشی برداشتم شمارش برام آشنا نبود از بچه ها عذر خواهی کردمو تلفن رو جواب دادم خودش بود خود خودش باهام تو پارک ساعی قرار گذاشت اون شب با گشت زدن تو پارک ساعی پیاده روی تا میدون ولیعصر گذشت رفته رفته مثل بقیه رابطه قرار ملاقات ها و... زیاد شد بیشتر با هم آشنا شدیم و بیشتر همو ششناخیتم این اولین بار بود که تو زندگی من عشقم دوطرفه بود حس بزرگی داشتم.
    هروز و هر لحظه که میگذشت بیشتر عاشق هم میشدیم و بیشتر بهم وابسته میشدیم عشق جالبی بود عشق دختری که با چشماش نمیدید منو ولی با نگاهش منو دیوونه میکرد آخرای سال 96 بود که باهم ازواج کردیم و یه خانواده تشکیل دادیم یه خانواده دونفره و بعد از اون یه تنهایی دونفره.
    دنیا برای من قشنگ بود ولی وقتی یه نفر که شبیه خودم رو پیدا کردم قشنگ تر هم شد چون اومدن مونا توی زندگی من این سوظن رو که من دیوونه هستم رو از بین برد و در حقیقت من بعد از دیدن مونا دیوونه شدم دیونه ی دوتا چشم خاکستری که همیشه و همه جا پشت یه عینک آفتابی پنهان شدن و تنها کسی که اونها رو میبینه من هستم و تنها چیزی که اون ها میبینن هم من هستم.
    هنوزم زیر بارون قدم میزنم آهنگ میخونم منتها این بار با کسی که شبیه خودمه فقط نمیدونم برای مردم چی جالبه دیدن مردی که همسر نابینا داره؟
    سپاس گزارم وقتتون رو گذاشتید و برگی از زندگی من رو خوندین.
    زنده باد انسانیت.


    نوشته: محمد امین

  • 26

  • 8




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • کروزه؟؟ داستان خوب بود غلط ملط نداشت در کل صفحه ی بعدی زندگیتم واکن


    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • رابینسون کروسو یا به ترجمه فارسی رابینسون کروزوئه تو اون جزیره تنها نبود یه سیاه پوست به اسم جمعه هم اونجا بود که هر شب کونش میزاشت برا همینم از جزیره که برگشت از حرصش تو خاطراتش نوشت جمعه برده من بود!!
      دوما میرفتی پارک ملت بلند بلند با خودت حرف میزدی بعد صلاحیت تدریس داشتی؟؟ نمیدونم چرا با وجود سالها درس خوندن زیر دست معلمان کسمغز و استادان کسمغزتر باز هم شنیدن این چیزا برام حالت تعجب داره!! (biggrin)


    •   Nafas-
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • ولی اگه من الان پام گرفته بود به کسی می افتاد ضربه مغزی میشد اعدامم میکردن! (preved)


    •   AmirHR_80
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • کیرم دهنت داستانت سکسی نبود الکی وقتمو گرفتی


    •   darklord79
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوش بخت شین خوب بود دمت گرم


    •   nima58teh
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • بهترین داستان امشب
      موفق باشید و به پای هم پیر شین
      با افتخار لایک میکنم .


    •   kine625
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • آفرین نگارشت خوب بود


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • کیر جمعه!! تو حلقت رابینسون


      پسر جون احتیاج نیست اسم چهار تا خواننده خارجی رو بیاری برا چس کلاس گذاشتن
      الان گوشیش رو ببینی پر آهنگای جواد یساری و عباس قادریه


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • شاه ایکس عزیز پارک ساعی بود
      ولی کلا پارک ساعی خیلی برای آدما بینا مناسب نیست چه برسه به نابینا چون خیلی پله داره
      علی ای حال نخواستم زیاد به پر و پای محمدامین بپیچم
      امیدوارم این دروغا راست باشه


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوش بخت باشی!


      داستانت خوب بود به جز یکی دو مورد ک دوستان گفتن غلطی نداشت. نگارشش خوب بود.
      پسندیدم!


    •   Hana95
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عشق کشف اتفاقه!


    •   amiralixyz
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • قشنگ بود


    •   R.Renger22
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود
      (rose)


    •   kokarostam
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • ما دو نفر


      تنهایی دونفره؟ تو خودت هم متوجه میشی تنهایی دونفره یعنی چی؟ تو که تنهایی دونفره دوست داری باید با همزاد خودت تنها بشی، یعنی مثلا همزادت رو انگشت بکنی تا بشی دونفره. از این که بگذریم، یک دختر نابینا راه میوفته نصفه شبی توی پارک ساعی؟ جایی که آدم سالم اگه اونجا قدم بزنه
      توی پیچ و خم‌هاش میخوره به اینور اونور و میمالونن درش؟ کلا یک فیلم آبگوشتی فردینی را جمع و جور کردی نوشتی، حد اقل یه نمه هندی هم قاطیش میکردی و آخراش سر دختره را به دیوار می‌کوبیدی تا بیناییش را بدست میاورد و همدیگه را با چشمان باز در آغوش میکشیدید و سالهای سال با هم تکنفره به خوشی و خوشبختی زندگی میکردید. شاشیدم توی کروموزوم‌های تحتافی و فوقانی قسمت رابینسون کروزوئه زندگیت. سعی کردم در این باب شعری برات بگم و آرزوی خوشبختی کنم ولی نیومد که نیومد.


      ها کـُ‌کا


    •   royaei
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • داستانت خوب بود کاش یه اشاره هم به علت نابینای اش میکردی مادر زادی یا حادثه ؛
      یکی دو جا جابجایی کلمات رو داشتی اما در کل خیلی جالب بود و متفاوت ؛
      فکر نکنم داستانت واقعی باشه اما تخیلی هم که باشه بازم تاثیر گذاره ؛
      کم پیدا میشن آدمهایی که بتونن جرات کنن و اینجوری عاشق بشن ؛
      حرف زیاده ولی عمل ...‌؟
      موفق باشی


    •   arman22shiraz
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • داستانتو دوست داشتم از اون چند نفری هم که کس شعر میگن به دل نگیر اخه تو این سایت اگه زیباترین داستان دنیارو هم بنویسی باز چند نفر پیدا میشن که بسوزن و کسشعر تلاوت بکنن


    •   خشم_شب
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • داستانت سکسی نبود اما واقعا دلنشین بود ، لایک (rose)


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان غلط املایی داشت
      نگارشت و موضوع قشنگ بود
      فقط تو سطر ها و جمله ها من قاطی میکردم چون به هم وصل بودن
      ایشالا نوشته های خوب دیگ ازت بخونم
      موفق باشی


    •   Bright..Nights
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خوشبحالت

      کجایی ای عشق


    •   Amir__Parsa
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • وقت نکردم داستانتو بخونم پس نظرم نمیدم ولی وجدانا اسمشو خوب انتخاب نکردی.


    •   allforsex
    • 3 هفته
      • 0

    • تشکر بابت داستان زیبا.
      فقط یه چیزی اضافه میکردید که یکم سکسی هم باشه.
      خوب اینجا داستان سکسی نوشته میشه.
      ولی به هر حال جالب بود.
      اگه واقعی هست، امیدوارم این شعله محبت همیشه تو قبتون پرفروغ و ماندگار بمونه.


    •   Shamim.20
    • 3 هفته
      • 0

    • شماره اي كه نوشتي رو چطوري خوند ؟
      داد به مامانش يا رفيقش براش شماره گرفت؟
      با اين ي تيكه از داستانت مشكل دارم


    •   hesabdar22
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • زیبا بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو