چشم های باران (۱)

    باسلام (این یک داستان عاشقانه با اسامی غیر اصلی امیدوارم لذت ببرید ) از خودم بگم که اسمم امیره ، قدم ۱۸۷ و وزنم ۷۰ کیلو یه پسر با اندام معمولی ولی خوش فیس .


    داستان از دوسال پیش شروع میشه که من تازه ۱۷ ساله شده بودم حس هیجانو کنجکاوی تمام وجودمه گرفته بودو دوست داشتم خیلی از کارهارو تجربه کنم مخصوصا دوستی با جنس مخالف اما همیشه اعتماد به نفس پایینی داشتمو فکر میکردم اگه به دختری پیشنهاد دوستی بدم ممکنه جواب رد بده و ضایع بشم چون پسر مغروری بودم این مورد از همه بیشتر عذابم میدادو اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی برام بیفته . دومین مشکل برای من انتخاب دختر بود آخه من خیلی تو این مسئله حساسم و هر دختری به چشم نمیاد ، نزدیک ترین دوستم آرمانم که چنتا دوس دختر با هم داشت چنتا دختر بهم پیشناد کرد که من خوشم نیومد ، یه مدت گذشت که کم کم داشتم از این کار منصرف میشدم که یه روز که با آرمان رفته بودیم پاساژ برای خریدن لباس من اونو دیدم ، فقط یک لحظه دیدنش کافی بود تا یه حس شگفت انگیز به من دست بده حسی که به هیچ عنوان از یادم نمیره ، من امیر پسری که از روی غرور به هیچ دختری نگاه نمیکردم حالا مثل یه مجسمه خشک شده بودمو فقط به اون نگاه میکردم ، دیگه هیچ صدایی رو نمیشنیدمو هیچی جز اون نمیدیدم که آرمان زد پس گردنمو گفت مکه کری پسره خر که هرچی صدات میکنم جواب نمیدی ؟! برگشتم رو به آرمان گفتم آرمان اون دختر رو نگاه کن که جلوی مغازه کفش فروشه ایستاده ! ، آرمان گفت خب که چی گفتم آرمان خیلی خشگله گفت چیه ازش خوشت اومده ؟ گفتم اره خیلی که گفت میشناسمش اسمش بارانه رفیق شیش بیتاس ( بیتا دوس دختر آرمان بود که خیلی روش غیرت داشتو خیلی دوستش داشتو گهگاهی سه نفره می رفتیم بیرون ) گفتم بیتا مگه از این دوستا هم داره ؟ آرمان گفت بله که داره خوبشم داره فقط این یکی با بقیه فرق داره ، خیلی روش کار کردم اصلا پا نمیده از خیر این بگذر بش گفتم آخه آرمان این فرق میکنه وقتی دیدمش ... هنو حرفم تمون نشده بود که یه لگد زد در کونمو گفت دیگه هندی بازی در نیار که باید بریم کار دارم گفتم اما گفت اما نداره بیا بریم دستمو کشیدو با خودش برد . فرداش رفتم به حسام دوستم که خیلی بچه بامرامی بود موضوعو گفتم اونم بهم گفت که بهتره بری جلو حرفتو بگی بلاخره که باید یه کاری کنی بعدشم نمی فهمم چرا اینقد می ترسی من اگه تیپو قیافه تورو داشتم تا الا نصف شهرو مخ میکردم ، من با این حرفش حسابی امیدوار شدمو شب یه تیپ مشتی ست زدمو رفتم پاساژ ولی هرچی اطرافو نگاه کردم پیداش نکردم خیلی حالم گرفته بود که از پاساژ زدم بیرون که دیم جلوی در واستاده منتظر کسیه خواستم برم جلو ولی باز همون حس عجیب دنیا برام خلاصه شد تو اون دختر اون لحظه تنها چیزی که دوست داشتم مال من باشه باران بود یه لحظه دیدم یه تاکسی جلوش واستاد اونم سوار شد به سرعت برق خودمو به ماشین رسوندمو به راننده گفتم آقا ببخشید من خیلی دیرم شده اگه میشه منو تا یجا ببر با حرکت سر راننده سوار شدم به طوری که با باران فقط نیم متر فاصله داشتم توماشین فقط ما بودیمو یه آهنگ ملایم داشت پخش می سد که باران چشاشو بسته بودو فقط به آهنگ گوش میداد ولی من فقط محو تماشای اون بودمو دلم میخواست حرفی بزنم اما انگار زبونم بند اومده بود که یکدفعه چشاشو باز کردو منو نگاه کر ، زیبا ترینو آرامش بخش ترین چشای دنیا ، رنگ چشاش آبی بود وقتی چشاشو دیدم انگار منو کشید تو خودشو آتیشم زد یک لحظه به خودم اومدم برگشتم سمت شیشه ماشین و از شیشه به بیرون گاه کردم اما هنوز صورت قشنگش جلوی چشمام بودو غیر اون هیچی نمیدیدم. دلم می خواست برگردمو دوباره نگاهش کنم اما اینجا پایان مسیر بودو باید پیاده می شدم ، وقتی در ماشینو بستم برای آخرین بار نگاهش کردم که باز هم چشاشو بسته بودو به صندلی تکیه کرده بود ، تمام شبو تو خیابونا قدم زدمو همش فکرم پیش باران بودو زما برای من بی معنا . وقتی به خونه رسیدم همه خواب بودن ، منم بی سرو صدا رفتم تو اتاقو ولو شدم رو تختو به باران فکر می کردم تا خوابم ببره . صبح روز بعد آرمان اومد دمبالم تا باهم بریمو براش کفش بخریم آخه سلیقه منو خیلی قبول داشت . تو مسیر ماجرای شب قبلو براش تعریف کردم اولش که از خنده داشت پاره می شد اما آرخرش گفت می تونم با بیتا حرف بزنم امروز بارانو بیاره با هم بریم بیرون ، همونجا پریدم بقلشو بهش گفتم دمت گرم داداشی یادم باشه جبران کنم که گفت تو همین که با من قطع رابطه کنی برام کافیه بعدش زنگ زد به بیتا برنامرو واسه شب آماده کنه که بریم خونه بیتا . شب که شد یه دوش مشتی گرفتمو لباس جدیدامو که یه پیرهن آبی روشن با یه شلوارو کفش شیک پوشیدمو راه افتادم سمت خونه بیتا برای اینکه دست خالی نرم یه جعبه شیرینی رولت خریدمو رفتم . زنگ درو که زدم بیتا درو باز کرد که خیلی به خودش رسیده بودو خشگل شده بود که باهاش یه سلام و احوال پرسی گرمو سمیمی کردمو جعبرو دادم دستش گفتم چایی که آمادست که با یه عشوه پسر کش گفت الان میارم خدمتتون بعد آرمان اومد که مثل همیشه بغلش کردمو در گوشم گفت هوی بچه پرو حواستو جم کن بعد رفیم سمت حال که باران از رو مبل راحتی بلند شدو سلام کر بازم این حس لعنتی خودتو کنترل کن ،زود باش جوابشو بده که آرمان زد رو شونمو گفت ایشون باران خانوم هستن دوست نزدیک بیتا جان که امروز مهمان ویژه ما هستن بعد رو به باران کردو گفت باران اینم امیر داداشی خوب من که برات گفته بودم بارانم دستشو سمتم دراز کردو گفت از آشنایی با شما خوشبختم که چشای قشنگش دوباره منو قفل کرد که آرمان دوباره زد رو شونم منم باهاش دست دادمو ازش تشکر کرم که بیتا با یه ظرف چایی شیرینی اومد. اولش خیلی خجالت می کشیدمو نا خداگاه بهش زل میزدم که بیتا زیر لبی بهم می خندید ولی برای من مهم نبود فقط دوست داشتم نگاهش کنم . بعد از خوردن چای نشستیم روی زمین تا بازی کنیم ولی من حواسم به هیچی نبود جز ...




    وقتی چای با شیرینی خوردیم آرمان گفت بیاین رو زمین تا جرعت یا حقیقت بازی کنیم وقتی روی زمین بشستیم مرکز توجهم باران بودو اصلا حواسم به بازی نبود که نوبت منو بیتا شد که من گفتم حقیقت ، از اونجایی که بیتا از ماجرا با خبر بود گفت تا حالا عاشق شدی ؟ منم با خنده گفتم خب معلومه ، که دوباره پرسید عاشق کی که من گفتم من به این سوال جواب نمیدم چون تو فقط حق داری یه سوال بپرسی باز نوبت به من افتاد ولی این دفعه آرمان باید سوال می کرد که سریع گفت بگو عاشق کی شدی منم قاتی کردم بلند شدم گفتم این چه بازیه مسخره ایه یه کار دیگه کنیم که بیتا گفت حالا نمی خواد قهر کنی آقا پسر بیا بشین یه فیلم ترسناک گرفتم بیاین با هم ببینیم که همه خوشحال شدن خلاصه ما یه کاناپه ۴ نفره رو بلند کردیمو گذاشتیم جلو تلویزیون چراغارو هم آرمان خاموش تر کرد تا جو ترسناک تر بشه منو بارانو بیتا با آرمانم به همین ترتیب کنار هم نشستیم که وستای فیلم هی منو آرمان با دخترا شوخی می کردیم که بیشتر بترسن که در یک لحظه گرمایی روی دستم احساس کردم ، وقتی نگاه کردم دیدم باران از شدت ترس دستشو گذاشته رودست منو با نگاه نگرانش بهم خیره شده ، دلم بدجوری ریختو چشماش منو محو خودش کرد. همون احساس شگفت انگیز همون حال عجیب دوباره تمام وجودمو فرا گرفته بود . باسر بهش اشاره کردم که چی شده که گفت میشه بس کنی من خیلی می ترسم ، بعد اون شب نشینی دل انگیز دوباره من بودم یه خیابون سردو ساکت، دوباره یاد چمای آبی باران ، دوباره دلتنگی های عاشقانه دوباره همون حس عجیب سردرگمی . با خودم گفتم این بهترین فرست بود باید همه چیزو بهش میگفتی ، تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه و رفتم رو تختم دراز کشیدم اما خیالم آسوده نبود رویای نداشتن باران آزارم میداد این ماجرا دوباره و دوبارو اتفاق افتادو من هر روز عاشق ترو عاشق تر میشدم تا اینکه یه روز باران ما رو دعوت کرد باغ پدرش که من چون دوست داشتم زمان بیشتریو پیش باران باشم زود تر از ساعت قرار رفتموقتیم رسیدم یه زنگ به آرمان زدمو بهش گفتم که رسیدم آرمان گفت منو بیتا دیر تر میایم من با تعجب پرسیدم چرا؟!؟ که آرمان گفت تا بریو حرف دلتو بزنی بدبخت تا خواستم چیزی بگم که قطع کرد نا گهان در باغ باز شدو باران اومد دم در . تا دیدمش پاهام شل شدو زبونم بند اومد . سلام دادیمو دست دادیم که گفت چیه نمیای تو ؟ لپام گل انداختو آروم رفتم تو . باران گفت تا بچه ها بیان بیا بریم باغو نشونت بدم ، تو اون مدت من فقط داشتم با خودم کلنجار می رفتم که هرفمو بهش بگم اونم داشت در مورد درختای بلند باغ برام حرف میزد که دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم با تعجب نگاهم می کرد به بهش گفتم باران دوست دارم هیچی نگفتو هی نگاهم میکرد که گفتم من من واقعا دوست دارم ، وقتی به من نگاه می کنی دنیا برام آشوب میشه دیگه هیچی برام مهم نیستو فقط می خوام مال من باشی بعد کمرو گرفتمو دلشو چسبوندم به دل خودمو بهش گفتم باران من میدونی عمیق ترین جای دنیا کجاست ؟ چشمای آبی رنگ توعه، خواهش می کنم منو تو چشمای خودت غرق کن ، ناگهان لبامون رفت روهم اون لحظه بود که فهمیدم شیرین تری خوردنی دنیا لبای غنچه شده بارانه وقتی از هم جدا شدیم گفت امیر منم تورو خیلی دوست دارم باور کن شبی نیست که به تو فکر نکنم که دوباره لبامون رفت تو همو مهکم تر بغلش کردم ناگهان صدای آرمانو نیتا از پشت در اومد که من بارانو ول کردمو دم گوشش گفتم خیلی دوست دارم اونم با خنده رفتو درو باز کرد بیتا تا منو دید از خنده افتاد تو بغل آرمانو داشت اشک می ریخت آرمانم با خنده کفت به به آقا امیر شیطون جدیدا رژ لب می زنی که دیدم لپای باران سرخ شد که منم گفتم به تو چه قالپاق پراید ، میزنم که میزنم اصلا دلم می خواد که بزنم ، اونروز خیلی خوش گذشتو منو باران از اون روز شروع کردیم به فرستادن چت های عاشانه ، قدم زدنای دوتایی زیر بارونو از این کارا . از رابطمو دو ماه می گذشتو ما عاشقانه همه می خواستیمو قصد ازدواج داشتیم ولی زود بود ، تو این دو ماه اگه یه روز بهش زنگ نمیزدم یا نمی دیدمش دیونه می شدم تا اینکه هفته اول پاییز خبری ازش نشدو تلفنشم خاموش ، حتی بیتا ازش خبری نداشت دیگه نمی دونستم چی کار کنم ، روز هفتم بود که دیگه گریم گرفته بودو نمی فهمیدم چی شده یعنی بلایی سر باران اومده یا اینکه دیگه منو نمی خواد ؟ . تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد وقتی دیدم بارانه از خوشحالی گریه می کردم وقتی گوشیو بر داشتم اونم داشت گریه میکر و هی میگفت امیر خیلی دوست دارم خیلی می خوامت وقتی آروم شد قضیه رو برام تعریف کرد که هفته گذشته عموی بزرگش با پسر عموش برای خاستگاری اومدن خونمونو یه شب خوابیدن اما من به خاطر تو جواب رد دادم که باعث شد عمو با بابام دعواشون بشه . وقتی اونا رفتن بابام منو کتک زدو گوشیمو گرفتو یه هفته زندانیم کرد اما امروز تونستم گوشیمو ازش بگیرم باید ببینمت همین حالا . منم که خدا خدا میکردم ببینمش گفتم یه ربع دیگه بیا پارک( ...) ببینمت که گفت پارک خوب نیست می خوام تنهایی باهات باشم که کفت میشه بیام خونتون چون دگه باید مال تو بشم . اون لحظه معنی حرفشو نفهمیدم چون تنها چیزی که برام مهم بود دیدن عشقم بودو هیچی برام مهم نبود که گفتم بارانم منتظرتم (آدرسو بلد بود چون تو این دو ماه چند بار اومده بود ولی کاری نکرده بودیم چون زیاد میشد نگفتم ) لباسامو عوض کردم که صدای در اومد


    (دوستان شهوانی منو ببخشید که خیلی طولانی شد و نتونستم به قولی که داده بودم برای لحظات سکسی در این قسمت عمل کنم ولی از اینجای داستان لحظات زیبای سکس منو باران شروع میشه که تو قسمت بعد می نویسم . میدونم که دلتون می خواد فش بدید اشکال نداره ولی بیشتر نظراتتون برام مهمه .)


    ادامه...


    نوشته: عاشق مغرور

  • 4

  • 9




  • نظرات:
    •   Pesarkhoshform
    • 2 روز،23 ساعت
      • 0

    • دوستم، من که پسندیدم، شق کرد، همین کافیه


    •   A....k
    • 2 روز،23 ساعت
      • 3

    • خوب بود ولی این دختره چرا باید صبح تا شب تو یدونه پاساژ وایسه.


      حالا اینو ول کن تو با ۱۷ سال سن کل شب رو تو خیابون قدم زدی من الان تخم نمیکنم ساعت دو شب به بعد بزنم بیرون.


      ولی در کل بد نبود


    •   Mester.kir
    • 2 روز،22 ساعت
      • 0

    • دوم


    •   tara.-tt
    • 2 روز،21 ساعت
      • 3

    • مزخرف بود


    •   kokarostam
    • 2 روز،20 ساعت
      • 2

    • آبکی


      ماجرای معمولی بود و هوس‌های جوانی که بیخودی بهش شاخ و برگ دادی و رمانتیکش کرده بودی. ولی در کل بد نبود و تا قسمت بعدی خیلی بهت گیر نمیدم.


      ها کـُ‌کا


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 روز،17 ساعت
      • 1

    • اینکه آرمان اومد دمبال تو خیلی مهمه. نمی‌دونم با چی تایپ میکنید ولی نوشتن این کلمات به صورت غلط با گوشی اندروید خیلی سخته چون صفحه کلید گوگل خودش اصلاح میکنه


    •   +A
    • 2 روز،15 ساعت
      • 1

    • حین گوش دادن به اهنگ چشماشو باز کرد نگاهت کرد با ارمش و زیبایی ! نکنه راننده رو میگی از تو اینه ?


    •   foot_love1999
    • 2 روز،14 ساعت
      • 0

    • چایی شیرین


    •   kurdboy1
    • 2 روز،12 ساعت
      • 0

    • خوب بود


    •   hast1373
    • 2 روز،10 ساعت
      • 0

    • خوب بود


    •   Jesse.pinkman
    • 2 روز،8 ساعت
      • 1

    • داستانی که اولش با توصیف قد و هیکل و وزن نویسنده شروع بشه رو باید رید توش


    •   kakamoon
    • 11 ساعت،21 دقیقه
      • 0

    • ریدم بت تا نصفه خوندم و فهمیدم کس شعره...نمیچسبه دروغ هیچوقت!! فیلم هندی هم اینطوری عن بازی نداره!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو