چوب خدا

    1398/7/27

    هوا به شدت گرفته بود ، تازه بارون قطع شده بود گه گاه رعد و برق میزد و داشتم حاضر میشدم برم پیش رفیقام که بعده یه مدت خیلی طولانی قرار بود دور هم جمع بشیم.
    سوار ماشینم شدم ، ریموت و زدم و از پارکینگ خارج شدم.خیلی آروم در حال حرکت بودم ، داشتم از هوا لذت میبردم.گاهی سرم رو از شیشه بیرون میبردم و نفس عمیق میکشیدم.هنوز به میدون اسبی نرسیده بودم که خم شدم از داشبورد ماشین سیگارم رو بردارم که یهو صدای جیغ شنیدم و تا به خودم بیام شیشه ی جلوی ماشینم خورد شد.هنوز تو شوک بودم و نمیدونستم چه اتفاقی افتاده از گوشه و کنار میدیدم که مردم مثله مور و ملخ دارن به سمت ماشینم هجوم میارن.
    با عجله از ماشین پیاده شدم ، دیدم یه دختر حدودا بیست و پنج ساله جلوی ماشینم افتاده و تمام سر و صورتش پر خون بود.
    این حس برام خیلی غریب بود و تا حالا تجربه نکرده بودم.
    سرم رو تو دستام گرفتم و همونطوری نشستم رو زمین.
    چیکارکرده بودم؟؟؟
    نکنه مرده باشه؟؟؟
    حرفای مردم بیشتر من رو میترسوند.
    یکی میگفت مرده،
    یکی میگفت نه گردنش شکسته،
    یکی میگفت از دماغش خون اومده،
    یکی میگفت راننده مسته و و و.
    جرات نداشتم جلو برم و نگاهش کنم.بی حرکت روی زمین افتاده بود
    یکم که به خودم اومدم با ترس رفتم بالا سرش نگاهش کردم.فقط تو دلم خدا خدا میکردم نمرده باشه.
    مردم زنگ زدن اورژانس و از اونور هم پلیس اومد و اون رو بردن بیمارستان و ماشین منم بردن پارکینگ.
    زنگ زدم به رسول قربانی و جریان رو گفتم و خواستم که بیاد دنبالم.اومد و دوتایی رفتیم بیمارستان.
    دختره به هوش بود ولی حرفی نمیزد و از شوکه تصادف زبونش بند اومده بود.
    یه دو سه ماهی از این ماجرا گذشت و دیگه حالش خوبه خوب شده بود و یجورایی اون تصادف باعث شد نیکا وارد زندگی من بشه و به یکسال نکشیده بود که شده بود نفر اول زندگیم.
    همیشه از خدا واسه داشتنش تشکر میکردم و بهش میگفتم تو بهترین هدیه ی خدایی.
    زندگیم بدون اون معنایی نداشت و شب و روزم شده بود فکر کردن به چشمای به رنگ دریاش...
    هرچه زودتر میخواستم باهاش ازدواج کنم و برای همیشه واسه خودم بشه.
    ......................................................
    شب عروسیمون بود و سر از پا نمیشناختم.
    بهترین باغ رستوران جاده چالوس رو گرفته بودم و با توجه به جیپ پر پول بابام اورت خرج میکردم و با شاباش هایی که رو سر بقیه میریختم سعی میکردم اونها رو هم تو شادیم سهیم کنم.
    عروسی تموم شد و بعده کلی دور دور تو شهر و بوق بوق کردن به خونمون که پدرم بعنوان کادوی عروسی بهمون داده بود رفتیم و به محض رفتن بقیه بغلش کردم و بوسه زنان به سمت اتاق خواب بردمش و کمک کردم که لباس سفید عروسیش رو دربیاره.واقعا چقدر اون لباس بهش می اومد و قشنگیه چشمای به رنگ دریاش رو دریایی تر میکرد.
    همینطور که لباساش رو در میاوردم بدنش رو بوس بارون میکردم و قربون صدقش میرفتم.
    هیچوقت قبل عروسیمون بیشتر از لب بازی جلو نرفته بودیم و میگفت قشنگیه عروسی به شبشه که قراره من خودم رو بهت هدیه کنم.
    اگه قبلش نزدیکی کنیم دیگه اونشب برات جذابیت ندارم و من این حس رو دوست ندارم.
    بنظرم حرفش منطقی بود و منم هرگز سعی نکردم کاری برخلاف میلش انجام بدم.
    اول از همه لباش رو بوسیدم و بعدشم اومدم به سمت گردنش و شروع کردم خوردنش.
    عطر تنش رو بو میکشیدم و مست میشدم.اونم گه گاه با قر دادن و فرار کردن از دستم شیطنت میکرد و من رو بیشتر عاشق خودش میکرد.
    بوسه زنان به سمت سینش اومدم و بالای سینش رو میک میزدم و لذت میبردم.سینه هاش رو تو دستام گرفتم و یه فشار کوچولو دادم و بعدش شروع کردم به خوردنشون.
    بعده کلی خوردنش، بازم بوسه زنان به سمت پایین حرکت کردم.
    بدنش رو اپلاسیون کرده بود و کوچکترین مویی تو بدنش نبود و نرمی بدنش رو چند برابر کرده بود.
    یه نگاه به بدن برنزه اش کردم و سرم رو روی سینه هاش گذاشتم.
    بلند شدم شرتش رو کنار زدم و با دیدن کسش بهش حمله ور شدم و شروع کردم به خوردن.
    همینطور که کسش رو میخوردم بهش نگاه کردم و دیدم چشماش پره اشک شده.با پرسیدن دلیلش بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن و علتش رو خوشحالی بیان کرد و گفت از اینکه بالاخره واسه هم شدیم خوشحالم.
    بغلش کردم و لپش رو بوسیدم، گفتم گریه نکن دیگه عشقم.منم خوشحالم ولی قرار نیست که گریه کنی.
    بهتر از همه میدونی طاقت دیدن اشکات رو ندارم.
    یکم تو بغلم بود تا آروم شد و لبام رو بوسید و گفت تو بشین نوبت منه.
    لباسام رو از تنم در آورد و بدنم رو بوسه بارون کرد و بعد از درآوردن شرتم کیرم رو تو دستاش گرفت و آروم شروع کرد به خوردن.
    لباش رو دور کیرم حلقه کرده بود و تا جایی که میتونست تو دهنش جا میداد و سعی میکرد بیشترین لذت رو بهم منتقل کنه.
    بلند شد و بعده گرفتن یه لب طولانی نشست رو کیرم و سعی کرد تو کسش جا بده ولی هرکاری کرد موفق نشد و کار رو داد دست خودم.
    رو تخت خوابوندمش و پاهاش رو باز کردم و با یه لیس از پایین تا بالا کسش رو حسابی خیس کردم ، کله کیرم رو با کسش میزون کردم و تا ختنه گاه آروم فرستادم داخل،یکم نگه داشتم تا براش عادی بشه و یکم کشیدم بیرون و اینبار بیشتر از قبل فرستادم تو.این کار رو انقدر تکرار کردم تا بالاخره همه ی کیرم رو تو کسش جا کردم و روش دراز کشیدم.
    چشماش رو بسته بود و لباش رو گاز میگرفت.کمی بعد آروم شروع کردم به جلو و عقب کردن.بعده چندبار تلمبه زدن کامل کشیدم بیرون و کیر خونیم رو بهش نشون دادم و بعد از بوسیدن لباش گفتم خانوم شدنت مبارک.
    خون رو با دستمال پاک کردم و دوباره کردم تو کسش و شروع کردم به کمر زدن یه چند دیقه ای کمر زدم و بعد به پهلو خوابوندمش و تو اون حالت کردمش.داگ استایلش کردم و کیرم رو وارد کسش کردم و با دست موهای بلندش رو گرفتم و همونطور که سرش رو به سمت خودم میکشیدم شروع کردم به تند تند تلمبه زدن.دیگه صدای جفتمون بلند شده بود و فقط صدای برخورد بدن هامون و آه و ناله ی از سر شهوت بود که به گوش میرسید.دردش کم شده بود و بیشتر غرق لذت بود و ازم میخواست محکمتر تلمبه بزنم.بعده چندبار تلمبه محکم بدنش سست شد و تو همون حالت تکیه گاهش رو از کف دستش به آرنجش تغییر داد و پیشونیش رو روی بالشت گذاشت و بعد از یکی دو دقیقه منم ارضا شدم و ریختم لای دستمال و همونطوری روش و بعدشم تو بغلش دراز کشیدم و هر دو به خواب رفتیم.


    از فردای اونروز یجورایی تغییر کرده بود و دیگه زیاد تحویلم نمیگرفت و بیشتر تو خودش بود و از سه چهار باری که باهاش صحبت میکردم یبار جوابم رو میداد.حتی برنامه ی ماه عسلمون رو هم به هم زد و میگفت حالم خوب نیست و بزار چند روز تو خودم باشم.
    از مادرم و مادرش پرسیدم و گفتن چیزه مهمی نیست و احتمالا ورود به دنیای متاهلی رو نمیتونه درک کنه و فعلا با خودش درگیره و بهش فرصت بده درست میشه.
    یه هفته ای از زندگی مشترکمون گذشته بود و هر روز باهام سرد تر میشد و حتی بهم پرخاش میکرد.
    یروز از سرکار اومدم.هرجای خونه رو گشتم نبود.هرچی به گوشیش زنگ میزدم در دسترس نبود تا چشمم به یه برگه که روی میز بود خورد و وقتی بازش کردم دنیا رو سرم خراب شد.
    نیکا درخواست طلاق داده بود و مهریه اش رو گذاشته بود اجرا.
    رفتم خونه مادرش و باهاشون صحبت کردم ولی فایده ای نداشت و میگفتن نمیخواد تورو ببینه و هربار دلیلش رو میپرسیدم میگفتن ما چیزی نمیدونیم.
    چندبار مادرم رفت و اونم به نتیجه ای نرسید و گفت فقط میگه طلاق.
    روز دادگاه رسید تا وارد دادگاه شد بدو بدو به سمتش رفتم و با گرفتن دستاش ازش خواستم اگه کاری کردم که ناراحت شده من رو ببخشه و اگه بهم بگه از چی ناراحته قول میدم دیگه تکرار نشه.بهش گفتم باهام این کار رو نکن ،بدون تو نابود میشم.
    دستاش رو از دستام کشید و با سکوت جوابم رو داد.
    تنها چیزی که بهم گفت این بود:
    میدونی که حق طلاق دارم و نیازی به خواهش و التماس بهت نیست ولی اگه بدون اذیت کردن و بی سر و صدا طلاقش بدم حاضره قسمتی از مهریه اش رو ببخشه.
    من ، حتی بهش گفتم اگه بخاطر مهریس همه اش رو میدم ولی سر زندگیت بمون.
    گفتم نیکا خوب میدونی بدون تو میمیرم.
    به حالت تمسخر نیش خندی زد و گفت فعلا که میبینم نمردی.
    بهش گفتم این عادلانه نیست.تو نمیتونی من رو عاشق خودت کنی و همینطوری ولم کنی بری.
    یعنی واقعا نمیترسی؟؟؟؟
    با چشمای گرد و یه نیش خند به نشانه ی تمسخر گفت:ترس؟؟؟از کی؟از چی؟
    گفتم از چوب خدا.شنیدی که میگن صدا نداره!!!
    با همون حالت طعنه گفت چی؟چوب خدا؟
    هه خدا رو دیدی سلام منم بهش برسون.
    کدوم خدا بچه جون؟؟؟؟؟
    گیج و منگ بودم و باورم نمیشد این نیکای منه که من از مرگم میگم و بجای گفتن خدا نکنه مسخرم میکنه؟؟؟
    این نیکای منه که حتی خدا رو هم قبول نداره.
    چطور این همه مدت کور بودم و نتونسته بودم بشناسمش؟؟؟
    از دادگاه بیرون زدم و تا شب تو خیابونا پرسه میزدم و اشک میریختم.
    کل خاطراتمون رو مرور میکردم و دنبال دلیل این کاراش میگشتم.
    چند روز بعد مهریه اش رو دادم به این امید که برگرده سر زندگیش.
    دو سه روز بعد ساعت نزدیکای یازده ظهر بود که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم ،شماره ی ناشناس بود
    گوشی رو جواب دادم.
    -بفرمایید


    +آقای فلانی


    -خودم هستم


    +شما خانم نیکای عبدی رو میشناسید


    -بله بله همسرم هست چطور مگه؟؟؟


    +شما باید یه سر تشریف بیارید پزشکی قانونی چالوس


    -پزشکی قانونی چرا؟؟؟چیزی شده؟الو الو


    +تشریف بیارید متوجه میشید.


    تلفن رو قطع کردم و با عجله لباس پوشیدم و داشتم میرفتم بیرون که دیدم یه پاکت افتاده جلوی پام.
    با عجله برداشتم و بدون خوندن گذاشتم تو جیبم و به سمت چالوس حرکت کردم.
    وقتی رسیدم پزشکی قانونی بهم گفتن دیشب یه ماشین پراید که دوتا سرنشین داشته بعلت عدم هوشیاری راننده از جاده خارج میشه و بعد از برخورد با گاردریل به دره سقوط میکنه.
    با توجه به مدارک موجود تو ماشین احتمال میدیم یکی از نفرات همسر شما خانم نیکای عبدی هستش.
    سرم گیج میرفت چشمام پر از اشک شده بود،درد شدیدی توی گلوم احساس میکردم و نفس کشیدن شده بود سخت ترین کار دنیا.
    تو دنیای خودم غرق بودم که با تکون دادن شونه ام توسط طرف به خودم اومدم و دیدم میگه حالتون خوبه؟؟؟
    میخواید آب قند بیارم؟؟؟
    گفتم نه خوبم.
    واسه تشخیص هویت وارد سرد خونه شدیم با دیدن چهره ی رنگ پریده ی نیکا دنیا رو سرم خراب شد و تعادلم رو از دست دادم و نقش زمین شدم.
    ......................................................
    جلوی در مسجد وایساده بودم و هرکس وارد میشد بهم تسلیت میگفت و بیشتر بهم میفهموند که دیگه نیکا رو ندارم.
    روزا هر روز سخت تر از روز قبل برام تکرار میشد و همش به این فکر میکردم که چیشد که یهو ازم سرد و شد و گیر داده بود ازم جدا بشه؟؟؟
    اونشب توی اون جاده با اون غریبه چیکار میکرد؟؟؟
    و هزاران سوال دیگه.
    چهلمش رو هم برگزار کردیم و دوستام اومدن خونم و با پیراهنی که بهم دادن ازم خواستن تا لباس مشکی رو از تنم در بیارم.
    لباسم رو عوض کردم و بچه ها گفتن بریم بیرون یکم حال و هوات عوض بشه.
    با اینکه حال نداشتم ولی قبول کردم.رفتم یکی از کاپشن هام رو برداشتم بپوشم که متوجه یه پاکت توی جیبم شدم.پاکت رو درآوردم و با دیدنش یادم اومد روزی که داشتم میرفتم پزشکی قانونی تو خونه افتاده بود و من فراموشش کرده بودم.
    نامه رو باز کردم،نوشته بود:
    حمید جان سلام
    میدونم که چشم دیدنم رو نداری و داری دنبال دلیلم برای درخواست طلاق میگردی.
    زیادی بهش فکر نکن.تو مشکلی نداری و واقعا پسره خوبی هستی و هیچوقت برام چیزی کم نذاشتی.
    راستش من عاشق یه نفر بودم و هستم ولی به دلیل اینکه وضع مالی خوبی نداره نتونستیم باهم ازدواج کنیم و تشکیل خانواده بدیم.چند وقتی بود آمارتو گرفته بودم و خوب میدونستم چقدر پولدار هستید.هرجور خواستم خودم رو بهت نزدیک کنم دیدم نمیشه و جور در نمیاد پس یه نقشه کشیدم.
    با توجه به اینکه ماشینت و محل سکونت رو میشناختم اون تصادف رو رقم زدم و خودم رو جلوی ماشینت انداختم و در ادامه هم دوستیمون رو رقم زدم و مجبور شدم جوری فیلم بازی کنم تا باورت بشه دوست دارم و کاری کردم که عاشقم بشی و باهام ازدواج کنی و بعده ازدواج با مهریه ای که از تو میگیرم میتونم با عشقم ازدواج کنم و خوشبخت و خوشحال زندگی کنم.راستش من خودمم ناراحت بودم که دارم با احساساتت بازی میکنم ولی توهم من رو درک کن و هیچ راه دیگه ای نداشتم که انقدر زود پولدار بشم تا بتونم با عشقم زندگی کنم.
    اگه دلیل اصلی گریه ام تو شب عروسی رو هم بخوای بدونی واسه این بود که بجز اون داشتم با کس دیگه ای میخوابیدم و احساس خیانت داشتم.
    مرسی بابت تموم کارایی که برام کردی و ببخشید که مجبور شدم اذیتت کنم.واقعا اگه خوشحالی من رو میخوای برام آرزوی موفقیت کن و بزار زندگی خوبی داشته باشم.
    دیگه دنبالم نگرد چون امشب با عشقم داریم از این شهر میریم تا یه زندگی خوب و جدید رو شروع کنیم و همون مهریه کافی بود و فکر نکنم منتظر طلاق بمونم دوست داشتی غیابی طلاقم بده.


    دوستدار تو نیکا


    وقتی نامه رو خوندم و تموم شد یه لبخند گوشه لبم نشست و یاده چوب خدا افتادم.


    نوشته: hamid30gari

  • 109

  • 27




  • نظرات:
    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • در کل لایک.


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • ما که چیزی ندیدیم برادر
      هر کی اومد در ما گذاشت و تا ته فوری کرد و دارو ندارو عمرو جوونی اعتماد احساس مارو گرفت و یه در کونی محکمم به ما زد و روز به روز گردن کلفت تر شد
      کجاست اون خدایی که میگن چوبش صدا نداره
      خدایا بزن پاره شون کن


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • خسته نباشید اقای حمید
      لایک 5


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • با احترام من خوشم نیومد حمیدجان... ولی نه انقدر که دیس بدم... :) اونم واسه اینکه نوشتن رو بلدی (شاید من بدسلیقه ام)


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،3 روز
      • 25

    • عه تموم شد؟من هنوز منتظر اون اقا کت شلواریه ام که اخر کلید اسرار می اومد میگف بله دوستان دنیا بدون جواب نمیذاره بدی ها رو و اینا (preved) (biggrin)


    •   Ajakh
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • کیرم تو عشقای اینطوری اصلن بنظرم فقرا نباید تولید مثل کنن زندگی یه نفرو دیگه رو هم بد بخت میکنن و هم خودشونو تباه


    •   Mmd.pm
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • همچین میگاییدیش تا به خدا و همه چی اعتقاد پیدا کنه


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • به به آقا حمید و یک داستان دیگه.
      اما یک مشکل کوچیکی که داستانت داشت این بود که راه های زیادی هست برای نزدیک شدن به یک نفر و چرا باید راهی رو انتخاب کنه که خیلی خطر ناک هست و امکان کشته شدن و یا ناقص شدن درش باشه و این کار عاقلانه نیس.
      اما مسئله دام پهن کردن برای گرفتن مهریه این روزها خیلی زیاد شده و شما به خوبی به این نکته اشاره کردی.
      ممنونم بابت داستانت.


    •   off_boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • مرامي لايك ولي ناموسا كوتاه تر بنويس
      اين داستانا خوندنش كون تنگ ميخواد (biggrin)


    •   james84hetfield
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • مرسی حمید جان. ایده و نگارش هردو خوب بود. ایندفعه بهتر از قبلی بود


    •   Pesarakk
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • حیف شد الکی کلی پول رفت!


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • چراکه نه هرچیزی توییه این دنیایه لعنتی امکان داره....


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • عجب دیوثی بود (biggrin)

      دمت گرم با داستانت خیلی حال کردم


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • نمیدونم چرا وقتی اسمش رو خوندم بی اختیار یاد حمید افتادم، حمید جون با این داستانهای پند دارت داری یه برند میسازی از خودت، دمت گرم، داستانت خوب بود و حال کردم باهاش موفق باشی
      لایک ۱۶


    •   royaei
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • هر چقدر نویسنده های خوب این سایت بیشتر مینویسن داستانهاشون بهتر و پر محتواتر و کم اشتباه تر از قیل میشه ؛
      تبریک واسه داستان خوبتون واسه وقتی که صرف کردید و بخصوص ویرایش خیلی خیلی خوبی که انحام دادید ؛
      عالی بود ؛
      با کمال احترام موفق باشید


    •   royaei
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • نظرم رو در مورد داستان گفتم ولی در مورد (چوب خدا )
      چند روز قبل داداشم رو تو یه ماشین پراید که سه سرنشین داشت با چاقو تهدید کردن و همه پول هاش و موبایل و مدارکش رو به سرقت بردن و دادشم رو تو بیابون ولش کردن که با بدبختی پیداش کردیم ؛
      بگذریم ؛
      اما اگه اونا از چوب خدا بی نصیب نمونن چی به داداش من میرسه ؟
      نه گوشی موبایل میشه براش نه مدارک نه پول ؛




      و تو داستان نیکا چوب خدا رو خورد اما دل زخم خورده و شکسته حمید چی میشه ؟
      دوباره میتونه عاشق بشه ؟
      دوباره میتونه به زندگی عادی برگرده ؟
      ببخشید
      موقق باشی


    •   ali80xx
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خخخخ عالی بود دلم خنک شد


    •   feriwinx
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نگارش خوب بود و غلط املایی نداشت (clap)


    •   dr.ali5260
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • این داستان منو یاد حدیث امام باقر انداخت که میفرماید:


      “انما يداق الله العباد في الحساب يوم القيامة علي قدر ما اتاهم من العقول في الدنيا.”


      “خدا در روز قيامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلي كه در دنيا به آنها داده است باريك بيني مي كند”


    •   ژوسف
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • تسم فیلمش چی بود؟هندی بود دیگه؟


    •   Cukur
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اقا چوب خدارو قبول دارم و لایک میکنم.
      حمید جان بعد عروسی وقتی رفتین خونه خودتون ی لیوان آب بخورین اونهمه تو عروسی زدین رقصیدین عرق کردین حموم نرفتیم عیبی نداره ولی ی دستشویی میرفتین کاش خونه نرسیده رفتین اتاق خواب (rolling)
      دمت گرم لایک گوارای وجودت


    •   Sajjjjadseski
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • تهشم یه عالیجناب عشق میزدی ته درام و عاشقانه میشد لاشی وسط جق اشکم اومد مجبور شدم اشکمم جق بزنم ولی
      کلا عالی بود


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • حمید!!!!!!


      ترکوندی!!!!


      وجدانن عالی و بی نقص نوشته بودی


      ای ول داری


    •   sepideh58
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • حمید عزیز
      خوشحالم که پیشرفتت رو میبینم !یک نمودار صعودی رو شروع کردی .حواست باشه به معراج نرسی (biggrin)

      داستانت موضوع جالبی داشت و تا قبل از سرد شدن نیکا نتونستم حدس بزنم نقشه ای برای تیغ زدن باشه و این هنر تو بود ...فقط حواست به کسره اضافه باشه !
      لایک 26


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یجا هاییش خوب بود یه جاهایش تکراری

      اگه اولین کارته که خوب بود ادامه بده همچنان.


    •   Tezab2
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • بعدا میگن ازدواج کنید با وجود همچین لاشی های که واقعا هستن چطوری آدم جرات میکنه زن بگیره خدارو شکر داستان ولی واقعیت هم داره


    •   رضاکافر
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نمیدونم چرا وقتی میخونم یا میشنوم که یه یا چند خائن به درک واصل شدن یا یه بلایی سرشون اومده یه لرز کوچیک شبیه ارضا شدن بهم دست میده


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • ب نظرم اگه ی کم روی بعضی جزئیات اطلاعات بیشتری ب مخاطب میدادی بهتر میشد .. خوب بود بنویس


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • به به حمید سیگاری عزیز...داستانت خوب بود و داستان نویسیت نسبت به قبل بهتر شده بود.. (clap) (clap) (clap) دوست خوبم نوشتن رو ادامه بده.ما از خوندن داستان هات خوشحال میشیم...بیگ لایک


    •   Sepidarsal
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • داستانت خیلی مضحک و چرند و ساده لوحانه بود و بیش از حد هندی یش کرده بود از قانون هم خبر نداری کلن


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • حمید گل خسته نباشی ..
      داستانت قشنگ بود ارزش خوندن رو داشت لایک33 (rose) .


      اما چوب خدا رو اصلا قبول ندارم منکه ندیدم زیاد بهم ظلم شده اما دریغ از یه ذره سختی به ظالم
      چوبی از طرف خدا وجود نداره در عوض تبعیض و ناعدالتی از طرف خدا وجود داره فراوان.


    •   _secretam_
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • حمید جان پیشرفت این نوشته در مقایسه با سه نوشته ی قبلیت به چشم میومد حسابی ... دوستای دیگه هم این مورد رو گفتند . من از این بابت خوشحالم
      ایده قشنگ بود . نگارش قابل قبولی داشت
      تعلیق داستان تا یه جایی غیر قابل پیشبینی بود
      ولی برای قابل قبول بودن ماجرا باید خیلی جزئی نگر باشی و سعی کنی همه ی نقطه های کور داستان رو ویرایش کنی
      به هر حال جالب بود حمید جان
      خسته نباشی دوستم (rose)


    •   دانیال۲۲
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • پول مهریه چی شد تو جیب کی رفت؟؟؟


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • به به حمید سیگاری
      چطور مطوری؟
      لایک برادر
      تو خیابون گوشی رو بزار کنار میزنن شتکت میکنن بی حمید میشه شهوانی


    •   Detergent
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • کلید اسرار!


      خیلیا می مالن و می رن و چوب خدا هم تو ماتحتشون نمی ره.


    •   @shab
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • آقا حمید کارش درسته


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • وب.گرد عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی. (rose)


      عشقبازمست...عزیز همیشه قرار نیست من و شما متوجه این چوب خوردن باشیم.اگه قرار بود همه بفهمن که میشد چوب خدا صدا داره.امیدوارم که اونابی هم که شما رو ناراحت کردن به سزای عملشون برسن.ممنون که داستان رو خوندی


      Saeed._.tabrizi عزیز داداشم،واقعا کامنتت برکته برام.مرسی که هستی.


      marjan_aydinعزیز ممنون که وقت گذاشتی دوست من.


      SexyMindعزیز مرسی که وقت گذاشتی و امیدوارم کار بعدی مورد تاییدت باشه داداشی.


      Clay0098 عزیز مرسی تو به من و بقیه نویسنده ها همیشه لطف داشتی و داری.بمونی برامون.


      miss_RainBow عزیز حقوق اون بنده خدا رو ندادیم رفته.خخخخ.مرسی که خوندی عزیز.


      Ajakhعزیز چی بگم والا اینم نظریه.مرسی که وقت گذاشتی دوست خوبم.


      Mmd.pm عزیز چشم باشه دفعه بعد خخخ.مرسی عزیزه دل بابت وقتی که گذاشتی.


      بچه-ای-خوب عزیزه دل.داداشی این قسمت آشنا شدنشون رو پنجاه بار نوشتم بنظرم این بهتر اومد.بعدم دقت کنی آدم تو تصادف با عابر احساس دین میکنه به طرف و یه مدت طولانی رو باید باهم برن و بیان که تو این بین طرف خودش رو انداخته دیگه.مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      Mehraaan@عزیز قبل هر چیزی باید بگم شکرا" شکرا" شکرا.خخخخ.مرسی بابت وقتی که گذاشتی و کامنتت و راهنماییت.اسمت تو کامنت ها سنگینی میکنه.عشق منی داداشم.


      off_boy عزیز طولانی نبود که!!!مرسی که هستی یه فایل صوتیش رو برات میفرستم خوبه؟؟؟


      james84hetfieldعزیز مرسی خوشحالم که پسندیدی.


      Pesarakk عزیز نه دیگه چرا میرسه به پسره باز.


      خوشگلخانم عزیز مرسی که وقت گذاشتی.


      Deanmorgan عزیز خدارو شکر که مورد پسند بود.لایک داری


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • R.B.behruzعزیز عشق منی تو نازارم.خداییش رضایت شما رفقا بیشتر از هرچیزی برام ارزش داره.مرسی که هستی داداشم.


      royaei عزیز کجایی نیستی؟؟؟مرسی دوست خوبم شما همیشه به من لطف داشتی و کامنتت برام ارزش ویژه داشته.مرسی از تعریفتون و خدا لعنت کنه اونایی رو که از برادرت سرقت کردن.


      ali80xxعزیز خوشحالم خنک شدی رفیق.مرسی که خوندی.


      feriwinxعزیز مرسی که وقت گذاشتی.منکه برای دیگران معلم املا هستم که نباید غلط داشته باشم.خخخ


      dr.ali5260 عزیز مرسی که وقت گذاشتی دوست من


      ژوسف عزیز کامنتت نامفهوم بود ولی مرسی که وقت گذاشتی.


      Cukur عزیز مرسی که وقت گذاشتی.بابا جان تو اون لحظه مغز تو کله نیست که!!!خوب میدونی کجاست.خخخخ??


      Sajjjjadseskiعزیز مرسی که خوندی.اگه واقعا جا داشت میزدم چون واقعا عالیجناب رو دوست دارم.


      HYPERMAN98عزیز مرسسسی.واقعا لطف داری.مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم که خوشت اومد.


      sepideh58 عزیز مرسی.وقتی کامنتت رو میخوندم باید قیافم رو میدیدی.گل از گلم شکفت.مرسی دوست عزیز و خوبم بابت کامنت قشنگت و نکته ای که بهم گفتی.


      تخم هایش عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسند بود.


      Tezab2عزیز مرسی که خوندی ولی واقعا بی انصافیه بخوایم همه رو با یه چوب بزنیم.شاید داستان بعدی پسره نا تو بود!!!


      رضاکافرعزیز خوشحالم پسندیدی و من به اینکه بهشت و جهنم تو همین دنیاست اعتقاد دارم.پس بلرزون اون کمر رو.خخخخ


      lovely_grl مرسی آرام جان.همینکه شما پسندیدی یعنی راه رو درست رفتم.مرسی از وقتی که گذاشتی.


      m...h...a...عزیز ارادت.خیلی خوشحالم که مورد پسند بود و مرسی بابت کامنتت.لایک تقدیمت.


      Sepidarsalعزیز ببخشید که داستان باب میلتون نبود،امیدوارم داستان بعدی بتونم راضیتون کنم.


      _secretam_مرسی دوست خوبه من.ممنون بابت نکته ای که بهم گفتی و خوشحالم که وقت گذاشتید و مورد پسند بود.رز قرمز تقدیمت (rose)


      دانیال۲۲عزیز مرسی که خوندی.چون قانونا حمید هنوز همسرشه برمیگرده به خودش.


      Caboos1عزیز دوست خوبم مرسی که وقت گذاشتی.عاشق کامنت هات هستم.


      Detergentعزیز شاید من و شما متوجه نشیم ولی حساب کتاب هست.البته نظر منه.مرسی که وقت گذاشتی.


      @shabعزیز مرسی که خوندی.ممنون بابت تعریفت.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • SSAa699عزیز مرسی که وقت گذاشتی.داشتی اونجاش که از موهاش گرفتم کشیدم؟؟؟اون بخاطر تو بود.


      نیکا خانوم مطمئن بودم کامنت میذاری.مرسی گلم دستت هم درد نکنه.من برم بلیط رو پس بدم.خخخخ.لطف کردی.


    •   Comicon
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • هرکی گذاشت درما اومد یه مغازه زد سرکوچمون هروز برامون دست تکون میده
      برا هر کی زدیم شد سوفور شهرداری
      میگن خاک بر سرت زورت به این رسیده???


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • قربونت بشم حمید جون دستت درد نکنه.
      اما تو سکست.متاسفانه همیشه رمانتیکی عزیزم تو این داستان هم رمانتیک بودی خشن نبودی که ..


    •   MFM_iran
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • بابا ای ول حمیدخان
      دست مریزاد سالار


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • SsAa تو چرا اینقدر خشنی؟
      نگاه بی سیبیلا و سیگاره حمید نکن قلبش عین گنجشکه
      زیاد بهش فشار بیاری افسردگی میگیره
      حمید جان هر جوری دوست داری بکن موهاشو ول کن


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • Comiconعزیز مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      MFM iran عزیز خوشحالم پسندیدی دوست من.


      SSAa699امان از این دل مهربونم.ولی قول میدم یه سکس خشن و توپ برات بنویسم.حداقل دیگه یه دست و یه پا رو میشکونم.خخخخ


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • براوو داش حمید
      آفرین، خیلی داری خوب پیش میری
      فقط جسارتا داستانت یه فلش بک کم داشت. بهتر بود بعد از روز حادثه، یه فلش بک میزدی و کمی توضیح میدادی تا دوباره برسه به روز حادثه
      ولی ازینکه حوصله خوانندگان و سر نمیبری و خلاصه و مفید مینویسی مورد احترام و تحسین هستی.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • Caboos1خدا لعنتت کنه چقدر من رو میخندونی تو.خخخخ (rolling) (wanking) (rolling)


    •   Scott12
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • آفرین حمید جون. داستانت عالی بود. میمردی زودتر بنویسی؟؟؟؟؟ الان داره لحظه به لحظه بعد اون تصادف و یا حتی قیافه ماشین توهم جمع شده داره برام زنده میشه. تقریبا یه فیلم تو ذهنم ازش ساختم. اگه بیشتر میشد لایک داد حتما بیشترین تعداد رو برات میزاشتم.
      موفق باشی دوست من.


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • Caboos1 لعنتی تو چقدر شوخی


      خخخخخخخ خشونت فقط تو سکس لذت داره برای هر دو طرف منکه خیلی
      دوس دارم. (preved)


    •   HMahdi
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • فقط میگم دمت گرم


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • (rolling)حمید جون دست و پا نشکون که خخخخخخخ داد بزن با خشونت دعواش کن داگ استایلش کن موهاشو بکش سمت خودت ......


      خخخخخخ


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • SSAa والا اون چیزی که مد نظره توعه حمید سیگاری باید طرف رو وقتی از میله بارفیکسه اتاق خواب حلق آویز کرده و درحین زدن صندلی از زیر پاش بکنتش
      یا اینکه زمانی که دختره رو با روسریه خودش خفه میکنه و یارو سیاه شده و چشماش از حدقه زده بیرون سینه هاشو مک بزنه
      هیچکاک چپقی نیست که حمید سیگاریه خودمونه


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • SSAa699 شوخی کردم.میدونم چی میگی.


      Scott12عشق منی تو.خوشحالم خوشت اومد


      Hmahdi عزیز مخلصیم


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • Caboos1 و
      SSAa699 عزیز.
      بابا دمتون گرم (devil)
      آب نمیبینین والا شناگر ماهری هستینا! (biggrin)

      ایول :)


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • وب گرد جان
      والا SSAa بیشتر میخوره مامور شکنجه ی کهریزک باشه
      من غلط میکنم شنا کنم
      اصلا مایو ندارم یه دونه داشتم سوراخ بود تو استخر داشتم غرق میشدم آویزون کردم رو دیوار مهربانی


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • Caboos1 عزیز.
      اون که البته... :)
      ولی شما هم بدکت نیستا (biggrin)

      اخه کامنتی که نوشتی بیشتر به سکس داعشیا شبیهه (devil)
      یزیدتو!
      من میگم خودت خشن بنویس تا ما هم لذتشو ببریم. (devil) (biggrin)


    •   amir.ymcmb1
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نتیجه اخلاقی داستان: خدا هم با پولداراس


    •   Hamidarakii
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • دقیقا همینه. چوب خدا صدا نداره اگه بزنه دوا نداره.... وجدان خیلی چیز خوبیه تو زندگی... خیلی


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • وب گرد
      من نفهمیدم جمله ای که گفتی لطف بود یا کلفت
      شوخی میکنم البته محبت داری به من
      بیخیال داداش ما بنویسیم ادمین قسمت داستانای سایت رو کلا حذف میکنه جاش نیازمندیها میزاره
      یه سری از جمله خودم ول میشیم تو تاپیکه یه مشت فلک زده دنیای قشنگشون رو لگد مال میکنیم بزار همین جا باشیم امنیتشون حفظ بشه داداش


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • Caboos1
      داداش من جسارت و بی ادبی نمیکنم.
      فقط چون میبینم که هر دو استعداد خشن نوشتنو دارین در حد یه پیشنهاد بود فقط.
      پیروز باشی (rose)


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • بابا وب گرد جان
      حرفای منو جدی نگیر
      این حرفا چیه داداش شوخی میکنم
      میدونم حاجی تو دوست خوب منی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • amir.ymcmb1جان ممنون که وقت گذاشتی.


      Teenwolf. عزیز ممنون که خوندی


      پسرمشهدسیتی عزیز پس خوبه دیگه رفتی تو گذشته ها.


      Hamidarakiiعزیز مرسی که وقت گذاشتی.دقیقا موافقم


    •   Newah007
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • حمید عزبز.... داستانتون به مراتب از کارهای قبلی بهتر بود که نشونه پیشرفت و مهارت شماست...


      تنها ضعف داستان نقشه ی نیکا واسه رسیدن بود که میتونست برای باور پذیرتر شدنش بعد از تصادف به وحود بیاد.... و نیکا بعد از حادثه به فکر تیغ زدن حمید بیوفته و نقشه اش رو پیاده کنه....


      باور اینکه یه دختر واسه رسیدن به ثروت خودش رو به چنین مخاطره ای بندازه سخته....


      در کل داسنان خوب و گیرایی بود ...


      لایک داری عزیز....


      Lor Boy007


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • (rolling) کابوس جون _وب گرد جون حمید جون بابا دم هر سه تون گرم (rolling) مردم از خنده خخخخ.
      کابوس جون بخدا ازار من حتی،به مورچه هم نمیرسه لعنتی.خخخخخ


      خلاصه دمتون گرم :) (rose)


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • وب گرد جون راستی من اگه بنویسم صحنه های سکسیش رو خشن مینویسم میریزن سرم پس بهتره فقط حرفشو بزنم (cry)


    •   مردكوهستان
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • بعضي ها ميگن واسه گرفتن پول چه نقشه بلند مدتي كشيده دختره البته خب اينجا داستانه و ممكن هست در عالم واقعيت اصلا اينجوري نميشد
      چون بسياري رو ميشناسم كه وقتي زن درخواست مهريه ميكنه اموال بنامشون نيست و غيره مثلا يكي رو مشناسم پسره ميلياردره خونه بنام مادرش يه خونه بنام عموش مغازه بنام باباش ماشينها بنام بابا شركت بنام بنام بابا و حتي تقاضاي اعسار داده و گفته من كارگرم و از ١٤٠٠ سكه فقط ١٠ سكه محكوم شده
      منظورم اينه كه در عالم واقعيت ممكنه حساب درست در نياد ولي خب از اين جور زندگي ها كه دختره عشقش يكي ديگه هست و با يكي ديگه ازدواج ميكنه


      و در اصل چوب خدا يا قانون طبيعت هم درسته و هر كسي به مكافات عملش ميرسه و چوب نيت و اعمالش رو ميخوره شايد سالها طول بكشه و شايدم اصلا نفهمه از كجا خورده


    •   mohamadtenha
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • سلام حمید جان من داستانت را برای اولین بار می خوانم دوستان گفتن قبلا نوشتی خیلی خوب بود از تمام داستانهایی که خواندم به دل نشت و تمام نوشته هایت مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت مرسی مکوفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • Newah007 عزیز و دوست داشتنی.ممنون از نظرت و کامنتت و نقد بجات.ولی داستان واقعی بود.برای من اتفاق رخ نداده ولی در جریان بودم و گفتم چند بار قسمن آشنایی رو دست کاری کردم ولی باز به اصلش برگشتم.مرسی عزیز از وقتی که گذاشتی.


      مردكوهستان عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی و خوشحالم باب میلت بود.و تشکر ویژه بخاطر توضیحاتت.لایک


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • mohamadtenhaعزیز مرسی که خوندی و خدا رو شکر که خوشت اومد و شرمندت نشدم.امیدوارم با داستانهای بعدیم بتونم لطفتون رو جبران کنم


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • like? (rose)
      baZi kardn ba ehsaSate y adm kaRe kaSsSifiieee (cool)


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • پیشرفتتون چشمگیره دوست عزیز .نمیشه گفت خیلی قوی بود .اما جزء داستان های خوب سایته و مطمئنم داستان های بهتری از شما خواهیم خواند.لایک58


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • Sexybreastsعزیز ممنون بابت لایکت و یه تشکر بابت وقتی که گذاشتی.امیدوارم کثیفی این کار رو تونسته باشم نشون بدم.


      زن.اثیری عزیز ممنون که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید.خوشحالم که مورد پسند بود و امیدوارم شرمنده ی این محبت شما نشم.رز قرمز تقدیم شما (rose)


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • دومين تاپيك خيانتي كه امشب خوندم و عالي بود
      حميد عزيز خسته نباشي
      موضوع پردازي عالي بود
      اي كاش يكم جزييات بيشتر ميشد و داستانت طولاني تر
      درسته كه موضوع خيانت بود ولي به نظرم موضوع اصلي فقر بود
      هرچند تصادف يكم غير واقعي جلوه ميكرد اما من كم نديدم از اين دست ازدواج ها
      بازم بخونم ازت


    •   Vashkin
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • پرفکت


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • Shamim.20عزیز ممنون.شما لطف داری به من.واقعا مادر تمام جنایات فقره و نمیشه انکارش کرد.راستش بابت جزئیات من زیاد نمیتونم از جزییات بگم و دوست ندارم داستان بیش از حد طولانی بشه و خسته کننده.بازم مرسی از نقده قشنگت.


      Vashkinعزیز مرسی که وقت گذاشتید.لایک تقدیم وجودت


    •   hirssaa1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست عزیز روی جمله بندی و نگارشتون کمی بیشتر کار کنید. قطعا متن شما سنگین تر و دلنشین تر خواهد شد.مثلا جمله: داشتم حاضر میشدم برم پیش رفیقام که بعده یه مدت .....
      سه فعل در 4 کلمه اول.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • hirssaa1عزیز مرسی که وقت گذاشتید و ممنون بابت تذکرت.ولی واقعا بعضی اوقات لذت میبرم از تیز بینی دوستان.
      لایک


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • حمید جان راه دراز نویسندگی رو داری ۱۰ پله ۱۰ پله بالا میری دمت گرم (rose)
      حالا چرا نیکا اون که دختر گوگولیه،حتماً داستان تو رو خونده قهر کرده میخواد بره دیگه (biggrin) نکن داداشم چوب خدا صدا نداره ها (inlove)


    •   alirezaaarad
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • زیبا بود موفق باشی


    •   doki-kar balad
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لایک 72 تقدیم شد حمید جان


    •   Winston991
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • چوب خدا خوبه ولی تا بوده من ندیدم کسایی که بلایی به سر من اوردن چوب خدا رو بخورن اگرم خوردن من ندیدم


    •   Winston991
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • کاش همون اول اون کاغذ رو نگاه میکردی لااقل دیگه جدا از خرج مراسمات 40 روز غصه خوردن و گریه کردن رو نداشتی


    •   raul14
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • قشنگ بود و غمگین متن روون و عالی و بالخره بعد مدتها رنگی از خدا توی این سبک داستانها دیدیم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • Gayanehعزیز مرسی از تعریفت.ممنون رفیق.
      اسم توی داستان هم ربطی به دوست خوبم نیکا نداره و کلا یه شخصیت خیالیه.خوشبختانه نیکای سایت هم جایی نرفته و همچنان مثله یه دوست کنارمون هست و دیشب داستان قشنگش رو آپ کرده.مرسی که وقت گذاشتی.


      alirezaaaradعزیز مرسی داداشم که وقتت رو گذاشتی و داستان رو خوندی.


      doki-kar balad هه هفتاد و دو چه عدده مقدسی.هفتاد و دوتا گل رز تقدیم دوکی کار بلد خودمون. (rose)


      Winston991عزیز امیدوارم چوب خورده باشن و شما متوجه نشده باشی.مرسی که خوندی.


      raul14عزیز مرسی که خوندی و خوشحالم پسندیدی و خدا همیشه هست


    •   مردكوهستان
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ادامه كامنت قبل


      ضمنا سپاس بخاطر داستان خوبي كه در اين وانفساي زندگي كه كسي ياد چوب خدا نيست و هر لحظه و هرجايي دستش ميرسه به نفع خودش كار ميكنه و كليد وجدانش رو خاموش ميكنه و هزار توجيه ميبافه واسه بيخيال شدن اون ته وجدانش


      ولي اي كاش هر كي خيانت ميكنه در مال و عشق و ... بفهمه ولي افسوس كه ميگن صبر خدا زياده و شايد يك عمر طول بكشه


      در كل لايك


    •   esf20
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خدا به این سرعت چوبش کار میکنه؟ عجب


    •   lezatbebarim
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • هرچندچیزی که ازت انتظار داشتم نبودولی ازاحساسات دروتی ات نشان داشت و مشخص هست با کمی تلاش قلم خوبی خواهی داشت البته الان هم قلم حوبی داریکه نوشته هایت را دوست دارم موفق باشی منتظر آثار بهتری از شما هستم.باارزوی سلامتی شما


    •   mahara
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • به قول غلومی: خدا هس ما خریم نمیبینیمش.


    •   XxAmir
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • بسیار عالی بود


    •   darya54
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • وای چه تلخ و وحشتناک بود.هزار تا استیکر گریه لازمه.
      خیانت خیلی وحشتناکه اما این تقاص هم‌ تقاص خیلی بدی بود.متاسفم که اکثر اوقات آدمای خوش قلب و مهربون گیر آدمای مکار و فریبکار میفتن و از عشق پاکشون سو استفاده میشه.
      قلمتون بسیار زیبا و تاثیر گذاره
      سپاس


    •   Bigbonnn63
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خدا اگه بلد بود بزنه که الان ما انقدر بدبختی نداشتیم


    •   darya54
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • وای چه تلخ و وحشتناک بود.هزار تا استیکر گریه لازمه.
      خیانت خیلی وحشتناکه اما این تقاص هم‌ تقاص خیلی بدی بود.متاسفم که اکثر اوقات آدمای خوش قلب و مهربون گیر آدمای مکار و فریبکار میفتن و از عشق پاکشون سو استفاده میشه.
      قلمتون بسیار زیبا و تاثیر گذاره
      سپاس


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • مردكوهستان عزیز چقدر کامنتت قشنگ و تاثیر گذار بود.ممنون بابت کامنت قشنگت.


      esf20 واقعا بعضی اوقات به همین سرعت کار میکنه.


      lezatbebarim عزیز.دوست خوبم ببخشید که باب میلت نبود ولی سعی میکنم جبران کنم.مرسی که خوندی نازنین.


      mahara آفرین دمت گرم خدایی عجب مثال قشنگی زدی واسه کسایی که میگفتن وجود نداره.
      انیس تو خونه افتاده بود و همه میگفتن سکته کرده فلج شده ولی کسی نمیدونست چی به چیه.ممنون رفیق عالی بودی.


      XxAmirعزیز مرسی دوست خوبم که خوندی و خوشحالم باب میلت بود.


      darya54 عزیز مرسی گلم بابت کامنت قشنگت.شما لطف داری به من.خوشحالم خوشت اومد.


      Bigbonnn63عزیز بنظرم خدا میزنه ولی ما آدم پوست کلفت شدیم و عین خیالمونم نیست.


    •   کامی.۱۳۴۵
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • قشنگ بود حداقل اموزنده بود


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کامی.۱۳۴۵عزیز مرسی که خوندی و خوشحالم مورد پسند بود.لایک و رز قرمز تقدیمت(rose)


    •   Irnjbr456
    • 3 هفته
      • 1

    • واقعا که چوب خدا وجود دارد خدا نکنه که دل کسی بشکنی امان از چوب خدا درد دارد ولی صدا ندارد (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 0

    • Irnjbr456عزیز همینطوره دوست من.امیدوارم هرگز چوب خدا دور و برت آفتابی نشه.خوشحالم که پسندیدی و اینکه هم عقیده هستیم


    •   _Azi_
    • 3 هفته
      • 0

    • عالی بود مرسی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 0

    • _Azi_عزیز مرسی وقت گذاشتی و خوشحالم پسندیدی.tanks


    •   Ice_flower
    • 3 هفته
      • 1

    • بازم مث همیشه عالی بود آقا حمید
      موفق باشی.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 0

    • Ice_flowerعزیز عشق منی تو.
      لطف داری به من.خوشحالم خوشت اومد و پسندیدی.


    •   showtimemori23
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داداش داستانت فوق العاده بود ولی ای کاش قسمتای سکسیش بیشتربود


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • showtimemori23عزیز مرسی داداش گلم که داستان رو خوندی و نظر دادی.خوشحالم پسندیدی.
      راستش بخاطر جلوگیری از طولانی شدن زیاد ادامه ندادم.
      بازم ممنون.


    •   Danialoviç
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی هندی طور بود دوست عزیزم.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • Danialoviçعزیز ممنونم که وقت گذاشتید.امیدوارم اهل فیلم هندی باشی و مورد پسندت بوده باشه.


    •   شبحسرگردان
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک دادم
      عالی بود


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • شبحسرگردان عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسند بود


    •   Hamidbalush
    • 2 هفته
      • 0

    • سکسمغز،ریدم تو این داستان من درآوردیت،روی هندیارو سفید کردی.


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • کلید اسرار در شهوانی...


    •   sadegh120
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • داداش داستانها را بده ازش فیلم هندی بسازن
      چه خدایی؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟ داستان فقط به درد فیلم هندی میخوره و بس


    •   Clay0098
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • حمید عزیز و با اخلاق
      منتظر داستان جدید هستم و شک ندارم شکفت زده میشیم
      چند وقتی نبودید نگران شدم
      خوشحالم باز فعالید
      مخلصم


    •   .rezaei.aidin
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • در ابتدا خیلی متاسفم بابات این اتفاق.
      و اینکه خیلی داستان خوبی بود .
      ایکاش آخرش شیرین میشد حداقل برای تو


    •   maahtiti
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • چوب خدا اگ صدا داشت الان زندگی خیلی ها بهتر از این باتلاقی بود که داریم توش دست و پا میزنیم


    •   فرفريسم
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • موضوع داستان بكر بود ولي مثل اينكه زياد روش وقت نذاشتي جاي بهتر شدن داره موفق باشي


    •   Willydelrey
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • سلام رمان هات سکسی و اروتیک لیلی ودیوانه رو همین الان بخونید تو تلپیام بده
      leyli_va_divane


    •   Samer66
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • به به داش حمیدِ سیگاری!!!
      من تا حالا فقط داستانها و کامنت ها رو میخوندم ولی انقدر با داستانت حال کردم که اکانت ساختم و اومدم بگم دمت گرم.
      من همیشه داستان هات رو دنبال میکنم
      آقا بازم گل کاشتی،دمت گرم داداش مثل همیشه خیلی حال کردم با داستانت.عالی بود داستانت رو مثل فیلم جلو چشمام دیدم.
      بیشتر بنویس برامون منتظرم.لایک ۱۰۹ تقدیم شما


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • حاجعلی-کصخواه عزیز ممنون که وقت گذاشتی رفیق.


      Hamidbalushعزیز این داستان شاید از نظر شما هندی باشه ولی واقعا اتفاق افتاده برای من نه ولی داستان زندگی کسی هست که خودم به چشم دیدمش.


      sadegh120عزیز مرسی خوندی.چشم اگه کارگردانی طلبه بود حتما رفیق چرا که نه؟؟؟


      Clay0098 عزیز ممنون شما به من لطف داشتی و داری آره یکم درگیر بودم.
      داستان بعدیم با نام مُرده ی متحرک بزودی آپ میشه.


      .rezaei.aidinعزیز ممنون بابت کامنتت و همینکه دختره به چوب خدا گرفتار شد خودش بنظرم شیرین بود.


      maahtitiعزیز مرسی که وقت گذاشتی.بنظرم بعضی ها انقدر پوست کلفت شدن دیگه چوب خدا هم روش کم شده.خخخ


      فرفريسم عزیز مرسی از نظرت ببخشید اگه کم و کاستی داشت.


      Willydelrey عزیز من تلگرام ندارم ولی حتما میخونم و تو خصوصی نظرم رو میگم.


      samer66 عزیز مرسی رفیق که داستان رو خوندی و با کامنتت شرمنده ام کردی.خوشحالم که مورد پسند بود و تونستم راضی نگهتون دارم.
      همونطور که گفتم داستان جدیدم با نام مرده ی متحرک بزودی آپ میشه.امیدوارم اون هم باب میلت باشه.


      و در آخر از تمامی دوستان بابت کامنت های قشنگشون و همراهی سبزشون ممنونم و دست تک تکتون رو میفشارم.
      موفق و پیروز باشید.


      hamid30ghari


    •   hesam.ma
    • 4 روز،16 ساعت
      • 0

    • داستان نویسیت خوبه.ولی عجب پسری که نیکا عاشقش بوده بی غیرت بوده.تازه میتونست بعد عقد درخواست بده نصف مهریه رو بگیره به عشقشم خیانت نکنه.درهر صورت سپاس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو