چوب خدا یا چوب حماقت؟!

    سلام خدمت دوستان عزیز؛خیلی ها اسممو تو پی وی پرسیدن،دلیلشو نمیدونم اما اگه براتون مهمه ستاره هستم همون (قعر) خودمون :)


    چندتا نکته رو اول داستان عرض کنم:
    -اول اینکه از خوب یا بد بودن قلمم عذر میخوام :) /دوستان گفتن عامیانه بنویس منم در حد توانم قلمم رو تغییر دادم/البته یکی از بزرگان سایت هم بهم کمک کرده که گفته اسمشو نیارم متاسفانه :(
    -دوما خواستم داستان رو در چند قسمت منتشر کنم که به دلایلی پشیمون شدم.پس طولانی بودن داستان دلیلش اینه که قرار بوده سریالی باشه
    -سوم اینکه این داستان یک خاطره واقعی از یک آقای میانسال است.البته کلی شاخ و برگ بهش دادم مقداری روند داستانو تغییر دادم مخصوصا پایانش رو/در واقع شخصیت آرمان و سهیلا واقعی است.
    -چهارم اینکه داستان رو حتما تا آخر بخونید بعد قضاوت کنید.داستان در تمجید سکس زن شوهردار و ... نیست.
    -و پنجم اینکه داستان تلخه اگه دوست ندارید نخونید/داستان دو شخصیت اصلی داره که از زبان اونها روایت میشه
    -ششم هم بابت طولانی شدن توضیح عذر میخوام.مرسی از وقتی که گذاشتید.
    در آخر هم از اینکه هی عذر خواهی کردم عذر میخوام :)


    سهیلا
    زندگی متاهلی‌ام دچار مشکل شده بود. راستش خسته شده‌بودم و واقعا دیگه نمی‌کشیدم. فقط به خاطر پسرم طلاق نگرفتم. سردترین حس دوران زندگیم رو داشتم. خونه مادرم بودم و کم‌کم دیگه باید به خونه خودمون می‌رفتم تا به شوهرم خدمت کنم. طبق معمول رفتم توی بیتالک و پروفایل و عکس مردهای دیگه رو نگاه می‌کردم. کسانی که به من نزدیک بودن و می‌تونستم باهاشون این عقده‌ی به ارگاسم نرسیدنم رو جبران کنم. خیلی وقت بود چیزی لای پاهام نرفته بود.شاید هم دلم توجه مردونه میخواست. شدیدا احساس نیاز داشتم و دیگه شوهرم برام مرده بود. فقط براش یه خدمتکار بودم. انگار احساسش به من کشته شده بود، فقط پدر بچه‌ام بود، همین و بس.
    خیلی جدی داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که با یکی سکس کنم. یهو یه پیام برام اومد، از عکس پروفایلش خوشم اومد. پیام رو باز کردم و جواب دادم...


    آرمان
    توی بیتالک از یه خانومی خوشم اومد. تقریبا نزدیک هم بودیم. بهش پیام دادم. همون لحظه جواب داد
    -سلام، خوبی؟
    +سلام، مرسی
    -اصل؟
    +سهیلا 32 شما؟
    -آرمان 35 /مجردی؟
    +آره
    -راستش ازت خوشم اومده. پایه‌ای ببینیم همو؟
    +خیلی عجولی‌ها!!!
    -خودتو تو آیینه ببینی، بهم حق میدی
    +شیرین زبون هم که هستی/ کی؟ کجا؟
    -هر وقت تو بگی
    +الان خوبه؟
    -الان؟؟!!!
    +آره خب، مشکلی هست؟
    -نه، ولی خیلی عجولی‌ها... :)
    +پررو هم که هستی
    -نیم ساعت دیگه دم میدون ونک می‌بینمت/تل بده بزنگم
    +اوکی/ فعلا
    ...
    ساعت 8 شب بود. مثل فیلم‌ها شده بود، بارون میومد. زدم بیرون، رسیدم سرقرار. اونم با ماشین اومده بود. لباس‌ شیکی پوشیده بود، رنگ زردِ جیغِ مانتوش دیوونه‌ام کرد. بارون تند‌تر شد، رفتم سمتش، همین که نزدیکش شدم، برق از سه فازم پرید. یه پسر دو سه ساله عقب ماشین خوابیده بود. با اینکه ظاهرش واقعا برام جذاب بود اما ترسیدم. تا حالا با زن شوهردار نبودم. اومدم که برگردم و سوار ماشینم بشم، انگار فهمیده بود که ترسیدم، گفت: لااقل به حرفام گوش کن و بعد برو، قول میدم برات دردسر درست نشه. رفتم نزدیکش، با یه لحنی که انگار عجله دارم، گفتم: بگو می‌شنوم. گفت بشین توی ماشین.
    برام از سرد بودن زندگیش گفت، اینکه مچ شوهرشو توی رختخواب خودشون گرفته. می‌گفت از شوهرش بدش میاد و به خاطر پسرش مونده و ...
    یکم دلم براش سوخت. واقعا با اینکه ظاهرش عالی بود اما چون متاهل بود، می‌ترسیدم. بهم گفت دارم از خونه بابام برمی‌گردم، باید زود برم خونه خودمون. از هم خداحافظی کردیم، رفتم که سوار ماشین بشم که یهو صدام کرد: آرمان! برگشتم کنار پنجره ماشینش، بهم گفت گوشتو بیار نزدیک می‌خوام یه چیزی بهت بگم. گوشم رو بردم نزدیک، آروم بوسم کرد، چند ثانیه همونجوری خُشکم زد. حس عجیبی داشتم، شاید برای جفتمون بی هواترین بوسی بود که تا حالا تجربه کرده بودیم، اعتراف می‌کنم که خیلی چسبید. همونجا دلم رو برد. اگر هر روز تا ساعت‌ها تلفنی به هم حرف نمی‌زدیم، روزمون شب نمی‌شد. چند باری هم همدیگه رو دیدیم، اما در جاهای شلوغ. بالاخره قرار گذاشتیم که با هم بریم یه جای خلوت. می‌خواستم ببرمش شرکت خودم(یه شرکت فنی مهندسی کوچیک، با یه منشی، تو یه جای نقلی) به منشیم گفتم شرکت تعطیله و رفتم دنبال سهیلا...


    سهیلا
    بهم پیام داد: آماده شو دارم میام. شوهرم رفت سرکار، بچه‌ام رو گذاشتم مهد و برگشتم خونه. یه آرایش ملایم کردم و یکم عطر و کرم سفید کننده بدن استفاده کردم و آماده شدم. رسیدیم دم در شرکتش، رفتیم تو و درو پشت سرم بست. برگشتم سمتش، بین من و در گیر کرده بود، آروم رفتم رو پنجه‌ی پا و لب‌هام رو چسبوندم به لبش و دستم رو کشیدم رو کیرش، زبونم رو کامل هل دادم تو دهنش. وقتی که از لب بازی سیر شدیم شروع کرد به لیسیدن گردنم، زبونشو می‌کشید رو گردنم، حس خوبی داشت، لاله گوشم رو گاز گرفت و آهسته هلم داد عقب. بهم گفت خم شو رو میز منشی، روسری و مانتوم رو درآوردم و خم شدم رو میز، یه تیشرت آبی و شلوار لی روشن تنم بود. شلوارم رو تا زیر زانو کشید پایین شورتم یکم خیس شده بود، کسم رو از رو شورت مالید، دلم کیر می‌خواست اما نمی‌تونستم بهش مستقیم بگم، خودم شورتم رو درآوردم و کمرم رو دادم تو که کونم قمبل بشه. با همون صدای مردونه‌اش گفت: جووون و کوبید رو کونم. دردم اومد و هیچ لذتی نداشت، حتی ناراحت شدم که یهو همه چی یادم رفت وقتی رو زانو نشست و زبونشو کشید رو کسم.
    دلم بیشتر از قبل کیر خواست. برگشتم به طرف آرمان، وسایل رو با کونم هل دادم عقب و رو لبه‌ی میز نشستم، طوری که پاشنه‌ی کفش یه پام رو زمین بود و اون یکی روی شونه و کمر آرمان. زبونش رو تو کسم حس می‌کردم، طوری زبونش رو تو کسم می‌چرخوند که از شدت لذت و قلقک سرش رو به سمت خودم هل می‌دادم و موهاش رو می‌کشیدم. همزمان یه دستش رونم رو ماساژ می‌داد و با اون یکی دستش مچ پام رو محکم نگه داشته بود، به آه و ناله افتاده بودم، صورتش رو آورد بالا، یکم دور دهانش خیس شده بود، با لحن شوخيِ مخصوصِ خودش گفت: بیار لباتو ببینم عسل. منم زدم تو سرش گفتم گمشووو و رفت صورتش رو شست و اومد و گفت وایسا الان میام. رفت بیرون و از توی ماشین پتو مسافرتی آورد. وسایل رو میز رو جمع کرد و پتو رو پهن کرد. منم شورتم رو پوشیدم، شلوارم رو در آوردم و انداختم رو صندلی. از یخچال دوتا بستنی یخی آورد یکیشو باز کرد گرفت جلو صورتم و گفت بخور، منم نصفش رو کردم تو دهنم یهو مثل دیوونه ها نصف پایین بستنی رو گاز زد که بستنی افتاد رو سینه و سوتینم و کف دفتر. بهش گفتم خیلی بی‌شعوری، زل زد به لب‌هام و بلند گفت جووون، خنده‌ام گرفت. اومد جلوتر و بستنيِ رو سینه‌ام رو لیس زد، یه دستش رو کرد لای موهام با پا بستنی کف دفتر رو هل داد اونور. لب‌هام رو محکم می‌خورد و گاز می‌گرفت. زبونش رو کشید رو لب‌هام و گذاشت رو سینه‌ام خواست سوتینم رو باز کنه دیدم نمی‌تونه و خودم بازش کردم، بهش گفتم سوتینم رو خودت بردار. اون یکی بستنی رو باز کرد، از شدت سرما روش برفک زده بود، یه قدم رفت عقب و همونجوری گذاشت رو کسم.طفلکی فکر می‌کرد حتما سکسیه، منم برق از سه فازم پرید و ناخودآگاه کوبیدم تو گوشش، آرمان شوکه شد و مثل درخت خشکش زد. یاد شب اول افتادم که همینجوری تعجب کرد از اینکه بوسیدمش. بلند بلند خندیدم ولی حس کردم عصبی شد. پا شدم وایسادم...


    آرمان
    اینقدر محکم کوبید تو صورتم که گوشم شروع کرد به زنگ زدن. توقع همچین عکس‌العملی رو نداشتم. وقتی خندید به معنای واقعی کلمه کفری شدم. فکر کنم فهمید که عصبی‌ام، نگاهش مضطرب شد، از روی میز بلند شد و ایستاد که سوتینش افتاد، همین که چشمم به بدن سکسیش و سینه‌های گوشتیش افتاد آتیش خشمم خاموش شد و آتیش شهوتم روشن شد. همه چی انگار آهسته شده بود و کند حرکت می‌کرد. نمی‌تونستم از تکون خوردن ممه‌هاش چشم بردارم. دست‌هام رو زیر کونش گره زدم و خوابوندمش رو میز و شورتش رو در آوردم. لختش خیلی سکسی‌تر از موقعی بود که لباس تنش بود. شلوارم رو درآوردم و کیرم رو از روی شورت روی کسش مالیدم. صدای آهش رو که شنیدم، فهمیدم خوشش اومده. خودم رو انداختم روش و نوک ممه‌هاش رو با دست‌هام مالیدم و کیرم رو رو کسش جلو و عقب کردم. بازوم رو محکم فشار داد و گفت: آرمان بکن...


    سهیلا
    تو تب شهوت داشتم می‌سوختم. بدن مردونه‌ی جذابی داشت. با کارهاش دیوونه‌ام کرد. نمی‌دونم از چشم‌هام فهمیده بود یا نه اما دیگه نتونستم چیزی نگم، بازوش رو با تمام وجود فشار دادم و گفتم آرمان بکن. تو چشم‌هاش برق شیطنت موج می‌زد، بهم گفت نوبت توئه سهیلا. کمی عقب رفت و پیراهنش رو درآورد و مثل آفتابه دست به پهلو وایساد. بدنش رو که دیدم دلم برای مردونگیش ضعف رفت، بدنش نصفه نیمه ورزشکاری بود با یکم مو روی سینه‌اش. رفتم جلوش زانو زدم شورتش رو کشیدم پایین و کیرش رو تا ته کردم تو دهنم. کیرش یکم کج بود اما زشت نبود. ساک‌زدن رو دوست دارم چون شریک جنسی‌ام رو تحریک می‌کنه و من هم خوشم میاد که ببینم یه مرد تحریک میشه. زبونم رو کشیدم رو سر کیرش و آروم از بالا تا پایین شروع کردم به لیس‌زدن. سرم رو گرفت تو دستش و شروع کرد تلمبه زدن. وقتی کیرش رو درآورد یکم عـُق زدم و حالم بهم خورد. با دست کیرش رو مالوندم. دیگه زانوهام درد گرفته بود. بهم یه کاندوم داد که کشیدم رو کیرش و بعدش گفت برو بخواب رو میز. خواستم کفش‌هام رو دربیارم که گفت بپوششون. طاق باز خوابیدم رو میز و پاهام رو از هم باز کردم و گذاشتم روی شونه‌هاش. کسم خیس شده بود، آروم کیرش رو هل داد تو کسم، یه جیغ کوچیک کشیدم و دلم می‌خواست از درد و لذت گریه کنم، خیلی وقت بود که سکس نداشتم. دو سه تا تلمبه زد و کیرش رو درآورد و جفت پاهام رو گذاشت رو شونه‌ی چپش، پاهام که به هم چسبید کسم تنگ‌تر شد و گوشتی‌تر. بین دوتا رونم حسش می‌کردم. ایندفعه محکم کیرش رو تا ته کرد تو کسم و شروع کرد تند تند تلمبه زدن. نتونستم جلوی جیغ زدنم رو بگیرم، دیگه نمی‌فهمیدم کجام، فقط لذت بود و لذت. میزی که روش داشتم گاییده می‌شدم با هر تلمبه‌ی آرمان جلو و عقب می‌شد و صدای جیر جیرش به آه و ناله‌ی من اضافه می‌شد. دستاشو گذاشت رو سینه‌هام و شروع کرد به مالیدنشون. گرمای دستای مردونه‌اش رو که حس کردم حشری‌تر شدم. سرعت تلمبه زدنش بیشتر شده بود، از تکون خوردن زیاد، دست‌هام رو قفل کردم به لبه‌های میز، محکم داشت تلمبه می‌زد، حس عجیبی داشتم، چشم‌هام از لذت سیاهی رفت. چشم‌هام رو نمی‌تونستم باز نگه دارم، حس کردم دارم خفه میشم. داشت گلوم رو همزمان فشار می‌داد و محکم با کیرش کسم رو جر می‌داد.ایندفعه از درد خوشم می‌اومد و لذتم بیشتر شده بود، به اوج رسیدم، چیزی که هیچوقت به این قدرت تجربه نکرده بودم و حس جدیدی بود. زودتر از آرمان به ارگاسم رسیدم، حدودا یک دقیقه بعد از من با یه آه طولانی و مردونه خودش رو خالی کرد. همه جا دم کرده بود، آرمان رفت پنجره رو یکم باز کرد تا هوا عوض بشه. جفتمون همونطوری کف دفتر خوابیدیم. سرم رو گذاشتم رو بازوش و اونم شروع کرد به نوازش کردن موهام. رفتیم تو سکوت، نمی‌دونم شاید سکوت همراه با عذاب وجدان بود یا ترس اما میدونم حس خوبی نبود. اما یه حس بدتر هم داشتم، حس می‌کردم تازه تو سی و سه سالگی عاشق شدم.


    آرمان
    چند ماه از اولین سکسمون گذشت و با همه‌ی ترسی که داشتم، حتی چند بار رفته بودم خونه شون. دیگه تقریبا حس اعصاب خرد کنِ عذاب وجدان هم نداشتم. تو خلوتم خیلی فانتزی تریسام(سکس سه نفره) داشتم. حتی اکثر پورن‌هایی که می‌دیدم از همین ژانر بود. مدتی بود که به خاطر علاقه و وابستگی بیش از حدش به من و البته مشغله زیاد، ارتباطم رو باهاش کم کردم. سهیلا همش پیام می‌داد و زنگ می‌زد اما من دو سه تا در میون جوابش رو میدادم. دلم نمی‌خواست دردسر بشه برامون. یه شب که داشتم از سرکار می‌رفتم خونه یه دختری کنار خیابون وایساده بود که داشت قیمت می‌داد، کنارش ترمز کردم، می‌خواست سوار بشه که راستش دلم نیومد به سهیلا خیانت کنم. رفتم خونه و بهش پیام دادم، داشتیم چت می‌کردیم و من زدم تو فاز سکس چت و بردمش تو فاز تریسام که ببینم مزه دهنش چیه. گفت من دلم نمی‌خواد تو رو با کسی سهیم بشم. گفتم این که واقعی نیست. گفت مجازیش هم حسودیم می‌شه. همونجا بحثمون شد و قهر کردیم. من خیلی حشری بودم و نتونستم بخوابم، چون اونشب مهمون داشتیم و پسر داییم تو اتاق من خوابیده بود مجبور شدم برم دستشویی که یهو وسط کار گوشی از دستم افتاد تو چاه توالت. به یه سری دلایل دو سه روزی وقفه افتاد تا برم خط رو بسوزونم و گوشی جدید بگیرم. سهیلا هم فکر کرده بود که منو داره از دست میده. با گریه و ناله زنگ زد که دوستت دارم و باهام اینجوری نکن آرمان بدون تو می‌میرم و ... یه قرار خیلی مهم با مهمون‌های مهم داشتم که به سهیلا گفتم قطع کن بهت زنگ می‌زنم. یک ساعت بعد بهش زنگ زدم قبل از اینکه چیزی بگم با صدای لوس گفت:
    +آرمان؟
    -جانم؟
    +خیلی بدی؟
    -خودت بدی
    +یه خبر خوب برات دارم
    -چه خبری عزیزم؟
    +آماده ای به آرزوت برسی؟
    -چه آرزویی؟
    +همون که اونسری رو تخت شوهرم بهم گفتی
    -راستش منصرف شدم
    +عه چرا؟
    -احساس کردم ناراحت شدی
    +شدم ولی تو بیشتر ناراحت شدی. می‌دونی چندماهه بهم کم محلی می‌کنی؟ این چند روز چرا جواب نمی‌دادی؟
    -(کل ماجرای تلفن رو بهش توضیح دادم)
    +پس به خاطر سکس نبود که جواب نمی‌دادی؟
    -نه دیگه، الان گفتما
    +پس بیخیالش شدی؟
    -آره عزیزم. وقتی دوست نداری منم بهت فشار نمیارم.آخه دوست داشتم کنار تو این حسو تجربه کنم
    ...
    چند لحظه سکوت کرد و گفت قبوله، اوکی‌اش می‌کنم. منم گذاشتم به حساب اینکه خواسته دلم رو بدست بیاره و یه چیزی گفته. رابطه‌مون همینجوری کمرنگ ادامه داشت تا اینکه یه روز بهم زنگ زد:
    -سلام گلم.خوبی؟
    +سلام عزیزم.یه خبر خوب دارم
    -حامله شدی ازم؟
    +خخخخخخ نه دیوونه/ واسه اون چیزی که گفته بودی حاضری؟
    -چی؟
    +همون که سه تاییه
    -سهیلا حوصله شوخی ندارم الان بعدا بهت میزنگم/باشه گلم؟
    +قطع نکن آرمان/جدی گفتم /طرفو با بدبختی راضی کردم. کلی ازت تعریف کردما
    -کی هست؟ میشناسیش؟ سهیلا تو متاهلی، دردسر نشه برات؟
    +نه دیوونه چرا جناییش میکنی/دختر خالمه اونم با شوهرش مشکل داره.شوهرش صیغه‌ای داره...
    فکر میکردم دارم رویا می‌بینم. رفتم دستشویی، اینقدر آب پاشیدم به صورتم کل لباسم خیس شد. منشیه که منو دید فکر کرد دیوونه شدم. زنگ زدم به افشین دوستم خونه‌اش رو هماهنگ کردم و به سهیلا گفتم اوکیه.


    سهیلا
    با شیرین(دخترخالم) قرار گذاشتم و رفتیم سینما و خرید. براش از آرمان و سکسمون بگی نگی تعریف کردم، البته بدون جزئیات. فقط یه چیزایی گفتم که از آرمان خوشش بیاد اما هرچی سعی کردم فانتزیه آرمان رو بهش بگم، نتونستم که نتونستم ولی شب به شیرین پیام دادم و ماجرا رو بهش گفتم، اونم با اکراه قبول کرد و گفت چون تو داری پیشنهاد میدی و منم خیلی وقته سکس نداشتم اوکی. منم از شیرین یه عکس خوب گرفتم و فرستادم برای آرمان. آرمان هم گفت خوبه ولی به خوشگلی عسل من که نمیرسه. منم کلی استرس داشتم و هی به شیرین می‌گفتم حواست باشه سوتی ندیا. شیرین رو می‌شناختم و می‌دونستم که دهن لق نیست. خیالم ازش راحت بود اما دلشوره‌ی بدی داشتم، به هر حال بار اولم بود و می‌دونستم که اون‌ها هم حالشون مثل منه. با ماشین رفتم دنبال شیرین و راه افتادیم به سمت خونه دوست آرمان. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و رفتیم دم در. زنگ زدیم و از پله‌ها آروم رفتیم بالا تا به آپارتمان رسیدیم. برام خیلی عجیب بود ولی برعکس من، شیرین انگار اصلا استرس نداشت. قبل از اینکه زنگ بزنیم آرمان درو باز کرد. اول به شیرین دست داد بعد به من. اینکارش واقعا ناراحتم کرد. با صدای لرزون خوش آمد گفت و رفتیم تو...


    آرمان
    بالاخره روز بزرگ فانتزی من رسید و از استرس داشتم می‌مردم. دستام عرق کرده بود، قبل از اینکه در بزنن در رو باز کردم، شیرین رو که دیدم استرسم چند برابر شد. سریع دستم رو با شلوارم خشک کردم و بی‌اختیار اول به شیرین دست دادم و بعد به سهیلا. البته برای اینکه از دلش دربیارم سهیلا رو بوسیدم. رفتیم تو و یکم پذیرایی کردم و رفتیم تو اتاق خواب و پرده‌هارو کشیدم، نور پردازی خوبی داشت. نور بنفش کل اتاق خواب رو پر کرده بود. فضا به اندازه کافی سکسی و آرامش بخش بود اما باز هم دستپاچه بودم. البته با دوز کمتر این حس رو تو سهیلا هم می‌دیدم اما شیرین انگار ذره‌ای استرس نداشت. شروع کردیم به لخت شدن و چند ثانیه بعد من و دو تا زن شوهردار که قرار بود بهم کس بدن، تنها بودیم.
    از همین فکر کیرم راست شد. شیرین روی سینه‌اش یه تتو داشت که عربی نوشته بود که نتونستم بخونمش. هیکلش بد نبود اما سهیلا واقعا ازش سر بود. خواستم برم پیش سهیلا که شیرین اومد جلوم زانو زد و کیرم رو تا ته کرد تو دهنش. خیلی خوب ساک می‌زد. گرمای دهنش منو حشری‌تر می‌کرد. سهیلا هم اومد کنارم، شروع کردم به خوردن لب‌هاش. با یه دستم موهای شیرین رو گرفته بودم و با دست دیگم کون سهیلا رو. دو سه دقیقه گذشت که یهو گوشی شیرین زنگ خورد. صداش از توی هال میومد. بهشون به شوخی گفتم لز نمی‌کنید واسه عمو؟! جفتشون خیلی محکم گفتن نه و منم اصرار نکردم. شیرین نشست رو تخت و سینه‌هاشو چسبوند به هم و یه تف انداخت بینشون و با اشاره بهم فهموند که بذارم لای سینه‌هاش. داشتم لای سینه‌هاش تلمبه می‌زدم که دوباره صدای زنگ موبایلش دراومد. سهیلا بهش گفت جواب نمیدی؟ گفت نه مهم نیست. الان دلم می‌خواد کس بدم به آقاتون. اینو که گفت حشری‌تر شدم و جفتشون رو کنار هم داگ‌استایل خوابوندم رو تخت. کیرم رو آروم کردم تو کس سهیلا و محکم می‌کردم تو کس شیرین. صدای آه و ناله‌ی جفتشون بلند شد. کون جفتشون رو سرخ کردم از بس که اسپنک زده بودم. صدای زنگ گوشیش قطع شده بود. شیرین رو برگردوندم و خوابیدم روش. داشتم کسش رو جرر می‌دادم که یهو صدای در خونه اومد. ایندفعه شیرین بیشتر از همه‌مون استرس گرفته بود. گفتم چیزی نیست حتما رفیق‌های افشین اومدن، ببینن نیست، میرن. کیرم رو از کس شیرین درآوردم و سهیلا رو بلند کردم و چسبوندمش به دیوار و کیرم رو آروم هل دادم تو کسش. شیرین از پشت بغلم کرد و ممه هاشو چسبوند بهم. یه گوله آتیش بودم. یه جوری داشتم سهیلا رو میکردم که کم مونده بود گریه بکنه. غیر از صدای ناله‌ی سهیلا و نفس نفس زدن شیرین دم گوشم همه جا ساکت بود. به اوج لذت رسیده بودم و داشتم ارضا می‌شدم که یهو صدای زنگ گوشی شیرین فازم رو پروند و بلافاصله بعدش صدای کوبیده شدن محکم در اومد. انگار یکی داشت لگد می‌زد. شیرین شروع کرد به گریه کردن و مدام می‌گفت گه خوردم. نمی‌فهمیدم چی شده. انگار تو گوشم نارنجک صوتی منفجر شده بود.همه چی گنگ بود...


    سهیلا
    حس کردم آرمان داره ارضا میشه. صداش که این رو می‌گفت. یهو صدای زنگ گوشی شیرین برای جندمین بار اومد و بلافاصله صدای در. مثل این بود که با پا بکوبی تو در. خیلی ترسیده بودم. همونجوری که به دیوار چسبیده بودم، صدای گریه شیرین هم آزارم می‌داد. از فحش‌هایی که به خودش می‌داد و از گریه کردنش حدس زدم شوهرش باشه. نمی‌دونستم چقدر حدسم درسته، فقط می‌دونستم مثل سگ ترسیده بودم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که یهو در شکسته شد و هیچ کدوممون از اتاق خواب جُم نخوردیم. درست حدس زده بودم شوهر شیرین بود. کل بدنش قفل شد همینجور داشت نگاهمون میکرد سه تا آدم لخت و یه نور بنفش و بقیه داستان هم که مشخصه، سکس.
    نفهمیدم از اینکه منو دیده قفل شده یا از سکس سه‌نفره مون. هرچی که بود قفلش خیلی محکم شکست و با مشت و لگد افتاد به جون آرمان. آرمان هم زانوهاش رو جمع کرد و نشست و دست‌هاش رو شبیه بوکسورها گرفت جلوی صورتش و فقط کتک می‌خورد. همونجوری لخت رفتم جداش کنم منو هل داد رو زمین داشت گریه می‌کرد و داد می‌زد: همتون حرومزاده‌اید. سر و صورت آرمان خونی شده بود. هنوز گیج بودم، آرمان هم همینطور. از آرمان که جدا شد رفت سراغ شیرین یه جوری داشت کتکش می‌زد که جرئت نکردم جلو برم. بدنم یخ کرده بود برخلاف چنددقیقه پیش که از شهوت داغ شده بودم، چشم‌هام سیاهی می‌رفت. نمی‌دونستم چکار کنم. ناخودآگاه شروع کردم بلند بلند گریه کردن. صداها رو یکی درمیون می‌شنیدم. گوشم سوت می‌کشید اما یه سری حرفا که شوهر شیرین گفت رو خوب یادم مونده:
    -+هرزه، مگه من چی کم گذاشتم برات؟ مگه نگفتی دیگه بهم خیانت نمی‌کنی؟ این بود جواب بخشش من؟ جواب بده حرومزاده.
    حالا دلیل آرامش شیرین رو متوجه شده بودم. چه دلیل تنفر انگیزی. جملاتش تموم نشده بود که صدای کوبیده شدن سر شیرین به لبه آهنیه تخت خاتمه‌ی همه‌ی صداها شد. خون کل فرش رو پوشوند. به خودم اومدم و خواستم تلفنم رو بردارم زنگ بزنم به اورژانس که دیدم همسایه‌ها یکی یکی دارن میان تو. لخت بودم ولی دیگه برام اهمیتی نداشت. من دیگه مرده بودم و خودم رو دلیل این اتفاقات می‌دونستم. تو یک لحظه هم از خودم متنفر شدم هم از آرمان.


    سهیلا
    یکسال بعد
    شوهرم مجبورم کرد بدون مهریه، خونه و زندگیم رو ترک کنم. حتی بچه‌ام رو ازم گرفت. برگشتم خونه‌ی بابام.
    آرمان به خاطر ضربه‌هایی که خورده بود، چشم راستش کور شد و برای حفظ آبرو نتونست شکایت بکنه.
    شیرین هم یک سال توی کما بود و چند روز قبل به هوش اومد. دکتر می‌گفت که حالش بهتر می‌شه اما حافظه کوتاه مدتش آسیب دیده. شوهر شیرین هم کلی قرص اعصاب می‌خوره ولی با این حال تا چند ماه دیگه مجددا ازدواج می‌کنه.


    نقد کنید ممنون میشم.نظر مثبت و لایک هم دوست :) اما نقد برام مهم تره.مرسی


    نوشته:‌ قعر/ستاره

  • 24

  • 17




  • نظرات:
    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 10

    • کاملا موافقم.


    •   boyboy36
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • ماشین ماله کی بود؟
      تو کی هستی اون کیه؟
      بچه کیه:؟ (dash)


    •   Arthurmorgan.RED
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود،نقطه بارون کرده بودی داستان رو.به اعضای هر سه کلمه یه نقطه گذاشتی.اما در کل خوب بود.


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • لایک اول از من. (rose)


    •   ronin555
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • تاعذرخواهی خوندم؛عذرخواهی میکنم باداستان طولانی میانه خوبی ندارم؛بابت نخوندم بازم عذرخواهی میکنم؛از اون استاد پشت صحنه هم که به عذرخواهی شما کمک کرد وپوشش عذرخواهانه داد هم عذرخواهی میکنم....کلأ خیلی عذر میخوام..!!!


    •   Tomas39
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اگه قرار بود شاخ و برگ بی مورد داستان تورو بخونم خب میرفتم ارغنون و چشمهایش رو میخوندم.
      حوصله یوخ خان باجی


    •   Ginglz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چوب تو استینت


    •   amiiir_h
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • داستان قشنگی بود..مرسی بابت نوشتنش..خسته نباشی ستاره خانوم..لایک3


    •   Sara.mehdi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • چطوری جنده کوچولوی عمو،همتون جنده اید،زن اگه خدا بهش اطمینان داشت پلمپ خلقش نمیکرد


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دردناک بود.طرف اول می گه با زن شوهر دار نمی پرم،بعد آخرش جفت جفت می گاید.شوهر شیرین از کجا فهمیده بود؟خوب بود ولی من خوشم نیومد.


    •   ophelia
    • 1 ماه،3 هفته
      • 8

    • شاید برای شما هم اتفاق بیفتد : لنگ هاتو در وقت مناسب بازکن...
      نگارشت خوب بود ها ولی ای کاش به قول خودت تو چند بخش مینوشتی ، اولش خوب شروع کردی ، آخرش پا گذاشتی رو پدال گاز و چپ کردی ولی با این وجود از سبک اروتیک نویسیت خوشم اومد لایک


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • تگتو دیدم نمیخووووونم (angry)


      نه_به_زن_شوهردار


      نه_به_خیانت


    •   sepideh58
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • لایک ۵


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • نخوندم حوصله داری هاااا


    •   XxAmir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • باز جای شکرش باقیست اون خانم بعدازکما بهوش آمد و فوت نکرد وگرنه معاونت درقتل بهتون انتساب پیدا میکرد، اما همیشه «علاج واقعه قبل از وقوع واقعه» باید صورت بگیره ، ایکاش وقتی مشکل باهمسرتون داشتید اول سعی بر رفع مشکل می‌کردید ودرنهایت اگررفع نمیشد متارکه می‌کردید ودیگر«یک لحظه غفلت یک عمرپشیمانی» بوجودنمیامد، متاثر ومتاسف شدم سرگذشت تألم باری بود، باشدپند وعبرتی بردیگران،


    •   kokarostam
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • خوب


      نسبتا خوب و روان بود. البته جزئیات را بیش از حد نوشتی که باعث شده طولانی بشه که در اینجا خواننده را عذاب میده. موضوع برای من جالب بود و بهترین قسمتش هم اونجا بود که مدام تلفن شیرین خانم جنده زاده به صدا در میومد. همیشه دوست دارم خواهر و مادر افراد خیانت کار یکی بشه، چه در زندگی زناشویی و چه غیره.


      ها کـُ‌کا


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانتون طولانی نبود .از زبان دونفر تعریف شده بود.
      غیر قابل باور بود .و کلا دروغ محض بود داستان.
      دلایل زیادی هست برای اثبات دروغ بودن داستانتون و خیلی هم واضح و روشنه.
      وقتی توی یه مجتمع چنین رسوایی بوجود میاد همیشه ینفر فضول هست که به پلیس خبر بده اونم بااین زدو خورد شدید وجالب اینجاست که طرف یکسال تو کما بوده اونیکی هم کور شده ولی اسمی از پلیس نیومده.
      شوهر شیرین چرا اینقدر دیر وارد عمل شده.خب اگر تعقیبشون کرده میتونست همون ابتدا به ساکن وارد منزل بشه و همسرش و ببره .بیش از حد جنایی کردید داستانو و بد تمومش کردید.
      توی مجازی کسی بااین سرعت پا نمیده ب کسی دیگه


    •   Q_kepa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • افتضاح


    •   نون زیر کباب
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • من
      عه عه
      اون
      عه عه
      من
      حالم بهم خورد
      اون
      حالم بهم خورد
      ما
      ،????


    •   Hot.boy.hashari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود،خسته نباشی،بیان داستانت خیلی دقیق و شیوا بود،من ک باهاش زدم،مخصوصا اونجا که تف زد بازی سینش
      کاش یکی هم واس من پیدا بشه


    •   excavator
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • مقدمه رو خوندم خسته شدم اومدم نظر بدم برم بخونم.بزررررگ سایت بهتون نگفت که مقدمه از خود داستان طولانی تر نشه؟
      اونقدر گفتی طولانی خیلی با سرعت اومدم پایین یهو دیدم ته صفحه ام.حالا میرم میام نظر میدم


    •   excavator
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ریسک داره زن شوهر دار


    •   arash.abi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • یاد وقتی افتادم که با، بابام تلویزیون نگاه میکردیم
      من میزدم رو فوتبال، اون میزد اخبار
      مرتب شبکه رو عوض میکردیم..
      ستاره عزیز، نسبت به داستان قبلی به شدت سراسیمه نوشتی.. ریتم داستان رو خراب کردی..
      یکسال بعدشم که دگ مثل فیلمای صداسیما بستی.. ابدوغ خیاری..


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • خسته نباشید.
      لایک.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 9

    • یادمه یبار داستان یکی دیگه که نکوهش اینطور رابطه ها بود رو نخونده دیسلایک دادم. بعدا حس اسکلی بهم دست داد. یبارم داستان دیگه ای رونخونده لایک دادم، یه عزیزی اومد تیکه بارم کرد و باعث شد حس اسکلی بهم دست بده! (biggrin) برا همین دیگه نخونده، نظر و لایک نمیدم. :)


      قبلش بگم که تم داستان (زن شوهر دار و خیانت) ذاتا باعث جبهه گرفتن خواننده میشه. برا همین ادعا ندارم که نظرم بی طرفانه اس!


      در مورد این داستان ... چی میشه گفت. مشکل نگارشی و املایی درش ندیدم. معلومه که نویسنده به خواننده و نظراتش اهمیت میده! همین که نسبت به داستان قبلی نثر روون تری داره، یعنی قدم مثبت. ولی این داستان دو تا ایراد کلی داره و یه ایراد اساسی وحشتناک! ...


      دوتا ایراد کلی، یکی اینه که داستان زیادی و الکی کش اومده! متن اصلی داستان رو میشه توی یکی دو خط توضیح داد. ولی با تعدد و تفصیل صحنه های سکسی، داستان بیخود طولانی شده! قبول دارم که اینجا شهوانیه و گذاشتنش برا همین چیزا؛ و ملت آلت به دست هم عشقشون اینطور نوشته هاست. ولی بعضی ها هم مث من، مراجعه شون برای پیدا کردن یه داسان همراهی بر انگیزه که بتونن چند دقیقه ای خودشون رو توی جای دیگه ای تصور کنن. توصیف لحظه به لحظه صحنه سکسی جذابیتی نداره. چون اگه بخوایم، تصویریش رو، خروار خروار، راحت میتونیم گیر بیاریم (پورن منظورمه)!


      ایراد دوم، پایان بندی داستانه و هدفی که ازش داشتین. هدفتون خوب بوده، نکوهش خیانت. ولی روش و مسیری که براش ترسیم کردین، نه. این پایان بندی زیادی بخصوص ـه. چیزی نیست که بشه برای همه تعمیمش داد. چون اولا، مچ گرفتن برا همه پیش نمیاد. دوما اینطور خشونتی از هر کسی بر نمیاد. الان یکی که اینطور خیالاتی داشته باشه، نیت خیانت داشته باشه، داستان شما رو بخونه، برخلاف هدف شما که احتمالا درس گرفتن طرف بوده، پیش خودش میگه "قرار نیست اینطور اتفاقی برا من بیفته." حق هم داره. چون احتمال رخ دادن اینطور سناریو ای، ضعیفه. رخ میده، شایدم داده باشه، ولی همگانی نیست و نخواهد بود. (اگه منظورم رو نگرفته باشین، حق دارین! ارجاعتون میدم به کامنتم زیر داستان یکی مونده به آخری جناب حمید30گاری عزیز. البته اگه حذف نشده باشه :( )


      ولی اون ایراد اساسی، همین نحوه روایت دو نفره اس. روایت دو نفره برا جایی کاربرد داره که نویسنده قصد قضاوت نداشته باشه؛ و بخواد قضاوت یه درونمایه ای که جای مانور داره رو بسپاره به خواننده (مثل داستان احساس غریب که همین ماه اومد). این داستان نیازی به نوع روایت نداشت. چون نه درونمایش آنچنان بکر و وسیعه، و هم قضاوت کلی داستان رو خود نویسنده بصورت تلویحی انجام میده. در نتیجه روایت دو نفره داستان، بجز کج و راست کردن نخ روایت داستان و دارز کردن و گره الکی دادنش، کاربرد دیگه ای نداره.


      دیس نمیدم، چون مشخصه نویسنده زحمت کشیده برا داستانش. و نیت بدی هم نداشته از نوشتن اینطور داستانی. ولی در نظر من، ایراداتش هم به اندازه کافی هستن ککه جلوی لایک دادن بهش رو بگیرن!


      پ.ن. عجب کامنت درازی شد! دست خود داستان رو از پشت میبنده. هرکی واقعا خوند و به اینجاش رسید (rose) تقدیمش.


    •   SSAa699
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خسته نباشی ،ستاره خانم


      لایک 9 (rose)


    •   saeedno15
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان با تگ خیانت و زن شوهردار هرچند اصلا باب میلم نیست،ولی نگارش خوبت(میتونست بهتر از این باشه با یکم دقت زیاد) و روند داستانت باعث شد لایک بدم.


    •   omidario
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • صدبار گفتم هزاربار دیگه هم می گم بابا زن شوهردار نکنید زن شوهردار نکنید، این همه کس ریخته زن شوهردار نکنید.
      خانم محترم متأهل یا مشکلتو با شوهرت حل کن یا جدا شو بهش خیانت نکن، اگر خریت می کنه و جدا نمیشه بهش خرفهم کن که جدا نشی تهش یا خیانته یا قتل


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • همه آشولاش کردی


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • کاش این فقط یک داستان و زاده تخیل شما باشه.
      نویسنده عزیز
      توان شما در نوشتن بالاست، مخاطب رو جذب میکنید، در فضا سازی کمی ضعیف عمل کردید که فکر میکنم دلیلش کوتاه کردن داستان بوده. قلمتون رو دوست داشتم و امیدوارم باز هم ازتون بخونم منتها در ژانری که مورد علاقه م باشه.( خیانت و محارم و .... نباشه)
      لایک ۱۲ تقدیم شد.
      در مورد ویرایش هم عملکردتون خوب و کم نقص بود. مرسی که وقت گذاشتین.


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • اگر این داستان به قصد نتیجه گیری نوشته شده، میتونست از زبان دانای کل روایت بشه که در این صورت برداشت خواننده از نتیجه و اندرز داستان بهتر بود، وقتی راوی داستان، خودش نقش اول اون داستان هست قطعا خواننده نسبت به کار زشتش جبهه میگیره و خیلی روی فهوای کلامش تمرکز نمیکنه.


    •   Vashkin
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان خوبی بود
      هم از نظر نوع نگارش و هم موضوع
      هر چند اینجا فراستیها بسیارند باز.
      بدتر از همه اینکه یه سری کاربر وجود داره که خودشونو تافتهٔ جدا بافته میدونن.اینجا همه کیر به دست، ایشون گل به دست.
      بگذریم ستاره خانم
      خوب بود
      موفق باشی


    •   Gayaneh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • سلام،اسمت ستارست ولی مستعار قعر گذاشتی؟حیف نیست؟
      از اینکه بنظرات خواننده هات اهمیت میدی نشون میده که شعور نویسندگی رو داری و نقد برات مهمه (rose)
      اما تم داستانت خودبخود تو این سایت وسوسه هایی برای جبهه گیری ایجاد میکنه (البته یه اسکولی هم هست که هر تمی باشه میزنه نه_به_این تم (biggrin) ) پس از دیسلایک ها نترس و بکارت ادامه بده (ok)
      سه نکته دیگه ای که میخواستم بگم این بود که :
      اول:درسته اینجا یه سایت سکسیه ولی خیلی رو سکس و جنبه اروتیک مانور دادی که باعث طولانی شدن داستانت میشه و خب داستان طولانی برای آلت بدستان خیلی چیز جالبی نیست (biggrin)

      دوم : ایکاش داستان رو از زبان یک نفر مطرح میکردی، فکر میکنم‌ نتیجه و بازخورد بهتری داشت
      و نکته آخر اینکه آخر داستانت مثل اینکه خودتم خسته شدی و سراسیمه و سرسری تمومش کردی
      بهرحال عالی بود برای عوض کردن سبک نویسندگیت (ok) (rose)
      اوووه چقدر پرحرفی کردم از داستان تو هم طولانی تر شد (biggrin)


    •   yasin.ir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • فقط بخاطر وقتی که گذاشتی بابک میدم?رمان نوشتی کسکش من به اس ام اس مخام بنویسم سلام رو س مینویسم افرین??


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • شوهر اون جنده خوب همتونو شناخته یه مشت حرومزاده


    •   ehsan9705
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • کلا با این استدلالای گوزم به طاقی که طرف سرده یا خیانت کرده باید منم برم بدم مخالفم.
      چون همش درمان داره.
      هیچ کسی هم تایید نمی‌کنه.
      از این که در پایان خیانت رو نکوهش کردی خوبه ولی لطفا از این دلایل چرت تو داستانتون نیارید.
      چون کلا با این مدل داستانا حال نمی‌کنم نه لایک نه دیس.
      برات آرزوی موفقیت می‌کنم
      منتظرم کارای پخته‌تری ازت ببینم


    •   @آروین
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ببین قشنگ توصیف کردی ولی قبول کن که فقط تخیل بود


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • من نظرن رو روی نظر کینگ عزیز و گایانه میبندم.
      کاری با داستان ندارم ولی بنظرم دیگه هیچوقت اون ۲۹ خط اول رو ننویس، حتی مثلش رو هم ننویس چون جای اون تو کامنت هاس ته اول داستان...
      لایک دادیم زحمتت بی اجر نمونه...


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود ولی اضافه شدن شیرین بدین شکل یه کم از جذابیت داستان کم میکنه


    •   Rj.rj
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام ستاره عزیز نگارش و داستان خوب بود ولی تهش رو خیلی زود تموم کردی توقع بهتر از اینو داریم


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عذر خواهی میکنم به دلیل نخوندن داستان و عذر خواهی میکنم به عوامل و دست های پشت پرده عذرخواهی میکنم که عذرخواهی تو سوتفاهم بود


    •   reza1023
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • Like
      خوب بود ستاره جون بازم بنویس


    •   قعر
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خطاب به همه
      از تمامی دوستان که نظر دادن ممنونم.تمام کامنتارو خوندم.مرسی که وقت گذاشتید.حتما تو داستانای بعدی لحاظ میشه
      مرسی


    •   patrikkhan
    • 6 روز،1 ساعت
      • 0

    • ماه زیر ابر پنهون نمیمونه.
      لذتش به لو رفتنش نمیرزه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو