چگونه از دوست پسر تبدیل به برده شدم

    اسم من کیوانه و الان 38 سال دارم و خاطره ای که می خواهم برایتان تعریف کنم مال 10 سال پیشه که 28 سالم بود و برای اولین بار با یه دختر به اسم الناز دوست شده بودم. الناز اون موقع یه دختر 19 ساله بود که سال اول دانشگاه بود یکی از دوستای من -حمید- که با دوست الناز -آزاده- دوست بود ما را باهم آشنا مرده بود.
    الناز با قد162 ,قیافه معمولی داشت ولی چیزی که برای من خیلی جذاب بود پوست سفیدش بود ودست وپای خوش فرم سفیدش با لاک قرمز خیلی منو تحریک می کرد و منم که هم قدم 170 بود و کلا تجربه دوست دختر هم نداشتم با دیدنش خیلی مسحورش شده بودم و دوست داشتم همه جوره بهش سرویس بدم و حفظش کنم.
    دوستی مون خوب ومتعادل شروع شد و در جمع دوستان که بیرون میرفتیم دست همدیگر را میگرفتیم و خوش بودیم و.... و من وقتی با ماشین به خونشون میرسوندمش از همون روزهای اول یه لب کوتاه ازش می گرفتم و خداحافظی می کردیم.
    یه بار که آستین مانتوش تا آرنج بود و لاک زرشکی هم به ناخنای دستش زده بود در آخر موقع رسوندن من نتونستم خودم را کنترل کنم و به جای لباش خم شدم و پشت دستاش را بوسیدم. دیدم الناز تعجب کرده بلافاصله گفتم : من اینقدر دوستت دارم که برام فرقی نمی کنه صورتت را ببوسم یا دستاتو. همه اینا بخشی از وحود تو هستن من می پرستمشون.
    الناز خندش گرفته بود و انگار حال شوخی داشت بهم گفت :برو اینقدر دروغ نگو. منم که می خواستم حرفم را اثبات کنم دوباره خم شدم و مثل خدمتکارایی که دست اربابشون میبوسن شروع کردم بوسیدن پشت سرهم پشت دو تا دست الناز.
    فکر میکنم خوشش اومده بود چون وقتی تموم کردم و نگاهم را بالا بردم که حسش را ببینم داشت لبخند میزد. ولی مث اینکه هنوز شوخیش تموم نشده بود چون به من گفت : اینجوری قبول نبست . از ماشین پیاده شو بیا اینور در من را باز کن و کامل خم شو دستام را بوس کن تا باور کتم و لبخند زد. منم برای رو کم کنی همین کار را کردم تا دیگه واقعا باور کرد و پباده شد و رفت خونه.
    من خداوکیلی از بوسیدن دستاش بیشتر از لباش لذت برده بودم واین حس تحقیری که توی خم شدن و بوسیدن دستای یه دختر که حدود 10 سال از من کوچکتر بود خیلی تحریکم کرده بود.
    فردای اون روز یک کم رفتار الناز با من تغییر کرده بود و از روی تحکم بیشتری با من حرف میزد. مثلا اگه قبلا می گفت؛: موافقی امروز بریم سینما, الان می گفت : امروز میریم سینما و یا میگفت : ماشین را اونجا پارک کن و یا اینو بخر بدون اینکه نظر من را بپرسه. موقع پیاده شدنش دم در خونه دیدم پیاده نمیشه و روش هم به طرف مقابله. بهش گفتم. میذاری بوس خداحافظي بکنم؟ گفت: بیا اینور و کاری رو که باید انجام بدی انحام بده و خودت رو به اون راه نزن.
    منم از خدا خواسته پیاده شدم رفتم اونور در طرف الناز را باز کردم و خم شدم و گفتم: حالا اجازه دارم دستت را ببوسم. الناز هیچی نگفت, فقط دستاش را پایین گرفت و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. منتها چون دستش را پایین آورده بود مجبور شدم روی, آسفالت زانو بزنم تا صورتم هم سطح دستاش شه و حسابی ماچ مالی کنم.
    تا یه هفته هر شب موقع خداحافظی مجبور بودم زانو بزنم ودستاش رو بوس کنم و دیگه هیچوقت نگذاشت صورتش ولباش را بوس کنم.

    تو این روزها یه روز الناز که باهام بیرون اومد دیدم شلوار برمودا پوشیده با صندل پاشنه دار جلو باز و ناخن های لاکزده قرمز. خیلی جذاب شده بودن پاهاش .شب موقع بوسیدن دستاش که خم شده بودم به حدی به مچ و انگشتای پاش نزدیک بودم که نتونستم خودم رو کنترل کنم و یه بوسم از مچ پاهاش کردم. الناز که انگار منتظر این لحظه بود سریع دستش را کشید بالا و گفت: میبینم که به پاهام هم علاقمندی. می خای ببوسیشون؟ من انگار دنیا رابهم داده باشن گفتم آره. و الناز کج نشست و پاهاش را آرام روی لبه ی رکاب گذاشت و منم مجبور شدم تقریبا در حالت سجده قرار بگیرم و یه دل سیر پاهاش را از مچ تا
    انگشت بوسیدم. از اون شب به یعد دیگه الناز کلا حالت رییس و ارباب گرفته بود و همش به من در طول روز دستور می داد . البته وقتی در حمع پچه ها بودیم جوری نبود کسی شک کنه و بیشتر به نظر میومد من یه جورایی خوب, به دوست دخترم سرویس میدم و مهربونم باهاش.
    من بنا به عادت عین بدبختا هر, شب میرفتم در طرف الناز را باز میکردم و پاهاش را در حالت سجده میبوسدم. بعد از چند شب دیدم موقع بوسیدن انگشتاش داره کف پاشو به بالا خم میکنه و یه جورایی کف صندلش را داره جلوی صورتم میگیره. من فکر کردم دارم اشتباه میکنم ولی شنیدم که گفت: کف یهدلم رو هم ببوس. دیگه داشتم خیلی احساس تحقیر می کردم و نا خواسته راست کرده بودم منتها چون در حالت خم بودم الناز راست کردن من را نمی دید. شروع کردم بوسیدن کف صندل های الناز و با ولع عین دیوانه ها می بوسیدم تا اینکه الناز گفت : لیس
    و من شروع کردم لیسیدن. تا دو دقیقه ادامه داشت که یکدفعه با خونسردی گفت بسه دیگه. و بعد پا شد و بدون یک کلمه خداحافظی رفت خونشون.
    من وقتی سر جام نشستم ار توی آینه ماشین یه نگاه به زبونم کردم دیدم سیاه شده و یک تکه کوچک پوست تخمه هم به زبونم چسبیده بود.
    فردا که دم درشون رفتم دیدم الناز لاکهای دستش را پاک کرده و کفش ورزشی هم پوشیده. فهمیدم حتما یه فکرایی داره. اشتباه هم نمیکردم چون الناز اومد بی مقدمه در عقب ماشین را باز کرد و نشست صندلی عقب و گفت برو سینما فرهنگ.
    من هم تعجب زده گفتم باشه چشم ولی نمیخای بیای جلو بشینی؟ یک کلمه گفت نه و ادامه داد سریع برو همه منتظرن. من وقتی شنیدم همه منتظره یه دفعه ترس برم داشت نکنه همه بچه ها ببینن که الناز پست نشسته جوری که من انگار راننده ی النازم و آبروم بره. جرات هم نداشتم بهش بگم چون خیلی تو اخم بود. خلاصه از ترسم یک کم بالاتر پارک کردم و خدا رو شکر کسی هم از بچه ها اون دورا نبود . سریع رفتم در را براش باز کردم و تا به خودم بجنبم و قفل کنم درهای ماشین را , بهم با لحن جدی گفت.: من قراره برم سینما نه تو و تو باید همینجا داخل ماشین منتظر بمونی تا من برگردم.
    باورم نمیشد. گفتم آخه یعنی چی برای چی نیام. من حوصلم سر میره. گفت همینی که گفتم. تو باید تنبیه شی و از سینما هم با ایموی تصویری چکت میکتم. وای به حالت اگه جم بخوری. آبروت رو میبرم. و رفت.
    من هم تعجب کرده بودم و ترسیده بودم ازش. اگه یه وقت به بچه ها میگفت آبروم جلوی اونا میرفت. همه بهم تا یه عمر میخندیدن که من اسکل یه دختر 19 ساله شدم. خلاصه تو ماشین دو ساعت منتظر شدم فقط خداخدا میکردم تنها بیاد و بچه ها کنارش نباشن که خدا را شکر تنها اومد وبغل در عقب وایساد. من فهمیدم که باید پیاده شم و در را براش باز کنم که کردم و, سوار شد و گفت برگردیم خونه.
    چه روز دلپذیری بود! فقط عین راننده شخصی خانم را آورده بودم سینما و بعد برش میگردوندم خونه. دم خونه که در را براش باز کردم دیدم رفت
    کنار ماشین وایساد و بهم نگاه کرد و گفت وظیفت را انجام بده. من دیدم که هیچی از پاهاش پیدا نیست برای همین پرسیدم: دستات را ببوسم. گفت خفه. خجالت بکش.به کفشام سرویس بده. من حقیرانه در وضعیت تقریبا دراز کش جلوی الناز قرار گرفتم و کفشای ورزشیش رو داشتم میبوسیدم که دوباره پاهاش را به بالا خم کرد وفهنیدم که باید کف کفشاش را هم بلیسم. و بعدشم یه مرحله دیگه به حقارتم اضافه کرد و یک پاش را یه بیست سانتی بالا آورد و گفت و : آسفالت زیر پام را بلیس.
    باورم نمیشد کسی منو اینقدر تخقیر کنه که مجبور شم زمین زیر پاش را بلیسم ولی داشتم این کار را میکردم اونم برای یه دختر فنچ. الناز همزمان که من اسفالت را می لیسیدم گف کفشش را روی پشت سر من گذاشته بود.
    مشغول بودم که شنیدم یه صدای پسرونه با لحن خنده از چند متری ما میگه. : خانم, شما ببخشینش. اشتباه کرده. من یه دفه خیلی ترسیدم و گفتم آبروم رفت و بدبخت شدم که الناز به پسره گفت: عذرخواهی نیست وظیفشو انجام میده. اون نوکرمه.
    یه دفه انگار آب شدم. میترسیدم سرم را بالا بیارم نکنه پسر منو ببینه وبشناسیم همدیگر را و ابروریزی بشه پس توی همون وضعیت موندم و زمین را آروم میلیسیدم. پسره کفت. : چه نوکر مطیعی هم هست. الناز که حس شوخش گل کرده بود و شرایط را مساعد میدید گفت: آره خب. برای اینکه اینا چند نسله که نوکر خانوادگی ما هستند. باباش الان باغبون خونمونه و مامانش هم کلفتمونه.
    خدای من دیگه داشت شورش را درمیاورد و من از اینکه برعلیه مامان و بابام چیزی گفته بود خیلی عصبی شده بودم ولی به خودم میگفتم برای جلوگیری از آبروریزی باید تحمل کتم.
    پسره گفت. آها معلوم شد. خب پرنسس خانم اسمتون چیه؟ من میتونم شماره شما را داشته باشم.
    دیگه داشتم میمردم هم تحقیر شده بودم هم داشتن مخ دوست دخترم را میزدن.

    النازگفت: النازم و شمارشم داد.
    مخم داشت سوت میکشید. صدای گاز ماشین را که شنیدم روم را برگردوندم و دیدم یه بی ام وی سری 7 داره میره.
    الناز هیچی نگفت. رفت بره خونشون و فقط آخرین لحظه گفت فردا ساعت 5 میای و در خونشون را بست.
    له شده بودم.
    شب همش کابوس میدیدم که مامانم لباس کلفتی تنشه و داره زمین آشپزخونه خونه ی الناز اینا را میشوزه. خیلی حالم بد بود و لی یه نیرویی منو جلو میبرد.
    فردا ساعت پنج جلوی خونشون بودم والناز دوباره با لاک وصندل جلو باز اومد و براش در عقب را باز کردم سوار شد. گفت برو دم کلاس زبان کانون. من تعجب کردم که اونجا چی کار داره. آخه الناز کلاس زبان نمی رفت ولی از ترس ازش نپرسیدم. یه دفه گفت: برات اسم انتخاب کردم. از الان اسمت کیوان نیست, اسمت غلامه.
    اگر چه لازم نیست هیچوقت من را صدام کنی و ولی اگر پیش اومد فقط می گی خانم. فهمیدی؟
    من انگار قفل شده باشم گفتم بله خانم.
    رسما با 28 سال سن, نوکر یه دختر 19 ساله شده بودم. دم کانون که رسیدم گفت: غلام وایسا می خام پیاده, شم. گفتم :بله خانم. و رفتم پیادش کردم. الناز رفت و چند دقیقه بعد دیدم نیوشا یکی از دخترای گروه همراشه و داره باهاش میاد. اشهدم را گفتم. الناز گفت. : غلام به نیوشا خانم سلام کن . نیوشا با دهان باز نگاهم میکرد وقتی گفتم : سلام نیوشا خانم. که خوابم را با تعحب داد: علیک سلام غلام.
    وارد فاز تحقیر در جلوی دیگران شده بودم ونمیدونم الناز تا کجا میخاد ادامه بده ولی راه برگشتی نبود. عین راننده همه جا بردمشون و انگار من اصلا حضور ندارم با هم گپ میزدن و من هم در را برایشان باز وبسته میکردم. شده بودم نوکر دو تا دختر. خداراشکر الناز محبورم نکرد جلوی نیوشا زمین زیر پاش را بلیسم و اول اونو رسوندیم ولی جلوی در خونشون تحقیر را یه مرحله بالاتر برد و رفت کنار سطل آشغال و یه جای کثیف خیابان وایساد و بعد پاش را بالا برد و گفت زمین زیر پام را بلیس. خیلی زمین کثیفی بود. آب هندونه, پوست گوجه وپیاز و یه تیکه هم یه مایع نیمه خشکیده که فکر کنم خلط بود. دی
    گه نمیتونستم. گفتم: خواهش میکنم خانم این کار را با من نکنید.
    الناز گفت: هیچ راهی نداره باید همش را بلیسی و دهنتم را تا فردا صبح نشوری. فردا با ایموی تصویری چکت میکنم. دیدم راهی نیست زیر پاش دراز کشیدم و پوستای گوجه پیاز و بدتر از همه خلط نیمه چسبیده را لیسیدم. دیدم صدای خندش بلند شده. شاید فکر نمیکرد که اینکارم براش بکنم.
    میخندید و میگفت: آخه تو چقدر خر و خاک تو سری. فکر کنم برینم هم بتونی بخوری. هاها.
    و گذاشت ورفت. من موندم بوی گند وکثافت تو دهنم تا صبح.
    صبح با ایمو چکم کرد و پوست پیاز و گوجه و کثافتا را روی زبونم دید و با خنده گفت ساعت 6 بیا.
    ساعت شش عصراونجا بودم و گفت برو دو کوچه بالاتر و وایسا. انجام دادم و دیدم سه دقیقه بعد همون بی ام وه اون شبی اومد پشت ماشین ما وایساد و یه پسر خوشتیپ و شیک و بلند پیاده, شد و طرف ما اومد.
    الناز سریع گفت؛: غلام برو در را براش باز کن و سلام کن و بهش بگو قربان.
    جلوی دختر تحقیرم کرده بود ولی جلوی مرد خیلی تحقیرش شدیدتر بود بخصوص که حسودیم هم میشد. پیاده, شدم گفتم: سلام قربان و در عقب را براش باز کردم. و اونم گفت: سلام غلام. فهمیدم یه سری اطلاعات مثل اسم من را بهش داده. لبای هم را بوسیدن و کل عصر من اینا را توشهر می چرخوندم و اینها باهم خوش بودن و گل میگفتن و الناز تو بغل اون سرحال بود. یه جا پسره از الناز پرسید؛: کارگرات را قرض میدی بیان خونه ما هم کار کنن. الناز برای اینکه بیشتر حال من را بگیره به پسره گفت: گلی مامان غلام (نمیدونم از کجا یادش مونده بود که اسم مامان من گلیه) که کلفتمونه خیلی کاری و تمیزه. سنگ توالتم
    ون را که میشوره اینقدر تمیزه که برق میفته. مامان همیشه بهش میگه: گلی مگه با زبونت توالت را میشوری که اینقدر برق میفته. پدربزرگم را که کنترل ادرارو مدفوع نداره باز گلی میشورتش. فقط عیبی که گلی داره اینه که یه ذره جندس. مامانم چند بار دیده که گلی وقتی شورتای بابا را میخاد با دست بشوره یه چن دقیقه بو شون میکنه. برا همین مامان نمیذاره خیلی طرف بابا بره. می ترسه کون بابا را بلیسه. هاهاها
    پسره گفت: عیب نداره بزار بیاد خودمون راضی نگهش میداریم. شورتای گویی مون را براش میذاریم کنار که خوب بو کنه و بلیسه و اگرم گلی جون حشر بود میدیم بونزو سگمون قشنگ بکنتش. مطمین باش بچشون از این غلام بهتر در میاد. نه غلام؟ من که داشتم مامانم را در خال لیس زدن شرت گویی و کس دادن به سگ تصور می کردم گفتم. بله قربان. حق با شماست.
    این داستان میتواند تا مدتها ادامه پیدا کند ولی خلاصه اینگونه شد که در ظرف کمتر از یک ماه من از دوست پسر یک دختر معمولی با دست و پای خوشگل تیدیل شدم به غلام حقیر و حلقه بگوش اون دختر.
    امیدوارم خوشتون آمده باشد.


    نوشته: کیوان

  • 4

  • 21




  • نظرات:
    •   HEXAGRAM.
    • 5 ماه
      • 1

    • خاک تو سرت عنخور برده


    •   vitas
    • 5 ماه
      • 3

    • اگه واقعی باشه خاک توی اون سر بی غیرتت :|


    •   Niloofaraneh00
    • 5 ماه
      • 2

    • چرت و پرت نویس
      تا تصفه هم نتونستم بخونم حتی
      این چرت و پرتا در مورد بی دی اس ام چیه اخه


    •   کونی_برا_گی_گروهی
    • 5 ماه
      • 2

    • خب کسخلیت از خودت بود باید ننه اون دختر رو از کو.ن میگایی.دی


    •   Soroush_Khi
    • 5 ماه
      • 4

    • "امیدوارم خوشتون اومده باشه"؟ کس کش حالمونو بد کردی خوک کثیف
      واقعا شاهین یه چیزی میدونست که میگفت: "ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش یکم از اون قطره غیرتت رو ما هم بپاش"!
      یا یه جای دیگه که میگه: "مرد دیدی قاب بگیر"!
      اما خدایی دو گروه رو بهشون روو بدی سوارت میشن یکی بچه کوچیک دومی دخترا!


    •   As-pikc
    • 5 ماه
      • 0

    • عن خور
      ده سال پیشو با همه ی جزیاتش یادت بود???
      عن خوردی ده سال پیش بهت چسبیده هاااااا مزش زیر دندونته


    •   asadaghaa
    • 5 ماه
      • 1

    • کیرم تو اول و آخرت...


    •   X_Emo
    • 5 ماه
      • 0

    • گوه نخور


    •   Rastiiin
    • 5 ماه
      • 1

    • اگه داستان واقعی باشه واقعا برات متاسفم حتی بلد نیستی یه "نه"بگی ینی؟؟؟؟؟منم دوست دارم این رابطه رو ولی نه اینکه توی خیابون و نه اینکه به معنای نوکر باشم برای شریکم
      بلکه یه احترام متقابل بینتون باید باشه با صمیمیت که هردو لذت ببرین.... آشغال خوردن برای کدومتون لذت داره؟؟؟ یا تحقیر شدن جلوی دختر و پسر غریبه


    •   bokon_18cm
    • 5 ماه
      • 0

    • موقع بوسیدن دستش به مچ پاهاش نزدیک بودی .؟؟؟؟
      جلل خالق (dash)
      ساقیتو معرفی کن بهم


    •   Darklogan809
    • 5 ماه
      • 0

    • کیرم تو عمق داستانت


    •   mobham330
    • 5 ماه
      • 0

    • خیلی خوشم اومد.خخخخ.


    •   arsalan300
    • 5 ماه
      • 0

    • من کلا از فحش دادن بدم میاد
      من تجربه های زیادی رو تجربه کردم حتی یکبار برده شدم
      اصلا این مدلی نیست برده چه شدم راضی بود بین من و میسترسم که فقط لحظه ای که رابطه داشتیم برده بودم و فقط میخواستم تجربه کنم
      اما بحث پدر و مادر فرق دارن من ننه اون دخترو میگام به خط قرمز های من توهین کنه


    •   Wonderfull
    • 5 ماه
      • 0

    • گویی؟؟؟


    •   Albert110
    • 5 ماه
      • 0

    • اگ واقعي باشه ك حتما بايد يه سر پيش روان پزشك بري بيماري شديد داري ديگ به اين نميشه گفت تمايل متفاوت


      بعدم دفعه اول ك كف كفششو ليش زدي تخمه رفت زير دندونت تازه تو آينه متوجه شدي زبونت حس نداره نه ؟؟
      در كل جات بودم درجا كات ميكردم (dash)


    •   10Jinkazama
    • 5 ماه
      • 0

    • کیرم دهنت کسخول:/


    •   iman.shahvanii
    • 5 ماه
      • 0

    • اميدواري خوشمون اومده باشه؟؟اخه خلط وزباله وكفش خوردن خوش اومدن داره گوساله؟؟حالمو بهم زدي،،باديدن امثال تو ازمرد بودنم خجالت ميكشم،،شك ندارم بچگيهات بهت زياد تجاوز شده


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 5 ماه
      • 0

    • خوب شد داستانتو نخوندم
      فقط نظرات و خوندم
      کیر فرمانده تروریست سپاه به کوون اول تا اخرت


    •   BDSM_amir
    • 5 ماه
      • 0

    • ببین دوست عزیز من چندین و چندساله گرایش به BDSM دارم و اندازه موهای سرت دباره اش مطلب خوندم و تحقیق کردم و.... ولی واقعا این کس و شعر هایی که نوشتی هیچ جای دنیا اس ام نیست حتی نشد تا اخرش بخونم واقعا برات متاسفم


    •   1998Salar
    • 5 ماه
      • 0

    • كاري به راست و دروغش ندارم ولي اينو ميخونم فكر ميكنم ديگه نبايد به ترنسا و ابنه اي ها فحش داد چون غيرت اونا از تو كوني بيشتره
      كيرم تو شرفت


    •   amiralilol
    • 5 ماه
      • 0

    • اخه چرا امیدواری که خوشمون اومده باشه


    •   beauft
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • منم عاشق پا هستم ولی به هیچ وجه دوست ندارم تحقیر بشم و غیر از پا، جوراب یا کفش لیس بزنم یا اینقد مثه تو حقیر و پست باشم
      خاک تو سرت??? اعصابمو بهم ریختی


    •   mistress.f
    • 2 ماه
      • 0

    • خیلی حس تحقیری داشت. اگه تو حول محور تحقیر بنویسی خیلی بهتره. شخصیتتو حداقل گوه خور و بیغیرت نکن چون جنبه تحقیری داستان رو هم حیف میکنه. حالا چرا اصرار داری واقعیته؟ اگه میخوای به واقعیت نزدیک تر بنویسی حداقل بی ام و رو حذف کن. بعد اینکه پوست گوجه تا صبح رو زبونت مونده بود؟؟ با اب دهنت چیکار میکردی باد میزدی خشک میشد؟
      وقتی میتونی تحقیر و خوب منتقل کنی با این مزخرفات خرابش نکن. بازم بنویس. واقعی تر بنویس. بد نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو