چی شد که جقی شدم

    سلام علی هستم(الکی مثلا) من الان نوزده سالمه و مثل اکثرتون جقی بیش نیستم اولین باره که می‌خوام داستان بنویسم امیدوارم از این داستان که داستان زندگی خودم هست لذت ببرید (داستان برای جق زدن نیس اگه این قصدو دارید نخونید ) خب شروع میکنیم :


    یادم میاد وقتی بچه بودم و مهد کودک میرفتم و شش سالم بود هر وقت از مهد کودک برمیگشتم میرفتم خونه مادر بزرگم چون خونه اونها دوتا در با مهد ما فاصله داشت مادر بزرگم زانو درد داشت و چند باری زانوشو عمل کرده بود بنابراین مادرم مجبور بود که به خونه اونها بیاد و غذا درست کنه و در نهایت من رو برداره و ببره خونه من یه خاله و یه دایی داشتم خاله ام از مادرم کوچکتر بود و داشت می ترشید و هیچی از خونه داری و آشپزی و اینجور چیزا بلد نبود بماند که چقدر مادرم سر همین قضیه نصیحتش میکرد که حالا بیخیال دایی من با عمه ام ازدواج کرده بود که خودتون میدونید یعنی چی و اگه نمی‌دونید اینجوری بگم برادر مادرم با خواهر پدرم ازدواج کرده بودند دایی من یک مرد بیکار علاف بود (که میگن حلال‌زاده به داییش می‌ره) و عمه ام در بانک کار میکرد و داییم به بهانه دنبال کار بودن صبح تا شب با رفیقهاش بود و کلا زندگی ناجوری داشتند و هنوزم دارند سروتونو درد نیارم این دایی و عمه یه دختر داشتن به اسم میترا (الکی مثلا) که عمم چون بانک می‌رفت اینو پیش خاله کوچیکم میزاشت و من هر وقت به خونه مادر بزرگم میرفتم خالم که فردی کون گشاد بود بچه رو به دست من میداد و می‌گفت برید با هم بازی کنید (میترا اون موقع چهار سالش بود و دو سال از من کوچک تر بود) خلاصه منو میترا هم کنجکاو همش دکتر بازی میکردیم و اونجایی لو رفتیم که من سوراخ کسشو دیدم و یکدونه ازین بادوم زمینیای فلفلی مزمز کردم توش ولی نه تا تهش ها فقط یکم الکی کردم داخلش خلاصه این شروع کرد به گریه کردن و وقتی مامانش اومد جریان رو براش گفت و خلاصه من بگای سگ رفتم و عمم تا چند وقت منو به تخمکشم نمی‌گرفت خلاصه رابطه منو میترا کمتر و کمتر شد تا وقتی که من دوازده ساله شدم و فهمیدم که بچه رو مامان باباهه دعا نمیکنن خدا بهشون بده خلاصه من با کیرم که اون زمان چوچولی بیش نبود ور میرفتم و برای خودم به عشق اون موقع ها جق میزدم ولی هیچی نمیومد خلاصه من تصمیم کبری رو گرفتم و گفتم من میترا رو میکنم خلاصه هر طور بود مامانم رو رازی میکردم می‌رفتیم خونه عمم و چون اونجا خونه داییم هم بود مخالفت نمی‌کرد که من اونجا معضبم و ازین کس کلک بازیا خلاصه من با این میترا خانوم که دو تا جوش جلوش در اومده بود می‌رفتیم تو اتاقش و کامپیوتر بازی میکردیم و من وسط بازی ها اینو دستمالی میکردم و از فرق های زن و مرد بهش میگفتم که اونم بعد از مدتی کنجکاو شد ببینه من چی دارم و دوران ما شروع شد


    دوران از رو شلوار :
    این دوران دورانی بود که تو خونه اونها بودیم و بیشتر از این خطرناک بود و این دوران حدود دو ماه طول کشید


    دوران سه ثانیه تو سه ثانیه من :
    این دوران از زمانی شروع شد که ما کنجکاویمون خیلی زیاد شده بود و از اون روزی شروع شد که خونه مادر بزرگم بودم و یکدفعه عمم اینا هم اومدن و بحثشون سر ارث و میراث بود منو میترا به اتاق پذیرایی رفتیم و من ناگهان بدون مقدمه کشیدم پایین و میترا هم که پشماش ریخته بود جلویه چشاش رو گرفت و من بعد نیم ساعت حرف زدن راضی کردمش که اونم یه نظر به من نشون بده (نمی‌دونم شما هم تجربه کردید یا نه ولی تحت این شرایط راضی کردن بیشتر از دیدن یا نشون دادن حال میده خلاصه منو میترا رومون با هم باز شد و تقریبا یک سالی گذشت من اون موقع نمی‌دونستم که پرده ای وجود داره که اگه بزنیش بگا میری (استرس نگیرین پردشو نزدم ولی نزدیک بود ) راستی از روز بعد از جریان ارث و میراث رابطه مادرم و عمم به شدت خوب شد که من نفهمیدم چرا ولی همیشه عمم و میترا به خانه ما می اومدن و منو میترا باهم بازی میکردیم و مادر و عمم با هم حرف می‌زدند و بالاخره آن روز فرا رسید روزی که عمه و مادرم میخواستند بیرون بروند و گفتن ما نیم ساعت دیگه میایم شلوغ کاری نکنید و بالاخره منو میترا جلوی هم لخت مادرزاد شدیم و با چیز هایی که توی فیلم سوپر هایی که دوستانم بهم نشون میدادن دیده بودم شروع کردیم مثلا لب گرفتن و از این کار ها همینطور با هم درگیر بودیم که صدای در اومد و بعدش صدای عمم که گفت میترا


    من با تمام سرعتم شروع کردم به پوشیدن لباس و اونقدر احمق بودم که اول تیشرت را پوشیدم و بعد شرت و تا داشتم شلوار میپوشیدم عمم اومد ومنو دخترشو با شرت دید و من جوری پشمام ریخته بود که به خودم شاشیدم و بعد از کتک مفصلی که خوردیم تحت شرایط خیلی سخت ماست مالیش کردیم البته تا حدودی از اون قضیه گذشت و بعد از مدتی رفتار عمم با من خوب شد دو سال بعد وقتی آبم شروع به اومدن کرد و پانزده سالم شده بود و میترا سیزده ساله بود یک جفت ممه 65 که از مادرش ارث رسیده بود منو دیوونه کرده بود و من هر کاری کردم دیگه به من پا نداد و اکنون که من دارم این داستان رو می‌نویسم حال کیری دارم چون امروز اونو سوار یه موتور که جلوش یه پسر کیر فیس نشسته بود که از هر لحاظ ازش سر بودم دیدم و تصمیم گرفتم بگم کس ننت زندگی.....


    نوشته: بگا رفته

  • 5

  • 18




  • نظرات:
    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عجب ؛..‌


    •   وب.گرد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب(الکی مثلا)


    •   king.artoor
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • ‏به ما کون گشادا هم پا بدید ، درسته حال بیرون رفتن و زنگ زدن و چت کردن نداریم ولی آلت تناسلی که داریم


    •   sashaarian
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • قدیما ارزونی بود ؛ بادوم زمینی میکردن تو کوس و کون هم ؛ الان بادوم زمینی رو تو دهن همم نمیکنن ؛ من هنوز تو کف این جملتم که نوشتی : چنان پشمهات ریخت که به خودت شاشیدی ، این خلاقیات ادبی فقط از ذهن یه جقی درمیاد پس با افتخار ادامه بده علی جقی :)


    •   ARYA52
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • چوچول سگ (شوشول) تو مغزت(راستکی)


    •   Tiam.bokone.to
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0



    •   Zahsin123
    • 1 ماه
      • 0

    • ریدم در دوران از رو شلواتر


    •   Mehi58
    • 1 ماه
      • 0

    • گوه تو داستانت


    •   Masih6996
    • 1 ماه
      • 1

    • ولی خیلی حس کیریه که فامیلت به تو نده بره به یه غریبه زوار در رفته کون بده


    •   mohammadaziizii42
    • 1 ماه
      • 0

    • سگ برینه به داستان کوس کش جغی کمتر بزن همیشه بزن کیر خر تو کونت
      کیرم تو اول آخرت


    •   Darkman69
    • 1 ماه
      • 0

    • به دروغ یا راست بودنش کاری ندارم..ولی باحال بود


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 0

    • دغال گداخته ی دست بافوریها تو کونت مردیکه ی خر پلشت.
      میدونی چرا؟
      بهت میگم،


      چون یه بیعرضه ای.
      بزن به چاک کونت لنتی بدبخت


    •   Xknight.1
    • 1 ماه
      • 1

    • مرده شور نوشته هات. گوه تو توهماتت و هیکلت(الکی مثلا) ننویس دیگه


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 0

    • کونی


      داستان را کامل خوندم که ببینم کجای داستان جق زدی و جقی شدی، فهمیدم که کونی شدی و جق هم به عنوان مزه‌ی کون دادن، میزنی. در ضمن شاشیدم به هیکلت، آخه چلمنگ خان، بیعرضه، کته کله، شومپت، دو بار خواستی با میترا بازی بازی کنی و هر دو بار هم به گای سگ رفتی. خاک توی کونت.


      ها کـُکا


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه
      • 0

    • بامزه بود خوشم اومد
      بار سکسی نداشت فقط خاطراتمو زنده کردی خندوندیم
      لایک


    •   No--one
    • 1 ماه
      • 0

    • جالب بود


    •   mrsmith
    • 1 ماه
      • 0

    • سگ تو این داستان


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو