چی میشه ته دنیای ما؟ (۲)

    ...قسمت قبل


    سلام، ممنونم ازحمایت و کامنت های انرژی بخشتون در قسمت قبل...


    داستان تم همجنسگرایی داره و روی صحنه های سکس فوکوس نشده ، پس قبل از هدر دادن وقت ارزشمندتون این نکته ها رو بدونید.
    برای خوندن این داستان لازمه قسمت قبل رو خونده باشید ...
    مثل قبل پذیرای انتقادات و نقدهای منصفانه ی عزیزانم هستم و قطعا نظراتتون برام ارزشمنده...
    و جواب پیام و کامنت هیچ هموفوب و گی ستیزی رو نمیدم...
    با کمال احترام به تمامی گرایش ها و انسان ها...........


    من جلوی در آپارتمانش ایستاده بودم و به دقت نگاهش میکردم، به چشم یه خریدار! دنبال عیب میگشتم انگار! اما واقعا نقصی نداشت.


    محو بودم، اصلا خودم نبودم، من ترسو الآن اینجا چیکار داشتم؟
    اصلا حواسم نبود که داره چه اتفاقی میفته که یه دفعه با صدای خنده ی نیما به خودم اومدم.
    : اگه نگاهت تموم شد و پسندیدی یه دونه اینا رو از دست من بگیر که کلیدو از تو جیب این کاپشن لعنتی پیدا کنم.
    _ ببخشید، حواسم نبود. بدینش به من.


    واقعا پشیمون و مضطرب تر از هروقت دیگه ای بودم، نمیتونستم کاری بکنم و واقعا خجالت میکشیدم که بخوام این بارم (به قول نیما) بپیچونم ! از طرفی هم میترسیدم. حس غیرقابل توصیف و غریبی رو تجربه میکردم.


    کلید انداخت و در باز شد، جلوتر رفت تو و گفت بیا تو.
    _ ببخشید تو رو خدا، من خیلی سرزده و بد موقع مزاحم شدم، به خدا اگه مزاحمم یا هرچی برم، واقعا شرمندم.
    : شرمنده نیستی ، هنوز میترسی!
    نمیدونم! مزاحم که نیستی، جای منم تنگ نمیکنی، اما اگه نمیخوای بیای نیا، من نیمام، تمام مشخصاتمم که دیدی رو اسنپت، اینجام خونمه، تو چتم شناختیم دیگه.
    با همه اینا اگه میخوای بری من دیگه حال ندارم برسونمت، دیگه اسنپم اینجاها سخت پیدا میشه، شماره آژانس ....... . یه ماشین بگیر برو.


    راستش از حرفش یه کم ناراحت شدم. توقع این همه رک بودن نداشتم، هرچند خوب دردمو میدونست! فهمید که خجالت زده و ناراحت شدم...
    : بیا تو فرهادجون، بیا تو. مزاحم چیه ! مراحمی. منم امشب میبینی که غذا دارم، قول میدم تو رو نخورم.


    خندید و رفت تو.
    : اومدی تو درم درست ببند پشت سرت، یه کم گیر داره باید درستش کنم.
    _ چشم.


    رفتم تو و چراغا رو روشن کرد. خونه ی قشنگی داشت، نمیدونم چند متر بود اما نه زیاد بزرگ بود نه کوچیک. کف خونه همه جا فرش نبود و یه دست مبل راحتی و یه ال سی دی بزرگ که مبلا جلوش بودن، یه میز ناهار خوری کوچیک گوشه ی اتاق و نزدیک آشپزخونه.
    چندتا گلدون کنار اتاق نزدیک در تراس چیده شده بودن و پرده ها کاملا کشیده شده بود.
    تو نگاه اول فکر نمیکردی خونه ی یه آدم مجرد باشه! یعنی اصلا بهش نمیخورد.
    نیما به سمت آشپزخونه رفت و کاپشنش رو انداخت روی صندلی کنار میز ناهارخوری.
    آشپز خونه ی کوچیکی داشت.
    : بشین ، راحت باش، غریبی نکن.
    ممنون.
    : من یه کم این خرت و پرتا رو مرتب کنم و بذارم سرجاش میام.
    باشه.
    : ببخشید کسی نبوده چایی و قهوه و نسکافه ای چیزی برامون بذاره ! اینم از خوبیای زندگی تنهاییه !


    من واقعا استرس داشتم، هرچند خیلی صمیمی برخورد میکرد ولی من استرس داشتم. در جواب حرفش فقط یه لبخند زدم که اصلا متوجهشم نشد چون پشتش به من بود و داشت کارشو میکرد.
    : چی میخوری حالا؟ من چایی دوست ندارم زیاد خودم، ولی اگه میخوری برات یه چای فوری بندازم تو لیوان؟
    نه، مرسی. من چیزی نمیخورم . ببخشید مزاحم شدم.
    : عه، بسه دیگه ، هی ببخشید. باشه آقا بخشیدمت. پس یه نسکافه میخوری؟ فک کنم دوتا داشته باشم. خدایا آبروی ما روبخر امشب جلو این مهمون ! ( بعدم خندید)
    ممنون.


    من روی مبل کناری نشستم که یه کمی هم تو آشپزخونه رو ببینم، رو میز مبل تخمه و پوسته و یه پاکت پفک نصفه کاره افتاده بود. نه، انگار واقعا خونه مجردی بود! پتو هم رو کاناپه ی رو به روی تلویزیون مچاله شده بود!


    نسکافه رو آورد و گذاشت رو میز جلوی من.
    : بخور گرم بشی ، بهم ریختگی اینجام که میبینی همه از خوبیای تنهایی زندگی کردنه!
    راستی، اگه قراره بمونی اینجا یه زنگ بزن بگو که نمیری، نگرانت میشن. بخور بعد زنگ بزن.
    _ ممنون، خیلی زحمت دادم. چشم.
    : مخلص آقا.


    هرچند دلم نمیخواست زنگ بزنم، یعنی اصلا یادمم نبود که کجام و ساعت و چنده و چه خبره، ولی با حرفش موافق بودم، باید زنگ میزدم.
    زنگ نزدم، یه اس ام اس فرستادم برای داداشم که من امشب خونه ی یکی از دوستامم.
    تو خونه بهم اعتماد داشتن، میدونستن آدم ترسویی ام هستم! پس نگران چیزی نبودن!


    داشتم نسکافه رو میخوردم و محو تماشای خونه بودم که ....
    : تلویزیونو روشن کن، بیکار نشستی حوصله ات سرنره. کنترل ماهواره ام اونجاست. یه چیزی بزن یه صدایی بیاد حوصلمون سررفت.
    _ چشم.
    : (باز خندید) به نظرم نگو چشم دیگه، بگو بله قربان که رسمی ترم باشه.


    یه لبخند زدم و روشن کردم، نمیدونم چه شبکه ای بود ولی انگلیسی حرف میزد منم زیاد متوجه نمیشدم.
    _ نمیدونم چه شبکه ای بزنم.
    : بابا ، این کنال اون کانال کن تا یه چیزی نشون بده دیگه. تو دیگه چه آدمی هستی.


    بعد از چند دقیقه با لیوان نسکافه تو دستش اومد نشست رو مبل جلو تلویزیون، کنترلو از من گرفت و شروع کرد بالا پایین کردن شبکه ها.
    : این آشغالم بدتر از صدا و سیما هیچ وقت هیچی نداره، عه.


    فضای خونه گرم بود و منم همون جور کوله پشتیم تو بغلم نشسته بودم و حتی کاپشنمم درنیاورده بودم.


    : نمیخوای اینو دربیاری که پوشیدی؟ گرمت نیست؟ (در حالی که دکمه ی بعدی پیراهنشم باز میکرد) من که مردم از گرما. بدبختی شوفاژم که خاموش کنی دو دقیقه ای اینجا یخ میشه، الانم کمه ها ولی کلا گرمه اینجا. شایدم زیاد باشه ، باید نگاه کنم.
    آره گرمه یه کم. حواسم نبود دربیارم.
    ساعت حدود 12 بود .
    : زنگ زدی؟
    خبر دادم.
    : خوبه.


    یه بشقاب میوه از آشپزخونه آورد گذاشت جلوی من و ...
    : تعارف نکن، فعلا بخورتا یه فکری بکنم واسه شام. لباس راحتی داری با خودت؟ من میرم لباسمو عوض کنم، اگه میخوای برات یه چیزی بیارم بپوشی؟
    نه ، ممنون. راحتم.
    : ببین، من اصلا آدم تعارفی و اینا نیستم. یه چیزی میگم میخوای بگو آره میخوای بگو نه. دیگه نمیگم. پس تعارف نکن با من.
    رفت سمت اتاق خوابش دوتا پله بالاتر از بقیه ساختمون بود و همین طور که میرفت دکمه های پیراهنشو باز میکرد. پشتش به من بود.
    چند دقیقه بعد ...
    : برات لباس گذاشتم ، برو عوض کن. فک کنم لباسام اندازته!
    ممنون.


    یه شلوار گرمکن مشکی پوشیده بود و یه تیشرت قرمزجذب. واقعا خیره کننده بود.
    دستبند چرمی هنوز دستش بود ولی ساعتش نه. گردن کشیده ای داشت و ته ریشش واقعا جذاب بود.
    پشت گردن خط انداخته شده و خیلی تمیز! موهای کاملا آراسته...


    : پاشو دیگه، قرار نیست با همینا بخوابی که . پاشو عوض کن. لباسایی که گذاشتم برات تمیزه، یکی هم نو هستش که گذاشتم، هرکدومو خوشت اومد بپوش. پاشو.


    اتاق قشنگی داشت، یه تخت دونفره، یه آینه بزرگ و جلوش کلی وسایل مثل سشوار و تافت و ژل مو و ...
    یه عکس روی یه شاسی بزرگ چاپ شده کنار اتاق روی زمین بود. چقدر خوشتیپ بود!!! تو چطور تنها موندی؟! پسر که هیچ، برام عجیبه چرا دختری نزدیکت نشده... البته حتما شده و احتملا ردش کردی.
    بوی عطرش همه جای خونه پیچیده بود.


    لباسی که برام گذاشته بود یه شلوار گرم کن مشکی با خطای قرمز بود و یه تیشرت سبز پررنگ.
    یه دست لباس گرمکن نو هم تو پاکت روی تخت بود.
    باز شرمنده شدم از اینکه برام یه لباس نو گذاشته، نپوشیدم. همون شلوار و تیشرت رو برداشتم. راستش برام تحریک کننده بود که لباس استفاده شده اش رو بپوشم! بوی تنش انگار روی لباس بود.


    شاید غیرقابل باورباشه، اما اونقدر صمیمی برخورد میکرد که اصلا حس نکردم بار اولمه که اونجام. نمیگم فکر بدی نکردم، اما واقعا مطمئن بودم که اتفاق بد و ناخواسته ای برام نمیفته.


    لباسمو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون
    بهم گفت رو به رو سرویسه و برو یه آبی بزن به دست و صورتت.
    حوله ی حمامش روی جالباسی ای که به در وصل بود، آویزون شده بود ... تحریک شده بودم . حوله رو بو میکردم و واقعا بوی خوبی داشت .
    خمیر ریش و افترشیو جلوی آینه ی ورودی حمام بود و ... واقعا بو کردن تک تک این وسائل شخصیش برام بی نهایت جذاب و تحریک کننده بود .


    : به به ، لباسای من چه فیت شده تو بدنت! به خودم انقدر نمیاد !
    : ببین، من تو فریزر فلافل دارم، سوسیس دارم و همبرگر که به درد الآن بخوره و بشه سریع سرهم کرد.
    تو یخچالم نون دارم و یه نصفه پیتزا و پنیر و یه کم قرمه سبزی بدمزه که خودم پختم. تخم مرغم هست. حالا چی میخوری؟
    به قرآن بگی هیچی ممنون میام میزنم تو دهنت.
    فرقی نداره، هرچی خودتون میخورید.
    : من قراره تو رو بخورم . افتادی تو تله . ( بلند خندید) نیمرو خوبه؟ شب سوسیس نخوریم بهتره، ها؟
    بله خوبه، ممنون.
    : ای درد و بله ممنون.
    : الآن من زیاد گرسنه نیستم، یه کیک خوردم بیرون بودم، اگه گرسنه نیستی یه کم بعد بخوریم؟ ببین فقط تعارف نکنی؟
    _ نه، باشه. منم الآن گرسنه نیستم.
    : من یه زنگ بزنم میام.
    رفت تو اتاق، اما در باز بود و صداش میومد. متوجه شدم که با مامانش حرف میزنه! راستش وقتی گفت زنگ بزنم واقعا ترسیدم! وقتی دیدم با مامانش حرف میزنه از خودم و فکر مزخرفم واقعا شرمنده شدم.


    روز فردا ی اون شب تعطیل بود و کسی سرکار نمیرفت.................
    : دوست داری حرف بزنیم ؟ یا نه ؟ حوصله داری ؟ میخوای فیلم نگاه کنیم ؟ میخوای یه دست گیم بزنیم؟ کنسولو ببین کف کن! تو گیم نتم پیدا نمکنی ! بلدی؟
    نه راستش!
    : چیکار کنیم یخ تو آب بشه؟ حرف بزنی؟ نگو که هنوز استرس داری و از من میترسی.
    نه به خدا ، شما انقدر خوبی که اصلا من هیچ حس بدی ندارم.
    : مخلصم ، پس حرف بزن ، از خودت بگو، راستش منم تاحالا تو خونه ام با کسی آشنا نشدم! اولین بارمه !
    عکستون چقدر خوشگل بود ! ماشالا چقدر خوش تیپین .
    : ببین، جمعم نبند ، درست با من حرف بزن، خوب؟
    باشه.
    : کدوم عکس؟
    تو اتاقه . بزرگه .
    : آهان ، مرسی . چشات خوشگل میبینه ، کادو ی دو سه تا از بچه هاست ، برای تولدم کادوش گرفتم .
    پس جدیدا بوده تولدتون؟
    : یاد نمیگیری درست حرف بزنی؟ فک کردی من چند سالمه که هی جمعم میبندی؟
    آره دوهفته پیش.
    سعی میکنم نبندم اما سخته یه کم برام ! پس تولدت مبارک .
    : ممنون ، قربونت !
    چرا نزدی به دیوار ؟
    : نمیدونم ، وقت نکردم . چمیدونم .
    آهان. راستش من امشب دعوام شده یه کم تو خونه، واسه همین ....
    : میدونم ، خودم فهمیدم. مشخصه.
    خیلی خوشگله اینجا. گفتم خوش سلیقه ای .
    : ممنون ، خوشگلی از خودته !
    _ اگر خسته ای بخواب، منم همین جا میخوابم.
    : نه خسته نیستم ، خوابم نمیاد.


    یه کم حرف زدیم و از خودم و دانشگاهم و درسم و اونم از کارش و .... .
    ساکت شد بعدش ، اصلا انگار من وجود ندارم . رو کاناپه دراز کشیده بود و مشغول گوشیش بود. ال سی دی روشنم داشت برای خودش حرف میزد و کسی حواسش به اون نبود.
    من خیره بهش نگاه میکردم و واقعا برام جذاب بود ، تحریک کننده بود ، باعث میشد وقتی بهش نگاه میکنم به هیچی جز اون فکر نکنم. راستش اون همه شخصیت و انسانیت و جذابیت، با این چهره ی زیبا ... چجوری بگم.... عاشقش شده بودم!
    یه کم از پا چه ی شلوار بالا رفته بود و پاهاش که موهای قشنگی داشت پیدا بود، پاهای کشیده ای داشت و انگار شلوار یه کم براش کوتاه بود، دستش زیر سرش بود و باعث شده بود یه کمی از تیشرتش بره بالا ... میتونستم بدنشو ببینم... واقعا صحنه ی جذاب و تحریک کننده ای بود.


    این بار من میخواستم باهاش صحبت کنم ...
    اهل ..... بودی، درسته؟
    : ها؟ آره. ببخشید حواسم رفت به این اینستا.
    نه بابا ، من مزاحم خلوت و تنهاییت شدم امشب.
    : نه برادر ، نه عزیزم ، نه ، نه ، نه ، نشدی ! من خودم گفتم بیای بس کن دیگه.
    باشه بابا ، نزن حالا.
    : ول نمیکنی آخه .
    منم اهل .... . اما اینجاییم دیگه . من از 5 سالگی اومدم اینجا .
    : میخوای زنگ بزنیم پیتزا بیارن ؟ امشب که شب تعطیلیه تا صبحم بازن، من قبلا گرفتم.
    نه نمیخواد ، البته اگه خودت میخوای نمیدونم اما به خاطر من نه، اصلا.
    : چرا انقدر میترسی؟
    از چی؟
    : کلا. خیلی میترسی. من که اون دفعم هیچی نگفتم اکانتتو پاک کردی! آره قبول دارم آدم ناحسابی زیاد پیدا میشه، اما تو به آدم حسابیاشم فرصت نمیدی خودشونو نشون بدن.
    نمیدونم ، میترسم دیگه .
    : خب ، من خوشحالم اولین کسی بودم که اعتمادتو جلب کرد!
    زیادی جلب کردی ! من هنوز خودم باورم نمیشه تو خونه ی تو ام!
    : ( بلند خندید ) آره آره الآن میام میخورمت.
    نیما ، تو زیاد رابطه داشتی؟
    : نسبت به تو که آره بابا ، من اصلا خراب حساب میشم !
    جدی میپرسم .
    : خب نه زیادم حالا ، نمیدونم چند بار ، ولی رابطه داشتم دیگه . سنمم از تو بیشتره خب .
    آره ، میدونم. همینجوری پرسیدم .
    : حالا وقتی اولین رابطه ات رو افتتاح کردی یه سال بعدش میام ازت میپرسم ببینم چند تا شده ( بلند خندید و چشمک زد )
    خوب تو خیلیم خوشتیپی ، موقعیت اجتماعی و کلا موقعیت خوبیم داری ، کلا کیسی دیگه !
    : ولی من قصد ازدواج ندارم ! زدی به کاهدون ( باز خندید )
    : ببین فرهاد جون، من تو مهمون داری خیلی خرم! آخه نیمرو که زشته به تو بدم! بذار زنگ بزنم پیتزا بیارن.
    نمیخواد به خدا ، من نمیخوام. تعارف نمیکنم. من اصلا گرسنه نیستم .
    : پس یه چیزی درست کنم خودم، بلدم یه چیزایی !
    من به خدا نمیخوام الآن ، باور کن تعارف ندارم.


    من رفتم نزدیکش نشستم ...
    عکستو بزنیم به دیوار؟ حیفه ، خیلی قشنگه ، بزن یه جا جلو چشم.
    : میزنم حالا بعدا .
    خب بزن الآن ، کاری نداری که.
    : چهارپایه ندارم، باید یه چیزی باشه که بتونم بزنم.
    _ قدت میرسه بدون هیچی ، بیا بزنش دیگه.


    یه میخ و چکش پیدا کرد و آورد ، تا حد ممکن خودشو کشیده بود بالا و باعث میشد کلی از بدنش پیدا بشه!!! چه صحنه ی ایده آلی! یه پسر خوشتیپ و همه چی تموم، بدن متناسب و سکسی...


    عکسو زد و باز رفت تو آشپزخونه و نمیدونم میخواست با اون چیزای تو یخچالش چی درست کنه.


    _ حالا که مزاحم شدم بیام کمک؟ حداقل کمک کنم؟!
    : نه بابا ، بشین یه چیزی بخور .


    رفتم تو آشپزخونه و کنارش ایستادم ،تقریبا هم قدش بودم یه کم کوتاه تر.
    کاری هست من بکنم؟
    : حالا که اومدی بیا این کاهو رو خورد کن که یه ساندویچ درست کنیم.
    باشه.
    خودش مشغول فریزر شد....
    نیما، آخرین بار کی رابطه داشتی؟
    : ببین تنت میخاره ! من گفتم بیا اینجا انگار هیچی از هم نمیدونیم !
    ببخشید.
    : ای بابا، بیخیال تو رو جون مادرت . ببخشید ببخشید... نمیدونم کی، یعنی دقیق یادم نیست. خیلی وقت پیش، فک کنم خرداد بود ، 6 ماه پیش تقریبا.
    چرا انقدر دیر به دیر؟
    : همه چی که سکس نیست که بخوام زود به زودش کنم. دیگه آدمش گیر نمیاد.
    آهان.
    : آره ، من سن تو بودم 2 سالی از اولین رابطه ام میگذشت، تو خیلی دیر اقدام کردی!
    دیگه ...
    : حالا خیلیم مهم نیست، ناراحتش نشو.
    ممنون که منو آوردی اینجا. معلومه تو هم آدم سخت گیری هستی، مرسی که به منم اعتماد کردی.
    : قابل اعتمادی خب!
    _ مرسی!


    _ نیما ...
    : بله؟
    هیچی ....
    : بگو خب . سوالی داری در خدمتم!
    نه هیچی ....
    : باشه ، ولی من که فهمیدم.
    چیو فهمیدی؟
    : هیچی !
    نیما... میشه من ......
    : میشه تو چی ؟
    هیچی ولش کن.
    : ععععععه ، یا حرفتو بزن یا کلا ساکت شو هیچی نگو .
    میشه من بغلت کنم؟


    تعجب کرد از حرفم ، نمیدونم، شاید رفتارم و حرفم واقعا بچه گانه بود. فقط نگاه میکرد و هیچی نگفت ...


    _ ناراحت شدی؟ شاید از من خوشت نمیاد... میخوای برم؟ ببخشید...


    چیزایی که دستش بودنو کنار گذاشت و اومد طرف من ....
    : نه ، اصلا بحث اینا نیست ، یه کم تعجب کردم از حرفت!
    _ میشه حالا؟


    منو محکم بغل کرد و از آشپزخونه رفتیم بیرون ...
    رو کاناپه ی جلوی تلویزیون نشستیم....


    بغلش، حس بغل کردنش برای اولین بار واقعا شیرین بود...
    بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه اش ، عطر گردنش و حس بغل کردنش ، همه چیز ناب و رویایی بود...


    چند ثانیه بعد سرمو از بغلش جدا کرد و صورت منو بین دستاش گرفت... سرشو خم کرد و به طرف صورت من حرکت کرد... چشممو بستم و نمیتونستم حتی بفهمم که داره چه اتفاقی میفته ... انگار خواب بود...
    صورتمو بوسید ....
    : فرهاد، اولین باره و مطمئنم برخلاف همه بهم دروغ نگفتی که اولین باره... مطمئنی که ...
    نذاشتم حرفش تموم بشه و خیلی آماتور به طرف لبش حمله کردم...


    _ تو زندگیم اینقدر مطمئن نبودم ، من دوستت دارم. معرکه ای...
    : خیلی دلم میخواست ببینمت و ...


    تیشرتشو در آوردم ... بدن ورزیده و ورزشکاری ! موهای کم روی بدنش که واقعا زیباترش میکرد...
    تیشرت منو در آورد و منو انداخت زیر... شروع کرد به خوردن گردن من و حس کشیده شدن ته ریشش به بدنم حس دیوونه کننده ای بود... گرمای بدنشو رو خودم حس میکردم و برای اولین بار داشتم با کسی که واقعا لایقش بود اولین تجربه ی سکس رو کسب میکردم ... گرمای لباش روی بدنم وصف نشدنی بود ...
    شلوارشو درآورد و منم فورا همون کارو کردم، هردو فقط با یه شورت.
    بدنش چیزی برای پورن استار شدن کم نداشت. موهای کم روی بدنش که قطعا بودنش خیلی قشنگ تر از نبودنش بود، یه زنجیر گردن و یه دستبند چرمی دور مچش ... بدن لاغر و در عین حال ورزیده و متناسب ...


    محکم بغلش کردم و بدون هیچ ابایی از انجام هیچ کاری تو بغلش بودم و اصلا برام مهم نبود چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی قراره از این به بعد بیفته .... سفت شدن کیرش رو حس میکردم ... بدون توقف همه جای بدنشو میبوسیدم و اون دستش تو موهای من بود و فقط ناله میکرد ....
    شبی رویایی در حال اتفاق بود .........


    پایان.


    ازتون معذرت میخوام که روی صحنه های سکس فوکوس نشد و میدونم که سایت شهوانیه و ...


    لطفا نظراتتون رو برام بنویسید.


    نوشته: فرهاد

  • 37

  • 5




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ته دنیا اون میشه که توی کوونی بیایی اینجا و برای ما کسشععر ببافی


    •   Jimbo_
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستان ساده و بسیار قابل لمس و درک بود. میشد تو عمق داستان رفت و دقیقا ادم خودشو جای شخصیت داستان حس کنه. نقصی نداشت و اینکه با بیشتر نوشتن بهتر میشی. نشون دادی که یه گی چقدر میتونه محترم و عادی باشه، گی حتما یه هرزه و هوسباز نیست، اونجایی که گفت ۶ ماه پیش چون همه چیز سکس نیست واقعا پیام داستانو رسوند. اینکه در نهایت با یه پایان پر از خیال پردازی برای ما تمومش کردی قشنگ بود. میتونیم هرجور بخوایم این سکس رو تصور کنیم. به نظرم یه داستان گی ساده و درعین حال بسیار قوی رو خوندم. به راحتی با داستان ارتباط برقرار کردم. حس خوبی دارم


      مرسی برای انتقال این حس خوب


    •   Atishi_gay1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بسیار عالی من که لذت بردم عزیز


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • سناریوی گی هندی بود؟


    •   atabak1396
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • با Colderheavens موافقم . من هم می خواستم همین نکته رو بگم. خیلی از توصیفات و تعریف ها برگرفته از داستان اولت بودن . همون افسر کرد راهنمایی و رانندگی .
      سعی کن به افق ذهنت وسعت بیشتری بدی و خواننده ات رو هر بار مشتاق تر از قبل کنی. ولو اینکه دیر به دیر داستان آپلود کنی.
      حتما اهل مطالعه هستی اما توصیه می کنم طیف کتابها و نویسنده هایی که مورد علاقه ات هستن رو گسترده تر کنی تا در هر دو بخش فرم و محتوا پخته تر و پرفروغ تر جلوه کنی .
      ادامه بده با سری افراشته ..
      خسته نباشی ...


    •   Benextion
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • Oy Kos kesh Madar jende Badboy36 Avalan ke Nagaiidamet Dovoman Khob bi namos to Goh mikhori to Profilet minevisi Dojensgara MAdarjende khar kosde toii ke Ba Gay Hal nemikoni To khar kosde Madar konieh bi namos nane Ab kir dozD!Goze Kodom Koni Akhe miai goh khori mikoni Madarkoni!


    •   SSAa699
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عاشق نیما م .


      اگه داستان ادامه داره ،ادامشو زود بذار ،
      خیلی داستان رو دوس دارم (drooling)


      لایک 11 (rose)


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت عالی بود مرسی


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • آفرین ساده نویسیت به دلم نشست ولی دیالوگ ها رو لطفا منظم تر بکن و اینکه چرا نوشتی اهل... خب بنویس دیگه اهل کجاست...اشکالات کوچک دیگه هم بود که اشاره نمیکنم(کیبوردم خرابه :( )
      داستان های قبلی همین سایت رو بخون کمکت میکنه...لایک به خودت و داستانت (rose) (rose)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خوبه بازلایک


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • فکر کنید اکثر جوانان برن گی بشن
      خب ماهم گفتیم به گرایشتون احترام بذاریم
      وقتی همتون گی شدید خب کی بره زن بگیره کی بره سر کار کی فرزند تربیت کنه دخترا رو چکار کنیم که ازاین نسل ببعد بدون شوهر میمانند.
      خدا کیرو افریده کوص رو هم افریده این دوتا برای هم ساخته شده و کون رو فقط برای ریدن ساخته .
      من نمیخام بکسی توهین کنم اما واقعا اگر همتون برید گی بشید دنیا که بگا میره.
      حداقل اسم خودتون را مرد نذارید .ابهت مرد را با گی بودن زیر سوال نبرید ..


      ...


    •   Callmeatena
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عشقی
      جوگدا از بحث‌ جنسیِ داستان، خودِ عشقی که توش بود قشنگتر بود.
      یعنی فقط بخاطر اینکه نظر‌ بدم ثبت نام کردم


    •   غمگین_و_تنها
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • قسمت بعدیش کی میاد پس؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو