کابوس سپید

    1398/9/14

    یکی دو سالی بود که نفسم به نفساش وصل شده بود و کوچکترین مشکلش بزرگترین مشکلم بود ،تا مشکلش رو حل نمیکردم و آروم نمیشد ،آروم نمیگرفتم.
    اوایل که باهاش آشنا شدم یه دختره هیجده ساله ی نا امید بود که خودکشی رو تنها راه رسیدن به آرامش میدونست.
    تو دریای محبتم غرقش کردم ،نه تنها بیخیال خودکشی شد ،بلکه شدم دلیل آرامشش.
    انگار خودمم سالها بود دنبال یه همچین آدمی میگشتم ،شدم دوای دردش ولی نه تنها دردهای اون بلکه دردهای خودمم خوب شد.
    روز و شبم شده بود فکر کردن به سپیده ،اون موقع ها تلگرام و اینجور چیزا نبود.
    شب تا صبح با هم اس ام اس بازی میکردیم و بدون ذره ای خستگی ساعتها با هم صحبت میکردیم.
    بعد از گذشت یکسال یواش یواش میخواستیم رابطمون رو جدی تر کنیم.
    خونشون دیوار به دیوار خونه ی عموم بود.اون می اومد پشت بوم و منم از خونه ی عموم میرفتم پیشش و توی گنجه ی قدیمی که روی پشت بوم خونه ی عموم بود صحبت میکردیم و گاهی بوسه ای رد و بدل میشد.
    یواش یواش بوسه های یواشکی جای خودش رو به لب بازی داد،بعدشم خوردن سینه های نازش،ولی این گنجه انقدر کوچیک بود که نمیشد بیشتر از این ها جلو رفت.
    چند ماهی کارمون همین بود و شب ها هم به امیده دیدن خواب همدیگه به بستر میرفتیم.
    تا روزی که با یکی از رفیقام یه خونه مجردی اجاره کردیم و جا برای سکس کردن ردیف شد.
    هیچوقت اولین باری که اومد تو اون خونه رو یادم نمیره.
    سنمون کم بود و با اینکه بارها دربارش حرف زده بودیم ،جفتمون خجالت میکشیدیم و رومون نمیشد شروع کنیم.
    نشوندمش کنارم و یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم ،به خودم فشارش میدادم و تنش رو بو میکشیدم،هنوز بوی عطرش توی دماغمه ،رویال عطر مورد علاقش بود.
    صورتم رو به صورتش چسبوندم ،آروم بوسش کردم و رفتم سراغ لبای گوشتیش،لب تو لب بودیم و همدیگه رو بوس میکردیم ،زبونم رو وارد دهنش کردم و دستم رو گذاشتم رو سینه های سفت سایز هفتادش و تو دستم فشارش میدادم.
    مانتوش رو درآوردم و تیشرتش رو دادم بالا و بعد از بالا زدن سوتینش سرم رو گذاشتم رو سینه هاش ،بهش گفتم سپید میدونی دلم چی میخواد؟؟؟
    گفت چی؟
    گفتم دلم میخواد همین الان همینطور که سرم رو سینه هاته بمیرم،دوست ندارم هیچوقت از دستت بدم.
    چشماش رو گرد کرد و گفت:وا دیوونه این چه حرفیه؟ زبونت رو گاز بگیر ،تو بمیری که من زودتر از تو مردم ،مگه نمیدونی همه دنیامی؟؟؟
    میخوای دنیای من رو خراب کنی؟
    سرم و بلند کردم و تا جایی که جون داشتم یه لب محکم ازش گرفتم و بعدش محکم بغلش کردم و گفتم عاشقتم.
    دوباره رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به خوردن ،کلی سینه هاش رو خوردم و بعد از یه بوسه از لب هاش رفتم سراغ شلوارش ،تا خواستم شلوارش رو دربیارم نذاشت و میگفت خجالت میکشم ،بعد کلی کلنجار رفتن ،گفت روت رو برگردون من خودم در میارم ،تا مطمئن شدم شلوارش رو درآورد برگشتم ،دیدم دستش رو گذاشته رو کسش ،دستش رو بوسیدم و آروم از رو کسش برداشتم ،سرم رو کردم لای پاهاش و شروع کردم به بوسیدنش و خوردنش،چند دقیقه ای درحال خوردن کسش بودم که دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد به آه و ناله و سرم رو به کسش فشار میداد و به خودش میپیچید.
    یکم بعد من رو کشید رو خودش شروع کرد وحشیانه لبام رو خوردن،منم کیرم رو روی کسش گذاشته بودم و بالا پایین میکردم و هردو لذت میبردیم که سپید آه و نالش بیشتر شد و شروع کرد به چنگ انداختن کمرم و یکم بعد آروم گرفت.
    ازش خواستم برگرده تا از پشت بکنم.
    چون قبلا قولش رو گرفته بودم نمیتونست نه بگه،البته میدونستم که باره اولش هست و کلی باید دقت کنم.
    با علم به اینکه خودش رو خالی کرده روغن خراطین رو آوردم و ریختم روی باسنش و شروع کردم ماساژ دادن و مالیدن و گه گاهی انگشتم رو وارد سوراخش میکردم و گاهی هم کسش رو میمالیدم که اینکارم باعث شد دوباره صدای سپید دراومد و شروع کرد به آه و ناله.دیگه کامل دوتا انگشتم تو کونش میرفت،کیرم رو کامل روغنی کردم و روش دراز کشیدم و کیرم رو گذاشتم لای لمبرای کونش و بالا و پایین میکردم،گاهی کله ی کیرم رو وارد سوراخ کونش میکردم و بعد درمیاوردم میذاشتم لای پاهاش و روی کسش بازی میدادم،انقدر برام لذتبخش بود که دلم نمیخواست تمومش کنم ،ولی اگه بیشتر ادامه میدادم ارضا میشدم و کردن کونش میموند.
    آروم کیرم رو تا ختنه گاه وارد کونش کردم که یکدفعه یه جیغ کوچیک کشید و تکون خورد.
    گفتم اگه درد داره بیخیال بشم.ازم خواست که آروم ادامه بدم.
    تو همون حالت نگه داشتم تا دردش کمتر بشه و یواش یواش کل کیرم رو تو کونش جا دادم که دیدم یه قطره اشک از چشمش چکید.
    تکون نخوردم تا براش عادی بشه ،عادت که کرد تلمبه های ریز رو شروع کردم و بعد چند دقیقه ای کردن آبم اومد و ریختم تو کونش و روش دراز کشیدم ،وقتی کیرم خوابید و از سوراخش دراومد دستمال رو گذاشتم روی کونش و اومدم بغلش کردم و ازش معذرت خواهی و تشکر کردم.


    از فرداش کار و زندگیمون شده بود سکس کردن باهم و تو بغل هم خوابیدم بجز اون دو سه ساعتی که شب ها میرفتم سرکار.
    اون وقتا پخش سیگار داشتم و بعد از تلفنی گرفتن سفارش مشتری ها،دو سه ساعته پخش میکردم و شکر خدا درآمد خوبی داشتم.
    لقب سیگاری هم از همون موقع ها روم موند.


    هر روز رابطمون گرم تر و صمیمی تر از قبل میشد وحتی سپید میگفت اگه تو اوکی بدی من از خونه فرار میکنم و میام پیش تو بمونم.
    بهش میگفتم بذار ایشالا قسمت باشه تو مال خودمی ،دیر و زود داره سوخت و سوز نداره.
    راستش هم عاشقش بودم و هم شرایطش رو داشتم که همون موقع برم خواستگاریش ولی یچیزی جلوم رو میگرفت و انگار بهم میگفت عجله نکن ،احساس میکردم سر و گوشش میجنبه و حتی داره بهم خیانت میکنه ولی نمیتونستم ثابت کنم.


    یکی دوبار که پیشم بود و گوشیش زنگ خورد ،با دستپاچگی رد تماس داد ،این شک لعنتی اومد سراغم و از اونجا شروع شد.


    یروز که رفیقم سعید که از بچگی با هم رفیق بودیم و خونه رو اجاره کرده بودیم گوشیش رو توماشینم جا گذاشت ،تازه متوجه شدم که شکم درست بوده.
    شکر خدا اون موقع گوشی ها زیاد پیشرفته نبود و راحت تونستم گپ های عاشقانه عشقم و رفیقم رو بخونم و تا مرز خودکشی برم.


    کسی که بخاطرم خودشکی رو بیخیال شد ،یروزی باعث خودکشیم شد.
    بهش زنگ زدم و گفتم همه چیز رو میدونم.
    گفتم یادته گفتم اگه یروزی بفهمم بهم خیانت کردی اشکت رو درمیارم؟؟؟
    خندید و گفت تو میخوای اشک من رو دربیاری؟؟؟
    اونوقت چطوری؟؟؟
    بهش گفتم با مرگم و گوشی رو قطع کردم‌.


    اگه داداشم چند دقیقه دیرتر در حموم رو میشکوند الان اینجا نبودم.


    داستان من و سپید تموم شد ،راهمون هم از هم جدا.
    البته اون خواست برگرده ،ولی برای من دیگه مرده بود.


    هروقت آهنگ بهزاد پکس رو گوش میدم دیوونه میشم همون که میگه:


    رفیق یاد گرفتی از این زمونه چی؟؟؟
    اسم مرد و نیار به این میگن زنونگی.


    نوشته: hamid30ghari

  • 89

  • 13




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 37

    • پیشاپیش امیدوارم مورد پسندتون باشه.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • Hardcoreman عزیز ببخشید که مورد پسندت نبود امیدوارم تو داستان های بعدی جبران کنم.


      کاربر_ساده عزیز این داستان از رو واقعیت نوشته شده و خوشحالم مورد پسندت بود رفیق.و ممنون که وقت گذاشتی و خوندی


    •   saeed-sexy
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • تو انتخاب اسم داستانت فک میکنم یکم از sepide58 تقلید کردی...


    •   _secretam_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 10

    • اولش فکر کردم بانو سپید داستان داده
      ولی اومدم پایین و اسم حمید سیگاری رو دیدم
      داستانت با تمومی کوتاهیش خیلی صمیمی بود و از جمله بندیش من متوجه واقعیتش شدم و واقعی بودنشو باور کردم
      بدون نقد کردن من صمیمیت موضوع رو دوست داشتم و لایک میکنم رفیق (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • مردغمگین۱۰۰ عزیز مرسی که خوندی و خوشحالم مورد پسندت بود رفیق.


      TheBitchKing عزیز مرسی از نقدت و خوشحالم که داستان رو خوندی و بهش دقت کردی.راستش قسمت اولش رو باید بگم به توصیه یکی از دوستان خارج از سلیقه خودم نوشتم و هنوز دستم راه نیافتاده و قسمت پاراگراف بندیش هم تمام تلاشم رو کردم ببخشید اگه ایراد داشت.
      درباره ی سوالت گنجه با خرپشته فرق داره.گنجه از داخل خونه راه نداره و بجای انباری و یا محل نگه داری کبوتر ازش بیشتر استفاده میشه ولی خرپشته از داخل خونه راه پله داره و محل رسیدن به پشت بام هستش.
      بابت ایرادات داستان معذرت میخوام و باز هم تشکر بخاطر نقدت دوست من.


    •   .سامان.
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • لایک ۵ تقدیمت حمید عزیز
      خوبه که داداشت رسیده چون هیچی ارزش خودکشی رو نداره


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک ششم,
      جدا از واقعی بودن یا نبودنش من خوشم اومد (rose) (rose)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • خب من ک دوس داشتم امیدوارم بازم بخونم ازت (rose)


    •   Night-king
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • حمید جان بد خورد تو ذوقم! بگو که بعد اون جریان باز رو فرم شدی و یه آدم درستشو پیدا کردی...
      انصاف نیست سر لاشی بودن کسی دیگه تو دیگه نتونی به کسی دل بدی ):


    •   Joniol
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • :/


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • وای سَنِن مَغزِن سیکیم .


      تو رو خدا بگو برات پول کارت به کارت کنیم یا حداقل با روشی که خودت صلاح میدونی و مطمعنی جنس خوب از ساقی یع خوب و معتبر بگیر تا در این حد توهوم کیری در روحی و روانی نَزَنی


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • حمید خان، عالی بودی مثل همیشه


    •   sepideh58
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • لایک ۱۷ حمید عزیز
      یه لحظه دلم تنگ شد برای نوشتن !بخاطر اسمش، اما هنوز پشت دستم جاش میسوزه:-)
      امان از خیانت !
      یه چند تا نکته رو رعایت کنی داستان هات دگ حرف نداره ...
      این کسره اضافه صاب مرده رو ه ننویس
      پاراگراف ها و علائم نگارشی
      شخصیت پردازی
      این سپیده کی بود چرا میخواست خودکشی کنه !
      یه طرح کلی غمناک بود و کلی علامت سوال
      سکستون توی اون خونه بود اما من نفهمیدم کدوم ؟
      اگر برای داستان های بعد یکم این جزئیات رو توجه کنی مطمئنم داستان بی نظیری خواهد شد هرچند همین الان هم بسیار دوست داشتنیه
      Ps:خوش برگشتی :-)
      بازم بخونیم ازت


    •   royaei
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • نگارشت مثل همیشه عالی بود ؛
      متاسفم واسه کسایی که میدونن برای یه نفر جون هستن ولی با خیانت نابودی رو بهشون هدیه میدن ؛
      داستانت عالی بود فقط یکی اینکه کوتاه بود و دیگه اینکه هیجانش خیلی کم بود و میتونست بیشتر باشه ؛
      ممنون واسه وقتی که صرف کردید ؛
      موفق باشی


    •   sexybala
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • سلام فیلم هندی جلقی.


    •   zanbory
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • حمیدجان داستانت قشنگ بود تنها اشکال کوچک داستان گنجه بالای پشت بام بود که چنین چیزی اصلا وجود نداره چخ کفتر میگفتی خیلی قشنگتر میشد یامثلا انباری من تاالان گنجه نشنیدم ...حستو قشنگ ب خواننده منتقل میکنی و درمورد شک کردنت بدون مقدمه بود یهویی داستان گنگ شد بیشتر باید روی این قسمت کار میکردی درکل عالی بود مرسی ازت ادامه بده (ok)


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • فقط کسایی که یه بار خودکشی رو تجربه کردن حالا به هر دلیل میدونن چقد سخته بخوای راجبش بنویسی وبه اشتراک بزاری


      داستان همراه بود با غم، امید، عشق، لذت، ومتاسفانه شکست
      منو یاد فیلم شعله انداخت دوست من


      لذت بردم


      منتظر داستانای دیگت هستم


      نقطا


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • حمید جون عالیه که هر بار پیشرفت
      میکنی ..راستش
      با خوندن داستانت تمام خاطراتم اومد
      جلوی چشام .. :(
      24


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • Mr_gh99عزیز مرسی بخاطر وقتی که گذاشتی و داستان از روی واقعیت نوشته شده بود.


      saeed-sexyعزیز ممنون که وقت گذاشتی،درباره ی اسمش شاید بخاطر اسم شخصیت داستان این حس به شما منتقل شده.و خوشحالم اگر ذره ی شبیه بانو سپیده نام گذاری کرده باشم.


      secretam عزیز صدرا جان خیلی خوشحالم مورد پسندت بود رفیق.


      مردغمگین۱۰۰ عزیز ممنون بابت هم دردیت.ولی من تو زندگیم یاد گرفتم از کسی به دل نگیرم،امیدوارم امتحان کنی و لذتش رو بچشی.


      .سامان. عزیز دقیقادرسته.جوونی و جاهلی که گیگن همینه دیگه.


      saeedno15 عزیز خوشحالم مورد پسندت بود دوست من


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • lovely_grl عزیز خوشحالم خوشت اومد و ممنون بابت کامنتت رفیق خوشحال شدم.


      Anjelina_zero49 عزیز مرسی بابت لطفی که به من داری،شما تاج سری سلطان.


      MASIӇAعزیز ستون سایت،خوشحالم کامنتت رو میبینم رفیق.
      دقیقا همینطوره و راستش رو بخوای یجورایی دارم تصمیم میگیرم دیگه منم دست نگیرم.


      amiralixyzعزیز tanks.


      Night-kingعزیز قبل هرچیز ممنونم که داستان رو خوندی و درباره ی سوالت باید بگم،بله عدو سبب خیر شد و با همسرم آشنا شدم.


      Joniol عزیز کاش نظرت رو میگفتی ولی به هر حال ممنون که وقت گذاشتی.


      اشی۸۵مشی عزیز جنس خوب نیست.گشتم نبود،نگرد نیست.


      HYPERMAN98 عزیز مرسی رفیق.


    •   Owji_mowji
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • الان این چی بود؟؟


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • sepideh58عزیز دوست دلسوز کاربرا.قبل هرچیز ممنون بابت وقتی که گذاشتی و خوشحالم.
      راستش چون اسم اون بنده خدا سپیده بود و داستان تو سال ۸۵اتفاق افتاد.میخواستم اسمشرو بذارم سپیده ی85ولی ترسیدم سوء تفاهم بشه و یا کاربرا فکر اشتباه بکنن.کابوس سپید.چون واقعا برام کابوس بود و بدجور داغونم کرد.
      حتما به نکاتی که گفتی هم توجه و سعی میکنم تو داستان های بعدی اگر نوشتم رعایت کنم.بازم ممنون.


      royaeiعزیز ممنون که داستان رو خوندی و خوشحالم مورد پسند بود.راستش نوشتن این داستان برام خیلی سخت بود و تمام خاطراتم جلوی چشمام بود.فقط بخاطر دوست خوبم صدرا این داستان رو نوشتم ببخشید اگر کم و کسری داشت.


      Hardcoremanعزیز من به دل نگرفتم ازت.نیازی به معذرت خواهی نبود.ولی بازم ممنون رفیق.


      sexybalaعزیز خداییش خیلی چیز غیر منطقی بود خیانت یه دختر به پسر؟؟؟مرسی که وقت گذاشتی و داستان رو خوندی.


      zanboryعزیز مرسی بابت کامنتت و وقتی که گذاشتی.
      ما به محلی که روی پشت بوم برای نگهداری کبوتر ساخته نیشه میگیم گنجه.منظور من این بود.درباره ی قسمت خیانتش هم فکر میکنم حق با شما بود.ممنون که نقدت رو گفتی رفیق.


      نگین۹۳عزیز خوشحالم پسندیدی.


      bahmantmbaxعزیز پوزش اگر باعث ناراحتید شدم.


      zodiakxxxعزیز دقیقا همینطوره.خوشحالم مورد پسندت بود.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • SSAa699عزیز.خوشحالم خوشت اومد و ببخشید که خاطرات تلخت رو یادآور شدم.مرررررررسی که وقت گذاشتی.
      درد و بلات بخوره تو سر کابوس که اسمش رو گذاشتم رو داستان و هنوز نخونده.خخخخخ


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خخخخخخخ فداتشم مرسی گلم خواهش
      میکنم اره
      هنوز نخونده شاید سایت نیومده.حمید جان


    •   Shabsavar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • حمید آقا عالی مینویسی دمت گرم خیلی خوب بود ...لایک با افتخار خدمت دوست گرامی
      راستی یه بسته وینستون لایت برا لایکی که دادم بفرست .سیگار نمی کشم تا بفرستیش ها


    •   MFM_iran
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • حمید مطمئنی روغن خراطین بود؟


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خسته نباشید اقای حمید ^_^


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • Shabsavarعزیز مرسی رفیق لطف داری تو.
      الان سیگار ندارم قرص تاخیری بخوای در خدمتم.عطارم الان.


      MFM_iran عزیز آره والا به جان خودم خراطین بود.


      marjan_aydinعزیز ممنون،خوشحالم میبینمتون.مرسی که وقت گذاشتی


    •   AH_art
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • سلام حمیدجان
      لذت بردم از داستانت هرچند کوتاه بود
      همیشه تو اوج باشی رفیق (rose)


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • حمید سیگاری چطور مطوری
      لایک کردم قشنگ بود
      تو روح پرفتوحت با این اسم گذاشتنت


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • SSAa جان
      ولش کن اینو
      خودت خوبی؟
      اومدم اولین داستان عنوان رو دیدم زده کابوس گفتم کاره حمید سیگاریه


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • داستان تلخی بود که منم مشابهش رو تجربه کردم.
      قصد داشتم به طنز درش بیارم ولی چون شما اصل مطلب رو آوردید دوباره نویسی من فقط گرافه گوییه.


      لایک به خاطر داستانت ولی دیسلایک به آدمای داستانت


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • توضیحات استاد ..... از پیشکسوتان نیروی هوایی ایران در مورد عباس بابایی:


      عباس بابايى خلبان كابين جلو اف-١٤ بود
      ولى انچه در مورد دلاورى ها و رشادتهاى وى در جنگ
      و غيره مينويسند و فيلم ساخته اند دروغ است
      بابايى در زمان زندگى اش در جنگ اگر پروازى ميكرد
      پرواز از تهران به يك پايگاه ديگر بود.
      و در هيچ عمليات جنگى شركت نداشت
      ولى چون مهره اخوند ها بود و از سالها قبل از بهمن ٥٧
      با مذهبيون در تماس بود بعد از بهمن ٥٧ بسيار خوش
      رقصى كرد و نور چشم آخوندها شد و مقام گرفت


      عباس بابايى در مراسم رژه بزرگ نيروى هوايى در سال ١٣٥٥شركت كرد و بعد چند دقيقه پرواز به دروغ گفت فشار هيدروليك كم و زياد ميشود و وسط مراسم در باند اصفهان فرود امد
      من عباس بابايى را بخاطر صدماتى كه به نيروى هوايى وارد اورد و باعث اعدام و اخراج بهترين خلبانان شكارى نيروى هوايى شد
      يك نظامى ميهن پرست نميدانم و از رفتارش شرم دارم


      بابایی معروف بین خلبانان سرلشکر بسیجی
      در ضمن ایشان در جنگ یا عملیات کشته نشدن
      ایشان در مکه به همراه ۲۵۰نفر ایرانی که در عربستان
      با پلیس درگیرشدن کشته شد


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • ...باران...جان ممنون.رز قرمز تقدیمت (rose)


      AH_artعزیز سلام.خوشحالم که خوشت اومد ستون.


      Caboos1جون گفتم داستان رو به نام مبارکت متبرک کنم بده مگه؟؟؟؟کجا بودی تا الان؟؟


      Alat_Tanasoliعزیز میدونستم جسارت نمیکردم.مرسی رفیق که وقت گذاشتی و داستان رو خوندی


      عشقبازمست عزیز مرسی بخاطر پیام بیدار کنندت.من خودمم امروز همین خبر رو خوندم.


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی ممنونم کابوس جون .
      نبودی نگرانت بودم عسل .خودت خوبی ؟
      خخخخ اره حمید دیگه چه میشه کرد خخخخخ


    •   _Azi_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • اگه اون شعر اخر رو نمیذاشتی لایک میدادم
      ولی الان فقط بخاطر همون شعر دیسلایک میدم
      و لعنت میفرستم به اون دخترایی که باعث شدن ذهنیت جامعه انقدر نسبت به زن بد بشه
      .
      واقعا بی انصافیه که اسم کثیف کاری که هم از جنس مذکر و هم از جنس مونث برمیاد رو فقط میذارید زنانگی
      .
      تاسف


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • _Azi_عزیز یجورایی حرف شما درسته ولی نه منظور من و نه خواننده این آهنگ از زنونگی این نیست که خدایی نکرده زن بودن چیزه بدی هست و خدایی نکرده قصد جسارت به بانوان سرزمینم باشه.اتفاقا من خودم احترام زیادی برای جنسیت شما قائلم.مادر من هم یک زن هست و واژه زن از زندگی و زنده کننده گرفته شده.اگر باعث ناراحتی شدم عذرخواهی میکنم.
      ولی این زنونگی یه اصطلاح هست.چطور به یه زنی که کار های مردونه انجام میده گاها میگن خیلی مردی و یا مردیه واسه خودش.این ها اصطلاح هست.
      اگر میدونستم سبب ناراحتی بخصوص شما میشه هرگز نمینوشتم


    •   Havigshoor
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خود کشی وقتی اتفاق می افته که هیچ کدوم از عادتها و برنامه های روزانه، ذهن رو اروم نمیکنه و تنها یک پایان ارام بخشه.
      تو کشور ما به خاطر محدودیت ها خیلی وقتها خود کشی،
      دریچه ارامش به نظر میاد
      و بهترین تکنیک برای نجات از این مرگ تلخ این روش است
      _وقتی سختی ها و مشقات زندگیت به غایت رسید و اندوه خیانت های جانکاه سینه ات را به درد اورد،زمزمه خودکشی از درونت اغاز می شود اینجاست که تو باید:
      ابتدا بنشینی و زانووانت را به صورت موازی به هم نزدیک کنی
      سپس با دستانت دور پاهایت را بگیر و بفشار
      و هردم فشار را بیشتر کن و چون این فشار به نهایت برسد
      تو خواهی گوزید وزین گوز خواهی خندید و دیگر به مرگ نخواهی اندیشید


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • Havigshoorعزیز عالی بود کامنتت،مرسی که باعث شدی لبخند رو لبامون بشینه.


    •   Havigshoor
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • نوکرتم داداش ،همیشه شاد باشی


    •   Vashkin
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم
      مورد پسند بود
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • Vashkinعزیز عشق منی.خوشحالم خوشت اومد و بعد مدت ها کامنتت رو دیدم.لایک داری داداش


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • مخلصم حمید جان
      هستم داداش
      بخاطر این بچه مچه ها کمتر میام
      تو که گلی
      بابت اسم داستانتم نمیدونم تشکر کنم فوشت بدم از غروب دارم فک میکنم


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • قربونت SSAa جان
      نگران چرا عزیز
      من خودم کابوس بچه قرتیام طوریم نمیشه خیالت راحت


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • زیبابود احساس میکنم دلت شکستس..مثه من.. (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • وبگرد عزیز درسته حق با توء.یجورایی چون یادآوریش اذیتم میکرد نزدیک به دو ،سه سالش رو فاکتور گرفتم و کلی نوشتم.شاید بهتر بود بیشتر توضیح میدادم.اگر کم و کاستی داشت ببخشید.اون شب خیلی حرف ها بینمون رد و بدل شد که قسمت آخرش رو برای دوستان نوشتم.
      اون شب حمید با مرگ خودش میخواست سپیده رو تنبیه کنه و درحالی که رگش رو توی حمام زده بود داشت با سپیده خداحافظی میکرد.سپیده هم حمید رو عاشقانه دوست داشت و تنها مشکلش تنوع طلبی بود.حمید چند بار متوجه خیانت سپیده به خودش شد ولی هربار سپیده یجورایی انکار و یا توجیه میکرد که بار آخر چون عزیزترین رفیقش و عشقش باهم بهش خیانت کردن بهترین تنبیه رو گرچه اشتباه بود ولی مرگ خودش میدونست.
      مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      کابوس جان شما همه جوره عزیزی.چه فحش بدی چه تشکر کنی رفیق.خدا میدونه اگه تو این سایت هستم شما دوستای خوب و با صفا هستید که همه جوره بهم لطف داشتید.


      خوشگلخانم عزیز بعضی نامردی ها باعث میشه آدم دلش بشکنه.
      همیشه کسی که بهترین لحظات رو برات ساخته ،با خیانت و نامردیش بدترین ها رو خواهد ساخت.
      خیلی سخته کسی که بخاطرش حاضری از جونت بگذری بهت خیانت بکنه.شاید از زندگیت کنار بذاریش ولی هرگز نمیتونی فراموشش بکنی.
      خیلی سخته و امیدوارم کسی با خیانت مواجه نشه اونم از طرف عشقش.


      ALI.15.17CMعزیز نوش جونت همیشه خوش باشی،خوشحالم که خوشت اومد رفیق.
      راستی امشب پنجشنبه هست و باید میزدی پیشواز رفتی؟خخخخخ


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • حمید عزیز داستانت بد نبود اما یه جوری بود، نه فرم خاطره داشت نه شکل داستان، همه چیز با سرعت زیاد جلو میرفت و انگار سکس بزور چپونده شده بود توش، بعد هم یهو بدون هیچ زمینه ای شک و خیانت که حداقل بعد اون سکسهای عاشقانه جاش نبود، ولی در کل قلمت رو دوست دارم، در مورد ویرایش هم این رو در نظر داشته باش ویرگول به کلمه قبلی میچسبه بعد با یه فاصله کلمه بعد شروع میشه که دقیقا برعکس بود، ه کسره هم دو یا سه جا اومده بود که در اون کلمات نیازی به ه کسره نیست مثل امیده


      موفق باشی دوست من و بیشتر و بهتر ازت بخونیم
      لایک پنجاهم تقدیم شد


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی و بسیار خوب آقا حمید... چقدر بد هست توی این موقعیت قرار گرفتن.


    •   m...h...a...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • حمید جان بابت نوشتن داستان ممنون..هرچند که من دیگه خیلی نمیام اینجا ولی خب شما و بعضیا داستانتون فرق داره..خخخخخ
      به نظرم کوتاه بود و میتونست بلندتر باشه..ولی خب خوب بود و ساده...
      بازم منتظر داستان های زیبای شما هستیم..


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • چاکرم داداش
      قطعا برای منم همینجوره


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • R.B.behruzعزیز دقیقا حق با توء و من خودمم حس کردم و بنظرم باید بیشتر توضیح میدادم.درباره ی ویرگولم هرچی فکر کردم یادم نیومد کدومش درست بود.ولی الان یادم میمونه.
      مرسی رفیق که همیشه با نگاه تیز بینت بهم نکاتی رو میگی که به دردم میخوره.ممنون.


      hesam.maعزیز مرسی داداشم.لطف کردی که وقت گذاشتی و مرسی بخاطر نظرت.رز قرمز تقدیمت (rose)


      بچه-ای-خوب عزیز واقعا سخته حتی یادآوریش.مرسی که داستان رو خوندی رفیق.


      XxAmirعزیز مرسی که وقت گذاشتی و مرسی بخاطر کامنتت.قول میدم تو داستان بعدی جبران بشه.


      m...h...a...عزیز و دوست داشتنی.قبل هرچیز ممنون که بخاطر من برگشتی و کامنت هم دادی.واقعا جای خالی امثال تو توی سایت و زیره داستان ها احساس میشه.بیشتر ببینیمت رفیق.


    •   Scott12
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • رفیق.با هر خطش اشک ریختم. من تا بالای پل رفتم تا بپرم ولی خب نپریدم. نامه خودکشیمو نوشته بودم داده بودم به یکی تا به خانوادم بده.نمیدونم چرا نشد بپرم.همه چیز آماده بود برای یه پایان خوش.ته دلم یه حسی بود که میگفت درست نیس یه چیزی این وسط کمه.همون باعث برگشتم بود. همون حسی که میگفت درست میشه. همون حسی که میگفت مرگت نباید مثل ترسو ها باشه.اینکه میگفت سعی کن بیهوده نمیری.


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • جناب حمید عزیز و بزرگوار
      اول خوشحالم میبینمتون و حضورتون مستدام
      دوم داستان تلختون با خمیر مایه خیانت رو خوندم .چقدر همه ما از خیانت شکسته شدیم و عبرت نگرفتیم .امیدوارم زخم ها التیام پیدا کنه هرچند که جای زخم تا ابد می مونه .
      ایراد ها رو دوستان گفتن امیدوارم چراغ راه کنید و برای ما باز هم بنویسید
      لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • Scott12عزیز و دوست داشتنی، صدرا جان خدا میدونه نوشتن این داستان چقدر برام سخت بود و یادآوریش چند روز حالم رو دگرگون کرد،ولی فقط و فقط برات نوشتم تا بدونی اکثر آدما این درد رو چشیدن، و امیدوارم محکم تر از قبل به زندگیت ادامه بدی.


      زن اثیری عزیز واقعا منم خوشحالم که دوباره میبینمتون و حضور گرمتون باعث دلگرمی ماست.ممنون بابت وقتی که گذاشتید.


    •   off_boy
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • اعصابم كيري شد از داستانت
      يني وقتي فهميدي يه زنگ زدي به سپيده كه خودمو ميكشم و تموم؟
      اون سعيد بي ناموسو نگاييدي بعد خودتو ميخواستي بگا بدي؟
      حال نكردم لايك نميدم ولي همين كه بي غلط بود و طولاني نبود و توهم و تخيل نبود جاي ديس نداره.


    •   Samer66
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • مثله همیشه عالی بودی داداش


    •   hasharhashari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • این دیگه چی بود؟


    •   saeed7989
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • به نظر من اگر اسم داستانو مینوشتی بغ بغو بهتر بود چون میرفتین تو گنجه چنگ چنگو میکردینا میگم????موفق باشی


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • لايك
      شرمنده نبودم جناب حميد خان تاجر سيگار قديم و عطارالدوله فعلي، از همون موقع كه روغن خراطين بردي سر صحنه معلوم بوده به عطاري واردي


      من بعد از داستان كامنت ها رو كامل خوندم و همه نظرات كاملا عنوان شده و نيازي به دوباره گويي نيست مخصوصا فهميدم كه داستان بر پايه واقعيت بوده و مربوط به ١٣ سال پيش كه هم از نظر خيانتي كه عشق اول زندگيت بهت كرده و از اون طرف هم نارفيقت كه يه سر جريان بوده


      فقط نگفتي چطور اين نارفيقت وارد ماجرا شده و باعث اين خيانت و درد كه تصميم به خودزني گرفتي و با ورود داداشت به زندگي برگشتي


      در كل خيانت از هر طرف مخصوصا اينكه خيانت ديده عاشق باشه فشار رواني بسياري وارد مي كنه كه حتي مي تونه باعث قتل و خونريزي هاي بيشتري بشه


      سپاس از زحمتي كه كشيدي


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من برای شما احترام بسیاری قایل هستم. ولی وقتی در انتها به جنسیت من توهین شد دلخور شدم فقط میخوام دو مورد مهمی که مردم ما توجهی به آن ندارند را بگویم ، اول اینکه بیشترین خیانت توسط آقایان انجام میشود و دوم. اینکه یادتان باشه همانطور که برای ازدواج و دوستی ابن آقایان هستند که پیش قدم میشوند در خیانت نیز همیشه بطور معمول این مرد هست که اقدام به شروع و تشویق به ارتباط میکنند و حتی زنانی که خیانت .میکنند اکثزا توسط یک مرد به ابن خیانت تشویق میشوند از همه اینها که بگذریم برای هر خیانتی یک مرد و یک زن نیاز هست

      پس بدونید که بزنان این همه سال ظلم شده که اتهام زده اید و همیشه نیز این زن هست که تاوان خیانت را پس میدهد هم زنی که شریک زندگی مرد خاین هست هم زنی که همراه مرد خیانت کار هست ، البته مردانی هم هستند که در اثر خیانت ضربه خورده اند اما کمتر از زنان هستند پس جرا باز به زنان این گونه میگویید وشاعر شعر این ترانه نیر بدون شک یک احمق بوده است البته بنانسبت م.ردان واقعی و شما که چنین نوشتید ...


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • البته من لایک دادم اما نه بداستان که شعرش بمن توهین شده بلکه بخودت لایک و دادم و در ادامه به شخصی که براحتی حاظر شده به یکی از جوانان وطن که بهر حال میدانیم بین دوگروه که موافق و مخالف بودن یک گروه پیروز شده و گروه شکست خورده طبیعی هست که ناراحت باشه و اگر کسی این وسط بهش ظلمی شده ما مردم هستیم که نه از شاه و پهلوی و دزدی هاشون خیری دیدیم نه از دزدی های مسیولان امروز جامعه اما اینکه با دروغ گویی حرفی زده شود ناراحتی ایجاد میکند دوستان جهت اطلاع و درک حقیقت میتوانید بروید از خلبانان جنگنده اموزش دیده در زمان شاه که در امریکا بودند و پس از انقلاب اخراج شدند یا زود از کار برکتارشدن بپرسبد من از چند تا از این خلبانان که نشانی هم .میدهم شهرک غرب یا سعادت آباد اگر هستید میتوانید بروید بلوار دریا مابین بلوار پاکنژاد و شهید فرحزادی روبروی باشگاه دانیال کمی جلوتر اموزشگاه زبان هست که یکی از خلبانان اخراجی هست بنام اقای سرهنگ منصوری که این اموزشگاه و ایجاد کرده بپرسید خواهید دید که او نیز در مورد شهید عباس بابایی با احترام یاد میکند و زمانی که پرسیدم فرستاد سراغ سرهنگ خلبان دیگری بنام اقای نامشو الان یادم رفت همتی یا رحمتی است که بچه ابادان هست ساکن تهران ایشان وقتی مطلب و پرسیدم گفتن دروغ گفته من حاظر نیستم حتی درمورد دشمنم هم دروغ بگم گفت ایشون البته مذهبی بوده و با مذهبی ها در ارتباط بوده ولی از خلبانان دلاور و زبده ارتش بود در نیروی هوایی که چندین سورتی پرواز جنگی که لیدر بوده در عملیات شرکت کرده و ایکنکه اسنادی هست که کسی در ان اسناد دست نمیبرد موجود هست انهم در هر پرواز جنگی و یا غیر جنگی توسط خلبان و کمک خلبان و تیم ساپورت کننده پر میشود در تمام دنیا اینطور هست حتی در روسیه نیز این گونه هست و حتی شاه گاهی پرواز و بدست م
      یگرفت در هواپیمای شخصی یا مسافر بری که اخرین برگه پرواز که توسط شاه هم پر شده در پرواز اخر که از ایران رفت مقداری از پروازتوسط شاه انجام شده که موجود هست عباس بابایی و بعنوان یک قهرمان. جنگ هوای که قهرمان ایرانی است نام
      برد ایشان هم اخراجی نیروی ارتش هست که میتوانید یروید یرسی کنید ایشان هم م.ربی زبان انگلیسی در این اموزشگاه هست و شخصی دیگر بنام سرگرد محمدی منزل وی کمی پایین تر بود امد و گفت من در بخش فنی مشغول بودم و خلبان نبودم اما عباس بابایی را و خیلی های دیگر که نام.ندارند زیاد هستند که خدمت قهرمانانه کردن نمیتوان با دروغ او را و وجه اش را تخریب کرد . پس دوست عزیزی که اینگونه نوشت برای من جای سیوال داره جرا ....؟


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم، لایک


    •   لئون.تولستوی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوشحالم که سالم و سلامتی دوست عزیز
      فقط تعجبم از اینه که چرا بهت خیانت کرده!
      موفق باشی،لایک


    •   anonym.masi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • قلمت عالیه داداش داستان تلخ ولی روان و قابل فهم چرا که این روزا چیزی به نام عشق باقی نمونده همه دنبال دو روز خوش گذرونی هستن دختر و پسر هم نداره متاسفانه


    •   panid9697@2731
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • دقیقا عین همین داستان سر من اومده انگاد داشتم داستان خودمو میخوندم ????


    •   RADYABE KOS
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • این حس منو یاد دوران نوجوونیم انداخت،حس غریبیه برا کسی تو اون سنو سال?
      خوب ولی سن آدما زمانی که بیشتر میشه فهم و شعورشونم قاعدتاً بیشتر میشه و به اون دورانهاشون با دید تمسخر نگاه میکنند و به حماقتهاشون که از اعتماد بوده میخندند.


      فقط یک توصیه؛تعداد زنهای که میشه بهشون اعتماد کرد از تعداد تخمانمان بیشتر نیست?


    •   محمدیاسی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • سلام حمید جان.
      بازم دستت طلا .
      قلمت شیوا و روان و زیبا نوشتی.
      امیدوارم که واقعی نباشه .چون خیلی از خیانت متنفرم و خیلی ناراحت شدم.
      برات ارزوی زندگی خوبی رو ارزومندم.
      دستت و قلمت رو میبوسم.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • off_boy عزیز بعضی وقتا یه اتفاقاتی برای آدم می افته و باعث میشه واکنش های اشتباهی داشته باشی.
      چرا سراغ سعید رفتم اما فرار کرد.


      Samer66عزیز ممنون لطف داری رفیق.


      ناصر39عزیز ممنون که وقت گذاشتی،راستش خیلی تلاش کردم بنویسم از کاندوم استفاده کردم ولی چون دروغ میشد ترجیح دادم ننویسم.


      hasharhashari عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی.


      saeed7989 عزیز مرسی که وقت گذاشتی.اگر بدونی چه بغ بغو هایی کردیم.یادش بخیر.


      مردكوهستان عزیز رفیق دوست داشتنی.ممنون که وقت گذاشتی و مرسی که کامنتت لبخند به لبم نشوند.tanks.


      lezatbebarimعزیز ممنون که وقت گذاشتی،درباره ی اون شعر هم تو پاسخ کامنت azi عزیز پاسخ دادم.از شما هم عذرخواهی میکنم.


      حاجعلی-کصخواه عزیز ممنون رفیق لطف داری.


      لئون.تولستوی عزیز ممنون که وقت گذاشتی،بنظر خودم تنوع طلبی باعث این خیانت بود و بس.


      anonym.masi عزیز تو به من لطف داری رفیق،دقیقا همینطوره بنظرم چیزی بنام عشق نمونده.


      panid9697@2731 عزیز مرسی که داستان رو خوندی و متاسفم که این اتفاق برای شما هم افتاده.


      RADYABE KOS عزیز ممنون رفیقم.


      محمد یاسی عزیز دوست خوب و قدیمی متاسفانه واقعیت داشت و ممنون بابت همدردیت.خجالت زدم کردی رفیق


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • قشنگ نوشتي دلم سوخت برات


    •   Mahsa_golden_girl
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • قشنگ بود


    •   kokarostam
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خیلی خوب بود


      ساده و روان نوشتی ولی جا داشت کاملتر هم بنویسی، دستت درد نکنه. لذت بردم، موفق باشی.


      ها کـُ‌کا


    •   raul14
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود عزیز ولی هم یکم حجمش کم بود به نظر جا داشت کی دوتا پاراگ راف دیگه بنویسی هم اینکه رسیدن به خودکشی برای کسی که خودش دلیل خودکشی نکردن کس دیگه ای بوده یکم دور از واقعه که حس خیلی خوبی از شخصیت اول داستان بهم نداد چون اولش ازش ی قهرمان ساختی بعد ی آدم داغون که نتونست در مقابل خیانت عشقش به ایسته


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • Minowعزیز ممنون که وقت گذاشتی و مرسی بخاطر همدردیت.


      Mahsa_golden_girl عزیز خوشحالم پسندیدی.


      kokarostam عزیز منت گذاشتی رفیق.خوشحالم پسندیدی.


      raul14عزیز قبلا ممنونم بابت وقتی که گذاشتی و درسته بنظرم باید بیشتر توضیح میدادم.ولی درباره ی خودکشی واقعیت داستان رو نوشتم.بازم مرسی که خوندی


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • MASIHAاگر ادم بخواد اينجوري فكر كنه پس هيچ وقت نبايد ب كسي كمك كنه


    •   Gayaneh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام حمید جان
      همونطور که بهت گفتم اینروزها زیاد حال خوشی ندارم میام و سرسری یه نگاهی میکنم و میرم.
      و اما داستانت تاثیر گذار بود نمیدونم وضع مالی نا رفیقت چطور بود ولی یکی از نقطه ضعف های بزرگ دخترا وضعیت مالیه، این وسط فقط اسم مردا بد در رفته.
      میدونم که نمیتونی با همین فرمون جلو بری چون هرروز داره دست فرمونت بهتر و قویتر میشه (rose) (rose)


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانتون از ابتدا تا انتها بشدت گنگ و مبهم بود و فوق العاده جاى كار داره.
      چرا سپيده ميخواست خودكشى كنه ؟
      دليل تنوع طلبيش ؟
      چرا با اينكه عاشق هم بوديد خيانت كرد ؟
      از چه طريقى با دوست شما آشنا شد ؟
      بخاطر يه شخص بى لياقت و هرزه بازياش شما بايد خودكشى كنيد ؟
      و خيلى سوالاى ديگه ...


    •   aref.3200
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود ولی چون جزئیات سکس توش نبود خیلی جذاب نبود به هرحال دست و پنجت درد نکنه


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Gayanehعزیز درسته سرت شلوغه ولی به فکر دل ما هم باش.بیشتر ببینیمت رفیق تو همیشه به من لطف داری.


      Sexybreastsعزیز مرسی که وقت گذاشتی،جواب سوالاتت رو تو کامنت ها دادم فقط دلیل تنوع طلبی بود که این دلیل خاصی نداره فقط به ذات طرف بستگی داره.


      aref.3200 عزیز لطف داری رفیق


    •   Alireza__1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود بجز اینکه فکر میکنم تا جای خیانتش راست بود,و خودکشی یکم تخیلی کردش,


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Alireza__1369 عزیز مرسی که وقت گذاشتی، شرمنده تو جوونی زیاد فیلم میدیدم


    •   Mahdi2i
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود. همه چی سر جای خودش. امیدوارم بیشتر بنویسی . لایک


    •   Tirаss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دوست داشتن بعضی آدمها
      مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است
      تا به پایانش نرسی
      نمی فهمی که از آغاز اشتباه کرده ای


    •   kave53
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • روغن خراطین زدی به کمرش ماساژش دادی؟؟؟
      میدونی روغن خراطین بو عن میده؟
      میدونی رنگش سیاهه؟
      از 10 متریش نمیتونی رد بشی؟؟


      کس گفتی آی کس گفتی
      مثل یه کسخل گفتی
      کسشعرارو تفت دادیییییی
      جقی بودی شکفتی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • Mahdi2iعزیز ممنون که وقت گذاشتی.


      Tirаssعزیز دقیقا.ممنون که خوندی.


      m3e6h9d11iعزیز ممنون با کامنتت خندیدم.


      kave53عزیز این خزعبلات رو کی به شما گفته؟
      با عرض پوزش ما اب و اجدادی عطار بودیم و هستیم منم الان عطارم و خراطینم دارم و اونطور که شما میکی نیست.
      حالا نمیدونم طرف به چهره ی شما نگاه کرده بجای خراطین چی بهتون داده ولی خراطین بودی خیلی بدی نداره عزیز جان


    •   King_hesam
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • مث همیشه عالی بودی حمیدجان...دمت گرم
      فقط دوتامطلب یابهتربگم ایراد


      کاش ازکلمات،بوی عطرش تودماغمه وکله کیرم
      استفاده نمیکردی ویکم باکلاسترمینوشتی


      ولی درهرحال ممنون بابت داستانهای قشنگ وعالیت....ادامه بده...


    •   f.f.life
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • حاجی عجب چیزی بود ولی اینو بدون تو این بحث های عشق وعاشقی آدم نباید زیاد ادامه شون بده چون آدم رو به قهقرا میبره.من اگر جات بودم بدون اینکه بهش بگم خبر دارم می بردمش یه جا و هرچی دم دستم بود رو می کردم تو کونش.
      راستی این اولین داستانت بود که پایان خایه فنگ کننده نداشت اوه چرا داشت خودکشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو