کازینو رویال (۳)

    ...قسمت قبل


    دکتر فلورا. اسمی که می تونست مارو به آنجلا برسونه. دکتر روانشناسی که تایید کننده گرایش جنسی بود. یعنی باید رسما اعلام می کردیم که همجنس باز هستیم. روی زیبایی مهتاب حساب ویژه ای باز کرده بودم. با نگاه معنی دار فلورا به مهتاب متوجه شدم که مهتاب کلید ورود من به محفل مخفی آنجلا هستش. جلسات متعددی با فلورا داشتیم. داستان زندگی هامون رو داخل ایران ، البته با حذف یه سری موارد براش تعریف کردیم. نزدیک به سه ماه با فلورا در ارتباط بودیم. تا اینکه تو یه جلسه بهمون گفت: مایلم جلسه بعدی تو خونه ی خودم برگزار بشه. خوشحال میشم افتخار بدین... با لبخند به مهتاب نگاه کردم و اونم لبخند زد...
    وارد خونه اش شدیم. یه بلوز ساتن زرد طرح گشاد و یه شلوار زرد ، تن فلورا بود. ازمون به گرمی استقبال کرد. خونه اش کم نور بود که متوجه شدم عمدا اینجوریه. با شراب و شامپاین ازمون پذیرایی کرد. از اونجایی که من انگلیسی بلد بودم ، فقط با من حرف میزد و من برای مهتاب ترجمه می کردم. جلمون نشسته بود و پاش رو روی پاش انداخته بود. با جام شرابی که تو دستش بود ، تکیه داد به کاناپه و گفت: از نظر من شما لزبین هستین. مدارک تاییدیه این مورد رو ارسال کردم. از این به بعد تحت حمایت رسمی دولت فرانسه هستین...
    با خوشحالی برای مهتاب صحبت فلورا رو ترجمه کردم. فلورا بعد از تموم شدن حرفم چشماش رو تنگ کرد و با حالت مرموزی گفت: مایلم از نزدیک معاشقه تون رو ببینم. البته ربطی به مراحل تایید نداره. یه درخواست حدودا شخصیه. نپذیرید هم مشکلی پیش نمیاد...
    مهتاب از نگاه من فهمید که فلورا یه مورد مهمی رو گفته. با نگاه کنجکاوش بهم خیره شد و با تکون دادن سرش ازم سوال کرد که فلورا چی گفت؟ یه نفس عمیق کشیدم و بهش گفتم: ازمون می خواد که جلوش سکس کنیم... خوب می دونستم که این مهم ترین امتحان ماست و اگه قرار باشه به آنجلا برسیم باید تن به هر کاری بدیم. منتظر جواب مهتاب نشدم. بدون اینکه دیگه به فلورا نگاه کنم صورتم رو بردم نزدیک و لبای مهتاب رو بوسیدم. تو چشمای مهتاب موجی از تردید و حتی خجالت وجود داشت. بهم گفت: مطمئنی زینب؟؟؟ با دستام خوابوندمش روی کاناپه و روش نیم خیز شدم. بهش گفتم: تو جلوی چشم من نشستی روی کیر شوهرم. الان از این خجالت می کشی؟؟؟ دستم رو بردم زیر شلوار جینش و مستقیم رسوندم به کُسش...
    از تحرک زیاد بدن جفتمون حسابی عرق کرده بود. دو بار هم ارضا شده بودیم و بی حال روی کاناپه همدیگه رو بغل گرفتیم. همچنان به فلورا نگاه نکردم. اما متوجه خط نگاه مهتاب شدم که داشت به فلورا نگاه می کرد. فلورا بدون اینکه چیزی بگه از جاش بلند شد. رفت و یه پتوی نازک آورد. انداخت رومون و گفت: امشب همینجا بمونید... مهتاب رو محکم بغل گرفتم و گفتم: خوبه کاناپه اش پهنه... چشمام رو بستم و خیلی سریع خوابم برد...
    چند روز گذشت و فلورا مجددا باهامون تماس گرفت. برای بار آخر لازم بود بریم دفترش. یه سری فرم و کاغذ امضا کردیم. تو ذهنم بود اگه همچنان بهمون پیشنهاد جدیدی برای ادامه ی رابطه نداد ، خودم این کارو کنم اما لحظه ای که می خواستیم ازش خداحافظی کنیم بهمون گفت: از شما دو تا خیلی خوشم اومده. اگه مایل باشین دوست دارم تو یه مهمونی شبانه دعوت تون کنم...


    وقتی برای خسرو جریان رو تعریف کردم باورش نمیشد. بهش گفتم: بهت گفتم که ما چه مزیتی داریم. به زودی آنجلا رو می بینم و بعد از مدتها این فرصت و پیدا می کنیم که به عامر خان برسیم...
    شب یکشنبه بود. فلورا باهامون تماس گرفت و گفت: تا نیم ساعت دیگه پایین باشین. یک ماشین میاد دنبالتون... من و مهتاب جفتمون یه دست لباس شب شیک پوشیده بودیم. لباس شب مهتاب رو لُختی تر انتخاب کرده بودم. یه پیراهن یه سره ی نقره ای تنگ اندامی که تا بالای زانوش بود...
    سر ساعت مقرر یه ماشین مشکی با شیشه های دودی که اصلا داخلش دیده نمیشد جلومون ترمز کرد. فلورا شیشه رو داد پایین و با خوش رویی ازمون خواست که عقب بشینیم. راننده یک مرد تاس سیاه پوست بود. فلورا بعد از حرکت و بدون اینکه نگاهمون کنه و به ایرانی بهمون گفت: جایی که داریم می ریم به شدت خاص و منحصر به فرده. یه مهمونی مخصوص آدمایی مثل خودتون. لطفا چشم بندایی که بهتون میدم رو بذارید...
    از اینکه به فارسی صحبت کرد تعجب کردم. پس تا این لحظه هر چیزی که من و مهتاب گفتیم رو متوجه شده بوده. خوشحال بودم که هیچ حرف خاصی بین من و مهتاب رد و بدل نشده بود. مهتاب وقتی چشم بند رو دید کمی ترسید. خودم هم دچار تردید شده بودم. داشتیم به هم نگاه می کردیم که فلورا گفت: اصلا جای نگرانی نیست. اینکه مکان اونجا رو ندونین به نفع خودتونه. بهم اعتماد کنین دخترا...
    نفهمیدم مدت زمان طولانی ای که ماشین در حال حرکت بود ، همینطوری الکی می چرخید یا واقعا از پاریس خارج شدیم. در حالی که همچنان چشم بند به چشمامون بود ، فلورا کمک کرد تا پیاده بشیم. سعی کردم با محکم فشار دادن دستای لرزون مهتاب بهش آرامش بدم. میشد تشخیص داد که وارد یه حیاط شدیم. بعد از بالا رفتن از چند تا پله وارد یک ساختمون شدیم. فلورا متوقف شد و گفت: می تونین چشم بنداتون رو بردارین...
    لبخند زنان بهمون گفت: مجددا ازتون معذرت می خوام که اینجوری آوردمتون. سعی می کنم امشب اینقدر بهتون خوش بگذره که این مورد جبران بشه... فلورا یه لباس شب یه سره طلایی رنگ تنش بود. داخل یک سالن مجلل نسبتا بزرگ بودیم. با وسایل خونه ی شیک و سلطنتی. اما کسی داخلش نبود. فلورا بعد از یه لبخند خاص به سمت در دیگه سالن رفت و گفت: دنبالم بیایین دخترا...
    با قدم های آهسته دنبالش راه افتادیم. وقتی در و باز کرد و وارد شدیم ، دهنم از تعجب باز شد. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. یه سر سرای بزرگ و شاهانه. یه لوستر بزرگ که وسطش می درخشید. کلی مجسمه و تابلو. گلدون های زیبا. با کلی آدم که همه شون خانم بودن. با لباس های شیک و مجلسی. پس اینجا یه ویلای خیلی بزرگ و لوکسه. آدم رو یاد ساختمون های قدیمی شاهانه توی فیلم های تاریخی اروپایی می انداخت. دو طبقه بود و بالا سرمون ، نرده های طلایی رنگ طبقه دوم خودنمایی می کرد. فلورا گذاشت قشنگ سرسرای شیک و بزرگ رو نگاه کنیم. بهمون گفت: راحت باشین. اینجا آزاد تر از هر جای دیگه ای که فکرش رو بکنین هستین...
    ازمون جدا شد و رفت. بعد از چند لحظه یه دختر با یک سینی نزدیک شد و بهمون شراب تعارف کرد. جفتمون برداشتیم و تصمیم گرفتیم فعلا یه کنار وایستیم و بیشتر اطراف رو چک کنیم. در اصل چشمم داشت دنبال آنجلا می گشت. مشغول نگاه کردن بودم که مهتاب گفت: توی اروپا و مخصوصا فرانسه ، هم جنس بازا هیچ مشکلی ندارن. اینقدر آزاد هستن که دیگه نیاز به آزادی ندارن. چه دلیلی داره که این مهمونی به این شدت مخفیانه رو راه بندازه. مگه قراره اینجا چیکار کنن که میگه اینجا آزادین؟؟؟
    با چشمای متعجب و کنجکاو به مهتاب خیره شدم. حرفش منطقی بود. نا خواسته ترس و دلهره همه وجودم رو گرفت. بدون فکر فقط به هدفم فکر می کردم و هر ریسکی که میشد کرده بودم. تو افکار پریشان و نگرانم غرق شده بودم که متوجه ی صدایی از وسط سرسرای بزرگ و دایره ای شکل شدم. فلورا بود که وسط سِن دایره ای شکل وسط سرسرا وایستاده بود و همه رو به دور خودش فرا می خوند. همه ساکت شدن و بدون معطلی دور سِن جمع شدن. من و مهتاب هم به آرومی بهشون ملحق شدیم و سعی کردیم تا میشه عقب وایستیم...
    فلورا به لاتین شروع کرد حرف زدن. به همه خوش آمد گفت. از همه به خاطر رعایت کردن مسائل امنیتی و رازداری تشکر کرد. در انتها یه جمله ی فرانسوی گفت که اصلا متوجه نشدم. بعدش هم همه تکرار کردن. فلورا شروع کرد به دست زدن. با مکث دست می زد. بقیه هم همین کارو کردن. از وسط سِن اومد پایین. شدت دست زدن هر لحظه بیشتر میشد. صدای بلند و حتی ترسناکی توی سرسرا به گوش می رسید. یک سری از چراغ ها خاموش شد و نور سرسرا کم شد. هم زمان یک خانم رفت وسط سِن. خیلی زود از موهای بنفشش فهمیدم که آنجلاس...
    با اولین دستی که زد همه ساکت شدن و کسی دیگه دست نزد. به آرومی چرخ زد و همه رو نگاه کرد. به سمت من و مهتاب که رسید متوقف شد. مطمئن شدم که داره مستقیم به ما نگاه می کنه. بدون مقدمه گفت: بیایید اینجا پیش من... اول فکر کردم که شاید با ما نباشه اما وقتی همه اطرافمون رو خالی کردن و یک تونل به سمت آنجلا برامون باز کردن ، مطمئن شدم که با ماست. چشمای همه به ما خیره شده بود. چنان جَو سنگینی درست شد که حس کردم از درون دارم منفجر میشم. مهتاب دستم رو گرفته بود و دوباره دستش به لرزش افتاده بود. آنجلا تکرار کرد: بیایین دخترا. اصلا جای نگرانی نیست...
    مهتاب با گرفتن دستم بهم رسوند که جلوتر نریم. بهش نگاه کردم. چشماش پر از استرس و ترس بود. با سرم بهش اشاره کردم که بریم. در اصل چاره دیگه ای نداشتیم. یه نفس عمیق کشید و به سختی شروع کرد باهام قدم زدن. آنجلا یک زن قد بلند و حدودا هیکلی بود. نگاه ترسناک و تاثیر گذاری داشت. وقتی رو به روش وایستادیم ، بعد از یه نگاه کوتاه به جفتمون ، رو به بقیه گفت: امشب دو تا عضو جدید داریم. از غرب آسیا. البته انتخاب با خودشونه نهایتا که دوست دارن جزئی از ما باشن یا نه. خب همه ی دخترا ، خوب بهشون نگاه کنین و بگین که خوشتون میاد یا نه...
    بعد از چند لحظه همگی دوباره شروع کردن به دست زدن. چهره ی همه شون خندون و شاداب بود. دوباره با دستی که آنجلا زد همه متوقف شدن. آنجلا برگشت سمت ما. خوب که دقت کردم بیشتر حواسش پیش مهتاب بود. بلاخره به من هم نگاه کرد و گفت: ما اینجا مرز آزادی رو می شکونیم. یه محفل امن برای دخترای آزاد. اگه به دنبال آزادی واقعی بودین ، میشین عضوی از ما و اگه فلورا اشتباه کرده باشه ، برای همیشه مارو ترک می کنین...
    دوباره همه شروع کردن به دست زدن و آنجلا رفت توی جمعیت. متوجه نشدم به کدوم سمت رفت. گیج و مبهوت مونده بودم که اینجا چه خبره دقیقا. همه متفرق شدن. فلورا اومد نزدیک. با لبخند گفت: خیلی وقت بود اینجوری از یه تازه وارد خوششون نیومده بود... طاقتم تموم شد و گفتم: اینجا دقیقا چه خبره؟ مگه فرانسه کشور آزادی نیست که می گین اینجا آزادی واقعیه؟؟؟ فلورا لبخند محوی زد و گفت: از نیم ساعت دیگه که ناقوس برج این عمارت دوازده بار به صدا در بیاد ، هر کسی آزاده با هر کس دیگه ای که اینجا هست و هر جایی که دوست داره و به هر شکلی که دوست داره معاشقه کنه. هیچ کس حق نداره دست رد به پیشنهاد کس دیگه ای بزنه. این تنها قانون اینجاست...
    برای یه لحظه شوکه شدم. چیزی که می شنیدم رو باور نمی کردم. تصور این همه نگاه های هیز این جماعت لِز روی مهتاب و اینکه همه شون قطعا می خوان باهاش سکس داشته باشن ، دیوونم کرد. خوب که دقت کردم اکثر نگاه ها به سمت مهتاب بود. فرق چندانی با نگاه مردای هوس ران و هیز که مثل گرگ منتظرن تا یک دختر رو تیکه پاره کنن ، نداشتن. تو افکار خودم بودم که مهتاب مچ دستم رو گرفت و بردم به یه گوشه. با صدای لرزون و بغض کرده بهم گفت: شنیدی چی گفت؟ یعنی اگه همه ی اینا بخوان می تونن هر کاری که دلشون بخواد باهام بکنن. حتی همین وسط سالن و جلوی بقیه...
    مهتاب که دیگه چیزی نمونده بود تا گریه اش بگیره ، همینطور رگباری حرف میزد و ازم خواست که هر چی زودتر بریم از اینجا. سرم از این همه فشار و استرس داشت منفجر میشد. با عصبانیت بهش گفتم: یه لحظه خفه شو مهتاب. بذار فکر کنم...
    مهتاب دیگه کاملا به گریه افتاد. کنترلم رو از دست دادم. نه می تونستم وایستم و شاهد این باشم که چه اتفاقی برای مهتاب میفته و نه می تونستم این موقعیت رو از دست بدم. اگه از اینجا بریم دیگه آنجلا رو نمی تونم پیدا کنم. مصمم و محکم رفتم سمت فلورا. داشت با کسی حرف میزد. شونه اش رو گرفتم و برش گردوندم. با جدیت تمام بهش گفتم: آنجلا کجا رفت؟ می خوام باهاش صحبت کنم...
    فلورا از طرز برخوردم جا خورد. نگاه معنی داری بهم گرد و گفت: بیا دنبالم... به مهتاب اشاره کردم که اونم همراهمون بیاد. رفتیم به سمت راه پله های پیچ دار سرسرا. همراه فلورا رفتیم بالا. وارد یک اتاق شیک و مجلل شدیم. آنجلا روی مبل نشسته بود. دو تا دختر هم رو به روش و داشتن با هم خوش و بش می کردن. فلورا رفت سمت آنجلا و در گوشش یه چیزی گفت. اون دو تا دختر با اشاره ی آنجلا از اتاق رفتن بیرون. آنجلا هم مثل فلورا به فارسی گفت: خب برای چی می خواستین منو ببینین؟؟؟
    آب دهنم رو قورت دادم و بدون مقدمه بهش گفتم: من دنبال عامر خان می گردم... آنجلا بعد از شنیدن اسم عامر خان چهره اش درهم شد. با عصبانیت به فلورا خیره شد و گفت: اینا کین که آوردیشون اینجا؟؟؟ فلورا که ترسیده بود به تته پته افتاد و حرفی برای گفتن نداشت. سعی کردم خونسرد باشم و به آنجلا گفتم: اون از هیچی خبر نداره. خواهش می کنم به ما بگین عامر خان کجاست و چجوری می تونم ببینمش...
    آنجلا چند ثانیه با عصبانیت بهم خیره شد. یه هو چهره اش عوض شد و با لبخند گفت: بشینین... رفتیم و جلوش نشستیم. مهتاب همچنان با دست لرزونش ، دست من رو گرفته بود. خط نگاه آنجلا به سمت دستای لرزون مهتاب رفت و پوزخند زد. بعد از چند دقیقه نگاه کردن ، گفت: خیلی باهوش و زرنگین که به بهونه ی پیدا کردن عامر ، پاتون اینجا باز شده... اومدم حرف بزنم که نذاشت و گفت: اما کار اشتباهی کردین. خیلی منو ناراحت کردین... بازم اومدم حرف بزنم که گفت: فقط به یه شرط بهتون میگم. باید امشب تا صبح رو طبق قانون اینجا بگذرونین. اولین درخواست به دوست خوشگل و نازت هم از طرف منه...
    برای یه لحظه بغض گلوی من رو هم گرفت. در یک قدمی رسیدن به عامر خان بودم اما یه مانع بزرگ سر راهم بود. اینقدر عاشق مهتاب بودم که تا این حد هم نخوام قربانی خودخواهی های خودم بکنمش. سعی کردم تمرکز کنم و به آنجلا گفتم: پدر من برای عامر خان کار می کرده. اما بهش خیانت شد و لو رفت. نهایتا هم مُرد. بعدش هم مادرم خودکشی کرد. همه ی زندگیم نابود شد. تنها امید من برای پس گرفتن اعتبار پدرم و انتقام از اونایی که بهش خیانت کردن ، عامر خان هستش. مگه شما مدعی طرفداری حقوق زنان نیستین؟ لطفا بهمون کمک کنین...
    آنجلا بعد از تموم شدن حرفام پوزخند زد و گفت: نه گذشته ات برام مهمه و نه آینده ات. شرطم هنوز سر جاشه. اگه نه گورتونو گم کنین و دیگه ریخت تون رو نبینم... از نگاه بی رحمانه اش فهمیدم که نظرش بر نمی گرده. یک قطره اشک از چشمام سرازیر شد. دوست نداشتم از مهتاب بخوام تن به همچین کاری بده. با نا امیدی رو به مهتاب گفتم: از اینجا می ریم...
    مهتاب با صدای نسبتا لرزون ، بهم گفت: قبول کن زینب. اگه از اینجا بریم هرگز عامر خان رو نمی تونی پیدا کنی... به چشمای مهتاب نگاه کردم و گفتم: مطمئنی؟؟؟ سعی کرد لبخند بزنه و گفت: من بدتر از ایناش رو انجام دادم. حالا از اینکه تا صبح در اختیار چند تا هم جنس خودم باشم ، چیزی ازم کم نمیشه...
    سکوت محض توی اتاق حکم فرما شد. فلورا وقتی دید آنجلا آروم شده ، لبخند زنان رفت کنارش نشست. بهم خیره شد و گفت: اینقدر نگران مهتاب نباش. کسایی که از تو خوششون اومده اگه از بیشتر از کسایی که از مهتاب خوششون اومده نباشن ، کمتر هم نیستن...
    از نوع گفتن و نگاهش به وضوح منظورش رو متوجه شدم. این یعنی فلورا اولین کسیه که بهم پیشنهاد میده. همه ی انرژیم رو جمع کردم که بتونم خودم رو حفظ کنم. این رفتارشون فرق چندانی با تجاوز نداشت. چند لحظه چشمام رو بستم. بازشون کردم و خیره شدم به آنجلا. همچنان داشت با اون نگاه ترسناکش مهتاب رو می خورد. جوری که بفهمه مخاطبم اونه ، بهش گفتم: چرا تعجب نکردی از اینکه سراغ عامر رو ازت گرفتم؟؟؟
    بهم نگاه کرد و پوزخند زد. فلورا هم پوزخند زد. چند لحظه مکث کرد و گفت: چون چیز جدیدی نیست... چشمام رو تنگ کردم و گفتم: پس من اولین نفری نیستم که ازت می خوام منو به عامر برسونی. یعنی می خوای بگی با هر کی که دنبال عامر می گرده معامله می کنی؟؟؟ دوباره پوزخند زد و گفت: آره عزیزم. من اهل معامله ام... با حرص گفتم: منو چی فرض کردی؟ اگه قرار بود به همه جای عامر رو بگی پس تا الان باید عالم و آدم ازش با خبر می شدن... ایندفعه جفتشون زدن زیر خنده. مهتاب با صدای لرزون گفت: یعنی دارین مارو سر کار می ذارین؟؟؟ فلورا خنده اش متوقف شد و گفت: نه خانمی. آنجلا سر حرفش هست. شما رو می رسونه به عامر. اما بعدش که عامر بخواد شما رو ببینه دیگه ربطی به آنجلا نداره. تا اونجایی که در جریانیم هنوز عامر خان نخواسته کسی رو ببینه...
    بعد از شنیدن این حرف فلورا شرایط بدم ، بدتر شد. با تردید به مهتاب نگاه کردم. واقعا توان تصمیم گیری نداشتم. آنجلا گفت: هنوز ناقوس به صدا در نیومده. می تونین برین... هر دو تا دستم رو کردم تو موهام. از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. به ساعت نگاه کردم. فقط پنج دقیقه وقت داشتم برای تصمیم گیری. مهتاب هم بلند شد و اومد سمت من. با چشمای نگرانش بهم نگاه کرد و گفت: هر چی تو بگی زینب... بهش گفتم: این تنها و آخرین فرصت ماست مهتاب...
    در حالی که رو به روی هم وایستاده بودیم و دستای همدیگه رو گرفته بودیم ناقوس لعنتی شروع کرد به نواختن. چشمام رو بستم و تنها آرزوم این بود که هر چی زودتر این شب لعنتی به صبح برسه. فلورا بلند شد و اومد به سمت من. دستم رو گرفت و گفت: بریم عزیزم. من اتاق مخصوص خودمو دارم...
    مهتاب هم با چشمای خوشگلش به آنجلا خیره شده بود. آنجلا با اشاره ی سر ازش خواست که بره پیشش. مهتاب بعد از کمی مکث به آرومی قدم برداشت به سمت آنجلا. نمی تونستم ازش چشم بردارم. وقتی جلوش ایستاد ، آنجلا بهش گفت: لباستو در بیار... وقتی دستای لرزون مهتاب رو دیدم که داره به سمت لباسش میره ، طاقت نیاوردم. با عجله رفتم سمتش. دستش رو گرفتم و نذاشتم که پیراهن مجلسیش رو در بیاره. با عصبانیت رو به آنجلا گفتم: درسته که تنها هدف و امیدم تو زندگی برای جبران گذشته ام ، رسیدن به عامر خان هستش. اما نه به قیمت اینکه عشقم رو قربانی کنم و بذارم شبیه هرزه ها باهاش برخورد کنی. بلاخره یه راهی برای پیدا کردنش پیدا می کنم... با حرص رو به فلورا گفتم: ما رو از اینجا ببر بیرون...
    آنجلا خیلی خونسرد گفت: یعنی تصمیمت همینه؟ مطمئنی؟؟؟ محکم بهش گفتم: تصمیمم از اولش که این پیشنهاد مزخرف رو دادی باید همین می بود. بگو مارو ببرن از اینجا... آنجلا و فلورا برای چند لحظه با هم چشم تو چشم شدن. بهش با سرش اشاره کرد. فلورا هم گفت: اگه پس اینو می خوایین ، بریم پس... از اتاق رفت بیرون و ما هم دنبالش راه افتادیم. پله ها رو رفتیم پایین. نور سر سرا مجددا کم شده بود. اما اینقدر بود که بتونیم اوضاعی که داشت می گذشت رو ببینیم. از وسط سر سرا گرفته تا گوشه و کنار اکثرا لخت یا نیمه لخت شده بودن. بعضیا دو نفری با هم بودن و بعضیا چند نفری. صدای آه و ناله ی از لذتشون سر سرا رو پر کرده بود. هم من و هم مهتاب نا خواسته محو تماشاشون شده بودیم. فلورا پوزخند زنان برگشت و نگاهمون کرد. از سر سرا گذشتیم و وارد همون اتاق بزرگ اولی شدیم. فلورا ازمون خواست که کمی صبر کنیم. رفت و بعد از چند دقیقه برگشت. بهمون همون چشم بند ها رو داد. از در بیرون هم همون مرد سیاه پوش تاس وارد شد. بهش به فرانسوی یه چیزی گفت. اونم با سر تایید کرد. ازمون خواست که چشم بندا رو بذاریم. اومدم چشم بندم رو بذارم که در اتاق باز شد. آنجلا بود. اومد نزدیک من. یک کاغذ کوچیک تا شده بهم داد و گفت: چندین ساله که ندیدمش. از جاش هم خبر ندارم. فقط می دونم اگه راهی برای پیدا کردنش باشه ، اینجاست. اگه بفهمه که دنبالش هستی و بخواد ، خودش رو حتما نشون میده. اگه هم نه که هرگز نمی تونی پیداش کنی...
    آنجلا کاغذ رو داد و رفت. با تعجب به مهتاب نگاه کردم. بعدش هم به فلورا نگاه کردم. فلورا خیلی خونسرد گفت: شما اولین نفری هستین که داره در همین حد کمکتون می کنه. اگه قبول می کردین که تا صبح رو طبق قوانین ما بگذرونین ، خبری از کمک نبود. بهش ثابت میشد که دو تا آدم عیاش و مفت خور سو استفاده چی ، مثل همه ی اونایی که اومدن دنبال عامر خان هستین. خیلی خوش شانسین...
    کاغذ رو محکم توی مشتم گرفتم. فلورا پوزخند زنان بهم نگاه کرد و گفت: چشم بندتو بذار. جیکوب می برتون. من باید برگردم پیش آنجلا. شب خوبی داشته باشین...
    توی ماشین همه ی فکر و ذهنم مشغول چیزایی بود که اونجا دیدم. جیکوب همون جایی که مارو سوار کرده بود ، پیاده مون کرد. وارد هتل شدیم. جفتمون هنوز عصبی بودیم. وقتی در اتاق هتل رو بستیم ، مهتاب گفت: زود باش کاغذ و بخون... کاغذ رو باز کردم و داخلش نوشته بود"کازینو رویال"
    سریع با خسرو تماس گرفتم و ازش خواستم بیاد پیشمون. یک ساعت بعد خودش رو رسوند. خلاصه ای از ماجرا رو براش تعریف کردم. وقتی اسم کازینو رویال رو شنید ، با تعجب پرسید: مطئنی؟؟؟ کاغذ رو بهش نشون دادم و گفتم: این تنها چیزیه که توش نوشته. چرا تعجب کردی؟؟؟ خسرو چند دقیقه به کاغذ نگاه کرد و گفت: من دقیق اینجا رو می شناسم. سالهاست از مشتریاش هستم. صاحبش و هر کی که اونجا کار می کنه رو می شناسم. از طرفی سالها با دقت دنبال تمام رد پاهای احتمالی عامر خان بودم. چطور میشه رد پای اصلیش اینجا باشه و من نفهمم. امکان نداره زینب... یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: این آدم اینقدر زرنگه که سالهاست کسی ندیدش. پس چیز عجیبی نیست که اصلی ترین سر نخی که میشه بهش رسید رو اینجور مخفی نگه داشته باشه. به هر حال این تنها ترین سر نخ ماست. هر جور شده من و مهتاب و برسون به اینجا...




    با گذشت چند روز هنوز تو شوک اتفاقی بودم که برای مالنا و مشکان افتاد. هنوز باورم نمیشد که چطور بی رحمانه باهاشون رفتار کردن. بین بچه ها شایعات زیادی پیچیده بود. حتی فرا تر از اتفاقی که افتاده بود حرف می زدن. به هر حال اون شب همه فهمیدن که مالنا موقع برگشتن لباسش عوض شد. تا جایی که می تونستم سعی کردم با مالنا چشم تو چشم نشم. افسرده و ناراحت بود. کم حرف شده بود و فقط تو مواردی که لازم بود چند کلمه حرف می زد. مشکان هم که انگار همچنان داغون بود و نمی تونست کار کنه...
    باید همه ی انرژیم رو جمع می کردم که تمرکزم برای کار به هم نریزه. برخورد و روحیه ی ما برای آنا به شدت مهم بود. اگه ذره ای احساس می کرد با مشتریا خوب برخورد نکردیم ، واکنش نشون میداد. زینب و مهتاب هر شب می اومدن تو بخش VIP. اکثر وقتا با هم مشغول صحبت بودن و وقتی نزدیکشون می شدم صحبتشون رو قطع می کردن. زینب همیشه لبخند زنان بهم نگاه می کرد و مهتاب همچنان جوری نگاه می کرد که انگار از من خوشش نمیاد. یه بار بعد از اینکه براشون پذیرایی بردم ، ساناز بهم با طعنه گفت: اون دو تا خوشگله بدجور ازت خوششون اومده ها... به تیکه و طعنه های ساناز عادت داشتم و جوابی بهش ندادم...
    نزدیک صبح بود و بعد از جمع و جور کردن ، داشتم می رفتم برای استراحت که آنا ازم خواست وایستم. کمی دچار استرس شدم که نکنه کار اشتباهی کردم. از نگاهم متوجه شد و لبخند زنان گفت: نگران نباش عزیزم. یه کار مهم باهات دارم... به سمت دفترش رفتیم. فکر کردم الان دفتر خودش رو باز می کنه اما رفت سمت در دفتر آبراهام. بعد از در زدن ، بازش کرد و ازم خواست که دنبالش برم داخل...
    استرس و ترسم بیشتر شد. نمی تونستم صحنه ای که توی همین دفتر دیده بودم رو فراموشن کنم. از طرفی برام سوال شد که چرا اینجا. نکنه قراره آبراهام رو ببینم. وارد که شدم چشمم به یه مرد نسبتا مسن افتاد که پشت میز نشسته. از برخورد آنا مشخص شد که آبراهام هستش. هول شدم و سریع بهش سلام کردم. بهم جواب نداد و با چشمای روشنش بهم خیره شد. از جاش بلند شد و چند قدم اومد نزدیک. هیکل نسبتا چاقی داشت. ته ریش سفید رنگش به صورت مستطیل شکلش می اومد. در کل ابهت خاصی داشت...
    دستش و کرد تو جیب شلوارش و همچنان داشت نگام می کرد. اینبار خیره شده بود به چشمام. آنا شروع کرد به حرف زدن و گفت: آبراهام برات یه ماموریت خیلی مهم داره. باید خوب گوش بدی و دقت کنی. کوچکترین اشتباه ازت سر بزنه ، می دونم چه بلایی سرت بیارم. فهمیدی یا نه؟؟؟ با ترس به آنا نگاه کردم و گفتم: چشم همه ی سعی خودم رو می کنم... آنا با عصبانیت گفت: بازم که جمله ی مسخره ات رو تکرار کردی... دوباره هول شدم و گفتم: ب ب بخشید. حتما حتما اشتباه نمی کنم...
    آبراهام بلاخره به حرف اومد و گفت: بگیر بشین... با دستش اشاره کرد به مبل مهمان جلوی میزش. بعدش هم رو به آنا گفت: برامون یه نوشیدنی بیارین... تُن صدا و لحنش اصلا شبیه اون شب نبود. ملایم و مهربون بود. وقتی نشستم ، خودش هم رو به روم نشست. آنا از دفتر رفت بیرون. آبراهام یه سیگار از پاکت برداشت و روشن کرد. بعد از اولین پُک به سیگارش ، گفت: از آنا دلگیر نشو. زن خوبیه. اما خب یکمی دقیقه. سخت گیریاش گاهی لازمه. اما خب گاهی زیاده روی می کنه. شنیدم که چقدر تو کارت خوبی و پیشرفت کردی. همه ازت راضی هستن. حتی چند تا از مشتریا تعریفت رو پیش من کردن. باید به آنا بگم لازم نیست اینقدر بهت سخت بگیره...
    از چیزایی که از دهن آبراهام می شنیدم تعجب کردم. با صدای لرزون که همچنان به خاطر استرسم بود گفتم: لطف دارین آقا... آبراهام یه پُک دیگه زد و گفت: اینجا کسی به کسی لطف نمی کنه. اگه ازت تعریف کردم حتما کارت درست بوده. در ضمن وقتی باهات حرف می زنم سرت پایین نباشه... سریع سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ببخشید. چشم...
    در دفتر باز شد. مالنا بود که با یه سینی وارد شد. اول جلوی آبراهام یه جام شراب گذاشت و بعدش هم جلوی من. اینقدر نگاهش سرد و بی روح بود که حس بدی بهم دست داد. یعنی الان پیش خودش چی فکر می کنه؟ داره از من و آبراهام پذیرایی می کنه. تا چند وقت پیش جز بهترینا بود و همراه ساناز تو بخش VIP کار می کرد. حالا من جاش رو گرفته بودم. فقط برای چند ثانیه با هم چشم تو چشم شدیم. حتی نتونستم از نگاهش حدس بزنم که چی تو سرش می گذره. از اتاق رفت بیرون. بعدش آنا به همراه سلما وارد شدن. از دیدن سلما شوکه شدم. یاد آوری اون روز و سکسی که باهم کرده بودیم. نکنه اصلا این جلسه به خاطر همین مورده. توی دلم خالی شد. از ترس داشتم سکته می کردم. سلما لبخند زنان رفت سمت آبراهام. باهاش دست داد و نشست کنارش. با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: سلام... آب دهنم رو قورت دادم و منم بهش سلام کردم...
    آنا هم رفت اون ور آبراهام نشست. همه شون بهم خیره شده بودن. آبراهام جام شرابش رو برداشت و بهم اشاره کرد که منم بخورم. مونده بودم چیکار کنم که آنا با اخم بهم رسوند که منم جام شرابم رو بردارم. به آرومی برش داشتم و آروم تر شروع کردم به نوشیدن. آبراهام یه نفس همش رو سر کشید و گفت: اون دو تا دختر ایرانی که چند روزه اومدن اینجا رو که می شناسی؟؟؟ بعد از چند ثانیه فکر گفتم: بله آقا می شناسم. یعنی در حد همین چند روز می شناسم... آبراهام یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: شنیدم که حدودا با تو راحتن. لازمه بیشتر بهشون نزدیک بشی. هر کاری که برای نزدیک شدن بهشون لازمه انجام بده...
    حسابی گیج شده بودم. خیلی مودبانه گفتم: چشم آقا. اما. اما چطوری بهشون نزدیک تر بشم؟؟؟ آنا با حرص گفت: چقدر خنگی تو دختر. همین الان هم بهشون نزدیک شدی. فقط لازمه بیشتر باهاشون گرم بگیری. باهاشون حرف بزن. اونا هم باهات حرف می زنن. این میشه نزدیک تر شدن. آبراهام به این دو تا دختر مشکوکه. تو باید بفهمی از کجا اومدن. برای چی اومدن و نهایتا چی می خوان. فقط نباید تابلو بازی در بیاری. اگه سوتی بدی و بو ببرن که چه خبره ، سر و کارت با منه. فهمیدی یا نه؟؟؟
    آبراهام رو به آنا گفت: اینقدر به صدف سخت نگیر آنا. این دختر اینقدر باهوش و دقیق هست که از عهده ی این کار به خوبی بر بیاد. از سلما هم خواستم که بهش کمک کنه. کار ساده ایه و مطمئنا می تونه انجامش بده. اینجوری به ما ثابت می کنه که تو کارای مهم تر و بزرگ تر هم می تونیم روش حساب کنیم...
    آبراهام با نگاهش بهم رسوند که منتظر جوابه. دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چشم آقا. از پسش بر میام. بهتون قول میدم... لبخند زنان از جاش بلند شد. رو به آنا گفت: من دیگه میرم. به بشیر بگو باهام یه تماس بگیره... از دفتر رفت بیرون و آنا هم همراهش رفت. من هنوز توی شوک بودم. کل چیزایی که شنیده بودم رو داشتم تو ذهنم مرور می کردم. سلما اومد کنارم نشست. دستش رو گذاشت روی پام و گفت: قربونت برم خوشگلم. اینقدر نگران نباش. از پسش بر میایی. تازه منم کمکت می کنم. خیلی هم خوشحالم که قراره با هم همکاری کنیم...
    سعی کردم منم لبخند بزنم. ترسیدم که هر لحظه آنا برگرده و ببینه که دست سلما روی پای منه. بهش گفتم: مرسی که کمکم می کنی... لباش رو آورد نزدیک صورتم. لبامو بوسید و گفت: دوستی ما تازه شروع شده. خیلی هم از خدامه که بهت کمک کنم... قبل از اینکه آنا برگرده خودش ازم جدا شد و رفت سر جاش نشست. آنا خیلی جدی و خشن ازم خواست که از گفتگویی که با آبراهام داشتم با هیچ کسی صحبت نکنم و بازم تهدید کرد اگه به کسی چیزی بگم ، پوستم رو می کنه...


    وقتی برگشتم توی خوابگاه ، لباسم رو عوض کردم. مثل همیشه پرده ها رو کامل کشیده بودن و اتاق کاملا تاریک بود. خواستم برم روی تختم که متوجه شدم مالنا بیداره. احساس بدی داشتم که من رو تو اون شرایط دیده بود. کنارش نشستم و گفتم: نمی دونم داری به چی فکر می کنی. اما... حرفم رو قطع کرد و گفت: مشکلی نیست صدف. من به چیزی فکر نمی کنم. سرنوشت هر کسی که جلوی آبراهام بشینه و ازش پذیرایی کنه مشخصه. فکر کردن نمی خواد...
    بعد از تموم شدن حرفش پشتش رو کرد و بهم فهموند که دیگه نمی خواد این صحبت و ادامه بده. رفتم توی تخت خودم. جمله ی آخر مالنا ترس و استرس منو بیشتر کرد. همیشه فکر می کردم تاریک ترین روزای زندگیم توی بچگی و نوجوونیم اتفاق افتاده. نکنه قراره تاریک تر از اون روزا هم تجربه کنم؟؟؟


    ادامه دارد...


    نوشته: ایلونا

  • 25

  • 2




  • نظرات:
    •   mahya321
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • لايك و كامنت اول شيواي عزيزم برم بخونم دوباره ميام نظرم رو مينويسم


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • توصیف صحنه ها خیلی خوب بود احساسات رو کامل میشد لمس کرد و اشتیاق به خوندن ادامه هم وجود داشت تنها عیب این مجموعه فاصله زیاد بین انتشار قسمت هاست...


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ببخشید اما لایک اولو من زدم بانو مهیا


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالي بود! منتظر بقيه اشم ايلوناي عزيز


    •   sami_sh
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • سر فرصت با ذهن باز میخونمش (rose)


    •   mahya321
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چه دوس دارم مينويسي ايلوناي عزيز اميدوارم يك هفته اي كه نبودين حالتون خوب بوده باشه
      همه چي عالي بود فقط از اينكه فلورا و انجيلا فارسي حرف زدن يه جور عجيبي اومد بنظرم
      چه خوب شد كه مهتاب نذاشت اون اتفاق بيافته
      حدث زده بودم از اينكه صدف رو كاناپه بلند شده و تمام جريانات شب گذشته رو ديده بود و اينكه كازينو رويال هتل بزرگي با اين توصيفات حتما داراي دوربين هاي امنيتي فراواني در هر گوشه و كنار هست و صدف گير ميوفته و مجازات شديدي در انتظارشه ولي حدثم اشتباه از آب در اومد بيصبرانه منتظر ادامه ش هستم


    •   mahya321
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • شاه ايكس عزيز برعكس هميشه كه دير ميرسم براي اولين بار تو اين سايت امروز من به موقع رسيدم و اصلا هم كوتاه نميام لايك اول رو هم خودم زدم ;)


    •   Takmard
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانتون از اونایی بود که دلم میخواست زودتر ادامه شو بخونم ... این همه فاصله زمانی واسه یه داستان مولتی کاراکتر باعث سردرگمی خواننده میشه ....
      بخشای آغازین داستانت و ورود به اون کاخ وهم انگیز منو یاد فیلم Eyes Wide Shut (با چشمانی کاملا بسته) میندازه !
      چیزی که هست تسلطتون روی داستان بویژه داستان بلند و رمان !فوق العاده ست و نشونه بلوغ کاریتونه و چیزی که توی این داستان بعنوان کاستی محسوب میشه کثرت پرسونال ها و پرداخت افراطی به جزئیات و دیالوگ هاست که از شیرینی کار کم میکنه کاری که توی بخشای قبلی بهتر از پسش بر اومده بودی
      پایان داستانت ! پایان نیرومندی بود هراس تکرار یا بدتر از تکرار دوران نوجوانی !
      بدون تردید لایک


    •   Father.god
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • من همیشه تحسینت کردم ولی توی این داستان یه چیزی تغیر کرده موضوع جذابی داره که خواننده رو مجذوب خودش میکنه ولی هنوز اون چیزه داستانو یه کوچولو اندازه سر سوزن خراب کرده ولی هنوزم درصدر نویسنده های عالی سایت هستی


    •   Minemalyon
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • شیوا جان
      هم بازی بدون قانون رو خوندم
      هم ادامه اش کازینو رویال رو
      منتظر ادامه اش هستم تا نظر نهایی ام رو بدم


    •   maaraazzzi
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خسته نباشی ایلونای عزیز
      بین قسمتهای دو و سه فاصله افتاد لطفا زودتر بنویسش


    •   Ebrahim58
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • لايك ولى سريعتر بذار عزيزم ممنونم


    •   sarina3600
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود عالی هرچی بگم کم گفتم مرسی بابت این داستان جذابت فقط ادامشو زودبزار


    •   farsang
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان معمایی وجالبیه، خوب پیش بردین واین تاحدی عالیه.فقط ی نکته! چون مضمون قصه ورابطه ها منو یاد قشر خاص جامعه ی ‏LGBT ‎‏ میندازه که به نظرم شمام ب این آگاه باشین..چرا ازلغت هم جنس بازی به وضوح استفاده میکنین؟!این داستان شماست ولی خب ی سریام احتمالا بایدبهشون خوش گذشته باشه ازاین داستان، ولی! با خوندن کلمه (همجنس باز) شمارو یک هموفوبی معرفی وحتی اون مخاطب‏LGBT‏ تا حدی دلخور!ومقصودیم ندارم جزاین که: این دوستان هم درمیان ما هستن باهرنگرش وگرایش وقابل احترام ومطمعنا بین همجنس بازو بقیه گرایش ها فرق توفیری وجودداره و قابل تشخیص.احتمالا زینب ومهتاب داستانتون(بایسکشوال) دوجنسگران،بقیم بستگی ب داستانتون داره.و این ک ادامه بدین داستان معمایی دوست دارم..


    •   ایلونا
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ممنون از همه...


      معذرت که این قسمت دیر آپ شد. تو کامنتای قسمت دوم یه توضیح داده بودم و بازم ببخشین...


      همه ی نکات و نقد های خوبتون رو قبول دارم. به بعضی هاش اصلا دقت نکرده بودم و مرسی که گفتین. بعضی از کامنتا رو هم اگه جواب بدم شاید داستان رو لو بده...


      بازم مرسی


    •   موناخواهری
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟این که شاهکاره جووووووووووون چه حالی استش منتظرم باز نزار ما رو دختر چه حشری هستی خودت ولی ان سکسای خودت هم بنویس


    •   Arash.Ria
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام و خسته نباشید شیوای عزیز
      من نوشته های شما رو از ابتدای شروع به کارتون دنبال میکنم و واقعا لذت میبرم راستش 3 سال از این سایت استفاده میکنم به عنوان کابر میهمان خیلی از نویسنده ها رمان های حس نوازی نوشتن که واقعا لیاقت لایت و یک کامنت تشکر داشت ولی خب میدونی من و شاید دوستانی شبیه به من که سن بالاتری هم دارن تو ایران بدلیل رعایت یکسری موارد امنیتی از ثبت نام در این دست سایت ها پرهیز میکنند ولی امشب رمان تو این تابو رو شکست.
      فکر باز و نبوغ بالایی تو خلق رمان هات داری من هر روز فقط به این سایت سر میزنم که شاید قسمت جدیدی از رمان ها تو اینجا ببینم یک زمانی همین حس رو به نویسنده دیگه ای هم داشتم ایشون هم نام شما بودن و در سایت لوتی فعالیت میکردن یادمه رمان های عشق ممنوع رو مینوشتن.
      دختر بسیار با استعدادی هستی کاش وضع مملکت این نبود که اینجور نویسنده های ما هم بتونن هنرشون رو به همگان عرضه کنن.
      شیوا جان من فقط میتونم یک لایک پیشکشت کنم ولی اینو بدون هزاران نفر مثل من هستن که میان اینجا رمان ها تو میخونن و بی صبرانه منتظر قسمت های بعدیش میشینن ???? امیدوارم همیشه همین طور قوی و با حس برای ما بنویسی و قسمت های جدیدم تند تند اپ کنی ????


    •   Arash.Ria
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • بچه ها ممنون میشم یک نفر اینجا یا تو پی وی به من بگه چطوری میشه رمان ها رو لایک کرد من اصلا گزینه شو پیدا نمیکنم.


    •   sami_sh
    • 3 ماه
      • 0

    • ایلونای عزیزم معمولا قسمت سوم از پنج قسمتی های تو زیاد جذاب نیس چون همیشه داری اتفاقات بعدی رو پی ریزی میکنی که بتونی سوپرایزمون کنی.
      مرسی ازت!زودتر قسمت بعدیشو آپ کن (rose)


    •   ashkan58
    • 3 ماه
      • 0

    • ايلوناى عزيز واقعا داستانهاتون عاليه و من فقط به خاطر اينكه ازتون تشكر كنم عضو سايت شدم من همه داستانهاتون رو خوندم فقط يه مدتى نميدونستم تغيير اسم داديد بى صبرانه منتظر قسمت بعديش هستم ❤️????


    •   Alishah63
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • سلام نوشته هات عالی هستند اما جای برای عالی تر شدن هست تصویر سازی هات عالین اون قسمت تو ویلا رو به نظر من خواننده بهتر بود بیشتر توصیف می کردی یه پیشنهاد دارم که فکر کنم اکثر دنبال کننده های داستانهات رو خوشحال می کنه اونم اینه که اول کل داستان رو تموم کن بعد هر روز یه قسمتش رو آپ کن آدم از انتظار میمیره تا قسمت بعدی رو بذاری بازم بابت نوشته هات ممنون


    •   Arashmajidi
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرا قسمت 4 آپ نمیشههههههه؟؟؟؟ ????????????????


    •   Arashmajidi
    • 2 ماه
      • 0

    • مشکل چیه ک قسمت 4 آپ نمیشه؟؟؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو