کاش زود عاشقش نمیشدم

    (خاطره واقعی به جز اسامی اما سکسی نیست)


    امیر از این پسرای تنبل ته کلاس بود که همیشه خواب بود و برعکس ،منم یه دختر درس خون بودم و همیشه ردیف اول یا دوم میشستم..
    یه دفعه جور شد با بچه های دانشگاه چند نفری رفتیم بیرون اونجا تازه دیدمش که چقدر آقاس،آرومه و تو خودشه
    سر به سر دخترا نمیزاره و اگه ام حرفی میزنه بیشتر با پسراس.
    بی هوا طناز دستشو انداخت دور گردنمو گفت میبینم که حسابی مات و مبهوته جنگل شدی ب چی فکر میکنی
    گفتم هیچی بابا .چیشد این پسرا تونستن ی قلیون ردیف کنن اخر یا نه!؟که ساسان خندیدو گفت هانا خانومم قلیونی بود ما خبر نداشتیم...
    اون روز گذشتو ی ترم کامل حواسم بهش بود و میتونستم حس کنم که اونم نسبت بهم بی تفاوت نیس،اما اخه لعنتی پس چرا نمیایی جلو..
    ،اوایل ترم دوم بودیم که طناز شده بود صمیمی ترین دوستم تو دانشگاه و همیشه باهم بودیم.بیرون رفتنای ما با بچه ها موجب شد تا منو امیر به هم نزدیک تر شیم و رفته رفته پیشنهاد داد و منم با کلی مخالفتای الکیه دخترونه قبول کردم و همه چیووووو به طناز میگفتم.
    انقد رابطمون گرم شده بود تو زمان کم که حس میکردم انگاری چندین ساله میشناسمش
    همه جوره عاشقش بودم.
    مثه دیوونه ها میپرسیدمش و ب خاطر اخلاقش خیلی بهش اعتماد داشتم.
    لذت میبردم ازینکه از آقا بودنم مردی که ماله منه واسه طناز با شور و ذوق حرف میزدمو اونم همیشه با دقت گوش میداد.
    درس پژوهش منو امیر باهم بود
    و این درس واقعا سخت بود برای امیر که همش سر کلاس خواب بود.


    بین پیاماش گفت:
    +هانا خانومم؟؟
    _جانم عشقم
    +ببین من این پژوهشو اصلا یاد نگرفتم،بیا ی روز بهم یاد بده وگرنه تو پاس میشیو من باز باید این درسو بردارما
    _ای بابا،تنبل.خب کجا بهت یاد بدم دانشگاه که نمیشه همش کلاس داریم.بیرونم که قربونش برم از دست برادران نیروی انتظامی در امان نیستیم،تلگرام ویس بدم درسو،میفهمی؟
    _نه بابااااا تو تلگرام که نمیشه.مامان اینا پس فردا صبح میرن شمال خونه عمه ام ،دو سه روزی اونجان.بیا یکی دو ساعت بهم یاد بده.


    از اونجایی که چند ماه بود عاشقش بودم دلیلی برای نه گفتن وجود نداشت قبول کردم و پس فردا ظهرش ب بهونه بیرون با دوستام،دو سه ساعتی خونه رو پیچوندمو رفتم پیشش.
    تا منو دید معطل نکرد،اول پیشونیمو بوسید و بعد لبامو.لباسامو دراوردم و نشستیم رو مبل و درس و کتابو ولو کردیم.
    وای مگه این بوی عطرش میزاشت من درست بهش یاد بدم،
    یکمی درس بهش توضیح دادمو دیگه الکی گفتم خسته شدم بریم یکم رو تختت دراز بکشم،دلم میخواست تو بغلش باشم.
    عادت به چک کردن گوشیش نداشتم چون باتوجه ب اخلاقش بهش اعتماد داشتم اما اون روز همش پی ام میداد ،گفتم کیه؟؟؟همونجوری ک میومد سمت اتاق خواب گفت امروز دربیه همه دارن واسه هم کُری میخونن منم ی چیزایی مینویسم تو گروهمون..
    ب زور خودمونو رو تخت ی نفره جا کردیم.دستشو گذاشت زیر سرمو اون دستشم رو پهلوم و ریز ریز پشت گردنمو بوسه میزد.
    کم کم نرمیه انگشتاشو رو شکمم احساس کردم،از زیر لباس داشت شکممو اروم ماساژ میداد..
    میخواست دستش بره بالا تر که مانع شدم..
    دوس نداشتم بهم دست بزنه،دلم میخواست بعد ازدواجمون جسممو در اختیارش قرار بدم..
    خواستم جو عوض شه و پشیمون شدم ازین که خواستم کنارش دراز بکشم .
    گفتم امیرم بریم ی دوری بیرون بزنیم.دلم خونه رو نمیخواد
    گفت باشه قشنگم برم ی دوش ریز بگیرمو بیام..
    بوسمو کردو رفت برام تلوزیون روشن کردو رفت دوش بگیره.
    تو هال نشستمو تلوزیون نگاه میکردم و باد کولر مستقیم میخورد به صورتم و برای من که گرمایی بودم خیلی لذت بخش بود
    فکر و ذهنم پیش رفتار امیر بود از این که همه کاراش منو به اینده باهاش امیدوار تر میکرد،
    تو همین خیالات قشنگم غرق بودم که صدای پیام از گوشی امیر که رو عسلی بود اومد،
    بی اختیار نگام رفت سمت گوشیش ولی اهمین ندادم و باز نگامو دوختم به تلوزیون
    حدود شش ماهی از رابطه قشنگمون گذشته بود و من خیلی احساس خوبی داشتم نسبت به این رابطه و باااز هم خیالات شیرینه دخترونه ام نسبت ب ایندم با امیر اومد تو سرم
    و اینبار گوشیش زنگ خورد رفتم سمت موبایلش که تا اومدنش سایلنتش کنم..


    چی؟طناز داره ب امیر زنگ میزنه؟این که اصلا شماره امیرو نداشت!اخه چیکار داره باهاش؟!
    من که نگفته بودم دارم میام خونه امیر اینا.انقدددر سوالای مختلف اومد تو ذهنم تا صدای گوشیش قطع شد و همینجوری زل زده بودم به صفحه گوشیه روشن و پیامی ک از طرف طناز رو صفحه بود و امیره منو، عشقم خطاب کرده بود...
    رمز گوشیشو میدونستم تاریخ تولدش بود..باز کردم و رو صفحه تلگرام طناز باز شد.
    خدایا اینا چیه میبینم
    گیف های سکسی واسه هم فرستاده بودن،طناز لخت ترین عکساشو فرستاده بود
    هی پیامارو اوردم بالاتر تا اینکه به پیامای اولشون رسیدم...
    پیام هایی که نشون دهنده خیانته امیر و طناز به من بود.
    اخه چرا؟چرا با صمیمی ترین دوستم؟چطور ممکنه اخه ؟مشکل از طناز بوده یا امیر؟امیر که خیلی مظلوم بود.ینی همش الکی بود.!!!!!؟
    نباید ب طناز اعتماد میکردم ینی؟یا انقد ساده بودم که امیر انقدر به چشمم اقا و پاک ب نظر اومد
    بی اختیار اشک میریختمو اون حیوون صفت هنوز نیومده بود بیرون،با تمام زورم گوشیو کوبیدم رو زمین و لباسامو پوشیدمو از خونشون زدم بیرون.
    خونشون تو غرب بود و من اصلا اونجارو بلد نبودم.. فقط الکی راه میرفتم و گریه میکردم
    تماسای پشت سر هم امیر شروع شد..جواب نمیدادم
    زنگ زدم به طناز:
    جواب داد و با لحنی که انگار زیر کیر یکی خوابیده بود گفت جونم هانا جونم
    گفتم چرا طناز؟چرا با من؟تو که میدونستی من عاشق امیرم
    تو که میدونستی من دیونشم چرا با من؟اووون همه پسر چرااا امیر؟؟هیچی نمیگفت.گوشیو قطع کردم و همچنان امیر زنگ میزد.ریجکت میکردمو سریع یه اسنپ گرفتم برای خونه و وقتی سوار ماشین شدم تا روز دانشگاه گوشیمو خاموش کردم
    امیر ول نمیکرد هرجا بودم تو دانشگاه،در خونه،تو محل سر راهم قرار میگرفت و میگفت اشتباه کردم گوه خوردم هانا عاشقتم نکن این کارو با من ولم نکن میمیرم بخدا
    منم ک قلبم شده بود ی تیکه سنگ و میگفتم با طنازت خوش باش امیر اقا
    .
    .
    .
    طناز تو دانشگاه تا منو میدید مسیرشو عوض میکرد که همو نبینیم و تا جایی ک میشد تو کلاسا ازم دور بود از ترسش.


    حوصله هیچکسیو نداشتم ،همش تو خودم بودم و تو قلبم غم سنگینیو تحمل میکردم.
    دیگه نمیتونستم مرتب کلاسارو برم و اگه ام میرفتم حوصله و اعصابه گوش دادن به درسو نداشتم.
    یه ترم از اون روزای بد میگذره و دیگه امیرو ندیدم
    دیگه هیچ وقت ندیدم


    دیگه از اون روز به بعد نیومد دانشگاه
    از اون روز به بعد من میرم پیشش
    سر خاکش
    سر مزاری که با خط تحریریه درشت نوشتن جوان ناکام امیر ...
    .
    امیر من اون روزی که ولش کردم خیلی حالش داغون بود
    .دوستش برای اینکه حال و هواشو عوض کنه میگه داداش باید برم بیمارستان گاندی کابل برقاشون که تو پشت بومه رو درست کنم باهام بیا کمک لازم دارم و
    وقتی رو پشت بوم بیمارستان بودن به طور کاملا اتفاقی امیر پاش از لب پرتگاه لیز میخوره و از ساختمون به اون بلندی میفته و درجا سکته مغزی میکنه...


    کاش بود هنوزم..
    کاش بهم خیانت نمیکرد...
    شاید تاوانه شکوندنه دل من بود که خدا همون روز از من گرفتش.
    کاش دل وا موندم انقد ساده نبود و زود عاشق نمیشد تا حداقل نبودش انقدر عذابم نده
    شاید نیاز داشتم بیشتر بشناسمش..
    اون چندین ماهه رفته و من حلالش کردم و با وجود خیانتی که کرد،اما دله احمق من هنوزم دوستش داره....


    نوشته: deniz

  • 8

  • 13




  • نظرات:
    •   Neshane21
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • اونجا که نوشتی" بیا یکی دوساعتی این درسو یادم بده" ، بعد گفتی چون واقعا عاشقش بودم دلیلی نداشت نه بگم ، بعد گفتی دلم میخواست وقتی ازدواج کردیم جسممو در اختیارش قرار بدم!.... نه عزیز من تو خودت دلت میخواد زیر بار نقد بترکی.. نمیخواستی لمست کنه غلط کردی رفتی خونش این یک، جسم انسان فقط کص نیست این دو ، دفعه بعد قول نمیدم مودب باشم این سه


    •   DON_BEEN
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • اولا کسی که از ساختمون بیفته سکته مغزی نمیکنه


      دوما دنیا همینه وقتی هستی قدر لحظه هاتو نمیدونی و خیلی راحت بخاطر چیزای بیخود خاطره ای که باید از یکی داشته باشی رو خراب میکنی


      همه دخترا اینجورین وتق که شرایطش هست بدن ادای تنگه هرمز در میارن وقتی طرف نیست به یادش با خودشون ور میرن


    •   ali80xx
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ و رمانتیک بود من خیلی ازین عشق بازیا خوشم میاد.عشق بازی بدون خیانت و بدون نگاه سکسی


    •   yakamozi
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • داستانه به درد شهوانی نمی‌خورد البته با کمی سانسور میشد توی مجله ی روزهای زندگی چاپش کرد


    •   ملكه_قلابي٢
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • اسكلي!!!


      جدن اسكلي ها


      وقتي داستان تخمي تخيلي مينويسي و پسر مهربوني ك شكمت رو ميماله ولي تا ميگي بريم بيرون قبول ميكنه حواست ب جزييات باشه احمق خانم!!!


      ميگي اونروزيكه ولش كردم رفت بالا پشت بوم افتاد!!! بعد بالاترش ميگي امير همش بعد از اون مي اومد سرراهم و ميگفت گه خوردم عاشقتم !!!حتمن روحش مي اومد!!
      خيلي دوس داري ي پسر عاشقت باشه و بگه گه خوردم ؟!!!هان؟؟!


    •   Saeidbokon2
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • از پشت بوم افتاد پایین سکته مغزی کرد (برگرفته ازفیلم دلفین ها پرواز میکنن)


    •   Surosh.007
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستانت قشنگ بود فقط سوتی ک دادی این بود ک بجا ضربه مغزی و مرگ‌ مغزی گفتی سکته مغزی خخخخخخ دهنت سرویس


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • چه تراژدی غمناکی داشت آخر داستان!!! کجاست این دستمال کاغذی لعنتی!! آهای هالیود آهای بالیبود بترسین از اون روزی که این داستان فیلم و اکران بشه!!تو این هیرو ویری اسم داستان هم یادم رفت،مگه این اشکای لعنتی میذاره..... ایشالا طناز هم از رو پشت بومشون بیفته سکته مغزی کنه!!!دیس لایک


    •   Mahsaa_66
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • عزیزم کسی که سقوط میکنه ضربه مغزی میشه نه سکته!! با این حال اصلا مهم نیست این،
      انقدر احمق هستی که همه ی اتفاقات دنیا رو به خودت میگیری. و انقدر احمق تر که فکر میکنی اگه یارو بهت خیانت کرده (تازه اگه اسمش خیانت باشه)چون دلتو شکونده مرده!!! خاک بر سر فکرت و زندگیت کنن..
      تو یک احمقی و جقی.


    •   Aida_moongirl98
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • چه جوری از بالای ساختمون افتاد سکته مغزی کرد؟؟؟؟؟
      اخرسرم نفهمیدم میخواستی زنده باشه یا نه!!


    •   Naz10100
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • سعی کن به زندگیت ادامه بدی و این چیزا بالاخره میگذره و برات ی خاطره میشن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو