کثافت

    تو عروسی باشی و کله خالی؟؟؟
    همه ی عشق عروسی به کله پر بودنشه، به بالا بودنش.
    به فارغ بودن و خوش بودنش.


    منم تو عروسی بودم، هم کله ام پر بود هم بالا بودم.
    اتفاقا فارغم بودم ولی خوش نه.


    گیج و منگ به این و اون نگاه میکردم که گیج و منگ به من نگاه میکردن.
    نگاه میکردن به حمیدی که هیچوقت پیک مشروب تو دستش نبود بجز امشب.
    همه میدونستن اهل مشروب نیستم و تو عمرم بهش لب نزدم، ولی امشب اگر نمیخوردم میمردم.
    باید میخوردم تا بتونم امشب رو بگذرونم.
    شنیده بودم وقتی مشروب میخوری میشی علی بی غم.


    دوست داشتم امشب علی بی غم بشم، ولی نمیدونم چرا هرچی بیشتر پیک میزدم بیشتر بیادش می افتادم.
    یاده لبخندش، یاده اون لبخندی که اولین بار وقتی بهش گفتم عاشقتم هرکاری کرد نتونست پنهونش کنه.
    یاده همون لبخندی که وقتی رو لباش بود حاضر بودم جونمم بدم ولی محو نشه.


    نه اینطوری نمیشه حتما کم خوردم، پیک بعدی رو رفتم بالا و چشمام رو بستم.


    با بستن چشمام چشماش رو دیدم، همون چشمایی که مثل دوتا تیله ی مشکی بهم زل میزدن و توش پر بود از امید و آرزو.
    همون چشمایی که وقتی رفتم خواستگاریش از خوشحالی میخندید.


    چقدر زود گذشت، انگار همین دیروز بود که فهمیدم عشق یه نفر تو دلم لونه کرده.
    یه نفر هست که خیلی دوستش دارم، بیشتر از خودم، بیشتر از جونم.
    خیلی باخودم کلنجار رفتم که بیخیالش بشم، پیش خودم میگفتم عاشق خواهر رفیق شدن، اونم رفیقی که مثل داداش نداشتم بود ته بی ناموسیه، ولی چیکار کنم که شده بود شب و روزم.
    میدونستم اونم عاشقمه ولی اونم درست مثل من از ترس امید و از ترس بهم خوردن رفاقتمون هیچی نمیگفت.


    یواش یواش شده بودم عاشق، شده بودم مجنون.
    ولی این مجنون روی نگاه کردن تو چشم رفیقش رو نداشت، میترسید بگه عاشق آبجیت شدم و به رفاقتش شک کنن.
    چه شبهایی که تو بغل ننم بی صدا گریه کردم.
    ننم میگفت الان بخوای یواشکی با دختره حرف بزنی و قرار مدار بذاری حرفت درسته و بی ناموسیه.
    من میدونم قصدت بد نیستا، ولی اگه امید بو ببره یا بفهمه حتما اینطوری فکر میکنه.
    از من میشنوی یبار، یجا گوشی رو بده دست آرزو، بهش بگو پات وایسه.
    وقتش که شد خودم، هم با امید حرف میزنم، هم بقیه کارا رو انجام میدم.
    تو فقط کاری کن که اونروز سرم پایین نباشه و روم بشه آرزو رو برات خواستگاری کنم.
    یروز که داشت از مدرسه می اومد راهش رو بریدم و گفتم باهات حرف دارم.
    با چشمای تیله ایش زل زده بود تو چشام، دست و پاهام رو گم کرده بودم و دندونام بهم میخورد.
    نمیدونستم چی بگم و چطوری.
    خیلی حرف آماده کرده بودما ولی مگه میشه آرزو با چشمای نازش بهم نگاه کنه و من بجز چشماش بتونم به چیزه دیگه ای فکر کنم؟
    با هر زحمتی بود بهش گفتم.
    عاشقتم، بخاطر امید نمیتونم کاری کنم، منتظرم میمونی؟؟؟
    اونروز بدون اینکه جوابی بهم بده رفت
    ولی کدوم عاشقیه که نتونه عشق رو از نگاه معشوقش بخونه.اون روز رفت ولی لبخند زد و رفت.
    لبخندی که هروقت دلم میگرفت چشمام رو میبستم و بیاد می آوردمش و روزم رو باهاش میساختم.
    چند سالی همینطوری با نگاه و نهایتا دوستت دارم گفتن های پنهونی گذشت.
    مامور آگاهی شده بودم و بهانه ی کار و بار نداشتیم.
    حرف زدیم با خودش با ننش، با امید.
    حرف زدیم بشه زنم، بشه برکت زندگیم، بشه دختر ننم.کس و کاری نداشتیم که دنبال تشریفات باشیم، قرار شد پنجشنبه یه جشن کوچیک بگیریم و بشیم محرم هم.
    .....................................................................
    فکر کنم زیادی خوردم از چشمام داره اشک میاد، عروسی جای شادی کردنه نه گریه کردن و اشک ریختن که.
    تا اومدم اشک هام رو پاک کنم یهو یاده اشک هاش افتادم.


    همون اشک هایی که بهش قول داده بودم نذارم از چشماش بچکه.
    قول داده بودم ولی هیچوقت نتونستم پای قولم وایسم.


    یه پیک دیگه ریختم و خوردم، شاید این پیک یکم آرومم کنه.
    بازم چشمام رو بستم ولی اینبار بجای آرزو، چهره و صدای اون آشغال اومد تو یادم.
    یاده روزی افتادم که ازش بازجویی میکردم، یاده حرفاش که بهم گفت:
    +قرار گذاشته بودیم فقط یه دزدی ساده باشه. تو ترافیک، اصغر سوار ماشین دختره بشه و با تهدید بکشونش یه جای خلوت و بعد از دزدیدن لوازم قیمتی و حتی ماشینش؛ دختره رو رها کنیم. ماشین رو ببریم تو باغی که کلیدش دست اصغر بود، لخت کنیم و بعد ماشین رو کنار خیابون رها کنیم. ولی اینبار اصغر با دیدن دختره، یه فکرای دیگه ای به سرش زده بود. اولش فکر کردم شوخی میکنه ولی وقتی فهمیدم تصمیمش جدیه، ترس همه وجودم رو گرفت.


    _اه پس چرا بجای اینکه همه چیز یادم بره داره تو سرم تکرار میشه؟؟؟
    سعی میکردم حواسم رو پرت کنم ولی باز صداش تو سرم میپیچید


    +
    اونا زود تر از من رسیده بودن ولی صدایی نمی اومد. رفتم سمت اتاق و اصغر رو صدا زدم که دیدم پایپ به دست اومد دم اتاق و گفت: "کونی خان، به من میگی بیخیال شو، خودت طاقت نیاوردی؟؟؟ اوووف بیا ببین چه کُسی شکار کردم!"


    _کس؟؟؟
    از کی تاحالا آرزوی من، عشق معصوم من شده بود کس؟؟؟


    +زد تو گوش دختره جفت چشاش پر از اشک شد. بهش گفت: "درد داره آره؟! حالا درد رو ندیدی!" کیرشو گرفت دستش و گفت: "وقتی این رو کردم تو کونت، میفهمی درد یعنی چی!"
    حق نداری حرف بزنی فقط آه و اوه میکنی!"


    _شروع کردم به آواز خوندن تا این صدای لعنتی گم بشه تو مغزم،
    نمیخواستم بقیه حرفاش رو یادم بیاد ولی می اومد.


    +دختر بیچاره که از ترس به خودش میلرزید، دهنش رو که پر از خون شده بود، باز کرد و شروع کرد آروم کیرش رو ساک زدن. اصغر چشماش رو بسته بود و میگفت: "جون! چه حرفه ای میخوره جنده خانم. بعد میگه من دخترم...


    _قیافه ی معصوم آرزو جلوی چشمام بود.انگار که میدیدمش.
    دو سه بار از جام پریدم تا بغلش کنم و اشک چشماش رو پاک کنم ولی وقتی خوردم زمین میفهمیدم همش خیالِ.
    _بازم اون صدای لعنتی


    +دختره شروع کرد به التماس کردن و به اصغر گفت: "همه چیزم رو بردار، بخدا شکایت نمیکنم. سند ماشینم رو هم میزنم به نامت ولی بذار برم!"
    "تو رو خدا، من دخترم. شب نرم خونه مادرم سکته میکنه، بخدا این هفته نامزدیمه
    که یه لگد خورد تو دهنش و با صورت رفت تو دیوار. اصغر گفت: "جنده خانم قانون یادت رفت؟ حرف حالیت نمیشه؟! کیرم تو ماشینت و خودت و ننه آقات! الآن فقط آه و اوه!"
    خودم عروست میکنم.
    فعلا بخور شاید رفتی
    دختر چهار دست و پا اومد سمت اصغر و شروع کرد به خوردن کیرش، سعی میکرد بهترین ساک عمرش رو برای اصغر بزنه و راضیش کنه. هم واسه اینکه دیگه کتک نخوره و هم اینکه شاید اصغر بذاره بره. یجوری با صدا و قشنگ واسش ساک میزد که ناخودآگاه کیرِ منم بلند شد و شروع کردم به مالیدن کیرم. انگار تازه داشتم بدنش رو به چشم خریدار نگاه میکردم. اون بدنِ سفیدِ توپرِ دخترونش با سینه های سفت و قشنگش و کمرش، که با قوسی که بهش داده بود، زیباییِ کونش رو هم چند برابر کرده بود؛ ناخودآگاه من رو به سمت خودش کشوند.
    دختره رو بلند کرد و ازش خواست که بشینه تو بغلش و شروع کرد به خوردن سینه هاش. گه گاهی هم به سینه هاش سیلی میزد و جون جون میکرد. منم از فرصت استفاده کردم و کیرم رو گرفتم جلوی دهنِ دختره و اونم شروع کرد برام ساک زدن.
    اصغر بلندش کرد و رو زمین خوابوندش و نشست وسط پاهاش، تا اومد پاهاش رو باز کنه، دختره گفت: "اونجا نه!" که اصغر محکم با کف دست زد رو کسش و گفت: "باز حرف زدی؟؟؟" درد رو قشنگ میشد تو چشمای دختر دید.
    اصغر جفت پاهاش رو گرفت و محکم از هم باز کرد. جوری که من گفتم الان از وسط نصف میشه. اصغر گفت: "وقتی میگم باز کن، سریع باز کن! واسه من ادا تنگا رو در نیار! فهمیدی؟؟؟" سرش رو کرد لای پای دختره و شروع کرد به خوردن کسش. اولین زبون رو که زد، گفت: "اَه اَه، اون دستمال رو بده به من، جنده خانوم میگه دوست ندارم و دریاچه ی چیتگر راه انداخته تو کسش! بده اون دستمال رو." دستمال رو گرفت، کسش رو خشک کرد و شروع کرد به خوردنش. واسه اذیت کردن دختره، گهگاهی هم چوچولش رو با دندون میگرفت و میکشید و میگفت: "جون! ببین چه کُسی داره این." منم این وسط سینه هاش رو میخوردم و واسه خودم لذت میبردم. اصغر رفت رو زانوهاش و کیرش رو تنظیم کرد رو کسش که دختره مثل جن زده ها پرید و گفت: "نه! خواهش میکنم!" اصغر بلند شد و همونطوری که با لگد میزد تو کمر و پهلوهاش، داد زد: "جنده خانوم! نمیفهمی میگم حرف نزن؟؟؟ حالا که اینطور شد، تا کُست رو نگام، ول کن نیستم!"


    دختره همونطور که تو خودش مچاله شده بود، داد میزد و خطاب به من
    میگفت : "تو رو خدا نذار، بخدا من دخترم..." داد میزد و گریه میکرد. میگفت: "من رو بکش ولی اینکار رو نکن!"
    ترس رو تو چشمای دختره میدیدم. از ترسِ اصغر که نمیتونست
    چیزی بگه، جوری که اصغر متوجه نشه؛ زیر لب با التماس گفت: "آقا سعید تو رو خدا کمکم کن!" که یهو اصغر با مشت کوبید وسط کمرش و گفت: "حرف نزن جنده خانم! فکر کردی من کَرَم؟؟؟" دختره همونطور که از درد به خودش میپیچید، داد زد: "رحم داشته باش بی ناموس، آشغال! مگه با حیوون طرفی؟؟ دوست داری یکی با خواهر مادر خودت..." که یهو با مشتِ اصغر که تو دهنش خورد، صداش قطع شد و اصغر شروع کرد به زدنش. تا جون داشت، میزد تو صورت و کمر و پهلو و همه جاش و داد میزد: "جنده خانم، اسم خواهرم رو نیار آشغال؟!" سعی میکردم جلوی اصغر رو بگیرم که این وسطا، یکی دوتا مشت هم به من زد و گفت: "تو این رو پرو کردی! همون اول نذاشتی ادبش کنم!" بزور دختره رو به کمر خوابوند و با دستاش پاهاش رو باز کرد و بعد از انداختن یه تف رو کسش، بزور همه ی کیرش رو توش فرو کرد. دختر داد میزد و اشک میریخت و فحش میداد: "بی ناموس! بدبختم کردی آشغال، خدا ازت نگذره..."
    دختر فحش میداد و اصغر عصبی تر تو کسش تلمبه میزد و میگفت: "آفرین فحش بده، فحش بده تا یجوری جرت بدم که تو قصه ها بنویسن!" کیرش رو که پر از خون شده بود، درآورد و سعی کرد بکنه تو دهن دختره و با اینکه اون مقاومت میکرد، ولی بعد از چندتا مشت و چکی که اصغر زد تو صورتش، مجبور شد دهنش رو باز کنه. کیرش رو کرد تو دهنش و تا جایی که جا داشت، فشار میداد و همزمان میزد تو صورتش. دختر اشک میریخت و دست و پا میزد. اصغر رو کشیدم عقب و گفتم: "ولش کن خفه شد!" ولی مگه ول کن بود، من رو هول داد و دوباره به کارش ادامه داد، تا جایی که یهو اصغر داد زد و محکم با مشت کوبید تو سَرِ دختره و بی هوش شد و هرکاری کردیم دیگه به هوش نیومد که نیومد.
    خیلی ترسیده بودم، فریاد میزدم و خطاب به اصغر میگفتم دختره رو کشتی، با اصغر درگیر شدیم و بعده کلی بگو مگو از باغ زدم بیرون.
    نصف شب شده بود و عذاب وجدان داشت نابودم میکرد، به باغ برگشتم تا اصغر رو راضی کنم که خودمون رو معرفی کنیم ولی وقتی در اتاق رو باز کردم با جنازه ی خونی اصغر مواجه شدم که رگش رو زده بود و تمام.
    _چشمام رو باز کردم و به مشتم نگاه کردم، همون مشتی که باهاش دندونای اون کثافت رو تو روز بازجویی ریخته بودم تو حلقش و زخم شده بود، یاده مشتهای زخم شده ی سعید افتادم، یاده اون وقتی که جنازه ی اصغر رو وارسی کردم، دست های اصغر هیچ جای زخمی نداشت، درست برعکس دستهای سعید، نکته ای که، باعث شد به همه چیز شک کنم و مطمئن بشم سعید همه کاره بوده و چون رفیقش مرده همه چیز رو انداخته بود گردنش.
    یاده وقتی که دیوانه وار به سعید حمله کردم و کاش همکارام نرسیده بودن و نگرفته بودنم، کاش حداقل میکشتمش و دلم خنک میشد، اینطوری حداقل اعدامم میکردن و زودتر میرفتم پیش آرزوم.
    آخه منتظرمه قراره عروسی کنیم.
    اینا فکر میکنن با برخورد مشت توی سرش مرده ولی من مطمئنم از حجب و حیاش دق کرده.


    شاید همه فکر میکنن دیوونه شدم، شاید اینجا در و دیوار رو سیاه زدن، شاید بجای چراغونی کوچه، بنر تسلیت زدن ولی برای من امشب عروسیمه عروسی با آرزو.
    امشب باید بهش برسم یا اون میاد پیشم یا من میرم پیشش یا با این مشروب یا با تیغ تو جیبم.
    توی افکارم غرق بودم که یه پیامک برام اومد.
    به سختی با چشم های نیمه باز به صفحه نگاه کردم، داشتم تلاش میکردم اسم فرستنده رو بخونم که نگاهم به خوده پیام جلب شد"سعید به قتل اصغر اعتراف کرد"
    همونطور که چشمام بسته میشد زیر لب گفتم:"کثافت"


    نوشته: hamid30ghari

  • 105

  • 21




  • نظرات:
    •   Nikan.aa
    • 1 ماه
      • 14

    • خیلی قشنگ بود تلخ و گزنده ولی روان و خوندنی!
      خیلی وقت بود داستاناتو نخونده بودم عالی بود یعنی، خیلی دوسش داشتم لایک کاش میشد چندین لایک بهش داد خسته نباشی دوست جان
      لایک


    •   407TT
    • 1 ماه
      • 6

    • کاکو حمید ای داستانو سی جق خوب بو بیشتر!!


      کاکوجونی والو مرغ شیکم پر شنده بودیم ولی کله پرو رو نه !!


      پ.ن: اسم مشروب اومد رگ شیرازیم گرفت (biggrin)


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه
      • 8

    • راستی لایک اولتم من دادم بقول خودت خخخخ


    •   مردزخمی
    • 1 ماه
      • 6

    • من که نفهمیدم قضیه چی بود صحنه های اکشنش بیشتر بود.


    •   407TT
    • 1 ماه
      • 8

    • اع اع حاجی این که جنایی شد پشمام ریخت دمت گرم خدایی!!


      اولش گفتم داستان جقیا جور شد یکم که بیشتر خوندم کلا نظرم عوض شد!!


      خار نویسنده بازیو در اوردی با رکبی که بهم زدی دس خوش!


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 20

    • پیشاپیش امیدوارم داستان مورد پسندتون باشه :)


    •   .Goodnight.
    • 1 ماه
      • 2

    • به شاه-ایکس
      شاه ایکس بیاد کونتو جر میده (biggrin) (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 8

    • ماشالا انقدر سرعتی کامنت میدید که تا ادمین پیام داد داستان منتشر شد اومد کامنت دادم دیدم نفر دهم شدم (rolling)


    •   mhhemati
    • 1 ماه
      • 2

    • داستانت قشنگ بود
      مرسی


    •   adate_baaad
    • 1 ماه
      • 4

    • خیلی خوب شروع شد و خیلی تخمی تموم شد


    •   teen...wolf
    • 1 ماه
      • 4

    • داش حمید دمت گرم خسته نباشی


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه
      • 16

    • محل و نحوه تغییر راوی داستان میتونست حرفه ای تر باشه. الان یخورده گیج کننده اس. اینکه بین خاطرات و فکرای شخصیت اصلی، بدون تفاوت خاصی توی لحن و شکل نوشتار، جابجا میشه. از طرفی، برام زیاد قابل باور نیست که توی بازجویی، شخصی اینطوری جزئیات تجاوز رو تعریف کنه. و حتی لحن تعریف کردنش هم یخورده غیر قابل باوره. مطمئنم میتونست طبیعی تر نوشته بشن.


      ولی شاید بزرگترین مشکل داستان، بی ارتباطی دو تا بخش اصلیشه. ینی بخش اولی که میاد و گذشته دوتا شخصیت رو تعریف میکنه، زیاد کاربردی توی بخش دوم نداره. بجز مشخص کردن مقدار عشق و علاقه ی دو طرف؛ که بازم این علاقه پرداخت نمیشه. فقط معرفی میشه که آره این دوتا خیلی همدیگه رو دوست دارن. (البته اینو نمیشه زیاد ایراد دونست. داستان کوتاه زیاد جایی برای مانور توی این موارد نداره) ولی اینکه استفاده چندانی از گذشته ای که تعریف میشه، توی بخش نقطه اوج و نتیجه گیری داستان نکردین، یجورایی حالت وصله نچسب بهشون دادن. مثلا توی پایان بندی حرف از حجب و حیای آرزو میشه، اینو میشد توی گذشته بهش پرداخته میشد که استفاده ازش توی اتفاقات نهایی معنی دار تر بشه، ولی اینطور نیست. اینطور چیزا ظرفیتای از دست رفته داستان حساب میشن.


      و یه ایراد نگارشی هم بگیرم، اونم استفاده از "ه" بجای کسره اضافه اس که واقعا سطح نوشته رو پایین میاره.


      در کل، داستان خوبی بود. از داستان قبلی تون بهتر بود :)



      • پ.ن. 1: یه ضرب المثل هست که میگه تا امید هست، آرزو نمیکنم ... مال این دوتا برادر و خواهر بود (biggrin)

      • پ.ن. 2: سعید؟ خداییی؟؟؟ (dash)


    •   Ras-al-ghoul
    • 1 ماه
      • 4

    • حمید جان داستان قشنگی بود (rose)


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 4

    • لحن رواییش و سبکش قشنگ بود ولی واقعا نفهمیدم چی شد؟!!


    •   ناژو
    • 1 ماه
      • 9

    • برای من هم گنگ بود حمیدخان....قسمتِ شرح تجاوز خیلی دقیق توصیف شده بود.متاسفانه عده ی با این موضوعِ تجاوز ارضا می شن ...می تونست بهتر باشه .


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 16

    • عالی بود


      بسیار زیبا نوشتی. دستت هم درد نکند. شاشیدم به تجاوز و سکس زوری.


      ها کـُ‌کا


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه
      • 23

    • چه میکسِ نامانوسی!
      داستان خیلی خوب شروع شد. هم پرحس بود و هم پرکشش اما با جمله ی "مامور آگاهی بودم" اولین شوک منفی به داستان وارد شد و داستان و روایت از واقعیت دور و از فاز عاشقی وارد فاز تجاوز و قتل شد. در ادامه باز این اتفاق یکی دو جای دیگه افتاد و به نظرم نوعی "خودزنی" نویسنده به داستانی بود که خیلی خیلی میتونست بهتر و قابل باورتر نوشته بشه.
      البته از مشکلات آپ داستانت آگاهم و شاید دلیل این ترکیب عجیب دو موضوع، عجله و اصرارت برای آپ شدن داستانت بوده.


      راستی ازونجایی که اعتقاد داری داستان هات مثل بچه هات هستن انتخاب این اسم واسه داستانت کمی عجیب بود!! (biggrin)


      لایک 9 حمید عزیز (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 8

    • Nikan.aaعزیز مرسی که دوباره برگشتی و دختره بی حاشیه و امیدوارم هرچه زودتر دست به قلم بشی و باز یه داستان جدید ازت بخونیم، (قشنگ و خوندنی مثل داستان های قبلیت.)
      خیلی خوشحالم که داستانم مورد پسندت بود.
      منتظر داستان باشیم دیگه؟؟؟


      مردزخمی عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی.


      407TT عزیز انگار چشمت زدم و کامنت اول نشدی (biggrin)

      خوشحالم که داستان مورد پسندت بود.خداییش کله پر نشنیده بودی؟


      mhhemati عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و خوشحالم از داستان خوشت اومد. :)


      adate_baaad عزیز همیشه آخر داستان زندگی قشنگ تموم نمیشه و بنظرم بیشتر موارد تخمی هست، حداقل تو ایران ما که اینطوریه. مرسی از وقتی که گذاشته بودی.


      The.BitchKingعزیز منتقد دوست داشتنی سایت، راستش تو بازجویی وقتی مورد تجاوز باشه و طرف بخواد خودش رو بی تقصیر نشون بده میشه اینطوری تعزیف کنه و از اونجایی که خودت میدونی داستان باید جوری باشه که بتونه بیشتر سلایق رو راضی کنه و سایت سکسی هست باید حتی اگر غیر واقعی هم باشه سکس رو توش تعریف کنیم و دوستانی هم که برای قسمت اروتیک داستان رو میخونن دست خالی نرن.
      مطمئنم متوجه شدی که این داستان همون تجاوز شیشه ای هست ولی یجورایی خواسته زندگی دختر و لطمه هایی که به اون و اطرافیانش وارد میشه رو نشون بده.
      یجورایی خواستم نشون بدم که طرف بخاطر یه سکس(
      تجاوز)زندگی چند نفر و چند خانواده رو نابود میکنه.
      ولی خب متاسفانه نمیشه توی یه داستان همه ی جوانب رو نشون داد و اگر از عشق و علاقه ی دختر و پسر نمیگفتم یجورایی هم اول داستان و هم آخرش بی معنا میشد.
      باید به مخاطب میفهموندم که راوی داستان عاشق دختره بوده و الان اگر داره مشروب میخوره یا حتی قصد خودکشی داره به همین دلیله.ولی خب مطمئنا" و بدون شَک داستان کم و کاستی های زیادی داره و بابتش از شما و بقیه دوستان عذرخواهی میکنم ولی سعی کردم تمام توانم رو بذارم.(حداقل تو نقطه و پاراگراف بندی) (biggrin)


      راستی چرا آدم بده ی داستان سعید بود؟ (biggrin)


    •   iraniact
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 6

    • Ras-al-ghoulعزیز مرسی از وقتی که گذاشتی، خوشحالم داستان مورد پسندت بود رفیق.


      ali80xxعزیزِ دل قبل هر چیز مرسی که داستان رو خوندی، بعدشم هرجاش رو متوجه نشدی بگو خودم برات توضیح میدم عشقم.


      ناژو عزیز خداییش من تمام تلاشم رو کردم که خشونتش رو زیاد کنم و فضا رو غمناک کنم، چیکار کنم بچه ها پتانسیل ارضا شدن با همه چیز رو دارن.
      ولی جدای شوخی بخاطر سکسی بودن سایت مجبور بودم ریزه سکس رو تعریف کنم.
      مرسی از وقتی که گذاشتی و پوزش اگر باب میلت نبود.


      kokarostam عزیز مرسی داداشی بخاطر وقتی که گذاشتی و خوشحالم داستان مورد پسندت بود.مرسی از کامنتت.


      Mehraaan عوضی، کامنتت رو خوندم دخترم میگه به چی میخندی؟
      دیگه چی بگم که خودت گفتنی ها رو گفتی، باز اینم یجورایی کلک زدم و آپش کردم، چون خودت درجریانش هستی.
      درباره ی مامور آگاهی هم باید بگم، اگر اون رو نمیگفتم، مخاطب میگفت چه ربطی داره طرف بیاد داستان تجاوز رو برای این تعریف کنه، چون حتی توی دادگاه هم نمیشد باشه چون دادگاه تجاوز غیر علنی هست.
      درباره ی اسمشم باید بگم، این بچه ی ناباب بود اسمش رو گذاشتم "کثافت" (biggrin)


      biasab5عزیز با علی بی غم بنده خدا چیکار داری بهش فحش میدی؟
      مرسی که داستان رو خوندی.


      iraniact عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و خوشحالم داستان مورد پسندت بود. (rose)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 5

    • مثل همیشه عالی (ok)


    •   19masoud13
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی خوب بود
      اونایی که می خوان داستان بنویسن یاد بگیرن
      ولی یه مشکلی که هست داستانای خوبی که توی این چند وقته اینجا خوندم همش جنایی بوده و دختره مورد تجاوز قرار گرفته کاش یه داستان خوب که توش به کسی تجاوز نشه بنویسن


    •   Number_13
    • 1 ماه
      • 8

    • لایک13 (biggrin)


    •   Number_13
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک13 (biggrin)


    •   همشهریکین2
    • 1 ماه
      • 6

    • داستان بسیار خوبی بود. نگارش داستان بی عیب و نقص و دقیق بود. البته با وجود نگارش بسیار خوب روایت مشخصی وجود نداره و به نظرم جا داشت توصیف دقیقتر عشق این دونفر میشد. با این وجود یه توصیف دقیق از یه صحنه تجاوز رو میبینیم که ارزشمنده. با این همه دلیل خشونت بکاررفته مبهمه. با این همه معتقدم باید بهت دست مریزاد گفت.
      یه نکته فقط اینکه برای من سواله که چه مشکلاتی در آپلود کردن یه داستان ممکنه وجود داشته باشه؟ تا الان تصورم این بود که ادمین داستانها رو به ترتیب دریافت منتشر میکنه و برای نویسندگان ثابت مث جنابعالی هم اولویت قائله که قابل درکه. کاش یه کم توضیح بدین که حداقل این مشکلات برای ما دیگه پیش نیاد. ممنون


    •   sia-tanha
    • 1 ماه
      • 0

    • وات د فاز بابا :(


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه
      • 10

    • لایک 17 تقدیمت حمید عزیز.


      گویا پاراگراف بندی داستان و ویرایشش، کلا به هم خورده! حیف. :(


    •   Sa.zo.la
    • 1 ماه
      • 2

    • قیصر کجاییییی که داآشتو کشتن


    •   hirssaa1
    • 1 ماه
      • 2

    • کاش در انتخاب عنوان داستانتون بیشتر دقت میکردید.
      داستان بازار شام بود. :)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 7

    • Irish..GuNNer عزیز لطف داری داداش، مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      19masoud13عزیز مرسی از نظرت، این آخرین داستان تجاوز من بود.


      hhhh3عزیز ممنون که داستان رو خوندی، راستش از قصد یکم گنگش کردم تا زیاد یکنواخت نباشه.


      Number_13 عزیز و دوست داشتنی، لایک به وجودت داداشی.


      همشهریکین2عزیز قبل هرچیز مرسی از وقتی که گذاشتی، بابت داستان باید بگم، توی اصل داستان خیلی ریزکاری ها رو توضیح داده بودم و پله پله جلو رفتم ولی ادمین به دلیل بدآموزی و ترویج تجاوز داستان رو آپ نکرد و گفت فقط از زبان قربانی آپ میشه، خب قربانی تو داستان من مرده بود و نمیتونست داستان رو تعریف کنه پس یجورایی داستان رو چرخوندم و حمید رو وارد داستان کردم تا از زبون اون و بصورت خاطره وار داستان رو تعریف کنم که همین یکم باعث شد خواننده گیج بشه و داستان گنگ بشه.بازم توضیح بیشتر خواستی تو خصوصی در خدمتم.


      boy99IR عزیز کاش میخوندی، در هر صورت عزیزی.


      biasab5 عزیز پوزش داستان باب میلت نبود.


      .Nazanin.عزیز مرسی از زحمتی که کشیدی، آره کلا بهم ریخته (biggrin) اونم فدای سرت.


      mariii_a عزیز خوشحالم داستان باب میلت بود.


      Sa.zo.la عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی.


      hirssaa1 عزیز پوزش، چشم سعی میکنم تو داستان بعدی جبران بشه.


      sepideh58 عزیز دوست خوبم مرسی از نظر و کامنت سازندت، دو ساعت فکر کردم ببینم سه کاف چی بود (biggrin)

      من کل داستان رو به عشق سه کاف مینویسم خب (biggrin)

      (شوخی بود)
      این ه هم قرار شد به من ببخشید دیگه گفتم که واسم مثله بجنورد و بروجرده.
      پاراگراف بندی هم که دیگه خودت میدونی با گوشی هرکاری میکنی بازم خراب میشه.
      مرسی که هستی


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک.زیبا و تلخ


    •   Bad.booy7
    • 1 ماه
      • 2

    • داداش حمید داستانت خیلی قشنگ بود اما یکم درهم برهم بود خلاصه ممنون بابت زحمتی که کشیدی
      لایک


    •   Karenjon
    • 1 ماه
      • 2

    • افتضاح بود،آدم یاد روزنامه حوادث می افته
      بعدشم مگه میشه مجرم برای بازپرس بیاد داستان سکسی با این همه جزئیات اروتیک تعریف کنه؟


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 9

    • حمید عزیز
      دستت درد نکنه بابت نوشته ات،کم و بیش در جریان نوشتن داستان و جرح و تعدیلاش بودم ولی باز هم با تمام سختی هات نوشتی و آپ کردی.
      فکر کنم لازم نباشه من هم بخاطر ه مکسور چیزی بگم (biggrin)

      میدونی وقتی میدونم ذهن بداهه گوییت بسیار بالاست دلم نمیخواد با این غلط های جزیی کل داستانت بره زیر سوال (rose) (rose)


    •   F.a021
    • 1 ماه
      • 3

    • اونایی که متوجه نشدن بنظرم اول تجاوز شیشه‌ای رو بخونن
      بعد اینو....
      خیلی تلخ بود ولی خب کم نیست اتفاقات اینجوری تو محیط اطراف
      و تا جایی ک من میدونم پرونده‌ای که ب بازپرس ربط داره رو بهش نمیدن چون باعث اخلال تو یازجویی و روند پرونده میشه
      ولی خب بعنوان داستان کوتاه عالی بود


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • کاربر.قدیمی.هستم عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی دوست خوبم.


      Karenjon عزیز پوزش داستان باب میلت نبود.جواب کامنتت رو هم بالاتر دادم.(درباره ی تعریف کردن سکس)


      Gayaneh عزیز توکه عشق منی :)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • F.a021 عزیز مرسی فاطی جون.
      هم از توضیحت و هم تعریفت.
      خوشحالم کامنتت رو میبینم


    •   Bad.booy7
    • 1 ماه
      • 1

    • ماله ما خار داره که جواب ندادی؟
      خب حال نمیکنی کامنت بقیه رو لایک نکن
      چه اینجا چه زیر پست بقیه
      ازت دلخور شدم یعنی چی تفاوت میزاری بین خواننده ها؟
      این کارت اصلن قشنگ نبود


    •   Saede0089
    • 1 ماه
      • 0

    • ماساژور هستم


    •   kalofduty
    • 1 ماه
      • 2

    • داستانت بیسش خوب بود اما از یه جایی خراب شد ولی خب نسبت به این کصشرایی که اینجا میزارن خیلی سر بود حال دادی عمو حمید⁦♥️⁩


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • Bad.booy7 عزیز پوزش از دستم در رفته بود و جواب کامنتت رو نداده بودم وگرنه مگه دلخوری چیزی بینمون بوده که نخوام جواب بدم؟
      چون هی باید بیام پایین و کامنت رو بخونم و برگردم بالا جواب بدم از این مشکلات پیش میاد.
      داداش شما که لطف کرده بودی و تعریف کرده بودی چرا نباید جواب بدم؟
      بازم شرمنده عمدی نبود.


      گرزخاردار عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و خوشحالم داستان مورد پسندت بود رفیق.
      مرسی از اطلاعاتی که دادی.


      kalofduty عزیز ممنون رفیق.پوزش بابت کاستی ها


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • به به
      مجددا حمید سیگاری
      چطور مطوری
      داستان سکسی عاطفی عاشقی بکن بکن بزن بزن اکشن بگا بگا و پلیسیه قشنگی بود
      دهنت سرویس از وسط داستان تا آخر داستان مادر نقش مکمل داستانت رو گاییدی
      فقط جان من چقد از SsAa گرفتی خشانتشو به این حد رسوندی


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • حمید سیگاری با اجازت لایک داستانت رو میدم به دختری که بیشتر شبیه جاسوسای کا گ ب می مونه شایدم جاسوس کا بگا
      نیکا خانوم چطوری؟
      بازگشت پیروزمندانت مبارک
      کجآ بودی دختر؟
      دادم داییم یه بنر برات نوشته هنوز نرفتم بگیرم
      فقط می دونم آخرین بار یه بنر برا شهردار منطقه پنج نوشته بود از روابط عمومی شهرداری بیرونش کردن


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • گایانه
      این جرح و تعدیلات مسکور که گفتی فوشه؟
      اون نیش بازتو و گلای رز ت از چماق بدتره
      بگو راحت باش داداش


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 1

    • تجاوز ندوس کاش نمیخوندم اعصابم خورد شد اصن..لایک اقاعه حمید


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام کابوس جان خوبی؟
      ای خدا بلاخره اومدی خیلی نامردی حالا من جاسوسم خخخ
      نه بابا رفتم مهاجرت کنم نشد دیپورتم کردن برگشتم جاسوس بودم که الان راحت رفته بودم
      به به بنر دادی بنویسن کو پس؟!
      چه عجب نگم حمید داستان بنویسه که چشممون به جمالت منور شه
      بابا ریس جمهور بابا شهردار بابا وزیر دیگه باید ازت وقت گرفت!!!


    •   Dar_b_Dar
    • 1 ماه
      • 1

    • زیبا و‌ روان


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه
      • 1

    • حمید فیلم جنایی زیاد میبینی رفیق؟


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • Caboos1جون عزیزم خدا خیرت بده روحم و جلا دادی.
      داداش حساب کتاب من و سیما از رشوه و این حرفا گذشته.دستور میده من خشونتش رو بیشتر میکنم،میخونه میگه دوتا چک بهش اضافه کن،من اضافه میکنم.
      الان همین داستان قرار بود یه خشونت ریز داشته باشه، انقدر ادامه داد تا مجبور شدیم دختره داستان رو بکشیم و تمام.


      عشقبازمست... (rose)


      Berkeh عزیز پوزش.


      Alouche عزیز پوزش که داستان ناراحتت کرد گل گلی.


      Nikan.aa بجان خودم این داستان ریپورت شدنتم تهش تقصیره کابوسه.


      Dar_b_Dar عزیز tanks


      Hooman.esf.59عزیز یعنی تو نمیدونی؟؟؟ :(


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 2

    • لايك ٤٨ :)


    •   saman_safa1
    • 1 ماه
      • 4

    • خسته نباشین لایک 49 تقدیم شد.


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 1

    • کابوس اون ه مکسور یه چیزی تو مایه های قنبل کن میزنه،حمید سیگاری خودش میدونه (biggrin)


    •   Dokhtar_balla
    • 1 ماه
      • 2

    • مثل همیشه عالی بود :-*


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 0

    • Sexybreastsعزیز مرسی لیا جان.


      saman_safa1 عزیز tanks.مرسی که وقت گذاشتی.


      علی، مهدی خودش معلم ادبیاته اینا همش فیلمشه میخواد دل نیکا رو ببره.


      Dokhtar_balla عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی پریِ فارس. :)


    •   fati0256
    • 1 ماه
      • 2

    • اخرش خل شدی یا چی؟
      چرا اینقد گنگ مینویسن اخه
      لایک 59


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 0

    • tanhaye_asheghعزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و کامنت قشنگت.
      میدونم درست بشو نیست ولی بازم امیدوارم درست بشه.


      fati0256عزیز آخرش قصد خودکشی داشت.
      مرسی که خوندی.لایک به وجودت


    •   heshmattakchesh
    • 1 ماه
      • 1

    • (cry) (cry) (cry) (cry) (cry) (cry) (cry) (cry) (cry)


    •   شادی_شایان
    • 1 ماه
      • 3

    • ادما تو شهوت غیرقابل کنترل میشن و خطرناک
      واقغن خوب نوشتی و لذت بردم.
      لایک


    •   دانیال65
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • heshmattakchesh (rose)


      آلفرد2 عزیز مرسی لطف داری.


      mrs_thetisعزیز و دوست داشتنی، مرسی از تعریفت، راستش چون با گوشی تایپ میکنم و میخوام پاراگراف بندی ها رو درست کنم دارم تست میکنم ببینم داستان چطوری بهتر میشه(شکل ظاهری)


      mrs_thetis عزیز خوشحالم داستان مورد پسندت بود.


      دانیال65 عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی، خوشحالم راضی بودی


    •   mmdbighmom
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نفهمیدم داستانو


    •   محمدیاسی
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • حمید جان دستت بازم طلا.
      همیشه یه آس داری که همه رو میخکوب میکنی.
      اگه همینطور ادامه بدی دست پرویز قاضی سعید خدا بیامرز رو از پشت میبندی.
      برات بهترینها رو ارزومندم.


    •   سارینا.م
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • اینا چه مینویسین اعصابم خورد شد


    •   f.delbar
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • حالا ما چکار کنیم؟ اگه جای دختره تو ماشین بودیم؟ مقاومت کنیم و نذاریم تجاوز شه؟ یا همکاری کنیم و بکارتو از دست بدیم تا زنده بمونیم؟


    •   صدف هستم
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود بعده کلی وقت خودم جاش حس کردم


    •   سرو_تنها
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • حمید عزیز، از وقتی که برای نوشتن و پرداختن این داستان گذاشتی متشکرم اما من زیاد نتونستم متوجه جریان داستان بشم؛ به اصطلاح داستانت هسته منسجم نداشت ولی نباید از لحن خوبش غافل شد؛ که همین لحن من رو برای خوندن ترغیب کرد!
      در اکثر نکات با بیچ کینگ موافقم مگر در استفاده از ه پایانی کلمات! بنظرم در شهوانی که داستان ها خودمانی تر هستند؛ مشکلی نیست که بجای کسره از ه استفاده بشه!


      پاراگراف بندی خیلی به دلم نشست!


      اون اول که فرمودی:<< گیج و منگ به اونا نگاه می کردم اونا هم گیج و منگ به من نگاه می کردن>> خیلی خوب بود البته برای زیبایی بیشتر در خوانش، می تونستی نگاه می کردن دومی رو به قرینه لفظی حذف کنی! از حذف به قرینه لفظی و معنوی خیلی می تونستی استفاده کنی!
      در کل متشکرم و لایک 94 (rose)


    •   Sexi__boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   Mahdi_es_82
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک 100
      لامصب اشک تو چشام جمع شد


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 1

    • mmdbighmomعزیز مریی داستان رو خوندی.


      will_i :)


      محمدیاسی عزیز داداش گل و همراه همیشگی، مرسی از تعریفت رفیق.


      سارینا.م عزیز پوزش داستان ناراحتت کرد.


      f.delbar عزیز واقعا سوالت سخت بود ولی فکر کنم تو اینجور مواقع شل کنیم بهتره.


      صدف هستم عزیز خوشحالم داستان مورد پسندت بود.


      سرو_تنها عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی، نقدت سازندت و حمایت و تعریفت، ممنون دوستی.


      Sexi__boy عزیز tanks


      Mahdi_es_82عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و خوشحالم داستان مورد پسندت بود.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو