کلافِگی

    خیابون خلوت بود و انگار سنگینی این خواب شهر رو رها نمیکرد. سرمای نسیمی که روی پوستم میوزید عضلات صورتم رو منقبض میکرد. در واقع تنها جایی که نسیم روش ضرب گرفته بود صورتم بود. دستکشای نخی رو با عجله و دستپاچگی دستم کردم و حصار کلاه پشمی رو اطراف صورتم تنگ تر. گرمای پشم کلاه رو که روی گوش هام حس کردم باعث شد حتی برای یک لحظه ام که شده اون سوز بی رحم رو فراموش کنم. حتی جورابای بافتنی و پوتینای چرم پام نمی تونست جلوی نفوذ سرما رو بگیره و احساس میکردم پنجه ی پام از شدت سرما بی حس شده. آسفالتی که برف روش یخ زده بود باعث میشد با احتیاط قدم‌بردارم. درست مثل یه بچه که اولین قدم هاش رو برمیداره.
    تن لخت درختا که روی شاخه هاشون‌ هاله ی برف رَج انداخته بود و گنجشکایی که تک و توک روی شاخه ها جیک جیک میکردن همگی نشون از زندگی میداد.‌ چیزی که این روزا برای من تلخ بود. تلخ تر از قرصای سردردی که شبا باهام میخوابیدن.....
    یاد اولین باری افتادم که دیدمش . انگار همین دیروز بود . هنوزم موهای مجعد و ته ریشی که دونه های سفید مثل بلورای برف توشون دیده میشد رو یادمه. یادمه که پالتوی بلندش که تا زیر زانوش میرسید چقدر برازنده ی تنش بود. یادمه کلاه لبه دارش چقدر جذابش میکرد و چتر بسته ای که دستش گرفته بود. قدِ بلندش و تک تک دندونای سفیدش که پشت اون لبخند خاکستریش خودنمایی میکرد رو یادمه.
    یه مرد ایده آل و یه تکیه گاه محکم که همه چیزش به دل می نشست . از اون‌جنس آدمای دلنشین که لبخندشون بی اختیار قوس لبخند رو به لبات میدوزه.
    اولین باری که دیدمش ، آخرین باری بود که آرامش رو حس کردم.
    رنگ‌ روز و شب برام بی معنی شده بود . شبا با فکرش بیدار بودم و روزهام توی خواب دستامو به دستای مردونش گره میزدم ، توی رویا باهاش قدم‌میزدم و گاهی شونه های پهنشو می گرفتم و تکونش میدادم و با حرص میگفتم : لعنتی تو فقط مال منی.
    لبخند میزد و گونه ام رو می بوسید و هُرم نفساش پوست گردنم رو نوازش میکرد. تن ظریفم رو به آغوش میکشید و زمزمه وار دم گوشم میگفت : فقط برای خودمی.
    وقتی صدای بم و مردونش روی گوشام سایه مینداخت ، درست لحظه ای که چشمامو میبستم و از روی لذت لبخند میزدم بیدار میشدم و هر بار تنهاییم رو بعد این خواب شیرین بغل میکردم . کاش بعضی خوابا تَهِش به بیداری نرسه...
    اون روز بارونی ... همون جای همیشگی منتظرش بودم ، فهمیده بودم هر روز صبح دم این ایستگاه اتوبوس منتظر میمونه . وقتی دیدمش بهش نزدیک شدم و کنارش ایستادم ، قَدَم تا نزدیکی شونه هاش میرسید ، این هیکل مردونه هرشب توی خواب با بدن من یکی میشد و این باعث میشد به واقعیت لعنت بفرستم . واقعیتی که بینمون فاصله مینداخت. اینجا ، این بیرون هیچ چیزش شباهتی به خوابای رنگی و آرایش شدم نداشت. متوجه حضورم کنار خودش شد .
    - روز قشنگیه ، مگه نه؟
    اولین باری بود که صدای واقعیش رو میشنیدم . صدایی که هیچ فرقی با خوابم نداشت. دستپاچه شدم و انگار زبونم قفل صداش بود و به زحمت و با لکنت جواب دادم : آاآره.. رو ..روز قشنگیه....
    لبخند زد و نگاهم کرد نگاهی که با صدای ترمز لاستیکای اتوبوس روی آسفالت خیس خیلی دَووم نیاورد.
    - من دیگه باید برم .
    دوست نداشتم بره ، باید همیشه میبود . نفس کشیدن تو اتمسفری که اون توش بود شیرین بود. اون لحظه پاهام انگار از مغزم دستور نمیگرفت . بی هوا پشت سرش راه افتادم .
    توی قسمت زنونه ی اتوبوس مدام نگاهش میکردم . گاهی نگاهم میکرد و بهم لبخند میزد و با هر خنده ش روانم رو به اوج لذت میرسوند ......


    هر روزی که میگذشت یک قدم بیشتر بهش نزدیک میشدم.
    آدم‌ محافظه کاری نبود ، ولی می ترسید. ترسی که نمیتونستم درکش کنم. حالا دیگه احوالپرسی های نصفه و نیمه ای که عمرشون با صدای ترمز اتوبوس سر می رسید به قرارهای دو نفره ای که توی کافی شاپ با یه آهنگ آروم سپری می شد رسیده بود.
    مهران . کسی بود که حالا با تموم وجود بهش دل بسته بودم ، کسی که وجودش مثله اکسیژن برام ضروری بود و نبودش باعث میشد به کلافگی برسم . غبار چهل سالگی کم کم داشت روی چهره اش جا خوش میکرد. یه چهره ی کاملا مردونه و جا افتاده . میگفت هیچ وقت ازدواج نکرده و هیچوقت دلیلش رو نمیگفت گاهی که بحثش رو پیش میکشیدم طفره میرفت.
    میگفت : حسابدار شرکته ، یه شرکت بازرگانی که هر روز مجبور میشد با اتوبوس مسیرش رو تا محل کارش طی کنه. همیشه از کارش شاکی بود و از حقوق کمش گله داشت و میگفت دنبال یه کار بهتره. کاری که ازش لذت ببره ....
    گاهی میگفت : باید تک تک سنگفرشای اون پیاده رو و تک تک صندلیای سرد فلزی اون ایستگاه رو پرستید. جایی که مارو به هم گره زده بود. گاهی ترش میکرد و کج خلق میشد ، گاهی وسط قهقهه زدناش میرفت تو فکر .
    گاهی با صدای نا اُمیدش میگفت : ترانه من ۱۵ سال ازت بزرگترم میدونم تهِ این خواستنای ما به نرسیدن ختم میشه ... وقتی اسمم رو صدا میکرد قند توی دلم آب میشد.
    نمیذاشتم ادامه بده و با شیطنت بازوش رو نِشگون میگرفتم و میگفتم :
    هییییس !! هیچی نگو ، فقط از این لحظه که کنار همیم لذت ببر ، نذار فکر آینده ای که ازش خبر نداری لحظه تو خراب کنه. ولی هربار که این حرف رو میزد دلم ترک بر میداشت و از آینده ای که ازش خبر نداشتم میترسیدم . نکنه... نکنه چند سال دیگه بیاد و اون کنارم نباشه.. نکنه...
    هر بار به خودم‌نهیب میزدم و سعی میکردم فکرایی که مثل اَبر آسمون قلبم رو اَبری میکرد پس بزنم ولی ذهنم .. من هیچ وقت وجودش رو نداشتم که ذهنمو فریب بدم..
    برای دختری که عاشق شده همیشه بهانه ای وجود داره که پدر و مادر سخت گیرش رو قانع کنه که خونه نباشه. یه روز خرید با یاسمن دوستم . یه روز دانشگاه با عاطفه و یه شب هم درس خوندن با سایه.. این شب اولین باری بود که بیرون خونه باید میگذروندم . ولی این حال من اصلا شبیه یه دختر فراری که همیشه چشماش نمناکه نبود. خودم رو عروسی تصور میکردم که اون شب توی حجله ش قدم‌میزنه. با چشمای خمارش مردش رو حریص میکنه و تنها چیزی که اتفاق میفته عشقه .. فقط عشق.. این وسط جایی برای چیز دیگه جز عشق نبود.
    یه خیابون خلوت که دو طرفش رو پیاده روی سنگفرش شده تزئین کرده بود. درختا با نظم خاصی خیابون رو زیبا کرده بودن و تیرهای چراغ برقی که شبا بیدار میشدن. یه در سفید و کوچیک .. وقتی جلوی در ایستادم تپش قلبم شدید شد.. انقدر تند میتپید که انگار هر لحظه باید منتظر میبودم که سینه ام رو بشکافه.
    دستم رو روی زنگ فشار دادم و در با صدای تقه ای باز شد. آروم توی اون حیاط کوچیک قدم زدم .‌یه باغچه ی کوچیک پر از گلای رُز کنار دیوار حسابی توی چشم بود و حس خوبی بهم میداد. به در ورودی رسیدم و با کمترین فشاری به سمت داخل بازش کردم.
    وارد پذیرایی شدم یه هال شیک و فرش شده ..روی دیوارای سفیدش قاب عکسای مختلفی از طبیعت بود و چند قاب بزرگ از چندتا ماشین. مهران بهم گفته بود عاشق ماشینه. حتی به ماشین ها حسادت میکردم .. به هرچیزی که اون بهش تمایل داشت حسودیم میشد و میخواستم فقط برای خودم‌ باشه ..
    محو تماشای قاب عکسا بودم که صدای گرمش آتیش وجودم رو شعله ور کرد. صداش مثله بنزین بود و قلب من یه جنگل پیر و خشکیده..برگشتم دقیقا پشت سرم ایستاده بود.
    خندیدم و بهش سلام کردم .
    - به خونه من خوش اومدی ملکه.
    - خوشحالم که اینجام پادشاه من.
    دستای کوچیکم رو توی دستاش گرفت قدم میزد و بدون حرفی پشت سرش قدم زدم . به سمت اتاق خواب رفت و مثل مسخ شده ها فقط دنبالش حرکت میکردم. میدونستم این خلوت دونفره تَهش به سکس ختم میشه ولی انتظارش رو نداشتم به این زودی...
    یه تخت خواب تک نفره توی اتاق موکت شده ای که از ذره ذره ی فضاش انرژی میگرفتم بهم لبخند میزد.
    - تا حالا دونفری رو یه تخت یک نفره خوابیدی؟!
    - نه . چون هیچوقت نفر دومی نداشتم.
    دستام رو گرفت و به سمت دیوار هُلم داد . پشتم از برخورد با دیوار درد گرفت ولی اهمیتی نداشت .. برای من فقط اون مهم بود.
    به سمتم اومد و دستاشو روی کمرم گذاشت . وقتی لباش رو روی پیشونیم گذاشت چشمامو بستم و خودم رو بهش سپردم . دختری که هیچ تجربه ای از سکس نداشت حالا باید برای معشوقه اش دلبری میکرد. هرچقدرم که عاشقش بودم بازم نمیتونستم جلوی لرزش بدنم رو بگیرم . دستاشو دو طرف سرم گرفت و بهم خیره شد.
    - امشب هر حسی که سراغت میاد رو بذار بیاد . فقط به اون ترس لعنتیت اجازه نده تسخیرت کنه.
    انقدری محکم این حرف رو زد که دلم رو قرص کرد . دستاشو به کمرم حلقه کرد و با تمام توانش من رو به طرف خودش کشوند. حالا دیگه هیج فاصله ای وجود نداشت . وقتی لباش رو روی لبام گذاشت و حلقه ی دستاش رو سفت تر کرد احساس میکردم نفسم بالا نمیاد.
    دستاش ماهرانه روی تنم حرکت میکرد و هیچ برجستگی رو جا نمیذاشت.
    وقتی شهوت روح و جسمت رو پر میکنه دیگه متوجه کارهات نیستی.
    متوجه نیستی که لباس هات چجوری از تنت سُر میخوره پایین . متوجه نیستی که کِی روی تخت افتادی و زیر اندام درشتش داری مثله کرم وول میخوری.
    گرما و شدت نفساش مثل بادی که روی ۱۰تن شن های لخت بیابون میوزه روی گردنم شدت گرفته بود و میتونستم ببینم که حالش دست خودش نیست.
    اون دستای مردونه تن لخت دخترونم رو اسیر کرده بود.
    دستاش رو به باسنم چنگ میزد و با حس نرمی باسنم زیر دستاش جنونش بیشتر می شد. گاهی اون عضله ی سختش بهم برخورد میکرد و گاهی محکم کیرش رو بهم میچسبوند و با تمام توانش بهم فشار می آورد. سفیدی پوستم توی تاریکی اتاق جلوه ی جالبی به تخت خواب داده بود. لباش رو به گردنم رسوند. زبونش رو از چاک سینه هام تا روی نافم میکشید و مثل یه بچه سینه هام رو توی دستاش گرفته بود محکم نوک صورتی رنگشون رو میک میزد. گاهی زیر لب زمزمه میکرد : جووون . من میمیرم برای این سینه ها ملکه ی سکسی من.
    هیچ نشونی از اون مهران با شخصیت نداشت و انگار این سکس نقابش رو از چهره ش کنار زده بود.
    دستش رو آروم روی کُسم گذاشت و گرمای دستاش کل وجودم رو در برگرفت با حس کردن دستش روی کُسم بدنم شُل شد . وقتی حالم رو دید و وقتی دید که شهوت پلک هام رو روی هم انداخته آروم کسم رو مالش داد و با هر حرکت دستش روی کسم یه چیزی که نمیدونستم چیه تو وجودم زبونه میکشید هرچیزی که بود دوست داشتم بیشتر حسش کنم . چشمامو بسته بودم و توی دنیای پر از شهوت خودم غرق بودم که با احساس خیسی و کشیده شدن زبونش روی کُسم انگار خونم با سرعت بیشتری مسیرش رو توی رگای بدنم پیدا میکرد. چالاک و ماهرانه لبه های کسم رو زبون میزد و این من رو به اوج لذت میرسوند.
    دیگه حرکاتم دست خودم و نبود و برای اولین بار از حنجره م آه کشیدم . یه آه کش دار که انگار شهوتش رو بیشتر کرد و با هر "آه" حرکت زبونش رو روی کسم سریع تر میکرد. تمایل شدیدی داشتم که کیرش رو توی دستام بگیرم .. انگار که یه معتاد باشم و بعد چند وقت خماری جنس به دستش میرسه و سفت توی مشتش نگهش داره کیرش رو توی دستم گرفتم . تاحالا تجربه ش رو نداشتم ولی الان شدیدا احساس میکردم نیاز دارم که کل حجم کیرش رو توی دهنم حس کنم. کیرش رو خیس کنم و وقتی کاملا آماده ش کردم وجودم رو بشکافه . روی دو زانو نشست و موهای باز شدم رو چنگ زد و کیرش رو محکم توی دهنم حرکت میداد. گاهی حس میکردم دارم بالا میارم هروقت که کل کیرش رو توی دهنم جا میداد. ولی با این حال بازم میخواستم اون ماهیچه ی سفت توی دهنم حرکت کنه. بدون وقفه کیرش رو توی دهنم حرکت میداد گاهی روش زبون میکشیدم و گاهی با دندون ناخواسته پوست کیرش رو لمس میکردم که هر بار آخی میگفت . هُلم داد و به پشت رو تخت افتادم . روم خیمه زد . دوباره گردنم رو زیر لباش به بازی گرفت و دستش رو به باسنم رسوند محکم‌ باسنم رو چنگ زد احساس میکردم‌ هرلحظه پوستم جر میخوره . با انگشت اشاره ش لای کونم رو باز کرد و انگشتش رو به سوراخ کونم رسوند. مدام قربون صدقه ی کون نرم سکسیم میرفت . نمیدونم چرا از تعریفاش خوشم‌ میومد و دوست داشتم ادامه بده . وقتی انگشتش رو تا نصفه داخل کونم فرو کرد درد خفیفی رو حس کردم و وقتی کامل ۳ تا انگشتش رو خشن و بی رحم توی کونم عقب و جلو میبرد درد عجیب و غیر قابل تحملی داشتم ولی اون خیلی بی اعتنا بود. کار به جایی رسید که ازش خواهش کردم ادامه نده.
    با دستاش من رو برگردوند و صورتم روی بالش قرار گرفت. لمبرای کونم رو توی دستاش گرفت و تکون داد و لرزش کونم رو حس میکردم . لباش رو روی باسنم گذاشت و عمیق بوس کرد. کاملا اسیرش بودم و نه میتونستم و نه میخواستم که جلوش رو بگیرم . وقتی سر کیرش رو دم کسم از پشت حس کردم لذت عجیبی بود که دوست نداشتم هیچوقت تموم بشه. لزجی کسم و کیرش که خیس بود حرکتش رو راحت تر کرده بود.
    آروم آروم سینه ش رو به پشتم چسبوند و حس میکردم کیرش ذره به ذره داره کُسم رو میشکافه .. کم کم داشت دردم میگرفت ولی میتونستم‌ تحمل کنم. تا جایی که از شدت درد بالش رو گاز میزدم.
    - قفلتو باز کردم خانومی .
    صداش از ته گلوش بیرون میومد و خسته تر از اونی بودم که جوابش رو بدم.. متوجه حرفش بودم و اولین ثانیه های زنونگیم رو داشتم میگذروندم. هیچ چیزش فرق نمیکرد با دنیای قبلیم و فقط درد داشتم. درد داشتم و انگار یه جایی یه گوشه ای از روحم خراش برداشته بود. باریکه ی خونی که از کسم لیز میخورد و روی ملافه ی سفید تخت میریخت رو میتونستم حس کنم. یه لحظه سرم رو برگردوندم و دیدم روی دوزانوش نشسته چشماشو بسته . داشت با کیرش ور میرفت.
    یه دستش رو به باسنم رسوند محکم چنگ زد و با صدای ناله ی خفه ای که از ته حنجره ش بیرون زد مایع غلیظ و لزجش رو روی پشتم خالی کرد...




    چند روزی میشد که ازش بی خبر بودم . چند روزی میشد که دیگه دم ایستگاه اتوبوس پیداش نمیشد.
    هوا بارونی بود و منتظر بودم که دم ایستگاه آفتابی بشه ولی بی فایده بود.. گوشیش خاموش بود و من موندم و یه دنیای پر از سوال بی جواب.
    اشک ریختم .. قطره های اشک روی گونم لغزید وقتی که دم همون خونه یه آقایی در رو باز کرد و گفت دیگه اینجا زندگی نمیکنه.
    اشک ریختم وقتی جلوی شرکت بهم گفتن تسویه کرده و دیگه سرکار نمیره....
    حالا من قدم میزنم.. به مرگ فکر میکنم .. چون میدونم هممون یه مرگ به این دنیا بدهکاریم...
    قدم میزنم و دستامو توی جیب بارونیم مچاله میکنم .. گاهی یه خط خاموش رو میگیرم و به خودم امید میدم که ممکنه روشن باشه..
    گاهی به ته خط میرسم و دیگه چیزی برای ادامه دادن نمیبینم..
    حالا دلیل بداخلاقیاش رو میفهمم و حالا میفهمم چرا وسط خنده بی دلیل میرفت توی فکر ..
    اون از اولشم نمیخواست بمونه...
    گاهی فریب میخورم و دلم رو به یه سراب میبندم...
    گاهی کلافه میشم و با کلافگی داد میزنم .. صدایی که به گوش کسی نمیرسه...


    نوشته: lovely_grl

  • 40

  • 43




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 20

    • اونی که از اول مثل ادم میگه سکس میخوام مدفوع سگش شرف داره به اون نجاستهایی که با عشق انسانها رو میکنن وسیله خوابوندن هوس پایین تنشون واقعا حالمو گرفتی لاولی... لایک هم قابلتو نداشت.....


    •   AmirALI_553
    • 1 ماه
      • 2

    • مثل همیشه زیبا درود به قلم زیبات


    •   Kosdoostxx
    • 1 ماه
      • 1

    • اولم?


    •   jerard96
    • 1 ماه
      • 3

    • داستان خوب و خوشگل و جذاب از صد فرسخی فریاد میزنه


      دم ادمین گرم ک امشب هت تریک کرده با داستانای خوبش
      ???


    •   AmirALI_553
    • 1 ماه
      • 4

    • پی نوشت
      چقدر زیر پوستی وقابل فهم به همجنسای خودت هشدار دادی فریب ظاهر وعشقای پوشالی رو نخورن
      این روایت بی نقص تاثیرش بیشتر از ساعتها مشاوره میتونه باشه.
      البته کو گوش شنوا
      دلم واسه این جنس لطیف وعاطفی میسوزه ک اینقدر خام چشم ابروی مردی میشن وفک میکنن تکیه گاهشونو توزندگی یافته اند


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 7

    • خانم لاولی گرل، من در حدی نیستم که بخوام ایراد از شما بگیرم. ولی، از کسی مثل شما که جزء نویسنده های خوب سایت هستین، انتظار میره کمی پاراگراف بندی متنتون حرفه ای تر باشه.
      دوما، تا نیمه های داستان بسیار داشت قشنگ پیش میرفت، ولی یهو رسید به عبارت "دستش رو آروم روی کسم گذاشت ..." اصن هرچی فاز احساسی قبلش بود رو پروند. وقتی کون رو میگین باسن، کس رو هم بگید آلت، یا نهایتا واژن، کیر هم همینطور. فاز پرون ان اینطور اصطلاحات (اگه منظورمرو بگیرید)


      پ.ن. 1: لایک کردم، به شرطی که دیگه به استقلالی ها توهین نکنید!!!
      پ.ن. 2: برف خیلی دوست دارم. ولی تو بیابونای طرف ما سال به سال برف دیدن صدقه داره. از جفای روزگار.


    •   Kayoga
    • 1 ماه
      • 2

    • خراب اینام که خایه مالی میکنن


    •   kave_dash
    • 1 ماه
      • 5

    • استقلالی ام فلذا دیس ;)


    •   _secretam_
    • 1 ماه
      • 3

    • دوست داشتم خانومِ آوا لایک من تقدیم شما (rose)


    •   سارینااا
    • 1 ماه
      • 10

    • حق با شاه ایکس عزیزه.. اونی که از اول میگه سکس میخوام مدفوع سگش شرف داره تا کسی که ادای عاشقا رو درمیاره و اخرشم اون طرفو با کارش میکشه سکس میخواستی میرفتی جنده خونه


    •   Eshghiu
    • 1 ماه
      • 5

    • خسته نباشین . نوع روایت و نگارشتون خیلی دلنشینه. هرچند داستان کمی یکنواخت و کم هیجان بود .
      لایک 9


    •   Cleverman1358
    • 1 ماه
      • 3

    • آوا خانم اگر بر چسب نام کاربری شما را نداشت میگفتم اینو یه پسر جقی نوشته
      باریکه خونی که از کسش لیز میخورد روی ملافه سفید میریخت ؟؟؟!!!!!


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک هفتم تقدیم شد،
      دوتا نکته ریز رو اگه توجه میکردین داستان کاملا بی نقصی از آب در میومد، یکی چسبوندن ه کسره به مثل که یکی دو جا تکرار شده بود و دیگری استفاده از عدد در متن نوشتار اونجایی که نوشته بودین مثل بادی که روی ۱۰ تن شنهای بیابون میوزه، هم استفاده از عدد شایسته نیست هم اینکه نیازی به اشاره به وزن شن نبود و کافی بود اگه می نوشتین مثل بادی که روی شنهای بیابون میوزه


      در کل عالی بود، خسته نباشین


    •   ye pesare khooob
    • 1 ماه
      • 1

    • فقط چند خط اول رو خوندم چون حوصله نداشتم ولی مشخص بود که عالیه.... دروووود


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 3

    • مثل همیشه عالی بود لاولی عزیز, یه تلنگر خیلی خوب داشت به خانوم های عزیز,خسته نباشید میگم بهت دوست عزیز و قلمت پایدار.
      شاه ایکس عزیز مثل همیشه به نکته ی بسیار خوبی اشاره کردی


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 3

    • خدا لعنت کنه چنین مردهای روکه روح وجسم یک آدمو به بازی میگیرن...لایک


    •   Terminator1
    • 1 ماه
      • 1

    • هوم اروتیک ندوست


    •   Cleverman1358
    • 1 ماه
      • 4

    • راستی ایراد گرفتم ، خوبی داستانت را هم میگم
      بهترین جمله که به کل داستان میارزید: اولین باری که دیدمش آخرین باری بود که آرامش را حس میکردم.
      لایک


    •   Mr.smart
    • 1 ماه
      • 1

    • چقدغمناک شد آخرش :(


    •   saman_safa1
    • 1 ماه
      • 2

    • چقدر ایده چرت و مضحکی بود . عاشقانه بود این ناموسا یا احمقانه؟
      چقدر دربدرن اونا که برا این نوشته میلیسن.
      دیسلایک


    •   fazi20
    • 1 ماه
      • 4

    • هم حالم گرفته شد،هم دلم گرفت :/ خراب کردن دنیای یکی همینقدر راحته هه تف ینیا ..کارت درسته لایک بانو


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 9

    • ممنونم که با نظرات مثبتتون بهم انرژی میدید .. میدونید من برای هر داستانی وقت میذارم و زحمت میکشم و انتظار دارم کسی ک نقدم میکنه حداقل نقدش منصفانه باشه و اینکه یه عده به جای نقد فقط توهین میکنن رو بهتره اصلا ندیدشون گرفت.. یه نکته ای که هست یه جایی گفتم مثل بادی ک روی شن های ۱۰ تن بیابون میوزید.. چون از توی وورد متن رو برمیدارم و پارت ها جداگانه هستش و هر پارت شماره ای داره اون ۱۰ وزن شن ها نیست یه عدد جا مونده هستش که توی نگارش از چشمم دور مونده معذرت (rose)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 1

    • ممنون که در مورد عدد ۱۰ توضیح دادین


    •   حسام.کبیر2
    • 1 ماه
      • 1

    • انشا درمورد فصل زمستان بود انگار (biggrin)
      قید شغل و خونه و همه چیشو واس اینکار زد طرف واعجبا واعجبا


    •   with_you
    • 1 ماه
      • 4

    • امیدوارم ناراحت نشید و نقد بنده رو غیرمنصفانه ندونید چون اهل به به بیجا نیستم.
      داستانتون چندسروگردن از اکثر داستانهای سایت بالاتر بود و شکی نیست.
      اما در مقایسه با کارهای خودتون حداقل چند لول پایینتر بود. کشش و هیجان پایین و حتی روال منطقی داستان هم مشکل داشت .
      درمجموع داستانتون نه سزاوار لایکو نه دیسلایک هستش. امیدوارم قویتر بنویسید.


    •   mohammad725
    • 1 ماه
      • 1

    • Dastane khobi bood ba joziatesh ykari mikrd k adam vase khobdne edamash eshtigh dashte bashe :)


    •   اشک__شب
    • 1 ماه
      • 1

    • عضو سایت نبودم اما همش کامنتاتونو میخوندم
      منتظر بودم داستان بدی و بیام بگم من استقلالی ام و توهینتو خوندم ولی لایکت میکنم تا فرق شخصیتامون مشخص بشه.14 مال منه


    •   CityOfGod
    • 1 ماه
      • 1

    • جنده ادبی یکی از صدها دستاورد شهوانی بوده
      واقعا اشک شوق توی چشمم جاری شد از این همه دستاورد...


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 1

    • تمام دوستت دارم ها دروغ .
      هر شب تنهایی ، اصلا هزار سال تنهایی
      چه فروردین چه تیر چه یلدا !
      میایی و مرا با خود به اوج می بری و میروی و مرا با کابوسهایم با تنهایی ها رها میکنی.


      خیلی وقته دیگه تو این شهر لعنتی نه برفی هست نه بارون نه عشق فقط دود و غبار
      باید رفت


      چقدر حوصله نوشتن داری بانو، آفرین، هر هفته یه نوشته یه ایده یه درد


    •   popo_
    • 1 ماه
      • 1

    • احتمالا این داستانو رضا پیشرو نوشته


    •   Arashmajidi
    • 1 ماه
      • 1

    • بازم دلم گرفته زیر نم نم بارون...


    •   لاولی_شر
    • 1 ماه
      • 2

    • پس بگو چرا مهران غیب شدااا (cool)
      قفل ملکه رو باز کرده و فلنگو بسته <img class=" />


    •   uncle_nigga
    • 1 ماه
      • 2

    • یاد آهنگ کلافگی پیشرو افتادم. از اون هم زیبا تر بود


    •   Amin16b
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم تو مرده و زنده هات. دیگه این کسشرا رو ننویس ننه جنده


    •   gay_teen
    • 1 ماه
      • 2

    • استقلالی ها ننتو گاییدن؟!


    •   Artemisi
    • 1 ماه
      • 1

    • چرا با دختری که احساسش پاکه واقعا دوستتون داره بازی میکنید حداقل برین دنبال کسی که هرزه هست یا واسش مهم نیست با کی می‌خوابه


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه
      • 1

    • لايك ١٩
      تقصير آخونداست كه شهرنو رو جمع كردن خدا بيامرزه طالقاني رو كه تا بود نداشت
      چون مردها و پسر هاي ما از سر شهوت و نياز جنسي ادعاي عاشقي مي كنند و اون قدر دم از عاشقي ميزنن تا مخ طرف رو بزنن


      ولي اين داستان ادامه داره تا دختر ها ساده لوحانه گول ميخورن و تن به سكس ميدن به خيال ازدواج آينده


      و معضل بعدي كه در جامعه وجود داره با همين روش ادعاي عاشقي ديده ميشه مخ زن شوهر دار زده ميشه و زندگي ها ويران


      البته اين دومي واسه مردها خطرناكه چون يا قاتل ميشن يا مقتول


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه
      • 1

    • اشاره به مخالفت مرحوم طالقاني براي جمع كردن فاحشه خونه بود در كامنت قبلي و كلمه نذاشت صحيح هست


    •   LustLove
    • 1 ماه
      • 0

    • يكي از مزاياي داشتن username دخترانه همين ارسال داستان با خيالي راحت وقابل پيش بيني بودن متن كامنتها و تعداد لايكها هستش . . . ;-)


    •   arka110
    • 1 ماه
      • 1

    • ba salam
      ehsas mikonam ye ede khas az gasd be dastan haye lovely_grl dislike midan
      dastan be in khobi chera bayad 27 ta dis dashte baashe bad ye dastan mozakhraf dige to hamin sait az in kamtar dis bokhore


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 3

    • Lovely_grl عزیز:


      توصیفات و تشبیهات داستانت بسیار قوی و قابل تصور بود, از شما غیر از این هم انتظار نمیره....


      تلخیه داستان هم از واقعیت تلخ جامعه سرچشمه میگیره و قربانیان واقعی در جامعه مشابه شخصیت دختر داستان زیاد هستن....


      منتظر کارهای دیگه شما هستیم....


      پیروز باشی...


      Lor Boy


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 1

    • من از شعرهای سهراب سپهری خیلی لذت میبرم مخصوصا چند تا از شعراش


      وقتی پیامی در راه سهراب رو میخونم زمان ومکان رو حس نمیکنم میرم تو کلمات سحرامیز سهراب


      لاو لاو عزیز قسمت اول داستانت منو به همون اندازه منو مجذوب خودش کرد


      هیییییی هی هیچی نگو فقط از این لحظه های کنار هم لذت ببر


      قسمت دوم داستان نمیدونم شاید به نظر من به قسمت اول زیاد نمیخورد
      اون حس وحال عاشقانه اون همه عشق
      خیلی سعی کرده بودی کیر وکس رو شاعرانه توصیف کنی ولی این دو کلمه هیچ وقت نمیتونن قافیه شعرای عاشقونه باشن نمیدونم چرا


      منتظر داستانای خوشکلت هستم
      لاو لاو


    •   Jeefri
    • 1 ماه
      • 1

    • خستگيمو در كردي با اين داستانت واقعا لذت بردم روون بي عيب و نقص و كاملا عالي واقعا روون بود منم عاشق داستان روونم تبريك واقعا ايول


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • تن لخت درختا که روی شاخه هاشون‌ هاله ی برف رَج انداخته بود و گنجشکایی که تک و توک روی شاخه ها جیک جیک میکردن همگی نشون از زندگی میداد.
      تن لخت درختی که هیچ برگی نداره چه نشونه زندگی داره؟
      توی برف و سوز کدوم گنجشک بینوایی رو روی شاخه میبینید که جیک جیک کنه ؟
      این تیکه از داستان کاملا اشتباه بود خانم لاولی گرل

      نکته دوم :
      شخصیت مرد داستان بسیار بسیار مبهم بود .چجوری میشه آدم چهل ساله ای که سر کار میره یهو کار و زندگیشو برداره بره؟اگر قرار بود انقدر محال باشه باید بیشتر پردازش میشد
      نوشتن قطعه ای از زندگی بدون تقدّم و تاخّر کار بسیار سختیه. باید شخصیت ها در اون مقطع برای خواننده کاملا جا بیفته تا سیر حوادث منطقی و اصولی باشه .
      داستان ها توی این سایت یا رئالیسمه یا سورئال.
      داستان شما رئال بود پس باید سیر منطقی باشه و بر اساس واقعیت زندگی .که متاسفانه نبود .کاش بیشتر بخونید و یاد بگیرید


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • کار خوبی بود و خسته نباشید
      و بازم بخونم ازتون
      ۲۴.
      موفق باشید


    •   اژدرشب
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • الهی بگردم (cry)
      بعد این اتفاق شدی جنده برفی؟ :(
      کِرم از خودت نبود عایا؟
      ملکه ؟ تو بایست سر فلکه (rolling)
      اژدر توت <img class=" />


      قسمت بعد زودتر بنویس "حاملگی" (cool)


    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • یادمه چند سال پیش دوران دبیرستان باید یه مسیری رو طی میکردم که به سرویس میرسیدم .. یه خیابون خیلی قشنگ که دو طرفش پر درخت بود .. زمستونا وقتی شیفت صبح میرفتم توی مسیر درختا رو میدیدم که روی شاخه ها شون رو برف پوشونده بود و دقیقا یادمه گنجشکا روی همون شاخه ها جیک جیک میکردن هنوزم صداشون توی گوشمه .. این چیزیه ک وجود داره خب ب هرحال نمیخوام آناتومی گنجشک رو شرح بدم که مطمئنن همه ی شما کم و بیش این رو دیدید..
      ولی یه نکته ی دیگه ک هست اینه ک یه جایی شخصیت مرد داستان میگه که از کارش ناراضیه و میخواد ک تسویه کنه خب ب نظرم این ایراد غیر منطقیه ک بگیم چرا باید کار رو زندگیش رو ول کنه چون در خلال داستان توضیح داده شده.. کاش کمی منصف تر باشیم و شهامت نوشتن رو داشته باشیم .. جدای از همه ی این ها من این رو یک داستان دقیق و بی ایراد میدونم ولی هیچوقت خودم رو یه نویستده محسوب نمیکنم مرسی ک هستید


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • نویسنده محترم برای بار دوم
      اگر من رو مخاطب قرار میدی من اسم کاربری دارم .من نقد کردم داری جواب من رو میدی پس با من حرف بزن .
      کاری به حرکت انتحاری مرد داستانت دیگه ندارم که یهو کار چند سالشو ول کرد خونش هم تحویل داد کلا رفت !.
      حالا کار رو ول کردن اکی. از خونش هم ناراضی بود؟
      اگر می نویسی قدرت نقد پذیری هم داشته باش .هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه
      شما نویسنده این داستان هستی قطعا بنظر خودت داستانت خوب بوده که اپ کردی.
      اگر می خوای موفق بشی نقد های زیر داستانت رو بخون و داستانت رو بهتر کن وگرنه در جا میزنی .مثل این داستان و ملکه برقی. لوکیشن یکی بود توصیفات شبیه بود فقط یه فاحشه شبانه؛تبدیل شد به دختر چشم و گوش بسته ای در صف اتوبوس ........
      زیاد هم از به به و چه چه دوستان زیر داستانت ذوق نکن .یک ماه ننویسی یادشون نمیاد لاولی گرل کی بود.
      ماندگار بنویس ..اینجا تمرین کن تا بهتر بنویسی.....
      خودشاخ پنداری عادت همه ما ایرانی هاست.
      وقتی جنبه نقد نداری وقت نمیذارم و زیر داستانت نمیام .
      تو باش و تعریف های دوستانت.
      فقط امیدوارم از شدت بااد کردنشون یهو نترکی
      خرد همراهت


    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • زن اثیری
      عزیزممم ممنون بابت نظرات سازنده گلم نمیتونم درک کنم چرا از حرفم عصبی شدی درحالی که کاملا منطقی جواب دادم من رو متهم به نداشتن قدرت نقد پذیری کردی درحالی که اصلا اینطور نیست.. بهروز هم ی جایی یه سوء تفاهمی براش پیش اومد بدون اینکه اسمش رو ببرم جواب ابهامش رو دادم‌ناراحت نشد و تشکر کرد اابته انتظار ندارم شخصیت همه یکسان باشه ... در کل ممنون ک نظر میدی ..آها در ضمن من هیچ دلبستگی به فضای مجازی ندادم و فروردین ماه دیگه هیچوقت توی سایت نمیام چون به وظایف خودم باید برسم بازم ممنون و البته یه کم آستانه ی تحملتو بالاتر ببر خانومی:)


    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • زن اثیری


      پ.ن ۱: یه جاهایی از حرفات توهینای زننده ای بود که خب قضاوت رو به مخاطب میسپرم.. ب هرحال در شان خودم نمیدونم بدون چاک دهن معزمو تعطیل کنم و دهنم رو باز کنم و به اصالت یه نفر توهین کنم.. نه این کار از من بر نمیاد.. ممنون میشم اگه دلیل عصبانیت عجیبتو بگی البته اگر میخونی کامنتم رو


    •   with_you
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • زن اثیری
      بنده هم تا حد زیادی موافق نظرتون هستم بخصوص درباره مبهم بودن مرد داستان ولیکن این رو خواستم بگم که برف تو اکثر شعرهای شاعران نامی ما نماد زندگیه. سفیدی و بارشش از اسمون رو به امیدواری به زندگی و پایان شب سیه سپید است تعبیر میکنن.
      درکل دیدن زیباییهای طبیعت چه برگ سبز درختان در بهار و چه شاخه سفید و پوشیده از برفشون در زمستان همه ایات حق و نویدبخش زندگین.


    •   Ehsanr9
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ماشالا خوب سه تا انگشتشو کرده تو کونت
      همچینم بار اولت نبوده


    •   Vashkin
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی هم عالی


    •   MMR60
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود ،بابت خلق کردن این همه جمله ناب،تشکر کمترین کاریه که میشه کرد.ممنون...ممنون....ممنون


    •   Orginalboy
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عجیبه داستانت منو به ی سمتی برد که حس ناخوشایندی رو تو وجودم تداعی کرد


    •   mt5791
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خسته نباشید


      من طرف دار داستانهای شما هستم و از داستان های شما و چند نویسنده دیگه واقعا لذت میبرم
      نمیخوام از شما ایراد بگیرم چون به عنوان یک خواننده عادی دانش و علمش رو ندارم بخوام ایراد نگارشی بگیرم ولی این داستان شما معمولی بود و نمیشه به عنوان یک شاه کار از داستان یاد کرد و یک نویسنده معمولی هم میتونست بنویسه
      وقتی داستان های خوب و قوی از شما خوندم سطح انتظارم از شما بالاتر رفته پس امیدوارم داستانهای قوی تر از شما بخونیم
      پایدار باشید


    •   Vashkin
    • 4 هفته
      • 1

    • جالبه واقعا!!!
      اینجا نقاد داریم در حد فراستی
      بابا جون
      خردمند
      داستانو خوندی ،خوشت اومد لایک کن
      خوشت نیومد ،دیس‌لایک
      خیلی هم ذوق داری تایپ کنی خودت داستان تایپ کن
      به کسی بر نخوره‌ها


    •   Minow
    • 4 هفته
      • 1

    • قشنگ‌ بود ولی خیلی ناراحت کننده بود دپرس شدم


    •   Scott12
    • 4 هفته
      • 1

    • الان به جمله عشق خواستم عذابم دادند پی میبرم.


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • چه داستان خوبی، چرا این همه دیس لایک؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو