کوره چهارم

1400/10/11



بند‌هاشون رو کشیدم و محکم بستم. رنگشون مثل زغال، سیاه بود.
همیشه به خودم می‌گفتم کاری به این دوقلو‌های سیاه ندارم. امّا هر‌کاری کردم نشد! نه کفالت و نه پزشکی. بهشون می‌گفتم من تک پسرم؛ به احترام مویِ سفید این پیرمرد، که دو‌هفته یک‌بار همراه من میاد کمیسیون معاف کنید. می‌گفتن نمی‌شه و گوششون به هیچ حرفی بدهکار نبود.
اعضای کمیسیونی که انگار با هر نگاه طلبکارت بودن، من رو معاف نکردن و قسمت من هم شد!
رفتم خدمت و این پوتین‌های سیاه که همیشه ازشون بدم می‌اومد شده بودن رفیق و همراه. کوله‌پشتی رو از روی زمین برداشتم. چیز زیادی داخلش نبود‌. یه یغلوی، دو‌تا کتاب، یه پاکت خوراکی و چند دست لباس زیر.
به پشت سرم نگاه کردم. مادرم که همیشه قبل از رفتن با کاسه‌ی آب منتظر بود تا پشت سرم بپاشه و چشم‌های نگرانش که من رو بدرقه کنه.
بعد از آموزشی ما رو تقسیم کردن و من افتادم یگانِ پیاده‌‌ی یکی از شهر‌های کویری. بند پ هم نداشتم و تنها دلگرمی‌ام همون بود که می‌گفتن بالای سره و ستاره‌ای که از صدقه‌ی سر مدرک کارشناسی بهم داده بودن.
دو ماه بود که داخل یگان مشغول به خدمت شده بودم. شانسِ من و کَرَم بالایی و قسمت روزگار، افتادم بدترین قسمت پادگان یعنی دژبانی. مدرک موسیقی هم به کارم نیومد که بتونم توی یگان موزیک مشغول به خدمت شم.
می‌گفتن فعلا ظرفیت تکمیله و پذیرش نداریم! دژبانی یعنی مسئولیت و هر اتفاقی که داخل پادگان می‌افتاد پای ما گیر بود. مثل همون هفته‌ی اول که یک سرباز، خودشو از برجک حلق آویز کرده بود و کاغذی از جیبش پیدا کردن، با خطی شبیه کلاس اولی‌ها که نقطه‌ها رو دونه دونه می‌ذاشتن و حروف رو با لبه های تیز، نوشته بود: “گفته بودم اگر صبر نکنی خودم رو از برجک حلق آویز می‌کنم”.
آخر سر هم دژبانی باید پاسخگو می‌بود که اون سرباز طناب از کجا گیر آورده! حتما زمان ورود خوب نگشتین! دیواری از دژبانی کوتاه‌تر نبود و یک‌هفته اضافه خدمت برای هممون می‌زدن!
هفته‌ی چهارم بعد از برگشتنم از مرخصی بود که مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم شهر. هدفی نداشتم؛ فقط می‌خواستم برای چند ساعت هم که شده از پادگان بیرون باشم. رفتم بازار قدیم، حس آزادی داشتم. حجره‌های میوه‌فروشی که میوه‌های رنگارنگ روی هم چیده بودن، صدای فریاد حراجِ حراااج، کشک و تلف‌های بریده شده توی سینی‌های بزرگ و نور مایل آفتاب، که زیر طاق‌های بزرگ بازار رو روشن کرده بود؛ همه‌ی روحیه‌ی خسته‌ام رو که چند وقت به‌غیر از محیط نظامی چیزی ندیده بودم؛ سر حال می‌آورد. در حال گشت و گذار توی بازار بودم که رسیدم به یه حجره‌ی پارچه فروشی. گفتم شاید بد نباشه چند متر پارچه گل‌‌‌دار سفید چادری برای مادرم بگیرم.
سرم رو که بالا آوردم از فروشنده قیمت رو بپرسم نگاهم به چشم‌های مشکی دختری دوخته شد که در حال خارج شدن از مغازه بود. دختری چادر مشکی با لباس محلی منجوق دوزی شده‌ی قرمز رنگ و نقابی که به چهره داشت. زیبایی اون چشم‌های مثل آهو به اندازه‌ای بود که بدون دیدن چهره‌ی کامل دختر، محو چشماش بمونم.
-به چه نگاه می‌کنی سرباز؟ اگر دلت خواست پلکی هم بزن. بازار به این بزرگی دور و برت را نگاه کن و جلوی پایت را که زمین نخوری. حالا هم راه باز کن تا بروم.
آهسته یک‌قدم به سمت عقب برداشتم و آن دختر از جلوم گذشت و خودش رو در جمعیت غرق کرد.
به خودم اومدم و دنبالش دویدم اما هرچه رفتم؛ ندیدمش. به چهار‌سوق بازار رسیدم از چهار طرف راهرو‌های بازار مملو از جمعیت بود. آن دختر رفته بود.
مشغول قدم زدن در بازار شدم. غروب که شد خودم رو به تاکسی‌های خطی رسوندم که به سمت پادگان می‌رفتن و برگشتم.
اون‌شب خوشبختانه کشیک نداشتم و بی‌میل به شام، رفتم سمت آسایشگاه و پوتین‌ها رو در آوردم و خودم رو روی تخت ولو کردم. پتو رو کشیدم روی سرم، چشم‌های اون دختر هنوز از ذهنم نرفته بود و هر لحظه به خاطرم می‌اومد. تنها امتیازی که دژبانی برام داشت می‌تونستم از گوشی اندرویدم که داخل پادگان ممنوع بود استفاده کنم. خودمون از همه گوشی می‌گرفتیم ولی کسی نبود از ما گوشی بگیره! گوشی رو از جیبم در آوردم و اینترنتش رو روشن کردم. داخل کادر گوگل نوشتم “دختر جنوبی با نقاب”. همین‌طور که صفحه‌ی گوشی رو بالا پایین می‌کردم خواب به چشمام اومد.
صبح روز بعد، ارشد خوابگاه بیداری زد و من چشمام رو باز کردم و گوشی که از دیشب توی دستم بود داخل جیبم گذاشتم و پتو رو کنار زدم و بلند شدم.
اون‌روز از تهران بازدید داشتیم. اگر سوتی می‌دادیم یک‌ماه اضافه خدمت روی شاخمون بود. دم در به خط شده بودیم با لباس تشریفات منتظر خیرمقدم عرض کردن و احترام نظامی گذاشتن بودیم. از دور دیدیم چند تویوتا شاسی بلند به پادگان نزدیک می‌شن و بعد از گذشتنِ بی تفاوت از جلوی ما وارد پادگان شدن و به ما آزاد باش دادن. خوشبختانه چهار نفر دیگه از بچه‌ها مامور همراهی با امیر شدن و من و دو نفر دیگه از بچه‌ها داخل دژبانی موندیم. در حال قدم زدن روی محوطه‌ی جلوی دژبانی بودم که چهارتا سازه اون طرف جاده و روبروی پادگان توجه من رو به خودش جلب کرد. قبلا هم اون‌ها رو دیده بودم اما هیچ‌وقت بهشون دقت نکرده بودم. چهار تا سازه خشت و گلی بلند، که به فاصله چند صد‌متر از هم قرار داشتن و قسمت بالاییشون به رنگ سیاه در اومده بود.
میثم که از من پایه‌ی خدمتی بالاتری داشت رو صدا کردم تا در موردشون بپرسم.
+میثم؟ یک لحظه بیا
-جونم کاوه
+اون سازه‌ها چی هستن اون طرف جاده، چرا چهارتا هستن و با فاصله از هم قرار دارن؟
-اون‌ها کوره‌ی آجر‌پزی هستن. قدیم داخلشون آجر می‌پختن؛ برای مصرف ساختمان‌سازی.
+قدیم؟!
-آره الان متروکه شدن یا بهتر بگم محل زندگی.
برگشتم و یه نگاه متعجب به میثم کردم و پرسیدم:
+یعنی الان کسی داخل این خرابه‌ها زندگی می‌کنه؟
با چشماش به پشت سر من و دیوار کناری پادگان لب جاده خیره شد و به من هم اشاره کرد به پشت سرم نگاه کنم.
وقتی برگشتم دیدم یه زن سالخورده با کمر خمیده و لباس مندرس و یه گونی سفید رنگ پشتش، خم شده و داره پلاستیک و بطری از کنار دیوار پادگان جمع می‌کنه. یه پسر بچه هفت_هشت ساله هم از پشت گوشه‌ی چادر سورمه‌ایِ پیچیده شده به کمرش رو گرفته بود. همین‌طور که داشتم نگاهشون می‌کردم لنگان‌لنگان به سمت من شروع به دویدن کرد. نزدیک من که رسید چهره‌ی سیاه و دوده گرفته‌ش رو نزدیک کرد و شروع به بو کشیدن کرد. کمی ترسیده بودم.
به چشمام خیره شد و گفت:
-آدمیزادی؟ دنیا رو بوی گند گرفته.
دستش رو گرفت سمت من و گفت:
-چیزی بذار کَفِش تا دعا کنم. من دعا که کنم اوضات خوب می‌شه و آدمیزاد می‌شی.
میثم صداش رو بلند کرد و گفت:
-مریم جناب سروان بهت نگفت اطراف پادگان پیدات نشه؟! دیشب هم نزدیک برجک رفتی سرباز ایست داده اعتنا نکردی می‌خواسته بزنت؛ شانس آوردی پسرت شروع به گریه کرده
مریم که از صدای بلند میثم ترسیده بود گوشه‌ی دستش رو با دهن گاز گرفت و زیر لب چند‌بار تکرار کرد:
-آدمیزاد نیستین؛ دنیا رو بوی گند برداشته. آدمیزاد نیستین…
و بعد با چند خنده‌ی بلند و دیوانه‌وار دست پسر‌بچه را گرفت و به سمت کوره‌ها شروع به دویدن کرد.
میثم که علامت سوال بزرگ رو از چشمای من می‌خوند بهم گفت:
-تا حالا اسم کارتن‌خواب به گوشِت خورده؟
+آره اما تا حالا از نزدیک ندیده بودم. مریم کارتن‌خوابه؟
-مریم یکی از کارتن‌خواب‌های این منطقه‌س. شب‌ها اون چهار‌تا کوره پر از کارتن‌خواب می‌شه. هر‌چند وقت یک‌بار شهرداری میاد جمع شون می‌کنه اما دوباره پیدا می‌شن. این چهارتا کوره شده مثل خونه براشون.
سرم رو پایین انداختم به سمت دفتر دژبانی حرکت کردم. وارد دفتر شدم پارچ آب رو برداشتم و یک لیوان آب خوردم. به اون طرف جاده نگاه کردم، دو‌تا نقطه سیاه به سمت یکی از کوره‌ها نزدیک می‌شد؛ مریم و پسرش بودن.
اون‌روز بازدید انجام شد و ما هم روز رو به شب رسوندیم. شب شام کوکو سبزی بود، با کمی نون، شام خوردم و به سمت آسایشگاه رفتم. فکر و خیال چشم‌هایی که دو روز پیش توی بازار دیده بودم و حال عجیب مریم و پسرش ذهنم رو آشفته کرده بود. باز گوشی رو برداشتم و زیر پتو از داخل گوگل به دنبال چشم‌هایی گشتم که دو روز قبل داخل بازار دیده بودم.
روز‌های تکراری و خسته‌کننده‌ی پادگان رو یکی بعد از دیگری پشت سر می‌ذاشتم.
تماس‌های چند روز در میون خانواده، باعث دلگرمیم بود. یک‌روز عصر که شبش آزاد بودم و کشیک نداشتم؛ باز دلم هوای بیرون پادگان رو کرد.
مرخصی ساعتی گرفتم و از پادگان زدم بیرون. بی‌هدف می‌رفتم؛ کجا نمی‌دونم!
بعد از یکی‌دو ساعت خودم رو جلوی همون مغازه‌ی پارچه‌فروشی دیدم. اصلا نفهمیدم خودم رو چطور به اون مغازه رسونده بودم. وقتی به خودم اومدم دیدم پیرمرد فروشنده با یه لبخند به من گفت:
-بفرما داخل جناب سروان. برای مادر می‌خواهی یا برای همسر؟ پارچه‌های گل‌دار دارم برای خواهر
با خنده گفتم:
+این ستاره‌ سوریه. داخل اون چهار‌‌دیواری هممون سربازیم و ازمون بیگاری می‌کشن!
-اشکال نداره جوون، می‌گذره
+حاج‌آقا من یه سوال می‌تونم از شما بپرسم؟
-بپرس جانم.
دو هفته پیش من اینجا بودم. وقتی که می‌خواستم بیام داخل مغازه یه دختر خانم رو دیدم از شما مشغول خرید کردن بود. چادر مشکی داشت و لباس محلی منجوق‌دوزی قرمز با نقاب روی چهره‌اش؛ شما نمی‌شناسین و نمی‌دونین کجاست؟
پیرمرد با صدای بلند خندید و گفت:
-جوون اینجا بازاره. من روزی صد‌تا مشتری دارم که ده‌تاشون این مشخصات دارن. از منِ پیرمرد انتظار داری یادم بمونه؟
با لبخندی از پیرمرد تشکر کردم و توی بازار مشغول قدم زدن شدم. به چهار سوق که رسیدم یه حجره‌ی سیار، مشغول فروش ذرت مکزیکی بود. یه ظرف ذرت سفارش دادم و روی یکی از پله‌ها نشستم و مشغول خوردن ذرت داغ شدم. صدای همهمه‌ی مردم، توی بازار انگار صدای زندگی بود که بعد‌از چند روز تحمل کردن سکوت پادگان می‌شنیدم. با در آغوش کشیدن پاهام، دست‌هام رو قفل کردم و سرم رو بین زانو‌هام گذاشتم و چشم‌هام رو بستم و مشغول شنیدن صدای بازار شدم.
همیشه وقتی چشمام رو می‌بستم بهتر می‌شنیدم.
وسط اون هیاهو، یه صدا من رو هوشیار کرد. صدایی شبیه همون صدایی که چند هفته قبل شنیدم.
سرمو از زانوهام برداشتم و اطراف رو نگاه کردم، در راهروی اون‌طرف، یه دختر چادر مشکی در حال دور شدن بود. شبیه همون دور شدنی که چند هفته قبل دیدم.
از سر جام بلند شدم و سریع به دنبالش راه افتادم. حتی اسمش را نمی دونستم که صداش کنم. داد می‌زدم: “خانم …خانم” وقتی به یه کوچه فرعی در بازار رسیدم کسی نبود. دوباره گمش کرده بودم. از ورودی یه حجره‌ی دو طرفه دیدم که از فرعی اون طرفی رد شد.
بلا‌فاصله خودم رو به اونجا رسوندم و دیدم انتهای کوچه پیچید و رفت. شروع به دویدن کردم و کوچه به کوچه و فرعی به فرعی تعقیبش می‌کردم. به کوچه‌ای بن‌بست و قدیمی رسیدم و دیدم درِ خونه‌‌ای رو باز کرد و وارد شد. نفس‌نفس‌زنان دستم رو به دیوار کوچه تکیه دادم و مشغول سر حال آوردن خودم شدم. وقتی که کمی رمق به جونم برگشت به سمت در خونه حرکت کردم‌.
درِ خونه، چوبی و قدیمی بود. حلقه‌ی فلزی در رو کوبیدم و بعد از چند لحظه در باز شد. همون چشم‌ها بود.
-بفرمایید
+اِاِا سلااام
-سلام بفرمایید با که کار داشتین؟
+من چند هفته قبل شما رو دم مغازه پارچه فروشی دیدم.
-سرباز تویی؟ دست بردار نیستی؟ آدرس را از کجا پیدا کردی؟ تعقیب کردی؟!
مشغول جفت‌و‌جور کردن حرف‌هام بودم که بگم قضیه جوری نیست فکر می‌کنه که یک‌دفعه ضربه‌ای به سرم خورد. چشمام تار شد و تعادلم رو از دست دادم و به زمین افتادم.
بعد از چند لحظه که گوشام سوت می‌کشید انگار شکسته بسته متوجه حرف‌هاش می‌شدم …“دیگه تعقیبم نکن و اینجا نیا” و چوبی که به دستش بود رو دیدم که توی هوا تکون می‌داد و دری که محکم بسته شد.
با اتکا به دست و عضلات باسن خودم رو به کنار دیوار رسوندم و مشغول ماساژ دادن سرم شدم. چند قطره‌ی کوچک خون، کف دستم دیدم. انگار گوشه‌ی سرم زخم شده بود. حالم که کمی بهتر شد بلند شدم و آروم شروع کردم به رفتن که صدای در رو شنیدم پشت سرم باز شد.
دختر با سینی که یه پارچ آب و لیوان و چند دستمال کاغذی روش بود ایستاده بود و اون‌ها رو به سمت من تعارف می‌کرد:
+خانم دوربین مخفیه
-ببخش از برخورد تندم
+نه خواهش می‌کنم. یه ضربه‌ی خفیف بود. حالا یه سر بیمارستان می‌رم. مدتی بود می‌خواستم سرویس کنم خودم رو. احتمالا هاردم یکم مشکل داشته باشه می‌گم برام با اس اس دی جابه جا کنن. شما افتادین به زحمت، کارم رو جلو انداختین.
دختر که لبخندی به چهره‌اش نشسته بود و مشخص بود نصف حرف‌هام رو نمی‌فهمه قیافه‌ی جدی گرفت و گفت:
بفرما آب. با دستمال گوشه سرتو هم پاک کن، کمی زخمی شدی. لطفا دیگه اینجا نیا
+دست شما درد نکنه. نه چیزی نیست این یکم روغن‌ریزی داره درست می‌شه.
به داخل خانه رفت و در رو بست و من دیگه صداش رو نشنیدم. دستمال‌ها رو داخل جیبم گذاشتم و از داخل جیب دیگه چند تا دستمال برداشتم و گوشه‌ی سرم رو پاک کردم‌.
شب بعد، زمانی که داشتم جلوی دژبانی کشیک می‌‌دادم، دستمال ها رو از جیبم بیرون آوردم و به اتفاقات دیروز فکر کردم به حماقتی که کرده بودم و دم خونه‌‌ی اون دختر رفته بودم.
اگه متاهل بود چی؟ اصلا مجرد هم بود، اگه توی خونه‌ی پدر بود و چهارتا داداش گردن کلفت می‌ریختن سرم و من رو توی شهر غریب تا سر حد مرگ می‌زدن چه کار می‌کردم؟ تنها منطقی که برای رفتار خودم پیدا کردم؛ جمله شکسپیر بود: “ترسو قبل از مرگش بارها می‌میرد، دلیر فقط یک‌بار طعم آن را میچشد”. درافکار خودم غرق بودم که دیدم در تاریکی کنار دیوار پادگان صدایی به گوشم می‌خوره. اون‌شب باز با میثم هم‌شیفت بودم. سرم رو برگردوندم و دیدم آقا روی صندلی نشسته داره خواب آسمان هفتم می‌بینه.
آهسته نزدیک شدم و پرسیدم: “کسی اونجاست!؟” جوابی نگرفتم و صدا ساکت شد. نزدیک‌تر شدم. مریم بود؛ از اون حالات عجیب دفعه‌ی قبل خبری نبود و پسرش هم همراهش نبود. آروم کز کرده بود گوشه‌ی دیوار. نزدیک شدم و گفتم: مریم تویی!؟
آهسته، بدون هیچ حرف اضافه‌ای گفت :"سیگار داری!؟”
گفتم :سیگار نمی‌کشم. سرش رو پایین انداخت و ساکت شد. یادم اومد میثم گاهی دستی به آتیش داره.
برگشتم سمت اتاق دژبانی و بیدارش کردم و یه نخ سیگار همراه با فندک ازش گرفتم. وقتی که برگشتم هنوز همون‌جا نشسته بود و سرش رو بین زانو‌هاش گذاشته بود…
آروم گفتم: مریم سیگار، سرش بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد گفت: “تو که نمی‌کشیدی؟چی شد!؟” نمی‌دونم اون لحظه چرا دوست داشتم اعتمادش رو جلب کنم. انگار دوست داشتم سر صحبت رو باهاش باز کنم و از زندگیش بپرسم.
گفتم:
+خودم نمی‌کشم از دوستم گرفتم.
سیگار رو زیر لب گذاشت و روشن کرد و گفت:
-چند ماه دیگه داری؟
+من تازه چهار‌ماهه شروع کردم.
-پس موتوری هنوز
خندیدم و گفتم:
+آره توی پادگان هم همین رو میگن!
مریم، اون مریم دفعه‌ی قبل نبود. خیلی آروم‌تر بود. برای این‌که احساس راحتی بیش‌تری با من بکنه چهارزانو کنارش روی زمین نشستم و پرسیدم:
+پسرت کجاست؟
همین‌جور که دود رو بیرون می‌داد؛ سرش رو برگردوند و به تاریکی اشاره کرد و گفت:
-اونجا توی کوره‌ی چهارم خوابیده.
به سمت تاریکی نگاه کردم؛ هیچی نمی‌دیدم. اما انگار مریم انقدر چشمش به تاریکی عادت کرده بود که بتونه تشخیص بده کوره‌ی چهارم دقیقا کجاست.
+تنها گذاشتیش اونجا؟!
-چند تا زمین‌خورده‌ی دیگه مثل خودم اونجا هستن ‌گذاشتمش پیش اونا. چیزی واسِ خوردن داری؟
بلند شدم رفتم سمت اتاق دژبانی. سهمیه شامم رو که کنار گذاشته بودم قبل از خواب بخورم آوردم دادم مریم.
دو تا کوکو سیب زمینی رو پیچید لای نون و گذاشت توی جیبش. دوباره نشستم کنارش و پرسیدم:
+چند سال داری مریم
-حسابش از دستم در رفته. الان نمی‌دونم دقیق چند سالمه. سی…سی و خوردی باید داشته باشم.
حرف مریم مثل پتک توی سرم فرود اومد. زنی که روز اول به چشم پیرزن با اون کمر خمیده بهش نگاه می‌کردم؛ فقط سی‌سال داشت. زندگی باهاش چیکار کرده بود. نمی‌دونم! چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد. انگار این سکوت یه اطمینان برای مریم فراهم کرده بود که بیشتر با من حرف بزنه.
-یه روستا زندگی می‌کردم سرسبز. درخت چنار داشت که غروب‌هاش می‌رفتم زیرش می‌نشستم و موهام رو می‌بافتم. یه روز آقام پاش رو کرد توی یه کفش که می‌خوام عروست کنم! خواستگارِ پشت در مردی بود که همه‌ی زن‌ها و دختر‌های روستا ازش بدشون می‌اومد. یه مرد که سه تا زن داشت و من قرار بود چهارمی باشم. دست بزن داشت و دعوایی بود، وعده‌ی زمین داده بود آقام.
آقام هم می‌خواست با من تجارت کنه. من عاشق مرد دیگه‌ای بودم. مرتضی پسری بود که من دوست داشتم، کشاورز بود؛ ملّاک نبود. اما قلب پاکی داشت. چند‌باری از علاقه‌اش بهم گفته بود و مهرش رو توی دلم کاشته بود. تصمیم گرفتیم دوتایی با هم از روستا فرار کنیم و بیایم شهر. مرتضی می‌گفت یه دوست دارم شهر بهم کار می‌ده.
اومدیم اینجا! مرتضی چند‌ماه بود که مشغول به کار شده بود. رفتیم محضر و ازدواجمون رسمی کردیم و من بعد از چند وقت شکمم جلو اومد. مرتضی کار می‌کرد و اوضاعمون خوب بود. بچه از راه رسید و چراغ خونه رو روشن کرد.
بعد از چند وقت مرتضی رفتارهاش عوض شد. شب‌ها دیر می‌‌اومد و بی‌حوصله بود و بعضی وقت‌ها فحاشی می‌کرد. یه شب آستین حیا رو چید و گفت: دو‌تا از دوستام میان این‌جا، منقل رو بساط کرد و نشستن به کشیدن.
روز به روز رفتارش بدتر می‌شد. با خون دل این بچه رو بزرگ کردم تا از شیر گرفته شد. یه روز مرتضی اومد خونه حالش، حال همیشگی نبود. از کار اخراجش کرده بودن! آخر هم به من نگفت چه غلطی کرده اما چند‌ماه که بیکار، پول می‌آورد توی خونه فهمیدم دستش کج شده و دزدی می‌کنه. حتما علت اخراجش هم همین بوده.
رفتار‌های مرتضی روی من هم اثر گذاشت. زیر گوشم می‌خوند از اینا بزن دیگه هیچی از سختی زندگی نمی‌فهمی.
یکی‌دوبار امتحان کردم. نفهمیدم چی بود حالم رو ساخت. گشنه با مرتضی وسط خونه می‌نشستیم و می‌خندیدیم. یه روز شد، همون‌روز که دیر یا زود می‌شد. مرتضی نیومد؛ دیگه نبود…دیگه ندیدمش .
مریم توی چشمای من نگاه کرد گفت:
-موتور باقیشم بگم یا می‌دونی؟
لبخند تلخی زدم و ساکت شدم.
مریم از سر جاش بلند شد و نون و کوکو رو از جیبش در آورد و گفت: می‌دونی؟ واسه این توی اون کوره‌ها آدم می‌کُشن!
حرف‌های سرد مریم سردی هوا رو بیش‌تر می‌کرد.
مریم به سمت جاده و کوره‌ها حرکت کرد و بیش‌تر و بیش‌تر توی تاریکی حل شد تا وقتی که من دیگه ندیدمش.
فرداش با حال و هوای پریشون از احوالات زندگی مریم باز از پادگان زدم بیرون. انقدر حالم بد بود که فقط می‌خواستم یک‌جور این همه حس منفی رو از خودم دور کنم. هوا ابری بود، آورکت هم برداشتم.
بدون فکرِ پیش به سمت خانه ی دختر حرکت کردم. تنها جمله‌ای که با خودم تکرار می‌کردم "هر چه بادا باد”.
وقتی به داخل کوچه رسیدم بارون شدت گرفته بود. با مچاله کردن سرم توی آورکت حلقه در رو زدم اما کسی جواب نداد. شاید خانه نبود، شاید بازار بود. اگر خانه نیست نشونه‌ی خوبیه که کس دیگه‌ای جواب نمیده. تصمیم گرفتم منتظر بمونم.
روبروی خانه دختر ، یک خانه قدیمی دیگه بود که ورودیش مسقف بود. گفتم همون‌جا منتظر باشم تا دختر بیاد. از این‌که فشار روحی داشتم تحمل می‌کردم و من رو دوباره به اونجا کشیده بودم حس خوبی نداشتم. در فکر و خیال خودم بودم و از سرما سرم رو بیشتر داخل آورکت فرو کرده بودم و چشم‌هام رو بسته بودم. وقتی که یک لحظه چشم‌هام رو باز کردم دختر رو دیدم که روبروی من ایستاده و با یه کوزه بالای سرش به من خیره نگاه می‌کنه.
سرم رو به نشونه سلام پایین بردم. باز هم بی‌جواب در خانه رو باز کرد و داخل رفت و در رو بست.
دستم رو که درون جیب آور‌کت بود از عصبانیت کمی فشردم. اما این عصبانیت از دست خودم بود. آرام شروع به قدم برداشتن کردم که برم‌. ناگهان در باز شد و دختر رو دیدم که فانوس به دست در پاشنه در ایستاده و به من نگاه می‌کنه. نقاب نداشت و حالا زیبایی چهره‌ی کاملش رو در نور فانوس می‌تونستم تشخیص بدم.
چشم‌هایی سیاه مثل آهو، بینی کشیده و خوش فرم و لب‌هایی که دقیقا همان بودند که باید باشند. به داخل خانه رفت و در را باز گذاشت. آهسته به ورودی نزدیک شدم. پوتین‌ها رو در آوردم و در را بستم.
خانه بدون حیاط بود و یک راهروی فرش شده بود که مستقیم به اتاقی بزرگ وصل می‌شد. دور‌تا‌ دور اتاق با فانوس نفتی روشن شده بود. آهسته به سمت اتاق قدم برداشتم و آورکتم که کاملا خیس شده بود و گاهی ازش قطرات آب می‌چکید به دست داشتم. به وسط اتاق رسیدم. اتاقی گنبدی و قدیمی با وسایل ساده، یه میز کوچک با چند صندلی و چند پشتی دور تادور. دستی، دستم را از پشت لمس کرد و آورکت رو از دستم گرفت و گفت:
برو آنجا روی صندلی بنشین
+بخشید قصد مزاحمت نداشتم. می‌تونم اسمتون رو بپرسم
-آسیه
لبخندی زدم و گفتم :
+اسم من هم کاوه هست.
آسیه بی توجه رفت و آورکت من را روی یک صندلی کوچک کنار بخاری نفتی گذاشت تا خشک بشه و به اتاق دیگه رفت. از داخل اتاق صدای استکان می‌شنیدم. کتری و قوری روی بخاری نفتی توجهم رو جلب کرد. آهسته روی صندلی نشستم و منتظر موندم.
آسیه از اتاق بیرون اومد و یه سینی به دست داشت که دو‌تا استکان کوچک به همراه نعلبکی و چند خرما داخلش بود. سینی رو، روی میز گذاشت و بعد کتری و قوری را آورد و چای ریخت.من هم برای احترام از صندلی بلند شدم و ایستادم که آسیه گفت:
-بنشین
+آسیه خانم ببخشید من واقعا نمی‌خواستم زحمت درست کنم. من فقط داشتم می‌چرخیدم رسیدم اینجا. الان خانواده میان، من برم. آورکتم رو بردارم ، زحمت دادم.
خودم متوجه حال پریشونم و مقطع مقطع صحبت کردنم بودم و همین‌طور دستپاچگی که داشتم و می‌خواستم دوباره از اون خانه بیام بیرون.
آسیه که متوجه حال من شد با لبخند گفت:
-راحت باش من تنها زندگی می‌کنم.
این جمله‌ی آسیه کمی آرومم کرد و روی صندلی توی سکوت خودم فرو رفته بودم و دست‌هام رو به هم می‌مالیدم.
آسیه استکانم رو جلوم گذاشت و نعلبکی هم که چند خرما داخلش بود تعارف کرد و پرسید: "چند سال داری؟“ در حالی که یک خرما برمی‌داشتم گفتم: بیست و چهار سال.
صمیمیت آسیه باعث شده بود کمی از استرس من کم بشه. انگار تازه تونستم خصوصیات ظاهری‌اش رو توی اون فضای سایه روشن دلچسب از نور فانوس ببینم. این‌بار هم لباس منجوق‌دوزی شده‌ی محلی به تن داشت اما رنگ آبی. چادری به سر نداشت و شال آبی که به صورت عربی دور سرش پیچیده بود جلوه چهره‌اش رو بیشتر می‌کرد.
: شما چند سالتون هست آسیه خانم؟
چند لحظه سکوت کرد و جوابی نداد. بعد از چند لحظه گفتم: بله عذر می‌خوام. سن خانم‌ها رو نباید پرسید.
آسیه زیر لب گفت: “العمر لا يهم الحياة تجعلك شيخا” متوجه نشدم چی زیر لب گفت و گفتم: ببخشید متوجه نشدم. خندید و گفت: “سن مهم نیست‌ زندگی زود پیرت می‌کنه. اما اگر سن عددیم رو می‌خواهی بدونی بیست و هفت سال دارم.”
آسیه یک خرما برداشت و داخل دهن گذاشت و مشغول خوردن چایی شد.
پرسیدم: شما اصالتا عرب هستین؟
بعد از این‌که یه قلپ چایی خورد و خرما رو داخل دهن جوید و فرو داد گفت: “پدرم فارس بود مادرم اصالتا عرب. جنوب زندگی می‌کردیم.”
لحظه به لحظه آسیه رو بیشتر می‌شناختم. چی می‌تونست دلچسب‌تر از آشنایی باشه که با نوشیدن چای و خرما شکل می‌گیره. بلافاصله بحث رو با یه سوال ادامه دادم:
+منظورت از این‌که زندگی پیرت می‌کنه چی بود؟
-دوست داری داستان زندگی من رو بشنوی؟
+اگر خودت مایل باشی!
آسیه جلو اومد و آرنجش‌هاش رو روی میز گذاشت و شروع کرد با دستاش با استکانش بازی کردن.
-جنوب زندگی می‌کردیم، عاشق دریا بودم. می‌رفتم کارگاه لنج‌سازی بابام همیشه. ساحل اون‌جا پاهای من رو می‌شناخت. اگه یه روز نمی‌رفتم دلتنگ هم می‌شدیم. ساحل رو می‌گم؛ نصیر رو همون‌جا دیدم. توی کارگاهی کنار کارگاه لنج‌سازی بابام شاگردی می‌کرد. چند‌باری که من رو دیده بود بهم خیره نگاه می‌کرد که بهش بی‌توجه بودم. یه روز دیدم توی مسیر ساحل به خونه کنار کوچه با یه شاخه گل ایستاده و منتظر من بود، هیچی نمی‌گفت.
مهرش به دلم افتاده بود، اما اعتنا نکردم. اگر مهرم به دلش بود باید حرف دلش رو می‌زد.
یه روز صبح که لی‌لی‌کنان داشتم می‌رفتم سمت کارگاه آقام دیدم نصیر داره با آقام صحبت می‌کنه…حیا کردم و جلو نرفتم. روز بعد اومد خواستگاری.
تنها بود…خانواده‌اش را در زلزله از دست داده بود. قبولش کردم و به عقدش دراومدم و به ماه نکشید بساط عروسی را جور کردیم . زندگی ساده و شیرینی داشتیم. تا روزی که اوضاع کاسبی لنج خراب شد.
از صدقه‌ی سر چینی‌ها بود. صید کم شده بود و کسی هم طالب لنج نبود. کاسبی خوابید. آقام که به‌غیر از ساختن لنج کار دیگه ای نمی‌دانست از غصه به سال نکشید سکته کرد و مرد. نصیر هم دست من را گرفت و راهی اینجا شدیم. گفت آشنا دارم روی ماشین سنگین کار می‌کند. نصیر هم تصدیق رانندگی‌اش را داشت. باز هم زندگی‌مان می‌چرخید. نصیر نصف هفته را در راه بود و نصفش را خانه. نصفش مال من بود و نصفش مال جاده. اما همین را شکر می‌کردم و می‌گذراندیم. تا این‌که یک‌روز در خانه بودم و بادمجان را روی اجاق بار گذاشته بودم که وقتی نصیر می‌رسد، کشک بادمجان بدهم بخورد، سمانه زن رحیم؛ شریک نصیر سرآسیمه از در خانه آمد تو و گفت: چپ کرده‌اند. دیشب رحیم پشت ماشین خوابش برده و چپ کرده‌اند. نصیر رفت و رحیم ماند. بعد از فوت نصیر، رحیم و سمانه دیگر با من قطع رابطه کردند و نه کَرم‌شان رسید و نه مهرشان. من ماندم خودم و در‌به‌در دنبال کار گشتم. همه کار انجام می‌دهم و زندگی را می‌چرخانم. سبزی پاک کردن، پتو شستن، رفو کردن…
نگاهی دقیق‌تر به دستان آسیه کردم و آرام دستم رو روی دستش کشیدم. زبری پوستش همه‌چیز رو به من می‌گفت. آسیه شروع به گریه کرد و آرام صدای هق‌هق‌ش رو می‌شنیدم.
انگار این داستان زندگی سال‌ها روی دلش مونده بود که برای کسی بگه.
مدتی به سکوت گذشت. یک بار دیگه به آرامی دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:
+آسیه؟ اگر دردت هنوز تو رو به خودت برنگردونده یعنی هنوز معنی‌اش رو پیدا نکردی!
با چشم‌های نمناک از اشک به سمت من نگاه کرد و
پرسید: "یعنی چی”؟
+درد ما رو به درونمون برمی‌گردونه و با انسان گمشده‌ای که درون ما زندگی می‌کنه آشتی می‌ده. اون موقع تازه شروع به مشاهده زندگی می‌کنیم.
-حرف هات قشنگن اما زیادی شعارگونه هستن. در چهارچوب زندگی جایی برای این حرف‌ها نیست.
+قبول داری که زندگی غیرقابل پیش‌بینی هست؟
-با تمام وجود این غیر‌قابل پیش‌بینی بودن رو حس کردم.
+زندگی غیر‌قابل پیش‌بینی یه درد رو به تو هدیه داده.
-همیشه همین حس رو دارم
+خوب پس هر دو رو برای خودت تبدیل به فرصت کن. هم غیر‌منتظره بودن زندگی، هم دردی که به تو هدیه داده.
-چطوری؟
+این غیر‌منتظره بودن زندگی به ما کمک می‌کنه که دوباره برگردیم به جریان زندگی و اگر این برگشتن‌ها به جریان زندگی نباشه هممون در یک تکرار ملال آور خواهیم مرد. رابطه‌ها محل تجربه کردن احساسات ما هستن و چیزی که در مورد احساسات باید بدونی اینه که احساسات همیشه ناپایدارن. نه هیچ‌وقت قراره عشق همیشگی باشه و نه بیزاری. برای همین انسان‌های صبور، روابط عمیق‌تر و پایدار‌تری تجربه می‌کنن.
-جوری با من صحبت می‌کنی انگار من توی رابطه‌ام مشکل پیدا کردم. نه این‌که یک طرف رابطه‌ام رو ازدست دادم و دیگه وجود خارجی نداره برام. نه می‌تونم لمسش کنم و نه ببینمش و نه صداش رو بشنوم و نه در آغوش بگیرمش!
+آسیه جان! زمان برای ما موجی از به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌ها رو رقم می‌زنه. اگر زندگی رو با تمام ناتمام‌هاش بپذیریم اون وقت حس آرامش رو خواهیم داشت.
از تمام حرف‌هایی که به آسیه زده بودم حس خوبی داشتم. احساس می‌کردم در اون لحظه زمان برای من به همون لحظه‌ی حال خلاصه می‌شد، نه به گذشته فکر می‌کردم و نه آینده. دوست داشتم سهم خودم از آرامش رو همراه با آسیه از زندگی بگیرم. اما باید از این‌که آسیه هم دوست داره با میل شخصی خودش با من همراهی کنه مطمئن می‌شدم. دست‌های آسیه رو به آرومی بین دست‌هام فشردم و به چشم‌هاش نگاه کردم و پرسیدم:
+الان چه احساسی داری؟
-حس می‌کنم یه بار سنگین روی دوشم بوده و زمین گذاشتم. می‌خوام با آرامش اوج بگیرم و بالاتر برم.
آهسته همین‌طور که دست‌های آسیه توی دستم بود از سرِ جا بلند شدم و آسیه رو با خودم همراه کردم و از پشت به دیوار آسیه را تکیه دادم. زیر نور مستقیم فانوس کنار دیوار، چشم‌های سیاهش رو می‌دیدم که همراه با نفس‌هاش که تند‌تر شده بود بیش‌تر حرکت می‌کرد و مدام به صورت من نگاه می‌کرد. چشم‌هام رو بستم و لب‌هام رو روی لب‌های آسیه گذاشتم. نرمی لب، حرارت نفس و همراهی‌اش با من حس خیلی خوبی به من منتقل کرده بود. همراه با بازی لب‌ها دست‌هامون رو در هم پنجه کرده بودیم و محکم به هم فشار می‌دادیم. آرام دست‌های آسیه رو به سمت بالا بردم و با یک دست نگه داشتم و درحالی که هنوز مشغول لب گرفتن بودیم؛ آسیه چشم‌هاش رو گاهی باز می‌کرد و شهوت رو که هر لحظه در وجودش بیش‌تر می‌شد می‌تونستم ببینم. با دست دیگه‌م گوشه‌ی لباس آسیه رو گرفتم و لباس رو به سمت بالا کشیدم و از تنش در آوردم. سوتین نداشت و می‌تونستم با هر نفس‌نفس زدنش حرکت بدنش از شهوت رو ببینم. چیزی که بیش‌تر برای من لذت‌بخش بود کنتراست نوری بود که نور فانوس، روی بدن آسیه درست کرده بود. قسمت‌هایی از بدن آسیه روشن بود و قسمت هایی تاریک. دستم رو روی گردن آسیه گذاشتم و لمسش کردم، آهسته دستم رو به سینه‌هاش نزدیک کردم. کم کم می‌تونستم صدای ناله‌ی آسیه رو از شهوت بشنوم و هر لحظه این ناله‌ها بلند‌تر می‌شد.
همراه با چشیدن طعم لب‌هاش دستم رو روی سینش گذاشتم و با انگشت اشاره شروع به نوازش نوک سینه‌ش کردم. تحریک در هردوی ما به بالاترین حد خودش رسیده بود. آسیه دکمه‌های پیراهن من رو باز کرد و سرش رو به سینه‌م نزدیک کرد و لب‌هاش رو روی سینه‌م گذاشت.
لمس لب‌های آسیه با پوست بدنم و بازی زبونش روی سینه‌م موجی از شهوت رو در من به راه انداخت. یکی از دست‌هام رو پشت سرش گذاشتم و صورتش رو به بدنم نزدیک‌تر کردم. حرارت نفس‌هاش بدنم رو داغ‌تر می‌کرد. دستم رو بین پاش بردم و با باز کردن انگشتام از هم کمی پاهاش رو از هم فاصله دادم و شروع به نوازش کردم.
هر دوی ما دوست داشتیم حس بیش‌تری رو تجربه کنیم. بعد از در آوردن لباس‌ها، کف اتاق خوابیدیم. صدای تیک تاک ساعت روی دیوار تنها صدایی بود که در اون لحظات می شنیدیم و با نفس‌های من و آسیه همراه بود.
وقتی چشم باز کردم ساعت ۴ صبح بود.
با آسیه هر دو کف اتاق برهنه خواب بودیم و یه پتو رومون انداخته بودیم. باید تا ساعت ۶ پادگان می‌بودم. آهسته، جوری که بیدار نشه بلند شدم و لباس‌هام رو پوشیدم و یاد‌داشتی براش گذاشتم: برمی‌گردم. منتظرم باش.
پوتین‌هام رو پام کردم و به سمت پادگان راهی شدم. نمی‌دونستم قراره اتفاقی عجیب در پادگان باز ماجرای غیر منتظره‌ای برای من و آسیه رقم بزنه.
روزی که به پادگان برگشتم یه اسلحه گم شد و به مدت شش روز کل پادگان بازداشت بودند و اجازه خروج نداشتند تا اسلحه پیدا بشه. روز ششم صدای شلیک گلوله از سرویس بهداشتی شنیده شد و دومین سرباز هم در طول خدمت من خودکشی کرد. زمانی‌که به بالای سرش رسیدند اسلحه در دستش بود و همه‌جا غرق خون بود.در تمام مدت شش روز بازداشت قسمتی از ذهنم پیش خانواده بود، قسمتی با آسیه و قسمتی هم پیش مریم و پسرش. این چند‌روز مریم به اطراف پادگان نیامده بود.
همون روز ششم دیدم از سر جاده چند وانت بار آبی رنگ آژیر‌دار شهرداری، با سرعت به سمت کوره‌ها نزدیک می‌شدند. جمعیتی از داخل کوره مشغول فرار بودند اما فاصله انقدر زیاد بود که نتونستم مریم رو تشخیص بدم. دل‌نگران مریم بودم. بازداشت پادگان لغو و شرایط عادی شد! و چون اسلحه با یه جنازه پیدا شده بود؛ دیگه دلیلی نداشت کسی بازداشت باشه. دنبال مرخصی بودم که به سمت کوره‌ها برم و از مریم خبر بگیرم. ارشد صدام زد و گفت: “فرمانده کارت داره”. به اتاق فرمانده رفتم و بعد از ادای احترام سری تکون داد و گفت: “برو شیرینی بخر بیا”.
بهت زده داشتم نگاهش می‌کردم. خندید و گفت: “با کسری خدمتت بخاطر جبهه‌ی بابات موافقت شده. وسایلت رو جمع کن و برو تصویه”.
آزادی از اون چهار‌دیواری انقدر لذت‌بخش بود که در لحظه چیز دیگه‌ای به غیر از خروج از پادگان به ذهنم نمی‌رسید.
وقتی که کار‌های ترخیص رو انجام دادم نزدیک ظهر بود. با همه خداحافظی کردم و از پادگان خارج شدم. هنوز دو ماشین گشتی شهرداری اطراف کوره‌ها کشیک می‌دادند. ناگهان قلبم ایستاد.
کوره‌ی چهارم! یک ماشین نعش‌کش سفید‌رنگ ایستاده بود. به سمت کوره شروع به دویدن کردم؛ وقتی که به نزدیک کوره رسیدم بوی تعفن به مشامم رسید. دستمال بر دهن گذاشتم و وارد کوره شدم. جنازه‌ی بی‌جان مریم وسط کوره افتاده بود و سرش غرق خون بود. پزشکی بالای سرش به مامور شهرداری می‌گفت چند روز از مرگش گذشته. پسرش گوشه‌ای از کوره، زانوها رو بغل گرفته بود و به جنازه‌ی مادرش نگاه می‌کرد و پلک هم نمی‌زد. فقط زیر لب چیز‌هایی زمزمه می‌کرد: "حشمت بی‌شرف زد. با آجر به سرش زد. به خاطر تکه نون زد."‌
بغض گلوم رو گرفت، نزدیکش شدم و پرسیدم:“اسمت چیه؟” خیره به چشمام نگاه کرد و سرش را نزدیک کرد و شروع به بو کشیدن کرد. گفت: “آدمیزادی!؟ دنیا رو بوی گند برداشته.” جنازه‌ی مریم رو داخل آمبولانس گذاشتند و مامور شهرداری دست پسر رو گرفت و با خود برد.
گفتم: کجا می‌بریش؟
+بهزیستی.
شش روز گذشته بود و از آسیه خبر نداشتم. با بُهت از اتفاقی که برای مریم افتاده بود سرآسیمه خودم رو به کوچه‌ی آسیه رسوندم. شوک دوم رو تجربه کردم.
خونه خالی بود و آسیه رفته بود. روی زمین کاغذی پیدا کردم که آجری روش گذاشته شده بود. با خطی شبیه به کلاس اولی‌هایی که نقطه‌ها رو دونه دونه می‌ذارن و حروف رو با لبه‌های تیز، نوشته بود:
“نه هیچ‌وقت عشق همیشگی است و نه بیزاری”
سال‌ها گذشت. روی لنجی از قشم به سمت بندر می‌رفتم. در نوت گوشی داستانی را می‌نوشتم، به غروب نگاه کردم. کشتی چینی بزرگی در حال ماهیگیری بود، دکل نفتی که کیلومتر‌ها آن طرف‌تر بود لبخند تلخی را روی لبم نشاند و نگاهی که گاهی به خشکی دوخته می‌شد و به دنبال دختری بود که چشمانی مثل آهو داشت و لباس منجوق‌دوزی می‌پوشید و نقاب بر چهره داشت.
پایان

نوشته: آقای تنها


👍 113
👎 4
37201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

850882
2022-01-01 01:16:43 +0330 +0330

😅آخرش اومد.
اولین لایک😅
بعدا نظر میدم😅


850889
2022-01-01 01:42:36 +0330 +0330

یکی از بهترین داستان هایی که تا به حال خوندم.
عالی بود واقعا!
به شخصه بسیار علاقه‌مند به پایان تلخ هستم.
ولی واقعا عالی بود‌.
فکر کنم کلا پلک نزدم و داستان رو خوندم.
دستتون درد نکنه آقای تنها👏👏👏👏👏🌹🌹🌹🌹


850891
2022-01-01 01:49:12 +0330 +0330

نمردیم و بعد از چند شب‌ یک داستان خوب خوندیم.
قلمتون بچرخه👍👍

6 ❤️

850893
2022-01-01 01:55:53 +0330 +0330

عالی بود دمت گرم . بازم بنویس

3 ❤️

850895
2022-01-01 01:57:38 +0330 +0330

بسیار زیبا بود ارزش بیدار موندن رو داشت

3 ❤️

850899
2022-01-01 02:07:37 +0330 +0330

بسیار از خوندنش لذت بردم.
بازم بنویسید👌

3 ❤️

850900
2022-01-01 02:09:11 +0330 +0330

واقعا لذت بردم قلمت بسیار زیبا بود ممنون.

2 ❤️

850907
2022-01-01 02:23:58 +0330 +0330

و منی که دو صبح همشو خوندم…
تلخ و زیبا! تنها همین دو کلمه رو میتونم بگم!
قلمت زیبا و روان بود و واقعا لذت بردم. 👌🏻🤍

4 ❤️

850916
2022-01-01 02:52:13 +0330 +0330

ایول. دمت گرم
👍👍👍

1 ❤️

850924
2022-01-01 03:18:49 +0330 +0330

خسته نباشین، خیلی زیبا بود داستانتون 😍👌
فقط راستش به نظرم قسمت اروتیکش خیلی یهویی شد و توی ذوق زد و همچنین صحبت های آسیه بعد از تعریف کردن داستان زندگیش از حالت همیشگی و قشنگش خارج شد. کلا مکالمه ی بین کاوه و آسیه بعد از داستان زندگی آسیه، زیاد به دلم نچسبید!

در کل لذت بردم از خوندنش، مرسی 🌸🌸🌸

6 ❤️

850931
2022-01-01 03:52:39 +0330 +0330

عالی بود
چی میشه همیشه از این داستان ها باشه

1 ❤️

850939
2022-01-01 04:52:55 +0330 +0330

عالی بود

1 ❤️

850945
2022-01-01 05:30:27 +0330 +0330

احسنت به تو جوون .
اولین نفری هستی که این همه نظر خوب میگیری

1 ❤️

850949
2022-01-01 05:40:03 +0330 +0330

ممنون، در نوع خود جذاب بود

احساس میکنم قبلا هم اینجا داستان دیگری از شما خانده ام
آقای تنها؛ این اسم را قبلا هم دیده ام؟!

1 ❤️

850958
2022-01-01 07:58:49 +0330 +0330

امان از این آسیه های جذاب 😂 😂 😂
ممنون خوب بود کاش رمانتیک تر تمومش میکردی 🌹 🌹 🌹

1 ❤️

850961
2022-01-01 08:21:23 +0330 +0330

سرجلسه امتحان شیمی خوندم!
عجیب زیبا بود

2 ❤️

850962
2022-01-01 08:26:56 +0330 +0330

قشنگ بود

1 ❤️

850965
2022-01-01 08:54:42 +0330 +0330

دلم گرفت تلخ نوشتنت تلخی زندگی رو چند برابر کرد اما ملموس بودن حسی که باید نشان زندگی رو نشانم بده در داستان نبود گویی همه چیز جریان خاکستری و محو می‌کرد و همه چیز و سیاه نشان می‌داد و سفیدی در ورای داستان شکلی غریب را نشان می‌داد.
در کل مشخص بود دستی بر نویسندگی این داستان و تحریر کرده که آشناست با قواعد و نکات نوشتن . تشکر لایکدادم

1 ❤️

850969
2022-01-01 09:07:04 +0330 +0330

قشنگ بود حرف نداشت.ممنون ازت

1 ❤️

850970
2022-01-01 09:18:03 +0330 +0330

بینظیر بود عالی عالی

1 ❤️

850971
2022-01-01 09:26:18 +0330 +0330

آقای تنهای عزیز
بازم مثل همیشه یه فضای عالی توی داستان داشتی
ولی بنظرم اگر یکمی تحقیق میکردی بهتر بود
مثلا بیشتر درباره جنوب تحقیق میکردی
برای مثال : اسم اون نقاب که شما میگی بُرقه یا به زبون محلی بُرکه هستش که توی جنوب خصوصا بندرعباس زیاد توسط زن ها استفاده میشه

یه داستان با پایان تلخ بنظرم متنوع بودش چون اکثرا کلیشه ای هستن و پایان خوش دارن
واقعا بعد از این چند شب این داستان حالم رو خوب کرد

2 ❤️

850974
2022-01-01 09:28:26 +0330 +0330

اما الان فهمیدم که چرا برقه رو نقاب خطاب کردی توی داستان
از اونجایی که اون پسر جنوبی نیست و داستان از دید اون روایت میشه
پس درستش اینه که نقاب گفته بشه
پس کامنت قبلی رو پس میگیرم 😁

2 ❤️

850975
2022-01-01 09:34:27 +0330 +0330

خیلی خیلی دوسش داشتم .
یه تگ اروتیک هم میتونست اون بالا کنار اجتماعی بخوره البته.
کلمه به کلمه‌ی داستانتو دوست داشتم اما دیالوگ کاوه و آسیه نقطه‌ی عشق داستانت بود و به‌شخصه عاشقش شدم .مرسی که انقدر زیبا مینویسی
فقط یه نکته : کوره‌ی چهارم 🙏🎈
لایک بهت

3 ❤️

850976
2022-01-01 09:36:39 +0330 +0330

این داستان رو هیچکس برام فرستاد و میخوام بگم که واقعا دستش درد نکنه چون خیلی از خوندنش خوشحال شدم.
اروتیکش زوری بود و خیلی تو ذوق میزد ولی داستانی که هیچکس از آن تعریف کنه یعنی حتما عالیه.
منتظر نوشته‌های بعدیتون هستم♥️♥️♥️♥
قلمتون مانا

1 ❤️

850979
2022-01-01 10:15:17 +0330 +0330

سلام خدمت همه دوستان و سپاس از ادمین محترم برای انتشار داستان🙏🏼🌹

sepideh58 سپیده عیزیز ممنونم از لطفت و با مشغله ای که داشتی داستان رو خوندی و خیلی نکات رو اصلاح کردی و حمایتت که همیشه باعث دلگرمی هست.🙏🏼🌹
Im MK هیچکس عزیز.ممنونم از لطف و انرژی خوب همیشگی ات.شنیدنش از نویسند و دوست خوبی مثل تو باعث دلگرمی بود🙏🏼🌹
methanol223 ممنونم از لطف شما🙏🏼🌹
DarkFuckerLord ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹
Tarzan_shahvani ممنونم که داستان رو خوندین 🙏🏼🌹
The_Wolf46 ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹
afshin 21 ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹
lilgirl ممنونم از لطفت.خوشحالم دوست داشتی 🙏🏼🌹
zede.haaaaal ممنونم از لطف تون🙏🏼🌹
negar93 ممنونم از زمانی که برای خواندن داستان گذاشتین و لطف تون 🙏🏼🌹
Tezab2 ممنونم از لطف تون 🙏🏼🌹
banafsheam ممنونم از شما 🙏🏼🌹
چوخ شاق سی ممنون که داستان رو خوندین.لطف دارین 🙏🏼🌹
PhiloSix ممنونم از لطف تون.بله من قبلا هم داستان نوشتم باعث افتخار که خوندین 🙏🏼🌹
saeid 75 آره آقا سعید 😅😅.ممنونم از لطف و انرژی خوب تون.آخرش برام اینجوری طلبید 🙏🏼🌹
Agvvvvvvv ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹
Ahmad913 ممنونم.لطف دارین 🙏🏼🌹
azizroohi ممنونم از شما 🙏🏼🌹
Hotmanirani ممنونم از لطف و حسی که از خواندن داستان به اشتراک گذاشتین 🙏🏼🌹
جبر جغرافیا ممنونم دوست عزیز و خوش قلم.نظرتون باعث افتخاره 🙏🏼🌹
Afshintehrani46 ممنونم لطف دارین 🙏🏼🌹
EAZY ممنونم دوست خوبم از لطف و دقت نظرت🙏🏼🌹
deragon_08 ممنونم از شما.سپاس که داستان رو خوندین 🙏🏼🌹

2 ❤️

850983
2022-01-01 10:47:13 +0330 +0330

واقعا بناززم به این داستان
صبح اول وقت مستم کرد

1 ❤️

850985
2022-01-01 10:49:29 +0330 +0330

دوست و رفیق موقر و دوست داشتنی …
تنهای خسته …
داستان کوره چهارم … (و چه انتخاب فوق العاده ای …)
به پیشنهاد یکی از بهترین های این سایت، داستانت رو خوندم و چه پیشنهاد خوبی …
با تمام داستانت پیش رفتم و خوندم و خوندم …
شروع فوق العاده،دیالوگ های زیبا، فضاسازی عالی، پرداخت به جزئیات، شخصیت پردازی خوب…
خوب داشتم پیش میرفتم …
ولی اتفاقات و مکالمه های خونه آسیه، زد توی ذوقم …
برای من خواننده با شخصیتی که از آسیه توی ذهنم داشتم، (دختری که کنار ساحل جنوب روی شن ها قدم میگذاشته ، پدری لنج ساز داشته، همسری کارگر و بعد راننده داشته ، الان داره با سبزی پاک کردن و … امرار معاش میکنه، نوشتنش مثل کلاس اولی هاست و …)
باورش سخته که با بحث های ادبی و حتی فلسفی کاوه، جلو بره و بفهمه و پاسخ بده …
برای همچین دختری در این سطح اجتماعی جامعه، بیان و فهم جملات ادبی و فیلسوفانه، غیر قابل باور هست …
و سخت تر، تبدیل دومین دیدار به سکس و رابطه …
و اما …
بعد از اون شب، دوباره داستان به روال قبل و زیبایی های خودش برگشت و شد اونی که قرار بود بشه …
مخصوصا اتفاقات کوره چهارم و پیش بینی مریم …
ولی باز اتفاقی که برای آسیه افتاد، عجیب بود تا شوک آور …
برای کسی که مثل کلاس اولی ها مینویسه و … باورش سخته که با جمله " نه هیچ وقت عشق همیشگی است و نه بیزاری " ول کنه و بره …
شاید یه پایان تلخ برای آسیه، بهتر از یه تلخی بی پایان بود …
روی هم رفته، داستانت در اپیزود آسیه، کمی غیر ملموس بود …

اما با تمام این نقدها:
۱- داستانت میتونه به عنوان یک اعتراض حساب شده به اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی کشور، چاپ بشه …
اعتراضی زیبا، دلنشین و دلچسبی بود …
۲- فضاسازی و توصیف صحنه هم آغوشی کاوه و آسیه، فوق العاده بود پسر… یاد صحنه سازی های صادق خان هدایت افتادم
۳- کوره چهارم، مریم و پسرش، پادگان و آموزشی، خودکشی های سربازی، سرگردانی کاوه در بندر و …، بسیار بسیار عالی بود رفیق جان …
۴- دیالوگ فوق العاده " آدمیزادی؟! دنیا را بوی گند برداشته…" به دیالوگ های مورد علاقم اضافه شد …

مانا و شاد و قلم به دست بمانی تنهای خسته …


850987
2022-01-01 10:59:52 +0330 +0330

دسخوش

1 ❤️

850989
2022-01-01 11:13:37 +0330 +0330

خدا خفت نکنه اشک منی رو درآوردی که تاحالا کسی گریم‌ رو ندیده ثانیه به ثانیه این زندگی گه رو از جلوی چشمام گذروندی خوش به حال مریم داستانت ازین دنیای کثافت خلاص شد

1 ❤️

850995
2022-01-01 11:49:50 +0330 +0330

پیشنهادی عالی که بهم شد
داستان فوق‌العاده قشنگ بود. توی خوندنش غرق شدم و چه پایان تلخی داشت.😣😣
از قسمت اروتیک و اون مکالمات آسیه و کاوه خوشم نیومد. احساس کردم که به داستان نمیومد و با روند داستان جور نبود.
سوال “آدمیزادی؟” خیلی روی داستان اثربخشی خوبی داشت. من ازش لذت بردم. شاید زیباترین قسمت داستان بود برای من.
حرف نداشت.⚘⚘⚘
امیدوارم همیشه در شادی باشید⚘

3 ❤️

850997
2022-01-01 12:12:52 +0330 +0330

داستانت خوبه ها ولی مثل رمان هاست😁بزار به اخرش برسم بقیشو بگم

2 ❤️

851000
2022-01-01 12:33:45 +0330 +0330

آقام هم می‌خواست با من تجارت کنه. من عاشق مرد دیگه‌ای بودم. مرتضی پسری بود که من دوست داشتم، کشاورز بود؛ ملّاک نبود. اما قلب پاکی داشت. چند‌باری از علاقه‌اش بهم گفته بود و مهرش رو توی دلم کاشته بود. تصمیم گرفتیم دوتایی با هم از روستا فرار کنیم و بیایم شهر. مرتضی می‌گفت یه دوست دارم شهر بهم کار می‌ده
این قسمتش دقیقا توی یه رمان بود😁
از این نوع رمان زیاد میخونما😂

2 ❤️

851002
2022-01-01 12:40:31 +0330 +0330

و شما هم مثل اقای هیچ کس مینویسی
یعنی من اخر داستاناتون از خنده قش میکنم😂
د لامصباااا بسهههه
ننویسید اینجوری که اخر یکی بمیره و یکی جدا شه
یعنی خودت برای خوندن داستاناش صلوات میفرستی اونم باید برای خوندن داستانات صلوات بفرسته
لعنتی ها😂😂😂

2 ❤️

851005
2022-01-01 13:02:18 +0330 +0330

عاااالی بود

1 ❤️

851008
2022-01-01 13:26:11 +0330 +0330

خوب و روان می‌نویسی. به جزئیات هم خوب توجه می‌کنی اما همچنان و در بعضی قسمت‌ها، منطق داستانی رو به خوبی رعایت نمی‌کنی. اون قسمت که اول با چوب به سر سرباز ضربه می‌خوره و چند لحظه بعدش، ازش پذیرایی می‌شه! نحوه دوست شدن و اولین سکس هم کمی عجولانه و یه ذره مصنوعی اتفاق افتاد.

اما در کل می‌تونی بهتر از این بنویسی. سعی کن تمرکزت بیشتر بذاری روی جزئیات شروع رابطه و اولین اتفاق جنسی.

آهان راستی قسمت کوره‌ها و مریم رو خیلی خوب فضا سازی کردی. 👌


851016
2022-01-01 14:48:43 +0330 +0330

👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 هزاران درود بر شما آقای تنها. واقعا غرق داستان شدم. خودم رو کاملا درون ماجرا حس کردم. شاید مسائل سکسی زیاد نداشت ولی انصافا نثر زیبا و روانی داشت. سپاسگزارم آقای تنها ❤️

1 ❤️

851019
2022-01-01 15:12:50 +0330 +0330

سلام
حس می کنم جایی دیگه نیست که بتونی بنویسی
روح داستان شما را ،که به هر دلیل در کالبد داستان سکسی دمیده شده به خوبی درک کردم.و اقرار می کنم تحت تاثیر قرار گرفتم.

1 ❤️

851020
2022-01-01 15:19:16 +0330 +0330

روایتی زیبا از یک تلخیِ شیرین

1 ❤️

851021
2022-01-01 15:29:26 +0330 +0330

واقعا قشنگ بود👍👍👍👍👍🌹🌹🌹

1 ❤️

851033
2022-01-01 17:59:00 +0330 +0330

بسیار زیبا بود
دمت گرم

2 ❤️

851034
2022-01-01 18:02:37 +0330 +0330

Peymanlgbt ممنونم از لطف تون.خوشحالم دوست داشتین 🙏🏼🌹
Esn~nzr دوست عزیزم.ممنونم از نقدت بر داستان قطعا استفاده خواهم کرد.سپاس فراوان 🙏🏼🌹❤
Riobon ممنونم🙏🏼🌹
Mardimorde3 دوست عزیز متاسفم و متاثر شدم.ممنونم که زمان گذاشتین و خواندین
:)Mrrym ممنونم از خواندن داستان.خوشحالم نظرتون سهیم شدین
sadafjoni85🙏🏼🌹
Analdriller2 ممنونم 🙏🏼🌹
ShivaBanoo شیوا بانو ممنون از اطف تون و زمانی که گذاشتین و نقدی که نوشتین.همیشه استفاده میکنم و سعی میکنم بهتر بشه 🙏🏼🌹🌹🌱❤
F15eagle ممنونم دوست عزیز از همراهی همیشگی تون و و حس خوب تون 🙏🏼🌹❤
Mande سپاس بی کران از حسن توجه شما 🙏🏼❤🌹
Shiraz.Poilet ممنونم از لطف تون
1Asdfghjkl ممنونم از لطف تون 🙏🏼🌹🌱

2 ❤️

851038
2022-01-01 18:26:01 +0330 +0330

انقدره خوب بود مطمئنم اگه از این داستان یه فیلم بسازن صددرصد اسکار میگیره یه نکته مهم دارع کسی از این داستان لذت میبره که خودش درد کشیده باشه معنی این همه حرفو بفهمه

3 ❤️

851039
2022-01-01 18:32:47 +0330 +0330

من دیگه رد دادم …

1 ❤️

851043
2022-01-01 19:34:05 +0330 +0330

آقای تنها
فرض را بر این میگیرم که این داستان یک خاطره واقعی باشه،
مخاطب من شخصی است که این خاطره را به چشم دیده زندگی کرده و با پوست و گوشت و استخوانش احساسش کرده،
توی شرح حال زندگی آسیه ، وقتی داشت چطور آشنا شدنش با شوهر مرحومش و ازدواجش را برای کاوه تعریف میکرد ، در جایی میگه: یه روز دیدم توی مسیر ساحل به خونه کنار کوچه با یه شاخه گل ایستاده و منتظر من بود، هیچی نمی‌گفت.
مهرش به دلم افتاده بود، اما اعتنا نکردم. «اگر مهرم به دلش بود باید حرف دلش رو می‌زد» (پایان نقل قول)

اون ماجرای گم شدن اسلحه و بازداشت ۶ روزه پادگان ، فقط سرپوشی برای اینکه نمی‌خواستی ننگ شهوت رانی و صرفا خالی کردن موقت خودت را اعتراف کنی، اینکه فقط با خودخواهی از موقعیت اون زن سو استفاده کردی ، گرچه بی شک اون زن هم توی اون شرایط لذت برده اما داغ لکه ای که پاک دامنی خودش خورده شده بود را هرگز نمی‌توانست تاب بیاورد،
اما با همه این احوال از آنجا رفت اما فقط خدا میداند که تمام امیدش بر آن بود که اگر این سرباز واقعا مهر من به دلش باشد حتما خواهد گشت و مانند بار اول دوباره من را پیدا میکند ، اما امان از این خودخواهی که انسان فقط به فکر برطرف کردن نیازهای خودش است، آسیه و زندگی و همه دنیای او فقط سوراخی بود برای ارضای سربازی که نه تنها موتور نبود بلکه پایه هم شده بود، دوران خدمت پدرت هم باعث اتمام خدمتت نشد بلکه هم خدمتی شما بهتون خبر رسیدن ماده دستور برای ترخیص شما را بهتون داد، تسویه کردید و با غرور و صد آفرین گفتن به مردانگی خودتون آن شهر و آن آسیه و آن خاطره را پشت سر گذاشتی و به خانه بازگشتی ، آفرین به مردانگی و غیرتت آفرین صد آفرین جهان پهلوان

2 ❤️

851044
2022-01-01 19:48:35 +0330 +0330

دمت گرم لذت بردم واقعا قلمت زیبا بود

1 ❤️

851049
2022-01-01 22:24:14 +0330 +0330

ی نفس خوندم
دستت درد نکنه افرین

1 ❤️

851054
2022-01-01 23:11:36 +0330 +0330

از خوندنش لذت بردم👍

1 ❤️

851055
2022-01-01 23:30:40 +0330 +0330

عالی بود واقعا چه قدر با احساس و خوب نوشتید با این جمله منو از عذاب وجدان راحت کردید واقعا
درد ما رو به درونمون برمی‌گردونه و با انسان گمشده‌ای که درون ما زندگی می‌کنه آشتی می‌ده. اون موقع تازه شروع به مشاهده زندگی می‌کنیم.
برای من خیلی با ارزش بود داستانتون

1 ❤️

851062
2022-01-02 00:35:30 +0330 +0330

اخرین داستانی که تو سایت خونده بودم داستان شیوا بود که واقعا ارزش لایک کردن داشت ،اقای تنها داستان قشنگت چیزی از داستان شیوا کم نداشت و عالی بود .منتظر داستانهای بعدیت هستم .موفق باشی و قلمت پایدار

1 ❤️

851163
2022-01-02 11:50:16 +0330 +0330

عالی بود و‌بس

1 ❤️

851173
2022-01-02 13:15:28 +0330 +0330

ب افتخار قلمت ایستاده دست میزنیم 👏

1 ❤️

851174
2022-01-02 13:18:07 +0330 +0330

چقدر داستانت قشنگ بود ، از همه مواردی که تو داستان گفتی من فقط پوتینشو دارم🤣

1 ❤️

851176
2022-01-02 13:32:54 +0330 +0330

آقای تنها، عالی بود…
کیف می‌کردم وقتی می‌خوندمش.
نمی‌دونستم این داستان کارِ شماست وگرنه همون شب اولی که منتشر شد، می‌خوندمش.
خسته نباشید.❤️❤️🌹

2 ❤️

851182
2022-01-02 15:00:15 +0330 +0330

خیلی خوب بود.
ممنون

1 ❤️

851197
2022-01-02 17:34:30 +0330 +0330

monhareff ممنونم از لطف تون 🙏🏼🌹
mahyar74s لطف دارین.خیلی ممنونم 🙏🏼🌹
nadid badid دوست عزیز ممنونم داستان رو خوندین و اشتراک گذاری نظرتون🙏🏼🌹
rezavahedi1353 ممنونم دوست بزرگوار از لطف شما 🙏🏼🌹
شهروز ۳۳۳ خیلی ممنونم از لطف شما🙏🏼🌹
kiam20210 بزرگوارین ممنون خواندین 🙏🏼🌹
Nafas7196 نفس بانو ممنونم از لطف تون.خوشحالم دوست داشتین و باعث افتخار بود 🙏🏼🌹
petros2012 دوست بزرگوار.خیلی ممنونم از لطف تون و زمانی که برای مطالعه داستان گذاشتین.خوشحالم مورد پسندتون بود🙏🏼🌹
Mohammad16234 ممنونم از لطف شما🙏🏼🌹
Mahdi1188 ممنونم دوست بزرگوار از نظر لطف شما🙏🏼🌹
Ramin k s m ممنونم دوست عزیزم.خوشحالم با فضای داستان ارتباط برقرار کردین 🙏🏼🌹
.نیکان. نیکان عزیز و خوش قلم.میدونی شنیدنش از تو چقدر برای من باعث افتخار هست.همیشه لطف داری.ممنون که خواندی و مشتاقانه منتظر داستان شما هستم
باروون ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹

1 ❤️

851199
2022-01-02 17:44:57 +0330 +0330

سگ توشششش یاد چیزایی که نباید بیوفتم افتادم
و
دمت گرم عالی نوشتی
نمیدونم واقعیت داشت یا داستان ولی کاش بهش رسیده بودی

1 ❤️

851233
2022-01-03 00:32:28 +0330 +0330

واقعا دست مریزاد.دستت درست 👏👏👏👏👏👏

1 ❤️

851241
2022-01-03 00:57:02 +0330 +0330

بازم بنوبس با قلمت حال کردم🤙💔

1 ❤️

851247
2022-01-03 01:12:08 +0330 +0330

خیلی خوب بود با اینکه پایان تلخی داشت
دلم میخواست حداقل اخرش با اسیه باشی

1 ❤️

851392
2022-01-03 21:18:22 +0330 +0330

لایک

1 ❤️

851511
2022-01-04 13:53:40 +0330 +0330

عالی بود

1 ❤️

851754
2022-01-05 23:41:52 +0330 +0330

وای پسر قلمت معرکه ست بیشتر بنویس👏👏👏👏👏👏👏👏

1 ❤️

851929
2022-01-06 19:49:17 +0330 +0330

Good kid غم انگیز 🙏🏼🌹
Feriz1364 متاسفم یاد آوری تلخی براتون شد.ممنونم 🙏🏼🌹
هارمونیکا ممنونم از لطف شما🙏🏼🌹
mard.jazab ممنونم از لطف تون بزرگوارین 🙏🏼🌹
ابول.حشر ممنونم از لطف شما.باعث افتخارمه🙏🏼🌹
+Pooppoo ممنونم از لطف شما 🙏🏼🌹
altay.tb ممنونم که خوندین 🙏🏼🌹
masudjj ممنونم از شما 🙏🏼🌹
xxxsalmanxxx ممنونم از لطف شما.سپاس که مطالعه کردین 🙏🏼🌹

0 ❤️

851930
2022-01-06 19:54:27 +0330 +0330

Goli22 🙏🏼🌹

0 ❤️

851932
2022-01-06 20:22:42 +0330 +0330

دیشب داستانتون رو خوندم؛ ولی چون خوابم میومد کامنت نذاشتم
از نکات مثبت داستان بخوام بگم مهمترینش این بود که سعی کردید تو قالب داستان سرگذشت سه نفر رو بیان کنید. خودت و مریم و بانوی چشم آهو (اسمش یادم نیست ولی حالت چشم‌هاش یادم مونده! تصویر سازی دقیق😁👌) و حقیقتا به بهترین شکل این کار رو انجام دادید.
شخصیت پردازی مریم هم که حرف نداشت و دوسش داشتم.
متن هم که یکدست و گیرا و روون و بدون غلط غلوط.

نمیدونم سریال لیسانسه هارو دیدید یا نه؛ هوتن شکیبا دم به دقیقه تو فیلم میگفت ووویش موهای تنم سیخ شد! خواستم بگم این داستان از اون داستان مو سیخ کن ها بود…

از نکات منفی داستان هم بگم؟ نمیگم چون نکات مثبتش اونقدر زیاد بود که چیزی به چشمم نیومد یا اگه اومد زود یادم رفته از بس که غرق داستان بودم.

لایک جنابِ آقایِ تنها❤

1 ❤️

851933
2022-01-06 20:54:07 +0330 +0330

Reza.sd77 ممنونم از لطف شما آقا رضای خوش قلم.من هم امروز داستان شما رو خوندم و حقیقتا از فضا سازی داستان شما بسیار لذت بردم.ممنونم که وقت گذاشتین و مطالعه کردین و نظرتون رو به اشتراک گذاشتین.🙏🏼🌹🍃

1 ❤️

852389
2022-01-09 02:26:10 +0330 +0330

پسر ماشالله…ایول داری…

1 ❤️

852456
2022-01-09 14:57:46 +0330 +0330

کجاها که نبردیمون!!!

1 ❤️

852485
2022-01-09 18:27:45 +0330 +0330

داستان پردازش لحظه های خوبی داشت ولی
ولی انگار در شب وصال کاوه و آسیه، نه یک سرباز و زنی تنها از جنوب،
بلکه ابوسعید ابوالخیر و شیخ سنایی هم صحبت بودند.
برای یک زن که جز کارگاه لنج سازی پدر و خانه داری خانه شوهر چیزی از سر نگذرونده، اون متن زیادی سنگین به نظر می رسید!!!
پاینده باشی.

1 ❤️

852495
2022-01-09 19:52:51 +0330 +0330

invez ممنونم از لطف تون 🙏🏼🌹
saamaanrezaaei باعث افتخار که دوست داشتین 🙏🏼🌹
Zendegi.vahshi ممنونم از لطف تون.بله نقد شما رو دوستان زیادی داشتن.لطف کردین که عنوان کردین.من حتما استفاده می کنم🙏🏼🌹

1 ❤️

852626
2022-01-10 13:12:35 +0330 +0330

90 اُمین لایک هم از من🤚🏼👏🏻

1 ❤️

852645
2022-01-10 15:26:32 +0330 +0330

Lilak lime ممنون.خودم هم مشتاق بودم نود قسمت کی می شه!😅🙏🏼🌹

1 ❤️

852646
2022-01-10 15:44:49 +0330 +0330

اقای تنها تو تاپیک های شیوا دیده بودم کامنت هاتو نمیدونستم داستان مینویسی، قلمت خوبه روش بیشتر کار کن تا بتونی داستانهای دنباله دار هم بنویسی

3 ❤️

852867
2022-01-11 18:02:37 +0330 +0330

👏👌

1 ❤️

853042
2022-01-12 15:03:32 +0330 +0330

چقدر روایتِ شما رو دوست داشتم… 🌹 🌹 🌹

2 ❤️

853050
2022-01-12 16:05:33 +0330 +0330

saabbaaww ممنونم 🙏🏼❤🌹
arashkarimi44 ممنونم از لطف شما.باعث افتخار هست که مطالعه کردین 🙏🏼❤🌹

0 ❤️

853269
2022-01-13 20:33:54 +0330 +0330

بسيار عالي بود دوست عزيز پايان تلخ اما زيبا
بسيار تصوير سازي عالي
موضوعات و شخصيتها عالي👌👌👌👏👏👏

1 ❤️

853364
2022-01-14 04:09:25 +0330 +0330

Farzadfatehf35 ممنونم بزرگوار 🙏🏼🌹

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها