کون دادن زوری من

    1396/6/22

    سلام
    من سارام
    20 سالمه ، سینه هام 85 و پوستم سبزست و باسن بزرگ و ژله ای دارم . یه شوهر عمه دارم همیشه چشمش دنبال کس و کون ملته . ینی اگه ناموس ملتو دید نزنه روزش شب نمیشه . این شوهر عمه ی من چشمش دنبال منم بود . ولی من چون ازش بدم میومد بهش محل سگم نمیدادم و هر وقتم میومدن خونمون یا ما میرفتیم خونشون من لباسایی میپوشیدم که گشاد باشه و هیکلم معلوم نشه که شوهر عمم رضا نتونه چشم چرونی کنه . اینا رو گفتم تا با داستان تا حدودی آشنا بشین . این داستان کون دادن زوری من به این آقا رضا برمیگرده به بهمن 95 که مادر بزرگم ( ینی مادر بابام ) فوت شده بود و چون یه شهر دیگه زندگی میکردن ما راهیه مشهد شدیم . ما خودمون اون زمان تهران بودیم (به خاطر شغل پدرم هر چند سال یبار جابه جا میشیم و میریم یه شهر دیگه ) خلاصه رسیدیم مشهد و درگیر کارای مراسم مادر بزرگم بودیم و دیگه خودتون میدونین مراسمای ختم چه جوریه . روز اول و دوم گذشت و شد سوم مادر بزرگم . من و بابام و یکی از عموهام دنبال کارای مراسم بودیم و هرجا که لازم بود من میرفتم همراشون چون واقعا حوصله ی گریه و زاری زنارو نداشتم .بابام و عموم منو پیاده کردن در لوازم قنادی که شکر و کاکائو و اینجور چیزا رو بگیرم و خودشونم رفتن دنبال کارا . من به بابام گفته بودم خودم میام خونه چون حوصله خونه و شلوغیشو ندارم و میخوام دیرتر برسم . اما اینا همه بهونه بود . میخواستم برم پیش دوستم سولماز و اونو ببینمش . چندین سال بود که همو ندیده بودیمو خیلی دلتنش بودم . خلاصه بابا و عمومو پیچوندم و با وسیله ها راهی خونه سولماز شدم . یه دفه دیدم مامانم داره زنگ میزنه . جواب دادم که گفت کجایی ؟ چرا با بابات و عموت نیومدی خونه که من گفتم حوصله خونه رو نداشتم گفتم پیاده بیام یکم حال و هوام عوض بشه . مامانمم با عصبانیت داد زد و گفت بیخود لازم نکرده تو این موقعیت ول کردی رفتی بعدا همین عمت کلی حرف و حدیث بارم میکنه . آقا رضا گفت بیرون کار داره و قرار شده دنبال توام بیاد . میدونستم دلیل گیر دادن مامانم چیه . مامانم از همون اولم از سولماز خوشش نمیومد و هرکاری میکرد که من نرم دیدنش و دوستیمو باهاش تموم کنم و دلیلشم این بود که مامان بابای سولماز آدمایه بی بند و بارین و بهشون اعتمادی نیست و ازین مزخرفات . حتما بو برده بود که میخوام برم دیدنش و واسه همین به شوهر عمم گفته بود که سر راهش منم بیاره خونه . آخه من جز سولماز دوست و کسه دیگه ای تو مشهد نداشتم که برم دیدنش واسه همین میگم بو برده بود . یه 15 دقیقه ای منتظر اقا رضا بودم تا رسید از همون اولی که سوار ماشینش شدم نگاه سنگینشو حس میکردم و معذب شده بودم . نه اون حرفی میزد و نه من . رومو کرده بودم سمت خیابون و آدما رو نگاه میکردم . یه دفه برداشت گفت سارا جون چقدر رنگ مشکی بهت میاد . خیلی جذاب و خوشکل شدی . منم گفتم ممنون و اصلا نگاشم نکردم . گفتم بی محلش میکنم از رو میره ولی زهی خیال باطل تازه زبونش باز شده بود . دوباره برداشت گفت درکت میکنم واقعا از دست دادن عزیز آدم خیلی سخته . منم فقط گفتم آره . دوباره اون گفت میدونی منم خیلی زود مامان بابامو از دست دادم . دوباره من گفتم خدارحمتشون کنه . خلاصه دهنمو سرویس کرد تا وقتی رسیدیم در خونه . از بس ازین حرفایه مسخره زد و منم مجبور شدم از رو ادب در حد یک تا دو کلمه جوابشو بدم . وسایلو دادم مامانم و رفتم توی اتاقم (ینی اتاقی که بهم داده بودن !) . دراز کشیده بودم و چشامو بسته بودم . که یه دفه دیدم یکی در و باز کرد و اومد تو . ساعت حدودا 9 شب بود.به خاطر بی اشتهاییم شام نخورده بودمو گفتم میرم بخوابم . یهو دیدم شوهر عممه . خیلی جا خوردم . گفتم اینجا چیکار دارین . گفت هیچی اومدم باهات حرف بزنم . گفتم من میخوام استراحت کنم چه حرفی دارین این موقع شب ؟! یه دفه اومد سمتمو با دستش جلوی دهنمو گرفت . خیلی ترسیده بودم و جا خورده بودم . نمیدونستم میخواد چیکار کنه . دهنشو آورد نزدیک گوشمو گفت ببین سارا جون من الان چند ساله تو کفتم . یا امشب بهم حال میدی یا میرم پایین و به همه میگم که یه جنده ای و میخواستی منو از راه بدر کنی و زندگی عمتو خراب کنی . عمتم که میشناسی چه جوریه . هرچی من بگمو باور میکنه و واسه حرفای بقیه تره هم خورد نمیکنه . من اینقدر گیج بودم که اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم . چی بگم ؟ مغزم داشت منفجر میشد . درسته همیشه دید زدناشو میدیم اما هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی این بلا رو بخواد سرم بیاره . دستشو از رو دهنم که برداشت میخواستم شروع کنم به داد زدن و فحش دادن . تا فهمید که میخواد فحش بدم و داد و بیداد کنم 4 تا سیلی محکم زد تو گوشم جوری که اشکم دراومد و گریه شدم . بعدم گفت یا خفه خون میگیری یا جوری میزنمت که جیغ زدن و فحش دادن یادت بره . منم از ترس ساکت شدم و فقط آروم آروم گریه میکردم . رفت درو قفل کرد . منم از ترس یه گوشه ی اتاق کز کرده بودم . پیراهن و شلوار و شورتشو درآورد و اومد روبرو و دهنمو به زور باز کرد و کیرشو محکم کرد تو حلقم . درسته قبلا دوس پسر داشتم و ساک زده بودم اما دوس پسرم هیچ وقت اینجوری باهام رفتار نکرده بود و همه کارامون عاشقونه بود و از روی احساس . نه مثه این شوهر عمه ی بی شرفم از روی اجبار و هوس . موهامو از مشت گرفته بودو مثه وحشیا کیرشو تو دهنم عقب جلو میکرد . چند بار عوق زدمو میخواستم بالا بیارم که گیرشو درمیاورد و دوباره میکرد تو . همش بهم فحش میدادکه بخور کیرمو جنده . دختره ی هرزه ساک بزن . البته یواش حرف میزد اما تو اون سکوت صدای مسخرش تو گوشم میپیچیدو و بیشتر اشکمو درمیاورد . فک کنم 10 دقیقه ای شد که براش ساک زدم . بعد از اینکه کیر لعنتیش حسابی سیخ شد بهم گفت دختری یا نه ؟! منم گفتم دخترم . گفت خب پس جنده خانم به دوس پسرت کون میدی و کستو گذاشتی واشه شوهرت که نفهمه جنده ای بودی . حالم از حرفاش بهم میخورد . از توهیناش که لیاقت خود کثافتش بود . بهم تجاوز کرده بود و حالا هم داشت تحقیرم میکرد . بهم گفت به شکم بخواب و کونتو قمبل کن . منم از ترس به شکم خوابیدم و کونمو دادم هوا . میدونستم مثه وحشیا میکنتم . معلوم بود عاشق وحشی بازیه . با هزار تا ترس و لرز خوابیدمو قمبل کردم . اونم شروع کرد با کرم کیرشو چرب کردن و گذاتتش در کونم . هرچی فشار میداد نمیرفت تو . آخه من زیاد به دوست پسرم کون نمیدادم . بدم میومد از کون دادن . 4 سال بود با دوس پسرم دوس بودمو همدیگرو خیلی میخواستیم و اونم باهام راه میومد و اذیتم نمیکرد و فقط بعضی وقتا که دیگه از لاپایی خسته میشد میگفت بذار از کون بکنمت(الان یه سریا میگن دروغ میگی و ازین حرفا ، خب بدرک باور نکنین !) خلاصه این شوهر عمه ی عوضیم هرچی کیرشو فشار میداد نمیدفت تو . آخه کیرش خیلی کلفت و بزرگ بود و دو برابر کیر دوس پسرم بود . منه بدبخت فقط اشک میریختم و تو دلم از خدا میخواستم که زودتر تموم بشه و من از دست این هیولا راحت بشم . اینقدر کیرشو فشار داد که داشتم آتیش میگرفتم . هرجی بیشتر فشار میداد من بیشتر خودمو میدادم لو و اونم وحشی تر میشد و بیشتر فحشم میداد . بعد از چند دقیقه به هر زوری بود نصف کیرشو کرد تو کونم و فشار داد که تا آخر بره . تمام وجودم میسوخت . اینقدر درد داشتم که فقط گریه میکردم و خدا خدا میکردم که کیرشو بکشه بیرون . حدود 10 دقبقه ای تلمبه زد تا آبش اومد و آبشو توی کونم خالی کرد و بلند شد و لباساشو پوشید و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون کلی تهدیدم کرد که اگه به کسی بگم آبرو خودم میره و اون چیزیش نمیشه و ازین مزخرافات و منم فقط گریه میکردم . اونم که دید من فقط دارم گریه میکنم اومد جلو و صورتمو با دستش گرفت و زل زد تو چشمامو گفت اگه بفهمم به کسی گفتی آبروتو میبرم و کاری میکنم که دیگه پاتو تو هیچ جمعی نذاری . منم از ترس اینکه دوباره اذیتم کنه گفتم باشه به هیج کس حرفی نمیزنم . وقتی اینو شنید از اتاقم رفت بیرون . فقط چند دقیقه تو همون حالت نشسته بودمو گریه میکردم . بلند شدم لباسامو پوشیدمو رفتم دستشویی . کونم خون شده بود و ازش خون میومد . از خودمو متنفر بودمو و ازون آشغال بیشتر . رفتم از آشپزخونه یه دونه قرص برداشتم و خوردم و تا ظهر روز بعد خوابیدم . تا چند وقت شبا کابوس اون شبو میدیدم . هرجا میدیمش ازش فرار میکردم . حتی میومدن خونمون به یه بهونه ای میرفتم بیرون که باهاش رو در رو نشم . و هنوز بعد از گذشتن نزدیک یک سال اون روز گندو فراموش نکردم . دوستان عزیز این داستان کاملا واقعی بود و من نه جقیم نه کونیم نه دروغ گفتم . عین حقیقت رو نوشتم که لااقل دلمو خوش کنم که حرفمو یجا زدم و یکم آروم تر بشم . ممنون از همگی که وقت گذاشتید خوندید.


    نوشته: سارا 85

  • 10

  • 6




نظرات:
  •   The_Dr
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • چقدر تخمي آخه!
    كونت گذاشت و تو هم هيچي به بابا ننت نگفتي؟! (dash)


  •   iraj.bamdadian
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • چی بگم والا :-o


  •   fffffffbbnnmkkjh
  • 1 هفته،4 روز
    • 2

  • 85 عزيز
    خواستم ياد آوري كنم كه اول مهر نزديكه.


  •   Sooddaabbee
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • ببین سارای عزیز درسته خدا نکنه ادم نامرد از توراه کسی در شه اما مقصر خودتی من اگه بودم عمه وشوهر عمع رو باهم جر واجر میکردم.میاست داد بزنی تا بیان کمکت غلط میکرد مرتیکه حرومزاده بخواد زر بزنه نمیدونم واقعی یا نه از خوندن داستانت اعصابم بهم ریخت دست وپام میلرزه که عرضه نداشتی با داد وفریاد جلوش رو بگیری


  •   jordanbaros
  • 1 هفته،4 روز
    • 3

  • میتونستی ب گاش بدی حیف ک ترسیدی


  •   Mmxxxxx
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • سارا بیا شخصی


  •   rezasex20
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • خالی بندی بود۲۰ ساله سینه ۸۵ تا اینجا خوندم


  •   خوش_غیرت
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • خالی بند عقده ای.تو داستان ننویس من خودم واست لوازم مدرسه میخرم.


  •   Arman_R
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • کسخل، کونت گذاشته و هنوز هیجی نگفتی
    هنوز هم دیر نیست، ب مامانت بگو


  •   کس_لیس_حشری
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • بهت تجاوز کرد و توام لال مونی گرفتی اونم از ترس عمت


    خیلی بی خاصیتی که هیچی نگفتی و گذاشتی کونتو پاره کنه


    همون اول باید جوری کیرشو گاز میگرفتی که صدای جیغش تا اون سرمحل بره و دیگه نتونه بهت تهمت بزنه اونوقت همون عمه جندت کون شوهر حرومزادشو پاره میکرد


    الانم اگه بخوای حرفی بزنی خیلی راحت همه چیزو حاشا میکنه و این وسط فقط ابروی خودت میره


    از من میشنوی یجور برنامه بریز و ازش فیلم بگیر که انگاری اون اومده دنبالت و داره مجبورت میکنه بعد باهمون فیلم میتوتی زندگیشو نابودکنی تا دیگه از این غلطا نکنه


  •   sarina3600
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • همون خط اول که گفتی 85معلومه خودت تنت میخارید


  •   milad1ma
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • متاسفم عزیزم،،،،، شک نکن، کسایی که تجاوز میکنن جوری بگا میرن که تا ابد برای اطرافیان درس عبرت بشه، قطعا چوبشو میخوره..... دیدم که میگم...


  •   GH7
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • کاری به راست و دروغش ندارم ولی عمو ریدی سینه ۸۵ گفتنت داستانتو برد زیر سوال اگه موضوع تجاوزه باید با لحن غمناک تعریف کنی نکه از اندازه کیر طرف و هزار تا حرف دیگه بنویسی


  •   reza.honarmand
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • دمش گرم دخترای لوس ایرونیا باید اینجور تنبیه کرد خوب راهت بهش میدادیم خواهر چنده خودت میگی کیرش دوبرابر ویر دوس پسرت بوده دیگه چرا بازی کن خوش بهش ندادی؟؟


  •   feri.sexy
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • متاسفم


  •   YazdanKoni77
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • همون اول ک نوشتی 20 سالمه سایز 85 و کون بزرگ و ژله ایو پوست سبزه دارم فهمیدم دروغه و نخوندم. چون بقیه شم دروغه و نخوندم. مطمئنم پسری 20 ساله و لاغرمردنب دوستت داری ب شوهر عمت بدی.


  •   rohambizarr
  • 1 هفته،3 روز
    • 1

  • کیر فرم از طرز نوشتنت معلومه یه پسر ناقص الخلقه جقی هستی ... موندم چرا هر دختری تو شهوانی داستان مینویسه تمام استاندارد های یه پورن استار رو داره
    و هر پسری هم که داستان مینویسه دونه برنجش در حد دسته بیله (dash)


  •   Jansno75
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • خودتووو اذیت نکن گذشته دیگه


  •   هیوده
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • اعتمادشو جلب کن.باهاش قرار بذار.به دوس پسرت بگو بیاد بیستا چاقو فرو کنه تو کمر و باسن و کتفاش از پشت.


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو