داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

کون من شد حق الزحمه نماینده ولی فقیه در پادگان

1399/07/02

**** تمام سعیمو میکنم که داستان تحریف نشه و عین واقعیت رو براتون بنویسم اما چون ده سال گذشته و همیشه سعی کردم که فراموشش کنم ممکنه جاهایی از داستان از قلم بیافته و برای شما ایجاد سوال و شبهه کنه ، خواهش میکنم داستان رو کامل بخونید و با تلخ ترین اتفاق زندگی من آشنا بشید ****
شب هایی که پاس بخش بودم بعد از اتمام ساعت اداری مجبور بودم تو پادگان بمونم به همین دلیل می رفتم اتاق نگهبان ها استراحت میکردم این اتاق جدا از آسایشگاه اصلی و اتاقی بود مخصوص استراحت سربازهایی که پست نگهبانی داشتند ، عصر ساعت 6 اسلحه ها و لیست سربازها و هر چیزی که لازم بود رو از افسر نگهبان تحویل گرفتم سربازهایی که پاس داشتند یکی یکی حاضر شدند و منم بعد از یه حضور غیاب پستی های نوبت اول رو مشخص کردم باید سربازها رو با یه پیکان سواری می بردیم کنار برجک ها پیاده میکردیم ، سربازی که راننده پیکان بود مرخصی بود به دستور افسر نگهبان قرار شد یکی از همین سربازها امشب پیکان رو تحویل بگیره ، پرسیدم کی گواهینامه داره فرخ هم که فهمید با تحویل گرفتن خودرو میشه از زیر پست دادن در رفت سریع گفت من ، فرخ سرباز گردان ترابری بود پسری لاغر و سبزه با چهره معمولی دقیقا همون چیزی که من دوست دارم چشمم رو گرفت و دلم میخواست باهاش یه سکس داشته باشم به همین دلیل آروم آروم باهاش گرم گرفتمو خودمونی شدم انواع و اقسام حرفای سکسی و خاطرات راست و دروغ سکسی کار خودش رو کرد ، ساعت 2:45 شب بود افسر نگهبان داخل اتاقش خواب بود مابقی نگاهبان ها هم که نوبت بعدی پست داشتند خواب بودند ! گفتم فرخ ماشینو بردار بریم به نگهبان ها سر بزنیم تو ماشین صحبت های سکسی رو ادامه دادیم وقتی که خوب ذهنش آماده شد ازش پرسیدم فرخ کیرت چقدره گفت حدود 14 گفتم میشه ببینمش اولش گفت نه اگه کسی ببینه ب فاک میرم و از این حرفا منم گفتم الان همه خواب هستند کیه که ببینه !

همینطور که در حال رانندگی بود دست بردم کمربند و تکمه های شلوارش باز کردم و کیرش رو کشیدم بیرون و مالوندمش خیلی بهش حال میداد اونم که روش باز شده بود گفت منم از تو رو ببینم منم از خدا خواسته کیرمو در آوردم اونم با دست راست گرفت و شروع کرد به مالوندن به هر دو تامون حال میداد دل زدم به دریا گفتم بیا بریم یه گوشه حال کنیم که گفت دیوونه ایی بااااا ولمون کن کوسخل تو پادگان این موقع شب سر پست ، خلاصه بعد از نیم ساعت صحبت راضی شد رفتیم ماشینو گذاشتیم سر جاش قدم زنان رفتیم بین درخت های انجیر ( داخل پادگان یه قسمتی رو انجیر و درخت های مثمر و غیر مثمر مثل کاج کاشته بودن که خوب رشد کرده بودن ) وسط درختا چند لحظه ایستادیم و اطراف رو خوب نگاه میکردیم ببینیم کسی هست یا نه وقتی مطمئن شدیم که کسی نیست شروع کردیم به لب بازی که سریع تمومش کردم چون از شدت استرس دهنمون خشک شده بود مخصوصا دهن فرخ که یه کمم بو میداد ، گفتم شلوارت بکش پایین خودمم شلوارمو کشیدم پایین تا بالا زانو در حالت ایستاده گفتم برگرد که گفت نه اول من خلاصه منم برگشتم پشت به فرخ اونم یه تف زد به کیرش گذاشت بین پام کوسخل جقی تا کیرش بین پای من قرار گرفت و گرمای کونمو حس کرد ارضا شد فقط شانس آوردم سریع چرخید ریخت رو زمین ، نوبت من بود چند تا تف زدم به کیرم گذاشتم لای پاش چند بار عقب جلو کردمو وقتی قشنگ لیز شد گذاشتم دم سوراخش تا اومدم فشار بدم پرید جلو و شروع کرد آخ و ناله که دردم اومد بعدش دیگه راضی نشد بذارم لاپاش و با دستش منو ارضا کرد خودمون رو جمع و جور کردیم رفتیم برا تعویض پست نگهبان ها با فرخ قرار گذاشتیم یه بار برم پیش اون داخل کانکس ترابری ! محوطه ترابری محلی که خودروها پارک بودن رو فنس کشی کرده بودن و جلوی درب ترابری یه کانکس قرار گرفته بود این کانکس هم محل ثبت و کنترل ورود و خروج خودروها بود و هم اینکه هر شب باید یکی از سربازهای ترابری داخل کانکس بخوابه و مواظب باشه !


بعد از چند هفته که دوباره نوبتم شد پاس بخش باشم رفتم پیش فرخ گفتم فردا شب پاس من هست و ازش پرسیدم که میخواد با هم برنامه ایی داشته باشیم یا نه ؟ اونم گفت فردا شب نوبتش نیست که تو کانکس باشه ولی اگه بخواد می تونه جاشو با اون یکی سرباز عوض کنه منم گفتم که حتما برنامشو بریز ک با هم باشیم ! فرداش که ساعت اداری تموم شد رفتم خونه دوش گرفتم و تا خواستم بیام دیر شده بود به همین خاطر ماشین بابام گرفتم رفتم پادگان ساعت 6 پاس رو تحویل گرفتم سربازها رو نوبت بندی کردمو اونایی که محل پستشون نزدیک بود با پای پیاده می رفتن اونایی هم ک باید می رفتن سر پست برجک ها با همون پیکان بردیم سر پست تا شب هر دو ساعت کارم همین بود گهگداری هم به فرخ سری میزدم هر وقت می رفتم اون سرباز که اسمش مجید بود هم که نوبتش بود داخل کانکس بود نمیدونم چی شده بود که مجید شک کرده بود احتمالا فرخ توی حرفاش سوتی داده بود یا مشکوک رفتار کرده بود که مجید شک برش داشته بود با رفتن منم به اونجا و سر زدن به فرخ شک مجید بیشتر شده بود به هر حال تا نصف شب دیگه نرفتم سمت کانکس ، شب ساعت 2 بعد از تعویض نگهبان ها رفتم طرف کانکس درش بسته بود و لامپش روشن ، در زدم فرخ اومد پرسیدم تنهایی گفت آره گفتم مجید چی شد گفت رفته آسایشگاه بخوابه ! رفتم داخل مشغول صحبت شدیم فرخ گفت بیا شروع کنیم که من زود بخوابم صبح خواب نمونم ، گفتم فرخ مطمئنی مجید رفته بخوابه گفت آره گفتم نیاد شر شه گفت نه وقتی فرخ نگرانی منو دید پا شد رفت بیرون رو نگاه کرد و اومد گفت خیالت راحت کسی نیست گفتم در رو قفل کردی گفت آره ، اما نگو کوسخل در ورودی محوطه رو قفل کرده بود نه کانکس ! شروع کردیم لب و بوسه و شلوارمون در آوردیم هنوز شرت پامون بود ولی روی هم دیگه بودیمو لب می گرفتیم یه دفعه در باز شد و مجید اومد داخل !!! دنیا رو سرم خراب شد اولش فکر کردم فرخ با مجید ریخته رو هم که منو خفت کنه اما نگو این کوسخله خر اصلا متوجه نشده مجید رفته جایی بین ماشین ها پنهان شده که زاغ سیاه ما رو چوب بزنه و بفهمه جریان چیه ! وقتی مجید ما رو تو اون وضعیت دید شروع کرد به فرخ فحش های زشت و ناموسی داد و کلی مشت و لگد نثارش کرد اونجا بود که فهمیدم این ها با هم تبانی نکردن که منو خفت کنند ، تا فرخ مشت و لگدها رو میخورد من سریع شلوارم پوشیدم مجید اومد طرف من با فحشو بد و بیرا میخواست منو بزنه که هلش دادم پرت شد سمت یخچالی که گوشه کانکس بود و محکم خرد به یخچال ! روی یخچال یه کارد بود این کارد لعنتی رو کی اونجا گذاشته بود نمیدونم مجید کارد رو برداشت گفت جفتتون شبی میکشم ما دو تا هم مثه سگ ترسیده بودیمو التماس می کردیم قسمش میدادیم که بیخیال شو اولش گفت باید هر دو تا بهم کون بدید اما چون مجید کون کن نبود بعد از کلی التماس کردن ما ، کوتاه اومد و گفت باید بهم پول بدید ! یک میلیون میخواست ما هم از ترس آبرومون قبول کردیم اما پولی نداشتیم که بدیمش ! من یه گوشی ساده نوکیا و شارژرش همرام بود شماره ها و پیام هاشو پاک کردم و دادمش ولی اون دست بردار نبود هر چی میگفتم پولی ندارم که الان بدمت و باید برم از یکی قرض کنم قبول نمیکرد و تا میشد به ماها فحش ناموس میداد و چرت و پرت میگفت مونده بودم چکار کنم مثه خر تو گل گیر کرده بودم از طرفی باید می رفتم پست نگهبان ها رو عوض میکردم از یه طرف هم این گیر داده بود باید یه ضمانت بذاری که بهم پول میدی بعد میذارم بری وگرنه همین شبی به افسر نگهبان همه چیو میگم باز ما افتادیم به التماس ! کثافت جیب های منو گشت و سوئیچ ماشین بابام رو دید سوئیچ رو داد به فرخ گفت برو مدارک ماشین رو بیار فرخ هم مثه یه گوسفند اطاعت کرد و رفت مدارک از ماشین برداشت آورد داد به این حرومی ! مجید با هر جمله اش فحش میداد و کوس شعر میگفت یه وقت متوجه شدیم یکی داره در میزنه مجید رفت در رو باز کرد افسر نگهبان بود رو کرد به من گفت تو اینجا چکار میکنی چتونه شماها برق گرفته شما رو که اینجوری شده قیافتون اینجا چ خبره منم گفتم اومده بودم به فرخ سر بزنم افسر فکر کرد داشتیم مواد مصرف میکردیم شروع کرد به تفتیش ما و کانکس وقتی چیزی ندید گفت برو الان باید پست سربازها رو عوض کنی ! منم با حال آشفته رفتم و پاس بعدی رو عوض کردم تا صبح چیزی نمونده بود خیلی نگران بودم همش به این فکر میکردم باید چ خاکی به سرم بریزم چطوری پول جور کنم به این بدم چطوری مدارکو بگیرم ازش ! از کجا معلوم پولو بگیره دوباره پول نخواد از کجا معلوم مدارکو بهم بده ! صبح شد اصلا اشتها نداشتم که بخوام چیزی بخورم رفتم سر یگانم همه میگفتند چته امروز خیلی تو خودتی پکری منم میگفتم دیشب پاس بودم خسته ام ظهر که ساعت اداری تموم شد رفتم خونه یه بلایی سر ماشین آوردم که روشن نشه که اگه بابام خواست بره بیرون نتونه با ماشین بره ، مدارکش نبود اگه می رفت بیرون اتفاقی می افتاد شر میشد ! ظهر هم چیزی نخوردم به فکر جور کردن پول بودم بدم مجید شاید شرش کم شه زنگ زدم به این و اون هر کس که میشناختم که پول جور کنم همه میگفتن نداریم مجبور شدم برم خونه خواهرم از اون پول قرض کنم 300 بهم داد سرشب رفتم جلو پادگان یه سربازی تو دژبانی بود منو میشناخت گفتم فلانی رو صدا کن بیاد بگو من کارش دارم تلفن زد آسایشگاه بلاخره مجید دیوث چهار نعل اومد و 300 پول دادمش گفتم بقیش هم میدمت تورو خدا مدارک رو بده اما مجید مادر جنده میگفت تا پولی که گفتم ندی نمیدم مدارک رو کلی التماس کردمو قسم دادم که ماشین من نیست اگه پدرم بفهمه شر میشه به گوه میرم بلاخره التماس و گریه های من اثر کرد مدارکو بهم داد اما گفت اگه پول رو ندی میرم حفاظت همه چیو میگم ! من که مدارک رو گرفته بودم خیالم یه مقدار راحت شد رفتم خونه ماشینو درست کردم که روشن شه یه چیز مختصری خوردم رفتم تو اتاق و در بستم شام هم نخوردم خیلی استرس داشتم مادرم میگفت چی شدی ولی من حرف نمیزدم از روز بعدش توی پادگان همش سعی میکردم از طرفی برم که مجید ننه جنده رو نبیم اما اون همش می اومد سراغم و منو تهدید میکرد که اگه پول ندی میرم حفاظت منم ترسو بودمو همش می ترسیدم به فکر جور کردن پول بودم اما نداشتم و نمی تونستم جور کنم تازه 300 هم بدهکار به خواهرم بودم ! یه روز یکی از بچه ها اومد سراغمو گفت ماجرای تو با مجید چیه منو که میگی انگار آب سرد ریختن روم مجید حرومی رفته بود به چند نفر ماجرا رو گفته بود و نقشه ها برا من کشیده بودن این دوستم همش اصرار میکرد بگو چی شده اما من همه چیو انکار کردم ولی دوستم دست بردار نبود و همش میگفت به من بگو چی شده میخوام کمکت کنم تا دیر نشده بگو جریان چیه ؟ اما من که روم نمیشد چیزی بگم ، گفتم چیزی نیست ! ماجرا یواش یواش داشت لو میرفت منم کاری از دستم بر نمی اومد ! یه سرباز دیگه که از مجید حرومی تر بود ماجرای ما رو شنیده بود و میخواسته مجید رو تیغ بزنه مجید هم تف کف دستش ننداخته بود اون حرومی هم رفته بود حفاظت همه چیو گفته بود ! از چیزی که می ترسیدم سرم اومد از حفاظت اومدن دنبال من و بردنم برا بازجویی !!!


توی حفاظت مجبور شدم یه چیزهایی از ماجرا رو بگم سعی میکردم تا بشه ماجرا رو کم رنگ جلوه بدم و خودمو بی تقصیر نشون بدم ! چون آخر وقت اداری بود و افسر بازجو مطمئن شده بود ماجرا امنیتی و خرابکاری نیست و موضوع فقط اخلاقی هست منو فرستاد سر یگانم که ادامه کارشو فردا انجام بده اون روز ممنوع الخروجم کردن مجبور شدم توی پادگان بمونم از تلفن داخل پادگان زنگ زدم خونه که باید بمونم و نمیام امروز ، شرایط خیلی سختی بود هوای گرم تابستان و استرس داشت منو از پا در می آورد آرزو مرگ میکردم همه کادری ها و سربازای بومی و درجه دار در حال رفتن ب خونه بودن من که نمی تونستم برم خونه از طرفی هم روم نمیشد برم آسایشگاه سربازها ! رفتم بین همون درختا انجیر که کسی منو نبینه تکیه دادم به یه درخت و از ترس اینکه چی پیش میاد داشتم سکته میکردم بی اختیار بغضم ترکید و شروع کردم به گریه ! تا صبح روز بعد مثه یه جنازه همونجا بودم شب بین همون درختا موندم روم نمیشد بیام سمت آسایشگاه همون شب چند بار خواستم خودکشی کنم انواع فکرای ناجور به سرم زد چشمم افتاد به یه قوطی کنسرو زنگ زده برش داشتم خواستم رگ دستمو بزنم اما چهره مادرم بدبختم اومد تو ذهنم و منصرف شدم صبح روز بعد رفتم یگان استرس و نگرانی من از آینده یه طرف متلک ها و نگاه های کادری ها و سربازها یه طرف بسیار سخت بود برام ! اول وقت زنگ زدن به یگان که سرباز فلانی رو بفرستید حفاظت ، دیگه همه چی لو رفته بود آبرویی برام نمونده بود همه منو بد نگاه میکردن فرمانده یگان هم که منو قبلا سرباز با سواد و خوش اخلاق و با فرهنگی میدونست چنان با غضب نگاهم میکرد که انگار کوس ننه اش گذاشته باشم اگه دست این بود که منو همونجا تیر بارون میکرد ! با چهره ایی داغون و فکری آشفته رفتم حفاظت ! مجید و فرخ هم اونجا بودن خواستم به فرخ بگم حواست باشه سوتی ندی و اگه دهنمون قرص باشه چیزی نمیشه که با عصبانیت و حرفای زشت جوابمو داد و مجید هم همراش شروع کرد به فحش دادن و گفت تو باعث این کار بودی نه فرخ ، این بار جدی جدی این دو تا ریخته بودن رو هم ! صدام کردن رفتم داخل افسر باز جو گفت تعریف کن گفتم چیو من که همه چی رو دیروز گفتم ! افسر بازجو گفت ماجرای تجاوز به فرخ رو تعریف نکردی اونو تعریف کن !!! کلمه تجاوز رو که شنیدم ریدم به خودم گفتم تجاوز ؟!؟ افسره با چهره جدی گفت آره تجاوز ، تجاوز به سرباز فرخ کوس کش زاده !!! فرخ نامرد توی بازجویی دیروزش گفته بود که من تهدیدش کردم که اگه با من سکس نکنه من که پاسبخش بودم گزارش میدادم سر پست خواب بوده یا ترک پست کرده و گفته بود از ترس اضافه خدمت و بازداشت شدن به این کار تن داده و مجید هم این حرف فرخ رو تایید کرده بود و گفته بود میخواستن بیان و به حفاظت همه چیو بگن اما من علاوه بر تهدید کردنشون به اونا حق السکوت دادم که چیزی به کسی نگن ! تازه فهمیدم توی چه دردسری افتادم با چشم پر از اشک قسم میخوردم که دروغه اینا با هم تبانی کردن افسر بازجو گوشش بدهکار نبود ! یه کاغذ و قلم گذاشت جلو منو گفت بنویس همه چی رو ، میخوام پرونده رو زودتر تکمیل کنم بفرستم دادسرا نظام ! من که دنیا داشت دور سرم می چرخید کاری جز گریه ازم بر نمی اومد ! مونده بودم چکار کنم چی بنویسم که در باز شد حاج آقا X که سید هم بود اومد داخل ( نمی تونم اسمش رو بگم ببخشید ) حاج آقا X نماینده ولی فقیه (رهبر) توی پادگان هست ! حاجی رو کرد به افسر بازجو و گفت رسیدگی به موارد اخلاقی در حیطه اختیارات شما نیست و شما صلاحیت بررسی این موضوع رو ندارید و مستقیم رفت اتاق فرمانده حفاظت ! کسایی که خدمت کردن می دونن من چی میگم ! بررسی پرونده به حاج آقا واگذار شد از حفاظت اومدیم بیرون رفتیم ساختمان فرماندهی پادگان اتاق نماینده ولی فقیه ! اول اون دو تا رو بازجویی کرد و هر کدوم رو که بازجویی میکردن رو می فرستادن به یه اتاق دیگه که کنار هم نباشن و هماهنگ نکنن حرفاشونو ! بعد نوبت من شد رفتم داخل حاجی با عصبانیت منو نگاه کرد و با چهره در هم گفت تعریف کن موضوع چی بوده من که تحت فشار عصبی وا داده بودم همه چیو از سیر تا پیاز گفتم بدون دروغ آخرش هم با چشم اشک آلود گفتم حاج آقا تو رو به مادرت زهرا کمکم کن نذار در حقم ظلم بشه نذار زحمت چند ساله ایی که پدر مادرم برام کشیدن و منو با هزار سختی فرستادن دانشگاه بر باد بره ! حاجی گفت سرت رو بگیر بالا به سختی سرمو آوردم بالا نگاهش کردم دیگه اثری از غضب و عصبانیت تو چهرش نبود با یه لبخند گفت درستش میکنم نگران نباش ! منو فرستاد برم یگان نگو وقتی که من رفته بود زنگ زده بود فرمانده که به فلانی مرخصی بده بره خونه حالش خوب نیست ! بعد از رفتن من یه اتفاق دیگه هم افتاده بود اونم این بود که حاجی اون دو تا رو آورده بود توی اتاق و اساسی اونا رو ترسونده بود ! رسیدم خونه مستقیم با لباس خدمت رفتم تو حموم دوش رو باز کردمو یه دل سیر گریه کردم دیگه چشمام اشک نداشت از حموم اومدم پریدم تو اتاق نه حرفی میزدم نه غذایی میخوردم کل خانواده نگرانم بودن روز بعد که رفتم پادگان سرم پایین و نگاهم رو زمین بود همچنان نگاه ها و پوز خنده های بقیه رو اعصاب و وجودم سنگینی میکرد سربازها متلک می گفتند چاره نداشتم جز تحمل این وضع تو یگان هم آبرویی برام نمونده بود وظایف قبلی رو ازم گرفته بودن حفاظت نامه زده بود فلانی دسترسی به اسناد طبقه بندی نداشته باشد ! وسطای روز از دفتر حاج آقا تماس گرفتن که سرباز فلانی بفرستید بیاد منم رفتم اونجا ، حاجی یه سناریو ( داستان در مورد اون ماجرا ) گفت منم نوشتم زیرش امضا کردم و انگشت زدم بعدها فهمیدم به اون دو تا هم گفته که چی بنویسن ! حاجی گفت طوری پرونده رو تکمیل میکنم که لازم نباشه برید دادسرا و کمترین مجازات رو داشته باشه نمیدونستم با چه کلمات و جملاتی ازش تشکر کنم خواستم بیام صدام کرد دست کرد توی کشو میز گوشی و شارژر گوشیمو که قبلا مجید ازم گرفته بود رو از اون مادر به خطا پس گرفته بود رو بهم داد و گفت پولت رو هم ازش پس میگیرم وگرنه نمیذارم براش کارت پایان خدمت صادر بشه ! حاجی پرونده رو فرستاد قضایی برا منو فرخ بی شرف یک ماه اضاف خدمت و برا مجید ده روز اضافه خدمت بریدن ! روزهای سختی بود هر روز متلک هر روز حرف زشت هر روز نگاه سنگین کادری ها منو عذاب میداد از خورد و خوارک افتاده بودم هر روز افسرده تر میشدم دو هفته بعد باز حاجی منو خواست دفترش رفتم با حال و احوال گرم ازم استقبال کرد گفت چقدر لاغر شدی سعی میکرد با شوخی و حرف منو بخندونه اما من ذره ایی خنده به لبم نیومد کلی منو نصیحت کرد و آخرش از کشو میزش 300 پول در آورد گفت بهت قول داده بودم پولت رو پس میگیرم بیا اینم پولت ! پول رو گذاشتم جیبم کلی تشکر و خدا خیرت بده گفتم خواستم بیام بیرون شماره تلفن منو ازم گرفت و این شروع ماجراهای من و حاجی بود !!! داستان بعدی رو حتما بخونید 😉

ادامه...

نوشته: مهدی


👍 15
👎 12
20900 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

918923
2020-09-23 01:44:41 +0330 +0330

طولانی،سکل کننده،خواب آور،تخمی،کونی،کیری،کسشر …
بسه یا بازم ادامه بدم؟

2 ❤️

919006
2020-09-23 06:28:45 +0330 +0330

انشالله که مورد قبول واقع میشود

0 ❤️

919067
2020-09-23 13:49:06 +0330 +0330

با اینکه زاده تخیلاتته ، و سوتی زیاد داشت
ولی من خوشم اومد ، حتما ادامشم بنویس تخیلات باحالی داری

لایک

1 ❤️

919066
2020-09-23 14:21:07 +0330 +0330

کون نکرده و دهن سوخته.
قسمت دوم هم خوندن نداره مطمئنا حاجی تو کونت گذاشته

2 ❤️

918921
2020-09-23 20:27:10 +0330 +0330

ادامشو بنویس ببینیم توی بیت ولایت چه اتفاقاتی معمولا میوفته

4 ❤️

918976
2020-09-23 20:27:54 +0330 +0330

اخه دیوث ها چی از جون این کون میخواین که بابتش اینهمه مصیبت میکشین …؟ یه درمالی کردی اونم کجا ؟ تو لونه زنبور…مرکز آموزش گوت بازها و گوتچی ها! بگیر بشین جقت رو بزن تو آینه هم قیافه کیریت رو ببین حالشو ببر …!! هوس کون میکنی …کون نکرده که هیچ …باید به فرمانده کون بدی به اسلحه دار کون بدی …به ملای حفاظت باید کون بدی و …تمومی نداره…ناسلامتی اسمش هم خدمت زیر پرچمه!! مرد شدن یا ابنه شدن؟ اول خدمت تا اخر خدمت باید یه دستت در کونت باشه …یه ان غافل شی …یهو دیدی یه گروهان کیر اون تو جا خوش کردن …لامصب سرعت عملش از سرایت ویروس بیشتره. …انگار کافور رو باید منبعد اماله کنند بهتون …تو عذا ریختن دیگه اثری نداره.

5 ❤️

918938
2020-09-23 20:54:38 +0330 +0330

احمق بی شعور حداقل داخل یه پادگان رو میدیدی بعد این چرندیاتو ردیف میکردی!! اداری پاسبخش نمیشه چون پاسبخش باید تا صبح بیدار بمونه گشت بره شیفتش 24/24 است نه اداری!! درضمن اخوندا مسئول عقیدتی سیاسین نه جرائم اخلاقی!! اونو حفاظت رسیدگی میکنه و لا غیر!! مگه جرمی وجود داره که به حفاظت ربط نداشته باشه فرمانده پادگان هم باید مواظب باشه حفاظت ازش اتو نگیره از کجات در آوردی این مزخرفاتو!! بعدم بلند گو میگفت سرباز فلانی؟؟؟ سرباز؟؟ احمق مگه نگفتی پدر مادرت فرستادنت دانشگاه کسی که دانشگاه رفته باشه که سرباز نمیشه با فوق دیپلم هم بری درجه دار میشی با لیسانس بری افسر!! بعدم حاجی گفته اجازه نمیدم کارت براش صادر کنن؟؟ اسکل کارتو نظام وظیفه صادر میکنه که جز نیروی انتظامیه نه ارتش!! کون کونک هم مجازاتش تبعیده نه یه ماه اضافه!! اینقدر سوتی داشت کستانت که با تانک از روت رد بشم جبران نمیشه یعنی از جلو در پادگان هم تاحالا رد نشدی!!

پینوشت: چند شبه شاهد دیدن کستان های کردن کون مردم توسط اخوندها هستیم اخوندا اخر مادر جندن؟ درست!! تو حوزه علمیه 4 سال کون میدن تو حجره ها؟ درست!! ولی این چرندیاتی که شما مینویسید تو پورن هاب هم قفله!!


919166
2020-09-24 00:15:28 +0330 +0330

عالی

0 ❤️

919302
2020-09-24 13:59:00 +0330 +0330

حداقل به شعور مخاطب توهین نکن نگو داستان واقعی داستان تخیلی خوبی بود ولی طولانی وکسل کننده

0 ❤️

919325
2020-09-24 15:48:08 +0330 +0330

امیر چقد بد نوشتی🤨

0 ❤️

919370
2020-09-24 21:20:07 +0330 +0330

جالب بود…ادامه بده.

0 ❤️

919821
2020-09-26 15:05:22 +0330 +0330

فراکصشر

0 ❤️

920094
2020-09-27 23:19:13 +0330 +0330

خوب کونی همون اول بنویس چاقال پادگان بودی به همه میدادی دیگه این چرت و پرتها دیگه چیه

0 ❤️







Top Bottom