کون گنده خواهرم کار دستش داد

    میخوام این داستان واقعی رو واسه شما هم تعریف کنم .
    باور کنید الان نزدیک به سه ماه هست که بعداز اون اتفاق اصلا خواب درست و حسابی به چشمام نیومده و همش به فکر اون صحنه ها میوفتم.
    من اسمم بهروز و یه برادر دارم که با اختلاف 2سال از من کوچکتره و یه خواهر دارم که 2سال از من بزرگتره.
    اگر بخوام به سن بگم من 32وبرادرم30وخواهرم 34سالشه.
    اسمه برادرم شهروز و اسم خواهرم مرجان .


    بزارید اول یه مقدمه پیش از اتفاق بهتون بگم.
    میخوام خصوصیات هر کدومو براتون توصیف کنم.
    من خودم ادمه صبرو با اخلاق و دلسوزم و خیلیا از این اخلاقم سواستفاده میکنن.


    شهروز برادرم کاملا پسره خوب اما جدی و زرنگ و یه کم شیطون هستش.
    خواهرم مرجان هم یه ادمه بسیار تند و بد اخلاق و زود جوش هست و اهل شوخی زیاد نیست.
    حالا میخوام ویژگی ظاهری رو براتون بگم
    من خودم ظاهر معمولی دارم و قابل توصیف نیست.
    برادرم شهروز یه ادمی با قد حدود188و لاغر اندام .ولی بگم قدرت بدنیه بالایی داره اخه تو دوران اول جوونیش بدنسازی کار میکرد و همون باعث شده بود قدرت بدنیش بالا بره اما دیگه 3سالی بود که باشگاه نمیرفت.از نظره قیافه هم خوبه.


    خواهرم مرجان هم یه ادمی با قد 172و اندامی درشت .منظور از درشت چاق نیست اندامش بزرگه.شاید وزنش حدوده80کیلو بشه .سایزه سینه هاش حدود 80و با پایین تنه درشت و گوشتی .مرجان از بچگیش هیکلش درشت بود و اون کونش تو فامیل سوژه بود .اخه کونه بزرگ و گوشتی و پهنی داره و همیشه یادمه مادرم به خاطره شلوارهای جذب دعواش میکرد و اجازه نمیداد لباسهای جذب بپوشه...از نظر قیافه هم مرجان از همون بچگیش مدل موهاش پسرونه و کوتاه بود چون این مدل دوست داشت...از نظره قیافه هم خوب بود.معمولی بود.
    حالا میخوام از نظر وضیعت فعلی بگم براتون.


    من بهروز الان در حال حاضر مجردم و پیش مادرم زندگی میکنم.و به خاطره مشکلات اعصبی و از طرفی میلی به ازدواج نداشتم وندارم.


    برادرم شهروز درسن 24سالگی ازدواج کرد و در سن 29سالگی طلاق گرفت ودر حال حاضر پیش من ومادرم زندگی میکنه.


    خواهرم مرجان هم در سن 21سالگی ازدواج کرد و امسال تابستان از همسرش جدا شد .اخه همسرش اعتیاد داشت و تو کاره خلاف افتاده بود و الانم زندانه.و صاحب یک پسره که حدود7سالشه.
    بعضی وقتا مرجان پسرشو میبره2یا 3روز میزاره خونه مادر شوهرش .و خودشم میاد پیشه ما تا تنها نباشه.مرجان در حال حاضر تنها زندگی میکنه و یه خونه اجاره کرده و با پسرش زندگی میکنه.
    خداروشکر از نظره مالی وضعمون بدنیست و خرج مرجان هم مادرم میده و کمکش میکنه.


    دیگه بیشتراز این منتظرتون نزارم و برم سره اصل مطلب.فقط دوستان خواهشا بعداز خوندن این داستان فوش ندید .چون تا خودتون هم تو این شرایط قرار نگیرید درک نمیکنید که ادم چی میکشه...


    خلاصه.....
    اواخر بهمن ماه امسال بود مرجان اومده بود خونمون و پسرشم گذاشته بود خونه مادرشوهره سابقش.
    و خودشم اومده بود خونه ما.
    شهروز برادرم بیشتر تو مجازی فعالیت میکرد و مدام دنباله زنان خراب و صیغه ای میگشت اما از شانسش یا گیر نمیاوردو اگرم گیر میاورد پول زیاد ازش میخواستن و بعضی وقتا به من میگفت :بهروز خانوم سراغ نداری منم میگفتم نه سراغ ندارم.
    شهروز میخواست شب بخوابه تو حال خونه میخوابید و من بعضی وقتا به هوای اب خوردن بلند میشدم میدیدم که دستش زیره شلوارش با کیرش ور میرفت.یه جورایی بدجوری تو کف بود چون قبلا هم زن داشت حسابی از لحاظ جنسی اذیت میشد.


    همونطور که گفتم مرجان اومده بود خونمون تا چند روزی بمونه خونمون.
    اتفاقات از این لحظه به بعد شروع شد.
    صبح زود بود برای ازمایش رفته بودم ازمایشگاه و
    ازمایش دادم و برگشتم خونه.درو باز کردم رفتم تو دیدم مادرم و مرجان و شهروز مشغوله سرگرم گوشی هستن .منم به خاطره ازمایش خونی که داده بودم زیاد حال نداشتم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم.
    نزدیکای ظهربود که دیدم صدای مادرم و مرجان بلند شد و باهم بحث میکردن...از این به بعد با زبون خودشون میگم.
    مادرم:صدبار بهت گفتم از این شلوارا نپوش.
    مرجان:چیکار کنم خوب شلوار باز ندارم برام بخر بپوشم.
    مادرم:از اون بچگیت بهت میگفتم اونجوری توخونه من اونجوری نگرد با اون لباسات.. هروقت رفتی خونه خودت ازاد باش.
    مرجان:خوب دیگه بس کن.ناراحتی بلندشم برم خونم
    اه اه همش دوست داری گیر بدی .
    خلاصه کم کم اروم شدن.
    یه چند دقیقه ای گذشت تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو دیدم شهروز وارد اتاق شد و به طرفه رختخواب رفت و ناگهان چشمم افتاد به پایینه شهروز.عجب کیری داشت ...نمیدونم چرا شق کرده بود.یه بالشت برداشت وبا یه پتو و رفت تو حال که بخوابه.کنجکاو شدم از جام بلند شدم رفتم تو حال تا ببینم چه خبره.
    مرجان با مادرم داشت تو اشپزخانه غذا درست میکرد و شهروز هم تو حال خوابیده بود رفتم سمته اشپزخانه تا یه لیوان اب بخورم که ناگهان ناخوداگاه چشمم خورد به کونه مرجان افتاد.وای عجب کونی داشت مرجان.یه شلوار جین مشکی پوشیده بود .از بس کونش بزرگ بود شلوار داشت جر میخورد .تازه فهمیدم که بحث مادرم با مرجان سر چی بود و از همه مهمتر راست کردن وشق کردن شهروز.
    خلاصه اون روز گذشت و فردااون روز که برای من یه کابوس بود فرا رسید.
    صبح بود بلند شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم طبق معمول شهروز پای گوشیشه.مادرم هم نشسته بود و با مرجان صحبت میکرد و مرجانم هم درحال ارایش کردن بود .مرجان از بعد ازدواجش هم هنوز موهای پسرونه داشت فقط با این فرق که موهاشورنگ میکرد .اخیرا موهاشو رنگ طلایی کرده بود .
    بعداز سلام کردن به مادرم و مرجان ..از مرجان پرسیدم :ایشالا کجا.؟
    مرجان:بعدازظهر تولده دختره همسایمونه ماهم دعوت کرده.قراره با مامان بریم.
    خلاصه گذشت و رفته رفته به اون لحظه نزدیک میشدم.
    ظهر بود ناحار خوردیم...من رفتم تا یه چرتی بزنم
    قبلش هم مادرم رفت بازار تابرای بچه همسایه کادو بخره.
    رفتم اتاق دراز کشیدم ساعت حدود13:30ظهر بود
    گرم خواب شدم ...
    تو اوج خواب بودم که دیدم صدایی به گوشم میاد.
    اروم اروم از خواب بیدار شدم و گوشمو تیز کردم که ببینم چه خبره که ناگهان شنیدم که میگن: دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه.
    میخوام این داستان واقعی رو واسه شما هم تعریف کنم .
    باور کنید الان نزدیک به سه ماه هست که بعداز اون اتفاق اصلا خواب درست و حسابی به چشمام نیومده و همش به فکر اون صحنه ها میوفتم.
    من اسمم بهروز و یه برادر دارم که با اختلاف 2سال از من کوچکتره و یه خواهر دارم که 2سال از من بزرگتره.
    اگر بخوام به سن بگم من 32وبرادرم30وخواهرم
    34سالشه.
    اسمه برادرم شهروز و اسم خواهرم مرجان .


    بزارید اول یه مقدمه پیش از اتفاق بهتون بگم.
    میخوام خصوصیات هر کدومو براتون توصیف کنم.
    من خودم ادمه صبرو با اخلاق و دلسوزم و خیلیا از این اخلاقم سواستفاده میکنن.


    شهروز برادرم کاملا پسره خوب اما جدی و زرنگ و یه کم شیطون هستش.
    خواهرم مرجان هم یه ادمه بسیار تند و بد اخلاق و زود جوش هست و اهل شوخی زیاد نیست.
    حالا میخوام ویژگی ظاهری رو براتون بگم
    من خودم ظاهر معمولی دارم و قابل توصیف نیست.
    برادرم شهروز یه ادمی با قد حدود188و لاغر اندام .ولی بگم قدرت بدنیه بالایی داره اخه تو دوران اول جوونیش بدنسازی کار میکرد و همون باعث شده بود قدرت بدنیش بالا بره اما دیگه 3سالی بود که باشگاه نمیرفت.از نظره قیافه هم خوبه.


    خواهرم مرجان هم یه ادمی با قد 172و اندامی درشت .منظور از درشت چاق نیست اندامش بزرگه.شاید وزنش حدوده80کیلو بشه .سایزه سینه هاش حدود 80و با پایین تنه درشت و گوشتی .مرجان از بچگیش هیکلش درشت بود و اون کونش تو فامیل سوژه بود .اخه کونه بزرگ و گوشتی و پهنی داره و همیشه یادمه مادرم به خاطره شلوارهای جذب دعواش میکرد و اجازه نمیداد لباسهای جذب بپوشه...از نظر قیافه هم مرجان از همون بچگیش مدل موهاش پسرونه و کوتاه بود چون این مدل دوست داشت...از نظره قیافه هم خوب بود.معمولی بود.
    حالا میخوام از نظر وضیعت فعلی بگم براتون.


    من بهروز الان در حال حاضر مجردم و پیش مادرم زندگی میکنم.و به خاطره مشکلات اعصبی و از طرفی میلی به ازدواج نداشتم وندارم.


    برادرم شهروز درسن 24سالگی ازدواج کرد و در سن 29سالگی طلاق گرفت ودر حال حاضر پیش من ومادرم زندگی میکنه.


    خواهرم مرجان هم در سن 21سالگی ازدواج کرد و امسال تابستان از همسرش جدا شد .اخه همسرش اعتیاد داشت و تو کاره خلاف افتاده بود و الانم زندانه.و صاحب یک پسره که حدود7سالشه.
    بعضی وقتا مرجان پسرشو میبره2یا 3روز میزاره خونه مادر شوهرش .و خودشم میاد پیشه ما تا تنها نباشه.مرجان در حال حاضر تنها زندگی میکنه و یه خونه اجاره کرده و با پسرش زندگی میکنه.
    خداروشکر از نظره مالی وضعمون بدنیست و خرج مرجان هم مادرم میده و کمکش میکنه.


    دیگه بیشتراز این منتظرتون نزارم و برم سره اصل مطلب.فقط دوستان خواهشا بعداز خوندن این داستان فوش ندید .چون تا خودتون هم تو این شرایط قرار نگیرید درک نمیکنید که ادم چی میکشه...


    خلاصه.....
    اواخر بهمن ماه امسال بود مرجان اومده بود خونمون و پسرشم گذاشته بود خونه مادرشوهره سابقش.
    و خودشم اومده بود خونه ما.
    شهروز برادرم بیشتر تو مجازی فعالیت میکرد و مدام دنباله زنان خراب و صیغه ای میگشت اما از شانسش یا گیر نمیاوردو اگرم گیر میاورد پول زیاد ازش میخواستن و بعضی وقتا به من میگفت :بهروز خانوم سراغ نداری منم میگفتم نه سراغ ندارم.
    شهروز میخواست شب بخوابه تو حال خونه میخوابید و من بعضی وقتا به حوای اب خوردن بلند میشدم میدیدم که دستش زیره شلوارش با کیرش ور میرفت.یه جورایی بدجوری تو کف بود چون قبلا هم زن داشت حسابی از لحاظ جنسی اذیت میشد.


    همونطور که گفتم مرجان اومده بود خونمون تا چند روزی بمونه خونمون.
    اتفاقات از این لحظه به بعد شروع شد.
    صبح زود بود برای ازمایش رفته بودم ازمایشگاه و
    ازمایش دادم و برگشتم خونه.درو باز کردم رفتم تو دیدم مادرم و مرجان و شهروز مشغوله سرگرم گوشی هستن .منم به خاطره ازمایش خونی که داده بودم زیاد حال نداشتم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم.
    نزدیکای ظهربود که دیدم صدای مادرم و مرجان بلند شد و باهم بحث میکردن...از این به بعد با زبون خودشون میگم.
    مادرم:صدبار بهت گفتم از این شلوارا نپوش.
    مرجان:چیکار کنم خوب شلوار باز ندارم برام بخر بپوشم.
    مادرم:از اون بچگیت بهت میگفتم اونجوری توخونه من اونجوری نگرد با اون لباسات.. هروقت رفتی خونه خودت ازاد باش.
    مرجان:خوب دیگه بس کن.ناراحتی بلندشم برم خونم
    اه اه همش دوست داری گیر بدی .
    خلاصه کم کم اروم شدن.
    یه چند دقیقه ای گذشت تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو دیدم شهروز وارد اتاق شد و به طرفه رختخواب رفت و ناگهان چشمم افتاد به پایینه شهروز.عجب کیری داشت ...نمیدونم چرا شق کرده بود.یه بالشت برداشت وبا یه پتو و رفت تو حال که بخوابه.کنجکاو شدم از جام بلند شدم رفتم تو حال تا ببینم چه خبره.
    مرجان با مادرم داشت تو اشپزخانه غذا درست میکرد و شهروز هم تو حال خوابیده بود رفتم سمته اشپزخانه تا یه لیوان اب بخورم که ناگهان ناخوداگاه چشمم خورد به کونه مرجان افتاد.وای عجب کونی داشت مرجان.یه شلوار جین مشکی پوشیده بود .از بس کونش بزرگ بود شلوار داشت جر میخورد .تازه فهمیدم که بحث مادرم با مرجان سر چی بود و از همه مهمتر راست کردن وشق کردن شهروز.
    خلاصه اون روز گذشت و فردااون روز که برای من یه کابوس بود فرا رسید.
    صبح بود بلند شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم طبق معمول شهروز پای گوشیشه.مادرم هم نشسته بود و با مرجان صحبت میکرد و مرجانم هم درحال ارایش کردن بود .مرجان از بعد ازدواجش هم هنوز موهای پسرونه داشت فقط با این فرق که موهاشورنگ میکرد .اخیرا موهاشو رنگ طلایی کرده بود .
    بعداز سلام کردن به مادرم و مرجان ..از مرجان پرسیدم :ایشالا کجا.؟
    مرجان:بعدازظهر تولده دختره همسایمونه ماهم دعوت کرده.قراره با مامان بریم.
    خلاصه گذشت و رفته رفته به اون لحظه نزدیک میشدم.
    ظهر بود ناحار خوردیم...من رفتم تا یه چرتی بزنم
    قبلش هم مادرم رفت بازار تابرای بچه همسایه کادو بخره.
    رفتم اتاق دراز کشیدم ساعت حدود13:30ظهر بود
    گرم خواب شدم ...
    تو اوج خواب بودم که دیدم صدایی به گوشم میاد.
    اروم اروم از خواب بیدار شدم و گوشمو تیز کردم که ببینم چه خبره که ناگهان شنیدم که میگن:


    هناز با لحن خشن و تند.. ولی با صدای اروم.
    مرجان:شهروز ولم کن کثافت...به خداا دادمیزنمااا
    صدایی از شهروز نمیشنیدم و فقط مرجان داشت حرف میزد...
    مرجان:ای بابا ول کن شهروز ...اای نکن کثافت.
    که ناگهان یه صدای (شاپ) به گوشم خورد که انگار به صدایی شبیه به سیلی زدن .
    متعجب مونده بودم که چه خبره از طرفیم کجکاو بودم برم ببینم چی شده.
    مجددا
    مرجان:شهروزه بیشعور ...نفهم...اشغال الان بهروز بیدار میشه ها.
    شهروز: خفه شو انقدر زر نزن ...زود تموم میشه.
    من هی کنجکاوتر شده بودم و دیگه تحمل اون حرفارو نداشتم از رختخواب بلند شدم و اروم اروم بدون این که صدایی در بیارم رفتم پشت دره اتاق و اروم سرکشی کردم و تو حاله خونه رو دیدم که ناگهان چی دید....وای وای...انگار داشتم خواب میدیم .اصلا باور نمیکردم که برادرم انقدر حرومزاده باشه.
    شهروز نشسته بود رو مبل سه نفره و مرجانو به زور نشونده بود رو پاهاش و داشت با دو دستاش سینه های مرجانو میمالید و مرجانم هرکاری میکرد که فرار کنه نمیتونست.
    مرجان با نگاهی خشن و اخمالو شاهد کارای شهروز بود و دیگه حرفی نمیزد.و شهروز به مالش سینه های مرجان داشت ادامه میداد.من حس کردم که مرجان دیگه شل شده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت اما هنوز از قیافه مرجان معلوم بود که رضایتی به این کار نداشت...یه مقدار که سینه های مرجانو مالید اروم دستشو برد لای پای مرجان و شروع کرد از روی شلوار جین کوسه مرجانو با انگشتتش میمالید.
    مرجان کم کم چشماش خمار شده بود و انگار داشت تحریک میشد.
    مرجان:اه اه...ولم کن...اه
    یه مقدار که کوسه مرجانو مالید بهش گفت:
    شهروز:پاشو..پاشو..
    مرجان:چیه؟
    شهروز دستای مرجانو گرفت از روی پاهاش بلندش کرد و خودشم پاشد.شهروز،مرجانو رو مبل سه نفره
    مدل داگی یا همون مدل چهار دست و پا کرد و شلوار و شورت مرجانو به زور از پاهاش دراورد
    مرجان در همون حال برگشت ونگاهی به شهروز کرد و گفت:
    مرجان:شهروز میخوای چیکار کنی؟
    شهروز:میخوااام کون بکنم.
    مرجان:نه...نمیخوام..ولم کن...من خواهرتم...خجالت بکش...
    شهروز:خفه شو...بدجوری تو کفم...نترس همین یه باره...
    مرجان دیگه جواب نداد چون میدونست بی فایدس .
    مرجان از طرفیم به خاطره ابروش نمیتونست صدایی در بیاره...نا گفته نمونه مرجان کلی هم ارایش غلیظ کرده بود و اماده تولد رفتن شده بود.
    خلاصه...
    شهروز شلوارو شرت مرجان دراورده بود.
    که دیدم شهروز رفت سمته اشپزخونه و برگشت دیدم شیشه روغن زیتون تو دستش اومد سمته مرجان.
    مرجان و شهروز در حالت نیم رخ به من بودن و کاملا نمای نیم رخ میتونستم جفتشونو ببینم.
    مرجان در حالت چهار دست وپا بود شهروزم درب شیشه روغن زیتونو باز کرد و کمی از روغن به انگشتش زد و شروع کرد مالیدن به سوراخ کونه مرجان...شهروز خیلی حرفه ایی بود و مدام انگشتاشو میکرد تو کونه مرجان و درمیاورد و مرجانم شروع به ناله کرد.
    مرجان:ااااییییی...ااااای...نکن شهروز...ااااییی
    شهروز هم اهمیتی نمیداد و انگشتاشو تند تند میکرد تو کونه مرجان...
    مرجان:اوووویی...اااااخ...شهروز من تاحالا از عقب ندادم...نکن...اووووووخخخ...ووووویی
    شهروز:حیف این کون نیست کیر توش نره...
    که یهو شهروز موهای مرجانو گرفت تو مشتش به حالت اعصبانیت با صدایی خشن اروم گفت :
    شهروز:انقدر زر نزن...پولشو میدم
    مرجان دیگه از ترسش چیزی نگفت...
    شهروز یه پنج دقیقه ای بود داشت با سوراخ کونه مرجان ور میرفت و انگار ظاهرا دیگه حسابی کونه مرجان جا باز کرده بود...
    شهروز مجددا شیشه روغن زیتونو برداشت و دوباره روغن زیتون ریخت کفه دستاش و شروع کرد مالیدنه لپه کونه مرجان....وااااااااای چه لپایی داشت
    هرچی از کونه مرجان بگم کم گفتم...لپای کونه مرجان هرکدوم اندازه یه طالبی بزرگ بود و شهروز قشنگ با روغن زیتون چرب و براقشون کرده بود و قشنگ اون کونه مرجانو اماده کیر کرده بود.
    من هم دیگه شهوتی شده بودم و هر لحظه امکان داشت ابم بیاد...
    خلاصه...
    مرجان هم یه جورایی به نفس نفس افتاده بود حالا نمیدونم از روی ترس بود یا از روی شهوت.
    خیلی دوست داشتم منم اونجا یه حالی میکردم اما هرچی فکر کردم فهمیدم الان با دیدن من شاید بترسن و منصرف بشن واسه همین به همین نگاه کردن یواشکی هم قانعه بودم.
    شهروز بهد از مالش کون گنده مرجان شلوارشو در اورد و کیرش کاملا راست شده بود و شرتشم کشید پایین ودراورد که ناگهان کیره راستش به چشم خورد ....وای وای...چی بگم از اون کیره کلفتش خدا به داده مرجان برسه...قشنگ پشماشو زده بود تمیز کرده بود فکر کنم سایزه کیرش 19یا 20سانتی میشد نسبتا کلفتم بود.
    مرجان در همون حالت با قیافه خشن و اخمالو برگشت و چشماش که به کیره شهروز خورد چشماش گرد شد و مات کیره شهروز بود تو همین حال شهروز روغن زیتونو برداشت و ریخت کفه دستش و قشنگ کیرشو چرب کرد...
    من از میترسیدم که الان مادرم برسه و ببینه.از طرفیم نمیخواستم این صحنه هارو از دست بدم.
    خلاصه
    شهروز بعد از این که کیرشو حسابی چرب کرد رفت پشت مرجانو شروع کرد اروم کیرشو میمالید لای چاک کونه مرجان
    مرجان:واااای....چقدر کلفته...
    شهروز یه کمی که کیرشو لای چاک کونه مرجان مالید کله کیرشو گرفت تو مشتش و گذاشت دمه سوراخ کونه مرجان و فشار داد...هی فشار فشار...فشار داد.
    ظاهرا تو نمیرفت و مرجان درد میکشید...برخلاف کون بزرگش سوراخش تنگ بود...
    مرجان:اااااخ....ااااااااااااااای.....اوووووووه....یواش
    شهروز با کف دستش زد رو لپه کونه مرجان و یه صدای شلپ پیچید تو خونه که مرجان به شهروز نگاهی کرد و گفت:
    مرجان:اروم تر دیووونه الان بهروز بیدار میشه...
    شهروز:کونتو شل کن که بره تو ...شل کن شل
    دوباره کیرشو گرفت تو دستش سرشو گذاشت دمه سوراخ فشار داد که یهو مرجان ااااااهه عمیقی و طولانی کشیداز درد چشماش گرد شده بود.
    مرجان:اااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی....اه ه ه ه ه
    من که دیدی به سوراخ نداشتم فقط احساس کردم که کیرش کمی رفت تو و از قیافه و ناله مرجان فهمیدم کیرو دادتو کون بالاخره.
    مرجان در حاله ناله کردن بود و شهروزم خودشو ثابت در همون حال نگه داشته بود تا قشنگ جا باز کنه.


    هناز در همون حالت نگاهی به شهروز کرد وگفت:
    مرجان:اااااااااااااااخ.....ااااااااااااااااااااه ه...درش بیار
    واااااای
    شهروز دوباره یه سیلی رولپه کونه مرجانزد وگفت:
    شهروز:کوووونه تنگی داریاااا...جاااااان
    مرجان:اوووووووووخ...ااییییییییی...درش بیار اشغال...پاره شدم
    شهروز کیرشو کشید بیرون یه ماچ از لپه کونه مرجان کرد و دوباره روغن زیتون ریخت رو کیرش و دوباره سرع کیرشو گذاشت و فشار داد...به زور و فشار دوباره کله کیرشو کرد تو و شروع کرد فشار دادن و اروم اروم کیرشو تا ته کرد تو کونه مرجان....
    مرجان:اوووووووووووووووف...وااااایییییی....
    اه ه ه ه ه ....پاره شدم لااااااااامصب
    شهروز:اه ه اه...اوووه ...چه کونه داغیییه...اه
    شهروز یواش یواش یواش شروع کرد تلمبه زدن. خیلی اروم اروم عقب جلو میکرد .و ظاهرا دیگه کونه گنده مرجان جا باز کرده بود...
    مرجان:اه اه اه...ااااااخ....اااااخ.....اهههههههههه
    شهروزم واسه اینکه کارش راحتر بشه دستشو انداخته بود لای لپکونشو از هم باز کرده بود تا راحتر بره و بیاد.
    یواش یواش تلمبه میزد....
    مرجان:اوووووی ...اووووووف ...کیرت خیلی کلفته بسه دیگه پارم کردی....
    شهروز تو همون حال نیش خندی زد و گفت:
    شهروز:اااااااه....ای جاااااان...نوش جونت ابجی...
    تازه اولشه...
    مرجانسرشو تکون تکون دادو گفت:
    مرجان:ای خدااااااا....اه ه ه ...بسه....وااااای
    شهروز دستاشو از لای کونه مرجان برداشت وبا دست چپشو یه سیلی محکم به لپ کونه مرجان زد
    مرجان:اه ه ه
    شهروز :اوووه....این کونو باید گااااااییید.
    شهروز شروع کرد تلمبه هاشو تندتر کرد و دستاشو گذاشته بود رو لپای کونه مرجان تلمبه میزد.لامصب هر ضربه که میزد موج میوفتاد رو کونه مرجان اخه تا ته و محکم تلمبه میزد.
    دیگه یواش یواش درد برای مرجان تبدیل شده بود به لذت و داشت حال میکرد.
    جوری شده بود که صدای تلمبه و صدای شلپ وشلوپ داشت میپیچید تو خونه.انگار نه انگار ادم تو خونس.
    مرجان: اه اه اه اه....اوووووف...ارومتر ارومتر...ااااخ...اوووووه....بکن...بکن....جیگرتو...اه ه...
    شهروز:اه اه اه.....اوووووووووف...چه کونی هستی....حیفه این کون دسته اون اشغال افتاده بود....واااااای
    شهروز کیرشو دوباره کشید بیرون و دوباره روغن زد و دوباره کیرشو کرد تو کونه مرجان....شروع کرد تلمبه هاشو تندتندتند کردن....و صدای ناله و صدای شلپ وشلوپ قشنگ پیچیده بود تو خونه. صدای اخ و اوخ مرجانم که هی بالاتر میرفت.
    مرجان لباس و سوتینشو د نیورده بود و همین باعث شد که شهروز پایینه لباس مرجانو مشت کنه تو مشتش و محکم و تندتندتندتند تلمبه بزنه
    وای وای چه غوغایی بود فکر نمیکردم انقدر حشری باشن....انگار از قطعی اومده بودن...
    تو دلم گفتم الان سروصداشون میره طبقه بالا ...
    نمیدونستم چیکار کنم.
    تلمبه های شهروز وحشناک بود....تندتند و محکم.لامصب ارضا هم نمیشد...کمره سفتی داشت
    مرجان هم دیگه کاملا حشری و بی خیال دنیا و دیگه با صدای بلند ناله میکرد.
    شهروز قشنگ از لباسش گرفته بود و تلمبه میزد و مرجانم چشم تو چشم شهروز
    مرجان:اااااااااایییییی....جووووووووووون....بکبن بکن...بکن...داداشی...بکن....جیگرتو....بکن....
    شهروز:اهههههههههههه....جوووون...فدای این کونت بشم.....جوووون....
    شهروز لباسه مرجانو ول کرد و همون که کیرش تو کونه مرجان بود لباسشو داورد و لخت شد....و جفت دستاشو حلقه کرد دوره گردنه مرجان و شروع کرد
    تندتندتندتند و محکم محکم ....شلپ شلپ شلپ شلوپ تلمبه میزد....
    مرجان:اه اه اه اه اه اه اه....اووووووووووووووف ...گاییدی...گاییدی ..کونمو گاییدی...ارومتر...اشغااااااال...اه...گاییدیییی..
    جرررررررم دادیییییی....اووووووووووویییییی
    شهروز سرعتشو اروم کرد و تلمبه هاش اروم شد
    جفتشون از حال زیاد عرق میرختن انگار 120دقیقه تو زمین فوتبال دویدن.
    شهروز کیرشو در اورد و مرجانو بلند کرد و نشوندش رو دسته کاناپه ....اخه مبلامون از این کناپه ها کا دستهاش پهنه بود و کاملا جای نشستن یه ادم هستش.لباسه مرجانو دراورد ولی سوتینش دست نزد.
    مرجانو نشوند و یه پاشو انداخت رو اون یکی پاش جوری که کونشو رو به بالا بود و دیگه کاملا چهره تو چهره بودن....اما من فقط به کیرو کونه مرجان دید داشتم و دیگه نمیتونستم قیافشونو ببینم اما صداشونو میشنیدم...
    لامصب مرجان عجب کونی داشت واقعا نوش جونه شهروز...
    خلاصه...
    شهروز جاشو درست کرد و دوباره روغن زیتون زد رو کیرش دوباره کیرشو کرد تو کونه مرجان...
    قشنگ داشتم میدیدم...که چجوری تلمبه میزنه
    مرجان:اه اه اهههه...بکن...بکن...تندتندتند بکن...
    شهروز:جوووون....نمیتونم....الان ابم میاد
    مرجان:چیه....تنگه....نمیتونی بکنی....اه ه ه
    شهروز:تو این حالت کون تنگ میشه...پاشو پاشو..
    شهروز دستای مرجانو گرفت بلندش کرد...شهروز خودش نشست رو مبل و از مرجان خواست بره بشینه روش....مرجانم از خدا خواسته رفت نشست رو کیره شهروز و کیره شهروز کرد تو کوسش....
    شهروز دیگه خسته شده بود و رمقی نداشت واخمیتی نداشت که کیرش کجا رفته.
    منم نمای دیدم بهتر شده بود قشنگ به پشته مرجان دید داشتم الخصوص اون کونه گندش....
    خلاصه...یکمی دمه کوسشو روغن زد نشست رو کیر شهروز ...اولش اروم اروم بالا پایین میشد...
    مرجان:اه اه اه....اه...جوووووون....جووون
    من شهروز نمیتونستم ببینم فقط صداشو میشنیدم
    شهروز:اهههههه....تندش کن عزیزم...اه ه اه
    شهروز دستاشو قلاب کرد دوره کمره مرجان و بهش کمک کرد تا تندتند بالا وپایین بپره...
    مرجان:اه اه اه اه اه.....جوووووووووون...اییییی
    خوبه...اره....اه بکن....
    مرجانم شروع کرد تندتندتندتند بالا و پایین پریدن لامصب چه موجی میخورد اون کونش...صدای شلپ شلوپ دوباره پیچید تو خونه....اون کونه گندشو بالاپایین مینداخت و کیره شهروزو تا تهش میبعلید.
    شهروز هم در هوم حال محکم سیلی میزد در لپه کونش...
    مرجان:اه اه....ای جاااااان...بکن بکن...
    که یهو دیدم مرجان لمس شد و اروم گرفت انگار ارضا شده بود...یه دودقیقه توهمون حالت بی حرکت بودن ...و یکمی که گذشت مرجان بلند شد و شهروز مرجانو نشوند رو مبل و کیرشو گرفت جلوی دهنه مرجان گفت:


    هزاد:بخورش...
    مرجانم:شروع کرد ساک زدن...یه چنددقیقه ای تند تند خورد که یهو ابه شهروز پاشید رو صورتش...
    کارشون که تموم شد.سریع خودشونو جمع جور کردن و منم خودمو زدم به خواب تا شک نکن.
    از اون موقع تا الان این داستان کابوس شبهای منه.
    ولی قول میدم اگر بازم همچین صحنه ای ببینم براتون تعریف کنم.


    نوشته: بهروز

  • 27

  • 35




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • ماشالله خانوادگی امار ظلاق و زدین تو کشور


    •   f.a.65
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • کون گنده دوستم هم از اخر کار دستش میده


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 17

    • خواهش میکنم ما دیگه لازم نداریم برا بابات تعریف کن دول جفتتونو قیچی کنه خونه اون امن باشه اعصاب ما راحت!! (biggrin)


    •   sh.kh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • باز هم یک آدم جقی و آرزوی خواهرش


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • تابو = دیس
      نخونده


    •   Dani_no11
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • ناحار، هناز ، قطعی(قحطی) ، وحشناک
      داستانت کلا تخیلی و شخمیه که درش شکی نیس
      ولی کاش حداقل هارو رعایت میکردی برای یه نوشتار خوب
      انقد هم اخخخخخخ و اهههههه و اوووف کردی که حالم نه تنها از داستانت بلکه از خودتم بهم خورد


    •   مردآتشین73
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • منم دوس دارم کون خواهرت بذارم


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • چه بچه های گوگولییییی،از کدوم سوراخ ننه ت اومدین بیرون؟؟


    •   Aliakbar996
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • بعد اون خواهر جندتم با آبکیر روی صورتش همراه مادرت رفتن تولد حتما


    •   .113329Rastakhiz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • هناز؟؟؟آخه هناززز؟؟ اون مختو من گاییدم!!
      تو کف خواهرتی نمیده رفتی دو ساعت کسشر نوشتی؟
      الکی ام یه داداش زدی تنگش که نگن خودت حروم زاده ای؟؟
      اما حروم زاده ای، اینو همه میدونن، همه


    •   Meisam65
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عصر میخاست بره تولد صبح آرایش میکرد؟تو این جمع همه چی داشتینا.طلاقی.کونی.جنده و جقی اعظم


    •   saeed7989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اقا همون خاهر زنو بنویسین من یکی گوه خوردم گفتم ننویسین ،والا ادم توش میمونه که شما چه جونورایی هستین


    •   Incest.lover
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قطعی اومده؟?
      اون قطعی نیست و قهطی عه
      بعدشم ک این چیزا توی برزرز هم قفله اقا پسر?


    •   Gozaran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بچه ها رفتن شیشه روغن زیتونو بیارن
      به خواهرت بگو اگه دوست داشت در بره
      البته دوست داشتی هم نگو
      دوست داشتی خودتم مدل داگی قمبل کن


    •   Pussy.fucker
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • این هزاد و هناز این وسط چه نقشی داشتند ای ابولعجایب ..!؟


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • شوهر خواهرت معتاد بود و خواهرت جدا شد؟
      فکر نمیکنی کسی که به برادرش کون و کس بده خیلی خرابتر از یه جندست؟
      سوال؟ آقا بهروز جندگی بدتره یا اعتیاد؟؟


    •   MFM_iran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اوسکول جقی، خواهرت کیر داره که تو فقط کیر و کون مرجان و می‌دیدی؟
      ویرایش هم که نکردی آقای کوس دست، پلشت، بی عرضه


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • کوچکترین شکی نیست نویسنده کونیه، زن طلاق گرفته از کون دادن لذت نمیبره مگر اینکه جنده باشه پولشو گرفته باشه ادای لذت بردن دربیاره، آقای کونی اینکه شما کون میدی لذت بخشه دلیل نمیشه واسه همه همینطور باشه


    •   bijan_qalpaq
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دلت میخواد خواهرتو جلوت جر بدن به بچه ها بگو یا اصن به خودم بگو دیگه چرا اینجا انقد کس میگی


    •   Mehdiiiiiiiiiiiii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اااااااااییییییی اوووووههههه جووووووون


      چیزی نیس اینا نصفه داستان بالا بود


    •   الماسی1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خدا مرگت بده فقط هرچه زودتر بمیری


    •   undertaker1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کسشعر بود


    •   Efigol
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب چند نکته داره اولا خواهرت اگه واقعیت داشته باشه داستانت جنده بوده چون می تونست ازدست داداشت دربره ولی نرفت بعدشم شما به عنوان.... داشتی نگاه میکردی نگفتی که داداش بزرگه هستی و بری بزنی تو گوشش شایدم خودتم آره??ودرآخر التماس تفکر دارم واسه مردم سرزمینم که وضعیت روز به روز بدتر میشه خواهر و مادر و.....


    •   Kos69mos
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فكرم كنم شيشه زدي مرديكه جلقي


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • یجوری میگه قول میدم بازم دیدم براتون تعریف میکنم انگار ما نشستیم منتظر تا بیاد برامپن تعریف کنه، کسمغز جقی


    •   آبجیبازم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اون دونا برمامه های زیاری با هم دارن همین که دو راصی و خونه هم ابجیت داره داداشت فکر کنم لحاف و تشک بهن کردی تو خونه ابجیت و میکنه اونو یکی از بهترین محارم منم ابجی کردم بعد از سه سال جق زدن براش


    •   West63
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس گفتی ای کس گفتی مثل یه کسخل گفتی
      یه کون عالی دادی اومدیو به ما گفتی اومدیو به ما گفتی (biggrin)


    •   sasanalavi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • کسی نیست از باشگاه بدنسازی دفاع کنه؟ هر داستانی و میخونی کونی و جنده داستان بدنسازه چرا؟


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • احمقققققققق


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خونه نيست كه كوسكش خونه بوده به اسم خانواده دورهم بوديد فقط


    •   dr.vahid2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • یعنی با این خزعبلات هم جلق میزنین؟


    •   Sepehr_2000
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ما مریض نیستیم که الکی فهش بدیم
      ما به اون گاوایی که مارو خر فرض کردن و کسشعر تحویل میدن فحش میدیم
      ما هر کسیو قضاوت نمیکنیم
      ولی مادر اون نویسنده‌ای که فکر میکنه ما نمیفهمیم رو مورد قضاوت قرار میدیم
      ما به هر چیزی نمیگیم دروغ
      ولی کص ننه اون دروغگویی که سکس دو نفرو فول اچ دی میبینه و اون دو نفر اصلا نمیفهمن


    •   koslis shirazi
    • 1 ماه
      • 0

    • منم مجردم ۴۲ با هیکل و صورت خوب از فارس شیراز زن بالای ۳۰ سال بود خبر بده


    •   آبجیبازم
    • 1 ماه
      • 0

    • خواب خوبی دیدی


    •   Daakoo
    • 1 ماه
      • 0

    • طولانی نشد همشو بخونم نه اینکه حال کنم میخواستم تا آخر بخونم تا ببینم حجم خالص تخیلاتت چقدره
      راستی هناز کی بود این وسط? آخه جق مغز خجالت بکش بی غیرتی هم حدی داره !
      هرچی خواهر مادر پاک تو ایران بود شما کیر مغزا همشونو به لجن کشیدین لیاقت فوحش شنیدنم نداری !
      بی غیرت صد درصد یه خاهر داری که همیشه تو ذهن کپک زدت میکنیش


    •   بهـــرام
    • 3 هفته
      • 0

    • داستان خوبی بود ...
      ممنون بابت اینکه وقت گذاشتی و نوشتی .


    •   Shiva_k
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • این مسخره بازیا چیه چه دوره ای شده آدم به داداش خودشمم نباید اعتماد کنهه


    •   mahymany
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • کیر 20 سانتی شهروز تو کونت با این تعریف کردنت... :(


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو