کوک اسنیف

    بعضی وقتا به یه نقطه خیره میشی. از بیرون متفکر به نظر میای ولی توی ذهنت هیچ فکری پیدا نمیشه.. بعضی وقتا به یه تخت دو نفره فکر میکنی که تن لختت رو سپردی به دستای زمخت و بی احساس یه مرد غریبه.. بعضی وقتا بی اختیار به سمت فاحشگی قدم‌ میزنی بدون اینکه روی قدم هات تسلطی داشته باشی..
    بعضی وقتا زندگی میکنی بدون اینکه زنده باشی..
    مدام این جملات توی ذهنم تکرار میشد به خطای سفید و موازی روی عسلی شیشه ای خیره بودم و اسکناس لول شده ی توی دستم عرق کرده بود . سرم رو نزدیک بردم و با هر نفس اون خطا کمرنگ تر میشد....
    این وقتی بود که خالی میکردم و احساس رشد مغزم توی جمجمه سرخوشم میکرد. وقتی که از دنیای بیرون فاصله گرفته بودم و بی دغدغه غرق دنیای ناشناخته ی خودم بودم.
    صدای قدماش بهم آرامش میداد. صدای تَرَق تَرَق کفشای پاشنه بلندش روی سرامیکا مثل یه آهنگ ملایم بود که پلکام رو سنگین میکرد.
    توی چارچوب در ایستاده بود و تمام قد بهم خیره بود. چشماش نشونی از رضایت نداشت.
    - آرمان تو بازم؟؟؟
    - فقط همین یه بار بود خانومی.
    به سمتش قدم زدم و تا اومد از خودش دفاع کنه از زمین بلندش کردم . توی بغلم بود و میل شدیدی من رو به سمتش میکشوند. لبام رو به گردنش نزدیک کردم و آروم‌ بو کشیدم.همیشه به گردنش حساس بود و نمیتونست خنده ش رو نگه داره .
    - آرمان‌نکن بسه دیگه !! صد بار گفتم وقتی از این زهرماری کشیدی بهم دست نزن.
    نمیخواستم غر زدناش رو گوش کنم با تمام تقلا کردنا و دست و پا زدناش به سمت اتاق خواب بردمش .
    روی تخت ولو شدیم . مقاومت افسانه هیچ تاثیری نداشت . لبام رو به لبای درشتش چسبوندم و طعمشون رو با تمام وجودم سرکشیدم. این لبای خوشمزه هر یخی رو آب میکرد. روی برجستگی های تنش دست میکشیدم و کم کم خماری چشمای افسانه و عضلات شُل شده ش جراتم رو بیشتر میکرد. خیلی طول نکشید که لباسای مزاحم رو پایین تخت انداختیم. دستمو به کمرش حلقه کردم و هربار و با هر نفس حلقه رو تنگ تر کردم . لبام رو به لاله ی گوشش نزدیک تر کردم و هرم و شدت نفسام که به گوشش میخورد. یه نفس عمیق میکشید . گاهی جنگ لبامون . گاهی لبام با گردنش و گاهی نوک سینه های صورتیش رو کام میگرفتم. افسانه مثل یه آهنگ ملایم پشت یه ترافیک سنگین آرومم میکرد.
    دستمو به باسنش رسوندم. باسن نرمی که بدجوری حشریم میکرد. برش گردوندم و محکم بهش درکونی زدم. انقدر محکم که رد سرخی انگشتام روی سفیدی کونش میموند. گاهی یه آخ میگفت یه آخ از ته دل که من رو وحشی تر میکرد . کل وزنم رو از پشت روش انداختم . کیرم رو لای اون پاهای گرمش جا دادم و پشت گردنش رو میک زدم. همیشه از ساکت بودنش وقت سکس شاکی بودم. دوست داشتم صدای آه و ناله ش وقتی که زیرم داشت جون میداد رو بشنوم. کمرش رو محکم گرفتم و کیرم رو دم کُسش گذاشتم و محکم به سمت داخل فشار دادم. وقتی بی مقدمه داغی کُسش رو اطراف کیرم حس کردم انگار یه جایی گوشه ای از آسمون پر زدم و هیچ رقمه نمیخواستم اون حس تموم بشه.
    صدای جیغ و دادش رو دیگه نمیشنیدم و محکم و بی وقفه کیرم رو توی کسش تلمبه میزدم.
    حصار دستای کشیده م دور گردنش نفس کشیدن رو براش سخت کرده بود. ولی من همین رو میخواستم . موقع سکس یه حیوون درنده و بی رحم میشدم
    نرمی کونش زیر قسمت جلویی رون هام که با هر برخورد کونش رو مثل ژله میلرزوند داشت دیوونم میکرد.
    - آ..آرمان. داری بهم صدمه میزنی خواهش میکنم.
    - خفه شو فقط خفه . زیر کیرم خوش میگذره جنده خانوم؟
    - آرمان تو اختیارت دست خودت نیست خواهش میکنم.
    لذت تک تک سلولای تنم رو تسلیم کرده بود و منطق کوچکترین جایی توی وجودم نداشت.
    تقلا میکرد و سعی میکرد خودش رو از زیرم بکشه بیرون ولی زورش خیلی کمتر از من بود. به کمر زدن ادامه دادم هربار که کیرم رو کاملا بیرون میاوردم و دوباره کل حجمش روی توی اون کُس داغ فرو میکردم ، هربار که وجودم رو دَرش خالی میکردم دوباره جون میگرفتم .. با فشار شدیدی آبم رو توی کسش خالی کردم. بی حال بلند شدم و از اتاق بیرون زدم . وارد آشپزخونه شدم و چندتا سیب رو از یخچال برداشتم احساس ضعف میکردم و از توی طرفای به هم ریخته و کثیف ظرفشویی یه چاقو برای پوست کندن سیب ها برداشتم و بهش خیره شدم صدای آه و ناله ی خفیف افسانه هنوز از توی اتاق یه گوشم میرسید.......




    " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"
    شنیدن همین جمله کافی بود که با بیشترین توانم موبایل رو روی زمین بکوبم . صدای برخورد موبایل با سرامیکای سفید و هر تیکه ایش که یه جایی پخش شد. عصبی تر از اونی بودم که فکر کنم . کلافه و سردرگم و انگار به یه بن بست لعنتی رسیده بودم .
    - عمو جون بد به دلت راه نده بالاخره پیداش میشه.
    صدای عمو هادی مثل آونگ توی ذهنم طنین انداخت . آروم قدم زد و روی مبل راحتی نشست و تسبیحش رو از جیب کتش درآورد و دور انگشت اشاره ش چرخوند .
    رسیدن به استیصال و نداشتن راه چاره آزارم میداد . توی این دوسال زندگی با افسانه هیچوقت پیش نیومد که قهر کنه بره و گوشیش رو خاموش کنه . فهمیده بودم این رفتنش از جنس برگشتن نیست . بی هدف طول پذیرایی رو قدم میزدم وجود عمو هادی هم نمیتونست آرومم کنه . عموی تنیم نبود. دوست صمیمی پدرم که همه جوره هوام رو داشت و از زمان فوت بابا همیشه مثل یه پدر پشتم بود.
    سعی کردم ذهنم رو مرتب کنم و دوباره از اول اتفاقات این چند روز رو مرور . ولی هیچ فایده ای نداشت. دیشب بعد اون سکس دیگه باهاش حرف نزدم و صبح وقتی بیدار شدم اثری ازش نبود و حالا که ساعت نزدیکای یازده شب بود بدجوری نگرانش بودم که با خاموشی گوشیش نگرانیم بیشترم میشد.
    - خب عمو جون من دیگه باید برم ، توئم انقدر خودخوری نکن بالاخره پیداش میشه.
    با رفتن عمو هادی احساس سبکی کردم به آرامش نیاز داشتم . دنبال شلوار جینم گشتم و از جیبش یه پلاستیک کوچیک که دوسرش رو گره زده بودم پیدا کردم کارت بانکیم رو برداشتم و روی مبل نشستم عسلی رو به سمت خودم کشیدم و محتویات پلاستیک رو روی اون ریختم.
    با عابر بانک شروع به کشیدن و تنظیم خطای موازی کردم و یه اسکناس ده تومنی رو لول کردم ... با هرنفس اون خطای موازی کمرنگ تر میشدن.....


    حس میکردم مغزم از یه خواب سنگین بیدار شده حالا بهتر میتونستم فکر کنم . فکر به اینکه افسانه کجا غیبش زده ؟ اصلا چرا رفته؟
    یاد چند شب پیش افتادم که سر میز شام باهاش الکی بحثم شد و عمو هادی با جدیت بهم توپید که اگه افسانه رو اذیت کنم برش میداره میبرتش. یاد چشم نازک کردنای افسانه برای اون افتادم . یاد اون روزی که اتفاقی اومدم خونه و دیدم عمو هادی داره با افسانه میگه و میخنده اصلا چه معنی داشت اون وقت روز عمو هادی خونه ی ما باشه؟ یاد اون شب افتادم که افسانه از عموهادی پرسید چرا تا حالا زن نگرفته؟! و اون جواب داد بخاطر اینکه زن به خوبی افسانه گیرش نیومده. یاد خنده های افسانه و نگاه زیر چشمی عمو هادی.
    حالا داشتم این پازل رو مرتب میکردم .
    با عجله به سمت اتاق خواب رفتم و کلید برق رو زدم یه نگاه به تخت انداختم تختی که ملافه ای روش نبود اهمیتی هم نداشت . از توی دراور کشوی افسانه وسایلش رو زیر و رو کردم و چیز به درد بخوری جز چند دست لباس پیدا نکردم . چشمم به دفتر خاطرات افسانه افتاد. بازش کردم و تو یه صفحه اتفاقی چشمم به اسم عمو هادی افتاد. کنجکاو شدم و شروع به خوندن کردم. هیچ وقت توی کارای افسانه فضولی نکرده بودم ولی حالا وقت کجنکاوی بود‌.
    " آرمان دیگه اون آدم همیگشی نیست. از وقتی به این لعنتی اعتیاد پیدا کرده دست بزن پیدا کرده. دیگه کنارش آروم نیستم. کاش میشد یه کم از عموهادی یاد میگرفت. کاش میشد یه مرد مثل اون توی زندگیم باشه. آروم و متین و سنگین. با اینکه خیلی ازم بزرگتره احساس میکنم کنار اون آروم‌ترم ، کاش آرمان مثل قبلا بشه ولی .... ولی غیر ممکنه که دوباره کنارش احساس آرامش کنم. کاش میشد با یه مرد مثل عموهادی برم و دیگه پیدام‌نشه. راستش الان خیلی نا اُمید نیستم . احساس میکنم اونم نسبت به من یه حسایی داره. ولی مسخره س که هنوز عمو صداش میکنم . اون یه چیزی فراتر از عشقه برام...."
    از شدت خشم دیگه نتونستم ادامه ش رو بخونم .‌دندونام روی هم ساییده میشد . یاد اون حرف عمو هادی افتادم که چند روز پیش گفت بخاطر یه کاری مجبوره یه مدت بره یه جای دور اگه اوضاعش خوب پیش رفت شاید اونجا موندگار شد.
    این لعنتیا داشتن‌من رو بازی میدادن . اون افسانه ی هرزه از اولش من رو بازی داد حالا مطمئنا یه جایی منتظر اون هادیه بیشرفه . بخاطر اینکه من شک نکنم هادی اومد اینجا. اصلا چرا بدون اینکه حرفی بزنه رفت؟
    دیگه نباید وقت رو تلف میکردم . دنبال موبایلم گشتم که شماره ی هادی رو بگیرم ولی یادم افتاد که گوشیم رو داغون کردم. به سمت تلفن خونه رفتم و با دستای لرزون شماره ش رو گرفتم.
    - الو عمو جون؟؟
    - عمو حالم‌خرابه اگه خیلی دور نشدی برگرد.
    - آخه عمو یه جایی یه کار مهمی دارم.
    - خواهش میکنم عمو
    تلفن رو قطع کردم . رفتم و از آشپزخونه یه کارد برداشتم و هیچ‌ کنترلی روی حرکاتم نداشتم. کار مهمش چی میتونست باشه ؟؟ جز رسیدن به قرارش با افسانه؟؟
    صدای در که بلند شد مثل گلوله به سمتش رفتم و چاقو رو پشتم پنهون کردم. هیکل چارشونه ی عموهادی توی چارچوب در که افتاد شدت تپش قلبم بیشتر شد . با پشت دست سبیلش رو مرتب کرد و مضطرب نگاهم کرد. راه رو براش باز کردم.
    آروم و با طمانینه قدم زد و پشت سرش راه افتادم.
    - عمو من کار مهمی دارم . اگه نامیزونی آماده شو بریم دکتر.
    - من حالم خوبه . تازه فهمیدم چی به سرم اومده.
    برگشت و با تعجب نگاهم کرد. دیدن کارد توی دستم چشماش رو گرد کرد و منتظر توضیح از سمتم بود.
    - توئه بیشرف رو عمو صدا میکردم . به خونم راهت دادم . اونوقت توئه حرومزاده واسه ناموسم دندون تیز کردی؟
    هرلحظه ترس و تعجب توی چهره ش بیشتر میشد.
    بریده بریده و با صدای بمش جواب داد : آ..آرمان عمو؟ معلوم هست چته؟ چی داری میگی؟
    - خوب حالیمه چی میگم . آشغال بگو افسانه کجاست ؟ کجا قرار گذاشتید؟ کجا منتظرته ؟ بگو وگرنه با همین چاقو سلاخیت میکنم.
    - خحالت بکش بچه . من جای پدرتم. افسانه جای بچه ی نداشتم رو داره.
    سرخی صورتم رو از عصبانیت حس میکردم . عرق سردی از پیشونیم روی گونم سُر میخورد و دنبال انتقام بودم.
    هادی توی هال قدم میزد و زیر لب چیزای نامفهومی زمزمه میکرد .
    - لعنتی بگو زن من کجاست؟؟؟ خودم میدونم قراره باهم فرار کنید.
    - لعنت به تو آرمان . آره اصلا من زنتو دزدیدم. الانم یه جای امن منتظرمه بعد اینکه سر تورو کردم زیر آب قراره برم دنبالش حالا راحت شدی‌؟
    خون خونم رو میخورد و فقط میخواستم اون پست فطرت رو مثل سگ بکشم .
    به سمتش دویدم و میخواستم چاقو رو توی شاهرگ گردنش فرو کنم . جلوی دستم رو گرفت و باهم گلاویز شدیم . با تمام توانم چاقو رو به سمت قلبش بردم ولی با دستاش مانع شد و یک لحظه م دست از تقلا بر نمیداشتم . یه لحظه دستش سُر خورد و همون چندثانیه کافی بود تا.......................


    دفتر خاطرات افسانه رو توی دستم گرفتم و دنبال اون متن لعنتی گشتم ولی باهربار ورق زدن بیشتر از پیدا کردنش نا اُمید میشدم. انگار اصلا همچین نوشته ای توی دفترش از اولم‌ وجود نداشت. ولی من مطئمنم که همچین چیزی رو خوندم خودم‌با چشمام دیدم و مطمئن بودم توهم نبود. تمام نوشته هاش رو دوباره خوندم و جز خاطرات روزمره و بی اهمیت چیز دیگه ای پیدا نکردم.
    به چشمای باز و سینه ی شکافته ی عمو هادی و جسد بی جونش روی زمین نگاه کردم. دستمال کاغذی خونی رو از روی انگشتم برداشتم توی درگیری دستم بدجوری زخم شده بود. به سمت آشپزخونه رفتم و در سطل آشغال رو باز کردم و خواستم دستمال کاغذی رو توش بندازم که چشمم به ملافه ی خونی توی سطل افتاد...
    صدای زنگ‌در تنها چیزی بود که انتظارش رو نداشتم. لعنتی کی میتونه باشه؟ فرصتی نبود که جنازه ی هادی رو از کف هال جمع کنم . صدای زنگ یک لحظه هم قطع نمیشد .
    هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسید. کشون کشون جناره ی هادی رو از وسط هال به سمت کاناپه ی بزرگ کنار دیوار بردم و زیر کاناپه هُلش دادم و یه موکت کهنه روی خون روی سرامیکا انداختم . هرکسی بود باید ردش میکردم بره پی کارش.
    با باز کردن در و دیدن پلیسا پشت اون قالب تهی کردم . رنگم به سفیدی گچ شد و پلیس هم متوجه تغییر حالتم شد.
    - آقا ؟؟ آقا؟؟ شما حالتون خوبه؟؟
    - ب..بله جناب سروان‌. ا..اَمرتون؟
    - همسایه ها ازتون شکایت کردن . گویا صدای درگیری شنیدن . گزارش دادن دوشبه که از این واحد صدای درگیری میاد.
    شاید اگر اون حالت غیر عادی نبود خیلی راحت با یه دروغ ساده اونارو فریب میدادم ولی این ترس لعنتی بدجوری داشت اذیتم میکرد.
    - مشکلی نیست جناب سروان . فقط . فقط یه دعوای خانوادگی بود... من از شما عذر خواهی میکنم‌.
    - شما مطمئنید که خوبید؟
    - آره مطمئنم .
    تقریبا داشتم دست به سرشون میکردم که صدای زنگ بی موقع موبایل عمو هادی بلند شد و واکنش من به این اتفاق به حدی غیر عادی بود که شک و کنجکاوی اونا بیشتر شد. صدای این زنگ لعنتی یک لحظه ام قطع نمیشد و اگه میرفتم جواب بدم‌ ممکن بود در رو کاملا باز کنن و متوجه اوضاع غیر عادی خونه بشن . بخشکی شانس ، مردد بودم و منتظر بودن که برم و گوشی رو جواب بدم. بالاخره صداش خفه شد . ولی پیله ی سروان روم گرفت و هیچ جوره نمیتونستم دکشون کنم.
    - لطفا از کنار در برید اونور باید بیایم تو.
    - ولی .. ولی شما که حکم ورود به منزل رو ندارید.
    چند دقیقه بعد وقتی از طریق بی سیم و هماهنگی های انجام شده وارد خونه شدن. نشون از رسیدن من به آخر خط میداد. کلافه روی مبل نشسته بودم و به جنازه ی عمو هادی خیره شده بودم .
    با صدای یکی از سربازا به خودم اومدم که گفت : جناب سروان تشریف بیارید اینجا ‌توی کمد دیواری یه جنازه ی دیگس.
    کم کم داشت اتفاقات دیشب رو یادم میفتاد .. اون شب کذایی....




    اکسیژن به اندازه ی کافی وجود داشت ولی نفس کشیدن سخت بود. انگار تهِ ذهنم یه ندایی بهم دستور میداد که به سمت اتاق خواب برم. برم و از افسانه بپرسم تا این وقت شب کجا بوده ساعت تقریبا ۹ شب رو نشون میداد. شاید وقتی اومد خیلی توی حال خودم‌نبودم و فقط به فکر سکس باهاش بودم که متوجه این قضیه نشدم.
    با قدمای محکم به سمت اتاق خواب حرکت کردم . نور ملایم آباژور روی تن افسانه که طلایی رنگش کرده بود افتاده بود و افسانه دِمِر روی تخت افتاده بود . بی جون و خسته ... صدای نفسای عمیقش رو میشنیدم.
    آروم‌به سمت تخت قدم زدم . انگار کنترل حرکاتم دست خودم‌نبود. یه حس‌ناشناخته ای مدام دم گوشم تکرار میکرد که اون خیانتکار رو بکشم. یه حسی بهم میگفت بهم خیانت کرده.
    بدون هیچ حرفی بالا سرش ایستادم و خیلی سریع موهای لَختش رو از پشت چنگ زدم. از ته دل جیغ کشید .
    - هرزه ی لعنتی تا این وقت شب کجا بودی؟ فکر کردی من نئشم هالیم نیست؟ فکر کردی با سکس گول میخورم؟
    - بخاطر خدا آرمان دست از سرم بردار. بخدا میرم و پشت گوشمم نگاه نمیکنم. لعنتی کجا بودم؟؟ مگه سرکار نبودم؟؟ سرویس خراب شده بود دیگه طول کشید که برسم.
    - دروغ میگی مثل سگ.
    درحالی که داشت از درد به خودش میپچید فشار دستامو توی موج موهاش بیشتر کردم و جیغ و ناله هاش و بعدا التماس برای اینکه راحتش بذارم گوشم رو آزار میداد. از خودش دفاع میکرد و با گریه ازم خواهش میکرد ولش کنم .دست و پاش رو بی هدف توی هوا تکون میداد. دستم و به متکا رسوندم و برش داشتم و قبل از اینکه حرکتی بکنه روی تخت هلش دادم . خواست دوباره بلند بشه که متکارو روی صورتش گذاشتم و با بیشترین توانم فشار دادم. دست پا میزد اولاش خیلی سریع و جون دار و کم کم بی رمق و آهسته . برای زنده موندن تقلا میکرد. مثل مسخ شده ها نگاهش کردم. از ته دل به خودم نهیب میزدم که روانی چه غلطی داری میکنی؟ ولی ذهنم تشویقم میکرد که کار اون خیانتکارو تموم کنم.
    نگاهم به چاقویی افتاد که پایین تخت بود از روی تخت سُر خوردم پایین . وقتی روی زمین سفت خوردم پشتم شدیدا درد گرفت . چاقو رو توی دستم گرفتم و با کمک لبه ی تخت دوباره سرپا ایستادم . به افسانه نگاه کردم . هنوز نفس میکشید . هنوز جون داشت... گاهی به سختی تکون میخورد. باید کار اون لعنتی رو تموم میکردم. دسته ی چاقو رو محکم تر فشردم و به چشماش خیره شدم. التماس و درموندگی توی عمق چشماش موج میزد.این آخرین‌نگاه بود...........


    دود غلیظ سیگار فضای تاریک اتاق رو پُر کرده بود. به جسد مچاله شده ی افسانه توی کمد دیواری خیره شدم.. دستام‌ میلرزید .. تازه شرایط رو درک کرده بودم ‌تازه متوجه غلطی که کرده بودم شدم ولی چی رو میتونستم تغییر بدم؟
    چی رو باید دوباره میساختم؟
    با قدمای لرزون و بی رمق به سمت تخت رفتم باید آخرین نشونه های این اتفاق روهم پاک میکردم. ملافه ی خونی رو برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم . باید در اولین فرصت سطل آشغال رو خالی میکردم....


    نوشته: lovely_grl

  • 61

  • 32




  • نظرات:
    •   hildasx
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • نمیدونم چه اصراری دارین جنایی بنویسین تو سایت سکسی :(
      از یه جسد و یه ملافه خونی داستان میسازین.


    •   S_503694
    • 4 روز،20 ساعت
      • 1

    • چه خوب بود! خوشم اومد افرین!


    •   TheBitchKing
    • 4 روز،20 ساعت
      • 5

    • نه خانوم لاولی گرل. خوشم نیومد.
      انگیزه ها و اعمال به هم نمیخوندن. رفتار ها ضد و نقیض بود. پیش زمینه روانی برای افتاق نهایی به طور کامل شکل گرفته نشده بود.


    •   shahx-1
    • 4 روز،20 ساعت
      • 10

    • بسیار بسیار زیبا بود بانو لاولی.....


      پی نوشت: ترسیدم نقد بنویسم فردا پس فردا ادمین جنازه خونی منم تو یکی از تاپیکای قدیمی پیدا کنه!!! (biggrin)


    •   Terminator1
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • خوشمان نیامد


    •   اشک__شب
    • 4 روز،19 ساعت
      • 3

    • حیف وقت واقعن. چی بود این .
      نخمی تخیلی و هندی و مخلوط بود.


    •   royaei
    • 4 روز،19 ساعت
      • 1

    • چیزی ندارم بگم ؛
      موفق باشی


    •   Kos_Namak
    • 4 روز،18 ساعت
      • 0

    • اگه فهمیدی چی نوشتی تو پیوی خلاصه شو بهم بگو
      مرسی


    •   AmirALI_553
    • 4 روز،17 ساعت
      • 1

    • قلم مثل همیشه زیبا وروان.
      البته یکی دوتا غلط املایی پذیرفته است
      دربقلم کشیدن مضرات کوک اسنیف غلو داشت ولی دوبار خوندمش وهر بار لذت بردم لایک عزیز نگاردنده


    •   zanbory
    • 4 روز،14 ساعت
      • 0

    • سایز سینشو ننوشته بودی ..شربتم ک نبود بخورید ..گاییدی خودتو ول کن جون هرکی دوس داری این کسشعرات چیس سرهم میکنی برو همون نئشتو بکن ملتم الاف نکن ..ولی خدایی جنسش خوب بوده یدونه لایک بخاطر جنس مرغوب


    •   moli4
    • 4 روز،13 ساعت
      • 0

    • مزخرف


    •   رضاکافر
    • 4 روز،13 ساعت
      • 1

    • زیبا بود.مرسی


    •   R.B.behruz
    • 4 روز،10 ساعت
      • 7

    • موضوع کلیشه ای، اما پردازشش خوب بود، اول متن حس کردم راوی شخصیت زن داستان باشه اما خیلی سریع و بدون نشونه تبدیل شد به شخصیت مرد داستان که کمی گیجم کرد، در کل خوب بود و کشش لازم برای خوندن رو ایجاد میکرد، یه اشکال ویرایشی که به چشم میومد کلمه خطای سفید بود، درستش این بود بنویسید خطهای سفید، چون تو متن اون رو خطا به معنی اشکال خوندم بعد با توجه به بقیه جمله متوجه شدم منظور جمع خط هستش.
      موفق باشی لایک پنجم تقدیم شد


    •   TheBitchKing
    • 4 روز،10 ساعت
      • 3

    • جسارتا در ادامه کامنت قبلیم، دوتا ایراد دیگه که اصل داستان رو زیر سوال میبرن هم هست، که متاسفانه نمیتونم براشون هیچگونه توجیهی پیدا کنم.


      یک، کوکایین اعتیاد نداره. نه مثل مورفین و متامفتامین. حداقل من جایی ندیدم از اعتیاد به کوکایین گفته شده باشه.
      دو، پارانویا و توهم، از عوارض شیشه و مشتقاتشه، نه کوکایین. اتفاقا کوکایین بشتر باعث افزایش تمرکز مغز میشه. حتی کسایی که خیلی نعشه از هر ماده مخدر، یا کسایی که بسیار مست باشه، درصورت مصرف کوکایین علائم مستی و نعشگی رو در خودشون کم میکنن. اینکه یارو کوک بزنه و متوهم بشه (کار به خشونت الکی بزرگ شده هم نداریم)، اصلا با هیچ متر و معیاری جور در نمیاد.


      امیدوارم نظرم مفید بوده باشه. اگرم فکر میکنید اشتباه میکنم، گوشزد کنید که اطلاعاتمون بیشتر بشه.


    •   nasrin1980
    • 4 روز،9 ساعت
      • 2

    • اینقدر فیلم تماشا نکن.


    •   mahdi0044
    • 4 روز،9 ساعت
      • 2

    • آقا کوکایین انقد توهم زاس مگه؟!


    •   uouo72721
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • خخخ حرف کوکائین شد یا اون خبری افتادم ک گفتن تو دیار غرب یکی قبل سکس با دوس دخترش ب کیرش کوکایین زده بود دختره اوردوز کرده و مرده


    •   وب.گرد
    • 4 روز،8 ساعت
      • 6

    • تو پاراگراف اول به نظرم اومد که راوی زنه در ادامه مشخص شد که راوی در واقع ارمانه و هیچ جای داستان هم نشونی از این نبود که راوی تغییر میکنه.
      ادامه داستان هم به همین منوال و گیج کننده بود(نه بدتر از کامنتای خودم :) )
      چون هر پاراگرافو چند بار خوندم و دست آخر هم چیز زیادی دستگیرم نشد.
      ولی چون اونقدر کشش نداشت که کامل بخونمش دیس هم نمیدم.


    •   _secretam_
    • 4 روز،8 ساعت
      • 4

    • آوا خانم درسته لایک خیانته به شما ولی من لایک ۶ رو تقدیمتون میکنم
      بدون شک نگارش شما خیلی خوبه ...
      ولی حرف من به خاطر این داستانه بر خلاف نگارش قشنگ سیر داستان زیاد منطقی نبود ...
      نمیدونم چرا اصرار دارین جنایی بنویسین ... به نظر من که یک خواننده سادم و حتی منتقد هم نیستم و حتی سر در نمیارم از شیوه های داستان نویسی ، داستان های احساسی شما بیشتر به دل میشینه
      به امید نوشته های بهتر از شما


    •   حسام.کبیر2
    • 4 روز،8 ساعت
      • 1

    • داستان دوتا نکته داشت.اول اینکه کص لیس تر و بدبخت تر از شاه ایکس نداریم تو سایت . دوم اینکه با این قلم داغونت ثابت کردی لایکات فیکه نه دیسلایکات ;)


    •   Scott12
    • 4 روز،8 ساعت
      • 4

    • آوا دستت درد نکنه. با اینکه حالم بد بود نشستم خوندمش و تونستم تصویر سازیش کنم. یه رمان جنایی بنویس برو بده بیرون چاپ کنن. فقط یادت باشه باید یدونه رو خودت برام امضا کنی .(صدرا)


    •   lezatbebarim
    • 4 روز،8 ساعت
      • 3

    • لایک هفتم بدون توضیح ،وبدون هیج حرف اضافی فقط میگم همه میگن که تو رفتی همه میگن برنمیگردی .دروغههههههه


    •   Scott12
    • 4 روز،8 ساعت
      • 3

    • اصلاح میکنم: رمان احساسی-جنایی بنویس.


    •   zodiakxxx
    • 4 روز،7 ساعت
      • 4

    • شاید جنایی نوشتن از علایق شخصیت باشه


      شاید یه روزی یه پوارو بشی برا خودت


      شاید پسر بودی یه کارگاه میشودی


      شاید کلا ما داریم اشتباه میکنیم


      شاید بهترین داستانای جنایی رو خودت بنویسی


      شاید وقتی دیگر


      لایک به داستانت


      نقطا


    •   Minow
    • 4 روز،4 ساعت
      • 2

    • اين داستان درباره هرويين و شيشه صدق ميكرد ولي كوك ن اصلا


    •   Alfred_H
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • خمیرمایه داستان خوب بود. تو بال و پردادن و جزییات کمی دقت بیشتر لازمه.
      خسته نباشید. (rose)


    •   Kinkyboy99
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • :))) واد د هل


    •   خودمــ
    • 4 روز،2 ساعت
      • 1

    • :-*


    •   Tirаss
    • 4 روز
      • 4

    • دروووودها
      ضمن تشکر از شما بابت این ارائه تامل برانگیز
      برایند کارت را دوست داشتم اگر چه گنگ بودن پاراگزاف ابتدایی داستان تو ذوقم زد
      رگه هایی از کم تجربگی تو نوشتارت پیداست که با انکه برخلاف پاراگراف نامفهوم ابتداای داستان چیزی از ارزش اون کم نمیکنه اما باعث میشه مخاطب اشتیاق مهار ناشدنی اش را برای خوندن ادامه داستانت از دست بده
      با وجود ناپختگی ای که کم و بیش در گوشه کنار متن دیده میشد ، روایتت به دلم نشست
      با این وجود فکر میکنم داستان رنگ و بوی حرفه ای تری بخود میگرفت اگه همزمان با کشف جسد توی کمد ،روایتت روبا ذکر جمله ای کوتاه (مبنی بر بیاد اوردن ماجرا توسط شخصیت اصلی) نظیر انچه نویسنده در ادامه ان پاراگراف اورده به پایان میرسوندی
      امیدوارم در اینده باز هم از قلمت بخونم


    •   asal173
    • 4 روز
      • 2

    • لاولی گریل لعنت بهت این چه داستانی بود آخه تموم وجودم رو اشک گرفته بود.
      آخه چرا با احساس مردم بازی میکنی لعنتی
      آنقدر خوب مینویسی که نمیشه نخوند. (rose) (rose) (cry)


    •   kingrenlly
    • 4 روز
      • 2

    • سلام به دوستان اطلاعاتی در مورد کوک
      راستی نوشتت عالی بود مثل همیشه
      کوکائین ممکن است باعث بروز نوعی از Glaucoma شود. بعضی از آثار نامطلوب آن شبیه آثار حاصل از سوء استفاده آمفتامین (Amphetamine) است مانند: تندمزاجی، عصبی بودن، پرخاشگری، پارانویا، بیخوابی و (بعد از از بین رفتن تأثیرات حاصل از مصرف) افسردگی. ناراحتی‌های معمول مصرف کوکائین تکرار در حرکت یا گفتار را شامل می‌شود. مردان در هنگام مقاربت جنسی ممکن است به مراتب طولانی‌تر از حد معمول درگیر شوند. سوء استفاده کنندگان کوکائین ممکن است با دیگران قطع رابطه کنند و به آن‌ها بدگمان شوند. انواع گوناگونی از توهم ممکن است به وجود آید که نوع شناخته شده آن "حشرات کوکائین" (Coke bugs) است که در آن شخص احساس می‌کند در زیر پوستش حشرات در حال حرکت هستند.


    •   ramin.darkaf
    • 3 روز،21 ساعت
      • 2

    • بهتر باشه


    •   fuckermofti
    • 3 روز،21 ساعت
      • 2

    • چند خط اول داستانت یعنی زندگی من .آدم به هیچی فکر نمیکنه هی گیر میدن به چی فکر میکنی
      لایک


    •   Bopho
    • 3 روز،20 ساعت
      • 2

    • من عاشق اینجور داستانام ولی ببین جزییاتش خیلی کم بود یجور بنویس که خواننده تخماش جفت بشه پاپیون بشه زیر گلوش خوب بود ولی عالی نبود
      یا حق


    •   Mandil.hot
    • 3 روز،20 ساعت
      • 4

    • لاولی عزیز
      میدونی که قلمت رو خیلی دوست دارم. ولی با داستانهای جنایی کلا حال نمیکنم. دوستانی که کوک زدن میدونن که اثار توهمش مثل آمفتامین ها نیست. البته من از دوز بالاش بیخبرم. به نظرم یه مقدار اغراق شده بود.


      در مجموع جالب بود و مثل اسمت دوست داشتنی.


      موفق باشید.


    •   سیاه_مشق
    • 3 روز،16 ساعت
      • 2

    • واقعا خسته نباشید، نگارش واقعا عالی داشتید، اول داستان تا زمانی که بفهمم راوی کی هست واقعا گیج کننده بود.
      نمیخوام انتقاد کنم اما شما کمی دارید مرز های زد مرد رو جا به جا میکنید .
      اکثر داستان ها تو ادم بده مردها هستند، شده قضیه اتوبوس زن ها تو مردونه بشینند مشکل نداره اما مرد ها برن قیامته ...
      ارتباط لازم هم نتونستم با داستان بگیرم( البته این ها میگم به این معنی نیست خودم خیلی مثلا خوبم، ما خاک پای همه هستیم)
      لطفا به نظرات اهمیت بدید ولی به راهتون ادامه بدید، قطعا یه داستان ژانر جنایی عالی و درجه بالا خواهید نوشت
      لایک


    •   hmd5165
    • 3 روز،7 ساعت
      • 0

    • کسکش کرک و پرام ریخت این وقت روز کیرم توت


    •   Samer66
    • 3 روز،2 ساعت
      • 0

    • اول داستان که آدم فکر میکرد راوی یه زن هستش ولی یکدفعه معلوم شد که طرف مرد بوده.
      داستان خیلی درهم و شلخته نوشته شده بود که باعث میشد خواننده داستان رو تا آخر نخونده.
      غلط های نگارشی و املایش هم به کنار.
      بنظرم هرکسی سرش تو کاره خودش باشه بهتره.
      شما اگه واقعا زن هستید سعی کنید راوی داستانتون خانم باشه چون این داستان نشون داد نه شناختی از روحیه مرد ها دارید و نه تنها مواد مخدر رو مصرف نکردید حتی از نزدیک هم ندیدی پس نمیتونی درباره ی این موضوع داستان سرایی کنید.
      تو داستان های قبلیتون گفته بودید کاش کسایی که دیسلایک میدن دلیلش رو بگن ولی حالا که گفتن شما هیچ پاسخی بهشون ندادید.
      پس همون بهتر که منم مثل بقیه دیسلایکم رو بدم برم.
      مطمئنم این لایک هایی که گرفتی هم فیک هست وگرنه هرکسی ذره ی با معضل اعتیاد و داستان سرایی آشناییت داشت هرگز لایک بهتون نمیداد.مگر بخاطر جنسیتت بوده باشه.چون امثال شاه ایکس اینجا زیادن.خودت میدونی به چی معروفه که؟؟؟
      اگه نمیدونی به کامنته حسام کبیر۲ مراجعه فرمایید.
      با افتخار دیس لایک


    •   _Azi_
    • 2 روز،2 ساعت
      • 0

    • خوشم نیومد
      جای داستان جنایی توی سایت سکسی نیست
      اینجور داستانا رو میتونین توی پروفایل خودتون بصورت تاپیک منتشر کنین
      نه اینجا
      دیسلایک


    •   Hot_boy_malayer
    • 9 ساعت،13 دقیقه
      • 0

    • خانم از ملایر واس سکس میخام


      پولم میدم


      09023895124


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو