کیدو

1400/09/01

بعد از گذشتن ده پونزده سال دیگه تشخیص واقعی بودن ماجرا برام سخت شده. افکارم روی مرز سیال بین رویا و واقعیت حرکت میکنه و اخر کار کلافه و پریشون و بدون نتیجه گیری غائله رو با ترک زمین ختم میکنه و من رو با طعم گس اون اتفاق تنها میذاره. اتفاقی که یه تیکه از وجودم رو با خودش برد و هر روزی که گذشت بیشترمتوجه جای خالی اون تیکه توی وجودم شدم. اتفاقی که هضمش برای یه بچه ی 19 ساله سخت بود و باعث شد اون بچه یه شبه بالغ شه. مهم ترین، شیرین ترین و تلخ ترین واقعه جنسی زندگیم…

كنار خيابان ايستاده بود كه جلوی پاش ترمز کردم. قبلا زیاد این کار رو کرده بودم. ظاهرم، حال و هوای جیبم، رشته و دانشگاهی که میرفتم و البته ماشینم باعث شده بود اعتماد به نفسم مقابل دخترها خیلی بالا باشه. اما اینبار با اولین نگاهش دلم ریخت. هیچ شباهتی به دخترهایی که قبل از این سوار کرده بودم نداشت. حداقل 10 سال از من بزرگتر بود. مانتو مقنعه اداری یا شاید دانشگاهی داشت. به خودم لعنت فرستادم که چرا انقدر پست شدی و چرا داری مزاحم این بنده خدا میشی. دوباره نگاهی به من انداخت و اخم کرد. بیشتر از خوشگلیش جذبه داشت. همون نگاه کافی بود تا تسلطش رو نشون بده و من رو تسلیم خودش کنه. نا خود اگاه از سر تسلیم لبخند کودکانه ای زدم بلافاصله در رو باز کرد و نشست و بوی خوش عطرش مشامم رو کامل پر کرد.
طبق عادت مثل هر دفعه ای که یه دختر سوار میکردم از آسمان و زمين حرف زدم. البته آسمان و زمينی كه قد يك پسر بچه باشه. ولی اون فقط نگاهم میکرد و یه لبخند محو روی لب داشت. وسط پر حرفیام یه دفعه دستي روی گونه ام كشيد و گفت: نمی خواد نخ بدی بريم خونه من. یه لحظه برق منو گرفت. برای يك ثانيه يا كمتر پام رو از روی پدال گاز برداشتم، صورتم مثل لبو شروع كرد به سرخ شدن، گوشام داغ شده بود. هم ذوق كرده بودم و هم تعجب. باز هم خنديد و گفت : چيه می ترسی؟ نمی خورمت.
نمیدونستم چی در انتظارمه. هزار جور فکر مربوط و نامربوط تو سرم اومده بود. هیچی با هیچی جور نبود. هیچ شباهتی به زن های خیابونی و کاسب نداشت. سن و سال و سر و وضعش هم هیچ رقمه به من نمیخورد که بگم از من خوشش اومده و دنبال رابطه لانگ ترمه. نکنه نقشه ای برام کشیده باشه. حالا من منگ و خفه شده بودم و اون شروع کرده بود به پرحرفی اما من هیچی نمیشنیدم و غرق افکارم بودم و پیدا کردن مسیر. انقدر یادمه که گفت مترجمه و کارش هم خوبه. اصالتا اهل شهریاره و خونواده اش اونجان و چند ساله تنها زندگی میکنه. اما نگفت چیکارم داره و چه نقشه ای برام کشیده. منم قدرت تکلمم رو از دست داده بودم. وسط حرفاش بهم نگاه میکرد و دستشو لای موهام که توی صورتم ریخته بود میکشید.
یه دفعه گفت کیدو! گفتم چی؟ گفت دلم میخواد کیدو صدات کنم. گفتم انقدر برات کودکم؟ باز هم خندید و گفت مشکلی داری؟ جوابش رو ندادم. گفت تو برام اسم انتخاب کن… نمیدونم از کجا اومد تو دهنم فوری گفتم فرشته. نگاهش تار شد برق از چشماش رفت و ساکت شد.

یه آپارتمان توی طبقه ی نهم یه مجتمع درست و حسابی، همه چیز خیلی مرتب و تمیز بود. کتابخونه ی نسبتا بزرگی توی پذیرایی وجود داشت که به شدت جلب توجه میکرد. آرامش عجیبی اومده بود سراغم. همزمان با حرکتش به سمت اتاق خواب مشغول باز کردن دکمه های لباسش بود. موهای مشکی فرفری خیلی بانمکی داشت که نمونه اش رو کمتر دیده بودم. وقتی راه میرفت خرمن موهای مشکی فر بود که روی شونه ها و کمرش بازیگوشی میکرد. اندامی متوسط رو به لاغر با قدی بالاتر از متوسط داشت. دفعه گفت کیدو تو مستی سکس کردی تا حالا. گفتم نه گفت پس مراعاتت رو میکنم فعلا بشین استراحت کن تا من دوش بگیرم و بیام. شهوت به سراغم اومده بود، ثانیه ها خیلی دیر میگذشتند.
انتظار داشتم لخت شده باشه یا با یه لباسی سکسی بیاد پیشم اما با یه تاپ سفید و شلوارک جین کوتاه همراه با سینی و محتویاتش اومد نشست کنارم. یه نگاهی به مایع مات سبز رنگ توی ظرف انداختم که به طرز عجیبی دلبری میکرد پرسیدم چیه این؟ با جدیت تمام گفت اپل مارتینی، ترکیب جین و آب سیب و آب لیمو تازه و البته به خاطر کیدو یه مقدار ورموت خشک که سوغاتی پاریسه. تو خودم ندیدم که بپرسم ورموت چیه…
مشخصا اهل ورزش بود و تناسب اندامش بعد از تعویض لباس به خوبی مشهود بود. محو پاهای کشیده و پوست صاف و براق و ناخن های کار شده ی پاش و بیشتر از همه بیشتر پابند ظریف طلایی که روی مچ پای راستش خودنمایی میکرد شده بودم. فارغ از زمان و مکان بودم، همه چیز بیشتر به رویا شبیه بود تا واقعیت و من بارها و بارها اتفاقات رخ داده رو از اول با خودم مرور میکردم. چشمام روی پاهاش بود ولی ذهنم سراسیمه علت تاثیر پذیری شدید من از این ادم میگشت، میتونم بگم بهش علاقه مند شده بودم… دوستش داشتم و اون رد نگاهم رو دنبال کرده بود. پاهاش رو از هم باز کرد تا من راحت تر برآمدگی کس اش رو ببینم. فقط به چشمام نگاه میکرد، اون هم داشت با من بازی میکرد و ازین بازی لذت میبرد. یکی از پاهاش رو اروم بالا اورد و گذاشت روی شلوارم و اون یکی پا رو هم جوری قرار داد که چشمای من به راحتی از منظره موجود لذت ببرن.

آهنگ لاتین کلاسیکی پلی کرد و بعدش شات ها رو پر کرد. طعم ویژه و به یادموندنی کوکتل مارتینی سوپرایزم کرد. به چشمام نگاه کرد صورتش رو جلو اورد و لبهام رو بوسید. زبونش رو تو دهنم میچرخوند و از روی شلوار کیرم رو میمالید. به خودم جرات دادم و دستم رو بردم سمتش. سینه هایی متوسط ولی سفت داشت. از زیر تاپ سینه ها رو لمس کردم، بدون سوتین بود و به راحتی به دست میومد. نیپل ها بزرگ و سفت بود، حداقل برای من کاملا متفاوت از همه چیزهایی بود که قبلا دیده بودم. به محض لمس سینه هاش ناله کرد اما دستم رو گرفت و از زیر تاپ خارج کرد. گفت عجله نکن دلم میخواد تو اوج سکس کنم. ناچار به اطاعت بودم. گفت از موهات خیلی خوشم میاد… گفتم ولی من عاشق موهای تو شدم.
شات دوم رو که خوردیم دلم سیگار خواست، ازش اجازه گرفتم و روشن کردم. اثر کوکتل رو کاملا حس میکردم. ازش دلیل تاثیر زودش رو پرسیدم، گفت به خاطر ورموته. سیگارم که تموم شد اومد جلو دکمه های شلوارمو باز کرد چنگ زد کیرمو کشید بیرون بعد با حالت دخترونه ای جیغی از سر شعف زد و همه ی کیرمو تو دهنش جا داد. تاثیر اتمسفر خونه ی فرشته، کوکتل مارتینی و مهارتش توی خوردن کیر باعث شد کلا از زمین کنده بشم و حال و هوای خودم رو نفهمم. نگاهم رو به انبوه موهای فرفری فرشته دوخته بودم که اون لحظه جزیی از شکم و پاهای من شده بود. ذره ذره اومد بالا بعد از اینکه از بالای سینه ام گاز گرفت لب هام رو خورد. رفت عقب و خودش رو روی راحتی انداخت. دستام رو گرفت و اورد روی شلوارکش و کمکم کرد با هم تنش رو آزاد کنیم اما نذاشت به کس تپل و جذابش دست بزنم. شات سوم رو پر کرد، ته شاتش رو نخورد. بعد از اینکه من شاتم رو تموم کردم موهای سرم رو گرفت و منو کشید سمت کسش، لبهام رو چسبوند به کسش و انگشتاش رو بین کسش و دهن من به حرکت دراورد، گاهی وقتا انگشتش توی کسش میچرخید و گاهی وقتا همون انگشت توی دهم من. و منی که تمام تجربه های سکسی قبلیم محدود به دختربچه های هم سن و سال و سکس های یواشکی و لاپایی و التماسی بود یا زن های مختلف خیابونی و دهنم کس هیچ ادمی رو لمس نکرده بود باید چیکار میکردم؟ مست بودم و مسخ … شروع کردم و با زبونم کسش رو مزه مزه کردم یه دفعه دهنم رو طعم مارتینی پر کرد. تو همون حالت با چشمام دنبال منشا طعم گشتم و دیدم از بالای کلیتوریسش داره کم کم مارتینی میریزه روی کسش. دست راستش رو برد پشت سرم موهام رو چنگ زد و با تکون دادن سرم مسیر حرکت لب و زبونم روی کسش رو به راحتی هدایت میکرد. سرم رو ول کرد ولی من کسش رو ول نکردم. ترکیب طعم مارتینی و ترشحات شفاف و گرم کسش کوکتل جدیدی شده بود که نمیشد به راحتی ازش گذشت. باصداش به خودم اومدم، پرسید یه شات دیگه؟ گفتم حتما… بعد از خوردنش گفت دیگه بسه. لباس هام رو کامل در اورد و منو پرت کرد روی راحتی و شروع به خوردن کیرم کرد. سر کیرم رو ته حلقش احساس میکردم و من به این فکر میکردم که امشب تعداد تجربه های جدید برای من تا کجا ادامه پیدا میکنه؟ بلند شد و به حالت کاوگرل روی کیرم نشست. اولین دخول من بدون کاندوم!!! و چقدر متفاوت و دلنشین. خم شد روی من و سینه هاش رو در اختیار دهنم گذاشت. تمام سینه هایی که قبل از این خورده بودم در برابر این تجربه بازیچه ای بیش محسوب نمیشدن. نیپل های نسبتا بزرگ و بسیار سفت که ولع من برای گاز گرفتن ازشون خیلی زیاد بود. یکی از سینه ها رو تو دهنم جا دادم و همزمان با مکیدنش با دندونام باهاشون بازی میکردم. اون یکی سینه هم بازیچه ی دستم شده بود و انگشتام رو بعد از خیس کردن با اب دهنم روی نیپل هاش فشار میدادم. با هیجان و ناله روی کیرم بالا پایین میشد و من توی اون وضعیت فرصت زیادی برای تلمبه زدن و تغییر پوزیشن نداشتم. گفتم نزدیکم گفت مهم نیست. شدت حرکات و البته ناله هاش رو بیشتر کرد. گفتم داری چیکار میکنی دارم میام… جوابمو نداد. دستاش دور گردنم قفل بود و موهای فر خوشبوش توی صورتم ریخته بود، سرش تکون نمیخورد ولی سرعت حرکت کمرش خیلی زیاد بود و همین حالت امکان تغییر وضعیت رو ازم سلب کرده بود. با فشار خیلی زیاد توی کسش خالی شدم ولی اون با ناله زیاد ادامه میداد. 10-20 ثانیه روی کیرم به سرعت بالاپایین شد و با جیغ های کوتاه و لرزش زانو کارش رو تموم کرد و روم افتاد.
خالی كه شديم بی حال گوشه مبل افتادم و رفتم تو خودم. موهام روی چشم ها رو پوشونده بود و نمیتونست منو خوب ببینه؟ با دست موهام رو پس زد و گفت چيه؟ من منی كردم و گفتم …روم نميشد چيزی بگم و یا چطور بگم. فضا و آنچه اطرافم مي ديدم با آنچه قبل ها ديده يا شنيده بودم نمي خوند و همين گيجم كرده بود. اونم داشتم از اين گيج بودنم لذت می برد. فکر احمقانه ای از توی مغزم گذشت نمیدونستم درسته یا غلط. يك مشت پول از كيفم درآوردم و گذاشتم روی میز جلوش . يكي از اسكناس ها رو برداشت و مثل سيگار پيچيد و گذاشت توی کسش و فندك زد و با خنده گفت تا نسوختم 2 تا سیگار روشن کن… پاک داشتم خل ميشدم. گفت انقدر فکر نکن فقط تصمیم گرفتم یه کم فاحشه ی درونم رو آزاد کنم. چیزی که مدتهاست توی قفسه. همین. تندی سیگارها رو روشن کردم و توی سکوت سنگینی مشغول کشیدن شدیم.
ناغافل گفت دلم سفر میخواد. گفتم کی بریم؟ گفت همین فردا، هر جا که تو بگی. پریدم و رفتم سمتش تن عرق کرده اش رو تنگ در آغوش گرفتم و غرق بوسه های خودم کردم.

فرداش زديم به جاده. قصد داشتيم چند روزی به کیدو و فاحشه اجازه جولان بدیم. چند روزي كه به جای ساحل و دريا و جنگل بیشتر در يك ويلا و اتاق خوابش گذشت و بد هم نگذشت.
جاده چالوس را كه بر مي گشتيم ابر و جنگل و آهنگی كه ميخوند دست به دست هم داد و شد يك قطره اشك كه از گونه کیدو چكيد. مي دونستم انتهاي اين جاده فقط جدايی است.
توی جاده برگشت نه از کیدو خبری بود نه از فاحشه. نقابی به صورتش باز گشته بود. همون ديشب، وقتی كه روی تخت دراز كشيده بوديم و يكدفعه سر جام نشستم و گفتم بيا ازدواج كنيم، نقاب باز گشته بود. اما اين ديگه بازی نبود هرچند نتيجه فاحشگی و كودكي و سن كم جز اين نمي توانست نتيجه ای داشته باشد. بهم گفته بود: تو معصوم تر از اونی هستی كه بخوام بخاطر ديگری، ازش انتقام بگيرم و تو رو آلوده خودم كنم.
اصلا دلم نمي خواست وقتي چشم هام خيسه بهم نگاه كنه. اما يك فرشته… يك فرشته كوچولو… از پشت پرده اومد و یه آن نقابش رو پس زد و کیدو رو بغل كرد.
كنار جاده ای كه بوی رطوبت و جنگل می داد بغلم كرد كه بغضم تركيد. با دست هاش صورتم رو گرفتم. حالا از هميشه بچه تر بودم. توی چشم هام زل زد و گفت : نترس، من كنارتم. ما هميشه دوست می مونيم.
می دونستم دروغ ميگه اما دلم مي خواست با این دروغ آروم شم. چاره ای نبود بايد بازی تمام میشد… دم خونه كوله اش رو برداشت و توی چشمام زل زد و گفت : ممنون، اما ديگه نمی خوام ببينمت، هيچوقت. هيچ جا.

شب توی خونه، با هیچ کس حرف زدم، همه سوال های بی پایان مادر رو بی جواب گذاشتم. روی تختم افتادم، دستام جلوی صورتم بود و عطری که روز اول زده بود و من ازش یادگاری گرفته بودم رو توی دستام فشار میدادم و به درد جای خالی فرشته فکر میکردم. همون جای خالي بانی بغضی شد كه راه نفسم رو گرفته بود. پاهام رو توی شكمم جمع كردم، درست مثل يك جنين، یه دفعه حس کردم فرشته ای بغلم كرد… بغضم تركيد.

پایان

نوشته:‌ danialllll


👍 47
👎 1
17201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

843864
2021-11-22 00:43:34 +0330 +0330

الحمد ادمین لایک اول نصیبم شد.

اینو داشته باش تا کامنت اصلی رو درج کنم.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

2 ❤️

843865
2021-11-22 00:43:47 +0330 +0330

داستان، شرحِ یک خاطره شیرینِ تلخ شده از شخصیتِ اصلی ماجراست.

این داستان هدفی‌رو دنبال نمی‌کنه و صرفاً نویسنده فقط یک خاطره‌ای که برای شخصیت اصلی رخ داده تعریف می‌کنه. مخاطب به جز چند جمله احساسی و کُلی، اثری از این اتفاق مهم (به گفته شخصیت اصلی) در زندگیش که ظاهراً در موقع روایت داستان، سی و پنج ساله است نمی‌بینه. مخاطب چرا باید بپذیره که این اتفاق مهم بوده؟ در پانزده سال بعد از این اتفاق چه چیز مهمی برای کاراکتر اصلی رُخ داده؟ چه چیزهایی از دست داده و الان کجای زندگی قرار داره که داره افسوس اتفاقی‌رو می‌خوره که پانزده سال ازش گذشته؟ فقط یک عشق دوران نوجوانی؟ نویسنده از زبان راوی می‌گه: این اتفاق باعث شد من یک شبه بالغ بشم! خب! ما این بلوغ‌رو کجای داستان می‌بینیم؟ شاید داستان ادامه داشته و نویسنده فراموش کرده ادامه اون‌رو برای جشنواره ارسال کنه تا بفهمیم زمانِ حال شخصیت اصلی چگونه است و شاید از دل اون بفهمیم هدف نویسنده از نوشتن این داستان چی بوده.
به هر حال اروتیک داستان‌رو دوس داشتم و ازش لذت بردم.
شخصیت اصلی گم و مُبهم بود اما نویسنده تا حدودی تونسته بود شخصیت فرشته‌رو توصیف کنه.
نکته‌ای که باید اینجا یادآور بشم که شاید برای نویسنده‌های نوجوان سایت هم مفید باشه اینه که وقتی داستان به زبانِ محاوره روایت می‌شه، استفاده کردن از کلماتی که عُرفِ جامعه نیست (مثل: نیپل، لانگ ترم، کلیتوریس) هم تازه‌کار بودن شمارو نشون می‌ده و هم یک‌دستی جمله رو از بین می‌بره (مثال‌ها عیناً از متن داستان کپی پیست شدن).
در کُل، داستان جای اینو داشت که یک داستان خوب و قدرتمند بشه. موضوع داستان (عشق یک پسر نوجوان به یک زن جا افتاده) چیز جدیدی نیست (مثالش فیلم مَلِنا) اما همیشه جذابه و اگر نویسنده کمی باهوش باشه می‌تونه افق‌های دید قشنگی‌رو توش باز کنه.
مطمئنم در آینده داستان‌های خوبی از این نویسنده خواهم خوند به شرطی که قدر خودشو بدونه و به جای اسیر شدن در غرور نویسنده بودن؛ واقعاً بنویسه.
آرزوی موفقیت دارم براش و مرسی.

امید


843877
2021-11-22 00:58:17 +0330 +0330

داستان بی منطق هر چند نثر خوبی هم داشته باشه دوزار نمی ارزه…
بابام جان در ضرب المثل گفته بودند …یعنی کص گفته بودند که تیرچراغ برق به ماتحت گنجشک حواله دادند…تو دیگه چرا باور کردی؟ یه چیزی بگو بگنجه…
داستان رو بفرست والت دیسنی …فرشته مهربون اینبار تو رو تور کرده

1 ❤️

843896
2021-11-22 01:26:35 +0330 +0330

دانیاللللل عزیز،
تبریک بابت کسب مقام شیشم!
راستش متن دارای یک‌سری غلط های نگارشیه که من به بعضیاش اشاره می‌کنم.
دهم
دهن

ناغافل
غافل خودش به معنای بی‌خبریه، اگه بخوای منفی‌اش هم بکنی که دیگه واویلا!

راستش متن برام یه‌کم ناهموار بود؛ لحن نگارشت، انگار در چند حالت مختلف دست به نوشتن برده بودی و با همون حالِت سعی داشتی بنویسی.
″خیابان″ ؛ ″لانگ‌ترم″ ؛ ″ و…″. به‌نظر من بهتر بود که متنت یه‌دست بود.

تعاریف کلیشه‌ای و زائد، یکی از نکات منفی بود که تنها پرت کننده مخاطب به بیراهه‌ای بدون مقصد بود.

شخصیت پردازی ″فرشته″، دختری با موهای فرفری مشکی و ممه‌های سفت و بزرگ و… به خوبی انجام گرفته شده بود و من به خوبی تونستم باهاش انس بگیرم!

و یک پیشناهاد داشتم!
″نیم‌فاصله″، کمک بزرگی برای زیبا به نظر رسیدن متن می‌کنه.
یک بلاتکلیفی توی نگارشت مشهود بود که نمی‌دونستی بنویسی ″میگذرد″ و یا ″می گذرد″؟

ز نظر من کسب رتبه ششم لایق این داستان بوده و از همهٔ داوران گرامی و عزیز موتوشکر هسدم.

  • به فرشاد،
  • به آقا امید،
  • به سپیده خانم،
    خسته نباشید عرض می‌کنم و امیدوارم سلامت باشند!
    شو خوش 🌹

843899
2021-11-22 01:31:59 +0330 +0330

نمیدونم چرا ولی خیلی با داستانت ارتباط برقرار کردم.خیلی ازش لذت بردم. عاشق شخصیت فاحشه کوچولو شدم و با اون پسر بچه، که هنوز که هنوزه، به اون دختری که سال ها پیش تحت تاثیرش قرار داده فکر میکنه، همدردی کردم. لایک سوم. موفق باشید.

5 ❤️

843952
2021-11-22 08:41:31 +0330 +0330

هووووووم با اینکه ناهمواری نگارشی داشتی ولی واقعا داستان روونی بود حتی یک کلمه هم نبود که بخوام بیام و از اول بخونم یا جمله ای برام گنگ بمونه واقعا نگارشت رو دوست داشتم

حالا جدای از نقدی که امید خان کردن و واقعا هم درسته من که خیلی داستان رو پسندیدم

اروتیکش جذاب و نو بود و اون سردرگمی پسرک نوجوان در مواجه با با زن مشهود بود. ارتباط خوبی با مخاطب برقرار میکرد داستانت

بازم بخونم ازت که خوب مینویسی ❤️ ❤️ 🌹

5 ❤️

843954
2021-11-22 08:52:45 +0330 +0330

کیدو…

من از سایرین یک سوال دارم.
حقیقتا اسم داستان رو معنی‌اش رو نمی‌دونم!
یعنی چه!

2 ❤️

843965
2021-11-22 11:07:28 +0330 +0330

جالب بود و لایک داشت ، فکر کنم همه ما تجربه عشق به یکنفر که از خودمون بزرگتره را داشتیم و هیچوقت تو ذهنمون اون خاطرات پاک نمیشه

4 ❤️

843968
2021-11-22 11:31:40 +0330 +0330

توصیف فضا و حس ها عالی بود

2 ❤️

844009
2021-11-22 14:49:02 +0330 +0330

داستانت قشنگ بود روون بود راحت میشد خوند و وصف کردنات خوب بودش ولی داستانت موضوع خاصی نداشت چجوری بگم قصه ی خاصی واسه ی گفتن نداشت . به غیر از اون پیچش اخرش بقیه ی داستان تکراری بودش
باید در مورد شخصیت پسره هم بیشتر حرف می زدی ، اینکه مثلا چرا بعد این همه سال هنوزم ب اون دختری که تو نوجوونی دلش رو برده فکر می کنه و اصلا این که اون چ ویژگی ای داشت که دختره اونو پسندید خیلی زود .
با اکانت قبلیم داستانتو لایک کردم غیر فعال شد دیگ لایک نمی کنم داستانو شرمنده😅🌺

2 ❤️

844018
2021-11-22 15:37:02 +0330 +0330

عالی بود

1 ❤️

844023
2021-11-22 16:17:15 +0330 +0330

ممنون از همه عزیزانی که به من لطف داشتن و باعث دلگرمی من شدند. باید عرض کنم که این نوشته اولین نوشته ی زندگی من محسوب میشه. بعد از سالها نظاره کردن بالاخره با روح تنبلم کلنجار رفتم و راضیش کردم یکی از هزاران چیزی که توی مغزم سالهاست معلق مونده رو بنویسم. طبیعتا نتیجه ی کار به هیچ وجه اثری کامل و شسته رفته در نمیاد. خودم ضعف اصلی نوشته رو لحن به شدت دو پاره ی متن میدونم و به دلیل اینکه توی دو تا بازه ی زمانی فاصله دار متن رو نوشتم متاسفانه متن یکدست از آب در نیومده. با توجه به اینکه 2-3 روز به جشنواره متوجه شدم و فرصتی هم برای ویرایش نداشتم ایرادات زیادی به نوشته وارده. یکی از دوستان قدیمی هم قرار بود زحمت ویرایش متن رو بکشه که مثل اینکه فرصت نکرد.

امید عزیز،
با بخشی از نوشته هاتون موافقم و با بخشی دیگه اش نه.
قبل از هر چیز بگم که من به هیچ وجه خودم رو نویسنده نمیدونم و تمایلی هم برای تصاحب این عنوان ندارم. احتمال خیلی زیادی هم وجود داره که این نوشته تنها نوشته ی من باشه. اما باید عرض کنم سالیان ساله که خواننده ی حرفه ای انواع ادبی هستم و با داستان کوتاه به خوبی آشنام.
داستان مملو از ایراد نگارشیه و بحثی توش نیست. اما چرا از نویسنده انتظار دارید تک تک سوالایی که شما انتظار دارید توی متن 2-3 هزار کلمه ای جواب داده بشه؟ از نظر من این اتفاق برای راوی مهمه و توی ذهنش برای همیشه حک شده. باید برای شما دلیل بیاره؟ واقعا چه نقدیه که به این بحث دارید؟
نقد طولانی و سراسر حاکی از ستایش شما رو درباره داستان نفرین تاکستان خوندم. اونجا تمام شخصیت ها گنگ و و پرداخت نشده بودن مشکلی وجود نداشت؟ ولی اینجا نویسنده به دلیل اینکه دلیل بلوغ راوی رو با ذکر دلیل و مثال شرح نداده باید مورد تمسخر داور قرار بگیره که شاید فراموش کردم بقیه داستان رو برای جشنواره ارسال کرده باشم؟
خیلی دلم میخواد تعریف شما رو در مورد کلمه عرف بدونم…
توی جامعه ای که من باهاش طرفم و در ارتباطم از کلمات لانگ ترم و کلیت و نیپل استفاده میشه. اینه جامعه ی شما از نوک ممه و چوچول استفاده میکنند دلیلی برای نقد به داستان نیست.

4 ❤️

844024
2021-11-22 16:23:02 +0330 +0330

هاینریش مهربون و پرانرژی
ممنون از وقتی که برای خوندن و نقد کردنم گذاشتی
حرفات کاملا درسته. واقعا دوس داشتم فرصت بیشتری برای نوشتن داشتم و بعد از ویرایش محصول رو ارسال میکردم.
فقط اون جایی که گفته بودی تعاریف کلیشه ای و زائد… دقیق متوجه نشدم منظورت کجای متنه

2 ❤️

844027
2021-11-22 16:46:00 +0330 +0330

danialllll
یک: کجای نظر من تمسخر داشت!؟ اینکه نوشتن داستان شما ناقصه و بلوغ شخصیت اصلی‌رو به مخاطب نشون ندادید (بلکه ما بفهمیم شخصیت اصلی چرا داره این جریانو برای ما تعریف میکنه)، میشه تمسخر؟ من از اول جشنواره تا حالا مورد توهین و تهمت قرار گرفتم؛ شما به عنوان شرکت‌کننده و عضوی از این جشنواره، براتون مهم نبود داوری که داستان شمارو وقت گذاشته و خونده، بهش توهین بشه!؟ به هر حال اگر شما تحمل نظر (و گاهی نقد دوستانه)رو ندارید و تمسخر حساب کردین. من از شما عذرخواهی میکنم. اگر باز هم داور جشنواره بودم برای داستان شما نظر نمی‌نویسم تا بهتون برنخوره!
دو: شما سوال اصلی منو جواب ندادید (به جای جواب به سوال اصلی حاشیه‌پردازی کردید!)؛ داستان شما چه حرفی برای زدن داره؟ هدف داستان چی بوده؟
سه: قیاس داستان خودتون با داستان «نفرین تاکستان»رو نفهمیدم… حسادت که نبود احتمالاً؟ اگر شما متوجه شخصیت‌پردازی داستان نفرین تاکستان نشدین، مشکل من نیست دوست عزیز. شما خواننده حرفه‌ای داستان کوتاه هستید (به گفته‌ی خودتون) پس باید داستان سوررئال خونده باشید!
چهار: گفتید: «از نظر من این اتفاق برای راوی مهمه و توی ذهنش برای همیشه حک شده. باید برای شما دلیل بیاره؟» بله، باید دلیل بیاره! نظر شخصی شما نمیتونه قوانین داستان‌نویسی‌رو تغییر بده. وقتی داستانی نوشته میشه باید تمام عناصر داستانی در اون لحاظ بشه تا بشه با داستان ارتباط برقرار کرد. خاطره که تعریف نمیکنید! اسمش داستان‌ـه… و داستان نوشتن اصول خودشو داره.
پنج: عُرف جامعه یعنی اکثریت قاطع جامعه. اما کاری با عرف هم ندارم؛ گیرم این مشکلو هم حل کردید. با عدم یکدست بودن همین جملات (که این کلمات در اون به کار رفته) چیکار میکنید؟
نمیخواستم به کامنتتون (که در آخرش توهین هم داشت) جواب بدم اما احساس کردم لازمه.
موفق باشید.

3 ❤️

844032
2021-11-22 17:04:53 +0330 +0330

۱. “ شاید داستان ادامه داشته و نویسنده فراموش کرده ادامه اون‌رو برای جشنواره ارسال کنه تا بفهمیم زمانِ حال شخصیت اصلی چگونه است ” اگر این جمله لحن تمسخر نداره من از شما عذرخواهی میکنم
۲ و ۴ و ۵.جوابی ندارم. فقط دلیل اشفتگی تون رو از حرفام اصلا نمیفهمم.

۳. حسادت؟؟؟؟ شوخی که نمیکنید؟ اونم برای همچین موردی؟ اخه چرا یه نفر به کامنت یکی دیگه به متن یکی دیگه باید حسادت کنه؟ واقعا کلمات قاصرخ در پاسخ به این موضوع

0 ❤️

844034
2021-11-22 17:10:13 +0330 +0330

danialllll
پس مشکلی نیست. سوءتفاهم بوده.
شاد باشی 🌹

1 ❤️

844036
2021-11-22 17:16:28 +0330 +0330

دانیاللللل

اول از همه من یه چیزیو بگم در رابطه با انتقادی از آقا امید کردید، و بعد می‌گم چرا گفتم بخش زائد.

به قول معروف:« هرچه محبوب است، همیشه درست نیست».
در جامعه‌ ما غلوط مصطلح بسیاره که به نظرم بیشترین خیانت رو مترجمین ناشی و کار نا بلدی کردند که نتیجه‌اش می‌شه کلماتی مثل :« گایز و اسمات و بوی‌فرند و…»، تازه اگه بخوایم با ارفاق اونا رو مترجم به حساب بیاریم.

0 ❤️

844038
2021-11-22 17:24:57 +0330 +0330

دانیاللللل

گفتم زائد و پرت کننده مخاطب به بیراهه‌ای بدون مقصد چون؛

  • مهم ترین، شیرین ترین و تلخ ترین واقعه جنسی زندگیم…

از کجا به اثبات می‌رسه که این واقعه مهم‌ترین و اساسی‌ترین اتفاق راویه؟

یه باره از راوی منتقل می‌شه به کیدو و مخاطب خودش دوباره از زبون خودش نقل می‌کنه.
مثلاً می‌گفت:« قطره اشکی از چشمان کیدو سرازیر شد و او می‌دانست که انتهای این رابطه چیزی جز جدایی نیست».

2 ❤️

844039
2021-11-22 17:26:48 +0330 +0330

عالی لذت بردم

1 ❤️

844054
2021-11-22 21:04:52 +0330 +0330

دوست عزیز danialllll
ضمن تبریک بابت حضورتون در جشنواره و جسارت و شهامتتون در نوشتن …

خاطره سازی و خاطر بازی و خاطره نویسی، نوعی از روایت هست که در داستان بودن یا نبودن اون، اختلاف سلیقه و نظر هست، اما هرچه که هست، خاطره نویسی به طور معمول دارای هیچ گونه از قالب‌های داستانی نیست و تنها بر قدرت ذهن و نویسنده در تبدیل یک خاطره به نوشته یا ساختن خاطره‌ای مکتوب، بستگی داره…
در این سبک از نوشته عمدتا، نویسنده تلاش می‌کنه با برجسته کردن لحظات و دقایقی که براش ارزشمندتر بوده (حتی اگه ساختگی و خیالی باشه) اون رو برای مخاطب روایت کنه…

نوشته‌ی حاضر، دقیقا دارای همچین مشخصاتی هست و نویسنده محترم فارق از هر اصول و قاعده‌ی داستانی، روایتی رو برای مخاطب بیان و به تحریر درآورده…‌
روایتی خطی و تا حدودی شیرین، با بیانی نرم و یک نواخت، اما پر کشش و جاذبه…

از این حیث، این خاطره نویسی رو نباید در قالب و اصول داستانی نقد و بررسی کرد و صرفا به عنوان روایتی دلچسب و سرگرم کننده اون رو پذیرفت…
به نظر، بیشترین تمرکز نویسنده بر ترسیم اروتیک و احساس شخصیتها بوده و هنر و تخیلش در صحنه‌آرایی یک شب هم‌آغوشی با جزئیاتی قابل قبول و سرگرم کننده، مصروف داشته و متاسفانه پس از روایت اون یک شب انگار که تکلیف نوشته تمام شده باشه، شاهد به هم ریخته‌گی متن و اغلاط زیادی هستیم…

در کل این نوشته حاصل ذوق شخصی و توان بالقوه‌ی نویسنده محترم بوده که اگر قصد نوشتن داستان رو داره با کمی مطالعه‌ی مفاهیم و قواعد داستان‌نویسی به سهولت به اون خواهد رسید…

امیدوارم که در آینده‌ای نزدیک شاهد داستان‌های خوبی از نویسنده محترم این خاطره باشیم…

قلمتون مانا… 🍃🌹

4 ❤️

844055
2021-11-22 21:06:30 +0330 +0330

از دوست محترم و مخاطبین عزیز جشنواره بابت تاخیر در ارایه نظر عذر می‌خوام…

به شدت گرفتار و مشغول بودم…

دم همگی دوستانی که نظر دادند گرررررمممم … 🍃🌹

4 ❤️

844073
2021-11-22 23:52:44 +0330 +0330

خیلی عالی بود

1 ❤️

844117
2021-11-23 02:34:16 +0330 +0330

تلاطم درونت رو دوست دارم هرچند گار کنترلش نکنی وجودت رو تسخیر میکنه …این ذهن بیش از اندازه درگیره و طبیعتا شخصیت خاصی داره اگه ظاهرا ارومی که از ذهنت خیلی کار میکشی این زودتر از موقع از کار میندازدتت اگه شیطونی که انرژیت رو سعی کن تخلیه کنی با نوشتن و گاها بزار فقط قلمت بنویسه حتی اگه نمیخوای هم بزار بنویسه …جذاب خواهد بود بعصی از اون نوشته هات و در کل ذهنت خالی میشه و اروم میشی…
پیچیدگی متنت در عین نحوه ارتباط با مخاطب ، خوب بود مرسی

1 ❤️

844190
2021-11-23 12:31:45 +0330 +0330

خوب بود 👍

0 ❤️

844266
2021-11-23 23:35:40 +0330 +0330

دمت گرم خوب بود خدایه فرشته هم نصیب ماکنه 🙏 🙏 🙏

0 ❤️

845368
2021-11-30 16:10:54 +0330 +0330

لایک👍🏽👍🏽👍🏽

0 ❤️