گرایش من تویی!

    رفتارش چندوقتی عجیب شده... ازم دوری میکنه! جواب تلفن هام رو نمیده و مسیج هام رو یکی در میون جواب میده، هر وقت ازش میخوام که بریم بیرون یجوری از زیرش در میره.


    بی هدف براش می نویسم: دلم برات تنگ شده... برای چشمات، دست کشیدن لای موهات، نوازش دست هات...
    چند ثانیه بعد جواب میاد: میتونی بیای دنبالم؟


    بلاخره! خیلی وقت بود منتظر این جمله بودم... بیخیال کلاس موسیقی میشم، سوییچ ماشین رو از روی اپن می قاپم و خودم رو به پارکینگ می رسونم.


    ده دقیقه بعد جلوی خونش بودم، با ظاهری نه چندان آراسته بیرون میاد و سوار ماشین میشه.


    حرفی نمیزنه منم چیزی نمیگم، در سکوت و جوی خفه به همون پارک همیشگی میرم.


    روی همون نیمکت چوبی قدیمی رو به رودخونه...


    لب پایینش رو به دندون گرفته و میدونم که اگر ادامه بده، به زودی خون میوفته. موهاش... اون موهای لخت مشکی، بهم ریخته از زیر شالش بیرون ریخته. بی حوصله است و رنگش پریده... زیر چشم هاش گود شده انگار این شب ها بهش آسون نگذشته...


    نمیدونم چیکار باید بکنم، تا حالا اینطوری ندیده بودمش، دستی لای موهام میکشم و کلافه از جام بلند میشم، کمی به اطراف نگاه میکنم: اممم چیزی میخوری؟
    آهسته سرش رو به دو طرف تکون میده.
    جلوی پاش زانو میزنم و دست هاش رو میگیرم، برام مهم نیست که توجه بقیه رو جلب کنم.
    انگشت هاش یخ کرده با اینکه اواخر بهار و هوا اصلا سرد نیست.
    از این وضع قلبم به درد اومده، نوک انگشت هاش رو می بوسم و میگم: باهام حرف بزن خانومم، نکن با من اینکارو. هرچی که هست هر چیزی که شده میتونی با من در میون بزاری.
    چشم هاش رو اشک پر میکنه.
    میتونم حدس بزنم چه چیزی که گفتنش انقدر براش مشکله...
    نگاهی دیگه به سرتا پاش میندازم، مثل همیشه یه مانتو اسپرت مشکی و شلوار جین پوشیده بود و شالی که ازش بیزار بود...
    سوال غیرمنتظره ای پرسید: اگه این موها رو نداشتم بازم دوستم داشتی؟
    بدون مکث میگم: دیوونه این چه سوالیه! معلومه که دوستت داشتم.
    سرش رو پایین میندازه: نه تو نمیدونی چی میگی...
    یه نفس عمیق میکشم: عزیز دلم... موهات قشنگه و منم خیلی دوسشون دارم اما این تویی که من عاشقشم... روحت که من رو مجذوب کرده.
    صدای هق هقش به گوش میرسه، سریع بلند میشم و بغلش میکنم. با مشت روی سینه ام می کوبه: من اونی نیستم که تو فکر میکنی! ولم کن! برو!
    شونه هاش رو محکم میگیرم توی دستم، با صدای محکم و با اطمینان کامل میگم: هرچیزی میخوای باشی باش! من عاشقت میمونم. من میخوام که خوشحال باشی میخوام همونی باشی که خودت میخوای...


    کمی سکوت کردم، با چشم های قرمز نگاهم میکردم، از جاش بلند شد و گفت: بیا یکم قدم بزنیم.
    دنبالش بلند شدم و خاک رو از شلوارم تکوندم.
    کنار زاینده رود شروع به حرکت میکنیم و سی و سه پل رو مقصد قرار میدیم.


    میپرسم: میخوای بازم سکوت کنی؟


    همونطور سرش رو پایین انداخته و واکنشی نشون نمیده...
    سعی میکنم به حرف بیارمش اما موفق نمیشم، بعد از مدتی که برام مثل یک سال گذشت رسیدم به پل... رفتیم بالا از اونجا محو نمایش آب شدیم...


    و بلاخره لب باز کرد: : یه روانشناس معروفی که اسمش الان ادم نمیاد سالها پیش یه تحقیق راجع به گرایش جنسی افراد انجام داد... نتایج تحقیقش بعدها بارها مورد تائید قرار گرفت.


    یکم گیج شدم از این موضوع ناگهانی و غیرمنتظره اما چیزی نگفتم تا ادامه بده...


    یه نفس عمیق کشید و گفت: خب این روانشانسه فهمید که آدم ها گرایش مطلقی ندارن! در واقع اون برای هر انسان یک طیف از ۰ تا ۶ درست کرد... ۰ کاملا دگرجنسگرا و ۶ کاملا همجنسگرا... و فهمید فقط ۳درصد از افراد جامعه ۰ یا ۶ خالص هستند و بقیه جایی در اواسط این طیف قرار میگیرن.


    -خب؟


    برگشت به سمتم، مستقیم توی چشم هام نگاه کرد و گفت: خب فکر میکنی عدد تو چیه؟
    جا خوردم، یکم روی سوالش فکر کردم... تا حالا اصلا تصورش رو هم نکرده بودم که با یه پسر رابطه داشته باشم ولی بعدش فهمیدم... من تا حالا تصور رابطه با دختر دیگه ای رو هم نکرده بودم! خندم گرفته بود نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم...


    وقتی دید دارم میخندم ابروهاش رو توهم کشید:خب چی شد؟
    دستم رو لای موهام بردم و گفتم: اممم من واقعا نمیدونم...
    -یعنی چی نمیدونم؟ دوست داری با یه پسر قرار بزاری یا نه!؟
    صداش یکم بالا رفته بود، سعی کردم آرومش کنم: نمیدونم بخدا... آروم باش... روش فکر میکنم و...
    با کف دستش هلم داد عقب، اشک هاش سرازیر شدن: نه... همین الان... باید بهم بگی! بهم بگو!
    صدای لرزون و اشک آلودش باعث شد اعصابم بهم بریزه، بلند داد زدم: گرایش من تویی لعنتی!
    لبخند نشست گوشه لبش، احساس کردم همه ی اون تنش ها از بین رفت... اومد نزدیک تر: از حرفت مطمئنی؟
    روم رو به سمت رودخونه برگردوندم، سرم رو بین دست هام نگه داشتم: آره...
    دستش روی شونه ام نشست: من... من...
    به سمتش برگشتم و با یه لبخند خسته گفتم: تو ترنسی... میدونم...
    صورت بهت زده ات رو نوازش کردم و گفتم: من به خاطر تو با افتخار یه همجنسگرا میشم...


    نوشته: shadi

  • 47

  • 2




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود دوستش
      لایک 2
      دوستان بالایی یکی لایک نداده کامنت خوب میذارید لایک هم بکنین لامصبا


    •   دخترنشسته.درماه
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود...حس قشنگی داشت برام لایک


    •   .Ambivalence
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • اسم داستانت عالی بود لامصب...متنش هم!


    •   Alouche
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوس داشدممم


    •   shadow69
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • ناموسن من حرف این روانشناس رو نخونده بودم ولی به همه همین حرف رو گفته بودم که اکثرا کامل همجنسگرا یا دگر جنسگرا نیستن
      من حیث اللمجموع خوب بود (rose)


    •   god of death878
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوشم اومد ازش...


    •   Matin.T
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • لزبین چرا خورده؟؟؟؟من داستانو اشتباه فهمیدم یعنی؟؟؟
      یکم کاراتر ها و سیر دیالوگ گویی مبهم بود ولی دوسش داشتم
      زاینده رود هم که خیلی وقته شده خاکنده رود
      کنارش هم راه نمیریم
      شیک میریم توش و از سی و سه پل می کوبیم تا آذر


    •   Albinos
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • تا حدودی قشنگ بود. بهترین داستانی که امشب خوندم همین بوده. لایک 15 (البته مطمئن نیستم)


    •   Gankr koy
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • لایک.
      عالی بود.
      شادی جون ادامه بده ،
      اسم با مسما و شیرینی دارید درست مثل داستانت.


    •   خوشگلخانم
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • الهی


    •   شیخ هالک
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • لایک خوب بود


    •   melissa_taaj
    • 10 ماه،1 هفته
      • 1

    • قشنگ بود ارزش خوندن داشت اما اگه یکم فقط یکمممم طبیعی تر بود بهترم میشد :)
      -لایک


    •   Khshyr
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • عق


    •   dr.ramod
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالي


    •   ماهان..ماهان
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • لز دوس دارم


    •   هیرسا۱
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   bita.jo0oni
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • (rose)


    •   درسا۱۲۳۴۵۶۷۸۹
    • 10 ماه
      • 0

    • اومممم عالی بود بلخره یه داستان درست و حسابی پیدا شد❤❤


    •   illidan1
    • 9 ماه،2 هفته
      • 0

    • زیبا بود با اجازت کپی.چی ؟ من پسرم نمیشه ؟ اوکی بای


    •   Shadi.rhnm2
    • 9 ماه
      • 0

    • سلام دوستان مرسی از همگی که لطف داشتید...
      من مدتی به سایت دسترسی نداشتم و بعد از یه مدت تونستم یه سری بزنم...
      و اینکه متاسفانه بله برچسب داستان اشتباهه?


    •   yaserpazhouhandeh
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • فوق العاده بود


    •   Alouche
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • ای خدای من این چقد قشنگ بوووود گرایش من تویی اخی یه دونه از اینا لدفااااا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو