گروه خانوادگی واتساپ (۱)

    گروه خانوادگی واتساپ(قسمت اول)
    روزهای اولی بود که واتساپ اومده بود و همه دنبال گروههای فامیلی و همکار و همکلاسی و این مدل گروهها بودن و یکی هم میشد مدیر گروه.
    یه گروه فامیلی هم ما داشتیم و تا نیمه های شب به حرفای الکی و غیبت و داستانای این شکلی می گذشت.
    منم که حرفی برای گفتن نداشتم، گاهی یه عکس از منظره یا تابلو یا هرچیزی که قشنگ و خوشگل باشه میذاشتم که فقط ابراز وجود کرده باشم.
    توی همین شبا یهو توی صفحه خصوصی خودم دیدم یه پیام از عروس دایی اومد که تشکر کرده بود. منم خیلی عادی جواب دادم و تشکر کردم و اونم یه عکس از یه دسته گل برای من فرستاد.
    اینجا بود که عکس یه نقاشی از دو تا زن که دارن میرقصن رو واسش فرستادم، بازم کلی تشکر کرد و گفت اگه عکس ناب داشتم حتما واسش بفرستم.
    شاید باور نکنید ولی من این خانم رو فقط توی شب عروسی اونم از راه دور دیده بودم. و هیچ آشنایی کلی ازش نداشتم، فقط میدونستم که خیلی مذهبی و اهل حجاب هستش.
    منم توی سلام_علیکم خیلی گرم نمیگرفتم که یهو بدش نیاد.
    یه شب که باز توی خصوصی واسم یه عکس گذاشته بود ازش تشکر کردم و یه عکسم من واسش دادم.
    برام نوشت توی گروه خیلی راحت چت میکنی و برای من اهل آداب میشی! منم گفتم خوب شما متاهل هستی و ما هم که جز اینجا جای دیگه ای با هم تماس نداشتیم. نوشت که چه جور تماسی مگه باید داشته باشیم؟ گفتم در حد یه مهمونی یا تلفن .
    جواب داد مهمونی که موقعیت نشده و تلفن هم که کاری نداشتیم. ولی اگر خواستی میتونی تماس بگیری.
    گفتم باشه ولی چجوری؟؟؟ گفت: شمارت بده تا گاهی زنگ بزنیم! یخورده فکر کردم که دلیلی نداره و پسردایی هم که شمارم داره. با این حال شمارم نوشتم و...
    این شد شروع تماسها و چت های خصوصی ما.
    یه بار یه منظره از به نقاشی که آدمای توش برهنه بودن واسش دادم، وقتی خوشش اومد و باز یه عکس از دسته گل فرستاد. گاهی زنگ میزدیم و با هم حرف میزدیم.
    پسر دایی ۲۴_۲۴ سر کار میره و یه ۲۴ساعت کلأ توی خونه نبود.
    یه بار از عروس دایی پرسیدم چرا انقدر مذهبی هستی و اهل حجابی؟ گفت به اختیار خودم نیست و به خاطر مادرم مجبورم بپوشم تا دلخور نشه ولی توی خونه دل از عزا در میارم، گفتم یعنی چی؟ گفت مثل همه دخترهای امروزی دیگه تقریبا لخت میگردم و راحتیم.
    توی مهمونیای دوستا هم که همه جور شیطنتی میکنیم.
    کنجکاویم بیشتر شد و گفتم مگه تو شیطونی هم بلدی؟ گفت در حد مشروب و رقص و استخر پارتی
    (همیشه توی حرفام خیلی احتیاط میکردم که چیزی نگم بدش بیاد) اون روز وقتی میخواستم خداحافظی کنم، یه استیکر بوس واسش دادم و اونم همین کار رو کرد.

    از اون روز یه حس جدید نسبت بهش پیدا کردم، دلم میخواست ببینمش؛ حتی گاهی غیرارادی شق میکردم.
    یه جورایی دلم هواییش شده بود، این شد که تصمیم گرفتم هرجور شده ببینمش.
    حدود ۳ماه از چت کردنای وقت و بی وقت ما می گذشت. یه روز بهش گفتم تو نمیخوای خودت رو به من نشون بدی؟؟؟ گفت چجوری؟ گفتم یه عکس از خودت بفرس ببینمت. گفت از این کار خوشم نمیاد! گفتم پس من چه کار کنم، دلم پوسید. گفت همین که با هم دوست مجازی هستیم کافیه! ولی من راضی نشدم و بازم خواهش کردم. ولی زورم بهش نرسید.
    یه روز گفتم میرم سراغ پسردایی و کم کم پام رو توی خونشون باز میکنم.
    یه روز که کاری نداشتم رفتم سمت خونشون. ماشین پسردایی دم در گذاشته بود. خیلی راحت تونستم صدای دزدگیرش رو در بیارم، بعد دو-سه مرتبه تکرار پسردایی از خونه اومد بیرون و یه چرخی توی کوچه زد. خیلی عادی با ماشین اومدم کنارش و حالش پرسیدم، بنده خدا کلی خوشحال شد و اصرار کرد بیا توی خونه. وقتی دیدم جدی میگه، بهونه کردم که جایی کار دارم و نیم ساعت دیگه برمیگردم.
    وقتی برگشتم و رفتم دم خونشون حدود ساعت ۶ عصر بود؛ در زدم و پسردایی با یه شلوارک و پیرهن نیم آستین اومد در رو باز کرد. رفتم داخل خونشون. یه حیاط و خونه نسبتأ قدیمی. بنده خدا حیاط رو هم آب پاشیده بود و خنک شده بود. وقتی رفتم داخل حسّ کردم تنهاس، گفتم پس شمام تنهایی که؟؟؟ گفت: نه، خانمم توی اون اتاق هستش، الان میاد . سراغ دایی بی وفام و زن دایی خودخواه رو داشتم ازش میگرفتم که صدای خانمش اومد و سلام کرد.
    یه خانم حدود ۱۷۰ با یه وزنی حدود ۷۰، جواب سلامش رو جوری دادم که بنده خدا خودش باور کرد که من تا الان اصلا باهاش لام تا کام حرف نزدم. یخورده جا خورد و با اون شلوار فیتلی مشکی و پیرهن نیمه آستین صورتی و البته یه روسری گل گلی رفت سمت آشپزخونه. از اونجا نگاهی به من کرد و خندید.
    خلاصه اون روز تا شب نشستم و رفتم خونه که نخوام جواب بدم که کجا بودم.
    شب باز دوباره طبق روال شبهای قبل رفتیم برای چت کردن. عروس دایی با اون زنونش فهمیده بود که عمدأ رفتم خونشون و هیچ کاری جایی نداشتم و منم فوری تسلیم اون حسّ و فهم شدم. ولی این تازه اول راه و ماجرای اصلی شد. گمون نکنم کسی یه دختر خوشتیپ و خوش سر و زبون رو با اون سینه های ۷۵ به راحتی ندیده بگیره.




    بعد از اون که عروس دایی رو دیدم و مزه دهنش رو فهمیدم که حرفی نداره حتی خونشون برم، توی واتساپ بِهِش چشوندم که دوست دارم بیشتر ببینمش. و البته اونم بَدِش نیومد و جواب مثبت داد به شرط اینکه خیلی احتیاط کنیم و کسی بویی نبَره.
    اون شب تا حدود ۳ نصف شب چت کردیم و قرار شد دو روز بعد که دوباره عروس دایی تنها شد با هم قرار بذاریم و ببینمش. ولی این دو روز هم چت میکردیم و از همه چیز حرف زدیم.
    صبح اون روزی که قرار شد برم پیش عروس دایی رو ببینمش کلی به خودم رسیدم و چند تا شاخه گل رز هم خریدم . بِهِش زنگ زدم و قرار شد حدود ۱۰ برم پیشش.
    وقتی رسیدم پشت در خونشون و زنگ زدم بدون هیچ حرفی در رو باز کرد و من آروم رفتم تو.
    پشت در ایستاده بود و بعد بستن در حیاط به همدیگه دست دادیم و با دیدن گلها کلی ذوق کرد، با هم رفتیم توی خونه و خواست بره توی آشپزخونه که منم دنبالش رفتم، گفت من داخل پذیرایی برم ولی با دیدن میز چهارنفره ناهارخوری همونجا موندم و اونم اعتراضی نکرد. گفت لااقل برو لباس راحتی تن کن ، توی اتاق خواب یه شلوارک کتون گذاشته بود که من اون رو پوشیدم و دکمه های پیرهنم رو هم باز کردم تا هم راحت باشم و هم مزّه دهنش رو بفهمم.
    عروس دایی روسری رو برداشته بود و سر میز منتظر من بود؛ خندید و گفت: بَه بَه آقا خوشتیپ! یهو پیرهن نمیپوشیدی و خندید. منم راحت پیرهنم رو به صندلی آویزون کردم و نشستم پیشش. عروس دایی یه شلوار خونگی کوتاه پوشیده بود و یه پیرهن لیمویی تقریبا حریر به تن داشت که سوتین سبزی که داشت مشخص بود.
    چایی روی میز بود و گذاشته بود سرد بشه. احوال خونوادم رو پرسید و از کار و شیفتم پرسید، کم کم چایی رو خوردیم و پا شد تا یه هندوونه رو پاره کنه که منم رفتم پشت سرش و خیلی آروم دستش رو گرفتم تا مثلا کمکش کنم. تا دستش رو گرفتم خودش کشید عقب و خندید که خودش کارش رو بکنه، وقتی اومد عقب کونش چسبید به کیر من و یه لحظه پرید جلو. کلی از این حرکت خودش خندید و از من خواست روی صندلی بشینم. تا داشت هندوونه رو پاره میکرد از چت کردنامون میگفتیم و میخندیدیم، از اون برخوردی که به کونش داشتم بد جوری شق کرده بودم و نمیخوابید، منم اصلا اهمیتی نمیدادم.
    وقتی هندوونه رو آورد، چنگال یادش رفته بود و من سریع پا شدم و از کنار سینک برداشتم، وقتی برگشتم دیدم موقعیت برای یه شیطونی کوچولو آمادس!
    چنگال رو گذاشتم روی میز و از پشت شونه هاش رو گرفتم و روی صورتش یه بوسه خوشگل کردم، سرش رو طرفم چرخوند و از لبم یه بوسه خوشمزه گرفت. خیلی آروم دستام رو لغزوندم روی سینه هاش و همینجوری که لباش رو میبوسیدم اونها رو با دستام نوازش میکردم. عروس دایی هم کمی همکاری کرد و خواست بشینم هندوونه رو بخورم.
    کلی از لباش و اندامش تعریف کردم و به انتخاب پسردایی حسرت خوردم. عروس دایی اصلا اهل آرایش نیست ولی واقعا خوشتیپِ و با اون کون خوش فُرم و سینه های ۷۵ و البته لبای قلوه ای خوشمزه، معرکس.
    اون روز خورشت سبزی خوشمزه ای پخته بود و با اون برنج خوش پُخت و البته سالاد شیرازی فهمیدم که دست پُخت خوبی داره.
    بعد ناهار کنترل تلویزیون رو دست گرفتم و چندتا کانال قفل پیدا کردم. اومد نشست کنارم و وقتی ازش رمز ماهواره رو خواستم خندید و گفت شیطون میخوای چه کار؟؟؟ وقتی روی زمین نشسته بود پاچه های شلوارش بالاتر رفته بود و اون پاهای بلوریش بیرون افتاده بود، سرم رو روی پاش گذاشتم و دراز کشیدم که بعد زدن رمز ماهواره چندتا کانال عوض کردم و یه مسابقه سکسی پیدا کردم. اونها که مسابقه میدادن باید به دخترهای لخت نگاه میکردن و هر کسی دیرتر شق میکرد به مرحله بعد میرفت . عروس دایی با دیدن این مسابقه کلی خندید و میگفت مدتها بود اینقدر نخندیده بود. خوشحال بودم که داره بِهِش خوش میگذره و منم کلی حال کرده بودم.
    توی این حال بودیم که موبایلش زنگ خورد و من صدای تلویزیون رو قطع کردم. عروس دایی شاکی شد که مثلا خواب بوده و مزاحمش شده. بعد تلفن رفت توی آشپزخونه و از یخچال میوه آورد. داشتم زردآلو میخوردم که خواستم ببینم چقدر پایه من میشه.
    یه زردآلو گذاشتم توی دهنم و بردم دم دهنش، خیلی راحت از دهنم گرفت و خورد! خواستم بیشتر پیش برم.
    یه زردآلو دیگه خوردم و جویدم و اونم متوجه شد و خیلی عالی از دهنم گرفت که دیگه لباش رو رها نکردم و یه لب اساسی ازش گرفتم، آروم آروم سینه هاش رو نوازش کردم و اونم خوب همراهی میکردم. دستم رو بردم توی پیراهنش و از زیر سوتین کم کم سینه هاش رو نوازش کردم، واقعا خوشش اومده بود و چشماش خمار شده بود، منم یه خورده زور آوردم و خوابوندمش روی زمین و کم کم پیراهنش رو باز کرد. تا خواستم سینه هاش رو بخورم شرط کرد که بیشتر پیش نَرَم.
    منم قبول کردم و مشغول خوردن اون ممه های دست نخورده شدم. دیگه ممه هاش داشت کبود میشد که متوجه شدم ارضا شد ولی به روی خودم نیاوردم. مونده بودم این کیر که داشت از شقّ درد من رو میکشت چه کار کنم. بِهِش گفتم من یه مشکل برام پیش اومده! گفت چی شده، جایی میخوای بری؟
    گفتم خودم که نه، ولی زیر شکمم درد بدی گرفته، یه چاره ای براش پیدا کن. خَندَش بیشتر شد و پا شد نشَست و یه نگاهی به شلوارم کرد و با خنده گفت: اینکه از صبح همین شکلی بود!!! گفتم بود، ولی درد نداشت. عروس دایی گفت: قول دادی که کاری به اون نداشته باشیم. منم گفتم: من سر حرفم هستم، ولی این کیر بلند که گوش شنوا نداره. عروس دایی گفت: با دست کارش راه بنداز. گفتم یه خواهش بکنم؟ گفت: مطمئن باش هر کاری بکنی نمیدم. گفتم: نه نمیخوام، میشه تو برام بزنی ؟ یخورده خندید و گفت: ولی پررو هستی. گفتم تو یه چاره پیدا کن که نه سیخ بسوزه- نه کباب. گفت صبر کن. و بلند شد تا پیرهن و سوتینش رو باز کنه. من که مونده بودم از اون هیکل و ممه های کبود، یهو گفت: پاشو شلوار و شورتت رو در بیار دیگه.


    ادامه...


    نوشته: ا0ا

  • 26

  • 15




  • نظرات:
    •   mostoufi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • از الان کیرم تو قسمتهای بعدیش


    •   Naz10100
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • ادامه رو ننویس لطفا و برو از خودت خجالت بکش که به پسرداییت هم رحم نکردی. با چه رویی اومدی اینارو مینویسی من در عجبم!!!


    •   جاوید۱۲۳۴
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود
      مناظر قسمتهای بعدش هستم


    •   Angel_of_death
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • تو یه گروه بودین و شماره اشو بعد چند روز بهت داد. اونم تو whatsapp. ننویس


    •   lovely_grl
    • 2 ماه،2 هفته
      • 9

    • اگه هندونه رو پاره میکنن ، حتما کون یکی مثه تورو باید قاچ کرد (biggrin)


    •   Rashti67
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ایا به نظرت بهتر نبود پسر دایت می اومد مادرت رو می گایید بعد کونت رو مثل هندوانه قاچ میکرد جلوی زن خودش


    •   hercolkonkon_khaf
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوس گوی و گزیده گوی چون گوه
      کز ریدنتو جهان شود پریود


    •   Ares.1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • زن پسر داییت رو تا اون موقع از نزدیک ندیده بودی؟!
      عروسی ، اونم از دووور؟!
      متاهل و خیانت هم که مثل نقل و نبات ریختی دیوث!!
      همینجا تمومش کن
      اوج کسشعرای بعدیت رو بذار در کوزه آیشو بخووور


    •   دکتر_رادیکال
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • کصتان نویس عزیز مثه اینکه اون منطقه ای که جناب عالی زندگی میکنی ثبت احوال نداره...
      برو تو تنظیمات کیرت قسمت تجسم سازی افراد اون تیک لَقَبا بردار بجاش تیکِ اسما بزن...


    •   boyhot22
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • باشه داداش ما کصخلیم


    •   Nevermindd
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • کص کش اون خراب شده شماره ها میفته نیاز نی بت شماره بده


    •   وب.گرد
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • اگه قراره تو قسمت بعدی فقط واست جق بزنه ننویسش. اگه میخاد مثل الکسیسم بده بهت بازم ننویس.
      کلا ننویس راحت باش.(:


    •   I_am_not_big
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی خیلی بد نوشتی .....
      هعییییی


    •   royaei
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیانت ؟
      زن شوهر دار ؟ ???
      مخالفم ؛
      راستی هندونه رو اصلا نخوردین ها ؛
      از هندونه بگو ؛
      همونجوری موند ؟
      موفق باشی


    •   محسن زبلل
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ممه های دست نخورده؟


    •   .درویش.
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اول اینکه خودت اعتراف کردی که کسی تو رو به پشم کونشم حساب نمیکرد،بعدش هم که شما رخت چرکاتو شستی امدی اینجا کسشعر تلاوت میکنی،فامیل خوت تورو ادم حساب نمیکردن فک کردی ما واست تاج گل هوا میکنیم جقی


    •   M1996nz
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • کاری با واقعی بودن یا نبودنش ندارم، ولی واقعا زندگیا گوه شده که اینجوری راحت راجع ب خیانت ح زده میشه چ زندگی لجنی واقعا... واقعا آدم بعضی وقتا باید به خودش بگه آخرش که چی ؟


    •   raul14
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چرت مینویسی
      از اونجا که گفتی خیلی مذهبی بود دیگه نخوندم حالم بهم میخوره که میان کس چرت میگن


    •   alamto64
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • از هم شماره گرفتید؟؟ هم توی گروه و هم خصوصی شماره ها مشخصه که. بعدش هندونه رو قاچ میکنن فکر کنم


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • واتساب که شماره معلومه کسخل جان مگه تلگرامه که بهش گفتی شماره تو بده کسمغز


    •   3ko3
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوشم اومد بقیش و بنویس


    •   Goodshepherd
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • اه اه
      زردآلو جویده تورو خورد !!! آشغال خور بوده‌پس ... خاک بر سرت با فانتزیت ، خب مثل انسان سکس کنین (sick)


    •   ارشام اریایی زبل
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • جالب نبود زیاد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو