گشت اجبار

1395/02/30

این نوشته رو تقدیم میکنم به بانوان مظلوم وطنم که همیشه اولین قربانیان بی گناه سیاست های کشورم بودند. چه روزی که رضا شاه به زور حجاب رو ازشون گرفت و چه روزی که به اجبار حجاب سرشون گذاشتند.
« این سرگذشت بر اساس واقعیت و سرگذشت یکی از افرادیست که به من مراجعه کرده بود که از زبان خودش می نویسم. »


گشت اجبار

برخلاف اسمم (هانیه) که به معنی خوشبخت و شادمان هست؛ تا جایی که یادم میاد هیچوقت نه خوشبخت بودم و نه شادمان. سال 68 توی شهرستان بیرجند به دنیا آمدم. شهر کوچیکی که سرک کشیدن توی زندگی همدیگه جزو زندگی روزمره ی مردمشه. یه جور خوراک روح برای ارضای حس کنجکاوی. به همین خاطر هم خانواده هایی که توی بیرجند زندگی میکنن اکثرا مذهبی ان. در واقع کسی جرأت نداره مذهبی نباشه! من هم توی یکی از همین خانواده ها به دنیا آمدم. خانواده ای مذهبی و صد البته سنتی…
تنها روز های شاد زندگیم کودکیم بود. روز هایی که نه درس برام اهمیت داشت و نه میدونستم سکس چیه؟ اصلا دوستی دختر و پسر توی مخیله ام هم نمی گنجید. اما یک رسم نانوشته توی دنیا هست که روز های خوشی و آرامش زود به انتها میرسن؛ همونطور که زندگی من هم خیلی سریع به روز های سختش رسید…
تا زمانی که مدرسه می رفتم به علت شرایط بسته ی خانواده و شهرمون چیزی از سکس و فرق دختر و پسر نمیدونستم. خودمم نمیخواستم بدونم شاید اگر میخواستم میتونستم اما هیچوقت دنبال اینجور مسائل نبودم. همه ی دغدغه ام شده بود درس. تو شهر کوچیک بیرجند که همه همدیگرو میشناختن، قبول شدن یک نفر توی یک دانشگاه خوب کافی بود تا همه ی خانواده ها سرکوفتشو سر بچه هاشون بزنن. من هم به همین خاطر میخواستم اون یک نفر باشم! همه ی فکر و ذکرم درس بود و از هر حاشیه و انحرافی گریزان بودم. همین هم باعث شده بود توی فامیل به خوبی و نجابت و سربه زیری شهره بشم. چیزی که واقعیت من هم بود ؛ خوبی،
نجابت و سر به زیری …
سال آخر دبیرستان رو با جدیت بیشتری مطالعه کردم که هرجور شده به یک دانشگاه خوب برم. به خصوص که رشته ام انسانی بود و قبولی سخت. اما بالاخره مزد تلاشم رو گرفتم و مرداد ماه سال 86 بود که نتایج اولیه کنکور آمد و رتبه ام 264 شد. دو سه روز در هیجان و شادی رتبه ام به سر می بردم تا وقت انتخاب رشته بالاخره رسید.
انتخاب رشته، اولین جنجال واقعی زندگی من. پدرم اعتقاد داشت دختر نباید دور از خونه باشه بنابراین به شدت با دانشگاه های تهران و سایر شهر ها مخالف بود. از مادرم میخواستم باهاش صحبت کنه اما همیشه جواب یک چیز بود :«هر چی بابات بگه!» انگار توی این زندگی زن ها و دختر ها هیچ حق تصمیمی ندارن. چیزی بعدا با تمام وجودم درکش کردم! به هزار زحمت و گریه و زاری و … بالاخره پدرم راضی شد که برم تهران. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. حتی فکر کردن به زندگی توی شهر بزرگ تهران خوشحالم میکرد.
مرداد و شهریور هم با فکر تهران و خرید لوازم لازم برای خوابگاه و این ها گذشت. همون حدود ها بود که پدرم برام یک موبایل خرید! چیزی که اون زمان به خصوص توی بیرجند و برای دختر اصلا معمول نبود! اولین فکری که به سرم زد این بود که معجزه شده! اما وقتی پدرم بهم گفت موبایل رو خریده تا هر جا میرم به اطلاعش برسونم، همه ی افکار قشنگم تو باتلاق ناامیدی غرق شد. اما باز هم زیاد بهش اهمیت ندادم. به هر حال وقتی باهاشون 1000 کیلومتر فاصله داشتم و میتونستم یک زندگی آزاد، اون هم برای اولین بار برای خودم نه برای مردم و حرف هاشون، داشته باشم، این مسئله که باید دم به دقیقه بهشون اعل
ام وضعیت کنم زیاد آزاردهنده نبود. کما اینکه مطمئنا در طول زمان کمرنگ تر هم میشد.
اوایل مهر به تهران آمدیم با پدرم که در دانشگاه شهید بهشتی رشته ی اقتصاد ثبت نام کنیم. شایدم اواخر شهریور بود درست یادم نیست. چند روز بعد هم پدرم برگشت بیرجند تا من زندگی تازه ای رو تنها شروع کنم.
اوایل همه چیز خوب بود. شاد بودم و از زندگی مجردیم لذت میبردم. به خاطر محیطی که توش بزرگ شده بودم منزوی بار اومده بودم و تقریبا با هیچکس رابطه ای نداشتم. جز هم اتاقی هام توی خوابگاه که اون هم از سر اجبار بود. به کسی کاری نداشتم و کسی هم کاری به کارم نداشت. خلاصه خیلی روز های خوبی بود. خوب و “تکرار نشدنی” …
هفت ماه به همین منوال گذشت. دیگه به زندگی دانشجویی عادت کرده بودم. توی این مدت فقط دو یا سه بار به بیرجند برگشته بودم. حالا دیگه یاد گرفته بودم از آزادی هایی که زندگی دور از خونه بهم داده بود استفاده کنم. به خودم میرسیدم، لباس های باز تر میپوشیدم ، وقت بیرون رفتن لاک میزدم و آرایش میکردم و … البته فقط توی تهران. زمان هایی که بیرجند بودم اوضاع کاملا مثل سابق بود.
درست یادمه روز 10/3/87 بود. اون روز دانشگاه کلاس نداشتم. تصمیم گرفتم برم بیرون یکم قدم بزنم. از اونجایی که هوا گرم بود یک مانتوی سفید نازک و شک شلوار مشکی پارچه ای نسبتا تنگ تنم کردم و یک شال سفید هم سرم انداختم. ناخن هام رو هم لاک مشکی زدم که به لباس هام بیاد. آرایش کردم و اومدم بیرون.
هوا اونقدر گرم بود که مجبور شدم شالم رو بکشم عقب و پشت گوش هام ببرم.
خلاصه رسیدم به تجریش و واسه ی خودم قدم میزدم. یک ون گشت ارشاد رو از دور دیدم اما واقعا حجابم اونقدر بد نبود که بخوان بهم گیر بدن. خیلی ها از من بدتر بودن. با همین دلگیرمی بیخیال ون شدم و میرفتم که یهو یک صدای زنانه ای خیلی بی ادبانه صدا زد :«آی گورخر! وایسا ببینم بی حیا! هوی با توام جنده!»
با کمال تعجب برگشت ببینم مخاطب این حرف ها کیه؟ وقتی با چشم هایی که بهم خیره شده بودن روبرو شدم دنیا رو سرم خراب شد. از ترس پاهام شل شد. از ترس آبروم از ترس خانواده سنتی بابام و … تمام سعیم رو کردم نفهمن ترسیدم. ترس، همون چیزی بود که اونا میخواستن.
با لحن خیلی آروم و مودبانه گفتم :«خانوم درست صحبت کن. چه طرز حرف زدنه؟»

  • خفه شو جنده! تو نمیخواد حرف زدن یاد من بدی. من صد تا مثل تو رو خودم ادب میکنم. حالا شما جنده ها واسه من آدم شدین؟
    آمد سمتم. چیزی از چهرش یادم نیست. دور خودش چادر مشکلی پیچیده بود حتی قسمتی از صورتش رو هم میگرفت. مثل یک لکه ی سیاه بود! لکه ای که قرار بود توی زندگی من هم بیاد. دستم رو کشید و به زور من رو برد سمت ون. جیغ میزدم، فریاد میکشیدم و کمک میخواستم. اما انگار کل دنیا کر شده بودن. هیچکس نیومد از من دفاع کنه. هیچکس …
    من رو نشوندن توی ون و در رو بستن. یک زن سیاه پوش هم داخل نشسته بود که فرار نکنیم. از طرفی دلم خیلی شور میزد و دوست داشتم گریه کنم و از طرفی هم میدونستم با این کارم مهر تأیید میزنم بر گناهکار بودنم.
    ون رسید به کلانتری و نوبت من شد که برم توی اتاقی که نمیدونستم اتاق چیه؟ اصلا چرا باید برم اون تو؟ برم چی بگم؟ به هر حال مجبور بودم. وارد شدم. یک آقا با لباس نظامی در حالیکه مدت ها بود صورتش رو اصلاح نکرده بود، نشسته بود پشت یک میز سبز رنگ. بدون اینکه نگاهم کنه گفت :«بشین» نشستم و اون همچنان با اخم زل زده بود به میز و چیزی مینوشت.
    بالاخره سرش رو آورد بالا و یک لحظه نگاهم کرد و دوباره روشو برگردوند :«استغفرالله! دختر جان این چه سر و وضعیه؟»
  • کجای قانون نوشته بده؟ حجاب که دارم، دستامم که تا مچ پوشیده است …
    (نذاشت حرفم تموم شه و یهو داد زد)- قانون ماییم. وقتی ما میگیم بده یعنی بده. تو به این میگی حجاب؟ گه زدی تو حجاب با این وضعت. موهات که دیده میشه ، لاک مشکی و تحریک کننده زدی ، بوی عطرت هم که اتاق رو پر کرده ، آرایشت هم که … استغفرالله!
  • ماشالله تو یک نگاه چه خوب هم همه چیز رو دیدین!
    صورتش سرخ و برافروخته شد، با خشم به صورتم زل زد :«بلبل زبونم که هستی… نشونت میدم! شماره پدرتو بگو بچه!»
    چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد. با ترس گفتم :«شماره ی اون رو می خوای چیکار؟»
  • خفه شو فقط چیزی رو که گفتم بگو. شمارشو میدی یا به جرم ترویج فساد بفرستمت دادگاه؟
    بین بد و بدتر مجبور به انتخاب بد شدم. شماره یپدرم رو دادم. با تلفن روی میز شماره رو گرفت :«الو؟ سلام علیکم. خوب هستید؟ شما آقای …، دخترجان فامیلت چیه؟»
    لحنش به کلی عوض شده بود! مهربون و ملایم حرف میزد :«فرهنگ نژاد»
  • بله! شما جناب فرهنگ نژاد هستید؟ بنده سرگرد وطنی هستم از امنیت اخلاقی مزاحمتون میشم. دختر خانوم شما امروز به علت بدحجابی بازداشت شدن. چون بار اولشون هست میتونم با یک تعهد کتبی از طرف سرپرستشون یعنی شما آزادشون کنم. وگرنه اجبارا و برخلاف میلم، بایستی بفرستمشون دادسرا. بنابراین هر چه زودتر خودتون رو برسونید کلانتری … »
    تلفن رو گذاشت و نگاهم کرد. یه خانمی رو صدا زد و دستور داد من رو ببرن بازداشتگاه بانوان. آب از سرم گذشته بود، میدونستم چی در انتظارمه بنابراین از بازداشتگاه دیگه ترسی نداشتم. پدرم با اتوبوس 16 ساعت باید تو راه میبود و میدونستم حداقل 24 ساعت اونجا مهمونم.
    یک روز در کنار زن های خلافکار و تو اون محیط کثیف خیلی دیر گذشت. تا اینکه صدام زدن برم اتاق سرگرد وطنی. هنوز پام به اتاق نرسیده بود که پدرم به همون دست هایی که یک روزی نوازشم میکرد ، یک سیلی محکم تو صورتم زد. بهت زده بودم. تقاص کدوم گناهم رو پس میدادم؟
  • البته حاج آقا این چادر و حجاب مال کلانتریه. لباس خودشون فاجعه بود!
  • تعهد رو بدم میتونم ببرمش؟
  • بله حتما. اما اگر تکرار بشه دیگه تعهد کارساز نخواهد بود.
  • کجا رو باید امضا کنم؟
    کاغذ بازی ها تمام شد و آمدم بیرون. یا نه شاید هم تازه وارد زندان شده بودم. رفتار همه باهام به کلی تغییر کرده بود. همه به چشم یک جنده نگاهم میکردن، حتی پدرم! تنها پشتوانه ای که باید میداشتم و نبود…
    خواستم برای پدرم توضیح بدم که با دست کوبید توی دهنم :«خفه شو بی آبرو! فرستادمت تهران درس بخونی بعد باید بیام از تو بازداشتگاه جمعت کنم! بچه های مردم هم درس میخونن ، تو هم مثلا درس میخونی! دانشگاه بی دانشگاه! میریم خوابگاه لوازمت رو جمع میکنی برمیگردیم بیرجند. فهمیدی؟»
    چیزی نگفتم و فکر کردم الکی تهدیدم میکنه که بترسم و درس عبرت بگیرم. تاکسی گرفت و رفتیم سمت خوابگاهم. به دم در خوابگاهم که رسیدیم گفت :«برو لباساتو جمع کن، همینجا منتظر میمونم بیای بریم ترمینال.»
    همه چیز جدی بود انگار. به اجبار وسایلم رو جمع کردم و بدون اینکه به کسی از هم اتاقی هام چیزی بگو اومدم بیرون و با پدرم راهی بیرجند شدیم.
    تا خونه دیگه باهام یک کلمه هم حرف نزد فقط گاهی مادرم رو به خاطر کوتاهی تو تربیتم لعن و نفرین میکرد و فحش میداد!
    رسیدیم خونه و اونجا هم کسی باهام حرف نزد. باکره بوده اما از چشم اونا دیگه دختر نبودم! اون لکه ی سیاه که وارد زندگیم شده بود کار خودش رو کرده بود و هر روز هم بزرگتر میشد. خبر دستگیری من وبی حجابی و بی آبرویی و … مثل بمب توی فامیل پیچید! هنوز هم بعد این همه سال نفهمیدن چجوری فهمیدن؟ هر چند الان دیگه مثل اون موقع تعجب نمیکنم. چرا که فهمیدم تو بیرجند، هیچ دیوار و حصاری مانع از سرک کشیدن مردم نمیشه!
    6 ماه توی خونه حبس بودم و فقط حق داشتم توی مجالس دعا با مادرم شرکت کنم. پدرم قسم خورده بود اولین خواستگاری که برام بیاد بله رو بگه و از شرم خلاص شه! من هم که با اون “به ظاهر” رسوایی اخلاقی برام خواستگار نمیومد. بالاخره بعد از 6 ماه یک مرد 40 ساله آمد خواستگاریم تا زن دومش بشم.
    پدرم هم به قسمش عمل کرد و بله رو گفت. هیچکس نظر من رو نپرسید. انگار نه انگار توی اسلامی که همه اون ها سنگشو به سینه میزدن شرط حلال بودن ازدواج رضایت قلبی دختر هم هست! البته این تنها چیزی نبود از اسلام که رعایت نمیشد. از همه چیز فقط ظاهرش مونده…
    خلاصه رفتیم محضر و اون مرده هم که به حاج میرزا معروف بود فکر میکرد سر ما منت گذاشته که من رو گرفته! نه حلقه ای خرید نه جشنی نه مجلسی و نه هیچی! خیلی خشک رفتیم محضر و کلی امضاء کردیم و 4 خط عربی خوندن و تمام! محرم شدیم! به همین سادگی!
    بعد از محضر ، میرزا من رو برد به خونه ای که برام آماده کرده بود. وارد شدیم و من دویدم سمت اتاق و نشستم و گریه کردم. میرزا لباس هاش رو عوض کرد و آمد جام :«پاشو، پاشو که میخوام کس و کونتو یکی کنم! لباساتو درار که میخوام بعد مدت ها یک کس جوون و ناب بکنم!»
    حالم از لحن و طرز حرف زدنش به هم میخورد. مردک جلوی مردم اسم خدا از دهنش نمیوفتاد ولی تو خونه مثل لات های بی سر و پا حرف میزد. هیچی نگفتم و نگاهش کردم اما یکدفعه بهم حمله ور شد و شروع به کتک زدنم کرد. همونطور که میزد لباس های جفتمون رو هم در میاورد. اونقدر از این نزدیکی ناراضی بودم و متنفر که فقط یادمه وقتی کامل لختم کرد یک جون کشیده گفت و کمی قربون صدقه ام رفت و بعد هم پرید روم …
    درد رابطه ی اول و پارگی بکارت و کتک های میرزا، در مقابل درد روحم که تکه تکه شده بود، هیچ بود. حدود 5 سال باهاش زندگی کردم و بچه دار هم شدیم اما دیگه طاقتش رو نداشتم. هنوز هم من رو جنده کوچولو خطاب میکرد. میخواست با تحقیرم، من رو از حد اقل حقوقم هم محروم کنه. اما بالاخره با کلی زحمت زمستون 92 ازش جدا شدم.
    تصمیم داشتم دست بچمو بگیرم و از اون شهر برم. ولی دادگاه حضانت بچه رو به پدرش سپرد. صلاحیت اخلاقی من رد شد. تعهد کتبی بابام و استشهاد محلی ای که میرزا گرفته بود هم مدرکش بود.
    بدون بچه ام دیگه هیچ دلیلی برای ادامه ی زندگیم نمیدیدم. همه ی عزمم رو جزم کرده بودم که اولین لحظه ای که حس کردم جرأتش رو دارم، خودم رو بکشم. اما دیدن یک آگهی این تصمیم رو به تاخیر انداخت.
    توی روزنامه ی خراسان دیدمش :« شهرام… ، کارشناس ارشد روانشناسی عمومی، مشاور امور خانواده، اختلالات و بیماری های روانی» آدرسش رو نگاه کردم، مال مشهد بود. تصمیمم رو گرفتم. همه ی جهیزیه و هرچی داشتم و نداشتم فروختم و رفتم مشهد.
    با سختی با نصف پول هام توی مشهد یک خونه اجاره کردم و ساکن شدم. خونه موکت بود و من هم فقط یه تشک و پتو و بالش و یک قابلمه و پیک نیک خریدم. حداقل امکانات لازم برای زنده موندن نه زندگی!
    با موبایلم که تنها داراییم از گذشته ام بود، شماره ی دفتر شهرام رو گرفتم. قبلا هم زنگ زده بودم و هزینه و اینا رو پرسیده بودم. این بار اما از منشی دفتر وقت گرفتم برای مشاوره و از سه روز بعد مشاوره ام رو باهاش شروع کردم.
    حرف های قشنگی میزد. کم کم داشتم به زندگی امیدوار میشدم. از این میگفت که درسته پسرم پیشم نیست اما خون من تو رگ هاشه و به هر حال من مادرشم. گفت پسرم به یک مادر زنده کی تو بغلش گریه کنه بیشتر نیاز داره تا یک مادر مرده که سر قبرش زار بزنه. لطف خدا رو یادم آورد که حتی ممکنه پدرش ازش خسته بشه و بچه رو تحویل بده.
    همه چیز داشت خوب پیش میرفت، از خودکشی منصرف شده بودم و دنبال کار میگشتم که دوباره زندگی کنم. اما ناگهان اون خبر همه چیز رو به هم ریخت. خبر کشته شدن پسرم توی تصادف… کشته شدن همه زندگیم… همه ی امیدم …
    دیگه خورد شدم. اونقدر که دیگه امکان نداشت بتونم دوباره بلند شم. حتی شهرامم نمیتونست برام کاری کنه. دوباره فکر خودکشی به سرم زد. اما اینبار خیلی مصمم تر بودم که بمیرم و برم پیش پسرم…

امروز روز آخر زندگی منه و از روزی که به خاطر بد حجابی دستگیر شدم، 6 سال میگذره اما من به اندازه ی 60 سال سختی و رنج کشیدم. و همه ی این ها به این خاطر بود که 6 سال پیش شالم پنج سانتی متر عقب بود! چقدر خوب ارشاد شدم…

**

هانیه، فروردین 93 به من مراجعه کرد و داستان زندگیش رو بهم گفت. انگیزه برای زندگی داشت اما امید نه. ولی به کمک خودش دوباره به زندگی امیدوار شد و برگشت. آخرین جلسه ای که داشتیم با شیرینی اومد دفتر و خوشحال بود که دوباره به زندگی برگشته. میگفت تصمیم داره دوباره زندگی جدیدی بسازه.
جدودا یک ماه یا کمتر از آخرین جلسه میگذشت که یک روز از نیروی انتظامی به دفترم اومدن و من رو برای شناسایی یک جسد خواستن. توی راه گفتن که مدارکی که پیدا کردن نشون میده جسد مال خانمی به اسم هانیه فرهنگ نژاده اما مطمئن نبودن و من هم دوست نداشتم باور کنم.
بالاخره به یک خونه ی قدیمی رسیدیم. وارد شدیم و من برای آخرین بار هانیه رو دیدم. بی جان و در حالی که اطرافش پر از خون بود روی زمین افتاده بود. عکس پسرش و قلم و کاغذ و یک تیغ خون آلود که باهاش رگش رو زده بود هم اطرافش افتاده بودن.
کاغذ رو با کسب مجوز از پلیس برداشتم. یک نامه بود یا شاید وصیت نامه. اما مخاطبش من بودم! نوشته بود اولین نفری بودم که بدون اینکه قضاوتش کنم باهاش حرف زد. از این نوشته بود که یک ظرف چینی شکسته رو میشه یکبار ترمیم کرد اما اگر دوباره شکست دیگه ترمیم غیرممکنه. هانیه برای بار دوم شکسته بود و دیگه نتونسته بود بلند شه. بعد هم اتفاقات اون یک ماه رو نوشته بود و زیرش هم ادرس من و شماره خانوادش.
ازم خواسته بود حقیقت ماجرا رو به خانوادش بگم تا بفهمن هانیه اونی نبوده که فکر میکردن. زیرش هم نوشته بود همه رو بخشیده و حلالیت خواسته بود.
پلیس میگفت توی دستی که رگش رو زده بوده یک موبایل پیدا کرده که بدون اینکه چکش بکنن داخل پلاستیک گذاشته بودن که بعدا تحویل دادگاه بشه تا انگیزه خودکشی رو بفهمن. ازشون خواستم از قاضی اجازه بگیرن بتونم چک کنم گوشی رو. چون خودم روانشناس دادگستری بودم حق این کار رو داشتم البته با اجازه ی قاضی. قاضی اجازه داد و گوشی رو از پلاستیک درآوردم. قفل صفحه اش رو باز کردم. موزیک پلیر باز بود و معلوم بود آخر عمرش موسیقی گوش میداده. پلی رو زدم که بفهمم آخرین چیزی که گوش میداده چی بوده؟ که آهنگ زیر با صدای بلند اجرا شد:
یه دفعه از چه فصلی سبز شدی
که تو احساس من قدم بزنی
یه خیابون شدم که گهگاهی
یکمی واسه من قدم بزنی
یه خیابون شدم که خستگیا
کز کنم توی موج دامن تو
اگه دستم نمیرسه به خودت
مست شم از عبور کردن تو
مث پس کوچه های تاریکم
ریه هام خش خشن پر از برگن
سن و سالی نداره رابطمون
“اکثر عاشقا جوون مرگن”
“اکثر عاشقا جوون مرگن” …
عشق هانیه که باید امید زندگیش میشد، شد دلیل مرگش…
و اینطوری بود که زندگی هانیه، در 10 خرداد 93 پایان یافت …

نوشته: Najvaa


👍 17
👎 10
28586 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

541682
2016-05-19 16:20:13 +0430 +0430

دوستان توی پاراگراف آخر عشق هانیه به فرزندش بوده که فرزندش جا افتاده. ممنون

2 ❤️

541686
2016-05-19 16:40:57 +0430 +0430

ببین داستانت خیلی بچه گانه رفته جلو قلمت روانه ولی بیش از حد ساده ترتیب وقایع رو چیدی

0 ❤️

541687
2016-05-19 16:48:16 +0430 +0430

پسر باشخصیت:
من با هانیه هر 3 روز یک جلسه 90 دقیقه ای داشتیم، 15 جلسه هم آمد تا همه ی این وقایع رو تعریف کرد. میشه 22.5 ساعت. حالا نوشتن 22.5 ساعت داستان توی یک قسمت لازمش اینه که از توضیح خیلی چیز ها بگذری. و همین باعث میشه قلم ساده به نظر بیاد.
بعد هم این موضوع یک خاطره بوده از یک نفر دیگه من در بطن ماجرا نبودم که بخوام یا بتونم بهش شاخ و برگ بدم. به نظرم همینطور ساده ملموس تر بود.

0 ❤️

541690
2016-05-19 17:25:07 +0430 +0430

خیلی غم انگیزبود متاسفانه بخاطر یه اتفاق زندگی خیلی از انسانها زیرو رو میشه .عالی بود

0 ❤️

541691
2016-05-19 17:39:47 +0430 +0430

منو گشت ارشاد یبار گرفته ، اصلا اینجوری که تو تعریف کردی نبود که دخترو تنها ببرن تو اتاق با یه بازپرس مرد … فقط یسری روند داره که باید طی کنی تازه بعدشم پول میگیرن…

بعدش دختری که به خاطر این مسائل مسخره خودکشی کنه و همش توسری خور باشه ضعف از خودشه ، از همون اول باید جلوی خانواده با این افکار ایستاد.

یه جای دیگش برام جای سوال بود هاتیه به خاطر یه آگهی تو روزنامه همه چیو ول کرد و اومد یه شهر دیگه ؟! با اون همه مشکل مالی و … آخه مگه مشاور فقط شما بودی تو کل دنیا؟ به نظرم اینجاش واقعا احمقانه بود

نکته ی مثبتش متن روونش بود

4 ❤️

541695
2016-05-19 17:52:07 +0430 +0430

جناب نجوا البته قصد بی احترامی ندارم اما مگه ممکنه در شهر خودش پزشک نباشه که به خاطرش خونه زندگیشو جمع کنه بره مشهد؟؟ اینجاش یکم غیر عادی بود…

1 ❤️

541697
2016-05-19 17:59:44 +0430 +0430

نجوا جان…
داستان خیلی روون تر از همیشه و یکپارچه تر بود.واقعا لذت بردم.
و اما نکته ای که داستان سعی در اشاره بهش داشت…از منظری که من بهش نگاه میکنم نیرنگه.متاسفانه چیزی که توی دین ما فرهنگ باستانی ما حتی از نظر عقلی عملی منفور و غیر قابل قبوله شده بخشی جدا نشدنی از جامعه ایرانی.دروغ تقریبا یه چیز فوق العاده عادی شده.توی ایران ریا بخشی از زندگی مردم شده.مردم صبح بیدار میشن دروغ میگن دروغ میشنون…تا شب.تلویزیونو باز میکنی دروغ میگن سیاست مدارا دروغ میگن روزنامه ها دروغ میگن.بعد متاسفانه ادعای دولت جمهوری اسلامی «مردم سالار دینی» متاسفانه دور از جون کوووون خرو جر میده.
به ما دروغ میگن که راحت حرفتونو بزنین ولی اگه چیزی بگی که خوششون نیاد…به راحتی حذفت میکنن. و سایتایی مثل شهوانی جزو معدود جاهایی هست که چنین داستان هایی نقل میشن و مردم به راحتی میتونن به بحث بشینن.اما متاسفانه ضعف سازمان دهی باعث میشه اینگونه بحثا اکثرا به جاده خاکی کشیده بشن و مردم وقتشونو به توهین به هم و اثبات اینکه کدومشون بیشتر میدونن تلف شه!
در هر حال داستان شما خیلی جالب بود.یه جورایی شبیه حکایت خودم بود…منتها ورژن مردونش!

0 ❤️

541699
2016-05-19 18:10:07 +0430 +0430

خسته نباشی داداش متنش خوب بود اما بازم موضوش ضعیف بود و پرابهام

با poor_girl و shahx2 شدیدا موافقم!
یه سوال دیگه اینکه شما عموما م.جانی کار میکنی؟ صلواتی و در راه خدا؟ یا هانیه خانوم پو.ل داشت که هزینه ی ۱۵ جلسه رو پرداخت کنه ?

1 ❤️

541704
2016-05-19 19:00:31 +0430 +0430

شما اگر واقعاً مشاور باشی که قسم میخورم نیستی!! خیلی خیلی غلط کردی و بیجا نمودی و گوه خوردی که اومدی از پرونده مردم، داستان نوشتی!! من یه مشاورم، تو همین سایت، تو خصوصی کلی سوال میپرسن، با اینکه ناشناس هستند، به خودم اجازه نمیدهم که حتی به شوخی مثالی بزنم، اونوقت کی به تو گفته که پرونده مردم رو داستان کنی احمق مزلف

0 ❤️

541708
2016-05-19 19:57:27 +0430 +0430

Poor_girl:
حق با شماست. شمع باید بسوزه چون شمعه. اما اگر کبریتی نباشه که روشنش کنه چی میشه؟!
هانیه روحیه ی شکننده ای داشت و دلیلش هم کاملا مشخصه. اینکه از بچگی همش به فکر حرف مردم و ترس از اشتباه و … اعتماد به نفسش رو صفر کرده بود. خیلی چیز ها شکننده ان اما هر شکننده ای باید بشکنه؟!
دوما بله پاشد اومد میدونی چرا؟ اگر خوب بخونی میبینی هانیه جرات خودکشی نداشت. از طرفی هم پسرش برای انگیزه بود. میخواست مطمئن بشه مرگش اشتباه نیست. درواقع مشاور میخواست که تشویقش کنه به خودکشی یا اگر امیدی هست که بتونه زندگیش رو بسازه نشونش بده. حالا اینکه طرف برای پیدا کردن امید کل سرمایشو میده اصلا چیز عجیبی نیست. ولی اینکه شما من رو احمق خوندی فکر میکنم در شان یک خانوم ایرانی نبود.

0 ❤️

541709
2016-05-19 20:01:31 +0430 +0430

Shahx2:
عزیزم چیش غیرعادیه؟ کسایی که توی شهرستان های کوچیک بودن خوب میدونن شما هیچ حریم شخصی ای نداری. هر جا بری دیده میشی و متأسفانه هنوز این موضوع جا نیوفتاده که افراد سالم هم میرن پیش روان شناس. شما توی شهرستان کوچیک بری روان شناسی بلافاصله تو کل شهر پشت سرت صفحه میزارن که دیو.انه ای. هانیه بهش ا.نگ ج.نده بودن زده بودن دیگه دوست نداشت بهش دیوانه هم بگن.
من اکثر مراجعه کننده هام از شهر های دیگه میان و کاملا چیز طبیعی ای هست. تو فرهنگ ما مردم ترجیح میدن جایی برن روانشناسی که هیچکس نشناستشون.

0 ❤️

541711
2016-05-19 20:03:50 +0430 +0430

Master_fucker:
خیر را.یگان نیست اما ایشون از پس ه.زینش بر اومد. تو داستان خم گفت نصف پ.ولش رو نگه داشته بوده برای مشاوره. اما دوست من بحثت اصلا بحث قشنگی نیست.
یعنی به نظرت الان تنها موضوع مهم توی این داستان این بود که هانیه پ.ولشو پر.داخت کرده یا نه؟!؟!

0 ❤️

541712
2016-05-19 20:04:19 +0430 +0430

قضاوت کردن در مورد این اتفاق خیلی سخته…از روانشناسی چیزی نمیدونم ولی من اگه بودم به جای اینکه آدمارو به چیزای محیطی امیدوار میکردم که دست خود آدم نیستن اونا رو به چیزای محاطی(درونی) امیدوار میکردم…مثلا به جای اینکه بچه رو امید زندگی میدیدم باهوش بودن قربانی(هانیه) رو بُلد میکردم و اینکه خوب تو چون باهوشیو بهشتی قبول شدی معلومه که همه بهت حسودی کنن و زیرابتو بزنن و سن کمشو بلد میکردم…از لحاظ آماریم این همه اتفاق تخمی پشت سرهم نادره…داستانای عمومیتر بنویسین

0 ❤️

541713
2016-05-19 20:06:28 +0430 +0430

بعضی از مردم گاها به خاطر یه مخ زدن چه دروغایی که سر هم نمی کنن. اقای مشاور اینجا سایت سکسی هست اولا نیازی به اینجور داستانا نداره دوم اگه میخوای از این سایت واسه خودت چیزی دستو پا کنی برو قسمت چت با این استعدادی که داری راحت میتونی تور کنی نیازی به این دروغا نیست.

0 ❤️

541716
2016-05-19 20:15:12 +0430 +0430

مردم ایران نمیدونم چه بلایی سرشون اومده که همه به نوعی جنون دچار شدند دهان باز میکنند اولین کلمات و جملاتی که خارج میشه فحش و ناسزا ست، توهین به طرف مقابل، به نوعی فرهنگ رایج تبدیل شده که اکثر مردم آن را پذیرفتند و بطور کلی قبح آن از بین رفته، محبت و دوستی بطور کلی بی معنی و غیرقابل باور شده، و صدها درد بی درمان دیگه که اگر به همین منوال پیش برود آینده تاریک و ترسناکی برای این مردم رقم خواهدزد، آینده ای که از این کشور زیبا، جز مخروبه ای تکه پاره و ویران چیزی باقی نخواهدماند

0 ❤️

541717
2016-05-19 20:16:50 +0430 +0430

شما.ره رند:
همکلام شدم با ادمی با این ادبیات رو در شان خودم نمیبینم. شما اگر مشا.ور هستی اول خودت رو اصلاح کن.

0 ❤️

541718
2016-05-19 20:24:28 +0430 +0430

Footfetish71:
وقتی شخص خودش 25 سال باور نکرده ایجاد این باور یک کار غیرممکنه. هر چند اون زمان بی تجربه بودم و شاید اشتباه کردم اما هنوز هم به نظرم تنها راهی که از تصمیمش برمیگشت همین بود.
البته من قبل از اینکه امیدش رو به بچش بدم به خدا دادم ولی متاسفانه برای مردم امید دیدنی محدود بهتر از امید نادیدنی نامحدوده.
Jof.6:
خب هر کس از دیدگاه خودش دنیا رو میبینه و کمبود های خودش رو کمبود های مردم هم میدونه تا اینطوری ضعف خودش رو توجیه کنه. من نیازی به اینهایی که گفتی ندارم
arasyar:
واقعا انتظار این حرف ها رو نداشتم از مردم. بهونه های عجیبی میگیرن و اون رو دست مایه ی توهین میکنن :-(
این جماعت اینقدر دروغ شنیدن و دیدن توی مملکت که وقتی یک حقیقت رو میبینن تعجب میکنن. کم نیستن افرادی که به خاطر همین گشت ارشاد زندگیشون به گند کشیده میشه ولی من به خاطر بازگو کردنش باید توهین بشنوم.

0 ❤️

541720
2016-05-19 20:31:30 +0430 +0430

Aftab95:
حق با شماست مشاور مشکل شما رو نمیتونه حل کنه. دقیقا فقط با شما حرف میزنن تا با هم دنبال راه چاره باشید. ببینید گفتم راه چاره. این که بخواید مشکلتون حل بشه بستگی به اراده و توانایی خودتون داره هیچ مشاوری نمیتونه معجزه کنه.
فقط مراجعه به مشاور کافی نیست، مشاور فقط باید یه جرقه ایجاد کنه در شما. روشن کردن اتش و گرم شدن باهاش دیگه پای خودتونه. اینکه شما به نتیجه ای نرسیدید و ده پونزده مشاور هم رفتید، به نظرتون نشون دهنده کم کاری خودتون نبوده؟! وگرنه اگر ادم برای مشکلش از ده پونزده ادم عادی هم کمک بخواد به جواب میرسه!

0 ❤️

541721
2016-05-19 20:31:57 +0430 +0430

آقای محترم من متوجه حرفای شما شدم اما شما انگار حرفای منو درست متوجه نشدید ، قسمت اول توصیحات قانعم کرد ،قبول اما در مورد بخش دوم ؛ اولا من شمارو احمق خطاب نکردم نمیدونم همچین برداشت زشتی از کجا اومده؟؟
منگفتم و هنوزم میگم که این برام قابل قبول نیست که یه نفر هرچقدر ناامید و با روحیه ی افسرده مثل هانیه ایییییییییین همه راه (فک کنم بالای ۵۰۰ کیلومتر!) بره یهشهر دیگه به هوای مشاور ، تازه به خاطر همون مشاور همه چیش رو ول کنه و با مشقت تو شهر غریب روزگار بگذرونه! والا مشکل من با مشاور رفتنش نیست دارم میگم عقلانی نیست که یه نفر به هوای یه مشاور بکوبه بره تو یه شهر دور با این همه ریسک و زحمت! شما خودت بودی باورت میشد؟

اصا مگه قحطی مشاور اومده بوده ؟ هانیه میتونست با یکم گشتن یه مشاور نزدیک تر پیدا کنه !

این یه مورد که شما روش تاکیدم داری با عقل من که یه بانوی ایرانیم واقعا جور در نمیاد ، چون با مشکلات کوچ یه زن تنها و بی پشت و پناه تو یه شهر عریب آشنام …

دوست نداشتم باهاتون بحث کنم اما اون بخشی که گفتید احمق خطابتون کردم واقعا ناراحتم کرد ، من فقط گفتم این توجیحی که انقدر روش تاکید دارید احمقانس! این با احمق خطاب کردن کسی فرق داره جناب مشاور تحصیلکرده… خودتونم میدونید!

به هرحال امیدوارم موفق باشید

1 ❤️

541722
2016-05-19 20:39:37 +0430 +0430

اخه اقای متشخص با ادب بی نیاز. اگه داستانت واقعی هست تو که از اون لکه سیاه، سیاهیتری که اومدی تو یه سایت سکسی سر گذشت مریضتو نوشتی. اگه قرار بشه محرم اسرار مردم اینجوری باشی که خودت از اون مردی که صورتشو دیر اصلاح کرده رو سیاهتری.

0 ❤️

541725
2016-05-19 20:42:17 +0430 +0430

Poor_girl:
اتفاقا خوشحال شدم که جواب دادید. برداشت من اشتباه بود از واژه ی احمقانه. اگر باعث رنجشتون شدم عذر میخوام.
اما در مورد اینکه چرا هانیه 485 کیلومتر راه رو اومد مشهد؟
بله توی بیرجند مشا.ور هست خیلی هم خوب هستن. اما فکر میکنم شما شرایط هانیه رو خوب لمس نکردید. خودتونو بزارید جای هانیه. مط.لقه اید. میگن بلانسبت شما جن
ده اید. توی شهری هستی که حتی از شخصی ترین چیز های داخل خونتون هم خبردار میشن. مشا.وره رفتن رو مختص دیو.انه ها میدونن. از یک طرف دوست داری بری مشا.وره که اگر راهی برای ساختن زندگی دوباره هست پیدا کنی. از یک طرف اگر توی شهر خودت بری، علاوه بر جن.ده بودن دیو.انه هم خطابت میکنن و این خودش عرصه ی زندگی رو برات تنگ و سخت میکنه.
چیکار میکنی؟! توی شهر خودت میری و همه ی حرف های مردم رو با توجه به اینکه مثل هانیه به اینکه مردم چی میگن راجع بهت حساس باشی تحمل میکنی؟
یا اینکه یک یا دو ماه به هر بهونه ای میری مشهد و بعدش بدون اینکه صفحه ی تازه ای پشتت اضافه شده باشه برمیگردی شهرت و زندگی رو ادامه میدی؟!

0 ❤️

541728
2016-05-19 20:45:38 +0430 +0430

اتفاقا خودش باور داشته به خاطر همینم دستکم وقتی تهران بوده حاضرجوابی کرده و باعث تحریک مسئولین گشت شده… اینکه بقیه تحقیرش میکردند دلیل ضعفش شده…کسی به فکر خودکشی میفته که تو وضعیت آخر* باشه (من خوب نیستم،شما خوب هستید) فقط باید به چنین افرادی کرامت و عزت نفس داد. منظورتون از تجربه رو نمیفهمم فک میکردم روانشناسی از روش علمی پیروی کنه و مستقل از تجربه باشه.
*پیشنهاد میکنم کتاب “وضعیت آخر” “تامس هریس” رو مطالعه کنید.

0 ❤️

541729
2016-05-19 20:45:53 +0430 +0430

اولا که ممنون برای قلم روان و زیبات.
دوما من کاری ندارم که شما واقعا اون مشاور هستی یا نه. فقط اینکه یه جای داستان پاک شده. یا شما اونو حذف کردی که بخوای شخصیت داستان رو مظلوم جلوه بدی یا خود هانیه تمام واقعیت رو نگفته که خودش رو قربانی جلوه بده. کاری که اون دختر کرده مطمئنا فقط بازداشت بخاطر بدحجابی نبوده. هیچ خانواده ای (حتی مذهبی ترین و بی سوادترین)با همچین چیزی حاضر به دادن دخترشون به یه مرد 40 ساله ی زندار نمیشن. بعد هم مگه گرفتن هانیه توسط گشت ارشاد چه چیز بزرگی بوده که باعث بشه براش حرف و حدیث ساخته بشه.فرضا افراد غریبه حرف درآوردن، خانوادش که مطلع بودن.پس فقط گرفتن برای حجاب نبوده. در هر صورت بازم ممنون که برای نوشتن این داستان هم زحمت کشیدید

1 ❤️

541731
2016-05-19 20:47:14 +0430 +0430

Jof.6:
دونستن این مسائل برای مردم خوبه. من اسم واقعی شخص مذکور رو نگفتم.
مطمئن باش قبل نوشتن به این موضوع فکر کرده بودم که اصلا فایده ای داره؟
بعد دیدم بله داره.
ما همیشه به هم اون ضرب المثل چینی رو میگیم که شخصی نعل اسب رو بد کوبید و اسب زمین خورد و سواره اش افتاد و … تا اینکه کشور سقوط کرد و همش تقصیر اون کسی بود که نعل رو بد کوبید.
حالا گفتن اینکه همین موضوعات به ظاهر ساده توی کشورمون باعث فاجعه میشن مطمئنا نتیجه بخش خواهد بود.

0 ❤️

541732
2016-05-19 20:51:38 +0430 +0430

Foot-fetish71:
از اینکه با همچین ادم با اطلاعاتی همکلامم خوشحالم.
علم و تجربه مکمل هم هستن. جراحی هم یک علم هست اما هر چی تجربه بیشتر میشه ضریب خطا و اشتباه جراح ها کمتر میشه.
nazi-khanoom:
من چیزی کم ننوشتم شاید نگفته باشه اما به هر حال من اساس رو به صداقت ایشون میگذارم و به حرف هاشون خوش بین هستم.
به هر حال فکر کردن به راست یا دروغ بودن حرف های هانیه الان دیگه دردی از اون رو دوا نمیکنه.

0 ❤️

541733
2016-05-19 20:54:15 +0430 +0430

نجوای دوست داشتنی.
حرف نداشت.فوق العاده زیبا و دلچسب بود.
امیدوارم هر روز بهتر و موفق تر بشی.
همچنین مواردی تو ایران بسیار زیاده و متاسفانه قربانی اول و آخرش خانمها هستن.
من به داشتن یه نویسنده ی قدرتمندی تو ملت افتخار میکنم
درود بر تو ای پسر خوب

0 ❤️

541743
2016-05-19 21:26:25 +0430 +0430

انگار نه انگار توی اسلامی که همه اون ها سنگشو به سینه میزدن شرط حلال بودن ازدواج رضایت قلبی دختر هم هست! البته این تنها چیزی نبود از اسلام که رعایت نمیشد. از همه چیز فقط ظاهرش مونده…

ظاهر و باطنش همینه و بس
مگه پیامبرش، رضایت قلبی عایشه یا ماریه قبطی براش مهم بود؟
قاتل اصلی این دخترم همون چیزیه که فک میکرده اگه باطنش رعایت شه، گلستان میشه…
زن ارشاد‌چی هم فقط لکه‌ی کوچیکی از همین لکه سیاه عظیم تاریخیه.
تا وختی هم این لکه ننگ هس، امثال چنین فجایعی هم هس…

1 ❤️

541745
2016-05-19 21:30:23 +0430 +0430

یه وقتا خودکشی بهترین راهه !
خیلی ها فقط زنده ان
خیلی فرق هست بین زنده بودن و زندگی کردن
هانیه کار خوبی کرده
زنده بودن به چه قیمتی؟
به نظر من زنده بودن بهانه میخواد،بهانه ی زنده موندن که تموم بشه آدم خودش میمیره
به نظر من زنده بودن و زندگی انقدر قشنگ نیست و چیز جذاب و جالبی نداره که آدم به هر قیمتی و به هر نحو و شکلی بخواد اونو ادامه بده!
زیر انبوهی از مشکلات و حرف مردم و تهمت و فشار و بی هیچ روزنه ی امیدی و … اونوقت زنده بودن میشه ننگ!
خیلی ها وقتی میخورن زمین دیگه نمیتونن بلند شن!
کافیه چند لحظه همزاد پنداری کنین تا به خیلیا که خودکشی کردن حق بدین،نه اینکه از وسط زندگی خودتون…با داشتن یه خانواده ی گرم و یه سرپناه و یه زندگی عادی و با چندتا خوشی و ماشین و یه مقدار پول و یه چندتایی هم غم،زندگی اون آدمو ببینی و بگی خریت کرده و …!اگه جای اون بودی میفهمیدی،منظورم از اون هانیه نیس،هانیه ها هستن

0 ❤️

541752
2016-05-19 21:56:59 +0430 +0430

تو قسمت داستانا چرا قابلیت ویرایش نظر نداره :( … تو کامنت قبلی منظورم وضعیت اول (من خوب نیستم شما خوب هستید) از 4 حالت ممکن که تو کتاب وضعیت آخر شرح داده شده هردورو آخر نوشتم…
I'm Not OK, You’re OK
I'm Not OK, You’re Not OK
I'm OK, You’re Not OK
I'm OK, You’re OK
بگذریم…منم از بالابودن پرچم مشدیا و خوندن قلم خوبتون خوشحالم…و بابت سرگذشت هانیه ناراحت…نمیشه افراد یا قانونو مقصر دونست شخصا معتقدم همه بدبختیای ما ایرانیا به خاطر عدم آگاهیمون از اصول اولیه نظم جهانه و با مطالعه میشه راه حل همه مشکلاتو پیدا کرد…

0 ❤️

541754
2016-05-19 22:02:33 +0430 +0430

دوست بزرگوار جناب Najvaa عزیز
ممنون از بابت حوصله و وقتی که بخرج دادید و سئوالات تک تک بچه ها رو در کمال ادب، پاسخ دادید، در مورد برخورد بعضی از کاربرها هم، خودتون رو ناراحت نکنید قضیه آنها مثل داستان آن بچه است که بخوای با انگشت به جایی یا چیزی اشاره کنی ولی اون به جای محل مورد اشاره، نوک انگشت تو رو نگاه کنه و از اون سئوال بپرسه

0 ❤️

541755
2016-05-19 22:07:21 +0430 +0430

آخه دوستان چرا ایراد بنی اسرائیلی میگیرین؟چه تغییری تو واقعیت جامعه ایجاد میکنه؟مگه فاصله بیرجند تا مشهد…یا پول داشتن یا نداشتن طرف تغییری تو این فرهنگ نفرت انگیز «بازی با شخصیت» ایرانیا ایجاد میکنه؟اصلا دروغ باشه این داستان.بعد میگین چرا به حجاب گیر میدن.اونام اصل داستانو ول کردن چسبیدن به فرعیات خیلی از شمام همینطور.الان ایراد گرفتن چه فایده داره؟به جای اینکه آستین بالا بزنیم و سعی در درست کردن مشکلاتمون کنیم به اینکه یارو چرا تا مشهد واسه روانشناس رفت گیر میدیم؟
نجوا جان…
من همه اینا رو با جفت چشای خودم دیدم…شما لازم نیس تلاش به اثبات این موضوعات کنی.
آقایون خانوما…من روزای بدبختی خیلیارو بخاطر این فرهنگ مریض دیدم.حالا چه این داستان راست باشه یا دروغ(که باور به راست بودنش دارم)ما وظیفمون درست کردن فرهنگمونه نه قضاوت کردن!

0 ❤️

541758
2016-05-19 22:51:05 +0430 +0430

نجوای عزیز راستش داستانو هنوز نخوندم ولی گریزی که به قسمت نظرات زدم منو سخت متعجب کرد!!..مسئله ای که تو قسمت دوم گرگ بیابون باهاش مواجه شدم و اینجا ادامه پیدا کرد… همون رفتار متناقض نمای شماست!
از یه طرف اشاره میکنی که از انتقاد کردن استقبال میکنی و از طرف دیگه خودت رو مبرای هرگونه خطا و منتقدتو فاقد درک صحیح میدونی و اون رو با امثال فراستی مقایسه میکنی!!!(توهین به آقای فراستی نکردم البته)
حس میکنم اینجور جبهه گرفتن در مقابل نقد داستان ولو اون نقد تند و گزنده باشه درست نیست دوست عزیز…
از طرفی از دوستان عزیزم خواهش میکنم اگر انتقادی هست با زبون نرم و برای پیشرفت نویسنده باشه نه با توهین و تخریب .
موفق و سربلند باشی نجوای عزیز.

0 ❤️

541763
2016-05-20 00:23:10 +0430 +0430

nazi khanoom من اگه به شما بگم که چیزی بدتر از این مساله رو که نجوای عزیز در داستانش عنوان کرده دیدم باز هم شما انکار میکنی؟ من پدری رو دیدم که به دلیل اینکه نامزد دخترش در دوران عقد از ازدواج با اون دختر سر باز زد با یک تیغ و مشتی قرص رفت سراغ دخترک و گفت تو اگه شرف داشته باشی خودت رو میکشی و من رو از این بی ابرویی نجات میدی و بعد دختر 20 ساله رو بعد از این جریانات توی انباری خونه حبس کرد و روزی یه بار در رو باز میکرد که دختر بتونه بره دستشویی بهتره وقتی یه همچین داستانایی رو میخونیم دنبال مچ گیری نباشیم که کجاش راسته کجاش نتاقض داره بهتره کمی دورتر ها رو هم ببینیم. اگه شما با یه همچین مسائلی در این جامعه روبرو نشدید دلیل بر نبودش نیست.
من اصولن اهل کامنت گذاشتن نیستم اما این بار خواستم بگم که ندیدن چیزی دلیل بر نبودش نیست هنوز هستن خانواده هایی که این منش رو دارند

0 ❤️

541792
2016-05-20 08:13:17 +0430 +0430

Aftab96:
جمله مذکور رو هانیه گفته بود نه من.

0 ❤️

541793
2016-05-20 08:16:00 +0430 +0430

از همه دوستانی که حمایت کردند یا انتقاد کردند اعم از : شادی ، ترمه ، محسن ، مموشی ، شارلاتان ، ترمه و همه ی افرادی که شاید اسمشون جا افتاده باشه ممنونم.
جاتون توی قلبمه

0 ❤️

541795
2016-05-20 08:53:35 +0430 +0430

اسکلت حشری:
برای اولین بار میخوام باهات مخالف باشم دوست خوب من. متاسفانه اسلامی که ما امروز میبینیم اونقدر تحریف شده که اثری از اسلام واقعی نداره.
من کارشناس دین نیستم و به شما هم نمیگم اسلام خوبه. اما لااقل میتونم بگم اسلام واقعی از اینی که ما تو کشورمون میبینیم “بهتره”.

0 ❤️

541797
2016-05-20 09:29:06 +0430 +0430

متاسفانه با اسلام با یه کینه ی خیلی عجیب برخورد میشه.در حالی که اسلام واقعی نه چیزیه که جمهوری اسلامی میگه.نه چیزیه که عربستان سعودی میگه.نه چیزیه که داعش میگه.و بخاطر رفتار این گروه ها در مورد اسلام قضاوت میشه.در حالی که به واقع اسلام خیلی بهتر از این چیزاییه که اینا میگن!

1 ❤️

541798
2016-05-20 10:42:32 +0430 +0430

داستان خیلی خوب بود … یه جاهاییش موها تنم سیخ شد …
اما اسلام … درسته که میگید اسلام واقعی از اینی که تو ایران و عربستان هست بهتره … اما هر کشوری که اسلام وارد سیاست اون شده … یا نه حتی اسلام … هر سیاستی که دین وارد اون شده به نتیجه درستی نرسیده … چون اصن دین کارش این نیست … دین کارش حکومت کردن نیست … اما یه عده ای برای لاپوشونی دزدی های خودشون اینارو قاطی کردن … الان هم نهایت بهره رو دارن میبرن …

0 ❤️

541803
2016-05-20 11:49:36 +0430 +0430

Problemsolver
Grimm.f:
درود بر هر دوی شما. چون جوابم به واقع جواب هر دو بود با هم اسمتون رو آوردم.
توی هر کشوری که دین و سیاست قاطی شده هم دین رو خراب کردن و هم سیاست رو باختن. اما عادت ما ایدانی ها اینه که از تجربه دیگران درس نمیگیریم و حاضر به قبول اشتباهمون هم نیستیم.
به امید روزی که اسلام از سیاست جدا شه تا بیشتر از این به انحراف نره.

0 ❤️

541815
2016-05-20 13:12:46 +0430 +0430

نجوا جان قرارنیست ک جواب هر کامنتی رو بدی
چ بسا برای پر بازدید شدن داستان یا ادای احترام !

0 ❤️

541816
2016-05-20 13:22:59 +0430 +0430

عرض شود که
جناب نجوا، با شما موافقم که این اسلامی که امرو تو کشورمون میبینیم ورژن تحریف شده‌شه، برا همینم خعلی شانس اوردیم! چون اسلام واقعی همونه که توسط داعش و القاعده اجرا میشه.
تاعارف که نداریم دوست عزیز، ریشه اصلی بدبختی این زن و هزاران زنِ مسلمونِ امروزیِ دیگه؛ همین آئین بیابونیه که واسه همون بیابون هزاروچارصدسال پیشم وحشیگری بود چه برسه به زمونه الان! پدر این دختر و شهروندای بیرجندیشم این عقاید عصرحجریشونو از تمبونشون که درنیوردن قربون شکلت! اون لکه‌‌ی سیاه توی این داستانت دراصل همین آئینه که از خعلی وخ پیش زندگی این دخترو به گند کشیده و آیندشو تباه کرده. اگه اسلام خودش هولو و گیلاس بود، حداقل یه کشور تو جهان میتونس باهاش به سعادت برسه ولی میبینی که همه کشورای اسلامی عقب‌مونده و بدبخت و جهان‌سومیَن.
برا شناخت این دین نیازی نی حتمن کارشناس باشی…
یه مقدار وخ بذار «این تاپیک» رو مطالعه کن.
«این یکی» هم بد نی. ?

0 ❤️

541888
2016-05-21 07:02:21 +0430 +0430

زیاد اهل نظر دادن نیستم ولی می خواستم بدونم شما چرا از پرونده مریضتون سوءاستفاده کردید و داستانش رو اینجا نوشتید؟
شما مثلاً محرم اسرار هستین، از خونوادش اجازه گرفتین؟؟ این یه نوع بازی با آبروی مردمه.
البته این سوال رو با پیش فرض اینکه داستان واقعی بود پرسیدم، ممنون میشم جواب بدین.

0 ❤️

541890
2016-05-21 07:26:56 +0430 +0430

Hidden71:
هر کس یک نظری داره دیگه. اعتقاد من اینه رابطه ی نزدیک با مخاطب و بحث کردن راجع به داستان خوبه.
کما اینکه اینجوری به مردم احترام هم میزارم و نشون میدم که برای نظرشون احترام قائلم.
اسکلت حشری:
دوست عزیز ممنونم از کامنتتون. اما من چون کارشناس دین نیستم نظری ندارم و به نظر شما هم احترام میزارم.
sooooofi:
ممنووووووون عزیزم ♥♡♥ انرژی بی پایانی شمااا
dr.1998:
سلام دوست من. ببین یکسری مسائل اگر به شکل درستی برای جامعه بازگو بشن عواقب مثبتی دارن، ابروی شخص اول هم نمیره. هانیه فرهنگ نژاد یک اسم مستعاره. من اسم واقعی شخصیت اصلی رو نگفتم. اما ممکنه این داستان مشکل یک نفر باشه همینجا.
به هر شکل من میدونم چطور بگم که شخص اصلی بی آبرو نشه ولی مردم هم پیام داستان رو بگیرن. حتی شهری که اون خانوم ساکنش بود هم بیرجند نبود. شهر کوچیکتری بود. دلم نمیخواست اینارو بگم چون گفتنش از جذابیت داستان کم میکرد اما مجبور شدم.
ممنون

0 ❤️

541920
2016-05-21 13:42:51 +0430 +0430

فقط میگم متاسفم. چون خودم توی یه خانواده سنتی زندگی میکنم میتونم بفهمم زندگی هانیه چقدر بد بوده. ایشالله به جایی برسیم که دیگه شاهد این موارد نباشیم.

0 ❤️

541948
2016-05-21 20:51:21 +0430 +0430
NA

بنظر من کلا روانشناسی یک علم مسخره غیر قابل اثباته که فقط بر اساس فرضیاتی درست شده که حتی فرید هم نمی تونه ثابتشون کنه.
اکثر روانشناسا بر اساس شناسه های جامعه ، مذهب، سیاست و تجربه ای که از دهان بیماراشون شنیدن نظراتی را منتشر می کنن که با احتمال 40% برای بیمار بعدی مقید به فایده است.
علم پزشکی به هیچ عنوان با روانشناسی قابل مقایسه نیست و به همین خاطر کامنت نگارنده مبنی بر تشابه بین جراحی و روانشناسی رد می کنم و …

0 ❤️

541949
2016-05-21 21:32:35 +0430 +0430

واقعیت تلخی بود ولی با نگارشی زیبا.
متاسفم از این همه ناملایمتی

0 ❤️

541993
2016-05-22 11:06:31 +0430 +0430

shah-nasab
روانشناسی یه علم نسبیه چون روان افراد نسبیه. فلذا غیرقابل اثبات بودنش دلیل بر مسخره بی‌ارزش بودنش نیس. همون فروید دریچه بزرگیو به سوی علم باز کرد. این چیزی که شما بش میگی مسخره اگه با مهارت بهش پرداخته بشه، میشه یه جامعه رو باهاش به سوی سعادت و خوشبختی برد.
نسبی بودن روانشناسی از این حیثه که مغز انسان پیچیده‌ترین وجودیه که فعلن کشف شده.

0 ❤️

545076
2016-06-16 16:28:32 +0430 +0430

دوست عزیزم واقعا سرگذشت هانیه ناراحت کننده هست وهمینطور خیلیا میتونن درس خوبی از این سرگذشت بگیرن مخصوصا کسانی که با آبروی مردم به راحتی بازی میکنن حتی فقط یک لحظ بیندیشن که سرانجام وآینده اون شخص چه خواهد شد دوستان مواظب خودتان باشید .به نظر شما خوشتیپی وخوشگلی واسه چرخیدن توی خیابون ارزش اینو داره که سرگذشت هانیه وخیلی هانیهای دیگر سرتون بیاد من خودم شخصا با بی حجابی مخالفم چون باعث از هم پاچیدگی بنیان خانواده میشه شاید خیلیا میگن ما تو دلمون چیزی نیست اگه هم میبینی تیریپمون اینجوریه یخاطر خوشتیپیه نه لوندی بلکه با بیحجابی تو خیلی از مردا به فساد کشیده میشن البته همینطور مرد اگه اونم رعایت نکنه نوع پوشش خودشو همینطور خانومها به فساد کشیده میشن به گونه ای لباس بپوشیم که باعث خجالت خانوادهامون نشه ببینید چقدر در سرزمین غرب جدائی…فساد.واز هم پاچیدگی خانوادها زیاده. فقط…فقط…بخاطر نبودن اخلاق انسانی هست .چقدر هم جنس باز.وخیانت تو اون سرزمینها بیداد میکنه .پس من وشما باید عبرت بگیریم از تجربه تلخ دیگران وتا خدائی نکرده سر خودمون وخانوادهامون نیاد .راقب خودتون باشید واز دام شیطان وشیطان صفتان دوری کنید…

1 ❤️

675302
2018-02-26 19:17:59 +0330 +0330

هعی تاریخ فوت پدر منم 10خرداده :’(

0 ❤️







Top Bottom