گلاره

1400/09/04
  • در را که باز کرد، یکه خوردم. با شک و حیرت به چهره ی آشنای او خیره شده بودم. متوجه بهت زدگی من شد، خود را کنار کشید و با نیشخندی ملموس و طنزی آشکار در لحن، گفت: " بفرمایید داخل آقای مهندس، رویا جون و گلاره منتظرتونن." اسم گلاره تلنگری به حافظه ام بود. پرسیدم: گلاره؟ با همان نیشخند و لحن کنایه آمیز گفت:" شما بفرمایید بالا، حالا آشنا میشید." تشکر کردم و از پله ها بالا رفتم و او هم رفت داخل واحد طبقه ی هم کف و در را بست.
    رویا همین که در را باز کرد، پرید توی بغل من و شروع به بوسیدن کرد. بعد از روبوسی مفصل، رو به دوستش که با تعجب و خجالت ما را نگاه میکرد، گفت:" باباجون نازنین و خوشگلم که می گفتم، ایشونه." با خنده گفتم: تو هم خوب از این بابای کچل و شکم گنده ات تعریف می کنیا، کاش مامانت هم یه کمی یاد بگیره! هر دو خندیدند و رویا گفت:" تو اگه حتی همین یه ذره مو رو هم نداشتی و شکمت هم یه متر جلوتر بود، باز هم بهترین بابای دنیا می بودی. راستی یادم شد بگم ایشون هم گلاره خانم فتحی، دوست ناز من و دختر گل صاحبخونه ی مهربونم." گلاره هم با خنده گفت:" نه، معلومه از منم بلدی تعریف کنی ها!"
    تا یکی دو ساعت بعد، که برای نهار به طبقه ی پایین دعوت شدیم، هر چه گفته و شنیده شد، پراکنده گویی هایی بود که اصلا به خاطر ندارم، چون مطلقا در آنجا نبودم.
  • مدیر فنی شرکت بودم و گلی منشی و مسئول دفترم بود. طی دو سه سال پیش از ازدواج من ، با پذیرایی های سرشار محبت و بیان صمیمانه و خودمانی بعضی مطالب و حتی درگیر شدن با هر کسی که پشت سر من حرفی می زد، نشانه هایی از مهر و علاقه اش به من نشان می داد ، اما من، اوایل این نشانه ها را نمی دیدم و بعدها که علنی تر و دیده شد هم، همه را به حساب رابطه ی کاری نزدیکمان گذاشته و جنبه ی عاطفی آن را نادیده می گرفتم. اما، از فردای روزی که خبر ازدواج من در شرکت پخش شد، دیگر گلی آن گلی سابق نبود و ناگهان به موجودی اخمو، ترش رو و بهانه جو تبدیل شد که با صد من عسل هم قابل خوردن نبود. روزی که - پس از ماه ها تحمل - از او به مدیر اداری شرکت گلایه کردم، بدون رودربایستی گفت :" مشکل توئه مهندس جان، کور بودی و عشقشو نمی دیدی، حالا باید نفرتشو ببینی. اینا دو روی یک سکه اند." با خنده گفتم: “مرد حسابی، عشق و عاشقی کیلویی چند؟ ما هیچ وقت غیر از دو تا همکار نبوده و نیستیم. الانم بفرستش یک واحد دیگه که همکار هم نباشیم.” جواب داد:" باشه، ولی پشیمون میشی، همکار مثل این پیدا نمی کنی." با خنده گفتم :" پیشکش خودت،جاشو با همین خانم جوادی خودت که برای نشستن یک کاناپه ی سه نفره لازم داره و جز غیبت کردن هم کاری بلد نیست ، عوض کن." از خدا خواسته، پذیرفت :" باشه، ولی گفته باشم که جنس فروخته شده، پس گرفته نمی شود!"
    دو روز بعد، جایشان عوض شد و گلی را دیگر، جز در جلسات اداری، نمی دیدم و اگر هم من وارد اتاقی می شدم که او هم بود ، حضور من را نادیده می گرفت.
    تدریجا، طی دو سال بعد، روابط ما عادی شد و برگشتیم به سالهای اولیه همکاری مان، تا اینکه خانم جوادی ازدواج کرد و رفت و گلی دوباره منشی من شد.
  • اواخر پاییز بود و هوا سرد شده بود. عصر، ده دقیقه ای پس از خداحافظی گلی، من هم از شرکت خارج شدم. از پارکینگ که بیرون آمدم ، گلی هنوز منتظر تاکسی ایستاده بود. گفتم تا جایی که مسیرمان مشترک است تو را می رسانم. تشکر کرد و سوار شد. در طول راه ، از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه، درست به یاد ندارم، آجیل یا شکلاتی، تعارفش کردم و ناخواسته ، انگشتهایمان تماس پیدا کرد، انگشتهای من را در دستهای خود نگه داشت و پرسید :" دستتون چرا این قدر سرده؟" با خنده گفتم:" دستای من سرد نیست، تو دستات آتیش گرفته." گفت:" پس باید بترسید چون بالاخره یختون ذوب میشه." جواب دادم البته اگه یخ من آتیش تو رو خاموش نکنه. این حرفها همان جا تمام شد اما گلی دستم را تا انتهای مسیر رها نکرد.
    دقیقا سه روز بعد تکرار شد. همان مسیر، همان سرما، همان در دست گرفتن دستان یخ زده با دستهای داغ. ولی این بار وقتی در پاسخ به این که " بازم که یخ زده است" گفتم “خب تو گرمشون کن” ناگهان دست مرا به زیر کاپشن خود برد و با واسطه و فاصله ی لباسی ضخیم، بر روی شکم خود گذاشت. هنوز از شوک این حرکت خارج نشده بودم که گفت:" این بار تو خود کوره گذاشتمش." بی هیچ قصد و نیتی گفتم" اولا که اینجا خود کوره نیست، ثانیا از کی تا حالا برای گرم شدن کوره ژاکت تنش می کنن؟" ثانیه ای بعد دستم زیر لباس و این بار واقعا توی کوره بود.
  • بعد نهار، ناخواسته با سوالهای پی در پی ام، رویا را کلافه کرده بودم.چقدر با گلاره اختلاف سن داری؟ باباش کجاست و چه کاره است؟مامانش اسمش چیه؟ چرا تنها زندگی میکنه؟ و پاسخهایی که هر آن مرا کلافه تر می کرد: نوزده ساله اس،باباش تو تصادف مرده و مامان گلی هم هم سن مامانه و …و چرا اصلا خودت موقع اجاره ی خونه نیامدی؟ تهران تا ساری که سه چهار ساعت بیشتر راه نیست . و من دیگر نه سوالهای خودم و نه جوابهای رویا را نمی شنیدم.
  • کمتر از سه ماه بعد و درست یک هفته بعد از ثبت طلاق گلی، رابطه ی ما که از ناز و نوازش و به قول او " بغل بغلی " فراتر نرفته بود، به آپارتمان نقلی او - که به عنوان مهریه از همسرش گرفته بود - کشیده شد. به خوردن یک چای ساده دعوت شده بودم اما ، یک ساعت بعدکه گلی از اتاق خواب صدایم زد ، او را دیدم که برهنه، کاملا برهنه ، زیر نور مهتاب ، روی تخت ، خوابیده و پستانهای نرم و لطیفش، چون دو کبوتر سفید و زانوان خمیده و بازش ، همچون ستون های مرمری بر دروازه ی بهشت، مرا به خود می خواند. لحظه ای بعد، لباس های من در فضای اتاق پرواز می کردند و بعد ، تن مخملی و نازک گل من، زیر بدن من در پیچ و تاب بود و او ، با تمام وجود، گرم و تپنده و سخت لذت دهنده، مرا به خود می کشید و من ، غافل از دنیا و هر چه هست و نیست، تند و محکم، بر او و در او می لغزیدم و لب ها بود و دستها، سرها و سینه ها و سرین ها، که بی هیچ حرف و کلامی ، در هم تنیده بودند.
    و این چای خوردن ساده، طی یک ماه بعد، بارها و بارها تکرار شد.
    خبر به زودی پدر شدنم را که به گلی دادم، با خشم و اندوهی پنهان در زیر لبخندی کج و با لحنی سرشار ناراحتی، پرسید :" اسمشو چی میذاری؟" گفتم : "سلیمه خاتون یا سکینه خاتون. خوبه؟ " اسم گلاره را او پیشنهاد کرد، اگر چه رویا شد.
    یک هفته بعد، گلی با همسرش آشتی کرد و برای همیشه از تهران ، به زادگاه همسرش، کوچید.

نوشته: میرزا حسنعلی جعفر


👍 5
👎 8
14801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

844444
2021-11-25 01:35:47 +0330 +0330

میایم یه دوتا خاطره سکسی بخونیم میبینیم همه نویسنده هامون فیلسوف و هنرمند شدن

0 ❤️

844481
2021-11-25 08:16:08 +0330 +0330

من اخرش نفهمیدم‌کی به کی بود

1 ❤️

844486
2021-11-25 08:32:30 +0330 +0330

متفاوت ازبقیه من پسندیدم مرسی که زحمت کشیدی ادامه بده حمایت من روداری

0 ❤️

844509
2021-11-25 10:46:55 +0330 +0330

باید بگردم قبر پدرت را پیدا کنم و نبش قبر کنم و حلق پدرت را باز کنم و برینم تو حلق پدرت با این داستانی که نوشتی. حتما عزرائیل هم اول کون بابات گذاشته بعد جونش را گرفته

0 ❤️

844520
2021-11-25 13:52:41 +0330 +0330

چي شد؟ كي اومد؟ كي رفت؟
خيلي خيلي بد تمومش كردي اصلا نفهميديم چي شد

1 ❤️

844528
2021-11-25 15:57:30 +0330 +0330

قشنگ بود مرسی ولی به نظرم تا حالا چنین رابطه ای با یه خانوم نداشتی. خانوما این شکلی نیستن.

0 ❤️

844559
2021-11-25 18:44:53 +0330 +0330

😳
پیچیده بود چرا انقد
دستگاه تناسلیم ارور داد 😂

1 ❤️

844647
2021-11-26 10:25:12 +0330 +0330

تا پاراگراف دوم جمله ی ( یادم شد) خوندم
قبل از نوشتن چندتا کتاب بخونید که با لهجه ننویسید
در فارسی میگن: یادم رفت
نه یادم شد
دیسلایک

0 ❤️

844749
2021-11-27 02:34:39 +0330 +0330

آخرش رویا و گلاره آبجی از آب درمیان

0 ❤️

844861
2021-11-27 19:05:40 +0330 +0330

تو دیگه آخر کصشعری قطعا😂😂😂😂
زنتو خودم گاییدم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها