گل نرگس (۲)

    ...قسمت قبل


    بعد از تموم شدن کارم رفتم سمت پارکینگ ، از قبل بهش گفتم که پارکینگ منتظرم ، ۱۰ دقیقه بعد اومد تو پارکینگ و با یه بوق فهمید باید بیاد سمت کدوم ماشین .
    در باز کرد و سوار شد ، پرسیدم مسیرتون کجاست ؟
    بهم گفت : پشت پارک قوری، ممنون
    گفتم خواهش میکنم .
    برای چند دقیقه هیچ حرفی نزدیم و حس میکردم این کارم داره کلافش میکنه ، حدس میزدم مثل اون موقع ها هنوزم ادم کنجکاوی باشه ، به خودم گفتم شاید عوض شده اما سر بحث باز کرد که دلیل درستی حدسم بود .
    خوب واسه چی گفتید من رو میرسونید ؟ می شنوم؟
    +چیز خاصی نیست ، بعد از مدت ها همدیگه رو دیدیم خواستم احوالی بپرسم .
    تو ماشین؟ بعد از کار ؟
    +توقع نداری که بعد از چند هفته مشغول شدنت اینجا باهم احوال پرسی کنیم ؟
    اونم میشه . ممنون خوبم مرسی ، شما چطوری؟
    +خداروشکر خوبم
    دوباره سکوت بینمون حاکم شد ، یه نخ سیگار از پاکت در آوردم و رو کردم بهش گفتم دودش که اذیتت نمی کنه؟ گفت : یکی هم به من بده .
    متعجب شدم و آبرو هام دادم بالا در حالی که پاکت سمتش گرفتم .
    گفت : چه میدونی که به من چی گذشته که داری بهم اینطور با تعجب نگاه میکنی ؟
    تو دلم گفتم تو چی میدونی که دلیل سیگاری شدنم تو بودی و کارهایی که کردی .
    _هنوزم مشروب میخوری آقای آذری؟
    +نه دیگه
    _خوب کی دقیقا ؟
    + یک سال بعد از اون ماجرا
    _خوب میدونستم اون جوری میتونستم ترکت بدم از اون لعنتی زود تر میرفتم .
    با پوزخند گفتم صحیح
    _چی شد آقای همیشه بدقول گذاشت کنار؟
    با یه مکث بلند گفتم فهمیدم واسه هیچی داشتم وقت و انرژیم تلف کردم ، یه روز تو مستی به دندون های زردم و زیر چشم گود و سیاهی صورتم و هیکل لاغر مردنیم نگاه کردم ، عهد بستم با خدای خودم و قسم خوردم اما نه سر مشروب ، قسم خوردم به ته مانده های غرورم ،با عمل کردن به قول هایی که به خودم دادم دیدم میتونم ، احساس کردم توانایی هام سر جاش هست و کم کم اعتماد بالنفس هم برگشت و خوب برگشتم به حالت عادی .
    _حتی با مرگ پدرت ؟
    +حتی با مرگ پدرم . من چیزی که امروز هستم مدیون اون ماجرا ، تو و همه ی آدم های دخیل در اون اتفاق ها هستم ، شما ها چیز های زیادی بهم یاد دارین. راستی علی چطوره ؟ میدونم دیره اما تبریک میگم شنیدم با هم ازدواج کردید .
    میتونی یه تاسفم هم به آخرش اضافه کنی چون دیگه باهم نیستیم .
    + متاسفم ، ولی علی پسر همه چیز تموم و سیاستمداری بود ، چی شد ؟
    همین سیاستش کار دستمون داد ، تفاهم نداشتیم و خب جدا شدیم ، راستی منم باید بهت تبریک بگم ، از زندگیت راضی هستی ؟
    + اره خداروشکر ، راضیم
    من همین جا پیاده میشم ، ممنون
    + بهم بگو دقیقا کجا اینجا که کنار پارک هست ، بی تعارف الان همکار هستیم جدا از همه مسائل خوشحال میشم اگر گذشته همون جا بمونه و حرفه ای تر به شرایط امروز نگاه کنی .
    _ تعارف ندارم ، میخوام پیاده روی کنم و خب شما کمی خودتون میگیرید وگرنه همه کادر حرفه ای رفتار میکنن جز ...
    راستی میتونم راجب چند تا از کیس ها ازتون کمک بگیرم ، شماره های روی کارت ویزتتون ماله مطب هست ، میشه شماره شخصیتون بهم بدید ؟
    + گفتم بهتون شماره شخصی من رو بگیرید لازم میشه اما شما قبول نکردید ، لطفا یادداشت کنید ....
    بعد از شنیدن حرف های مهسا واقعا از حماقت خودم پشیمون بودم که ۱ سال زندگیم به خودم زهر کردم ولی خوب تجربه های خوبی کسب کردم ، و خب خدا رو خیلی شکر میکنم که نرگس اومد تو زندگیم . لبخند ناخودآگاهی نشست رو لبم و پر انرژی به سمت خونه حرکت کردم ، سر راه یکم خرید کردم و تقریبا ساعت ۹ بود رسیدم خونه .
    رفتم تو خونه که گفت : به به آقای دکتر منت گذاشتین خونه تشریف آوردین. پی صدا رو گرفتم دیدم از آشپز خونه میاد رفتم از پشت بغلش کردم از پشت و شروع کردم به خوردن گردنش با ولع ، خیلی خسته بودم اما اون لحظه اون بدن لطیف و گرم انرژی لازم واسه ادامه کار بهم میداد و به هیچ قیمتی حاضر به جدا شدن ازش نبودم .
    نرگس گفت : فردا باید بریم خونه خاله ام ، آروم تر، اه نکن رضا جاش می مونه میبینن زشته
    در گوشش نجوا کردم : ماله خودمه، اون همه خرج کردم عروسی گرفتم و یه ایل ادم غذا دادم و خونه خریدم که خانم تشریفشون بیارن تا بتونم صورت شرعی و دلی از زندگیم لذت ببرم .
    با صدایی کمی شهوت آلود گفت : همش ماله خودت عزیزم ، ولی فکر ابرومونم بکن . گفتم نمیریم مهمونی که گفت نمیشه گفتم من این حرفا حالیم نیست نرگس خانم و با یه حرکت پاهاش و کمرش گرفتم بردمش سمت اتاق ، آروم گذاشتمش رو تخت و کمکش کردم لباس هاش در بیارم و افتادم به خوردن بدنش ، در حالی که داشتم سینه هاش میخوردم شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنم ، بعدش دستش رو برد لای موهام و سرم آورد بالا و شروع به لب گرفتن ازم ، دستم دراز کردم و کاندوم در آوردم از تخت اومدم پایین و شلوار و شرتم رو در آوردم و برگشتم تو تخت و خواستم کاندوم باز کنم که نرگس یهو گفت نه گفتم قرص خوردی و
    گفت آره ، بدم میاد دیگه از اون تیکه پلاستیک با یه لبخند دوباره به کارم ادامه دادم دستم بردم پایین ، کاملا خیس شده بود زل زدم تو چشماش و کیرم گذاشتم آروم تو واژنش ، و خیلی آروم فشار دادم تو و کم کم ریتم حرکات تند کردم ، زل زدم تو چشماش و بعد از چند دقیقه سرم به سینه هاش فشار داد و با هم ارضا شدیم . سعی کردم خودم رو از روش بکشم کنار که یهو گفتم نرگس بو میاد گفت بیشعور ، گفتم بخدا بود میاد که یهو گفت وای خدا غذام ، تو چشماش نگاه کردم و گفتم فدا سرت ، بیرون بر واسه چیه ؟ گفت: ۲ ساعت وقتم تلف نکردم که بخوام واسه آقا شیرین پلو با مرغ درست کنم که آخرش اشغال های بیرون
    بخوریم.




    ۲ ماه بعد


    رابطه ام با مهسا تو بیمارستان تقریبا بهتر شده بود ، جو آروم تری حاکم بود ولی نمیدونم چرا تو دلم به خودم می گفتم این آرامش قبل از طوفان هست و یکی از این روز ها قراره اتفاقی بیوفته و چالش جدیدی رو تجربه کنم و هنوز نمیدونم واسش آمادگی دارم یا نه اما همیشه یه چیز خوب میدونستم نقطه ضعف من اینکه رو بازی میکنم و طرفم همیشه با کمی سیاست همه چیز میفهمه و این دفعه باید محتاط باشم .
    حدود ۲ ماه بعد از اون صحبت تو ماشین با مهسا بین حرفای نرگس شنیدم که تو جمع دوستاش یکی به اسم مهسا نامی جدیدا اضافه شده که اتفاقا تو بیمارستان دنا کار میکنه ، نمیدونم چرا از این حرف دلهره گرفتم . با برگشتن جو آروم بین من و مهسا و اینکه من یک طرفه فکر میکردم دیگه چیزی بینمون نیست اما دلشوره عجیبی داشتم که اگر نرگس بفهمه عشق اول من الان همکارمه واکنش چی هست و خب تو این مدت من چند بار مهسا رو تا خونش رسونده بودم و تو دورهمی های همکاران هم حضور داشته بعضی هاش حتی به دعوت من بوده . بدی این اتفاقات اینکه می ترسیدم بعد از اون همه مدت اون احساس عشق من بهش هنوز زنده
    شده باشه ، از نگاه های اون زن دیگه داشتم می ترسیدم ، خنده هاش ، تو جمع زل زدن به من وقتی بقیه دارن صحبت میکنم ، میدونستم زندگی دارم که باید با فاصله گرفتن از بعضی افراد ازش مراقبت کنم ولی نمیدونم چرا نمی شد ازش فاصله بگیرم ، خطر رو میشد حس کرد اما نه واسش آماده بودم و اصلا میدونستم باید چکار کنم ، عشق قدیمی که بخواد زنده بشه ، زخمی که یه بار من رو به جنون کشید ، میترسم .
    تو این موارد احساسی به مادرم اطمینان داشتم به عنوان یه مشاور تصمیم داشتم موضوع باهاش مطرح کنم ، زن ها تو این مورد خیلی بهتر میفهمن واسه همین تصمیم گرفتم اولین فرصت آزاد شدم برم پیشش تا هم احوالی ازش بگیرم و هم ازش چاره جویی کنم . تو همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد شماره مهسا رو دیدم ، گوشی رو برداشتم صداش پر از اضطراب بود و میخواست فردا تو اولین فرصت من رو ببینه ، بهش گفتم فردا زود تر میام بیمارستان که گفت نه ، بیرون از بیمارستان ، فردا ساعت ۱۰ بیا کافه تو مجتمع خلیج فارس و منم اوکی بهش دادم .
    صبح فرداش یه دوش گرفتم و زدم بیرون ، نرگس گفت مگه ظهر شیفت نداری گفتم یه کار ضروری اومده بعدا بهت میگم ، اونم گفت باشه منم کم کم دارم میرم با دوستم بیرون یکم بچرخیم ، سری تکون دادم و خداحافظی کردم و حرکت کردم سمت محل قرار .
    رفتم سر قرار ، زود تر من اونجا بود و چهرش پر از اضطراب بود ، سلامی کردم و نشستم ، گفت چیزی میخوری که گفتم اره یه قهوه آمریکانو با شیر بدون شکر ، سفارش که دادیم گفتم چی شده ؟ چه کمکی میتونم بکنم .
    گفت: دوست ندارم شما رو تو این ماجرا وارد کنم اما چندتا مشکل هم زمان واسم پیش اومده که یکیش شما هستین ، گفتم بیاید اینجا تا شاید بتونیم حلش کنیم .
    گفتم چه مشکلی من پیش آوردم ؟
    گفت : رابطه من با علی، داشتم سعی میکردم دوباره برگردیم پیش هم ، اما خب زمانی که فهمید با شما همکار هستم و چند باری دیده شما من رو تا خونه رسوندید واسش سو تفاهم شده ، از طرفی تو هم از از اول ماجرا بودی و میدونی همه مسائل چطور شروع شده، اون توهم زده و فکر میکنه شما...
    گفتم من چی ؟
    گفت: فکر میکنه کار شما تلافی کار هست که اون کرده ، روزی رابطه من شما بخاطر اون از بین رفته و حالا شما با پیداکردن و اومدن سمت من دارید انتقام میگیرید .
    تو فکر فرو رفتم ، حدود ۱ هفته ای میشد رابطه ام با نرگس سرد شده بود ، این سابقه نداشت و خب منم خیلی در گیر کار بودم و حالا حرف های این زن ، راه حل مشخص بود اما اینکه علی چرا داره اینطور راجبم فکر میکنه و واقعا در گذشته بقولی زیراب من پیش مهسا زده تا بدستش بیاره که حالا فکر میکنه من دارم انتقام میگیریم ، همه تو سرم داشت می چرخید.
    رو در رو شدن با علی کار درستی بود و میشد سو تفاهم برطرف کرد اما کنجکاوی خودم و عشق قدیمی که حس میکردم داره زنده میشه داشت کار دستم میداد .
    به مهسا گفتم از این جا تا بیمارستان خیلی راه هست بهتره بریم ، بعد از کار فکر چاره میکنیم و اونم قبول کرد .
    تو تمام مدت کار فکرم درگیر بود ، یا خدا من واقعا باید چکار کنم ؟


    نوشته: سیاه_مشق

  • 17

  • 4




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • تکراری است بار دومه اپلود میشه......


    •   Cleverman1358
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • شماها چجوری از سر کار نرسیده ، خسته و کوفته ، بدون دوش گرفتن و یا حداقل شستن پاهایی که توی کفش بوده سکس میکنید ؟
      مگه میشه ؟ مگه داریم ؟


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • عالی.
      فقط چیزی که به نظرم اومد و البته نظر شخصیه اینکه کاش تو داستان اسم محل های آشنا و جاهای شناخته شده رو نمیاوردین.
      برعکس قسمت قبل اشتباه تایپی و غلط املایی هم نداشت یا حداقل من ندیدم.
      یه کم هنوز بار احساسی و مخصوصا سکسیش کمه که امیدوارم اگه ادامه داره بهتر بشه.
      لایک.


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • احساس میکنم تو گفتگو ها بین ادبیات نوشتاری و محاوره ای گیر کردی ولی نسبت به قسمت قبلی بهتر شده (rose) لایک ۸


    •   سیاه_مشق
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • Shahx-1
      داداش این قسمت دوم هست ، تا حالا ۱ بار هست فرستادم .
      Clever man
      والا یه سری توضیحات جزعی ننوشتم که طولانی نشه
      وب.گرد
      داستان اروتیک نیست ، بیشتر شبیه یه رومان هست که زیر بار سانسور تلاش کرده نره. و اینکه خوب مشکل آوردن این جاهای معروف چی هست ؟ ممنون میشم توضیح بدین بهم .gayaneh
      لحن خودمانی یا محاوره ای و رسمی بعضی جاها آمیخته شده ، درسته . برخی افراد زمانی که میخوان تیکه بندازم معمولا به صورت جمع و نوشتاری صحبت میکنن، که اینو من تو. شخصیت مهسا جا دادم


    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • دوستان اشتباه از من بود. داستان رو قبلا تو پیام خصوصی برام ارسال کرده بودن تو بخش داستانها بار اوله میزارنش.....


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • جناب سیاه مشق خسته نباشید و لایک که به نظرم اصلا مهم نیست تقدیم شما.(اگه ایرادی گرفتم حمل بر بی ادبی نباشه و اونقدر وارتون خوب هست که منم فعال شدم و دوست داشتم کمکی کنم، حداقل برای مخالطب خاموش که داستان رو میخونه چیزی ارائه داده باشم)
      قلم شما اونقدر قوی هست که بشه ایرادات تخصصی تر رو گفت وگرنه به نکات کلی میشد بسنده کرد چون فکر میکنم و امیدوارم بازم قراره هنرنمایی و استعداد شما رو توسایت دید و دوست دارم بهتر باشه. ویژگی های داستانتون تنوع افعال، داشتن تعلیق هماهنگ و از همه مهتر شخصیت سازی قوی مرد داستان و شروع عالی و پر از اطلاعات بود. والبته امیدوارم مثل قسمت اول نشه و ایرادات رو رفع کنید.(چون این همه زحمت میکشید و خوب نیست به خاطر مشکلات کامل ارائه نشه)


      دوستان در مورد نقاط قوت حرف زدن و منم از نقاط ضعف میگم( البته نظر من اینه و ممکنه اشتباه باشه)
      مشکلی بزرگ داستان شما دیالوگ هاست که بدون تگ گویی های پخته، خواننده رو وادار میکنه با شخصیت های نه چندان قابل باور همراه بشه. در صورتی که باید قبلش فضا،زمان و رویداد ها پخته و تثبیت بشه و برای تکمیلش از دیالوگ ها کمی کمک گرفت(مثلا دلستلن علویه خانم هدایت ۸۰ درصد مونولوگ و ۲۰ درصد دیالوگ هست)
      از طرفی به دلیل استفاده نکردن از حروف ربط اهنگین، جملات شما کمی خشک شده. گاهی هم پیش میومد که فعل رو اخر جمله نمیاوردید و موصوف یا مفعول اخر جمله سرو کلش پیدا میشد.
      مشکل دیگه علایم ویرایشی بود که از نویسنده ای خوش فکر مثل شما واقعا انتظارش نمیره. در واقع تمام علامت ها باید به کلمه قبلی بچسبه و این پایه از ترین قانون ادبیات پارسی هست (که متاسفانه اکثر نویسنده های سازت مرتکبش میشن)
      علی خرید کرد ، پدرش را دید (غلط)
      علی خرید کرد، پدرش را دید.(درست)
      مشکل بعدی از نظر من اینه که داستان نتونسته تقابل شخصیتی مناسبی بین مهسا و نرگس اینجاد کنه و شخصیت مهسا و نرگس بر خلاف شخصیت اصلی به شدت ضعیفه
      از طرفی ریتم ضعیف و روند کند وقایع مناسب داستان کوتاه یا حتی نیمه بلند نیست و این اتفاقات مناسب یک رمانه و خواننده حاضر خور شهوانی نمیپسنده یا در بهترین حالت داستان رو میزاره کنار


      امیدوارم قسمت بعدی ویرایش کنید و کمی به مهسا داستان برسید چون دیالوگ هایش به شدت کاریکاتوری بود.
      بازم تشکر که هستید و به جمع خوبان پیوستید


    •   سیاه_مشق
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • Clay0098
      نظرت واقعا واسم ارزشمند هست، چند بار خوندمش و رعایت میکنم . و خب من دنبال مخاطب های خاص خودمم هستم، جدا از گرفتن جو فمنیستی و غیره و موضوعات پر حاشیه دنبال روایت یک چیز قابل باور تر هستم .
      بنده حقیر اولین تجربه ام دارم کسب میکنم و بسیار خوشحالم که زیر داستانم کامنت های صاحب نظران سایت هست . سپاس از وققتون که گذاشتین، امیدوارم بتونم تو قسمت های بعدی بهتر عمل کنم


    •   Orginalboy
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • جالب بود


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • سیاه مشق عزیز هر دو قسمت بسیار جذاب بود .قسمت قبل کمی گنگ بود و هنوز شخصیت ها سیاه و سفید بودند اما این قسمت شفاف و پر هیجان شروع شد و خیلی خوب خواننده رو به دنبال خودش کشید. داستان پر از علامت سواله که منتظریم بهش پاسخ بدی. زودتر بخونیم ازتون
      لایک


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • لايك
      من عشق قديمى و درك نميكنم :(
      چه جورى به كسيكه شمارو تو بدترين شرايط رها كرده و رفته و باعث نابوديه شما شده هنوز ميتونيد حس خوب داشته باشيد ؟!؟!؟!؟
      خوب طرف مقابل (فرق نميكنه دختر يا پسر)اگر شمارو براى آينده و ادامه زندگيش ميخواست كه ول نميكرد بره (cool)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو