گل نرگس (۳)

    ...قسمت قبل


    مهسا
    دقیقا ۱۱ سال پیش بود آخرین باری که دیدمش، من هم مثل خیلی ها که اونجا اومده بودن دنبال یه آینده بهتر، تحصیل و کار در اروپا اومده بودم اما با روال کاری اونجا آشنا نبودم. دوست یکی از بچه هایی که تو اکیپ ما بود، بهمون خیلی کمک کرد تا با سیستم و کار های بوداپست، سیستم دانشگاه و خیلی چیزهای دیگه آشنا بشیم. یه روز که رفتیم سیمکارت بخریم گفتم من شماره که خریدم نمیدونم چی هست، اون طرف هم گفت شماره من بگیر تا بهت بگم و این جوری شماره من رو گرفت شاید بگید خب روی پاکت سیمکارت نوشته ولی خب منم دنبال یه راه بودم با یکی آشنا بشم و طرفم خوب اینو متوجه شد .
    کم کم چت کردیم و فهمیدم همشهری هستیم و آشنا شدیم و خب در نهایت رضا شد اولین دوست پسر و شاید اولین عشقم، ولی مشکل اینجا بود ازش یکسال بزرگتر بودم، اون میگفت شناسنامه اش عوض میکنه که همسن شیم اما فقط صورت مسئله پاک میشد.
    بعد از یه مدت از دوستیمون با یکی دیگه به نام علی آشنا شدم، وضع مالیش بهتر بود و رفتاراش بهتر از رضا بود ولی خب برتری رضا این بود آدمی ساده بود و با دل جونش دوستم داشت، اولین بار که تو بغل یکی که دوستش داشتم ارضا شدن رو تجربه کردم، اولین دعوا ها با یه غریبه که دوستش داشتم و .... .
    علی واسه من کیس بهتری بود، برتری های خودش داشت و کم کم رابطه ام با رضا قطع کردم، بعد از یه مدت با علی دوست شدم، سیاست علی خیلی بهتر از رضا بود، برعکس رضا روابط اجتماعی بهتری با بقیه داشت ولی روابط خوبش با دخترای دانشگاه همیشه من رو میترسوند.
    گذشت، رضا سر کات کردن با من خیلی اذیت شد و تقریبا یک سال بعد هم پدرش فوت کرد، شرایط واسش خیلی سخت شده بود، اون انتقالی گرفت رفت ایران و خوب من خوشحال شدم چون با ندیدن من اوضا واسه رضا بهتر میشد و من بعد از ۲ سال دوستی با علی با هم عقد کردیم، بعد از اتمام درسمون نتونستیم واسه تخصص بمونیم اونجا چون وضع خانواده علی مثل قبل نبود و ما هم برگشتیم ایران، تو ایران علی چسبید به کار آزاد تا بتونه به کسب و کار پدرش کمک کنه و در کنارش کار کنه و منم تخصص ول کردم، شاید بپرسید که به پزشکی خودش نچسبید خب چون درآمدش تو پزشکی نسبت به کار پدرش کمتر بود، بعد از یه مدت هم بخاطر کار علی اومدیم شیراز، علی به دوست پدرش راجب اینکه من دنبال کار هستم گفت، اون موقع درگیری های من با علی زیاد شده بود، سر و گوشش خیلی می جنبید، رفته بود دوباره سمت مشروب و دود، مهمونی های همکاراش و تماس های ناشناس، نمیدونم چرا اما همیشه خدا تو زندگیم با رضا مقایسش میکردم، دعوامون بالا گرفت و در آخر طلاق توافقی.
    من که خودم تک و تنها میدیدم و حوصله خونه پدری هم نداشتم رفتم پیش همون دوست پدر علی در حین همون ماجرای طلاق و با یکم زرنگی قبل طلاق کاری کردم بتونم یه کار خوب و آینده دار واسه خودم دست و پا کنم که روز معرفیم تو بیمارستان یه قیافه آشنا دیدم .
    دیگه لاغر نبود، لباساش معمولی نبود که هر روز خدا تو دانشگاه بخوام بهش بگم این کاپشن بنداز دور خودم واست یکی نو میخرم، هیکلی تر، پخته تر و از همه مهم تر موفق تر .
    واسه شروع یه زندگی مستقل شروع به کار کردم روزی که تو دفتر رئیس بیمارستان دیدمش فردی پخته و حرفه ای تو کار دیدم، کارت ویزیتش بعد از ملاقاتم با رئیس بیمارستان داد بهم گرچه شماره شخصی شو قبول نکردم اما بعدا لازمم شد .
    سعی میکردم رابطه ام با علی بر گردونم بعد از ۹ سال زندگی باهاش شاید بگی چرا ؟ چون ۹ سال زندگیم پاش نگذاشتم که الان بخوام ولش کنم، خودم کمی مقصر میدونم که بجای اینکه جمعش کنم از اون کثافت تنهاش بزارم، اما هم علی اون آدم قبلی نبود و با رشد تو کارش، غرق شدن تو پول و ادمای جدید فکر میکردم تنها چیز قدیمی زندگیش انگار من بودم ولی خب شاید اگر میشد سو تفاهمی که فکر میکرد با همکار شدن را رضا منم رفتم سمت ادم جدید شاید میشد منصرفش کنم، شاید با برانگیختن حسادت یا ثابت کردن پاکی خودم، اگر نشد شاید برم سراغ برانگیختن ترحم رضا، عشق قدیمیم حی و حاضر می دیدم و خب وسوسه کردنش کاری نداره اگر شخصیتش همون قدیمی باشه، فقط لازمه دلسوزی اون رو نسبت به خودم برگردونم تا بتونم جایگاهم رو دوباره پیدا کنم، شاید الان به خودت بگی چه زن کثیفی اما چکار کنم ؟ چطور جبران اشتباهم بکنم ؟ شاید با چندتا اشتباه دیگه، همه چیز داشتم اما الان نه من میخوام انتقامم از این آدمای کثیف بگیرم که فکر میکنن هر وقت عاشق بشن میتونن ازدواج کنن و هر وقت خسته شدن مثل یه دستمال کنارش بندازن،
    چند وقت بعد تونستم علی رو نرم تر کنم نسبت به خودم اما مشکل اینجا بود که فهمیده بود رضا همکارم هست و پیش خودش حدس زده بود میخوام برگردم سمت عشق قدیمیم، غلط فکر نکرده بود و خب داشت طبق نقشم پیش میرفت لازم بود اون ۲ نفر، رو در رو کنم و از زنانگیم به نفع هر طرف بخوام استفاده کنم منتها از سمت رضا مشکلی بود، همسرش که طبق تحقیقاتم از پرسنل بیمارستانی که توش کار میکردم چندتا دوست داشت، پس چند بار با رضا رفتم دور همی ها، چند دفعه دعوت شخصی اون مهر محکمی بود بر برگشتن احساس و یا عشق قدیمی، فقط لازم بود آمار گند کاری های رضا به زنش میدادم .
    آذر یکی از دوستان صمیمی من و زن رضا بود، اهل برنامه بود ولی کسی خبر دار نمیشد، چند باری که حرف و دعوت مشروب کردم تونستم رابطه ام باهاش خوب کنم و خب سر مشروب چندتا پیک خودم عقب مینداختم و خودم به مستی میزدم و آمار کارام و مخصوصا با رضا غیر مستقیم میدادم به آذر .
    اون طور هر ۲ نفر تو دستم بودن و باز مثل ۱۱ سال قبل من بودم که انتخاب میکردم. چطور با رو در رو کردن میشد این کار کرد .
    درسته یه زمانی رضا پس زدم، ولی اون همیشه خدا ماله خودمه دیوانگی هست و یا نه.... میتونم بهت بگم عقل جلوی قلب مثل دریاچه جلوی اقیانوس هست، احساسی قوی مثل عشق اول برگرده کی میخواد جلوش بگیره ؟
    گند بالا میومد، هم میرفتم به علی می گفتم رضا ببینه و همه چیز به زنش می گفتم که قصد شوهرش کمک بوده و خلاص .
    ولی لازم بود اول رضا جلو بفرستم و ترحمش رو به سمت خودم بکشم .




    نرگس
    چند روزی بود رضا تو فکر بود، رفته بود بالکن و داشت سیگار میکشید، منم که بدم نمیومد یکم شیطنت بکنم رفتم تا هم از تنهایی و فکر درش بیارم و هم یه یکم حال کنیم.
    بخوام شوهرم توصیف کنم میتونم بگم یه آدم عادی ولی با تیپ و رفتار کاملا مردونه، اخلاقش کاملا خانواده گراست و وقتی با کسی باشه به بقیه محل نمیده و خب هر زنی از خدا چی میخواد ؟ درست یه مرد. تو دانشگاه از همه معمولی تر بود ولی درسش عالی بود، واسه همه سوال بود چطور اینی که از خارج اومده انقدر معمولی میگرده ؟ شایعاتی پشت سرش بود ولی خب از حسادت پسرها بود چون کم حرف میزد و سعی میکرد شنونده خوبی باشه و کوتاه جواب میداد، ادم هم موذب میشد و هم خوشش میومد.
    خلاصه هم سرتون درد نیارم چطور آشنا شدیم و ازدواج کردیم یه داستان جداست، ولی مشکل اونجا بود که بعد از ازدواج تلاش ما واسه بچه دار شدن جواب نمی داد، رضا رو دنده لجش میگفت بچه نمیخوایم، ولی خب مادر شدن حق هر زنی روی این کره خاکی هست. ولی من به تلاشم واسه مامان شدم ادامه میدم تا یه دختر خوشگل به زندگیمون هدیه بدم، هر از گاهی هم چون نمیخوام افسرده بشم میرم تا ویتامین خ بگیرم، ویتامین خ چیه؟ خب معلومه خرید .
    فکرم درگیر شد چون تو گروه دوستانه ما از طریق دوستم آذر یکی اومده بود به اسم مهسا، جالب بود زمانی که گفت فارق التحصیل مجارستان هست گفتم چه جالب شوهر من هم اونجا یه مدت بوده، زمانی که اسم و فامیلی رضا گفتم شناختش و گفت یه مدت همکلاسی بودن.
    گذشت و رضا میدیم که یه مدت سردرگم بود و بعدش درست شد، گفتم به خودم که مثل همیشه درگیر چیزی بوده و تموم شده، تا که یه روز آذر زنگ زد و بهم گفت که این مهسا سنمی با شوهر تو داره ؟
    گفتم واسه چی؟
    دعوتش کرده مهمونی
    +این دورهمی دکترا هست، چیزا خاصی نیست من خودمم چندبار رفتم بقیه دکترا هم همکاراشون دعوت میکنن .
    _من گفتم که بدونی چون بار اول نیست میبینمشون
    +چطور ؟
    _یه بار خود مهسا گفت رسوندتش
    +اره بهم گفته همکارش رسونده اتفاقا اون شب
    بهت گفته دختره عشق اولش بوده ؟
    +چی؟
    _از زیر زبون مهسا کشیدم بیرون، مست بود میگفت، رضا عاشقش بوده زمانی که مجارستان بودن و میخواستن ازدواج کنن که مهسا نمیخوادش، گفت باز حالا سر و کلش پیدا شده و عشق قدیمی زنده شده .
    تو فکر فرو رفتم، یعنی رضای من کسی که واسش میمیرم من رو با تمام فداکاری هام فروخته به یه هرزه که سالها قبل اون رو ول کرده رفته با یکی دیگه !!
    باورم نمی شد، باورم نمیشد تا اون روز که رضا زود تر از زمان شروع شیفتش رفت بیرون، آذر بهم گفته بود که مهسا دیروز خونش نمونده چون قرار مهمی امروز داشته و خب خوبی این مهسا خانم این بود به دوستش خیلی اعتماد داشت و جای قرار رو لو داده بود، شک من از این بود که واقعا مهسا از سر دوستی اینها رو به آذر گفته باشه چون ممکنه بخواد شک من نسبت به شوهرم برانگیخته شه ؟
    رفتن به اون آدرس و دیدم رضا و مهسا دارن صحبت میکنن و نوشیدنی که بنظرم میومد قهوه باشه میخورن، قلبم شکست و گریون به خونه اومدم، نزدیک بود چند بار تصادف کنم، باورم نمیشد که خیانت داره میشه بهم، اونقدر حالم بد بود که چند بار بالا آوردم و از سر درد شدید چند تا مسکن خوردم و در اتاقمون بستم پیراهن رضا بغل کردم و با اشک خوابم برد، چه پایان تلخی واسه زندگی شیرین من و کسی که عاشقشم.
    طرف های ساعت ۶ بود که بیدار شدم، وحشتناک دلم یه چیز شیرین میخواست رفتم و یه هلو ورداشتم، جالب بود قسمت های کمی له شدش واسم خوشمزه تر بود، همین طور که داشتم هلو میخوردم و تک فکر کاری که رضا باهام کرده بود. .یادم افتاد هر دفعه که سکس کردیم من گفتم کاندوم نزاره چون قرص خوردم، ولی چطور ممکنه من که قرص خورده بودم؟
    که یادم اومد ۲۱ روز پیش از بس بهش بی محلی کرده بودم رضا موقعی که تو حموم بودم، بی اجازه اوند تو و شروع کرد به دست کشیدن رو بدنم و وانمود کردن به شستنم، معمولا با اجازه میومد تو ولی این دفعه نه، منم حرفی نمیزدم و فقط سعی میکردم از دستش فرار کنم، نگذاشت و من تو آغوش کشید و بدون توجه بهم شروع به خوردن گردنم کرد، اولش حس خوبی نداشتم ولی در آخر مقاومت نکردم، پا مو گذاشت لب وان و شروع کرد به انجام کارش، دست آخرم خودش رو توم خالی کرد و وقتی خواست نوازش کنه و باهام صحبت کنه من فقط پسش زدم و بهش گفتم چیزی که میخواستی گرفتی، حالا برو و قیافش بعد از حرفم خیلی گرفته بود انگار کل حالی که کرده بودیم بهش زهر کردم کلی دلم خنک شد، اما الان بعد از ۲۰ روز من پریود نشدم، می ترسیدم که من ............. رفتم دستشویی و .......زمانی که حس میکردم داریم از هم فاصله میگیریم من حامله بودم .
    برگشتم تو اتاق و بیحال افتادم رو تخت، حدود یک ساعت بعد رضا اومد خونه، صدای در رو که شنیدم در اتاق خودمون قفل کردم، نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم، بین عشق و نفرت داشتم تو اون لحظه زندگی میکردم و هم میخواستمش و هم ازش بدم میومد، هر چی در زد درو باز نکردم، بلند داد زد باش نرگس خانم، اون شب رو مبل خوابید و من با چشمای خیس رو تختمون .
    دلم میخواست انتقام بگیرم، از همه مرد هایی که فکر میکنن زن مثل کالاست، هر وقت خسته شدن بندازنش کنار شعری که رو آیینه روبه روی تختمون مدام میخوندم و آروم خوابم برد .
    رو آیینه نوشته شده بود
    در زمینی که زمان کاشت مرا /گل زیبایش بجز خار نبود
    پستی و هرزگی و هرزگری /حسرتا بهر کسی عار نبود
    خوار و بدبخت و گرفتار کسی /که به این عار گرفتار نبود


    ادامه...


    نوشته: سیاه_مشق

  • 7

  • 3




  • نظرات:
    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • نظری ندارم ولی چون فوش ندم اموراتم نمیگذره پس کیرم تو کونت (biggrin) (biggrin) (rolling) (rolling) (erection)


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان قشنگیه عزیز :-) بقیه اشم لطفا بفرست :-)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • با حروف ربط مشکل داری شما؟!!! را یا رو نشانه مفعولی هستش و جمله رو‌ کامل میکنه، اگه نوشته نشه خوندن متن و ربط دادنش بهم برای خواننده مشکله، تا نصفه خوندم و نتونستم کامل بخونم، نه لایک نه دیس لایک


    •   _secretam_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان زیبایی بود رفیق
      مرسی که زیبا مینویسی به لایکات فکر نکن وقتی چند نفر بفهمن چی نوشتی برات کافیه (rose)


    •   nasere1080079981
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود لایک سوم از من


    •   سیاه_مشق
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • همه کسایی که نظر دادن ممنونم ازشون


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادامه بديد
      لايك (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو