گناه بی گناهی

    با سلام و عرض احترام خدمت دوستان داستان اصلا درباره یک تجربه جنسی نیست بلکه خواستم یک خاطره بگم شاید به درد یکنفربخوره من سال ۹۳ کنکور دادم و رتبه بدی هم نیاوردم تونستم پزشکی بیرجند قبول شم ما خودمون مشهد زندگی میکنیم ولی خالم از زمانازدواج رفت بیرجند من هم اولویت اول اونجا زدم وقتی خالم فهمید گفت به خدا اگه بزارم بری خوابگاه با هزار خواهش و تعارف بالاخره منم شدم عضو موقتی از اون خونه الان خیلی از دوستان یاد کلیشه های همیشگی میافتن ولی از این خبرا نبود
    شب قبل رفتن بابام بهم گفت که الان دیگه تو رو به چشم یک آدم بالغ میبینن و خلاصه مراقب رفتارت باش و سعی کن نمکدون نشکونی خلاصه چند ماهی از رفتن من گذشت و همه چی خوب بود خالم فقط یه بچه داشت که اسم نمیبرم میگم همون دخترخاله که اون سال سوم بود و داشت واسه سال آینده آماده میشد من بیشتر اوقات کتابخونه بودم حتی اکثرا برای غذا هم نمی اومدم تا کمتر احساس سربار بودن کنم وقتی خونه بودم گاهی با دخترخاله درباره روش درس خوندن اینکه یکم به خودش سخت بگیره حرف میزدم .تا اینکه یه شب اومدم خونه دیدم صدای دعوا میاد که با اومدن من قطع شد من که فضول نبودم رفتم خوابیدم گذشت فردا شد که تو کتابخونه بودم شوهر خالم زنگ گفت زود پاشو بیاخونه لحنش عصبی بود من هم تا جایی که تونستم خودمو سریع رسوندم خونه که دیدم خالم رو مبل نشسته شوهرش کنارش گوشی دخترشم تو دستش گفت بشین بعد با نگاهی غضب آلود گفت یه سوال میپرسم مرد و مردونه جواب بده یهو از تو گوشی یه فیلم سوپر پلی کرد گفت تو اینارو براش ریختی ؟یخ زدم نگاه خالم روی من و من چشم تو چشم با مردی که چارشونه با قد ۱۹۰ بود گفتم یعنی چی این حرف؟ مسخره کردین منو ؟از کوره در رفت چنان سیلی زد که انگار با دستش پوست صورتمو کند اوفتاد به جونم داد میزد حرومزاده تو خونه من به دخترم نظر داری کثافت من از ترس و تعجب زبونم بند اومده بود خالم سعی میکرد جدا کنه و شوهرش هم ول کن نبود فقط سه چهار تا سیلی همون جوری خوردم تا می اومدم از خودم دفاع کنم یه ضربه میزد تا بالاخره داد زد دخترش بیاد وقتی اومد گفت بگو دقیقاچی بهت گفت کثافت یه قیافه معصومانه گرفت و گفت دو شب پیش به بهانه درس اومد کنارم نشست بعد گوشیمو گرفت برام چندتا فیلمبلوتوث کرد گفت یاد بگیر به درد آیندت میخوره .دروغ قشنگی گفت ولی یه جا اشتباه کرد منم سرضرب بهش گفتم من چجوری میخواستم برات بلوتوث کنم درحالی که من آیفون دارم تو سامسونگ دیگه خرم باشی اینو میدونی که نمیشه. کل خونه تو سکوت فرو رفت انگار زمان یخزد و اولین کسی که این یخ شکست من بودم رفتم تو اتاق وسایل جمع کنم که برم خالم با گریه جلوم وایستاد که نرو تو رو خدا من معذرتمیخوام ولی گفتم خاله جان این کار از اول اشتباه بود حالا هم بزار برم به کسی چیزی نمیگم و رفتم حالا پنج سال میگذره من واسه خودمخونه گرفتم سمت خونه خالم هم زیاد نمیرم .


    خواستم بگم چون این سایت بی ریاست و میشه توش همچین خاطره ای گفت فقط خواهش میکنم هیچوقت زود قضاوت نکنین


    با تشکر


    نوشته: اهورا

  • 16

  • 5




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • این مسایل آموزنده بدرداینجانمیخوره دکترجان بیخی!


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • راستش داداش نباید قسمت داستان اینو مینوشتی باید تاپیک می‌زدی.


    •   Kosdat
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی کیری بده وقتی یک ادم جاکش بیشرف در کمال وقاحت دروغ میگه و همه قبولش میکنن


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • الان از این کسشعر چه نتیجه ای باید بگیریم؟؟ گوشی اندروید نخریم؟؟ خونه خالمون نریم؟؟انتخاب رشته بیرجند نزنیم؟؟ خیلی ابکی بود.....


    •   amiiir_h
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • باید ب ازای هر ی چکی ک بت میزد توام ی پا میزدی تو تخمش ک دیگ ندونسته همچین گوهی نخوره..وقتی باباش همچین ادم جاکشیه دیگ از دختر توقعی نیست..اما اینو اگ تاپیک میزدی بهتربود..اونجا قشنگ میشد خارشوگایید


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • ۱.باید تاپیک میشد.
      ۲.خیلی کوتاه بود.
      ۳.شاخ ک برگ بیشتر و سکسی کردنش باعث میشه خواننده خودتو بیابی!


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • خو وقتی نقطه نذاشتی، من نهایت لطفم کیر بدون قضاوت باشه. کافیه همین؟ دیس


    •   An_Ahwazian_Good_Boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • واستون در زمینه پزشکی و تمام زمینه های زندگی آرزوی موفقیت میکنم


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • این که چیزی نی ما هم یه فامیل داریم داییمونه (biggrin) (rolling)


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نه لایک نه دیسلایک ولی شِریت میشه بوکونی واسه اندرویدچون خودم ایفون بازم کلک


    •   Hamid397
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اينجا داستان سكسى ميگن نه داستان اموزنده
      استاد جون تهيه كننده ى كليد اسرار


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • علائم نگارشیو قشنگ به تخمات گرفتی. نصف کلمه ها بهم چسبیدن اصلا. به نظر نمیاد دروغ باشه ولی خب اگه باشه‌ام مهم نیست. من که چیزی واسه پند گرفتن پیدا نکردم. فقط خواستی بگی آره منم هستم اینجا.
      دیس.


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • نکته آموزنده..عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
      اون دروغ و اون سیلی رو اگر نمیخوردی الان خونه نداشتی و مستاجر اوس جعفر بودی و باید با اوس جعفر دست وپنجه نرم میکردی


      بدجور بگا رفتی فکر نمیکردی دخترخالت دستتو رو کنه (biggrin)


    •   ساراکونگنده
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • من جات بودم تو یه فرصت حسابی کون دختر خالع میزاشتمم تا شاخ نشه برام


    •   سامان۹۹۹
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • نکته آموزنده ش این بود که از آیفون نمیشه به سامسونگ بلوتوث کرد
      من نمیدونستم


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • حالا راستشو بگو کردی یا نه


    •   arash.abi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نمیدونم چرا اینجوری بنظرم میاد
      ..
      گاهی وقتا ادم یه غلطی میکنه، بعد واسه خودش کلی توجیه میتراشه و بعدشم تو ذهنش چنبار داستاو مرور میکنه.. طی این مرور ها واسه این که آرامش بگیره گاهی تهه داستان یا جاهای ناراحت کننده شو عوض میکنه و بتدریج جای داستان واقعی رو میگیره،




      البته این یکی از تکنیک های روانشانسی واسه ارامشه.. بنظرم میرسه شما اینکارو کردی.. و برای اینکه تایید بچه ها زیر داستانت و اینکه حق رو بتو بدن باعث ارامشت میشه، اینو اینجا نوشتی..


    •   alishendi78
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگه واقعیه حتما برو پیش شوهر خالت و بگو که کار تو نبوده وگرنه عذاب وجداب و غرورت به فاک میره :)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • هیچ جای ِ ایران ِپنهاور،کسی که دختر ۱۷ ساله داره به یه پسر ِ ۱۸ ساله ِ نامحرم نمی گه بیا خونه ما بخور و بخوابببببب.....این سایت بی ریاست (biggrin) (biggrin)؟؟؟؟؟ دستت درد نکنه که ریا رو برامون تعریف کردی.فقط ادامه ندادی حیف شد،بزار کمکت کنم،شوهر خاله ت سرطان گرفت و مرد،دختر خاله ت نتونست بره دانشگاه و ازدواج کرد و الان شوهرش هر روز کتکش می زنه و خاله ت خانه سالمندان هس و تو هم معروفترین جراح ِ شهر شدی....شاید برای شما هم اتفاق بیفتد،این داستان "اپل ِکمک کننده" (biggrin)


    •   Ginglz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • میخواسته دخترش رو بهت بندازه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو