گناه شیرین

    1397/10/17

    همیشه دنبال خوشگذرونی و کصکلک بازی بودم تا احساسم رو خفه کنم ولی هر چقدر بیشتر فشارش میدادم از جای دیگه سر باز میکرد .
    دیگه توانایی این رو نداشتم که بخوام افکارم رو کنترل کنم. کلا هدفم یک چیز شده بود ، فقط برای یک بار بتونم طمع لباش رو بچشم. دیگه خیلی برام سخت شده بود تحملش . چند سال بود که بغیر از اون هیچ دختری برام جذابیت نداشت، وقتی میدیم با کسی رابطه داره داغون میشدم ،ولی خوب کاری نمیشد کرد من فقط حکم یه تماشاگر داشتم که دوست نداشت انتهای فیلم بد تموم بشه.
    همیشه دنبال راهی بودم که خودم رو بهش نزدیک کنم و احساسم رو بهش منتقل کنم، دلم میخواست بهش بگم لامصب من اینجام ولی وقتی به بعدش فکر میکردم پشیمون میشدم، این یه تابو بودم هیچ جوره برای کسی قابل درک نبود .
    رابطه من و دخترخالم که مثل برادر و خواهر با هم بزرگ شده بودیم اصلا ممکن نبود حتی اگه تصمیمون جدی بود.
    از اونجایی که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم خیلی باهم راحت بودیم ولی خوب من از این موضوع راضی نبودم چون اون ک حس من رو به خودش نمیدونست.
    حتی از این که حس من رو بفهمه ترس داشتم شاید ترس از دست دادنش یا شایدم چیز دیگه. نمیدونم دیگه چیزی منطقی برام وجود نداشت .
    بعد از مدتی عاشق یه پسر شد رابطشون طولانی شد ، دیگه هیچ امیدی برام نمونده بود . به معنای واقعی کلمه تبدیل به یه ربات شده بودم، فقط کار و باشگاه ولی خوب چه فایده درد عضله باعث از بین رفتن درد قلب نمیشه .
    سخت بود برام وقتی که می اومد کنارم میشست و با کلی ذوق و شوق از اون پسر میگفت ، ولی وقتی بی تفاوتی من رو میدید با یه بی احساس بحث رو می بست .
    من بی احساس نبودم ولی تحمل اون پسر برام سخت بود ، این مسیله تبدیل شده بود به ی سوال روتین بین ما:((
    +چرا از اون پسر بدت میاد ؟
    نمیدونم ، حس بدی بهش دارم.
    +چرا خوب ؟
    خیلی زبون بازه ، حس میکنم بهت صدمه میزنه.
    + خخخخخخ برو باع ، با این حسات))
    بعد از گذر چند ماه با پسره کات کرد، وقتی این موضوع رو فهمیدم حس خوشحالی عجیبی داشتم .
    رفتم پیشش تا بگم:(( دیدی حق با من بود و کمی اذیتش کنم وسربه سرش بزارم ))
    ولی وقتی حال و روزش رو دیدم ،حس کردم کل خونه رو سرم اوار شد ، اون دختر شاد حالا جای لبخند زیباش رو گریه داده بود ، اون چشم های عسلی نازش از شدت گریه مثل پرتقال خونی شده بود فکرشم هم نمیکردم که اینقدر عاشق اون پسر باشه .
    طرفش رفتم و قبل از اینکه بهش برسم تمام احساستم رو دور ریختم و مثل یه رفیق بدون هیچ چشمداشتی تو بغلم گرفتمش ، سرش رو روی شونم گذاشتم.
    گریه کن بزار خالی بشی
    _گریه کن میدونم چه حسی داری
    گریه کن......
    گذرثانیه ها از دستم در رفته بود ، وقتی به خودم اومدم توی بغلم خوابش برده بود ، اروم روی تخت درازش کردم و پتو رو روش کشیدم که مبادا سرما بخوره.
    تقریبا یک ماه گذشت و توی این یک ماه من همیشه کنارش بودم، حالش بهتر شده بود.
    یه شاخه گل با یه جعبه شکلات تلخ گرفتم و ب سمت خونشون حرکت کردم.وقتی رسیدم هر چقدر که زنگ زدم کسی باز نکرد، از اونجایی که دیگه خودم صاب خونه شده بودم کلید انداختم در رو باز کردم. هیچکس خونه نبود ولی صدای گریه از اتاق می اومد .
    رفتم در رو باز کردم روی تخت نشسته بود و گریه میکرد ، سمتش قدم تند کردم که پام روی چیزی رفت ، گوشی با صفحه خورد شده ، برشداشتم ، کلیپ جشن بود ، پلیش کردم .
    به به شاداماد ، پسره ی بی چشم و رو هنوز یک ماه نشده جشن نامزدی گرفتن.
    گوشی رو ول کردم سمتش رفتم، بغلش کردم ، صورتش رو نوازش می کردم و دلداریش میدادم((
    + گریه نکن دیگه ، ببین اونم رفته سر زندگی خودش تو هم باید....
    سرش رو بالا گرفتم و تا تو چشماش نگاه کنم ، صورتم تا صورتش فاصله ای نداشت . دیگه گریه نمی کرد، محو اون چشماش عسلیش شده بودم .
    بی اراده لبم رو روی لبهاش گذاشتم و شروع به بوسیدن کردم ، منتظر بودم چک بدی بهم بزنه ولی ن همراهیم کرد ، خودش رو روی تخت شل کرد و دراز کشید، لب هاش رو به بازی گرفته بودم که با عصبانیت سرم رو گرفت و عقب کشید تو چشمام نگاه کرد و گفت:((
    + دوسم داری؟
    _تقریبا پنج ساله
    این دفعه خودش پیشتاز شد، سرم و عقب کشیدم ، نفسهاش کشدار شده بود خواستم بلند شم که منو سفت گرفت و گفت خواهش میکنم تنهام نزار . انگار در برارش هیچ قدرت تصمیم گیری نداشتم ولی خوب من نمیخواستم زیاد از حد پیش بره دوباره سعی کردم بلند شم که با بغض گفت خواهش میکنم ، کنارش دراز کشیدم و تو بغلم کشیدمش ، سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و اروم نوازش میکرد .
    یکم گذشت که دیدم شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنم دستش رو روی سینه ام گذاشته بود ، سرش رو بالا گرفت و گردنم رو بوس کرد.
    بلند شدم جام رو باش عوض کردم، شروع کردم به بوسیدن گردنش ، میخواستم تحریکش کنم ولی ایشون یه قدم از من جلو تر بود .
    لباس بلندش رو از تنش دراوردم سینه های گرد و سفید ، کلا سفید بود بدنش سوتینش رو باز کردم و شروع به بوسیدن سینه هاش کردم ، نوک سینه اش رو بت دهن گرفتم که اه ریزی گفت. شدت و سرعت رفتارم بیشتر شده بود و اونم همراهیم میکرد شلوارش رو درا وردم با دست شروع به مالیدن کسش کردم،
    گرم بود خیس ،صدای ناله هاش توی اتاق پرشده بود .
    لذت میبرد ، میتونستم حس کنم. بلند شدم پبرهن و شلوارم رو دراوردم ، اصلا دنیای دیگه ای بود کیرم رو لای پاش گذاشتم با حس کردن گرماش یک لحظه بدنش لرزید ، اروم بین پاش بالا پاینش میکردم ، نمی خواستم اذیتش کنم و درد بکشه . اروم انگشتم رو روی سوراخ کونش خودش رو سفت کرد ، شروع کردم به مالیدنش ، منتظر مجوز بودم . وقتی دیدم بدنش دوباره شل شد سعی کردم انگشتم رو داخل کنم ولی میدونستم درد داره یکم فشار دادم ک دیدم صدای اخش بلند شد ، انگشتم و بیرون کشیدم و کمی چربش کردم دوباره فشار دادم صدای نالش بلند شد ولی این از درد بود ، قربون صدقش میرفتم و سعی میکردم تحریکش کنم ولی
    واقعا تنگ بود . حتی انگشتم هم داخل نمیرفت چه برسه ب اصل داستان ، داشت درد میکشید بیخیالش شدم و کیرم و لای پاش گذاشتم و به همون بسنده کردم. اون روز تموم شد ولی داستان ما تازه شروع شد، بعد از اون سخت میتونستیم تو چشم هم نگاه کنیم ، ناراحت نبودیم از اون اتفاق ینی حداقل ناراحت نبودم از اون اتفاق ولی خوب...
    بعد از اون موضوع بیخیال نشدم و به صورت واضح حسمو بهش بیان کردم، رابطه ما شکل گرفت ولی ن یه رابطه معمولی ، حس من واقعی بود ولی تا جایی که بشه پیشرفت.


    نوشته: RaAvii

  • 15

  • 3




  • نظرات:
    •   Nerd
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • كاري كه كردي نه تنها گناه نبود بلكه خيليم خوب بود، ولي تنهاش نذار اگه واقاً پنج ساله عاشقشي


    •   AlishahvatiAli
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • با اون شروع دراماتیکت گفتم ازین داستان های طولانیو چند قسمتیه ولی خدا رو شکر ناامیدم کردی


    •   barde_misham
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • هعی لوله گاز داستان زندگیه ماعه داستانش ولی شوهر کرد


    •   zodiakxxx
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • داستان عالی شروع شد روان وزیبا نوشتی فقط کاش قسمت سکسی رو ایتقد جلو نمیبردی حیف بود این همه احساس رو با انگولک کردن کون عشقت تقریبا تموم میکردی ولی در کل زیبا نوشتی
      عالی نفر?


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • تو به همون جق زدن بسنده كن،،ترو چه به كون كردن؟؟


    •   Parniyan.queen
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان دراماتیک قشنگی بود :)


    •   behnam.rnj
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی خوب بود داستان درام قشنگی بود


    •   soltan.m
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • عالي بود (ok)


    •   benyaminbp
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • نظر شما چیه؟عاشق بودن خوبه اما موقعی ک سکس میکنی با هوس نباشه با لذت دوس داشتن و علاقه و نیاز هر دوطرف باشه ک باعث بیشتر شدن عشق باش عشق عشق و عشق


    •   توت.فرنگی
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی خوب نوشتی،حس اولین رابطه با کسی که دوستش داری ولی بینتون رودروایستی هست


    •   Hesamshavati
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • دمت گرم عالی بود خیلی مردی دیوس سو استفاده گر ایول تیز گل گرفتی ذهنت خیلی فعاله


    •   mamad_alone
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • کص شر و غیر واقعی


    •   Mhmh56447
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • دوستان تاپيكمو بخونين تا كلاه سرتون نره


    •   SsSexyMan
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب و زیبا نوشتی قلم رونی داری با کمی تمرین از این هم بهتر میشی


    •   The-boy
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • میتونست طولانی تر باشه و چند قسمتی . میتونستی جزئیاتو بیشتر کنی حتی توی چن پارت هم بنویسیش . یکم دیگ باید روش کار میکردی . بازم لایک


    •   nilajooni
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • نمیدونم ولی خیلی تند پیش رفتی
      بدون ابراز عشق معاشقه رو شروع کردی
      و جالبتر ک فیدبک قویتری دریافت کردی...


      شک نکن از قبل دوستت داشته ولی باز هم میگم این تند رویت درست نبوده هرچند مشکلی پیش نیومده بینتون
      لایک ١٦


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو