گناه فرشته ها

1395/05/17

تقریبا یک سال پیش بود که یه روز عصر اومد مغازه ما برای خرید موبایل سریع رفتم جلو گفتم سلام حالتون خوبه؟
جانم امری هست در خدمتم.
گفتم شهاب کجاست؟ (شهاب پسر خالم بود که این خانوم می شد همسرش ) گفت سر کار. گفتم به هر حال ما در خدمتیم.گفت ممنون
یه چند تا موبایل بهش نشون دادم و گفتم انتخاب کنید خلاصه یه دونه سامسونگ a7 برداشت براش مرتب کردم همه چی رو و دادم بهش یه دفعه یه چیزی یادم افتاد گفتم ببخشید بدید گوشی رو که اعلان های روی صفحه رو غیر فعال کنم گفت یعنی چی منم براش گفتم که این جوری گوشی در حالت قفل هم یه بخشی از پیام ها رو نشون می ده که خب شاید پیغام خصوصی باشه. یه نگاه کرد بهم گفت من چیز خصوصی ندارم گفتم باشه ولی به هر حال این جوری بهتره اگر هم مایل نیستید که هیچی. گفت بیا ولی این چیزا بیشتر به درد شماها می خوره که پیغام دوست دخترهاتون رو مخفی کنید.
خندیدم و موبایلش رو دادم رفت از زمانی که یادمه هیچ وقت حتی در حد چند کلمه هم باهاش هم کلام نشده بود فقط سلام و حالتون خوبه و تمام. این اولین بار بود. دختر شیرینی بود ولی پسرخالم خیلی اذیتش می کرد چند بار هم به خاطر اعتیادش ترکش کرده بود ولی دوباره دلش نمیومد و بر می گشت. چند روز بعد پسرخالم اومد گفت یه زحمت . گفتم جانم. گفت چه طوری می شه قفل این موبایل رو باز کنی اخه خانومم رمزش رو یادش رفته دادم تعمیرکار اونم ورداشت گوشی رو فلش کرد و همه چی پرید و قفل هم پرید دادم بهش گفتم بیا اینم گوشی. گفت خب این که همه چیش پاک شده گفتم خب راه دیگه ای نداشت گفت خب باشه و رفت. چند روز بعد خانومش اومد گفت ببخشید مزاحم شدم یه سوال داشتم. گفتم جانم . گفت گوشی ممکنه خود به خود همه چیش پاک بشه؟ گفتم نه . گفت اخه گوشی من تو خونه بود برداشتم دیدم همه چی پاک شده. نخواستم جلو تعمیرکار و فروشنده مغازه براش بگم. گفتم خونه میری ؟ گفت اره. گفتم منم دارم می رم بیرون بریم تو راه حرف می زنیم
تو راه گفتم شهاب اینو اورد که قفلش رو باز کنیم ما هم زدیم همه چی رو پاک کردیم. گفت خداییش؟ گفتم اره به خدا. خیلی شاکی شد گفت با خوب و بدش ساختم اینه جوابش گفتم سخت نگیر. گفت می دونی جلو همه فامیل سرزنش شدم واسه انتخابم. ولی پاش موندم خب اگه اهل خیانت بودم که راحت جدا می شدم و می رفتم. رسوندمش خونه و رفتم.
شبش اس داد که می شه این مسئله همین جا بمونه و تموم بشه ؟ گفتم شما ؟ معرفی کرد گفتم خب شماره من از کجا اومده؟ گفت اون روز که گوشی رو تست می کردید به خودتون زنگ زدید شماره موند توش . گفتم باشه ولی مطمئن بودم دروغ می گه چون گوشی بعدش فلش شده بود و امکان نداشت شماره توش بمونه ولی زیاد گیر ندادم. گفتم چشم شما هم مثل خواهر من. اس داد کاش یه برادر داشتم مثل شما گفتم این چه حرفیه من تا ته خطر برادر که چیه نوکرتونم گفتم من برادرت تو فقط قابل بدون. تا اون روز دلم واسه هیچ زنی این قدر نسوخته بود دختر بیچاره از دار دنیا یه مادر پیر داشت نه پدر نه برادر نه خواهر. گفتم هر وقت کاری داشتید من در خدمتم گفت ممنون فعلا که باید خودم یه کاری کنم گفتم مثلا چی گفت بذار از سر کار بیاد می دونم چه کارش کنم گفتم واسه من بد می شه می فهمه من گفتم. ارومش کردم تا اخر شب باهاش حرف زدم که این راهش نیست. فرداش اس داد ممنون که ارومم کردی گفتم خواهش عزیزم گفت چند تا دوست دختر داری که این جوری بلدی زن ها رو اروم کنی؟ گفتم چه طور ؟ گفت بگو گفتم هیچی من زیاد تو این فازا نیستم سرم به کارم و زندگیم هست گفت اره دیدم سرت همیشه تو جمع پایینه از تایپ کردن خسته شده بودم زنگ زدم گفتم من حوصله اس دادن ندارم گفت ببخشید نمی دونستم گفتم این جوریه من دستم کنده. گفت خب هر وقت دوست داشتی زنگ بزن گفتم شهاب بفهمه چی ؟ نمی ترسی ازش ؟ گفت مگه چی می گیم ؟ گفتم خب اره تو خواهر منی منم داداش تو. چند روز روزی یکی دوبار با هم حرف می زدیم دیگه حرفمون شده بود حرف عاشقونه و این که تو حیف شدی زن شهاب شدی و خیلی ازش سری و تو نازی و مهربونی و خواهر و داداش هم شده بود عزیزم. یه روز صبح زنگ زدم گفت دارم می رم خونه مادرم گفتم من بیام برسونمت تو راه هم حرف می زنیم گفت ممنون. رفتم دنبالش و بردم رسوندمش از اون روز به بهونه های مختلف همدیگه رو می دیدیم. یه روز داشت می رفت دانشگاه مدرکش رو بگیره گفتم وایسا با هم بریم گفت باشه دانشگاهش قزوین بو
د رفتم دنبالش با هم رفتیم ظهر بردمش رستوران نهار بخوریم و بعد هم عصر راه افتادیم که بیایم رسیدیم تهران گفت خیلی بهم خوش گذشت دستت درد نکنه گفتم دوباره دوس داری بریم یه روز با هم بچرخیم گفت به چه بهونه ای گفتم مدرک. گفت گرفتم که. گفتم خب من و تو می دونیم گرفتی به شهاب بگو یکم کاراش مونده با عشوه گفت چشم اقا هرچی شما بفرمایید. باز رفتیم ظهر شد گفتم بریم همون رستوران که اون دفعه رفتیم اسم رستوران نمونه بود اون می گفت تو قزوین معروفه گفتم غذاش خوب بود خوشمزه بود گفت معمولی بود. گفت تا الان دست پخت من رو نخوردی ببینی چیه گفتم بله خب یه نهاری شامی چیزی دعوتمون کن گفت چشم اقا برگشتیم و چند روز بعد اس داد که نهار بیا با هم بخوریم گفتم باشه حاضر شو میام دنبالت گفت پس غذا که درست کردم چی دست پختم رو می خوام ببینی. گفتم ببین نمی شه یه درصد احتمال بده شهاب زود بیاد یا یه چیزی جا گذاشته باشه برگرده یا همسایه ها ببینن خلاصه هر چی گفت من حرف خودم رو زدم ولی حیفم اومد دلم می خواست برم. یه چند روز بعد داشتم تلفنی باهاش حرف می زدم که گفت فردا تولد شهابه گفتم چه خوب گفت یه چیزی بخرم براش حالا نگه اهمیت نداد گفتم واسش تولد بگیر گفت چرا گفتم حرف گوش بده زنگ بزن چند نفر دعوت کن رفتم سریع نگهبانی کارخونه که کار می کرد گفتم یه زحمت می کشید هر موقع این اقا شهاب ما از کارخونه اومد بیرون یه اطلاع بدید به من یا خانومش گفت چرا گفتم تولدشه می خوایم می رسه خونه غافل گیرش کنیم گفت رو چشمم گفتم ممنون شبش گفتم حالا فردا نهار بیام گفت بیا عزیزم تا فرداش برام یه سال گذشت صبح حسابی به خودم رسیدم و تمیز و مرتب ساعت یازده دم در خونشون بودم بازم ترس از همسایه ها رو داشتم ولی خداروشکر ساختمون این قدر شلوغ بود که مشکلی نبود در رو باز کرد گفتم سلام اون با عشوه گفت سلام اقا بفرمایید لباساش خیلی خوشگل بود تا اون روز زیاد تیپش رو تو خونه ندیده بودم یه دامن بلند تنش بود زمینه مشکی پر از گل های صورتی و بنفش و یه پیراهن سفید و موهای بلند و خوشگلش هم بیرون بود براق و خوشرنگ مثل طلا خداییش حیف این دختر که این پسرخاله حیوون من این قدر عذابش داده بود خلاصه خیلی ناز شده بود مثل فرشته ها قد و وزنش هم حدودا 165 و 60 البته حدودی والا ما نه وزنش کردیم نه سانت زدیم قدش رو خلاصه رفتم تو یه کاناپه بود نشستم و گفت چایی بریزم یا قهوه گفتم قربون دستت من فقط یه لیوان اب می خوام. برام اورد گفتم دستت درد نکنه یه دفعه تو چشماش نگاه کردم گفتم پگاه گفت جانم گفت به خدا تو دختر پاک و خوبی هستی تو خیلی خوبی بیا من رو از خونت بیرون کن بیا پاک بمون به خدا حیفم میاد گفت اگه حیفت میاد پس بمون گفتم مطمئنی ؟ خب شهاب اذیت می کنه ازش جدا شو و دوباره ازدواج کن ولی پاک بمون ابجی خوشگل من بمون. گفت من این رو می خوام تو نمی خوای برو به زور که نیاوردمت منم که بدجوری هوس کرده بودم گفتم خب خودش می خواد به خودم اومدم دیدم نیست رفته تو اشپزخونه رفتم کنارش از پشت نزدیکش شد و در گوشش گفتم نازنینم شریک گناه من می شی بعد با زبونم گوشش رو خوردم تا نصف برگشت که یه دستم رو گذاشتم پشت زانوهاش و یه دست پشت کمرش و بغلش کردم مثل یه بچه بردمش بیرون از اشپزخونه تو بقلم می چرخوندمش و غرق بوسه می کردم صورتش رو لبش رو بردمش اتاق خواب و جلوی در کمد دیواری که اینه بود گذاشتمش زمین پشتش به من بود و روش رو هم تو اینه می دیدم بدنش رو نوازش می کردم و صورتش رو تو اینه تماشا می کردم خیلی ناز بود کم کم همین جور که نوازش می کردم لباس هاش رو کم کم از تنش دراوردم سوتینش رو باز کردم و دیگه حسابی سینه هاش رو نوازش کردم گفتم برگرد لب هام رو گذاشتم رو لباش و بدنم رو کاملا چسبوندم به تن لختش گفت تو تا اخر می خوای با لباس بمونی گفتم چشم منم لباس هام رو دراوردم این بار تن داغش رو که رو تنم حس کردم اتیشم زد گفتم بخواب رو تخت گفت چشم شروع کردم براش خوردن رفتم لای پاهاش و پاهاش رو کامل داده بودم بالا خوشم میومد پاهاش رو می دادم بالا که بیشتر کوسش بزنه بیرون و بد جوری می خوردم به چهرش که نگاه می کردم بیشتر شهوتی می شدم و زبونم رو لای کسش می کشیدم تا بپیچه به خودش حسابی خیس شده بود یه خورده با دستم براش مالیدم و حسابی اماده شد دلم می خواست برام ساک بزنه ولی روم نشد بهش بگم یه جوری انگار دلم نمی خواست اذیت بشه دوست داشتم فقط بهش حال بدم رفتم رو تخت گفتم بیا اومد و نشست روی کیرم من با دستام پهلوهاش رو گرفتم و فشارش دادم که بره تو خیلی خوب بود عالی بود وقتی با دستام بالا پایینش می کردم و حرکت سینه هاش رو می دیدم دلم می خواست هیچ وقت این سکس تموم نشه اون هم تو اوج شهوت بود نگاهاش به من یه جوری بود انگار شهوت از چشم هاش می بارید حس کردم نزدیکه ارضا بشم کشیدم بیرون یکم با دستم مالیدم تا ارضا شدم و بعد چند دقیقه بی حال رو تخت بودیم و اون تو بغل من بعدش حسابی بوسش کردم و گفتم من برم گفت پس نهار چی گفتم تو رو خوردم سیر شدم نازنینم لپم رو بوس کرد گفت باشه برو ولی دوباره بیا رفتم و بعدها فهمیدم پسرخالم به خاطر اعتیادش حتی به نیاز جنسی این دختر بدبخت هم توجه نداشته و این طفلک بیچاره از سر ناچاری این کارا رو می کرده البته اشتباهش این بود که باید جدا می شد که نشده بود. شبش هم رفتیم تولد مثل مسخره ها و واسه اون مرتیکه سی ساله تولد گرفتیم حیف شد کلاه بوقی سایز کله اش پیدا نکردیم وگرنه می کردیم تو سرش که بیشتر خوش بگذره.

نوشته: سینا


👍 2
👎 16
16604 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

551767
2016-08-07 21:20:37 +0430 +0430

بهش گفتی آبجی خوشگل من بمون پاک بمون ، سی ثانیه بعد نشسته بود روی کیرت بالا پایین میکرد ؟
کیر توی مقدساتت لاشی پفیوز.
راستی از آبجی خودت چه خبر ؟ چنتا داداش پیدا کرده ؟!!!

0 ❤️

551769
2016-08-07 21:29:54 +0430 +0430

سلام یکی از داداشی خوجمل های آبجی تونم در خدمتم بخای داش خودتم میشم والا با این نوناشون

0 ❤️

551792
2016-08-07 22:43:38 +0430 +0430

جون مادرتون بیخیال زن شوهردار بشید.

2 ❤️

551798
2016-08-07 23:54:22 +0430 +0430

آخه مرده کونی
چی بهت بگم

0 ❤️

551811
2016-08-08 04:34:33 +0430 +0430

دوستان تا میتونید دیس لایک کنید تا داستان های بعدیش آپ نشه.

1 ❤️

551866
2016-08-08 16:32:17 +0430 +0430

چرا اینقد تو نگارشت غلط هس؟ من که اصن نفهمیدم چجوری شد که بهم علاقمند شدید چی شد که رفتی خونشون چطوری لنگاشو واست هوا کرد و…؟ مگه شما به هم خواهر و برادر نمیگفتین؟ کیرم تو اون مغز جقیت بدبخت کسکش با این کسشرایی که نوشتی

0 ❤️

551872
2016-08-08 18:57:44 +0430 +0430

Commenta awli bood (rolling) (rolling)

0 ❤️

551874
2016-08-08 19:05:46 +0430 +0430
NA

حرومزاده خودشم فرشته ميدونه
بدبخت توالان به فكر داداش هاى
خواهرومادرت باش
خودت هم حتماً داداش دارى
كير ياسر عرفات تومغزت

0 ❤️

832816
2021-09-17 13:27:26 +0430 +0430

بابا اینجا که امتحان املانیست یارو داستان نوشته نیوده که امتحان بده پروفسور

0 ❤️