گنجشکک اشی‌مشی

    –برو گمشو بشین تو ماشین!
    صدای سیاوش بود که وسط پیاده رو بین جمعیت داد زد و سیل اشکای منو روون تر کرد. میدونستم اینجور موقع‌ها توضیح دادن فایده ای داره. چشمای اشکیمو دوختم به زمین و آروم سوار ماشین شدم. پشت سرم چنتا مرد بالاخره تونستند سیاوش و اون مرده رو جدا کنند. اومد سوار ماشین شد.
    مشتی که روی فرمون کوبید و صدای دادش باعث شد بیشتر تو خودم مچاله بشم.
    –واسه چی به اون حروم‌زاده ی بی‌ناموس اجازه دادی بیاد تو پرو و زیپ لباستو ببنده؟ تو خراب شدی یا جنازه‌ی منو وسط قبرستون خاک کردن؟؟؟
    +سیاوش
    صدای هق هقم نذاشت ادامه بدم.
    –سیاوش و ...
    بازم صدای مشتی که رو فرمون کوبید تو گوش من اکو شد.
    –روشنک اشکاتو پاک کن و جواب سوال منو بده.
    سعی کردم بغضمو قورت بدم و صدام صاف باشه؛ دوست نداشتم بیشتر از این عصبانیش کنم. هر چند که صدای گرفتم نشون میداد زیاد موفق نشدم:
    +به خدا اون جوری که فکر میکنی نیست. وقتی لباسو پوشیدم، دیدم تا پایین کمرش زیپ میخوره و خودم نمیتونم ببندمش. یکم در پرو باز کردم که صدات بزنم ولی اون پسره یهو در کامل باز کرد و گفت: "بذارید من کمکتون میکنم. شوهرتون رفتن بیرون مغازه." داشتم میگفتم نه لازم نیست، منتظرش میمونم و اومدم در پرو ببندم که نذاشت و در نگه داشت. بعدشم تو اومدی داخل و دعوا شد.
    چشماشو بسته بود و فرمون محکم تو دستش فشار میداد. با تموم شدن حرفم ماشین از جا کنده شد و صدای جیغ خفه ی من، بین صدای جیغ لاستیکا گم شد.
    تو تمام مسیر سرمو به شیشه تکیه داده بودم و آروم اشک میریختم. وقتی به خودم اومدم که جلوی در خونه ترمز زد و گفت: "برو پایین"
    نگاش کردم. حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه. مگه من مقصر بودم! ولی صورت سرخ از عصبانیتش قدرت هر حرفی رو ازم میگرفت. بدوم حرف پیاده شدم و در بستم.
    همیشه همین بود. وقت عصبانیت میشد بی‌منطق ترین مرد روی زمین! اون اوایل موقع ناراحتی و عصبانیت سعی میکردم کنارش باشم و باهاش حرف برنم و آرومش کنم. ولی الان، بعد از سه سال زندگی مشترک، یاد گرفته بودم دوست داره تو خلوتش آروم بشه؛ دقیقا برعکس من! حتی اگه موقع عصبانیت و ناراحتی داد میزدم که بره و تنهام بذاره، نباید میرفت. باید میموند، باید محکم بغلم میکرد، باید مجبورم میکرد که تو بغلش آروم شم. اونم بعد از سه سال تقریبا اینا رو یاد گرفته بود.
    وقتایی که میترسیدم یا ناراحت بودم با خنده صدام میزد گنجشکک اشی‌مشی! میگفت شبیه یه گنجشک میشی که تو بارون خیس شده و تو دستات داره میارزه و ضربان قلبشو میشنوی.
    از فکر اومدم بیرون و دلم برا بغلش پرکشید. فشار روحی این چند ساعت و گرسنگی باعث شد با سرگیجه روی مبل بشینم. جفتمون از صبح چیزی نخورده بودیم و الان عقربه های ساعت با نشون دادن ساعت سه دهن کجی میکردند. میدونستم سیاوش هم تو این اوضاع بدون من بیرون از خونه چیزی نمیخوره.
    همه ی لباسامو با یه تاپ نازک و گشاد که بالاتنش لخت بود و تا وسط رونم میومد، عوض کردم. تو این گرمای تابستون به شلوار و لباس زیر احتیاجی نبود. حس کردن باد خنک کولر رو پوست لختم یکم حالمو بهتر میکرد.
    رفتم سمت آشپزخونه تا یه غذای سریع آماده کنم. یک ساعتی گذشته بود و من هنوز تو آشپزخونه مشغول بودم که صدای چرخش کلید توی در نوید از برگشتن سیاوش میداد. بلند شدم دستمو بشورم و برم پیشش ولی بوی سیگاری که همراه با عطرش تو بینیم پیچید نشون میداد پشت سرم ایستاده.
    دستاش که دور کمرم نشست، هوا به ریه هام برگشت و یه نفس عمیق کشیدم. از پشت بغلم کرد و آروم کنار گوشم لب زد: "دستش که به تتت نخورد روشنک؟" نفسش یکم بوی الکل میداد. همون حالتی که تو بغلش بودم، چرخیدم و مماس لب‌هاش گفتم: "نه زندگیم" نرم کنار لبمو بوسید و بی حرف رفت. با رفتنش حس کردم هوا رو هم با خودش برد.
    پشت سرش رفتم توی اتاق. تی‌شرتشو در اورده بود و داشت لباس عوض میکرد. از پشت بهش چسبیدم و گفتم: "سیاوش، وقتایی که ناراحت بودم چی صدام میزدی؟"
    بعد از یکم مکث کلافه گفت: "گنجشکک اشی‌مشی" و اومد دستمو از دورش باز کنه که محکم تر بغلش کردم. حلقه ی دستمو از دورش باز کرد و چرخید سمتم:
    –برو این لباسو عوض کن!
    با ناراحتی گفتم:
    +چشه مگه؟
    با لبخندی که از خستگی زیاد رو لبش تبدیل به پوزخند شده بود، گفت:
    –چیزیش نیست. این تاپ سفید رو پوست شکلاتیت زیادی جذابه؛ یقه ی هفتش و خط سینت کلافـــم میکنن. عوضش کن!
    پایین تنمو بیشتر به پایین تنش چسبوندم و با انگشت اشارم آروم رو سینه ی برهنش کشیدم. نفساش سنگین شد. با یه نفس عمیق گفت
    –شیطونی نکن روشنک؛ الان وقتش نیست.
    +نمیدونی چقدر خوبه وقتی میدونم تنها دلیل کلافه شدنات منم، نه هرزه های توی خیابون!
    دستش رو باسنم نشست و گفت
    –تو هم نمیدونی چقدر درد داره وقتی عصبانیتم از حروم‌زاده‌های توی خیابونو روی تو خالی کنم.
    دستمو رو برجستگی شلوارش گذاشتم و کش‌دار گفتم
    +نمیدونی چه لذتی داره زیر تو درد کشیدن!
    لبایی که قفل لبام شد حتی اجازه ی نفس کشیدن بهم نداد. تو همون حالتی که لبامون قفل هم بود قدم قدم عقب بردم و وقتی پام به تخت گیر کرد، هولم داد روی تخت. صدای آه و جیغم با هم قاطی شد. رو تنم خیمه زد و نفسشو کنار گوشم بیرون داد. با لب‌هاش داشت لاله ی گوشمو نوازش میکرد که یهو گازش گرفت. از درد و لذت ناخونامو پشت کمرش فرو کردم. گازهای ریزشو تا پایین گردنم ادامه داد.
    –بشین!
    لحن دستوریش مجبورم کرد بدون حرف رو تخت بشینم. دست انداخت و خشن تاپمو از تنم بیرون کشید و سمت در پرت کرد.
    اخماش و ته ریشش پرتره ی جذابیت رو جلوم طرح میزدند.
    سینه هام اسیر لب هاش شد و منو تو دریای لذت غرق کرد. با گازهایی که میگرفت میخواست خاطره سکسمونو با رنگ کبود رو تنم بکشه. خیسی بین پاهامو کامل حس میکردم. دستام تو مو‌های لختش فرو رفته بود و سرشو به سینم فشار میدادم. کاش میشد هیچ وقت تموم نشه این لذت ولی کم کم داشت تحمل این حجم از لذت واسم سخت میشد.
    با گاز محکمی که از سینه ی چپم گرفت،به عقب هولش دادم و حالا من روش قرار گرفتم.
    از تخت پایین اومدم و جلوی پاهاش زانو زدم. چشمامو به چشمای مشکیش دوختم و آروم کمربندشو باز کردم. واسه رسیدن به برجستگی اون زیر شورت و شلوارشو باهم پایین کشیدم. خودشم کمک کرد تا کامل درشون بیارم.
    آروم سر کیرشو بوسیدم. پوزخند رو لبش نشون از رضایتش میداد. با زبونم از پایین تا بالاشو خط کشیدم. سرشو تو دهنم بردنم و مک زدم. چشماش از لذت بسته شد و آه کشید. با هر رفت و برگشت سعی کردم قسمت بیشتری رو توی دهنم جا بدم. صدای آه‌های غلیظ و مردونش بزرگ ترین لذت دنیا بود برام. چند دقیقه ای که گذشت بازومو گرفت و از روی زمین بلندم کرد. رو به روش ایستادم و دستاش آروم روی سینه هام قرار گرفت و مشغول نوازششون شد. بی هوا هر دو رو محکـــم فشار داد. نمیدونستم از درد ناله کنم یا از لذتی که دستای بزرگش به بدنم تزریق میکرد.
    خوابوندم روی تخت و اومد روم. لب‌هاش مشغول بازی با لب‌هام شد و زبون داغش لذت این بازی رو چند برابر میکرد. با حرکت دستش بین پاهام هر لحظه دیوونه تر میشدم. صدای ناله هام کل اتاقو پر کرده بود. با ناله لب زدم:
    +بسه سیاوش...!
    بدون ذره ای توجه به حرفم کارشو ادامه داد. لب پایینشو گاز گرفتم و گفتم
    +تو رو خدا بسه... میخوامت!
    ریز خندید و گفت: "دخترک حشری من!"
    بلند شد. تنشو رو تنم تنظیم کرد و با یه فشار، کامل خودشو داخلم جا کرد. با اینکه کاملا تحریک شده بودم، ولی از درد واسه یه لحظه حتی نفس کشیدنو یادم رفت. همون جوری که با چشای خمارم نگاش میکردم یکم صبر کرد و بعد با عقب جلو رفتن، دوباره صدای نالمو بلند کرد.
    با دستاش نوک سینمو بازی میداد و گاهی محکم میکشید. جوری که میدونستم فردا باید درد زیادیو تحمل کنم.
    مدتی گذشته بود که فشار دستش رو بازوم بیشتر شد. وقت اومدنش بود.
    نفس ام تند شد و خمار و کش‌دار گفتم: "سیاوش تندتر بزن، منم میخوام بیام" بعد از چنتا ضربه ی عمیق و محکم با صدای خفه ای آه غلیظی کشید و کتفمو گاز گرفت. درد دندوناش و فشار آبش و داغی کیرش به تن منم رعشه انداخت و تو بغلش ارضا شدم. به پشت بی‌رمغ رو تخت افتاده بود که سرمو رو سینش گذاشتم و دستمو دورش پیچیدم.
    حالا جفتمون آروم بودیم.
    چند دقیقه ای گذشته بود که گفتم:
    +سیاوش! گنجشکک اشی‌مشی رو واسم میخونی؟!
    –لوس نشو روشنک. بلند شو بریم ناهار بخوریم جفتمون گرسنه ایم.
    با قهر اخمامو تو هم کشیدم و چشمامو بستم که دستش شروع به نوازش کردن کمرم کرد. صدای خسته و خش‌دارش با اون شعر بچگونه قشنگ‌ترین پارادوکس دنیا رو ساخت:
    –گنجشکک اشی‌مشی
    لب بوم ما مشین
    بارون میاد، خیس میشی
    برف میاد، گوله میشی
    میوفتی تو حوض نقاشی...




    سلام
    دوستان این خاطره نبود؛ صرفا یه داستان بود به قصد لذت بردن شما.
    اولین داستانی بود که مینوشتم. ممنون میشم همه‌ی نظرات و انتقاداتنو در کمال احترام بخونم و جواب بدم.


    نوشته: الهه‌ی‌آتش

  • 59

  • 7




  • نظرات:
    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اشکال نداره پیش میاد ؛ بگذار و بگذر ؛
      موفق باشی


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خوب بود همینجور پیش بری بهتر هم میشه ؛ فقط غذا رو یادت رفت فکر کنم سوخت رو گاز


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • آفرین !لایک اول


    •   Mrsinak2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود بازم بنویس (clap)


    •   sashaarian
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • گنجشگک اشی مشی ؛ تو مغازه تنها نشی ؛ توی پروو لخت نشی ؛ فروشنده میاد خیس میشی :)


    •   وب.گرد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خودت گفتی یعنی سیاوش گفت.. اون اخرش یه کم لوس بود ولی در کل خوب بود.


    •   _tutfrngi_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قشنگ بود،لایک ۴


    •   ARYA52
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • به عنوان اولین کارت قابل توجه بود ، ریتم داستان نیاز به هیجان بیشتر داشت ولی برای بار اول آفرین به شما ، لایک کردم ، موفق باشید.


    •   off_boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • در كل بد نبود ولي جمله ات كه گفتي خودشو كامل تو من جا داد خيلي افتضاح بود.يه جور تنگ بازي در نوشتار بود.
      قرار نيست چون داستانه و واقعيت نداره سانسور بشه و از كير و كس استفاده نشه.


    •   teen...wolf
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • من هم نظرم مثبته..شما رو هم توی فینال خواهیم دید... البته چند جا ی اشتباهاتی بود که در صورت تکرار در بخش فینال در موردشون بحث میکنیم...


    •   A.f1370
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • انشاش جالب بود


    •   MASIӇA
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • دوست داشتم اینطوری باشه که از سرویس شدن دهن اون بچه پرروی زیپ کش توسط سیاوش بیشتر میگفتی. یعنی یه کتک درست و حسابی از سیاوُش میچشید. اینطوری بیشتر میچسبید.


      کارت خوبه الهه. ادامه بده.


    •   afshin00980098
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فوق العاده بود ، اگه حوصله داشتی رمان بنویس ارزش خوندن داره


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی


    •   Weed-m@n
    • 1 ماه
      • 0

    • موضوع داستانت خوب بود فضاسازیتم بد نبود ولی زود سرهم بندی کردی ک اونم زیاد خودشو نشون نمیده منتظر داستانی بعدی هستم


    •   Nilkeymatin
    • 1 ماه
      • 0

    • لذت بردن


    •   Paria_1991
    • 1 ماه
      • 0

    • خیلی عالی، بازم بنویس


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 1

    • بدک نبود و دوس داشتم غیرتی شدن سیاوش رو بیشتر به رخ میکشیدی.
      زنده باشی الهه آتش


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 0

    • آفرین کار اولت خیلی هم عالی بود
      ادامه بده


      اخیرا نویسنده های تازه کار خوبی بهمون اضافه شدن
      لایک ٢٢


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه
      • 0

    • خیلی تبریک میگم بهت بابت داستان زیبا
      خوب حس آمیزی شده بود کامل میشد داستانو درک کرد و هیچ جای نا مفهوم و گنگ نداشت
      عالی لایک


    •   آتشکده_عشق
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی بود???


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 0

    • افرین الهه جان بعنوان کار اول عالی بود؛هرچند کمی اغراق آمیز!سعی کن از این ببعد اغراق رو‌کمتر کنی تو نوشته هات ولی توصیف صحنه‌ات فوق العاده بود


    •   سعیدsaman
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود برای داستان اولت بد نبود اما سکسیشو بیشتر کن


    •   amiralixyz
    • 1 ماه
      • 0

    • دوست داشتم


    •   arman22shiraz
    • 1 ماه
      • 0

    • فقط بخاطر اسمش کنجکاو شدم بخونم


    •   arman22shiraz
    • 1 ماه
      • 0

    • اخر خوب بود


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • واسه دفعه اول بد نبود

      خسته نباشی عزیزم ^_^


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو