گنج (۲ و پایانی)

    قسمت قبلی...


    باصدای گنجشکای روی درخت پرتقال نزدیک پنجره بیدار شدم. چشام هنوز بسته بود. میدونستم تا وقت قرارمون بیش از دوساعت وقت دارم. دستمو مثل کورا چرخوندم روی فرش که گوشیمو پیدا کنم. بسختی چشمامو بازکردم و پنج دقیقه قبل از اینکه صداش دربیاد از آلارم خارجش کردم و دوباره چشمامو بستم. کارایی که میخواستم توی سکس انجام بدمو توی ذهنم مرور کردم. بالاخره پاشدم و صبحونه خوردم و دوش گرفتم. هنوز کلی وقت داشتم،وقت نمیگذشت اصلا. اومدم اتاقم و کلی لباس درآوروم و پوشیدم. یه تیپ مشکی زدم و نگاهی به ساعت انداختم. بیست دقیقه به ۹ بود. با انرژی و یه روحیه خوب راه افتادم. کمی استرس داشتم که طبیعی بود. وقتی رسیدم به مطب هنوز در بسته بود. این یعنی لیلا هنوز نیومده. لیلا موبایل نداشت که بهش زنگ بزنم. یکم همون سمت خیابونو قدم زدم و برگای خشک درختان چنار رو له میکردم و از صداشون لذت میبردم. یکم که موندم و خبری نشد برای اینکه تاباو نشه رفتم سمت مقابل. احساس گرسنگی میکردم. رفتم توی سوپر مارکت کیک و شیرکاکائو خریدم و داشتم میخوردم که چشمم افتاد به در مطب که باز شده بود. با نگاهی متعجب که کِی اومد که من ندیدم!رفتم سمت مطب اما مطمئن نبودم که خود لیلا در رو باز کرده باشه. یکم معطل کردم و یه نقشه کشیدم که اگه لیلا نباشه میگم مریضم و اومدم ویزیت بشم. نامحسوس خزیدم توی مطب. مطبش توی ساختمان آپارتمانی نبود. بیشتر شبیه خونه ای بود که تبدیلش کرده بودن به مطب.


    از دروازه که رد شدم یه چندمتر حیاط داشت و ختم میشد به یه در آلومینیومی. درو هل دادم از لولای در ورودی یه صدای جیر بلندی در اومد. هیچکسی نبود. سرفه ای کردم و با حالتی مضطرب منتظر شدم. یهو یه صدای زنونه گفت الان میام. لیلا در حالی که روپوش سفیدشو داشت میپوشید اومد بیرون. تا منو دید لبخند خوشگلش اومد روی لباش. سلام گفتم و اومد سمتم و بغل گردیم همو. چندتا بوس از صورت و لب هم گرفتیم و توی گوشم قربون صدقه م میرفت. با دستپاچگی گفتم خب الان کجا باید بریم. زود باش لیلا تا دیر نشده. یخورده خودشو جمع و جور کرد و گفت دنبالم بیا. وقتی راه میرفت حرکات منظم باسنش دیوونم میکرد کونش بالا پایین میشد که این حتی از روی روپوش سفید هم مشخص بود. دستمو گذاشتم زیر کونش و فشارش دادم به جلو،برگشت و لبخندشو تحویلم داد. بدجور حشری شده بودیم‌. از دوتا در رد شدیم و رسیدیم به آخری و رفتیم توشجای خیلی دنجی بود. با حس شهوت و ترس بهش گفتم اگه کسی بیاد چی؟گفتش که لولای در ورودی بدجور صدا میده اینجوری متوجه میشیم. بهش گفتم پس بدون سروصدا کارمونو انجام بدیم و نذاشتم جواب بده. لبمو چسبوندم به لباشو با دستام دوتا لپ کون بزرگشو گرفتم و با چشای بسته توی هوای سرد اون اتاق مشغول لب بازی شدیم. یه تخت مریض اونجا بود که یه ملحفه سبز خاک گرفته روش بود. ملحفه رو کنار زدم و نشوندمش روی تخت. لباسشو دادم بالا و از زیر سوتین سینه هاشو درآوردم. نوک قهوه ایش اندازه یه بند انگشت بیرون زده بود. کم خوردمشون چون برام جذاب نبود،عاشق نوک صورتی بودم. بغلش کردم و آوردمش پایین روی صندلی آبی رنگ پلاستیکی نشوندمش و جلوش وایسادم. کیر شق شدم از زیر شلوار بوسید و با چشای بسته و لبخند ملیحش صورتشو گذاشت روشو دست برد زیر بلیزم و کمربندمو باز کرد. کمکش کردم و دکمه های شلوارمو باز کردم. با عطش شورتمو کشید پایین و کیر شقمو از فاصله نزدیک نگاه کرد و دهنش باز شد. آروم گرفت دستش و کرد توی دهنش. چشامو بستم و گوشامو تیز کردم. حس عجیبی بود. لذت و هیجانش یه طرف اون استرس لعنتی هم یه طرف. خوب ساک میزد و تشنه کیر بود. لبای قلوه ایش رو دور کیرم حلقه میکرد تا دندون نخوره بهش. زبونشو از زیر خایه هام میکشید تا سر کیرم. با اینکه کلی حال میکردم اما نذاشتم زیاد طول بکشه،وقت کم بود. بلندش کردم و دکمه شلوار جین مشکی شو باز کردم. برگردوندمش و گفتم دستاشو بذاره روی صندلی و قنبل کن. از پشت کوس کونشو نگاه کردم. کون خوشفرمی داشت و سوراخ متوسط که یه مقدار شقاق داشت سوراخش که نشون از این میداد قبلا شوهرش حسابی کونشو جر داده. تمیز و کردنی بود. رنگ کسشم سبزه و تمیز و خوشگل بود. کاندوم کشیدم روی کیرم و آروم گذاشتم روی کسش. چند مرتبه سعی کردم اما چون شلوارش تنگ بود و خوب نکشیده بود پایین باعث میشد نره داخل. شلوارجین مشکیشو تا زانو کشیدم پایین و رونشو از هم فاصله دادم. حالا بهتر شده بود. گذاشتم توی سوراخش که افتادن داخل سر کیرمو حس کردم. خیلی تنگ بود . کیرم بسختی جلو عقب میرفت. حس خوب سکس یه طرف اون هیجانش توی جایی که پر از هیجانه هم آدمو تنریک میکنه. داشتم لذت میبردم از کس تنگش. دیدن باسن خوشفرمش توی اون صحنه و صدای اکوی ضربه هام و آه و ناله خفیفش توی اون اتاق سرد منو بیشتر حشری میکرد. دلم به تاخیری بودن کاندوم خوش بوداما من توی اوج لذت بودم و نزدیک بود آبم بیاد. اونم داشت حسابی حال میکرد که کشیدم بیرون. ناراحت شدو گفت چیشد چرا درآوردی. نگفتم که آبم داشت میومد که توی ذوقش نخوره. الکی گفتم یه صدایی شنیدم. یکم سکوت کردیم و اون چشاشو گرد کرد گفت هیچ صدایی نمیاد. منو نشوند روی صندلی و خودش نشست روش. خیلی حشری بود و من از دیدن حرکاتش داشتم دیوونه میشدم. برای اینکه آبم نیاد چشامو بستم. لعنتی خیییییلی شهوتی بود. روی کیرم‌بالا و پایین میپرید‌. داشت آبم میاورد که گفتم بهش داره آبم میاد پلکامو محکم فشار میدادم و میخواستم حواسمو ازش منحرف کنم اما فایده نداشت. بهم میگفت نیا توروخدا نیا صبر کن صبر کن که همین حرفاشم منو بیشتر تحریک کرد یهو هلش دادم و پاشدم کاندومو کشیدم بیرون که پاشش اول آب توی کاندوم خالی شد و بقیش روی باسنش و گودی کمرش. وای خیلی حس خوبی بود برام. اما اون با نگاهی نا امید بهم فهموند که سیر نشده. دیگه میل به ادامه کار نداشتم. با ریختن آبم انگار شجاعتم ریخت، ترسم خیلی بیشتر شده بود. با اون ملحفه سبزرنگ کونشو پاک کردم و یکم بغلش کردم و کسشو مالیدم. برگردوندمش و تف زدم به کونش. دلم میخواست کونشم بکنم اما نه کیرم سیخ بود نه اینکه شرایط و وقتش بود. انگشت شصتمو به آرومی کردم توی سوراخش. خیلی دردش اومد. حسابی تنگ بود. ناله کرد و من با گفتن ششش آرومش کردم . یکم انگشتش کردم که خودش گفت بسه داره دردم میاد. وقتی انگشت شصتمو درآوردم یه اوییی حشری کننده گفت و تند لباسشو پوشید و لبخند اومد روی لبش. دستمو با صابون دکتر میشستم هارهار بهم میخندید. بعد از بوسیدنش از اونجا خارج شدم. همه اینها توی بیست دقیقه اتفاق افتاد. دکتر ده دقیقه بعد از رفتنم رسیده بود مطب،اینو خودش بعدا بهم تلفنی گفت. با حس خوبی رفتم خونه و دنبال این بودم که باز بتونم بکنمش. اگه تجربه الانو داشتم خیلی بهتر ارضاش میکردم. کم کم اون ازم سرد شد و بالاخره فهمیدم یه روز بایه مرد ۶۰ساله ازدواج کرده و رفته تهران زندگی میکنه. بعدها بطور اتفاقی که برای تعطیلات عید برگشته بود سوار یه ماشین شاسی بلند دیدمش. نشسته بود کنار اون مرد با موهای سفید. البته اونم منو دید اما به روی خودش نیاورد. لیلا دیگه لبخند نمیزد و شاد بنظر نمیرسید. تمام


    نوشته: شوگان

  • 9

  • 5




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • حوصله سربر


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،6 روز
      • 7

    • خسته نباشید بعد از سالها تلاش و ورنج و سختی ک صرف نوشتن کردین
      من نخوندم البته گفتم یه خسته نباشید بگم عرق هفت ساله ی پیشونیتون خشت بشه:/
      ذکر_منبع_و_کاشف:_نیکان.ن


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،6 روز
      • 8

    • لیلا دیگه نمیخندید و شاد نبود؟ (hypnotized) نگو منظورت از اسم داستان که گنج و اینا خودت بودی!!!! (preved) (biggrin)


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • عی واااییی خشت نه هااا خشک منظورم بود :/


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • یعنی چون با تو نبوده دیگه شاد نیست ، از خود راضی
      ضمنا قبلا گفته بودی بهم شماره موبایل داد و اینجا نوشتی موبایل نداشت.
      هفت ساااال ، خسته نباشی دلاور


    •   69Razmande
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • یادمه وقتی قسمت اولو خوندم هنوز دایناسورا منقرض نشده بودن ...


    •   کیاناجوووون
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • Inghd be site vafdri?? Admn tashvigh kn bacha ro


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • تو قسمت قبل نوشتی شماره مطب رو داد ولی گفتی موبایلت رو بده که طرف شماره مطب رو خط زد و موبایلش رو نوشت، و تو این قسمت گفتی موبایل نداشت!!!
      بهرحال بجز چند تا ایراد تو ویرایش ، نوشته بدی نبود .
      ممنون که وقت گذاشتی.
      لایک چهارم تقدیم شد


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • فقط کامنت اول ????????


      نیکان. آ
      Nikan.a


      عالی بود .بیست ????


    •   مردغمگین..
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • نیاز دیدم چندتا نکته رو برای تنویر افکار عمومی توضیح بدم?
      ۱.وقتی قسمت اولو نوشتم همش منتظر بودم که داستان آپلود بشه بعد هیچوقت ندیدم و فکر کردم این اتفاق نیوفتاده منم پیگیری نکردم.بعدش دیگه این سایت نیومدم و پیگیری نکردم.
      ۲.یادم‌نیس چرا اما موبایلش موبایل نداشت اونروز.دروغ هم نمیگم لزومی نداره.
      ۳.بعد از نوشتن داستان شیون توی سرچ فهمیدم که قبلا داستانم ۷سال قبل آپلود شده و من گیج بازی درآوردم.
      ۴.چون اون موقع داستان گنج رو ضعیف نوشته بودم کم تجربه تر بودم توی داستان نویسی یکم ضعیف از اب دراومد.نمیتونستم توی قسمت دوم خیلی روال داستانو تغییر بدم.فقط میخواستم به نتیجه برسونمش و تمومش کنم.
      ۵.ببخشید دیگه به بزرگواری خودتون


    •   مردغمگین..
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نیاز دیدم چندتا نکته رو برای تنویر افکار عمومی توضیح بدم?
      ۱.وقتی قسمت اولو نوشتم همش منتظر بودم که داستان آپلود بشه بعد هیچوقت ندیدم و فکر کردم این اتفاق نیوفتاده منم پیگیری نکردم.بعدش دیگه این سایت نیومدم و پیگیری نکردم.
      ۲.یادم‌نیس چرا اما فکر کنم موبایلش خراب شده بود،خلاصه موبایل نداشت اونروز.دروغ هم نمیگم لزومی نداره.
      ۳.بعد از نوشتن داستان شیون توی سرچ فهمیدم که قبلا داستانم ۷سال قبل آپلود شده و من گیج بازی درآوردم.
      ۴.چون اون موقع داستان گنج رو ضعیف نوشته بودم کم تجربه تر بودم توی داستان نویسی یکم ضعیف از اب دراومد.نمیتونستم توی قسمت دوم خیلی روال داستانو تغییر بدم.فقط میخواستم به نتیجه برسونمش و تمومش کنم.
      ۵.ببخشید دیگه به بزرگواری خودتون


    •   Caboos1
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • این یارو همون 7 سال پیش داستانو نوشته بود وزارت ارشاد مجوز نمیداد
      من نسخه ی اصلیشو سالها پیش قاچاقی اومد بیرون خونده بودم
      ملت کسخول شدن


    •   Mehranpoiut
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • اول لیلا شماره دفترو داد بعد مو بالیشو خواستی بهت داد وقتی رفتی دم مطب موبایل نداشت.کلا کوس گفتی دیسلایک تقدیمت


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • من امروز مهربون شدم و ر به ر لایک میدم.اینم واسه تو‌


    •   AH_art
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کاش اخر داستان انگیزه تموم کردن داستان رو بعد از 7 سال مینوشتید


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • اول اینکه دمت گرم نیکان جان خیلی باحالی خانم مارپل (biggrin)

      دوم مرد غمگین: از داستان قبلیت بیشتر خوشم اومد تا این با اینکه این داستان میتونست خیلی بهتر از اون داستان در بیاد البته توضیحاتتم خوندم ولی بازم نظرم عوض نشد با اجازت دیس نمیدم ( بحرمت نوشته خوب قبلیت)ولی لایکم نمیکنم منتظر داستان خوب بعدیت میمونم


    •   bigdick3
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو