گندمزار طلایی

    توی چارچوب در ایستاده بود و محو صحنه ی زبیای روبروم شده بودم. نور خورشید پنجره رو کنار زده بود و خودشو به تن نیمه عریانش رسونده بود و روتختی سفید رو درخشان کرده بود ولی بازم درخشش اون به بازتاب نورانی پوست سفیدش نمیرسید. دمر خوابیده بود و پارچه ی سفید به طرز خیره کننده ای بین پاهاش پیچ خورده بود و نیمی از کمرش رو پوشونده بود و ساق پای کشیده اش رو به نمایش گذاشته بود. موهای طلایی و بلندش روی بالش و تخت پریشون شده بود و نمیتونستم ازش چشم بردارم زیبای لعنتی رو...
    اما بیدار که میشد حتما گرسنه بود،‌ پس رفتم توی آشپزخونه و دوتا تخم مرغ گذاشتم بپزه. سه تا پرتقال برداشتم و آب گرفتم و توی دو تا لیوان خالی کردم. همیشه عاشق نون تست و شکلات صبحونه بود؛‌ اونا رو هم روی میز چیدم. میدونستم این میز رو ببینه میگه:‌ چه خبرههههههه!!!؟؟؟؟‌ مگه من گاوم این همه رو بخورم آخــــــــــــــه؟؟؟؟
    ‌ولی این منم که همه رو به خوردش میدم و به اعتراض هاش لبخند میزنم..ـ
    همه چی آماده شده،‌ میرم روی تخت کنارش میشینم. موهای زیباش رو نوازش میکنم. همونی که حالا آفتاب خودشو بالاتر کشیده تا دستش رو روی خوشه های گندم رنگش بکشه ولی این منم که دست آفتاب رو پس میزنم و خودم لذت نوازش اون همه زیبایی رو به لذت دیدن این تنِ زیباتر اضافه میکنم.
    با هر نوازش این گندمزار یاد نوازش دستاش روی صورتم میفتم. یاد لبهای لطیف تر از پوست دستش که روی لبام مینشست و من رو تا خود صبح مست میکرد. یاد نوازشهای من روی سینه های کوچیک و خوردنیش. یاد شراب ناب گردنش و مستی و لایعقلی من بعد از هر بوسه ازش. یار سُر دادن انگشتام روی پوست شکمش و رد بی نشون ناخن هام از گردن تا تافش و موج کوتاه و دیدنی بدنش از بیتابی درونش. یاد لیسیدن های من روی بدن لاغرش و دستاش که سینه های خودش رو توی مشت فشار میدادن و کنار زدن دستاش با صورتم و کشیدن زبونم روی نوک کوچیک سینه های دلفریبش. یاد صدای نفس هاش و ناله های بی حالش و انگشتای باریک و کشیده اش لا به لای موهام و فشردن سر من بین پاهاش و بیشتر شدن ولع من برای لیسیدن و بازی زبونم و یاد فشار پاهاش دور سرم و دستام که مانع فشردن پاهاش میشدن و هرلحظه لذت رو بیشتر بهش دادن تا شنیدن صدای ناله هاش که با نفس نفس قاطی میشدن و درنهایت خواب آلودگیش... ولی ن فعلا زود بود،‌ هنوز به اوج نرسیده بود،‌ هنوز بلند ناله نمیکرد پس تند تر زبون میزدم. داشت نفساش منقطع میشد که رفتم پایین تر و ساق پاش رو بوسیدم.
    میدونست دلم نمیخواد زود تمومش کنم پس از بوسه هام لذت میبرد. اینو از بسته شدن چشماش فهمیدم. خوب فهمیده بود که از حرف زدن بین عشق بازی خوشم نمیاد پس سکوت میکرد و این من بودم که از نگاهش هجا به هجا حرفاشو میخوندم.
    دیگه آروم گرفته بود،‌ رفتم بالاتر. یه دستم روی سینه ی راستش،‌ یه دستم روی اندام دخترونه ی برآمدش و لبام هم روی گردن بلند و صافش.
    نفس نمیکشید،‌ سرشو به پشت خم کرد. حالت هاش رو میشناختم. داشت به اوج میرسید.
    به پهلو خوابوندمش و خودم رفتم پشتش.
    دست چپم رو از زیر گردنش به سینه اش رسوندم و دست راستمو از پشت و بین پاهاش به اندام دخترونش. پای راستش روی پاهام بود و راه دستمو آزاد میذاشت.
    کمی به سمتم برگشت چشم تو چشمای خمارش دوختم،‌ دست راستشو به صورتم رسوند فهمیدم لبامو میخواد. پس خواسته اش رو براش عملی کردم و ناله ها و آه های کوتاهشو بین لبام خفه کردم.
    کم کم ناله هاش ساکت شدم. کمرش از حرکت ایستاد. دستش از روی صورتم شل شد و توی همون حال و مماس با لبام چشماشو بست و یه لبخند زد و یه بوسه ریز روی لبام کاشت.
    روتختی سفید رو روی هردومون کشیدم و توی آغوشم گرفتمش و عطر تنش رو بو کشیدم. انقد به زیبایی صورتش توی خواب خیره شدم تا صدای نفس هاش لالایی شبم شد
    .
    .
    .
    سنگینی نگاهی رو حس کردم. من کی به پنجره خیره شده بودم؟
    ‌سرم رو آوردم پایین که نگاهش کنم... اه لعنتی بازم نور خورشید با مردمک چشمم دست به یکی کرده بودن که من بازم لبخند مهربون اول صبحشو نبینم حتی همین واپسین فرصت من ازش محروم شدم.
    چشمام رو بستم و بعد چند ثانیه باز کردم دیدم روبروم نشسته. دستامو توی دستش گرفت،‌ پیشونیشو بوسیدم
    سرش رو روی سینم گذاشت
    آهسته خم شدم و برس رو از کشوی پاتختی کنارم برداشتم. خودش بهم پشت کرد. موهاش رو شونه میکردم و و لبخند میزدم ولی بغض داشت امونم رو میبرید.
    میدونستم روز آخریه که کنارمه. میدونستم داره میره که توی دل یکی دیگه جا بگیره...یکی از جنس مرد...
    شاید از هم آغوشی با دختر ریزنقشی مثل من خسته شده بود و دلش گرمای دستای قوی یه مرد رو میخواست...
    شاید مجبور بود...
    شاید من اشتباه بودم...شاید این عشق اشتباه بود


    گوشیمو برداشتم و آهنگی پلی کردم...چقدر حس منو میگفت



    موهای بلندش بین انگشتام با طرح خوشه های گندم بافته شدن و بازم خورشید زرنگی کرد و موهای گندم گونش رو با لطافت نوازش میکرد.
    موهاش رو ول کردم و رفتم پای میز صبحونه
    حالا که دیگه مال من نبود چه گلایه ای بود از خورشید؟


    نوشته: نیلا

  • 47

  • 8




  • نظرات:
    •   Niloofaraneh00
    • 4 هفته
      • 7

    • خیلی دوسش داشتم


    •   Abnabatam
    • 4 هفته
      • 11

    • همش تو این فکر بودم که تخم مرغایی که گذاشتی آب پز شه سوخت :)


      جدای از شوخی
      نظری ندارم
      گرایشات نامتعارف برام گنگه
      و تا حد زیادی ناخوشایند
      پس ترجیح میدم ممتنع بمونم


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته
      • 4

    • فقط آهنگی که گذاشتی کافی بود که توی این آخر شب من رو ببری توی اون حال و هوای 23 سالگیم که عشقم رو ازم دزدیدن و روحم رو خراش دادن. اما تاوان این کارشون رو دادن و فقط 6 سال زندگیشون دوام آورد.
      وقتی کسی عشق یک نفر هست کسی نمیتونه اون رو با زور و پول و قیافه بهتر بدزده.


    •   @mehraaan
    • 4 هفته
      • 5

    • خیلی خوب بود نیلای عزیز. لایک3


    •   Amir_78
    • 4 هفته
      • 8

    • شاید من اشتباه بودم... شاید این عشق اشتباه بود!


      چقدر حس کردم این جمله رو
      چقدر زندگی کردم با این جمله
      چقدر این جمله خاطره اورد جلو چشمم
      چقدر این جمله بغض داد بهم


      نوشته قشنگی بود و خوشحالم که تا الان بخاطرش بیدار موندم
      نوشته ای که باعث آرامشم شد!
      یه آرامش خیلی تلخ...


      مرسی (rose)


    •   Soroush_Khi
    • 4 هفته
      • 3

    • مثل همیشه عالی بود!
      واقعا زیبا و البته سنگین بود و یجورایی آدم رو تو تو فاز میبرد!
      لاییییک!


    •   Sassanid-Knight
    • 4 هفته
      • 4

    • راستش اصلا انتظارش رو نداشتم که داستان اينجوری باشه و اينجوری تموم بشه ممنونم از نویسنده ی خوبش بابت حس شوکه شدن (rose)


    •   Zhazha
    • 4 هفته
      • 4

    • باشد که رستگار شوید. (rose)


    •   nilajooni
    • 4 هفته
      • 5

    • نیلوفرانه عزیز ممنونم


      ابنباتم جان ممنون ک خوندی


      بچه ای خوب اره دنیا گرده میچرخه


      مهران جان ممنون


      امیردادا خلاصه شرمنده
      اقا سروش مرسی


      فک کن مهدی پاشنه طلا فحش نداده اصن باعث افتخاره


      ایزدی مرسی عزیزجان


    •   @amiiiiir
    • 4 هفته
      • 1

    • لایکیدیم. 7


    •   Mj6633
    • 4 هفته
      • 1

    • خیلی عالی بود ??


    •   Aida_moongirl98
    • 4 هفته
      • 3

    • نیلای عزیز و خوش‌قلم راستش طی خوندن داستان داشتم فکر میکردم که این ضعیف‌ترین داستانیه که ازت خوندم اما تو باهوش‌تر ازاین حرفایی و چنان ضربه مهیبی با هنرت بهم زدی که نفس تو سینه‌م حبس شد و بهم ثابت شد که همیشه نیلا باقی میمونی!
      عالی بود دختر لایک۸


    •   مردسکسی.....
    • 4 هفته
      • 2

    • نفهمیدم چی گفتی کجاش درد بود کجاش برات زخم بود

      مزخرف ب تمام معنا
      از بس خانم یه گوش رو گوش کردی مث خودش گوگوش شدی
      چه باک آدمای دورو بر من اینا هستن اینایی که زندگیشون الافی و مغازه و بوتیک هارو گز کردن و پرسه های الکی تو خیابون و گوشی دست گرفتن و هی ور رفتن با گوشی و ... رهبرشون گوگوش و اتوپیاشون و منتها آمال و ارزوشون قمبل کردن و سلفی گرفتن تو ماشینه چن تا حرومزاده و دستمالی شدنه و رفتن به زیر هر سگیه

      یه تعداد باد معده آدم نما


    •   Surosh.007
    • 4 هفته
      • 1

    • قشنگ بود...خوب نوشته بودی افرین


    •   bidelll
    • 4 هفته
      • 2

    • خیلی عالی بود
      واقعا که حس ناشناخته ای دارم
      واقعا شاید من اشتباه بودم... شاید این عشق اشتباه بود برام خواطره هااااا زنده کرد نمیدونم حالم باید چطوری باشه خوب یا بد ولی متنفر از تلاس بیش از حد برای هیچ


    •   As-pikc
    • 4 هفته
      • 3

    • تو چارچوب در ایستاده بود
      منم زیر میز قایم شده بودم
      وقتی مانور زلزله تموم شد اومدم بیرون


      دوستان میگن خوبه منم میگم خوبه


    •   nilajooni
    • 4 هفته
      • 2

    • ژاژا ممنون


      اقای امیر ممنون


      ام جی٦٦٣٣ متشکرم


      آیدا مون گرل عزیز مرسی عزیزم. دیگه هدف فقط تغییر رویه ناگهانی داستان بود.


      نامبر١٣ مرسی


      هنرمند بی هنر ممنون


      مرد سکسی... واقعا متوجه نشدم الان مشکل شما چی بود


      سروش٠٠٧ مرسی عزیز


      بی دل این دوتا جمله یجورایی حرف دله ادم یاد خودش میفته
      ببخشید اگه حس بدی گرفتی


      ای پیک تیکه با مزه ای بود بسی خندیدم.ممنون


    •   مسیحی۰
    • 4 هفته
      • 1

    • لایک شونزده
      بژی نیلا گیان
      تا تو بیتو په پوله بی روحی ئازادی نامری.


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • ممنون مسیحی جان
      خوش اوی


    •   Holy_man
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • قشنگ بود کوچولو و من که لذت بردم :) درسته لزبین نیستم ولی لزبین هارو دوست دارم :D
      لایک هیجده نوش جونت (rose)


      پ.ن: پرتقال هاتون مگه چقدری ان که با سه تا پرتقال دوتا لیوان آب پرتقال میگیری؟؟!


    •   Holy_man
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • قشنگ بود کوچولو و من که لذت بردم :) درسته لزبین نیستم ولی لزبین هارو دوست دارم :D
      لایک هیجده نوش جونت (rose)


      پ.ن: پرتقال هاتون مگه چقدری ان که با سه تا پرتقال دوتا لیوان آب پرتقال میگیری؟؟!


    •   ناصر39
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نمره ی شما بیست هست اما نوزدهمین لایک رو تونستم تقدیمتون کنم .


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • من گرايشهاي نامتعارف رو قضاوت نميكنم !!!ولي نميفهممشون و نظري ندارم ،،،


    •   Saba_sayna
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی و متعارف بود برای تا اخرای داستلن نفهمیدم دختر بود نقش اول
      این یعنی گنگ بودن و خوب رسوندی


    •   Takmard
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • لایک و بقول سندی خواننده یه Credit کارت
      واسه دختر خونگرمی که میخاد همه سبک های داستان رو مزمزه کنه و قلمش از دیوار بلند هر حادثه ای بالا بره ...!
      رقابت تو با آفتاب ! واسه نوازش این لعبت مو طلایی تابلوهای قشنگی نقاشی کرد شوک ناگهانی این دلبر رفتنی ...
      این وسط چند تا کار میشد کرد که بدلیل خواب ناز سپید برفی داستان نا تموم موند .... ! و دلی که عاشقانه ازش بریدی تا آزاد بشه ...همیشه بنویس
      موفق باشی


    •   sina011011
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • 1233


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • هرکولی مرسی فداتشم .والا پرتقالامون ابدار بود لیوانامونم کوچیک


      ناصر٣٩ ممنون عزیز


      ملکه قلابی ممنون ک خوندی


      صبا ساینای عزیز ممنون گلم


      تکمرد عزیز همیشه بهم لطف داری و چیزی رو میبینی ک خودمم دوستش دارم مثل همون رقابت دخترک و افتاب


    •   اوبی.چاقال
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • محشر بود....


    •   سالار۵۸۵
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   Darkman69
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • تشبیه و تشخیص و استفهام انکاری و حسن تعلیل و...
      نویسندگیت حرف نداره??


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • سینا٠١١٠١١ اینی ک کامنت کردی یعنی چی؟‌


      اوبی.چاقال مرسی


      کوییرمهر ممنون ولی خب هرچیزی ب جای خود


      سالار٥٨٥ مرسی


      دارک من٦٩ ممنون چقدر خوبه ک ارایه ها رو شناختی و دونستم مورد توجه واقع شده


    •   مردسکسی.....
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • شهوانی هم شده باند بازی از اول هم بود یه چند تا اسکل و چای شیرین کس شر مینویسن و با اکانتای چند دهتایی خودشون میان به خودشون آفرین میگن خخخ یه چن تایی هم هستن که یه تیمن هوای همو دارن و پای ثابت نویسنده و کسشر نویس هستن


    •   mina987
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود
      فوق العاده بود
      واقعا وسط داستان شک کردم که راوی دختر باشه چون این لطافت و این حجم از اروتیسم واسه یه داستان استریت خیلی زیاده و واقعا بهت تبریک میگم و میگم نوشتنتو ادامه بده


    •   Different man
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • فقط جمله ی همیشگی: مثل همیشه عالی بود(rose)


      همیشه حسی که تو نوشته هاتو داستانات هس به وجودم تزریق میشه :)


      خسته نباشی


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • جانی٢٠٠٢ ممنون


      مرد سکسی خوشبختانه من جزو اون دسته ها نیستم


      مینا٩٨٧ مرسی عزیزم معلومه ک لطافتش رو حس کردی و خوشحالم بابتش


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • بــــــــــه دیفرنت خاااااان
      اقا ما دیشب منتظر عنایتت بودیم برادر.
      مرسی عزیز همیشه حس خوب دادی به قلمم


    •   Different man
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • شرمندتم نیلا جان


      دیشب 3 تا داستان اول رو مورد عنایت قرار دادیم بقیشو دیگه حسش نبود (rolling)


      ولی جدا از صب تا حالا اسم داستانت داشت بهم چشمک میزد (نمیدونستم مال شماس اصن) هی انداختم پشت گوش تا الان که گفتم ای وای چرا همون دیشب نخوندم :)


      شما لطف داری نیلا خانوم شکست نفسی میکنید همیشه قلمتون خوب بوده نیازی به تعریف من نداره خداروشکر


      این ماییم که باید بخاطر حسای قشنگی که داستان و نوشته هاتون دارن و بمون میدن تشکر کنیم :)


      قلمتون پایدار (rose)


    •   Different man
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • آها راستی...


      اول داستان فک کردم راوی دختره چون این حجم از عواطف و طرز بیان به ی دختر شباهت داشت اما بعدش که فهمیدم شخص روی تخت دختره گفتم پ حتما راوی پسره! بعد یهو اون آخراش فهمیدم راوی دختره و داستان کلهم لز هستش! (rolling)


      خلاصه خواستم بگم که قشنگ بازی دادی این مغز ما رو :)


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • ن سروش جان دشمنت شرمنده باشه خلاصه ک همیشه انرژی دادی بهم.
      اره دیگه اصلا ب همین قصد تا اخرش رو نکردم ک بگین اه اه قلم ب روحیات مرد نمیخوره و چه بسا خیلیا هم نصفه ولش کرده باشن
      ولی اخرسر ببینن چیشده و اخرش هم اون حجم عشقی ک به باد رفته


    •   هیرسا۱
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • با سلام و سپاس از قلمت نیلای گرامی . در مجموع قلم خوب و روانی داری .


    •   badman.pir
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • هیرسای عزیز ممنون


      بدمن پیر مرسی


    •   boko+net
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • غیر از علل ژنتیکی واز دید کلی ,
      حس عشق که همیشه یکجور و از یک جنس نیست واسه همین این حس نوع بین مرد و زنش خیلی متفاوت تر از بین دو همجنس هست . اونهایی که هردو رو تجربه کردن بهتر ازمن میدونند . ولی من فکر میکنم از نظر حسی و عاطفی یا سکسی و عشقی رابطه بین دو همجنس نمیتونه بر رابطه دو غیر همجنس غالب باشه . فقط ریشه های روانی که این قاعده رو به هم میزنه .


    •   Different man
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • ممنونم باعث افتخاره :)


      آره دیگه به قول خودت نیلا کاری رو بدون دلیل انجام نمیده :)


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • بوکو+‌نت گرایشات جنسی متفاوت هستن و طبق گرایش همون حس عشق رو داری
      و اتفاقا برای کسی ک تجربه کرده مثل شخص خودم رابطه عاشقانه با همجنس یه حس و حال عجیبی داره. متفاوت و جدید


      اع اع اع ببین چه یادشه حرف من....
      افتخار دادی


    •   boko+net
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • شاید دلش گرمای دستای قوی یه مرد رو میخواست .
      این معنیش این نیست که شما و یا عشقت اشباه بوده !
      همونطور که حدث زدم عشق تو مغلوب عشقی از جنسی متفاوت از جنس عشق تو شده .
      داستان تو حتی اگر واقعی هم نباشه ولی داره این واقعیت رو اذعان میکنه .
      با احترام لایک تقدیم شما دوست عزیز .


    •   nilajooni
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • نمیشه از عشق گذشت شاید دوست داشتنی بوده ولی عشق یک طرفه بوده


    •   girl+angel
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • احسنت به قلمت و احسنت به سلیقت که مثل من عشق گوگوشی.لایک ۳۵ باافتخار تقدیم به شما


    •   ahoora6164
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خوشم نیومد


    •   Hidden.moon
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک ۳۵ عزیزمممم...


      خب من راستش فکر میکردم راوی پسره خخخ
      تا وقتی به اخرش رسیدم متوجه لز بودنش شدم..
      صحنه های سکسیش عالی بود.. کاملا محرک..


      تلخیِ اخرش هم ک تلخ.. دیدار آخر، خر...


      خسته نباشییییی :)))))


      بنویییس هِی... (rose)


    •   nilajooni
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • گرل+‌انجل ممنون عزیزم لطف داری


      اقای اهورا سلیقه شما محترمه


      هیدن موووووون خوبه بهت گفته بودم لزه
      ماهی گلی بودن سپید ب تو هم سرایت کرده هاااا
      مرسی خوشگلم


    •   nilajooni
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • اخرش لایک ٣٥ مال هیدن مونه یا انجل+‌گرل؟؟؟؟ (biggrin)


    •   shiraz-m-m
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • بسیار عالی و رومانتیک با ژانری درماتیک در پایان داستان،سپاس بانو لایک سی و ششم با عشق تقدیم شما


    •   mina-fire
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی و عالی همین


    •   nilajooni
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • شیراز ام ام ممنون عزیز


      مینا فایر مرسی گلم


    •   Hidden.moon
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • مال من بود عزیزم...
      با رسم شکل و شات و توضیح بهت نشون دادم دگ :)))))


    •   darya54
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • به به باز هم یه عاشقانه لطیف و زیبای دیگه از نیلای نازنین.
      نیلا جان روایت شما از عشق و سکس به قدری زیبا و دلچسبه که اصلا برای آدم مهم نیست این رابطه بین دو تا همجنس باشه یا دو غیر همجنس.
      ضمنا قلمتون به قدری قوی و‌پر احساس هست که واقعا حیفه فقط گاه گداری توی یه سایت تفریحی بنویسین.
      قابلیتهای شما در حد نویسندگی کتابهای وزین و پرمحتوا هست.
      براتون بهترینها رو آرزومندم.


    •   nilajooni
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • اوووووو دریا جان شرمنده کردی خانوم
      اصن من کلی خجالت کشیدم از این همه تعریف


      والا خودمم دوست دارم بنویسم ولی محدودیت های ایران باعث میشه با سانسور کردن حس داستان درنیاد


    •   darya54
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • دشمنتون شرمنده بانو.حقیقت بود عزیزم
      آره درست میگین سانسور معضل بزرگیه
      بهر حال ما که اینجا از قلم زیباتون لذت میبریم
      منتظر نوشته های زیبای بعدیتون هستیم.


    •   Danialoviç
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • داستان ملوی کوچولویی بود. لایک۴۵


    •   aziiziizii
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • زیادی جو رو شاعرانه کردی که تو ذوق میزد ولی در کل بدک نبود


    •   nilajooni
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • ممنون دانیال جان


      عزیزیزی ممنون ک خوندی


    •   Shenelqermezi
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالیییییی بود...
      تا آخر داستان میگفتم چه پسر رمانتیکی... ولی پایانش یهو منو از او بالا پرت کرد پایین خیلی دوست داشتم
      پایدار با‌شی


    •   nilajooni
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • شنل قرمزی ممنون عزیزم
      خوشحالم دوست داشتی


    •   LOGANWOLF
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب نوشتی ولی من از موضوع داستانت خوشم نیومد ?


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو