گنگ‌بنگ روز تولد (۲)

    ...قسمت قبل


    روز یکشنبه صبح زود از خواب پاشدم و رفتم سراغ دانا. اون یکی از دوستامه که گاهی باهم لز هم داریم و کلی به هم حال میدیم. ولی امشب همه اون کیرها فقط مال خودمه.
    بعد از ماساژ و یه کم استراحت به دانا گفتم که امشب قراره با پنج مرد گنگ‌بنگ داشته باشم.
    دانا هنوز تو حس بود چون داشت آخرین لایه از روغن ماساژ رو می‌مالید به بدنم، من یه جنده به تمام معنا شدم، دقیقا چیزی که امشب باید باشم.
    دانا لبخندی زد و من بعد از بوس خداحافظی با عجله رفتم تو ماشین و تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم.
    حدود ساعت شش و نیم بود که بلند شدم و آماده شدم و خودمو سفید کردم و دوش گرفتم و حرکت کردم.
    یه ربع مونده بود به هشت که رسیدم به هتل و مستقیم رفتم تو بار. رگهام از اضطراب داشتن غوغا میکردند و من چندین با خواستم برگردم و فرار کنم. ولی نگران یا آسوده، من واقعا میخوام امشب درست و حسابی گاییده بشم.
    مردها همه جای بار نشسته بودند و تنها زنی که تو بار بود مستخدمی بود که سفارش‌ها رو میگرفت و نوشیدنی‌ها رو سرو میکرد.
    خدمت کار اومد سمتم و در گوشم گفت:
    - برنامه روز تولدت آماده‌ است جنی، مشروبت هم حاضره.
    دیگه ضربه آخر رو بهم وارد کرد و باعث شد همه چیز به واقعیت نزدیکتر بشه. بیش از پیش تحریک شدم و به خاطر استراحتی که کرده بودم فکر میکنم دیگه برای پروژه آماده بودم.
    مشروب رو برام ریخت و با سرش به ساوِن اشاره کرد، یه مرد بور خوش‌هیکل ته بار نشسته بود.
    بعد با یه لبخند خاصی ادامه داد:
    - ساون اونه... امیدوارم از هدیه تولدت لذت ببری.
    برام مهم نبود که میدونه، فقط میخواستم انجامش بدم... برگشت و به ساون علامت داد، ساون هم از جاش بلند شد و اومد کنار من نشست.
    خودش رو معرفی کرد و گفت که مراقب همه چیز هست و امنیت من رو تامین میکنه. با چند کلمه کوچک‌ خیال منو راحت کرد.
    - خب بگو ببینم، کسی اینجا هست که بخوای بهمون ملحق بشه؟ تو پنج نفر میخواستی، من سه نفر جدید آوردم... خودت خواستی.
    رومو برگردوندم و به اطراف نگاهی انداختم. همه سر جاشون نشسته بودند، بعضی‌ها با هم خرف میزدند، بعضی‌ها مشروب میخوردند و بعضی‌ها هم منتظر کسی بودند.
    پنج نفر انتخاب شده بودند، همه قوی هیکل بودن و امیدوار بودم کیراشون هم مثل هیکلشون باشه. گوشه‌ی بار یه مرد قد بلند رو دیدم که کنار پنجره وایستاده بود... واااای... اون شوهر سابقم کوین هست.
    از ساون پرسیدم اون هم جزو گروه هست یا نه که گفت نه اصلا تابحال اولین باره که میبینتش. به ساون گفتم اون میتونه پروژه رو تماشا کنه ولی خودش حق نداره به ما اضافه بشه.
    کوین اصلا منو نمیدید و همش داشت بیرون رو نگاه میکرد.
    ساون یه کلید بهم داد و من رفتم به اتاق، خودمو تو آینه چک کردم. کپلهای کونم یه کم مرطوب بود، کسم خیس بود و باعث شده بود کونم هم مرطوب بشه.
    تخت درست وسط اتاق بود و کاناپه‌ها و صندلی‌های زیادی دور و برش بود، برای استراحت مردا بودند؟ نمیدونم والا؟
    روی تخت دراز کشیدم و منتظر موندم، پانزده دقیقه‌ی خیلی سخت.
    وقتی ساون در رو باز کرد کسم به کل از شهوت نابود شد.
    همین که اون مردا ریختند تو اتاق به خودم گفتم پروژه داره شروع میشه!!!
    ساون در گوشم گفت:
    - حاضری؟
    واژه‌ها تو گلوم گیر کردند.
    - آ... آ... آره
    همه چیز شروع شد، مردا به سمتم حمله‌ور شدند و به لباسام چنگ زدند، دکمه‌هام همه‌جا ریخت و لباسم پاره شد.
    حس کردم دوتا دست به طرفم حمله‌ور شد تا شورتمو که آخرین مانع سر راهشون بود از پیش بردارن.
    دیگه تو رویایی که هزاران بار برام مجسم کرده بودم عرق شدم. ولی فقط امروز واقعیه، مردا واقعی اند و کیرها هم واقعی اند.
    اولین انگشت رو حس کردم که تا عمق کسم فرو رفت و من ارضا شدم... حتی قبل اینکه اونا کیرشون رو از شلوار بیرون بکشند.
    ساون اولین نفری بود که لخت شد و یه کیر گنده نشونم داد.
    -منتظر چی هستید پسرا؟ بگایینش...
    سرمو گرفت و فشار داد به کیرش...
    - ساک بزن...
    کار دیگه‌ای نمیتونستم بکنم... یه دسته بیل تو دهنم بود و صاحبش سرمو گرفته بود و فشار میداد داد تا فرایند ساکیدن کیرش رو تخت کنترل داشته باشه.
    یه دست رو حس کردم که پستونم رو چلوند و نوکش رو فشار داد و بزرگترین کیر سبزه که دیده بودم وایستاد کنار ساون تو نوبت دهنم.
    ساون سرم رو از کیرش برداشت و مرد سبزه کیرش رو چپوند توی سوراخی که تازه خالی شده بود. کسم دیگه با دوتا انگشت جدا مشغول بود یکیش نقطه جی رو می‌مالید و یکی دیگه تا ته فرو میکرد.
    یه دهان رو حس کردم که پستونم رو لیس میزد... تازه فهمیم نوک سینه‌هام سفت شدن و دارن میگن که چه جنده‌ی خوبی‌ام. مثل یه اسب وحشی که توسط پنج گاوچرون کارکشته رام شده باشه چهار دست و پا شدم.
    انگشتهای توی کسم محکمتر کار میکردن و کسم رو بازتر و بازتر میکردند تا جایی که هر کدوم از دست‌ها سه تا انگشتش رو کرده بود تو کسم. آره، شش انگشت تو کسم بود و من داشتم از شهوت آتیش میگرفتم.
    همین که حس کردم انگشتها از کسم اومدن بیرون ساون در حالی که سرم رو به عقب هل میداد دهنم رو با کیر دراز و کلفتش پر کرد...
    -میخوام با این جرت بدم... پس خوب ازش مراقبت کن.
    + آره... آره... خواهش میکنم کسمو بگا خواهش میگنم...التماست میکنم...
    رفت کنار تا یکی دیگه بذاره دهنم... یه مرد سیاه هیکلی با یه مار آناکوندا که لای پاهاش آویزون بود اومد جلو. من دهنم رو تا جایی که میشد باز کردم و اون بعد از اینکه کیرش رو مالید به کل صورتم، گذاشت دهنم... چه کیر خوشگل و درازی!!!
    من تاحالا با هیچ مرد سیاهی نبودم ولی الان یکشون داشت بدنش رو میمالید به کل صورتم و تا میتونست تو دهنم فشار میداد.
    دو نفر پاهام رو باز نگه داشتن و بعد یه کیر رو حس کردم که رفت توی کسم، این به تنهایی منو برد فضا و بعد ارگاسم شدم و به خاطر کیر گنده‌ای که تو کسم بود جیغم در اومد.
    سرم رو برگردوندم به سمت کوین که روی کاناپه نشسته بود و تماشا میکرد که چطور این مردا منو به پنج قسمت مساوی تقسیم میکنن. تو دلم به حالش خندیدم.
    نوبت به کیر پنجم رسید، اینبار داشتم کیر میخوردم درحالی که سر خودم داشت جلو عقب میشد و من از اعماق وجودم داشتم حال میکردم.
    هیجان اینکه به اون مرتیکه خائن نشون بدم چه چیزی رو داره از دست میده لذتم رو بیشتر هم میکرد. اون مردها داشتن از کس من به عنوان یه ماشین پمپاژ استفاده میکردند.
    باگریه به حالت التماس گفتم
    + بیشتر.... من بیشتر میخوام!!!!
    ساون مردها رو از دورم کنار زد و دست منو گرفت و بلندم کرد. کوین به کلی روی کاناپه ولو شد و گفت:
    -چی؟ لعنتی! جنی این تویی؟
    لبخند زدم و گفتم:
    آره کوین... همینطوره...
    میتونستم حس کنم چندتا دست دارن اطراف چاک کونم رو نوازش میدن چون با انگشت‌هاشون داشتن کس و کون منو هم‌زمان حفاری میکردن، دوتا دست مختلف از دوتا مرد مختلف، اینقدر اینجوری باهام بازی کردن که ارضا شدم داشتم به کوین نگاه میکردم که چشمام چرخید به داخل
    ساون خوابید روی تخت و کیرش همچنان راست بود و منتظر... منم سوارش شدم و هدایتش کردم تو کسم و شروع کردم به بالا و پایین شدن.
    مرد سبزه پرید بالای تخت و پاهاش رو گذاشت دوطرف بدن ساون کیرش درست روبه‌روی صورتم قرار گرفت و ... درست همون کاری که ساون اون زیر با کسم می‌کرد این مرد سبزه با دهنم انجام میداد.
    یه جابجایی دیگه روی تخت احساس کردم، یه نفر از پشت به کونم چنگ زد. آبی که از کسم اومده بود سوراخ کونم رو هم خیسونده بود و دیگه نیازی به روغن نبود. به هر حال کمی روغن زد و فرو کرد توی کونم.
    اون زیر ساون هم شروع کرد به تلمبه زدن، حالا سه نفر همزمان داشتن با یه ریتم عاااالی تلمبه میزدن. یکی میکرد تو، اون یکی میکشید بیرون.
    دوباره ارگاسم شدم.
    نمیتونستم خودمو نگه دارم، دوتا مردی که بیکار بودن موهام گرفتن و ثابت نگهم داشتن. یکیشون با درکونی‌هایی که بهم میزد بیشتر حشریم میکرد و کلا منو هل داد به یه دنیای دیگه.
    بازی کردن با کیر مصنوعی اصلا قابل مقایسه با این نیست، این کیرها دقیقا میدونن چی‌کار باید بکنند.
    اونها به نوبت جاشون رو توی کس و کون و دهن من عوض میکردند و هر کدوم بهترین عملکرد رو داشتن تا اینکه من دیگه نمیتونستم ارضا بشم.
    زمان میگذشت و من غرق لذت بودم و نفهمیدم چقدر گذشته.
    ساون مردها رو ازم دور کرد و پرسید:
    - فکر میکنی وقتش رسیده؟
    +آره ساون... خواهش میکنم این کار رو بکنید...
    روی تخت لم دادم و شروع کردم با کسم بازی کردن...
    مردا دورم ایستادند، کوین هنوز روی صندلی خودش لمیده بود و تماشا میکرد. انگار به صندلی بستنش!!!
    کون من تاحالا زیاد گاییده نشده ولی الان کاملا باز شده، دهنم درد میکنه، کسم سرخ و‌ کبود شده... داشتم از خوشحالی منفجر میشدم.
    مردها یکی یکی بالا سرم شروع کردن به جلق زدن...
    اولین نفر مرد سبزه بود که ریخت روی پهلوم، دومی ریخت روی شکمم.
    مرد سیاه آخرین نفر از زنجیره‌ی مردها به جز ساون بود که آب کیرشون رو همه جای بدنم ریخته بودند... پهلوهام، دستام، کسم، پستونهام، گردنم...
    ساون اومد بالای سرم و همزمان با اینکه آبش رو دقیقا می‌پاشید روی صورتم گفت:
    - تولدت مبارک جنی.
    دوباره ارضا شدم و این ارگاسم آخری بهترین ارگاسم عمرم بود. من بی‌اختیار روی تخت داشتم به خودم می پیچیدم چون ساون هنوز داشت آبش رو میپاشید تو صورتم...
    مردها یکی یکی اومدن بالای سرم و بعد از اینکه تولدم رو تبریک گفتن کیرشون رو گذاشتن تو دهن جر خورده‌ی من تا آخرین قطرات آبشون رو بخورم و کیرشون رو تمیز کنم.
    کوین هم بدون اینکه تبریکی بهم بگه بلند شد و رفت بیرون...
    عجب جشن تولدی!!! حتما برای سال بعد هم این برنامه رو میذارم.


    ترجمه: داریو

  • 23

  • 4




  • نظرات:
    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • ادمین لطفا دستتو از شرتت دربیار


    •   toolejen
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خدا بگم چکارت نکنه،از این به بعد هرکس اسم پنج تن آل عبا رو آورد من تحریک میشم،


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • ترجمه بد نبود.
      ولی اگه خواستی باز مرتکب ترجمه بشی تو انتخاب داستان بیشتر دقت کن به نظرم.
      لایک.


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • ب نظرم جنده لفظ مناسبی برای تعریف از خود نیست.. درسته ک ی عده این علاقه رو دارن ک حین سکس با این لفظ خطاب بشن ک اون بحثش جداس


    •   bn1380
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • لامصب خیلی خوب بود فشنگ انگار یه فیلم سینمایی ااره از جلوی چشمام رد میشه لایک چهارم برا تو کارت عالی بود


    •   انسان.خوب
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • هم خودم هم زنم دوست داریم این تجربه رو داشته باشیم


    •   dalghakjoon
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود....


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • با اینکه غلط بنظرم بهتره بگم نگارشی داشتی ولی بهت لایک دادم.
      تولدت مبارک.
      راستی تو که پنجاه بار ارضا شدی پس چرا نلرزیدی؟؟؟؟
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • ببینید دوستان.منظورم نویسنده های داستانه.نویسنده ی این داستان خارجیه و این دوستمون زحمت ترجمش رو کشیده.اگه به داستان توجه کرده باشید خارجیا که امکاناتشونم از ما بهتره قبل سکس شربت نمیدن و وسط سکس نمیرن رو ابرا و موقع ارضا شدن نمیلرزن.باشد که با یک الگو برداری مناسب داستانهای با کیفیت تری بنویسیم و چرت و پرت زیاد نگیم.با تشکر


    •   Koshti.pars
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ترجمه خوبی هستش با قدرت به کار خودت ادامه بده می‌دونم پیشرفت می‌کنی
      فقط خلاقیت داشته باش همین (clap)


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • وای خوش به حالش
      دلم خواست


    •   Delaramamm
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • اوووففف چ حس خوبی
      عاشق اینم ک اینجوری ب چندنفربدم و شوهرمم تماشا کنه


    •   megamaind
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ترجمه قابل قبول البته چند نکته داشت که می بایست رعایت می شد و این موضوع که روند حسی داستان کاملا رعایت شده بود و در نوشتن داستان و اتمام آن عجله نشده بود مورد توجه داستان نویسان عزیز قرار بگیرد همچنین تعریفات متعارف به جای نا متعارف دوستان داستان نویس ما


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو