گوز عاشقانه

    اولین ترم دانشگاه یک ترم جبرانی خورده بودم توی کلاس ریاضیات من با دوتا پسر دیگه بودیم بقیه دختر بودن تقریبا ۱۲_۱۳نفر میشدن
    بین دخترها چندتاشون شیطون بودن همش پر حرفی میکردن و شوخی ماهم که ۳ تا پسر بودیم زیاد نمی توستیم خودنمایی بکنیم و خجالتی نسشته بودیم تا کلاس تموم بشه
    یک روز که استاد مسله برای حل کردن مطرح میکرد بعداز ۱۰ دقیقه میگفت کی حل کرده بیاد جلو بنویسه منم خودش شیفته شدم گفتم من بلدم و حلش کردم اومدم نوشتم از اون دخترهای شیطون که یکش اسمش نازنین بود همش بهم تیکه مینداخت هواسم بهش بود که یک جا از حل مسله اشتباه کردم آخرش جواب هم اشتباه در اومد بعد استاد گفت که تو که بلد بودی چی شد رفتم کلاسورم آوردم بهش نشون دادم که بابا درست نوشتم چرا اینجا اشتباه کردم نمیدونم برگه هام رو دید گفت اینجا درست نوشتی ولی رو تخته چرا .‌‌‌... شاید نازنین فکرت رو خراب کرده نتونستی بنویسی منم چیزی نگفتم استاد خانم مبارکی گفت که نازنین بیا اشتباه رامین رو درست بکن اون اول قبول نکرد منومن میکرد میخواست که بلند بشه بیاد در حالت نیم خیز بود یک گوزه بزرگ در کرد اول کلاس ساکت شد بعد ۳ ثانیه یک قهقه بلند شد همه زدن زیر خنده استاد خانم مبارکی روی صورتش کتاب رو گرفته بود داشت از شدت خنده گریه میکرد بیچاره نازنین نشسته بود دست روی صورتش گریه میکرد کنار دستهاش بغلش کرده بودن می خندیدن خلاصه استاد از کلاس رفت بچه دونه دونه از کلاس رفتن من مونده بودم نازنین که همچنان گریه میکرد و سه تا از دخترها که دوست صمیمیش بودن همش میگفتن عیبی نداره نازنین طبیعی هست همه ممکنه براش اتفاق بی افته یکی از دوستاش فاطی از اون دخترهای سرتق بود با دهنش صدای گوز در می اورد میگفت بین منم کردم دیگه گریه نکن همگی باهم صدا در میداوردن و میخدندین تا اینکه فاطی بهم گفت که رامین توهم صدا گوز دربیار تا نازنین اروم بشه من هم داشتم نگاهشون میکردم از جلو تخته اومدم پایین رفتم جلوی نازنین داشت اشک هاش رو پاک میکرد دوتا دستش رو گرفتم خم شدم از روی صورتش بویسدم بچه جیغ و داد میکردن بعدش گفتم بچه ها ساکت ساکت یکی از پاهام رو بلند کردم زاتتتتت گوزیدم همشون پراکنده شدن دست تو دماغ واه واه کنان فاطی داشت منو کتک میزد نازنین بلند شد منو بلغ کرد و دوباره با خنده و گریه بوسم میکرد و هق هق حرفهای میزد معلوم نبود چی میگه آخرش فهمیدم مرسی عزیزم دوست دارم بعداز این ماجرا تا اخر دانشگاه باهم بودیم ترم اخرم هم ازدواج کردیم ببخشید داستان من سکسی نبود ولی خالی از لطف نبود. ممنون که خوندین.


    نوشته: رامین

  • 10

  • 30




  • نظرات:
    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • معلومه آدم بی حوصله ای هستی.


    •   Minigun
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • اولا نخونده دیسلایک رو زدم به خاطر اون عنوان کصشعرت قرمساق کون نشور
      دوما الان هم که خوندم باس بگم ریدم به داستانت که مرز های خیالات فانتزی (از نوع فوق کیری) رو فرسنگ ها جا به جا کردی جاکش


    •   mti6363
    • 3 هفته،1 روز
      • 11

    • زن و شوهر گوزو چه شود اون خونه (ok)


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • این چه عنوانیه برای داستان انتخاب میکنید؟
      آدم رغبت نمیکنه بخونه
      نخونده دیس


    •   .Goodnight.
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • جقی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 24

    • چه کون با برکتی داری!! یه گوز ساده دادی دختره عاشقت شد حتما هروقتم که میرینی بعدش از بانک زنگ میزنن قرعه کشی برنده شدی!! دست سید بهش خورده؟؟؟ (biggrin)


    •   peen555
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • خار و مادر هرچی تیتر هست نموده شد


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،1 روز
      • 15

    • نسشته بودی؟
      بلغ؟
      مسله؟
      داستانت تگ طنز کم داشت.
      فقط بابت غلطای املاییت!
      ولا غیر.


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،1 روز
      • 11

    • اولا این تگ طنزه دوما من صدبار این رو شنیدم چهارما بلغت کرد؟ خاک تو سر گوزوت کنن
      پنجما کلید اسرار این قسمت : پاداش یک گوز (biggrin)


    •   کلفت۱۸سانتی.خاص
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • گوزگروهبان گارسیا تو خاندانت با این داستان کیریت


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،1 روز
      • 13

    • اگه یکم بیشتر دل به کار میدادی سه چارتاشون عاشقت میشدن الان داستان گروپ برامون اپ میکردی (hypnotized) (preved)


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • یه حسن میشناختم بابا یه راسته مغازه داشت این همیشه خدا شیر به مشت راه میرفت
      حالا تو با یه گوز ازدواج کردی؟؟
      اون با اون همه ملک و املاک نتونست دختر بازی کنه حالا تو بایه گوز تونستی ازدواج کنی (rolling)
      اون بالا هم از عمدی نوشتم شیر دوستان غلط املایی نگیرید (biggrin)


    •   Different man
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • خوب شد نریدی وگرن اون چنتا پسر همکلاسیت هم عاشقت میشدن!!


    •   Bella_ragazza
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • ایش چه حال بهم زن این داستان بود واقعا چی بود نوشتی آخه :(


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • نازنین بلند شد و شما رو بلغ کرد : (


    •   MASIӇA
    • 3 هفته،1 روز
      • 11

    • هههههههه(biggrin)
      یاد یکی از رفقا به خیر که چند نفری نشسته بودیم و شام میخوردیم یهو اون صدای جذاب از کونش در رفت و حس کردم حسی مثل آخرین قطره‌ی شاش بودن بهش دست داد و رفت تو زمین...
      دستمونو گرفته بود و با التماس میگفت بچه‌ها جون من ببخشید تو رو خدا شرمندم! ناموسا ببخشید ناخواسته بود!(biggrin)
      طفلک نازنین...
      یعنی اگه من تو یه جمعی بگوزم تا وقتی که به زور یکی یه گوز از کون همه‌شون ول نکنم ولشون نمیکنم تا دیگه حساب کتابی با هم نداشته باشیم.


      در ضمن خرس گریزلی بشاشه تو اون دانشگاهی که یه همچین مسخره‌های مفت‌خور و بی‌لیاقتی توش پدیده میشن.


    •   Different man
    • 3 هفته،1 روز
      • 0


    • مسیحا:



      بیا خصوصی کارت دارم حاجی


    •   off_boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • اولا تكراري بود
      دوما تو گوز كدوم كوني كه اومدي كس و شر تحويل ما ميدي؟!
      سوما گوزم دهنت
      همين ديگه هميشه كه نبايد نقدمون خنده دار باشه
      واااااالا


    •   allforsex
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • اونقدر با داستانت همفاز شدم که آخرش به یادت گوزیدم.
      اسم داستانت بهتر بود این باشه که:
      همه چیز از یک گوز شروع شد.
      ولی خداییش یه تگ طنز کم داشت.
      میگم به میمنت این گوز با برکت، زنگخور گوشیت رو هم یه گوز مشتی بذار.


    •   Mr_gh99
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • داستان شخمی و کوتاهتو کار ندارم ولی خودش شیفته؟این ینی چی؟
      بعد ترم یک،یک ترم جبرانی خورده بودی؟احیانا اون کلاس جبرانی نیست؟


    •   kokarostam
    • 3 هفته،1 روز
      • 9

    • گوزو


      حرفی ندارم


      چون بدیدی نازنین افکند یه گوز
      زود با سوزن همی کونش بدوز
      حالیا، میکن رقابت با زنت
      هر دو تا دائم بگوزید طولِ رو


      ها کـُ‌کا


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته
      • 4

    • یه دیقه نگوزید ببینم داستان اخرش چی شد


    •   sexybala
    • 3 هفته
      • 2

    • خیلی زیاد کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   nasrin1980
    • 3 هفته
      • 0

    • (dash)


    •   پسرک_حشری3
    • 3 هفته
      • 0

    • عجب


    •   m...h...a...
    • 3 هفته
      • 5

    • چهار خط داستان نوشتی پر از غلط املایی بود..در ضمن این داستانو قبلا یه جا خونده بودم تکراری بود...به نظرم‌تگ طنز میزدی بهتر بود...


    •   Winston991
    • 3 هفته
      • 2

    • عشقی که با یه گوز شروع بشه مطمئن باش به همون گوز بنده
      فک کن یه نفر یه گوز بلند تر بده نازنین عاشق اون بشه


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 4

    • اینقدر جذاب میگوزی؟
      الان فکر کنم زنت دیگه نزاره جایی بگوزی
      چقد تو ازگلی


    •   parto_banoo
    • 3 هفته
      • 3

    • یه دیسلایک بزرگ و یه گوز بزرگ تو کون بزرگت


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته
      • 3

    • زندگی که باگوزشروع بشه باریدن هم تموم میشه !!!


    •   samisamii
    • 3 هفته
      • 2

    • مادر گوزو پدر چوسو بپه عنو چه شود خونه رو بو گند بر می داره


    •   Hashariiiii696969
    • 3 هفته
      • 2

    • ?????


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 0

    • سريال سيمپسونها رو ديده بودم أما سريال گوزوها رو نه،الان ميفهمم خميني ميگفت ما ميتوانيم منظورش چي بود!


    •   ramtin_200
    • 3 هفته
      • 1

    • :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


    •   G_farhad_G
    • 3 هفته
      • 3

    • این داستان گوزه سرنوشت ساز


    •   mariii_a
    • 3 هفته
      • 3

    • ايييي جقدر چرت بود
      بعد بعد بعد اصلا دوست نداشتم


    •   EIA
    • 3 هفته
      • 2

    • بە گوز بندی و بە چس پیوند


    •   سنگ سرد
    • 3 هفته
      • 1

    • گوزت تو دهنه پدره پدرسگت که همچین اسبه احمقیو بزرگ کرده ریدم تو مغزه خالیت


    •   سنگ سرد
    • 3 هفته
      • 0

    • اینو یادم رفت بگم .
      نازنین جکنت کونیه شدید با آب انارم تنگ نمیشه حتی . بعدش نگفتی تو چه دستگاهی میگوزی


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته
      • 3

    • داستانت
      تحت تاثیر جوکایِ تلگرامِ
      یکمم بهش شاخ و برگ دادی


      نه زیبا بود نه نوآوری


      تو گوزو‌ ،زنت گوزو . . . خدا ب بچتون رحم کنه


    •   Taabad
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خالی ازلطف نبود؟؟؟؟؟؟
      دیوث این داستان کسشرچه نکته ی مثبتی داشت که میگی خالی ازلطف نبود؟؟؟
      ابله تویی که بخاطریه گوزعاشق شدی مطمئن باش بایه گوز طلاق میگیری...ازقدیم گفتن(گوزاورده راگوزمیبرد)


    •   Bopho
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کارندارم دروغ یا راست بودنشو
      اما رفتی با یه گوزو ازدواج کردی؟????
      برات آرزوی موفقیت دارم
      شب و روزگار خوش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو