گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر

    تا قبل از عروسى موقعیتهایى براى سكس داشتیم اما به دلیل ترس از سكس اول، همش بهونه میاوردم كه دوست دارم این اتفاق بعد عروسیمون بی افته.
    از خاله م شنیده بودم كه خیلى درد داشته و كارش به بیمارستان كشیده و همین برام استرس ایجاد میكرد، امیر پسر مهربونى بود و با اینكه هروقت جلوى پیش روی سکسیش رو میگرفتم، كلافگى رو تو چشماش به وضوح میدیدم، اما هیچوقت بهم اعتراض نكرد و همیشه باهام موافقت میكرد، با هم خیلى راحت بودیم و حسابى لب بازی كرده بودیم اما تا اون موقع لخت هم رو ندیده بودیم. بلاخره روز عروسى رسید و من به خاطر ترس از اینكه امشب براش هیچ بهونه اى ندارم، از بزرگترین رویداد زندگیم(عروسیم) هیچى نمیفهمیدم و لذتى نمیبردم.
    گیج بودم و تو فكر، بارها با صداى دیگران به خودم اومدم اما باز میرفتم تو فكر شب.
    تمام اتفاقات عروسى برام در حد یك لحظه گذشت و وقتی به خودم اومدم، خودم رو تو آسانسور خونه اى كه اجاره كرده بودیم دیدم، داشتم به خودم تو آینه نگاه میكردم كه یکدفعه امیر از پشت بغلم كرد و گفت عروس خانوم خوشگل، تو امشب چته؟
    قبل از هر حرفى در آسانسور باز شدو جلوى در واحد مامانم رو دیدم كه با منقل و اسفند منتظرمون بود، اشك تو چشمام جمع شد و بغض عجیبى گلوم رو گرفت.
    مامانم بغلم كردو در گوشم گفت گریه نكن شگون نداره، پیشونیم رو بوسید و رو به امیر گفت: این نازك نارنجى منو اذیتش نكنیا!
    بعد این حرف خداحافظى كرد و رفت و در رو بست، در كه بسته شد بند دلم پاره شد من مونده بودم و امیر و وعده هایى كه براى امشب بهش داده بودم.
    امیر این بار از جلو بغلم كرد و گفت جوابم رو ندادى، بهش گفتم خوبم مشكلى نیست.
    اما اون گفت میدونم چته، تو از اتفاقى كه قراره بینمون بی افته میترسى!
    باورم نمیشد كه امیر فهمیده باشه، بغضم یهو تركیدو با گریه بهش گفتم خیلى میترسم خیلى.
    امیر یه دستى به روى گونه م كشید و گفت قرار نیست امشب اتفاقى بی افته!
    با تعجب نگاش كردم و ازش پرسیدم چطور؟!!!
    خندید و گفت دوست دارى بی افته؟!
    بهش گفتم نه اما تو چرا دارى از حقت میگذرى؟
    انگشتش رو به علامت سكوت رو لبم گذاشت و گفت: سكس یه لذت دو طرفه س، من سكسى رو كه تو به عنوان حق من ببینیش دوست ندارم امشب هر دومون خسته هستیم و تو هم اصلا آمادگیش رو ندارى لباست رو در بیار و برو دوش بگیر تا منم برم دوش بگیرم و بخوابیم.
    با این حرفش به قدرى آرومم كرد كه به جرأت میتونم بگم اگه بهترین خبر دنیا رو بهم میدادن برام اونقدر ارزش نداشت، نا خود آگاه لبم رو رو لبش گذاشتم و بوسیدمش و ازش تشكر كردم كه دركم كرده، اونم یه چشمك بهم زدو از بغلش جدام كرد و با دست زد به باسنم و گفت برو تا نظرم عوض نشده و بلند خندید.
    بال در آورده بودم و سبك شدم، رفتم تو اتاق و لباسم رو در آوردم و حوله تنپوش رو پوشیدم و رفتم به سمت حموم و دوش گرفتم، بعد من امیر رفت حموم و تو اون فاصله من موهام رو خشك كردم. حس عجیبى همه ى وجودم رو گرفته بود، منى كه اونقدر میترسیدم حالا دلم میخواست سكس كنم.
    امیر با حوله اى كه تنش بود از حموم اومد بیرون و گفت تو هنوز نخوابیدى؟!!!
    گفتم داشتم موهام رو خشك میكردم و الان میخوابم، نمیدونم چرا داشت دست دست میكرد كه من زودتر از خودش بخوابم.
    گفتم برو بیرون كه من حوله م رو در بیارم و لباس خوابم رو بپوشم، اونم بى هیچ حرفى رفت، لباس خوابم شامل سه تیكه بود یه شورت تورى مشكى كه روش یه قلب قرمز داشت، یه شلوار مشكى تور نازك و یه پیرهن خواب تور اونم به رنگ مشكى كه جلوش فقط با كمربندش بسته میشد، وقتى پوشیدم و تو آینه به خودم نگاه كردم خجالت كشیدم ولى حس شهوت تو تمام بدنم موج زد.
    سریع چراغ رو خاموش كردم و آباژور بغل تخت كه نور كمى داشت رو روشن كردم و سر خوردم زیر پتو و امیر رو صدا كردم.
    وقتى اومد تو حوله رو از تنش در آورده بود و دیدن بدن عضلانیش با یه شورت اسلیپ قرمز كه لبه ى بالاش كش مشكى داشت ، شهوت من رو چند برابر كرد. تو تاریك روشن اتاق زل زدم بهش ، حواسش به من نبود و رفت ادكلنش رو برداشت و دوتا پاف زیر گوشهاش اسپرى كرد. بوى عطرش كه تو هوا پیچید داغ كردم، احساس كردم کسم داره خیس میشه! حس عجیبى بود تجربه ى بالا رفتن آمپرم رو داشتم ولى هیچوقت اینجورى نبود.
    فكر میكنم به دلیل آرامش زیادى كه امیر بهم داده بود تأثیر همه چیز روى غریزه ى جنسیم متمركز شده بود، امیر اومد و روى صورتم خم شد و پیشونیم رو بوسید و گفت شب بخیر عزیزم، براى اینكه خیالت كاملا راحت باشه من تو اون اتاق میخوابم!!
    با بوسه و زیاد شدن بوى عطرش تو بینیم انگار شیر واژنم باز شد و خیس شدم، دستش رو گرفتم و گفتم میشه پیشم بخوابى ؟
    با تعجب تو چشمام نگاه كرد و گفت من مثل یه بمب خنثى نشده ام پیشت بخوابم منفجر میشم!!!
    سرخ و سفید شدم ولى با یه صداى آروم و لرزون از خجالت گفتم اما من چند دقیقه ای هست كه منفجر شدم!!!
    لبخندى زد و سرم رو لاى دوتا دستاش گرفت ولبش رو گذاشت رو لبم. دیوونه شدم دستم رو پشت شونه ش گذاشتم و كشیدمش سمت خودم تعادلش بهم خورد و افتاد روم، خنده مون گرفت و لبمون از هم جداشد.


    امیر خودش رو بلند كرد و پتو رو كنار زد یه دفعه خشكش زد، منم انتظار همچین كارى رو نداشتم، اولین بار بود امیر یه جورایى میتونست بدن من رو ببینه، همیشه نگران اولین برخوردش با بدن لختم بودم، خوش هیكل بودم اما یكم شكم داشتم و میترسیدم به روم بیاره سینه هام هم نسبتا كوچیك بود و اعتماد به نفسم رو كم میكرد.
    از اینكه خشكش زده و منو نگاه میكنه همه ى حس شهوتم پرید و تو سرم هزار تا فكر تو یه لحظه دور زد كه به چى نگاه میكنه و تو سرش چى میگذره، بدنم عرق كرد و دستم به لرزه افتاده بود كه یهو امیر این سكوت زجر آور رو شكست و گفت عجب هیكل قشنگى باید به خودم تبریك بگم كه ندیده یه همچین انتخابى كردم!!!
    با این حرفش انگار من رو از برزخ یه راست فرستاد تو بهشت. خیلى آروم شدم و تازه اینجا بود كه متوجه شدم جلوى شرتش باد كردو داره برجسته میشه!!!
    دوباره تمام شهوتم با شدت بیشتر هجوم آورد تو وجودم، امیر رد نگاهم رو گرفت و سرخ شد و شیرجه زد كنارم و گوشه ى پتو رو كشید رو خودش، با تته پته گفت بهت نگفتم مثل بمبم الان؟!!!
    احساس كردم یكم حمایت از طرف من نیاز داره براى همین بهش گفتم خوب تو بغل یه بمب كه نمیشه خوابید اول باید خنثى ش كنیم!!! از فشارى كه روش بود خلاص شد و یه نفس عمیق كشید و دستش رو سر داد زیر سرم و سرم رو به سینش چسبوند و گفت تو كه گفتى نمیخواى؟!!!
    بهش گفتم هنوزم نسبت به آخرش ترس دارم اما داغم و میخوام.
    امیر گفت مهم اینه كه میخواى مطمئن باش آسیبى بهت نمیرسه تا هرجا كه تو بگى ادامه میدیم و هرجا كه دیگه نخواستى تمومه، قبول؟!!!
    سرم رو از رو سینه ش بلند كردم و با اشاره سر تأییدش كردم لبم رو جلو بردم و گونه ش رو بوسیدم و گفتم تو خیلى ماهى امیر خوشحالم كه انقدر میفهمى و من رو درك میكنى، تو همون لحظه لبم رو بوسید و بوسه تبدیل به لب شد، گر گرفته بودم و از تنم حرارت میزد بیرون، دستش رو گذاشت رو سینه م و آروم فشارش داد، بى اختیار نفسى كه تو ریه هام حبس شده بود رو مثل یه آه دادم بیرون و همین باعث شد لبمون از هم جدا بشه. امیر تمام صورتم رو غرق بوسه هاى ریز میكرد و من لذت وصف نا شدنى میبردم از این كارش.
    وقتى به گوشم رسید دیگه طاقت نیاوردم و یه آه بلند كشیدم.


    آه من تحریكش كرد و شدت بوسه هاشو بیشتر كرد و از زبونشم براى نوازش گوش من استفاده كرد، از گوشم فاصله گرفت و زبونش رو از پشت گوشم رو گردنم لغزوند، تمام موهاى نداشته ى بدنم سیخ شد! یهو انگار كه چیزى یادش اومده باشه بلند شد و رفت تو سالن سى دى پلیر رو روشن كرد، صداى گوش نواز دوئت پیانو و گیتار فضاى خونه رو پر كرد، فهمیدم از قبل آماده كرده بوده و براى همین یكم بهم برخورد، با خودم فكر كردم معلوم نیست چقدر سكس داشته كه به همه چیز اشراف كامل داره!!!
    تو این فكرا بودم كه دوباره بغلم كرد و شروع كرد به لیسیدن نرمه ى گوشم، حس بدم از بین رفت و دوباره غرق لذت شدم، با مهارت زیاد تمام فاصله ى گوش تا زیر گردنم رو با زبونش طى كرد و وقتى به بالاى سینه م رسید یه نگاه تو چشمام كرد، معنى نگاهش رو فهمیدم، میخواست پیراهن خوابم رو در بیاره، قبل از اینكه كارى بكنه خودم كمربند لباسم رو باز كردم. چشماش برق زد و لبه هاى لباس رو از رو سینه هام كنار زد، زبونش رو بین سینه هام كشید و آروم به روى سمت راستى سرش داد، نوك سینه م رو زبون زد و با زبون دور نوكش رو لمس كرد نوك سینم سفت شد و همزمان اون رو بین لباش گرفت، دیگه هیچى تحت كنترلم نبود، بدنم بى اختیار حركات نامنظمى میكرد كه نمیتونستم جلوش رو بگیرم، نفسم به شماره افتاده بود و واژنم نبض میزد.
    امیر بعد از اینكه حسابى سینه هام رو خورد و مالوند با زبونش اومد پایین تا رسید به نافم، زبونش رو كرد تو نافم و در آورد و چرخوند دورش. بند بند تنم منقبض میشد و حس خوبى داشتم، رفت سراغ کسم و اطرافش رو بوسید، لب هاش رو گذاشت بالا و پایین كلیتوریسم و یه میك زد، تمام بدنم لرزید، ازش خواهش كردم كه ادامه نده چون تحملش برام سخت بود اما گوش نكرد و ادامه داد، در حین میك زدن كلیتوریسم زبونش رو میزد به نوكش، یهو تمام بدنم سفت شد كمرم بالا اومد و همزمان با منقبض شدن عضلات شكمم ارضا شدم، تجربه ارضا شدن توسط خودم رو داشتم ولى نه به این شدت، همیشه وقتى ارضا میشدم بعدش دیگه هیچ میلى به ادامه نداشتم اما اون شب بازم میخواستم، امیر لبهام رو بوسید و حالم رو پرسید، بدون هیچ حرفى دستم رو از روى شرت گذاشتم رو آلت شق شده ش و فشار دادم، خنده اى رو لبش اومد و گفت میخوایش؟
    با ناز سرم رو به علامت تأیید تكون دادم، شورتش رو از پاش در آورد و براى اولین بار کیر یه مرد رو از نزدیك دیدم دلم میخواست بازم بهش دست بزنم ولى چون با هم چشم تو چشم بودیم روم نشد.
    ازم پرسید مطمئنى كه میخواى؟ بهش گفتم آره سر کیرش رو روى کسم گذاشت، یهو تمام ترسى كه داشتم دوباره اومد سراغم، اما با خودم گفتم بلاخره كه باید این اتفاق بی افته، این بود كه دستام رو دور كمرش گذاشتم و به سمت خودم كشیدمش و بهش گفتم امیر جون فقط آروم، قربون صدقه م رفت و قبول كرد، انتظار درد زیادی داشتم، اما فقط کمی درد که همراه لذت بود، داشتم سعی میکردم بفهمم دردش بیشتره یا لذت که كل آلتش رفت داخل.


    خیلى برام عجیب بود و نگرانم كرد اما وقتى امیر رفت عقب همزمان با اون كه داشت نگاه میكرد منم سرم رو بلند كردم و قرمزى کمرنگ خون مخلوط با آب رو روی انتهاى کیرش دیدم، امیر لبش رو لبم گذاشت و نذاشت بیشتر ببینم، بعد از یه لب طولانى ازم پرسید درد داری، گفتم نه، فقط كمى سوزش تازه شروع شده بود كه اصلا مهم نبود، امیر شروع به كمر زدن كرد و من با هر بار بالا و پایین شدنش نهایت لذت رو میبردم، چیزى نگذشت كه نفسهام بریده و تند شد و دوباره به حالت ارضا رفتم، امیر هم انگار این رو فهمید و یكم حركتش رو تند كرد وقتى ارضا شدم امیر کیرش رو بیرون كشید و تو كمتر از چند ثانیه داغى آبش رو روى شكمم حس كردم كه لذت ارضا شدنم رو مضاعف كرد و انگار من رو دوباره به اوج برد.
    یكم كه آروم شدم امیر با دستمال بدنم رو پاك كردو كنارم دراز كشید و من رو غرق بوسه كرد منم بوسیدمش و ازش تشكر كردم.


    پ.ن: این داستان رو دوست که دوست دخترم براش تعریف کرده بود و من به این شکل پردازشش کردم و ارسال کردم، در واقع یه جور نقل قول بود و اگر نتونستم احساس زنونه رو بطور کامل بیان کنم عذر میخوام.


    نوشته: R.B.behruz

  • 43

  • 12




  • نظرات:
    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • گویند که کیر در کون شود در تنگام کصشعر گویی جمکن بابا اردنگ


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 24

    • خوب بود بهروز خان بازم از کس تون برامون بنویسید!! (biggrin)


    •   Scott12
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • حقا که یه شعری باید برات سرایید.در وصف تو نتوان نوشت عالیجناب کس. (biggrin)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • حجت جون
      تنگام=هنگام
      کصشعر= کسشعر
      اردنگ= الدنگ


      یه جمله گفتی سه تا غلط، تازه تو کاربریت هم یه حرف کمه!!!!


      بیچ کینگ عزیز


      ممنون بابت لایک، اختیار داری استاد، خیلی فکر کردم که بیوفته بنویسم یا بیفته یا بی افته آخر این طوری نوشتم، شما به بزرگی خودت ببخش.


      شاه ایکس جون
      خدا رو شکر بخیر گذشت!!!! چشم شرایطش ایجاد شد می نویسم براتون! (biggrin)


      کاربر ساده
      خوشحالم که راضی هستی. ممنون


      کارخودشونه


      حقیقتش اگه کسی برای سکس اولش از این نوشته چیزی بیاموزه من استفاده خودم رو بردم و برام کافیه. ممنون که خوندی.


      اسکات ۱۲


      من شعر دوست دارم و اگه بسرایی خوشحال میشم.


    •   bj_lover
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ریدی ابم قطعه. فقط باس بلیسی ک بره


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مگه داریم دختری در این دور زمونه الت یه مرد رو به قول خودت از نزدیک ندیده باشه تا شب عروسیش
      یکم باورش سخته
      ولی نگارش خوب و روان بود
      لایک


      نقطا


    •   Bardia.raha1367
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • نخوندم فقط خواستم مصرع دومش رو بگم
      آری شود ولیک به خون جگر شود

      و در ضمن به همه توصیه میکنم این آواز رو با صدای دلنشین علیرضا قربانی گوش بدن


    •   بچه.غول.اهوازی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • با شکم داشتن و سینه کوچیک گفت عجب هیکل قشنگی داره
      همون کسخل بوده


    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • لایک ۵ تقدیم شد
      بین این همه کسشعر یه داستان خوب دیدیم


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • نگارشت و موضوع داستان خوب بود ؛
      فقط کم پیش میاد دختری که همچین ترسی داشته باشه و پسری که راضی بشه تا شب عروسی هیچگونه ارتباطی ، حتی دیدن بدن و لمسش رو تجربه نکنه ؛
      ولی خیلی خوب توصیف کردی ؛
      موفق باشی


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • دوسته دوست دختدره تو بعد تو نوشتیش؟ خیلی بیکاربودی داداش؟؟؟


    •   parto_banoo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • از اکثر داستانای این هفته بهتر بود
      حداقل فراتخیلی نبود


    •   hoseinusb
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مفعولم آی دی تلگرامم زیر پست هام هس


    •   RADYABE KOS
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • علی برکت الللله،دمش گرم خوب داد (biggrin)


    •   Minow
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • قشنگ نوشتي ولي كاملا معلوم بود ي پسر نوشته


    •   saeed7989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خوب بود روانو گیرا??


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • بی جی لاور
      راضی نبودم تو زحمت بیفتی!!


      zodiakx
      مرسی که وقت گذاشتین و لایک کردین.


      کاربر ساده
      نهادینه شده تو وجودم فرقی نمیکنه داستان باشه یا کامنت زیرش (biggrin)


      بردیا رها ۱۳۶۷
      چشم گوش میدم.


      بچه غول اهوازی
      علف باید به دهن بزی شیرین باشه، در ضمن میخواسته استرس به طرفش نده.


      سامان
      ممنون نظر لطفتونه.


      رویایی
      ممنون که وقت گذاشتین و خوندین


      خوشگل خانم
      گاهی یه وقت آزاد پیدا میشه بد نیست یه تمرینی بکنم.


      مستر gh99
      شما به بزگی خودتون عفو بفرمایین.


      پرتو بانو
      شما لطف دارین، ممنون


      ام اس ان پی
      کس خیلی کلیه منظور دقیقا داخل لوله واژن بود. خدا رو شکر کار به اونجاها نرسید. (biggrin)


      بردیا بی کس
      خدا خیرش بده.


      مینو
      یه نقل قول بود و عذر خواهی کردم که نتونستم احساس دخترونه رو خوب بیان کنم.


      سعید ۷۹ ۸۹
      لطف داری.


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Mah-mb7
      فرصت بشه حتما. ممنون که خوندی.


    •   afshin.namioo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بسیار عالی و آموزنده


    •   کوسلیس۲۰
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عالی بود بعد از مدتها یه داستان خوب خوندیم لاییییک


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • afshin.namio
      مرسی که خوندی.


      کس لیس ۲۰
      نظر لطفته دوست عزیز، ممنون.


    •   _secretam_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • آقا بهروز ادامه بدین کارتون خوب یود


    •   _secretam_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • آقا بهروز کارتون رو دوست داشتم
      در مورد پی نوشت آخر هم که گفتین به نظرم اونجایی که قهرمان داستانتون بغضش شکست تونستین احساسات زنونه رو بروز بدین
      توصیفاتون رو دوست داشتم و اروتیکش به دلم نشست
      منتظر کارای بعدیتون میمونم


    •   tirdad1990
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینارو ول کنید کیرم تو نویسنده با مغزش گوزوش
      یکی راهنماییم کنه چطور خله چاقم رو بکنم.نزدیک 40سالشه و مجرده و هم من دوسش دارم هم اون.جایزه داره :)


    •   Neshane21
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ببین من اصن کاری به نگارشت ندارم ولی این اسم واسه این داستان یکم سنگینه


    •   nima_nima79
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • کُلیتوریس !!! من فکر میکردم اسم یه سردار یونانیه !!!


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • به به
      بانو ببخشید داش بهروز لایک
      قشنگ بود برادر


    •   Mobin18836
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خوب بود دوسش داشتم
      من رو برد به اولین سکسم


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • secretam
      ممنون که وقت گذاشتی و خوندی، لطف داری


      Neshane
      انتخاب این اسم فقط بدلیل تاکید روی صبوری شخصیت پسر داستان بود که نتیجه میده، نظر شما هم محترمه


      nima_nima
      کسره زیر کاف، کلیتوریس صحیحه و البته برای خانمها دست کمی از سردار یونانی نداره (biggrin)


      کابوس جان
      ممنون، خوشحالم که خوشت اومد.


      Mobin
      لطف داری


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • عشقم منکه دختر نیستم ولی اگه نمیدونستم داستان رو تو نوشتی حتما باورم میشد که نویسنده دختره.
      بدون غلط املایی و نگارشی.
      عالی بودی لایک۲۳ منم رفیق.
      بیشتر ازت بخونیم


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ممنونم حمید جون که وقت گذاشتی و خوندی
      تو به من لطف داری رفیق، مرسی.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • like
      25
      edame bdid (rose)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فقط یه سوال....رابطه عنوان داستان و محتوی داستان چیه؟!اون زمان نمی دادی و الان حرفه ی شدی و خوب می دی؟!
      چه جور یه مرد می تونه حس ِزنانه رو توصیف کنه؟!


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • پسندیدم...استفاده از نقطه و ویرگول رو جدی گرفته بودید...این خوبه در داستان هایی که صرفا سکسی نیستن،گاها از کلمات رسمی تر استفاده کرد مثلا کلمه واژن استفادش بجا بود...اگر پاراگراف بندی هم میکردید بهتر می شد...ولی در کل خوب بود...دستتتون درد نکنه....و من الله التوفیق


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • Sexybreast
      ممنون، اگر فرصت بشه حتما.


      Avvaa
      مرد داستان صبر میکنه و در نتیجه این صبر با اینکه دختر از سکس اول ترس داشته نتیجه میگیره و موفق میشه.


      سرو تنها
      ممنون از نظرتون اگر داستان دیگه ای نوشتم حتما به پاراگراف بندی هم دقت میکنم.


    •   ronin555
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • شب اول عروسی هیچکس جوون نداره فقط دلت میخواد بخوابی اینقدر لش میشی...تا آخرش بگیر چی گفتم...!!!


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • امیرررررررر بیا منو بکن ولی موازب باش اگه بی افته وای بحالط.....از دید یدختر شب زفافشو قشنگ نوشتی اما پرده زدن باین راحتی که نوشتی نیست دختر نمیذاره درد داره واسه بار اول ک میخاد بده ..در کل قشنگ بود ..دخترا بخونن ترسشون بریزه بدرد آقایون نمیخوره منم خب واسه نظر دادن خوندم که نظرم بی افته ..


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • درجواب دوستمون که گفته بودن این اسم واسه این داستان سنگینه یذره باید بگم خدمتشون گوهر و عفت و بکر یخانم درشب زفاف تقدیدم به همسرش داره میشه ایشون (نویسنده)قشنگترین اسم رو واسه این داستان انتخاب کردن و ....


    •   hamidkaral1972karal@gmail.com
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • گریزانم از این مردم
      که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
      ولی در باطن از فرط حقارت
      به دامانم دوصد پیرانه بستند!


    •   alpooo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عالی.واقعا فکر کردم یه زن نوشتش


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ronin55
      حق با شماست ولی خوب بعضی وقتها فرمانده یه عضو دیگه س (biggrin)


      زنبوری عزیز
      حالا شما هی این بی افته رو به رخ من بکش!!!! (biggrin)

      ممنون که وقت گذاشتین و خوندین و نظر دادین.
      توضیحتون در مورد اسم داستان هم جالب بود و درست.


      نیما ۲۱ سانت
      خوشحالم که خوشتون اومد.


      alpoo
      ممنون از لطفتون


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اتفاقا خیلی هم قشنگ و هنرمندانه نوشتی


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • Hooman esf 59
      شما لطف داری دوست عزیز.


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Forever Love
      متشکرم.


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ی نویسنده خوب وقتی داستان مینویسه از همون چند خط اولش مشخصه . مشخصه که وسواس به خرج میده و سیر منطقی اتفاقات رو هرگز زیر پا نمیذاره خوشم اومد ...بازم بخونم ازت:)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لاولی گرل عزیز
      ممنون از اینکه وقت گذاشتین و خوندین، کامنت یه نویسنده خوب انرژی میده به آدم، خوشحالم نظرت مثبته.


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک ۳۴ آقا بهروز
      نگارشتون خیلی پیشرفت کرده و توصیفات جالبی داشت داستان
      تنها ایراد از نظر من ادبیات مردونه داستان بود کمی ظرافت بیشتری لازم بود البته زیاد چشمگیر نبود...
      ممنون از قلمتون بازم بخونیمتون:-)


    •   arash.abi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نخوندم، زیاد بود،تروخدا از این اسما نذارین رو داستان سکسی، شهوت ادم ریشه کن میشه


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • سپیده ۵۸ عزیز
      مرسی که خوندین و نظر دادین،
      خوشحالم که به نظرتون ارتقاء کیفی داشتم، همونطور که اشاره کردید و در انتهای داستان اشاره کردم، بخاطر تفاوت دید جنسیتی، وجود اختلاف بیان احساس و ظرافتهای زنانه ناگزیر بود، البته من در نوشتار اولیه از بردن نام سه کاف خود داری کرده بودم، اما تو ویرایش نهایی بخاطر اینکه مورد انتقاد دوستان قرار نگیرم از نام آلات زنانه و مردانه استفاده کردم که شاید اونها باعث القاء ادبیات مردونه شده باشه.
      به هر روی انتقادتون رو آویزه گوشم میکنم تا اگر در آینده چیزی نوشتم که هماهنگ با جنسیت خودم نبود به ظرافتهای جنس مخالف توجه بیشتر داشته باشم.


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آرش آبی عزیز
      شاید اسم یکمی سنگین بود اما فکر میکنم اگر میخوندین حداقل در مورد ریشه کنی شهوتتون نظرتون متفاوت می بود.
      ممنون بابت دیسلایک


    •   _Azi_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود مرسی


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • Azi
      خواهش میکنم ، مرسی که خوندین.


    •   Lucky.man
    • 1 ماه
      • 2

    • بهروز عزیز
      یکی از معضلات دختر خانم ها، ترس آنها در زفاف و اولین دخول است. که بیشتر ریشه فرهنگی داره. البته به مرور و با افزایش سواد سکسی افراد، در جامعه کمتر خواهد شد.
      خواندن این داستان به همه دختر خانم هایی که هنوز بکارت دارند، و آقا پسرهایی که داماد خواهند شد، توصیه می شود.
      داستان بسیار روان، ادبی، کاربردی است.
      بسیار عالی بود. منتظر داستان های بعدی شما هستم.


      موفق باشید


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 1

    • Lucky man
      دوست عزیز نظر لطف شماست، ممنون که وقت گذاشتین و خوندین.


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه
      • 0

    • سلام نظر من در این مورد این هست که بیشتر احساسات زنونه ای بود که از تفکرات مردانه خارج میشد یا اینکه شما نویسنده گرامی و دوست عزیزم ، با تصرف در آن این حس و تغییر دادی یا گوینده اصلی هنگام تعریف کردن هرچه گفته ، شخصی که منتقل کرده این گونه از موصوع تا حد بسیاری خارج شده چون این مسایل و خانم ها بهتر متوجه میشوند که منظورم چیست ، ززرا حس یک خانم بقدری عمیق هست و در جاهایی مشخص حسی فزاینده رو میشود شاهد یود که در این متن متاسفانه به چشم نحورد اما بعنوان کسی که دستی در نوشتن دارد )منظورم نویسنده محترم داستان هست( بخوبی میدانسته چه موضوعی را میخواهد بیان کند و در انجامش هم موفق بوده تا اندازه بسیاری ، و این جدا از حسی که در ابتدا گفتم و کظر شخص من هم بود فقط ، در کل باید گفت خیلی خوب بو د زیرا در میان جامعه و فرهنگی که هم اکنون حاکم هست خیلی کمتر به این مسایل پرداخته میشود و جای خالی عنوان هایی اینگونه در متون داستانی الحق خالی است و این داستان توانسته این فکر و برای خواننده هایش ایجاد کند که یک دختر در چنین لحظاتی چه فکرهایی دارد و یکی از آن ها را بخوبی بیان کرد و یکی دیگر را هم تقریبا تواتست اشاره کند وان هم استرسی که یک زن یا دختر دارد از در معرض نگاه عشق و یا همسر و یا شریک جنسی اش که قرار میگیرد چه برداشتی دارد . اما بطور کلی باید بعنوان یک زن جوان از نویسنده محترم تشگر کنم و سپاسگذاری کنم که به جنین نوضوعی مرداخت هرچند که از نگاه کسانی که انتظار داشتند در این داستان شهوتی شوند و این کمبود را به ایت دلیل که اگر قزلر بود نوع نوشتن به تحریک خواننده ها توجه کند یا داستان خیلی طولانی میشد که در چند قسمت باید نوشته میشد یا از هدفی که داشته دور میشده . و تنها اشکال فتی داستان نیز بنظز من این بود که نقطه شروع و مقدمه و پیش درامد نقطه اوج داستان که ایجاد کنجکاوی و هیجان بدنبال خواهد داشت را رعایت نکرده بود که دلیلش هم برمیگرده به نوع این مطلب و نوشته که احتمال بسیار سعی شده بنوعی حالت مستند گونه اش را در نگارش خود حفظ کند بوده


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه
      • 0

    • لایک باید میدادم که


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک باید میدادم که با افتخار تمام تقدیم شد و معذرت خواهی بخاطر اشتباهات تایپی که بدلیل خستگی و ارسال با گوشی همراه و کوچک بودن صفخه که بخش حروف واقعا کوچک هست که موجب مبشود گاهی تایپ غلط انجام بگیره که ازشما دوست خویم پورش میخوام و منتظر داستانهای خوب شما هستم باز هم و هرچه زودتر دست بکار بشوبد برای بعدی . از این که بد قولی هم کردم معذرت میخوام که این و خود شما فقط میدانی در چه موردی میگویم بدقولی کردم . در نهایت احترام از شما تشکر میکنم و شب خوش


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 0

    • lezat bebarim
      دوست عزیز ممنون که وقت گذاشتین و خوندین، نظر شما کاملا صحیحه و من بابت عدم انتقال صحیح احساسات زنانه در انتهای داستان عذر تقصیر کردم، فرمایشتون کاملا صحیحه من یک نقل قول رو با ذهنیت خودم پردازش کردم، مجموع چیزی که به من گفته شد رو میشد در یه پاراگراف گنجوند، اما من سعی کردم با تخیل و اطلاعات خودم اون رو به این صورت در بیارم.
      بابت لایک هم ممنون لطف کردین، در مورد بد قولی هم نفرمایید همین که نظر دادین منت سر من گذاشتین.


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان جالب و قشنگی بود :-) خیلی قشنگ احساسات یه زن رو توضیح دادین... :-) ای کاش زودتر داستان رو دیده بودم واقعا خیلی چسبید! (rose)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 1

    • Eyval1234
      دوست عزیز ممنون که وقت گذاشتین و خوندین، گرفتن کامنت مثبت از یکی از نویسنده های بزرگ سایت باعث مباهات هستش، و شما این افتخار رو به من دادین، متشکرم.


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه
      • 2

    • من هنوز که هنوزه برمیگردم اینو میخونم . برعکس کسایی که گفتن احساسات دخترونه رو نتونستی توصیف کنی درست من تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم . بیشتر بنویس:))


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 1

    • Mah mb7
      ممنون بخاطر تعریفتون. شما لطف دارین.


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته
      • 0

    • ادمین جان، هنوز یکماه نشده چرا از داستانهای برگزیده خارج شد؟!!!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو