گیس بریده

    1396/3/29

    لبام از هم فاصله گرفتند. فرچه ی ریمل رو روی مژه های بالاییم کشیدم. دیر کرده بود ، باعث می‌شد بیشتر با صورتم ور برم و هی روی این مژه های بیچاره بکشم. به صورتم توی آینه عادت نداشتم ، حتی نمی دونستم این رنگ رژلب به رنگ پوست جدیدم میاد یا نه. همچنان لا‌ به لای موهای مشکیم چن تار سفیدی که از بچگی باهامن به چشم میومد ولی پیشنهادِ شیرین بود که فقط پایین موهاتو رنگ کن ، اینطوری مده! خودِ شیرین تازه از دوبی برگشته بود و توی کارش بهش اعتماد داشتم. دستشم سبک بود. بُرِس رژگونه رو برداشتم و برای بار چندم رو گونه ها و بینیم کشیدم. با صدای زنگ در برس رو جلوی آینه ول کردم و سمت در رفتم.
    بعد از ۲ هفته ی لعنتی بالاخره سامانو نه از تو گوشی ، از نزدیک می‌دیدم. درو باز کردم و بدون هیچ مکثی بغلش کردم. همینو میخواستم ، همین بو، همین جسم ، همین روح. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم هیچ دستی منو بغل نکرده! ازش جدا شدم.
    «الما!»
    «سوپرایز!» گفتم و موهامو از پشتم جلوم آوردم و پشت گوشم زدم.
    «این چیه؟»
    قیافش جدی تر از اونی بود که بخوام ناز کنم یا شوخی کنم. یکم هول شدم.
    «ام‌م‌م خوشگل شدم ؟»
    «پوستت ، موهات....»
    «از سفیدی خسته شدم ، موهامم برای تنوع بود.»
    همینطور بی حرکت بهم نگاه می‌کرد. تاپ سفید تنم رو با پوست برنزم بیشتر دوس داشتم. دامن کوتاه پوشیده بودم ، بیشتر پوستم معلوم شه.
    «سامااان»
    «تا وقتی به رنگ قبلیت برنگردی ، نمی بینمت!»
    قلبم یه ضربانُ رد کرد. نمی‌بینه؟
    «سامان ، ۲ هفتس ندیدمت ، چی میگی؟»
    منو کنار زد و با چمدونش وارد خونه شد. واسه سوپرایز که اجازه نمی‌گیرن آخه. دلتنگی این ۲ هفته بیشتر از اونی بود که بخوام محکم باشم. شکستم! اشک هام ریمل های چشممو ریختند.
    «سامااان!»
    حتی صداشم ازم دریغ می‌کرد. چمدون رو بغل در ول کرده بود و روی کاناپه نشسته بود. بغلش نشستم.
    هیچ حسی ، هیچ حسی نداشت. دستشو گرفتم و باهاش اشکامو پاک کردم. حتی دستشم نمی‌کشید.
    «سامان می‌خواستم سوپرایز شی...»
    سرمو روی شونش گذاشتم ، برداشتم ، بهش نگاه کردم ، گونشو بوسیدم. هیچ هیچ هیچ! منو علناً نمیدید.
    «۲ هفته ، ۲ هفته نبودی ، امروز این کارو نکن.»
    مردمک چشمش جابه جا نمی‌شد.
    «سامان غلط کردم.» گفتم و روی زمین ، پایین مبل نشستم. سرمو روی پاش گذاشتم ، باورم نمی‌شد. امروز رسیده بود ولی نمی‌تونستم باهاش باشم ، نمی تونستم صداشو بشنوم ، نمی‌تونستم تو وجودش غرق شم.
    «سامان ، دارم می‌گم که ، غلط کردم ، گه خوردم اصن» حرف هامو لا به لای هق هق گریه‌هام می‌گفتم.
    «اصن هرچی تو بگی»
    بهش خیره شده بودم که چشاش منو دیدند. دلتنگیِ تو رفتاراش رو می‌تونست قایم کنه ولی چشماش هیچ وقت دروغ گو و پنهان کننده‌ی خوبی نبودند.
    «تو صاحبِ منی ، صاحب قلب منی. می‌دونم اشتباه کردم ، حاضرم عواقبشو بپذیرم ولی فقط منو ببین.»
    کف دستشو بوسیدم. بخاطر کندن پوست لبم ، چیزی از رژ لبم نمونده بود.
    دهنشو باز کرد ، کلمات می‌خواستن خارج شن که دوباره بست. ۲ هفته ، ۱۴ روز ، ۱۶۸ ساعت ، ۱۰۰۸۰ دقیقه ، ۷۰۴۸۰۰ ثانیه بدونِ وجودش تو خونه ، کنارم گذشته بود. می‌شناختمش ، بیشتر از خودش. بیش‌تر از خودش که نه ولی می‌شناختمش.
    طرف در رفتم. جلوی آینه ی جاکفشی موهامو ۳ قسمت کردم .قانون های بازی تو ذهنم مرور می‌شد.
    قانون اول ، الما باید ارباب صداش بزنه.
    قانون دوم ، فقط ارباب دستور میده و الما اجراش می‌کنه.
    قانون سوم ، هربار برای شروع بازی ، الما باید موهاشو ببافه و جلوی اربابش روی زمین ، زانو بزنه.
    قانون چهارم ، الما نباید حرف اضافی بزنه.
    قانون پنجم ، الما نباید تو چشای ارباب نگاه کنه
    قانون ششم ، الما نباید بدون اجازه به بدن ارباب دست بزنه.
    قانون های بازی بیشتر از اونی بود که بخوام همشو به ترتیب تو ذهنم بیارم.
    بافتم و با کش دورِ مچ ِدستم ، بستم. بافته ی موم قهوه ای بود ، دوسِش نداشتم. بدنم هم دوس نداشتم. از هرچی ، از هر کی که باعث دوری من از سامان یا سامان از من میشه بیزار بودم و هستم.
    گوشواره های حلقه ایم رو از گوشم درآوردم. حدس میزدم چه قدر عصبانیه و چه قدر امشب می‌تونست ...... .
    گوشواره های نگینیِ توی سوراخ بالاییِ گوشم برق می‌زد. پایینِ چشمام سیاه بود. دوباره سمتش رفتم. کنار پاش ، روی زمین ، روی زانوهام نشستم و به زمین نگاه کردم.
    «من آماده ام!»
    صورتشو نمی‌تونستم ببینم ولی عکس العملش قابل حدس بود.
    «قانون های بازی رو میدونی»
    صداش ... صداش... صداش...
    میدونم.«بله» مکث کردم ، قانونِ اول، «بله ارباب»
    صحنه های آخرین بار تو یک ثانیه از ذهنم عبور کردند.
    «خوبه ، یادته...»
    میتونم بازی کنم؟ نمیتونم! مگه توی ۳ ماه چقدر تغییر کردم ، چه قدر تغییر کرده؟ چه قدر قویتر شدم یا چه قدر ضعیف تر شدم. چشامو بستم. وجدانم با یه پوزخند جلوم ایستاده.


    «که می خواستی سوپرایز کنی؟»
    «وِلَم کُناااا»
    «میتونی؟ آخرین بار رو که یادته؟»

    با کشیده شدن موم پلکامو سریع بالا دادم.


    «چشاتو نمی بندی کوچولو ، خب؟»
    سرمو تکون دادم. ترسِ از تکرار گذشته نمی‌ذاشت توی حال رفتار کنم. سرم عقب تر کشیده شد.
    «جواب؟»
    «بله» سریع ادامه دادم «ارباب»
    لمسم نمی‌کرد. کل گیرنده های حسی پوستم برای لمس پوستش آماده بودند، لحظه شماری می‌کردند .
    «الما باید تنبیه شه.»
    «بله ارباب»
    «برای؟»
    «برای اجازه نگرفتن برای رنگ کردن مو و سولاریم پوستم.»
    «میتونی؟» سوالش برام عجیب بود. خارج از رولِ مستر بودنش بود.
    «بله ارباب»
    «روی پشتیِ کاناپه دولا شو.»
    «بله ارباب»
    لعنتی... حتی نمیخواست روی پاش باشم . ایستادن، موقع اسپنک بدترین بود ....
    دولا شدم ، نوک انگشتای پام زمین رو حس می‌کردن. دامنم کوتاه تر از اونی بود که بخواد بدنمو بپوشونه.
    «خوبه. ۱۰ ضربه با کمربند.»
    برخورد دستشو بهم ازم دریغ می‌کرد. حتی لیاقت اینو نداشتم. ترس شدم. مردی بود که اعتماد تمام بهش داشتم. ولی اون "آخرین بار" بدجور منو از تجربه ی دوباره می‌ترسوند.
    «بله ارباب»
    با شنیدن صدای سگک کمربند ، چشامو بستم ، کف پامو جمع کردم.
    حس بدی بود.حس اینکه تا چند لحظه ی دیگه اون خاطره ی لعنتی تکرار میشه بدترین بود.
    ترسِ از درد یا ترسِ نبودِ عشق یا ترسِ فراموشی ، فراموشی اینکه این همون سامانِ منه!


    وجدانم بهم نگاه میکنه:
    «نمیشناسَمِت!»
    «چی میگی تو؟»
    «ترست ...»
    «کجا بودی وقتی عاشقِ این مرد شدم؟ هان؟»
    «من....»
    چشامو باز کردم. نذاشتم حرفشو تموم کنه.


    «با هر ضربه میشمری»
    «بله ارباب»
    نفسمو حبس کردم. با اولین برخورد چرمش روی پوستم ، جلوی دهنمو گرفتم ولی اشکام ریختند.
    «یک»
    درد روحی ، یا درد جسمی ؟ هیچ کدوم! بیشتر اون "آخرین بار" تو ذهنم بود! عذاب ِبعدش ، تنهاییِ بعدش.
    «دو»
    حقم که بود ، نه بخاطرِ اجازه نگرفتن ، نه! بخاطرِ دلتنگیِ بیش از حد ، وابستگیِ بیش از حد.
    «سه»
    ناخودآگاه پاهام تکون میخوردند! انگار بدنم داشت مقاومت می‌کرد ولی روحم تسلیم بود. همون چیزی که ارباب می‌خواست.
    «نشنیدم...صدای الما از ته چاه درمیاد...»
    «سه» با تمام انرژیم داد زدم.
    ضربه ی بعدی رو بلافاصله حس کردم.
    لبام از هم باز نمیشدند. چهارِ لعنتی تو ذهنم بود. ولی گفتنش رو نمی‌تونستم. رمقی برام نمونده بود.
    «چهار»
    منتظر بودم .تمام انتظارم برای گفتن عدد ۵ بود. تمام حسم پشتم بود.
    آره صدای ضربه شو شنیدم ولی سوزشی پشتم حس نکردم،عصبهای حسیم تمام قدرت مغزمو گرفته بودن و قادر به تحلیل موقعیت نبودم.
    صدای خودمو شنیدم:
    «پنج»
    ضربه ششم تو راه بود،فقط چهار تا مونده...چهار...
    هنوز درگیر این احساس بودم که شاید انقدر سر شدم که درد ضربه رو حس نکردم.شایدم انقدر درگیر افکارم بودم و مغزم پر بود که جایی دیگه برای تحلیل احساس درد نداشت.
    صدای ضربه ششم رو شنیدم.
    «شیش» از دهنم خارج شد.
    صدای ضربه ی هفتم اومد.
    «هفت»
    صدارو تحلیل کردم...صدا از برخورد کمربندش با دسته کاناپه بود!نه از برخورد با پوست بدرنگِ من. فکر اینکه از دلش نیمده ادامه بده ، از دلش نیمده منو تو این حالت ببینه ، قلبمو درد آورد. انقدر عاشق بود که بخواد تو این موقعیت خودشو کنترل کنه ، حسشو....
    بیشتر عذاب وجدان گرفتم . بیشتر حس کردم باید تنبیه می‌شدم.
    گریه ی بی صدام صدا دار شد.
    ضربه ی بعدی رو دوباره روی پوستم حس کردم. دردش بیشترین بود ولی حسی که "این من حقمه" ، دردشو کم می‌کرد.
    «هشت»
    صدای نفس های سامانو می‌شنیدم. انتظار برای برخورد بعدی کمربند به پوستم رو دوس نداشتم. مکثش عصبیم می‌کرد. انگار شک داشت یا شایدم میخواست تنش منو بیشتر کنه.سامان کدوم قصد رو داشت؟ ارباب کدوم قصد رو داشت....
    «نُه» سوزش و درد بیشتر از حد تحملِ واقعیم بود ولی احساسِ گناهم نمی‌ذاشت از اون کلمه‌ی safe word ام استفاده کنم.
    صدای ضربه ی دهم و صدای «ده» گفتنم رو با هم شنیدم.
    کمربند روی زمین افتاد. تمام وزن بدنم روی شکمم بود. نباید تکون می‌خوردم تا زمانی که ارباب می‌گفت. حرفی نمی‌زد. انگار می‌خواست نبینمش ، انگار میخواست کمتر بفهممش.
    «قیچی»
    قیچی؟ چند ثانیه طول کشید تا بفهمم قیچی چیه! فک می‌کردم تموم شده ، مثه بقیه موقع ها منتظر بودم با بوسش اتمام بازی رو اعلام کنه.
    «چن بار باید یه حرفُ بزنم؟ قیچی!»
    پاهامو رو زمین گذاشتم. دامنم پایین اومد. با هر برخوردش به پوستم ، دلم میخواست جیغ بکشم. دلم میخواست دست بزنم ولی قانون بازی اینو نمیذاشت.حتی جرئت نداشتم از آینه به خودم نگاه کنم.
    قیچی رو از روی میزتحریر برداشتم و سمت ارباب رفتم. فکر کردن به اینکه میخواد چی کار کنه عصبیم می‌کرد. ندونستن عصبیم میکرد.
    قیچی رو دستش گرفت.
    «بشین.»
    «نمی‌تونم....»
    «اینو نمیتونی ولی رنگ کردن رو خوب میتونی؟»
    «ساماان....»
    «بشین! بارِ دومه یه حرفُ دو بار میگم!»
    روی زمین ، روی زانو هام نشستم. تمام سعیمو می‌کردم پوستِ کف پام به پشتم نخوره.
    بافته ی موم عقب کشیده شد. بدونِ این که بخوام چشمام چشماشو دیدند. قلبم لرزید. چشماش حواسمو پرت کرده بودند. با صدای قیچی به خودم اومدم. موهای بافته شدم رو زمین افتاد.
    «یادت میمونه که بدون اجازه ی من هیچ کاری ، هیچ کاری نکنی!»
    «سامااان»
    اشک هام بیشتر شدند ، شوریشونو بیشتر حس میکردم. موهام..... موهای بلندی که میبافتم.....
    برای دفعه ی بعد چطوری موهامو ببافم.....


    نوشته : Horny.girl




نظرات:
  •   Shumbul.Tala
  • 4 ماه
    • 0

  • اول


  •   Mamad.ss1995
  • 4 ماه
    • 0

  • 2


  •   Shumbul.Tala
  • 4 ماه
    • 0

  • من که نمیخونم،اما به نظر نوشتارت خوب بود. نظر در مورد داستان رو متخصصان الان میاد نثارت میکنن. عجله نکن،منتظر باش :)


  •   sami_sh
  • 4 ماه
    • 3

  • اولین لایک...فکر میکنم بهترین داستان بی دی اس ام در شهوانی باشه...روند منطقی،خط سیر واقعی و پر تنش،سوژه ها عالی...همراه الما بودم...گاهی سامان داستانت بودم...
    عاشق اون قوانینم!


  •   shadow69
  • 4 ماه
    • 1

  • ﭼﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻬﻢ ﺯﻥ ﻫﺴﺖ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﻴﻜﻨﻲ /:


  •   Robinhood1000
  • 4 ماه
    • 1

  • خییییییییلی زیبا بود، حس دردش خوب انتقال دادی،


  •   صدف هستم
  • 4 ماه
    • 1

  • اه اه اه خوشم نیومد از سامان چه خشن بود
    اما داستان تو معرکه بود دختر خسته نباشی (rose)


  •   _salt_less
  • 4 ماه
    • 1

  • :(...حبه جونم...منو ببخش که نتونسم تا آخر بخونم...واقعا نتونسم...
    زیادی سختمه..زیادی میشکنم... :( (rose)


    لایک چهارم تقدیم قلمِ توانات ... که اینجوری دردو منتقل میکنه...


  •   kii_m_iia
  • 4 ماه
    • 1

  • نگارشتُ دوست داشتم ولي...
    انسان (موجودي خارق العاده و بي مانند ) چرا بايد انقدر خودشو خفيف كنه،مثل حيوون با جنس مخالفش رابطه برقرار كنه و در نهايت اسم اين كارشو بزاره عشق...! (dash)


  •   Hidden.moon
  • 4 ماه
    • 1

  • عالی بود هورنی عزیز.
    واقعا عالی و ملموس.
    هربار پیشرفتت قابل تحسینه.
    موفق باشی گلم.
    لایک ۵.


  •   hoot man.nima
  • 4 ماه
    • 0

  • ننویس سایت سکسیه
    کتاب خونه که نیس هر کس میاد 10 تا داستان اپ میکنه.گیس بریده
    فردا گیس بریده 2
    گیس بریده 3
    .......


  •   K0613
  • 4 ماه
    • 1

  • جالبه زندگی ها داره به کجا پیش میرع؟!


  •   Galactic
  • 4 ماه
    • 2

  • خیلیم قشنگ...روند bdsm هم خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه رسید به موها،سامان جان شما خیلی غلط کردی اون موهارو با قیچی زدی... D:


  •   Master-Fucker
  • 4 ماه
    • 11

  • بدم میاد از این موهاییی که پایینش یرنگه بالاش یرنگ یاد پاستیل کشیایی میفتم که پایینش زرده بالاش قرمز دخترام بعضی اوقات یه کارایی میکنناااا :|


    داستان عالی بود ؛ سوژشو دوست داشتم و دارم
    از این حس قدرت و انحصار طلبیه توی داستان بی اندازه لذت میبرم


    ای کاش اون "آخرین بار" رو یه اشاره بش میکردی که داستان واضح تر و قابل لمس تر بشه (ok)


    نمیتونم بگم چقد حال میکنم اینارو میخونم
    بی دی اس ام فقط بله ارباب گفتن نی خعلی فراتر از چارتا حرف و گفتاره


    خشونت زیاد داره ولی گربه ای که برای تو گربست هیچ احدالناسی نه میتونه که بش نزدیک شه و نه میتونه کوچکترین آزاری بهش برسونه چون یه شیر پشتشه


    خیلی ساده بگم :


    تو محدوده ی من باش
    مال من باش
    همه چی داشته باش
    امنیتم داشته باش
    "اما همونقدری که من اراده میکنم"
    مطمئن باش همیشه برات بهترین رو میخوام
    پس وقتی چشمات بستس و توی دستای منی از هیچی نترس


    کارت درسته دختر کوچولو بازم بنویس (ok)


  •   MISS RAMESH
  • 4 ماه
    • 0

  • چهارمين ديسلايك تقديم بهت (sick)


  •   Father.god
  • 4 ماه
    • 1

  • چیزی نمیگم چون خودت خوب میدونی که چقدر قشنگ بود فقط امید وارم که داستانات فقط داستان باشه نه واقعیت
    لایک


  •   poor_girl
  • 4 ماه
    • 1

  • قشنگ بود ولی این همه خشونت؟ :( بریدن موها وحشتناکع من حاضرم بمیرم ولی موهامو از دست ندم چرا گذاشتی همچین کاری بکنه(cry)


  •   op3nminded
  • 4 ماه
    • 1

  • چقد خوب ، میتونی بد بنویسی دوست من....با خوندنش و تخیل چنین زندگی یی که میتونه وجود داشته باشه یه خط در میون نفس کشیدنم یادم میرفت....واقعا رنگی از زندگی درش نمی بینم ، بیشتر شبیه ه تعامل زندانی و زندان بان ه اونم در جامعه ای دیکتاتور زده.... خوب قلم میفرسایی خوب...خسته نباشی....در ضمن دوست عزیز اونجا که مرقوم فرمودی: ( آدما رو کمتر آزار بدیم ) خدمتت عرض کنم ، ابدا بنده در پی ناراحتی کسی نیستم و از اینکار لذتی برام حاصل نمیشه ولی خب میشه بفرمایی جناب عالی برا تنبیه یه فرد دو دره باز چه راهکاری داری ؟؟؟ آزردن هیچ جنبنده و تنابنده ای افتخار نداره دوست من...نکنیم...نکنید....نکنند...


  •   Danial_dex
  • 4 ماه
    • 1

  • نگارش و موضوع خوب بود ولي يارو خيلي يبس بود خوشم نيومد


  •   blockin
  • 4 ماه
    • 1

  • خوب بود داستانت. قلمت خیلی عالیه و خیلی خوب میتونی حس داستانو به مخاطبت منتقل کنی ولی از نظر موضوعهایی که انتخاب میکنی راستشو بخوای زیاد خوشم نمیاد ازشون و به نظرم با توانایی که تو نوشته هات مشهوده میتونی داستانهای خیلی بهتری بنویسی.
    یه موضوع دیگه این که به نظر من اگه تو داستانهات سکس هم باشه به طور کامل و بیشتر به نظرم بهتره بالاخره اینجا قراره ما داستانهای سکسی بخونیم.
    در کل با این که موضوع داستانو دوست نداشتم به خاطر قلم زیبات لایک میکنم.


  •   Khalkobra
  • 4 ماه
    • 1

  • هورنی گرل عزیز،
    این داستانتو دوست نداشتم.باوجودی که زیاد نبود خوندنش آدمو خسته میکرد.بویژه قسمت تنبیه و شمارش ضربه های کمربند که بدجور رو مخ بود و نمیدونم به چه دلیلی نزدیک نصفی از داستانو بهش اختصاص داده بودین.
    اینم اضافه کنم که بخاطر جمله بندی خوب و رعایت دستورات نوشتاری و مث همیشه نداشتن غلط املایی به داستان شما دیسلایک نمیدم.


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 3

  • سامااان مرسییی! نظر منم که میدونی شما....
    اووففففف
    تولدتم که هست و ..... (inlove) (inlove)
    بازم مرسی سامانم
    گلم نمیذارم از قصد نمیذارم! (biggrin)


    shadow69 میدونم دوس نداری موضوشو... (rose)


    Robinhood1000 مرسی (rose)


    صدف هستم سامانِ داستان مدلش اینطوریه... به دل نگیر...
    مرسی عزیزممم (rose)


    _salt_less مرسی آرش عزیز! میدونم احساسی هستی و اینا ....
    اینم گلت (rose) (rose) ، فردا نگی حبه گلِ منو نداد (biggrin)


    kii_m_iia مرسی عزیز (rose)
    ولی ربطی به انسان بودن اینا نداره که...
    به هرحال اینم یه جورشه


    هیدن ماه مرسی مرسی مرسی (inlove) (rose) :-*


    hoot man.nima ببخشید ولی این داستان کاملا erotic بود! نمیدونم ایرادش چیه؟!
    تو کتاب خونه هرکی میاد ۱۰ تا داستان آپ میکنه؟


    K0613 کجا پیش میره؟


    rdsf بله دیگه ، من حالا حالا ها شخصیت داستان هامو ول نمیکنم که (biggrin)

    همون سامان هایی که من میشناسم و حتی مینویسم رو من دوس دارم ....
    مرسی از نظرت یزدانِ عزیز (rose)


    Galactic سامان جان رو والا من میخواستم آخرش پشیمون کنم و اینا ولی گفتن نه و اینا....
    مرسی (rose)


    دوستان خواستم بگم که اینم یه مُدِلِشه دیگه ، مخاطب های خودشو داره....
    ا


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 5

  • مستر فاکر! eeeee! من دوس دارم (biggrin) حالا نه انقدر که فرق داشته باشن... مثلا قهوه‌ای سوخته باشه پایینش، بالاشم که مشکیه ، مثه پاستیل هایی که شما تو ذهنته نمیشه....
    مرسی مسترِ عزیز...
    کلِ حرفِ من از این داستانا بیشتر اینه که اینو نشون بدم که این داستانایی که آپ میشه ارباب و نمیدونم فلان اینا ، bdsm نیستن!
    و البته مسلما خودمم موضوشو دوس دارم که مینویسم !


    خشونت زیادش بخاطر یکی(!) بود که حتی بهش گفتم اگه مردم بگن انقدر خشن میگم ایشون گفت.....
    خیلی هم زیبا....
    مرسی مرسی مرسی (rose) (rose) (rose)


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 4

  • TEERAS آخیی... مرسی (rose)


    MISS RAMESH چه خوبه کسایی که دیس لایک میکنن کامنت هم میذارن ، همیشه یه عده سکوتن....


    Father.god مرسی (rose) نه واقعیت نبود، داستانی بیش نبود!


    poor_girl آخی ، منم موهامو دوس دارم! هرچند الآن به گفته ی مامانم مثه دسته جارو شده باید کوتاه کنم (biggrin)

    مرسی عزیزم (rose)


    op3nminded انقدر؟ راستش تمامِ تلاشمو کردم عشقِ بین سامان و الما رو نشون بدم ولی مثنکه اونقدر موفق نبودم که به شما منتقل کنم....
    درباره ی اون صحبتتون هم باید بگم که:


    ما طوری با آدما رفتار میکنیم که بزرگ شدیم،ما تکمیل کننده رسالت پدر و مادرمون هستیم!


    اژدهای_سیاه هیدرِ من!
    آخی ، نمیخواستم حس بد منتقل شه ..... خیلی چیزا غیرمعقوله ولی انجام پذیره و لذت بخشه شاید...
    مرسی دوستم (rose)


    Danial_dex مرسی (rose)


    blockin ِ عزیز ، مرسی از نظرتون درباره ی قلمِ من!
    راستش موضوعاتی رو انتخاب میکنم که خودم دوس دارم و از نوشتنشون لذت میبرم.
    قبول هم دارم که همه پسند نیست ولی حتما موضوعات جدید هم امتحان میکنم...
    داستانِ سکسی یا همون erotic حتما که نباید توش سکسِ کامل باشه.... ( توی قلبش میزنه ، اولش خیلی کوتاه یه سکس کامل رو داره که به نظرِ خودم این داستان خیلی جذابتر از اون هست)
    ولی مرسی کلی از شما (rose) (rose)


    Khalkobra این داستان هم مخاطب های خاص خودشو داره و همه پسند نیستش راستش...
    کسی که این حس رو نداره ، به قولِ شما براش خسته کننده میشه و خیلی اون قسمت ضربه ها براش طولانی میشه و تو ذوقش میزنه....
    مرسی از نظر (rose)


  •   Takmard
  • 4 ماه
    • 2

  • "الما"در خود هزار لیلی جان داشت؟!
    در عشق تپش های دل لرزان داشت؟
    هر لحظه دلش هزار بیستون می کند
    سامان داشت اما دل بی سامان داشت .....!
    داستاناتو نه تنها بخاطر تکنیک و فرم و .... که بیشتر واسه اون تریلر و التهابی که تو دلت غلیان میزنه رو می پسندم ...
    پیروزی در عین شکست ؛ سربلندی در ذلت ...
    چرا ؟؟؟ چون قشنگ می جنگی و مفهوم برد و باخت تو واژه هات یه نمود دیگه داره
    شاید هر مردی بخواد روزی کسی اینجور واسش بجنگه
    من جات نیستم ولی روش دلدادگی ت جذابه
    بنویس بازم هورنی ....


  •   Mastaneh
  • 4 ماه
    • 1

  • لایک 20 مال منه شاید به خوبی لایک 1 نرسه ولی 20 دیگه
    نمیخوام جات باشم الی شایدم سامان ارزششو داره خود دانی (drinks) (rose)


  •   sima.sto
  • 4 ماه
    • 2

  • خیلی خوب بود
    افرین
    بازم بنویس
    کلا مشکلی نداشت ولی این که درباره ی اخرین بار هی میگفتی و مام چیزی ازش نمیدونستیم خیلی اذیت میکرد(حداقل منو)


  •   mahdishgh1
  • 4 ماه
    • 1

  • چیدن مو.بسی جالب


  •   sooooofi
  • 4 ماه
    • 2

  • خيلى خيلى زياد دوسش داشتم!
    جداً جاى همچين داستانى تو قسمت bdsm خالى بود!
    منو ياد fifty shades of gray و fftt shades darker انداخت. (rose)


  •   amirhoseinh876
  • 4 ماه
    • 1

  • قانون دوس دارم ????????????


  •   Kandiss
  • 4 ماه
    • 1

  • Avalin bar k toy dastanhay shahvani vaghean lezat o dard ro hes kardm❤Mrc va khaste nabashi.age dost dashti bazam benevis


  •   کاداج
  • 4 ماه
    • 1

  • داستان همیشه نباید باب میل و سلیقه ی ما باشه. گاهی اوقات حس نفرت و بیزار بودنه که باعث میشه مفهومی رو کامل درک کنیم.
    هرچند اصلاً نمیتونم بگم دوست داشتنی اما جالب بود. خیلی از ما شاید موهای بافته ی المایی رو با بی‌رحمی نبریده باشیم، ولی آیا واقعاً توی زندگیمون و توی لحظه به لحظه ی نفس کشیدنمون، هرگز سامان یا الما نبودیم؟!
    بودیم قطعا، قطعاً بودیم...
    دوستش نداشتم اما اون چیزی که یه نوشته باید داشته باشه رو به نظرم داشت، پس قابل احترام و باارزشه. موفق باشی


  •   exotimo
  • 4 ماه
    • 1

  • از طرف من به سامان بگو گوه خوریه المارو نکنه


  •   I.am.Groot
  • 4 ماه
    • 1

  • فقط نگارش خوب بود ...


  •   SENDAAD
  • 4 ماه
    • 1

  • داستانتون رو دوست داشتم خانوم (rose) بیشتر بنویسین


  •   Amir-elvin
  • 4 ماه
    • 1

  • خوبی این سبک نوشتن اینه که دیگه داستان ها که اغلب نگاه کاملا جنسی و ارضا شدن داشتن، به سمت لایه های دیگه رابطه ها کشیده میشه
    لایه هایی که اغلب توی شدت حشر گم میشن
    مرسی که هستی


  •   pooneh_m
  • 4 ماه
    • 1

  • قلمت خیلی خوبه
    آفرین


  •   H0tness
  • 4 ماه
    • 1

  • زیبا بود لذت بردم. این سبکی بیشتر بنویس اگه خودتم دوست داری. دوس دارم بگم بیشتر سادیستیش کن ولی میدونم عکس العمل خواننده ها غالبا مثبت نخواهد بود، بالاخره بی دی اس امیا اقلیتن. خسته نباشی.
    'ما برای رنج کشیدن آفریده شدیم، اما پی لذت بردن می گردیم. باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن، لذت بردن از رنج هاییست که می کشیم.' چارلز بوکوفسکی


  •   booyekhoshekos
  • 4 ماه
    • 0

  • ادمین باو این داستان من چی شد فرستادم؟ دو هفته شد


  •   hoot man.nima
  • 4 ماه
    • 0

  • horny,girl
    منظور از کتاب خونه اینه داستان های طولانی اپ میکنین
    دنباله دار
    ادم حوصلش سرمیره ادامش بیاد
    بایدکامل و مفید باشه


  •   kiircombo
  • 4 ماه
    • 1

  • به به
    به به
    باریکلا
    ادامه بده


  •   op3nminded
  • 4 ماه
    • 1

  • اگه معنی عشق این ه (!) ، پس احتمالا یه رژیم دیکتاتوری (مثل جمهوری اسلامی ) و ملت در بندش ،عاشق و معشوقی هستند که در تاریخ ورد زبان خواهند شد .


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 2

  • Takmard آخی.... سامان داشت اما دلِ بی سامان داشت....
    مرسی از شعر زیباتون (rose)
    چقدر قشنگ داستانمو نقد کردید ، مرسی مرسی (rose)


    Mastaneh مستانه ی عزیز ، من که الی نیستم (biggrin) این فقط یه داستانه و توی داستان الما میدونه و مطمئنه که سامان ارزشش رو داره. مرسی (rose)


    sima.sto بله این آخرین بار رو خیلی ها گفتند ، شاید ایراد از من بود که دقیق اشاره نکردم.... مرسی (rose)


    mahdishgh1 مرسی (rose)


    shlady عزیزم خیلی به من و نوشته هام لطف دارین... نمیدونم چطور جبران کنم ولی حس قشنگی بهم میدین!
    بله ، من عشق رو میخواستم توی داستانم به خواننده نشون بدم امیدوارم که موفق عمل کرده باشم. من خودم عشقِ اینطوری رو بیشتر دوس دارم. اینکه چیزی که دوس نداری یا برات ارزش داره ، بخاطر عشق دوسش داشته باشی با از دستش بدی ، خیلی خیلی قشنگه....
    معمولی ؟ نه (biggrin) من مُدلیش هم دوس دارم (biggrin)

    موهات هم باید خیلیییی بلند باشه که...
    نه دیگه ، یه خانوم دکترِ نویسنده میشم (inlove)
    مرسی مرسی عزیزم (rose) (inlove) :-*


    sooooofi آخی! مرسییی (rose)
    بیشتر fifty shades freed چون الما و سامان زن و شوهرند (biggrin)


    amirhoseinh876 مرسی؟؟؟؟


    Kandiss حتما ، مرسی (rose)


    کاداج مرسی مرسی کاداجِ عزیز ، بله ۱۰۰٪ بودیم.... (rose)


    exotimo چشم...


    artemisia_atheist نظرتون کاملا محترمه برام ولی
    آیا شما تعریفی از عشق دارین؟
    اگه دارین ، بگین که من خودم به شخصه حسی که دارم رو مطابقت بدم ببینم این حسم عشق هست یا نه!


    عاشق-نقره.ای مرسی عزیز (rose) اینم یه جورش بود دیگه..


    SENDAAD مرسی و حتما (rose)


    Amir-elvin چه قشنگ گفتین ، مرسی (rose)


    pooneh_m مرسی (rose)


    H0tness eeee? بیشتر از این؟ اونطوری که دیگه اصلا اون عشقی که به زحمت میخواستم نشونش بدم گم میشه......ولی حتما این مدل باز خواهم نوشت! (rose)


    hoot man.nima این داستان نه اونقدر طولانی بود ، نه دنباله دار! کامل بود ولی مفید رو نمیدونم!
    ولی بیشتر شما دنبال جلب توجه بودید که از دیدِ من هم مشکلی نیست...


    kiircombo مرسی (rose)


    shivanaa آخی ، مرسییی شما لطف داری (rose)
    امیدوارم لرزوندنِ خوب باشه!


    op3nminded به کسِ دیگه ای هم گفتم ، اگه میشه

    عشق رو تعریف کنید که منطبق بدیم ببینیم این چیزِ(!) بین الما و سامان عشق هست یا نه!


  •   op3nminded
  • 4 ماه
    • 0

  • عشق منطقی بین دو نفر اینه که اونا رو به سمت همسانی و همسر شدن سوق بده یعنی هر دو طرف به واسطه دلدادگی متقابل مقداری از خصایل انسانیشون رو (از قبیل آزادگی ، شجاعت ، قناعت ....) به همدیگه پیشکش و تزریق کنند تا بتونن در شراطی برابر با هم تعامل داشته باشن ...... دوست من اسم همون چیزِ ،ظلم مداری ه چرا که هر دو طرف دارن گِردِ محور ظلم میچرخن یه طرف زورگو و سادیست (در واقع عاشق ستم کردن ) و طرف دیگه زور پذیر و مازوخیست ( در واقع عاشق ستم دیدن ) .


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 2

  • op3nminded من خودم تا اونجایی که اعتقاد دارم و خوندم ، چیزی به اسم عشق منطقی نداریم!
    عشق و منطق با هم نمیتونن به کار رفته شن. اون «عشقِ منطقی» که شما میگین ، عشق نیست ، میشه گفت دوست داشتنه ، میشه گفت توافق کردنه ، عادت کردنه...
    من نمیگم این چیزی که تو داستان سعی کردم نشون بدم عشقِ حقیقیه ولی عشق حقیقی هیچ ، هیچ منطقی سَرِش نمیشه!
    از دیدِ شما این رابطه یکی زور میگه ، اونیکی هم زورِ بالا سرش رو دوس داره و تن میده بهش
    ولی از دیدِ من ، سامانِ داستان یه اخلاقی داره ، عادتی داره ، علاقه ای داره ،حالا خوب یا افتضاح ، انسانی یا غیرِ انسانی که المای داستان با همین ویژگیش عاشق شده و این مرد رو پذیرفته حالا چه خوب ، چه بد!
    ببخشید که اونقدر انتقادپذیر نیستم که بخوام انتقاد یا حرفِ شما رو بی هیچ چیزی بپذیرم.


  •   Chimann
  • 4 ماه
    • 1

  • خواهر جووووونم :- :-


    با این روحیه لطیف بهت نمیاد اینجور نوشتن ها


    کلا من bdsm دوس ندارم ...حالا دلایلش بماند ولی پذیرفتنش از سوی دو طرف بدون زور باعث میشه حس بهتری داشته باشم .


    یه بارم داستان بنویس خوب پسره اذیت شه , چرا همش دخترا (cry)


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 0

  • چیمن خواهری به روحِ لطیفِ من همه چی میاد (biggrin)

    آخی...
    دفعه بعد پسر رو اذیت میکنم اووفففف (biggrin) (inlove)


  •   op3nminded
  • 4 ماه
    • 0

  • دوست من خاستگاه و پلتفُرم هر چیز منطقی ،الزاما حقیقی هم هست (وقتی دودی از پشت دیوار ببینی آیا منطقت حکم نمیده که اونجا آتشی هست یا بوده که خاموش شده ؟) ، از طرفی بنا به گفته خودت :سامانِ داستان یه اخلاقی داره ، عادتی داره ، علاقه ای داره ،حالا خوب یا افتضاح ، انسانی یا غیرِ انسانی ، خب دوست عزیز در جامعه ای که در حال زیستیم اگر نه همه ، اما قول میدم که بالای 90 درصدمون انسانیم و مایلیم که به شیوه ای معقول و انسانی باهامون رفتار بشه و عطش جنسیمون رو فرو نشانیم ، نه اینکه سلاخی کنیم و سلاخی بشیم.....مطمئنا درصد کمی هستن که همچین تمایلاتی دارن و این به لحاظ روان شناسی و روان درمانی نوعی ضایعه ست که درمان میطلبه....اونجا که میگی انتقادپذیر نیستی بنده نخواستم که سخنم رو بدون هیچ چیز بپذیری ، آیا غیر از اینه که حرف منطقی رو یه منطق ورزیده باید مثل نوش دارو سر بکشه ؟....به هر جهت ، لحن نوشتاری بنده تنده دوست من ، چرا که حقیقته و حقیقت هم تلخ ، اگه مایل نیستی اطلاع بده که دیگه مزاحم نوشته های آتی نشم ، نه خودم رو زحمت بدم ، نه تو رو آزرده .


  •   Yase3fid2
  • 4 ماه
    • 0

  • خوب بود ، نگارشت ، اما موضوع ارباب و برده رو دوست نميدارم،سليقه ايه ديگه ،خسته نباشيد


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 2

  • op3nminded من نگفتم که شما نخونین تا موجب آزار من نشه! من کی باشم که بخوام به یکی بگم بخون به اون یکی بگم نخون.... من وقتی این داستان رو اینجا آپ میکنم ، باید جنبه ی شنیدن حرفای مردم رو داشته باشم و دارم!
    اون جمله ی من رو شاید اشتباه خوندین یا برداشت کردین...
    دوست عزیز ، من نگفتم عشق همین است و بس! من گفتم این هم از نظرِ من عشق هست. اون مثالی که درباره ی ایران زدین ، آیا مردم با دل و جون این حکومت و شکنجه هاش رو قبول میکنن؟ شایدم آره و من نمیدونم...
    این درواقع فانتزیِ من بوده و هست و فقط جرئتش رو پیدا کردم و نوشتمش. قضاوت های دوستان هم قبول میکنم که این یه مریضیه و ....
    و حتی چقدر خوشحال میشم وقتی کسایی که دیسلایک میکنن نظر میذارن ، حتی فحش!
    این شیوه ی غیرمعقول و غیرانسانی در تمامِ زندگی که نیستش، میتونه فقط تو تخت باشه ، تو اتاقِ خواب...
    به هرحال به بقیه دوستان هم گفتم ، این هم یه جورش بود و بعضی خوششون اومد (تو pv هم بودن آدما) بعضی ها هم نه!(حتی از دوستانم)
    دیدن نظرای شما هم پایین داستانام منو خوشحال میکنه. (rose)


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 0

  • Yase3fid2 مرسی دوس عزیز (rose)


  •   I.am.Groot
  • 4 ماه
    • 0

  • من تصمیم گرفتم دیسلایکو ور دارم و لایک بدم، اونم به خاطر اینکه کلا با یه قسمت داستان مشکل دارم ... اونم اینکه نتونستم درک کنم چطوری دوس دختر دوس پسر حالت ارباب برده دارم ... سکس خشن که قطعا میتونه در این روابط باشه، ولی ارباب برده؟؟؟؟؟؟؟؟


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 1

  • عاشق نقره اي مرسي عزيز ، راستش توي ذهنم كه حتي الما و سامان زن و شوهر بودند... به هرحال سليقه اي هست ديگه ، من توجيهي ندارم ، مرسي از لايكتون (rose)


    Rota_y_mahal مرسيي (rose)


  •   Horny.girl
  • 4 ماه
    • 2

  • Seximan60 مرسی دوست عزیز (rose) این نوع تعریف از عشق و دوس داشتن رو منم دوس دارم....
    اینکه بخاطر یه نفر از همه چی ، همه چی آدم بگذره....
    مرسی وقت گذاشتی ، مرسی برای نظرت، خوشحالم دیدت رو تغییر دادم! (rose)


  •   titi moti
  • 3 ماه،3 هفته
    • 0

  • الما خیلی خیلی عاشق سامان هست یا شایدم خودش از تحقیر شدن لذت میبره ...سامان هم خیلی مستبد و اابته سادیمسی هست ! عشقش یه عشق جنون امیزه و انگار دوست داره که الما رو تو یه قفس زندانی کنه فقط برای خودش ! کاراتو دوست دارم هارنی عزیز. قشنگ و روون مینویسی و میشه تصور کرد...لایک


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو