یادش بخیر

1392/02/03

سرد است. خیلی سردتراز آخرین نگاهی که مرا بارانداز کرد. کت راه راه خاکستری خویش را به تن کرده ام. هوا سرد است. سردتراز خاطرات. پالتوی مشکی خویش را روی شانه هایم اسکان داده ام اما باز هوا سرد است. سردتر از دستای گرمت در آن شب بارانی. پاهای خود را به بخاری چسبانده ام اما یک درصد از گرمای پاهای لطیفت را ندارد. به خود پیچیده ام شاید حس به زنجیر کشیده شدنم به دست دستای گرمت دوباره تکرار شود اما نمی شود. سر خویش را به زانوهایم چسبانده ام آآخخ به امید اینکه موهایم را نوازش کنی اما … نمی کنی! یاد اولین بوسه بر لبان آتشینت بخیر. چنان می مکیدم که گویی سیر شدنی نیست هوس هولناک لبانت. گرم می شدم خیس می گشتم از هرم نفسهایت از خیسی زبانت که به دور لبان خشکی زده ام می چرخید. از زبانی که با زبان بی زبانی زبانم را لمس می کرد و می گفت دوستت دارم ! یادش بخیر دستانم روی صورت ماه گون تو به سمت گردن مار مانند تو می لغزید. با انگشتانم موهای همچو حریرت را فر می کردم لای انگشتانم می چرخاندم. در گوش من حرف می زدی وای آهه با صدای گرفته ات با ناله های هوس ناک مرا به عالمی دگر می بردی. وقتی لبانت به گوش من پیوند می خورد می ترسیدم به قدری داغ شوم که در آغوش من ذوب شوی. به قدری سرگرم خوردن لبانت می شدم که گذز زمان به هیچ عنوان احساس نمی شد اوووومممم آه می خوردم آههه می میکیدی می کندم لبان غنچه ات را. چنان گرم بوسیدنت بودم که وقتی دستانم گرم می شد تازه می فهمیدم که آن دست ها در دست های گرم تو دارد روی سینه های لیموویی ات تکان می خورند. خودت کنترل دست هایم را در دست داشتی. وقتی به خود می آمدم که نوک سینه هایت به آسمان پر کشیده بود. یادش بخیر پیراهنم را که از بدنم جدا می ساختی چند دقیقه ای در آغوش می گرفتی لباست را می کندم از هوس. آخخ که زیر آن لباس هیچگاه چیز دیگری نبود جز آن سینه های کوچک سفید. به تو می چسبیدم سینه هایت به سینه هایم می گرفت له می شد آخ حس خوبی بود. آی که لذت دنیا برای من بود می چسبیدم بیشتر سینه هایت فرو می رفت. گردنت را مثل یک یار با وفا می لیسیدم. دستم همچو یک سنفونی روی کمرت به حرکت در می آمد آه آن کمر سفید و باریک چقدر قابل لمس بود. یادش بخیر وقتی حرارت بدنت بدنم را می سوزاند وقتی به اوج شهوت و وحشت می رسیدی وقتی دستانت موهای سرم را می کند وقتی سرم را به لای سینه هایت می راندی در آن لحظه چاره ای جز لیسیدن نداشتم. زبانم لای سینه هایت می چرخید روی نوکشان می لغزید دورشان می رقصید و چنان خیس می شدی که دادت به هوا می رفت. هنوز صدای آه آه کردنت درون گوشم تداعی می شود. می مکیدمت می خوردمت از سر تا پا. دهانم زبانم دور سینه هایت مانور می دادند. دسانم روی گردی پایینت نشسته است. سفت می شوم سفت می گیرمش میمالمش. یادش به خیر ناله هایت باران سرد آن شب راهم داغ می کرد. شیشه های اتاق از فرط نفس هایمان عرق کرده بودند. آه دست هایت زیر نافم زیر شکمم روی شلوار پارچه ایم بالا و پایین می روند. دارم کم کم به خود می آیم. گرمای عجیبی مرا احاطه کرده است. ناخودآگاه دسانم راهشان را به درون شلوارک رنگین کمانیت پیدا می کنند. تو می مالیدی من هم می مالیدم. پایین تنه ام ثانیه به ثانیه سنگینتر می شد حس عجیب بیشتر می شد طلب خواستنت هوست بیشتر می شد داشت می ترکید. راه می خواست می جست پیدا نمی کرد خلاصش کردی راحتش ساختی وقتی کمربندم را با دستان لرزانت باز کردی وقتی دکمه های شلوار مشکی رنگم باز شد هم رو هم زیر باهم به سمت پایین کشیده شدند. دستانم جلوی پاهایت روی پارچه ای بالا و پایین می شد پارچه را هنرمندانه خیس کرده بودی. زیر پارچه حالتی گرم آلتی نگران چشم انتظارم بود. توهم می مالیدیش. کم کم یخ من هم آب می شد. شلوارت را به پایین راندم تکه پارچه را به کنار زدم آهه که دستانم آتش گرفت. گرمی و خیسی داغی و رطوبت باهم حس خوشایندی داشت. دیگر کم کم دستانت ازهم فاصله می گرفتند به اوج رسیده بود بزرگی من. در درون دست کوچکت دیگر جایی برای آن نبود. رهایش کردی لبخندی زدی. مرا چنان وحشیانه به کمر خواباندی که شوک عظیمی را تحمل کردم. بالای سرم ایستادی آروم پارچه را درآوردی با پایت. دقیق یادم است پای راستت آن را به گوشه ی اتاق پرت کردی و عقب تر رفتی. یادش بخیر لبانت روی بزرگی ام چنان هنرمندانه به حرکت در می آمد که نگو. دهانت را از آن پر ساختی. دسانم را روی موهایت فشار می دادم سرت خمتر می شد و دهانت پرتر. وااای از زمین چند متری جدا بودم هوا بودم. چنان زبانت دور آن می چرخید که رگانم به تکاپو افتاده بودند. بزرگی را به زحمت به دست گرفتی و نشستی آه صدایت مرا مدهوش می کرد. یادش بخیر بالا و پایین رفتنت یادش بخیر جیغ و دادت یادش بخیر آن همه زیبایی صدای فنر تخت شر شر باران زوزه ی باد عاشقانه کرده بود عشق بازی ما را. سینه هایت را درون دستانم می فشردم توهم بالا و پایین می رفتی مرا می دیدی می خندیدی و لبانت را گاز می گرفتی. ناگهان بدنت لرزید به رویم افتادی آبی شکمم را سیراب کرد. لبانت بر لبانم چسبیده بود. بلند شدی. نفهمیده بودم که زودتر از تو وقت آبیاری من بود. وقتی بلند شدی خوابیده بود بزرگی دیگر بزرگی نداشت. یادش بخیر … . کنار بخاری ام هنوز. شلوارم سوخته پاهایم تاول زدند اما هنوز از عمق وجودم سردم است بی تو.

نوشته: PORNOgelase


👍 0
👎 1
52066 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

376901
2013-04-23 00:18:00 +0430 +0430
NA

اول
جالب نبود نخونید دوستان

0 ❤️

376902
2013-04-23 00:32:22 +0430 +0430
NA

من که حال کردم برای کسی که شب روزش تو فکر سکس داستان قشنگی بود دمتگرم

0 ❤️

376903
2013-04-23 02:21:50 +0430 +0430
NA

به کت اسکان دادی! :D
یاد عیدا که همه جا مینویسن اسکان فرهنگیان. . . افتادم

0 ❤️

376904
2013-04-23 02:48:54 +0430 +0430
NA

بد نبود. اینم یه رقم نوشتن بود .برام یه مقدار تازگی داشت .موضوعش هم خوب بود.ولی انگار نویسنده کشتی گیره.از کلماتی استفاده کرده که تو محاوره یه مقداری ثقیل و سنگینه.
ارزش خوندن رو داشت

0 ❤️

376905
2013-04-23 03:22:12 +0430 +0430
NA

نخوندمش…یه جوری بود!!:دی

0 ❤️

376906
2013-04-23 04:28:16 +0430 +0430
NA

من سردم است، من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد. سرد است. مانند آخرين نگاهت كه فيتيله پيچم كرد! كت طوسى راه راه ديپلماتم را ميپوشم، رويش پالتوى مشكى ماهوتىِ كركى ام را روى چوب رختىِ شانه هايم اسكان! ميدهم. به بخارى ميچسبم، كه دمايش حدود هشت درصد گرماى پاهايت است. ياد اولين بوسه به سراغم ميآيد. آهه آهه! يادم است كه زبانم با زبان بى زبانى دور زبانت كه طعم خوراك زبانِ ساندويچى محل را روى زبانِ منِ بى زبان، تداعى ميكرد ميپيچيد. گردن مار مانندت را از دُم تا به سر در جهت عكس فلس هايش همچون يك يار با وفا! ليسيدم. لباست را بيرون آوردم و با كمال تعجب چيزى جز سينه هايت آن زير نبود! به سمت داخل قفسه ى سينه فشردمشان. آهههههه. پايين تنه ام سنگين شده بود. شلوار مشكىِ فاستونىِ مقدمِ اصلم را پايين كشيدى. آهه، مجد و بزرگى ام را لاى گردى پايينت! فشردم. دساى! خود را زير پارچه! بردم. آنجا همچون ديگ شلغم پزى داغ و خيس بود و چيزى چشم! انتظار فرّ و شكوه من مانده بود. با دساى آتشينت بزرگى و شكوهِ مرا در دهان بسيار گرمت فرو كردى. تو داغ بودى و من شعله ور گشته بودم. يادم است كه يكى از همسايه ها در زد و گفت: " داريم ميپزيم فيتيله سكستان را قدرى پايين بكشيد. كپسول آتش نشانى هم در ساختمان نداريم " . اما مگر هرم نفسهايت ميگذاشت؟ آهه، مرا به گوشه اى پرتاب كردى و وحشتناك رويم پريدى. كمر قابلِ لمست! به فراز و نشيب نشست. تا آب سوزانت از روى شكمم به سوى حمام جارى گشت و بزرگى من… و بزرگى من، خوار و خفيف و زبون گرديد… آهه، يادش بخير… آه ه ه ه ه خداى من…
كلمه ها و تركيبات تازه:

بارانداز : فنى در كُشتى - (در بعضى نُسَخ، برانداز يا ورانداز آورده شده)
اسكان : پوشيدن - به تن كردن - روى دوش انداختن
بزرگى : دودول - شومبول - آلت مردانه - كير
گردى پايين : باسن - كپل ها . كفل ها - كون
يار با وفا : (در اينجا) سگ - كلب - هر حيوانى از تيره سگ سانان
پارچه :،استعاره از هر نوع شُرت اعم از مامان دوز، اسليپ، جى استرينگ(نخ در بهشت) و غيره
آهه : علما در مورد اين واژه اختلاف نظر دارند، اما با توجه به علاقه ى نويسنده به درجه حرارت احتمالاً مراد، " آهِ سرد " باشد…

0 ❤️

376907
2013-04-23 04:33:06 +0430 +0430
NA

بهش میخواستی حس بدی اما حسی نداشت و حس ما رو هم گرفتی کیر بتمن تو کون مغزت

0 ❤️

376908
2013-04-23 04:35:41 +0430 +0430
NA

کیر خر شرک تو کونت با این کس وشعری که نوشتی

0 ❤️

376909
2013-04-23 04:54:34 +0430 +0430
NA

نگارش شاعرانه و ادبيتو دوست داشتم.خوندن داستانت حال خوبي بهم داد،هرچند استفاده از بعضي كلمات نامتعارف با سبك شاعرانه از بار ادبي نوشتت كاسته بود.مرسي

0 ❤️

376911
2013-04-23 05:35:45 +0430 +0430
NA

:D :D :D :D :D خیلی باحالی =D> :D

0 ❤️

376912
2013-04-23 10:19:27 +0430 +0430
NA

به نظر من که حرف نداشت
قلم گیرایی داشتی
بازم ادامه بده

0 ❤️

376913
2013-04-23 11:32:05 +0430 +0430
NA

یکم سنگیل بود اما خوب بود3تا قلب تقدیمت

0 ❤️

376914
2013-04-23 11:35:33 +0430 +0430
NA

عالى بود
حس قشنگى داري

0 ❤️

376915
2013-04-23 12:12:36 +0430 +0430

انگار داشتم روزنامه میخوندم…چه وضعشه

0 ❤️

376917
2013-04-23 12:59:28 +0430 +0430
NA

mareke boooood

0 ❤️

376918
2013-04-23 14:19:01 +0430 +0430
NA

جالب بود منم خوشم اومد.

0 ❤️

376919
2013-04-23 15:57:15 +0430 +0430
NA

واقعا چقدر بین دختر وپسر. فرقه !!! پسرا فحش دادن و بدشون اومده،اونوخ دخترا خوششون اومده،و میگن باحال بود.
ولی نخونده داستان چرتی بود
اصن با این نوناشون!!!

0 ❤️

376920
2013-04-23 18:25:45 +0430 +0430
NA

اين خاطره بود يا فانتزي

0 ❤️

376921
2013-04-23 18:26:27 +0430 +0430

دلنشین نبود؛منم چند خط اولو خوندم؛ولی با نظرای بچه ها حال کردم:دی

0 ❤️

376922
2013-04-23 18:31:59 +0430 +0430
NA

=P~ =(( =((

0 ❤️

376923
2013-04-23 20:08:47 +0430 +0430

سلام ودرودبی پایان به شمادوست عزیز
مدتهای ریادی بودکه اینطورازته دل نخندیده بودم،واقعاکه قلم توانائی دارید.بعدازخواندن داستانی پرازغلط های نگارشی ودستوری بااینکه نویسنده سعی کرده بودسبک نووجدیدی مثلابنویسد،امافکرنکرده که هرنوآوری ازپس دانش زیادواستاد شدن درسبکهای موجوداست،نه ازروی گازمعده!اماشمادوست خوبم که بااین قطعه زیباقدرت نویسندگی ات رانشان دادی،آرزومیکنم همیشه ایامت به شادکامی بگذردوهمیشه سالم وسلامت باشی.یاحق

0 ❤️

376924
2013-04-23 21:27:59 +0430 +0430
NA

کشتی می گرفتی داداش؟‌بار انداز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

0 ❤️

376926
2013-04-24 00:34:15 +0430 +0430
NA

یعنی کف زمین خوابیدم از خنده. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی . مخصوصا آهه رو خیلی ناز اومدی. وای دلم درد گرفت از خنده

0 ❤️

376928
2013-04-24 05:01:24 +0430 +0430
NA

زیبا بود سپاس

0 ❤️

376929
2013-04-24 16:25:05 +0430 +0430
NA

دوست گرامی “Shameless” خیلی به جا و طنّازانه(در قالب طنز) جواب دادند که من از خوندن کامنتشون لذت بردم. و در عین حال کامنت دوستمون"امیر مهدی21" حجّت را تمام کرده بود .
واقعن وقتی کسی علم کافی ادبیات نداره و سعی هم می کنه که با معلومات ناقص خودش از آرایه های ادبی و استعارات و… در نوشته اش استفاده کنه ، حاصل متن خنده دار و مسخره ای مثل داستان بالا از آب در می آد و خوبی اش اینه که دور هم می خندیم. هم به نوشته و هم نویسنده!!!

0 ❤️

376931
2013-04-25 09:17:19 +0430 +0430
NA

يادش به خيروقتي كيرمومينداختم گردن مادرت يادته كن كش؟بچه ها كي يادشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.دوس دخترازسنندج؟

0 ❤️

376932
2013-04-25 15:30:46 +0430 +0430
NA

عزیزم من هم چون صاعقه خوفناک در گذرگاه رود خاطرات ملتمس باران بر فرش تشنه زمین برای تو یک جمله نگاشتم باشد که شافت کونت تحمل. نماید…کلا کس تشریف داری بفشارش

0 ❤️

376933
2013-04-25 15:36:09 +0430 +0430
NA

چه میکنه این کشتی گیر چغر بد بدن :-D

0 ❤️

376934
2013-04-25 16:07:28 +0430 +0430
NA

آه؛ مجد و عظمت آلت ذکور خویشتن را به درون تپه ماهور کونت میتپانم؛باشد که مرحمی شود بر زخم دل شهوانیون

0 ❤️

376935
2013-04-25 17:29:13 +0430 +0430
NA

از اينكه روده درازيهاى سخيف بنده، قدرى مورد پسند اساتيد بزرگوار قرار گرفت، خوشحال و مسرور شدم.
(ميشه تأثير سبك ادبى نويسنده رو همه جا ديد!)
از لطف و عنايت عزيزان بسيار سپاسگزارم.

0 ❤️