یخ در آتش (۱)

    پاهام سِر شدن و دیگه چیزیو نمیشنوم.آدما لال شدن؟چرا فقط دارن لب و دهشون رو تکون میدن؟چرا حتی این لحظه که نمیدونم اسمم چیه دست از فکر کردن برنمیدارم.با حس کردن مایع لزج بین پاهام که هرلحظه داشت گزگز سرمو بیشتر میکرد تعادلمو از دست دادم و دیگه هیچی ندیدم..
    با همون استرس همیشگی دارم براش تایپ میکنم.من کی قراره دیگه هروقت با این بشر حرف میزنم یه دور نرم جهنمو دور بزنم بیام؟
    -سهند؟
    سین کرده.بی صبرانه منتظرم جواب بده.بگه جانم.یا نه بگه جان.نه من حتی به بله هم راضی ام.انقدر با خودم کلنجار میرم که الان میفرسته،شاید سرش شلوغه،شاید نتش قطع شده،هزار تا شاید دارم ولی ته دلم میدونم همشون گول زدن خود احمقمه.ولی مگه این خودِ احمق ول کن منه؟
    -آقا سهند؟
    بازم سین ولی بدون جواب.ایندفعه بدون هیچ فکری که منو از کارم منصرف کنه مینویسم:
    -سهند من؟سهندم؟
    بالاخره تایپینگ شد.خدایا شکرت حتما نوشتن اون «من» آخرش اثر کرد.حتما دارم روش اثر میذارم.آره اون میتونه.
    نمیدونم این فکرا چقدر طول کشیده ولی با دیدن جوابی که نوشته همه تنم پر از یخ هایی شده که دارن آتیش میگیرن.این حس چجوریه دقیقا؟خودمم هیچوقت نفهمیدم چیه.فقط میدونم این حس رو فقط با سهند دارم.
    +ارغوان؟تو کی دست از سرم برمیداری؟
    یه لحظه صداشو تو ذهنم پخش میکنم که داره همین حرفو با لحنی که سعی میکنه داد نزنه ولی زیاد موفق نیست میگه.
    بازم اون حس میاد سراغم.هزار تیکه یخ تو آتیش.به زور خودمو کنترل میکنم که گریه نکنم.با اینکه بار اولش نیست که میگه چرا هربار همون حس رو دارم؟همیشه وقتی میخوام چیزی به کسی بگم یا کاری انجام بدم روش روزها فکر میکنم.ولی اینبار وقت ندارم چون دید سین کردم.نکنه ببینه سین کردم دیر جواب دادم ناراحت شه از دستم؟
    دلمو میزنم به دریا و بدون ساعت ها فکر و بدون برنامه ریزی از قبل شروع به تایپ میکنم:
    -ببین سهند.من هیچوقت بازی رو شروع نمیکنم که بدونم تهش میبازم.تو رو به دست میارم.اون روز میبینم.
    خیلی سعی میکنم که به جوابش فکر نکنم و گوشیو میذارم کنار بالشتم و به پهلو درازمیکشم و جمله ای که گفته بودم رو مرور میکن.آره این قانون منه.تو ذهنم با خودم تو جنگم.اگه ببازمش چی؟میمیرم؟نه.من ارغونم.من میتونم.درسته آره هیچ ایده ای ندارم که چطوری باید بدستش بیارم.تنها چیزی که دارم یه قلبه که خواستنش رو داد میزنه و میگه میشه،میشه ببین کی گفتم ارغوان میشه.فقط برو جلو.مهم نیس چقدر طول بکشه.برو
    بادیدن صورت قشنگ مردونش کنار بالشتم دستمو بالا میارم و صورتشو نوازش میکنم.با یه لبخند غلیظ بهم خیره شده.چقدر عاشق چهره اشم من.مخصوصا که به درخواست من ته ریش نگه داشته با یکم سبیل بیشتر.چقدر من این چهره رو دوست دارم.چقدر عاشق روح پشت این چشمای نخودی ام.
    منم جوابشو با غنچه کردن لبام که نقطه ضعفشه میدم.یهو رنگ نگاهش عوضش میشه :
    -مگه 1000 بار بهت نگفتم لباتو این شکلی نکن سِرچَه(گنجشک به آذری)؟
    آره خودشه بهم گفت سِرچه.پس امروز از اون روزاست که حالش خوبه.نباید از دستش بدم.بدون تغییر حالت لبهام شونه هامو ابروهامو مثل بچه ها بالا میندازم و همون سوال تکراری رو میپرسم.
    +مثلا اگه بکنم چیکار میکُــ..
    لباشو با حرص میذاره روی لبام و با همه قدرت داره میمکه.هنوزم مثل بار اول انگاربرق 500 ولت بهم وصل میکنن.لبام انگار یه ارتباط خیلی مستقیم وسریعی با پایین تنه و ماهیچه های زیرین شکمم داشتن.دیگه این حس رو میشناختم.همونجوری که لبام لباش رو با ولع میبوسه و زبونم داره آزادانه به جست و جوی خودش دنبال زبون اون ادامه میده بی اراده دست راستمو میبرم تا موهای لَخت مشکیشو نوازش کنم.پسر کوچولوی من.از تک تک نفس هات میفهمم چی میخوای.برای اینکه بهش نشون بدم میدونم سوتینمو که از جلو باز میشه و با یه حرکت میوفته و باهم انتخابش کردیم باز میکنم و رضایت و شیطنت داره تو چشماش موج میزنه.بالاخره تونست از لبام دل بکنه و داره میاد سراغ سینه هام:
    -میدونستی لبات مزه عسل میدن؟سرچه ی من؟
    آخ که چقدر این کلمه منو روانی میکنه.سرخ شدن بی ارادی همیشگی مو که میبینه انگشت اشاره و انگشت وسطشو به حالت قیچی درمیاره و میذاره رو لپم و تا زور داره میکشه.آخ نسبتا بلندی از ته دلم میکشم و بازم لبامو غنچه میکنم عمدا اینکارو میکنم.مگه نه؟ و با صدای بچه گونه ای که میدونم بیشتر دیوونش میکنه میگم:
    +دیوونــــــه میدونی اینجوری دردم میگیره
    -آخه تو کی بالاخره قراره دست از سرخ شدن برداری.درعجبم که با این پوست سبزه ات سرخیت همیشه به چشم میزنه.کوچولوی ریزه میزه ی سِرچه ی من.
    +بگم کی دیگه دست از سرخ شدن برمیدارم؟
    با تعجب ساختگی از این سناریوی همیشگی میگه کِی؟ولی من مثل همیشه سورپرایزش میکنم و لبام که داره به لباش میرسه تو هوا ول میکنم.دوست دارم رو هوا نگه داشتنشو. بدون اینکه بهش اجازه بدم شوکه بشه نیم خیز میشم و شورتشو میکشم پایین تا زیرزانوهاش.خوشم میاد که همیشه آمادست.ارغوان ناخودآگاهم که داره رمان صد سال تنهایی رو میخونه کتابو میبنده و شاکی نگاهم میکنه و میگه اون هیچوقت عاشقشت نبوده و نیست.فقط اندام و شیرین زبونیته که اینجوری جنابو تحریک میکنه.با پشت دست میزنم تو دهنش و میفرستمش سمت کتابش.چی داره برای من میگه؟من روحشو هم بدست میارم.اصلا من کجام شیرین زبون و جذابه که بخواد بمونه؟.با آه های ریزش متوجه میشم انگار در حین جنگ و کشمکش بین ضمیر ناخودآگاهم حواسم نبوده که به طرز تحریک آمیزی لبامو داشتم گاز میگرفتم و آلتشو با دستم میمالیدم.دستشو میرسونه به سینه هام.چطوری میشه سینه های یکی دقیقا قالب دست یکی باشن؟
    شورت مزاحمشو درمیارم و میندازم زمین.حالا شد.میدونه من اگه داغ بشم نمیتونه جلومو بگیره پس مزاحم کارم نمیشه.تموم لذتم تو لذت اون خلاصه میشه.زبونمو میرسونم سر آلتش و خیلی نرم روش میکشم.آروم آروم میام پایین و سعی میکنم نفسام بهش بخوره.خیس شدنمو دارم احساس میکنم.هرچی سهند بیشتر لذت ببره،من بیشتر خیس میشم.همیشه از اینکه میتونستم یه لقمه رو یهویی تو دهنم بذارم و بدون عوق بجوم تو مدرسه معرکه میگرفتم و همه خیره به لقمه و دهنم نگاه میکردن.تموم آلتشو بردم داخل دهنم..تموم اون شده بود لذت و تموم من که با اون یکی بود مشغول شمردن یخ هایی بودن که داشتن تو آتیش میسوختن.حس همونه.همون یخ هان ولی انگار رنگشون و طعمشون بسته به موقعیت فرق میکنه.با داد ارغوان ناخوادآگاهم به خودم میام که میگه:
    +محض رضای خدا یه دقیقه دست از فک کردن بردار و لذت ببر
    راست میگه.به حرفش گوش میدم و با گفتن کلمه 69 و تایید نگاهش حالتمو عوض میکنم.چقدر من این بشر رو حفظم.چقدر عجیب که اینهمه میشناسمش.انگار خودمه.هست؟این آتیش کی قراره خاموش بشه؟غرق در لذت بازی زبون و دستام با آلتشم که زبونشو داخل واژنم میکنه و انقباضات ماهیچه های پایین شکمم به مغزم فرمان جیغ زدن صادر میکنه و با عرق سرد روی پیشونیم تقلا میکنم دست و پاهامو رها کنم.چشمام بزور باز میشن و دست و پاهای خسته ی بسته ام مهر تایید رو میزنن رو اینکه بازم خواب میدیدم.یا شایدم خواب نبود.اینا کی میخوان بفهمن من دیوونه نیستم؟من که اینجا نبودم.اصلا بالشت و روتختی سرخ آبیم کو.چرا منو تو خواب میارن اینجا؟من از اینجا میترسم.یعنی براشون مهم نیست؟من که خواب نبودم پس چرا نفهمیدم آوردنم اینجا.میدونم که با جیغ و داد کشیدنم از اون دوربینه میبینن و میدون سمتم.این یه رازه.نباید هیچکس بفهمه.من همه چیزو میفهمم.من همه چیزو حس میکنم.همین الان یکیشون پشت دره اون یکی یکم عقب تر وایساده.هق هق هام دست خودم نیست.پس اشکام کو؟با صدای نازک و لطیف آروم باش عزیزم بازم چشمام سیاهی رفت.اینا از من چی میخوان؟ایندفعه دیگه مطمئنم خواب نیستم.خیلی واقعیه.مطمئنم خواب نیست.اینور و اونورمو حسابی چک میکنم که بازم نخوان بیان ناغافل منو ببرن و من نفهمم.موهای کوتاهمو که ریختن جلو چشمم میبرم زیر شالم.سهند خوشش نمیاد موهام زیاد بریزه رو صورتم.میگه گردی صورت تپلت زیادی به چشم میاد.با یادآوری این حرف بازم یخا بطور خوشایندی شروع به آب شدن کردن.بوی چایی ترشایی که سفارش دادم داره هوش از سرم میپرونه.نگاهمو از ساعت نمیگیرم 18:01 دیر کرد.حتما نمیاد.بازم غرق در افکار..اشک تو چشمام جمع شده.اصلا بزنم زیر گریه مگه چی میشه؟بازی دادن ریش ریشای شالم نشونه خوبی برام نیست.یعنی میخوام به شدت و با قدرت تمام بغضمو با گریه بیرون بریزم.با دیدن کفشای مشکی روبروم سرمو بلند میکنم و یه نگاه به ساعتم میندازم 18:02.واو چقدر دیر گذشت.مثل همیشه لبخند رو لباشه.سلام گرمی بهم میکنیم و دست میدیم.دستاشو فشار میدم.فک کنم باید بدونه منظورمو.یعنی بمون.بمون.بمون.یهو چهره مهربون و پسرونه اش از بین میره و جای دست مردونه ی نه چندان بزرگشو یه دست به شدت ظریف و سفید که با پوست من در تضاده میگیره.سرمو بلند میکنم سهندو میبینم.بهم لبخند میزنه و شیطنت از چشماش میباره.لباشو میذاره رو لبام و مثل همیشه با عطش میبوسه.دارم از خجالت آب میشم.ولی نمیتونم مقاومت کنم.مهم نیست کافی شاپه.دستشو رسونده به سینه ام ولی اینبار سینه ام قالب دستش نیست.با وحشت نگاهمو میندازم به دستایی که هر لحظه دارن کوچیک تر میشن و سهند که لباشو از رو لبام برنمیداره.میخوام جیغ بکشم.خیلی ترسیدم.نمیذاره.با لباش لبامو خفه کرده.جیغ هام دارن بلندتر میشن که با درد عمیقی راه صدام باز میشه و دیگه سهند اینجا نیست.جاش یه جفت چشم قهوه ای درشت برخلاف چشمای ریز سهند میبینم جیغ میزنم و میرم عقب و تو خودم گلوله میشم.اینا ازم چی میخوان؟این چشمای قهوه ای انگار منو میبینن.انگار روح تاریک منو میبینن.اینو دوست ندارم.راحت میتونم جیغ بکشم و دستام در اختیار خودم نیست و دارن فرود میان روی رون هام و دارم خالی میشم.صاحب چشمای قهوه ای درشت دارن میان سمت من..باید فرار کنم.بازم جیغم خفه میشه و حس یخ در آتش نمیدونم از کجا پیداش شده.این دیگه چی بود؟.هیچی نمیبینم ولی حس یخ در آتش چی میگه؟فقط باید بدونم اینا ازم چی میخوان.فقط باید بگم من دیوونه نیستم..


    پی نوشت:داستان اولمه و چون داستان زندگی خودمه نمیشد تو یه قسمت جمعش کرد عزیزان.منتظر انتقادای سازنده شما برای قسمت های بعدی هستم


    ادامه...


    نوشته: miss_thetis

  • 31

  • 7




  • نظرات:
    •   salitahna
    • 1 ماه
      • 1

    • این اولک گفتنتون چیه اخه ههه


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 13

    • پناه برخدا
      آپ شد بالاخره
      دوستان همین اول بگم
      وقتی ویرایش میکردم فعلارو از اول زمانشو عض کردم بعضی جاها از دستم در رفت..از این بابت پوزش


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 13

    • ایشالا فردا سر فرصت خواهم خوند این داستانی که نویسندش چند شب متوالی هی پا به زمین کوفت و اشک ریخت که چرا منتشر نمیشه. (biggrin) (biggrin)


      فقط دعا کن که گرفتار عذاب ارور 500 نشه!!!


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 10

    • بمونه واسه فردا.


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 12

    • بیچ کینگ (biggrin) (rolling)
      امیدوارم حالا خوشت بیاد چیز نشیم جلو همه (rolling)


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 1

    • خا


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 8

    • آقا سامان هروقت خوندید نظر بدید.ممنون:)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 16

    • اهنگ اتش و یخ اسم مجموعه کتابهایی بود که گیم اف ترونز رو از روش ساختن عنوانو که دیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که دنریس رو وسط سایت کردن یا جان اسنو رو!!! (biggrin)


      با اینکه نا امید شدم ولی لایکت میکنم و همچنان منتظر اون داستان میمونم!!


      پی نوشت: داستان دنریس رو نوشتین بعدش نوبت هالکه!! (biggrin) (devil) (biggrin)


    •   salitahna
    • 1 ماه
      • 1

    • گنگ و نا مفهوم
      ولی خوشم اومد


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 8

    • شاه ایکس عزیز ممنون ازت امیدوارم قسمت بعدی نظرتو جلب کنه :)و زیاد منتظر نمونی:)


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 12

    • شاه ایکس، یکی دیگه یه چیزی بهش گفته. بعد به طرز محسوسی، کامنتای بقیه رو که لایک میکنه، یه بیلاخ واسه من هدف گذاری میکنه و میگه: برو پی کارِت. (biggrin)


      عیب نداره شاه ایکس گُل، تو کامنت بذار ملت بخندن؛ اصلا هر کاری میخوای بکن. (biggrin)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 9

    • salitahna عزیز دنباله داره و امیدوارم قسمت های بعدی براتون مفهومش روشن تر بشه:)
      ممنون از لطفتون:)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 9

    • متاسفم فکرمیکنم بایدبرات ناراحت باشم نمیدونم معلوم نیست فعلا فقط امیدوادم اونقدرها هم شکست نخورده باشی


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه
      • 6

    • ن باوا.خوب بود


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 6

    • خوشگلخانم عزیز ممنون از شما.شاید!:)...
      امیدوارم قسمت های بعدی رو هم دنبال کنید و خوشتون اومده باشه:)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 7

    • .zy.zy. عزیز ممنون لطف دارید :)


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 7

    • ما و هر شب تنهایی چه فروردین چه تیر چه یلدا !
      آن همه دوستت نداشتن ها و این همه حسرت های پنهانی و نگاههای دزدانه و یواشکی !
      ای کابوسهایم من بشما مدیونم !
      می آیید و در رویاهای تلخم به من می پیوندید و خود را درگیر من میکنید و ازین که مرا تنها نمیگذارید ای کابوسهایم از شما ممنونم !
      در میان این سالها فقط یک چیز را خوب فهمیدم و آن سوختن بود . اکنون می بینم هر روز که می آید روز ، روز سقوط ماست ، اوج را فقط در رویاهایمان جستجو کرده ایم .


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 6

    • عشقبازمست عزیز ممنون از متن زیباتون:)


    •   Meisam65
    • 1 ماه
      • 7

    • اولین داستانیه که اینجا میخونم و حس واقعی بودن بهم میده.بخاطر همین اولین لایکمو میدم تو کل داستانایی که خوندم.هرچند از اطناب و طولانی بودنش نمیشه نگفت.این وسط رمان مارکز چی میگه من متوجه نشدم.


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 5

    • وقتی دیگر قرص های آرامبخش تاثیرشان را نبخشیدند کارمان به پرسه زدن در کوچه پس کوچه های شهر رسید.مات و مبهوت خیره به چشم اندازی خیالی فرسخ ها پرسه زدیم بخیال خود گذشته و آنکه درمان گذاشت و رفت را فراموش خواهیم کرد. فراموش نکردیم که هیچ ، بلکه زخم هایمان روز به روز ، تازه تر شد و دیگر کوچه ها حریف تنهایی ما نبودند و شبانه ها کارمان به پرسه زدن در قبرستان تاریک رسید .


    •   hosein_nafahmide
    • 1 ماه
      • 3

    • خب.بعد شش سال دنبال کردن داستانها اومدم تو سایت بالاخره. خوب بود داستانت. (clap)


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه
      • 6

    • داستانت عالی بود فقط چند اشتباه داشتی و کلمه رو جابه‌جا نوشتی که اگه این داستان واقعی باشه به گفته خودت خب حق داشتی تو حال خودت نبودی و یه جورایی با غم و ناراحتی تایپ میکردی خسته نباشی بی‌صبرانه منتظر ادامش هستم بلاخره یه داستان بدرد بخور خوندم.
      واقعا ناراحت کنندست اگه این داستان خودت باشه چون تاثیرشو رو من گذاشت امیدوارم همیشه لبات خندون باشه (clap)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 5

    • meisam65 عزیز خوشحالم که تونستم این حس رو منتقل کنم بهتون:)ممنون از لایکتون.راجع به رمان صدسال تنهایی هم بگم که یکی از ویژگی های من جنگ و جدال با ضمیر ناخودآگاهمه و ارغوان درون من انگار برخلاف من فکر میکنه و عمل میکنه و انگار یه ارغوان دیگست تو جسم من.منم بعضی وقتا دستش کتاب میدم تا با اون مشغول شه ودعوتش میکنم به آرامش با خوندن کتاب:)


      عشقبازمست عزیز مجددا ممنون از متن بسیار زیباتون:)


      hosein_nafahmide عزیز ممنون از شما؛لطف دارید:)


      Ufo_barber عزیز ممنون ازتون شما لطف دارید.خوشحالم که تونستم همه حسی که داشتم موقع نوشتن رو منتقل کنم و راه طولانی برای بهتر شدن در پیش دارم.ممنون از آرزوی قشنگتون و امیدوارم ادامه اش هم براتون خوشایند باشه:)


    •   scaniavolvo
    • 1 ماه
      • 0

    • ۲۸ بدنسازم
      قد بلند و هیکلی
      ۱۹۰.۱۰۴
      دخترای که دوس دارن جر بخورن بیان پی وی


    •   sixhot69
    • 1 ماه
      • 2

    • اصلا خوب نبود اصلا


    •   Esfandiar49
    • 1 ماه
      • 4

    • لایک 8. ایولا . دستت بی بلا


    •   Gozaran
    • 1 ماه
      • 6

    • دستت درد نکنه
      داستان اوله دیگه
      .... اما واقعا این داستان تعادل فضا زمان نداره
      و حتی به گونه ای نیست که بشه اون رو سبک قلمداد کرد


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 10

    • در پس این داستان یک نویسنده ی توانا می بینم که با اسلوب سوررئالیست آشناست ، مثل آندره برتون می نویسد ...
      آفرین ادامه بدید ، قلم توانمندی دارید.


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 10

    • پی نوشت : یه نامه به انجمن ادبی سوررئال می نویسم تا این نویسنده رو به عضویت بپزیرند مثل ؛ لوییس لویی آراگون و لورکا .


    •   arsh2452
    • 1 ماه
      • 5

    • miss_thetis گرامی لایک دادم ولی کلا هنگ کردم از این همه سوال ! این داستانت رو باید کامل خوند و نظر داد. موفق باشی


    •   nahana
    • 1 ماه
      • 2

    • اصلا نفهمیدم چی به چی بود . نصفشو خوندم . دیس


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 8

    • عه عه عه عه، مشکل ارور رفع شد.
      مراجعه به کامنتم در داستان خواهرزن عشوه گر.


      لایک ۱۴ رو کوبیدم به افتخارت :)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 4

    • sahar lazy :)


      sixhot69 عزیز نظر شما محترمه:)


      Esfandiar49 ممنون از شما.لطف دارین:)


      Gozaran عزیز نظر شما محترمه و اینکه تعادل زمان و مکان نداره دلیلش اینه این داستان از دید یک بیمار توهمی نوشته شده و سبکشم میشه گفت سوررئالیسته.چون مطابق با واقعیت های زندگیم بوده و هیچ چیزی اضافه نشده بهش:)


      ایکاروس عزیز:)شما به من لطف دارید که منو قابل قیاس با آندره برتون میبینید.امیدوارم خوب از پس این سبک (سوررئالیست) براومده باشم و ممنون از نامه هاتون :) :)


      arash2452 عزیز ممنون از نظرتون بله فکر کنم برای رفع اینهمه سوال باید کامل خونده بشه:)ممنون:)


      nahana عزیز طراحی داستان از زبان خودم که یه زمانی درگیر بیماری بودم و از زبان یک شخص توهمی نوشته شده و تلاش کردم کاملا حس اون روز هامو غالب کنم و فکر کنم اصلا هدف داستان اینه که شما هم خودتونو جای کسی که درگیر توهمه بتونید بذارید و بفهمید جهان اطراف اصلا قابل درک نیست:)بازم نظر شما محترمه وممنون


      .سامان. عزیز حتما از توصیه های شما برای بهتر شدن قسمت بعدی استفاده میکنم و بله ارور رفع شد بالاخره:)ممنون ازتون که پیگیر داستان بودین:)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 10

    • دیشب دیدمش و ترجیح دادم صبح با فراغ بال بخونم، اما هرچی صفحه رو ریفرش کردم داستان ارور۵۰۰ میداد. اما انگار درست شد:-)
      لایک ۱۵ رو دادم بهت خانم(rose)
      با اینکه داستان اولت بود خیلی خوب از پسش بر اومدی اما قطعا ایراداتی داشت ک امیدوارم در قسمت بعد به چشم میاد.
      حتما ویرایش کن قبل از ارسال غلط های تایپی گاهی به چشم میخورد. بعد از علائم نگارشی یه فاصله باید بدی و کلمه بعد رو بنویسی .
      داستان گاهی گیج کننده میشد چون خیلی فلاش بک و فوروارد داشت، امیدوارم قسمت بعد روون تر بشه. اما در کل خیلی خوب ساختی و پرداختی و منتظر قسمت بعدی داستان هستم .موفق باشی


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 8

    • sepide58
      سپیده عزیز ممنون از لطفتون که پیگیر داستان بودین و خوشحالم که میگید تونستم از پسش بربیام.تا وقتی فقط توی ذهنم بود راحت بود تا اینکه خواستم به قلم درش بیارم و دیدم مرور خاطرات خیلی سخت تر از چیزی بود که تصورشو داشتم و سخت تر اینکه خودم با فلاش بک خوردن به اون زمان دقیقا حس اون روز ها توم بیدار میشد:)
      حتما از توصیه هاتون استفاده میکنم و بله با اینکه خیلی ویرایش کرده بودم ولی اون بازه از بس حواسم سرجاش نبود خیلی جاهاش از دستم دررفته.امیدوارم قسمت های بعد جبران بشه:)راجع به فلاش بک به گذشته و برگشت هم چون نقش اول دچار توهمه و اینها همش از دهنش سرچشمه میگیره خودشم دقیقا نمیدونه کجا قرار داره و واسه همین نمیتونه خودشو مثل یه آدم عادی جلوه بده و سعی کردم خودمم از عادی بودن الانم برای کلیشه نشدن داستان دوری کنم و واقعا برگردم به اون زمان و نتیجش شد این:)خوشحالم که خوشتون اومده و نظر لطفتونه:)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 6

    • اینجا فقط داستان سورئال ندیده بودیم که مرحمت شما دیدیم! فقط همین، به تنهایی، لایق لایکه. ولی ارزشای این داستان بیشتر از ایناست. اینکه نویسنده بتونه درونیاتش رو اینطور روون و بی شیله پیله روی کاغذ بیاره (البته اینجا روی مانیتور!). بدون استفاده کردن از هزار تا استعاره و تشبیه و صنعت الکی و زورکی. چیزی که تو داستانای خیلی ها، ناجور به چشم میاد و دل آدم رو میزنه. این داستان، نون خودش رو میخوره. نویسنده نخواسته با سنگین کردن الکی متنش، خودش و داستانش رو چیزی ببیشتر از اونی که هست نشون بده. این نکته هم لایق لایکه. از طرفی، همین بیان احساسات و درونیات، دلیل اصلی همراهی خوانننده با شخصیت اصلی ان. تو خیلی داستانای بلند و دنباله دار ازین چیزا نمیبینیم. فقط مشکل اینجاست پرداختن به احساسات، موقعیت تصویر سازی رو از نویسنده میگیره، که البته توی داستان شما، این مورد ایجاد مشکل نمیکنه. چرا که تا جایی که من فهمیدم، مقدار کمی از داستان توی واقعیت جریان داره. لذا نیاز چندانی به تصویر سازی نیست.


      دوتا ایراد هم بگیرم؛ دوستمون سامان یکیش رو گفت، در مورد علائم نگارشی، که میچسبن به کلمه قبل و با کلمه بعد فاصله دارن. این رو اگه رعایت میکردین، ظاهر و گیرایی متن بهتر میشد. ایراد دوم، پاراگراف بندیه. این قد داد زدیم که ملت یه خط یه جمله ننویسن، شما ازونطرف بوم افتادی! مخصوصا قسمت انتهای داستان، که بخاطر عدم پاراگراف بندی صحیح، گاها درک ارتباط داستانی رو از نویسنده صلب میکنه! در کل امیدوارم برای قسمتای بعدی، داستان رو قبل از ارسال حداقل دومرتبه ویرایش کنین که ارزشاش بیشتر نمایان بشه.


      پ.ن. چیزی که در مورد ارغوان درون و کتاب دستش دادن گفتین، به شکل غریبی منو یاد سریال Mr. Robot انداخت. این یکی هم به تنهایی لایق یه لایک بود. ولی متاسفانه یدونه بیشتر نمیشه داد.


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه
      • 8

    • واوووووو! چقدر قشنگ و دوستداشتنی بود! این داستان اولته و اینقدر حرفه ایه؟ پس اگه بخوای حرفه ای بشی چی میشی؟! بدو بنویس که منتظر بقیه اشم! نمیدونم چرا اما این جملات کوتاه خیلی برام خوشاینده! (rose)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 7

    • بیچ کینگ عزیز ممنونم از تحلیل دقیقتون و از تک تک کلماتش استفاده کردم و نظر لطف شمارو میرسونه که تونستم از پس سوررئال نوشتن بربیام:)ممنون که دقیق خوندین تا ایراداتش رو بگید:)بله داستان غالبا و نزدیک به همش برگرفته از زندگی واقعیم بوده:)
      راجع به ایراداتی که گفتید حتما سعی میکنم برای قسمت های بعدی روشون تمرکز مضاعف داشته باشم و بتونم حس بهتری رو به مخاطب القا کنم:)
      پ ن:خوشحالم که از اون بخش که مربوط به ضمیر درونمه خوشتون اومده و بازم نظرلطفتونه:)


      eyval123412341234
      شادی بانوی عزیز چقدر خوشحالم که شما خوشتون اومد و نظر لطفتونه این حرف:)و تا حرفه ای نوشتن راه طولانی در پیش دارم.چشم دارم رو قسمت دومش کار میکنم:)بازم ممنون از لطفتون:)و حرفای قشنگتون:)


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 4

    • با احترام کامل لایک 19 (rose)
      خیلی خوب بود. لذت بردم و با علاقه تا انتهای داستان زیباتونو خوندم.
      یه ایرادات کوچیکی داشت که دوستان زحمت کشیدن گفتن ولی چیزی از ارزش و زیباییش کم نمیکرد.
      منتظر قسمت بعدیش هستم.
      موفق باشی.


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 4

    • saeedno15 عزیز ممنون از لطفتون و خوشحالم که خوشتون اومد:)دارم رو قسمت بعدی کار میکنم:)


      delaram77 عزیز ممنون از نکته سنجیتون:)لطف دارین:)


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 5

    • ویرگول، کاما یا درنگ‌نما، نشانه مکث کوتاه در جمله است و نشان می‌دهد که اجزای دو طرف آن با هم پیوند دارند. در ادامه کاربردهای آن را با هم می‌بینیم.


      کاربرد کاما ویرگول


      ۱. میان دو جمله پایه و پیرو:


      اگر درس نمی‌خواندم، قبول نمی‌شدم.
      کارهایی که او انجام می‌دهد، شایسته یک مدیر نیست.


      ۲. برای عطف کلمه‌ها، جمله‌ها، عبارت‌ها و سازه‌های هم‌پایه:


      افزایش قیمت جهانی کاغذ، تأخیر در واردات، بازگشایی مدارس و اختلاف عرضه و تقاضا، موجب افزایش شدید قیمت کاغذ شد.
      کشور ایران دارای جاذبه‌های فرهنگی، تاریخی و طبیعی زیادی است.


      دقت داشته باشید که قبل از آخرین کلمه یا عبارت، به جای کاما، واو می‌آید.


      ۳. در آغاز و پایان جمله‌ها یا عبارت‌های معترضه که به صورت صفت، بدل، جمله تفسیری، توضیحی یا دعایی می‌آید:


      ابوسعید که رحمت خداوند بر او باد، عارفی وارسته بود (جمله دعایی)
      احمد عادل، رئیس کتابخانه، از سفر بازگشت. (عبارت وصفی)
      شناختن این نویسنده، چنان که او بود، آسان نبود. (عبارت وصفی)
      عباس آقا که مدتی در سفر بود، حالا با خانواده‌اش زندگی می‌کند. (جمله توضیحی)


      دقت داشته باشید که اگر جمله بدلی و معترضه، طولانی باشد، بهتر است از خط فاصله استفاده کنیم:


      سید اشرف‌الدین-مدیر و دبیر روزنامه مشهور نسیم شمال و شاعر آزادی‌خواه و طرفدار توده محروم و مسلمان-از میان مردم برخاست.


      ۴. بعد از گروه قیدی در آغاز جمله:


      سرانجام، مذاکرات ایران با سه کشور انگلیس، فرانسه و آلمان پایان یافت.
      به عبارت دیگر، افزایش تولید، همان افزایش سرمایه است.


      ۵. برای جلوگیری از اشتباه در خواندن جمله، یعنی در جایی که ممکن است خواننده، کلمه‌ها را با کسره اضافه بخواند یا دو کلمه، شبیه هم باشد:


      پس از این اقدامات قانونی، مجلس بررسی دو لایحه دیگر را به آینده موکول کرد.
      استاد، غلامحسین یوسفی را ادیبی برجسته معرفی کرد.
      پس از این مسئله، مسئله افزایش تعداد خانوارها اهمیت بیشتری دارد.


      توجه داشته باشید که در نثر کهن، گاهی متمم با دو حرف اضافه به کار می‌رفت. برای درست خواندن چنین جمله‌هایی لازم است پس از حرف اضافه متمم، از ویرگول استفاده کنیم:


      کمندی به فتراک زین بر، ببست.


      ۶. برای جدا کردن اعداد، نشانی و اطلاعات کتاب‌شناختی:


      در جلدهای ۲، ۸، ۱۲، ۱۸ و ۲۰ تفسیر ابوالفتح رازی، به موضوع اشاره شده است.


      دقت داشته باشید که نوشتن اعداد در این گونه موارد، از راست به چپ است که در آخرین عدد به جای «،» از «و» استفاده می‌شود.


      در سال ۱۳۸۷، ۱۰۰۰۰۰ نفر به دانشگاه‌های کشور راه یافتند.
      تهران، خیابان سیندخت شمالی، خیابان زرین، پلاک ۳، مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس
      آرین‌پور، یحیی، از صبا تا نیما، تهران، زوار، ۱۳۶۵


      توجه داشته باشید که در موارد زیر، هیچ‌گاه از ویرگول استفاده نکنید:


      آ. در شعر اگر بین سازه‌های هم‌پایه، «و» عطف قرار گرفته باشد، به دلیل بر هم خوردن وزن شعر نمی‌توان از ویرگول استفاده کرد:


      ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند


      ب. قبل از «و»، «یا»، «سپس»، «پس»، «که» و کلمه‌های عطف و فعل.


      پ. بعد از «را»، «که»، «اگر» و حروف اضافه.


      نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه کنید، رعایت فاصله بین نشانه کاما و کلمه‌های قبل و بعد از خود است. همان‌طور که در شکل زیر نیز می‌بینید، کاما به کلمه قبل از خود می‌چسبد؛ اما یک فاصله با کلمه بعد از خود دارد


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 4

    • میدونی منم یه شبایی خیلی دیر میرم خونه خیلی خستم و گشنه بخاطر گشنگی زیاد هرچی تو یخچالمون هست قاطی میکنمو میخورم ملاکم فقط سیر شدنه

      مادرم از اونور داد میزنه معدت میریزه بهم پسر, منم بی توجه غذارو میخورم .
      بعدش تلپ میشینم رو مبل یا میرم رو تخت دراز میکشم, فیلتر شکنو میزنمو یراست میام تو سایت شهوانی, نه کسی پیام داده نه کصی ! اشکال نداره میام سراغ داستانا که شاید یه داستان خوب پیدا بشه و در حین خوندن دستمو بکنم تو شرتمو پشمای زیر تخممو بخارونم
      وسطای داستانت بودم ؛ بالشت و رو تختیت ابیو صورتی بود یا برعکس
      قهوه ای و مشکی کن از فکرو خیال در میای
      .
      این هم یک نوع داستان درباره خود ارضایی #جق# که به روش زیرکانه ای بیان شده
      اون دسته از عزیزان جقی که بتونن بجای کستان یه همچی داستانی تحویل سایت بدن یک عدد صابون گلنار سبز با بسته بندی جدید هدیه میشود
      از نویسنده متشكرم که افق جدیدی از خود مالشی و خود گایشی را به روی دیدگان بشریت گیر افتاده در حشریت باز کرد .
      سپاس بانو (rose)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 4

    • امیرخان1341 عزیز خوشحالم که تونستم حس واقعی بودن رو منتقل کنم:)


      Daniani عزیز ممنون بابت کامنت اول که کاربرد های ویرگول رو نوشتین:) استفاده کردم:)مفصلا ممنونم:)
      اما راجع به کامنت دوم (rolling)
      جدا هرچقدر فکر کردم نفهمیدم چرا گفتین افق جدیدی از خودگایشی رو به بشریت گیر افتاده در حشریت باز کردم (biggrin) =/
      و ممنون از لطفتون و خوشحالم که خوشتون اومد از داستان:)


    •   mrroshak
    • 1 ماه
      • 4

    • سلام و‌ممنون داستان نسبتا خوبی رو شروع کردی که البته امیدوارم تو قسمتهاب بعدی گیراتر باشه، قصدم از بیان نقطه نظرات زیر انتقاد نیست و صرفا نقدی هستش که کمک کنه که بعده ها کارهاتون بهتر بشه.
      علامت گذاریها بعضا اشکال داره
      گذر از واقعیت به تخیل درست انجام نشده و خواننده یهو میبینه تو تخیل شما قرار گرفته
      از قیود تاکید بعضا درست استفاده نکردید مثل اونجا که نوشتید درسته اره ...
      ایرادات دستور زبان مثل “اون روز میبینم”
      ببخشید همین بسه چون در ادامه دیدم خیلی میشه بنپیسم، خلاصه فقط اضافه کنم که ایده و تم خوبه اما خیلی بهتر میتونستید پرداختش کنید.
      نقدا ممنون و یه لایک چون تو این همه چرندیاتی که اینجا خوندم این با تمام ایراداتش بدک نبود. لایک (rose)


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 5

    • ارور از داستان و انجمن گذشته، چند لحظه یه بار کل سایت واسه من ارور میده!!! ادمین، جریان چیه؟


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 3

    • mrroshak عزیز ممنون از اینکه اینقدر دقیق خوندید و نظر دادید:)حتما برای قسمت های بعد ایراداتی که مطرح کردین رو برطرف میکنم:)سپاس (rose)


      آقا سامان فک کنم ظهر جناب ادمین که به درخواست من لطف کردن و ایراد ارور داستان من رو برطرف کردن فکرش رو نمیکردم که من بدشانس ترین آدم کره خاکی باشم و داستانم کل سایت رو به خاک و خون بکشه..حتی با وارد شدن به لینک داستانم (biggrin) (biggrin)


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 3

    • miss_thetis مشکل از شما نیست. سایتی با این همه کاربر، نباید این مشکل رو داشته باشه. دیگه ارور سایت، به سقفش رسیده (dash)


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 2

    • خدایی من نفهمیدم
      ولی ۲۴ تا لایک خورده
      به شعور و سواد خودم مشکوک شدم
      ما که نفهمیدیم چیه داستان،دَم شما گرم که فهمیدید!


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 1

    • Vashkin عزیز نظر شما محترمه:) نمیدونم..کاش میگفتید کجاشو متوجه نشدید تا توضیح میدادم.اگه کامنتارو بخونید جاهایی که برای دوستان مجهول بوده رو توضیح دادم:)


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 3

    • تا اینجاش که نفهمیدم جریان چیه نه لایک نه دیس بنویس ببینم بعدش چی میشه


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 2

    • یوگی عزیز نظر شما محترمه:)من سبک سوررئالیسم نوشتم و تا جایی که تونستم سعی کردم کاملا واقعی و از چیزایی که در گذشته حس کرده بودم رو بنویسم..البته وقتی مینوشتم کاملا این حدسو زدم ممکنه این امکان پیش بیاد که باشن کسایی که ارتباط برقرار نکنن با یه بیمار توهمی که خودشم نمیدونه الان کجاست و دقیقا چه زمانیه..البته حق میدم ولی من همه سعیمو کردم الان که عادی ام اون زمان ها که اونجوری بودم رو به تصویر بکشم..شاید خیلی موفق نبودم..به هر حال امیدوارم قسمت بعدی براتون ارتباط گرفتن باهاش راحت تر بشه..:)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 2

    • saeed7989 عزیز با توجه به توضیحات کامنت قبلیم امیدوارم قسمتای بعدی بیشتر با مخاطب ارتباط برقرار کنم:)


    •   khanomgolllliiiii
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود دوسش داشتم قسمت های بعدو خراب نکن لطفا لایک زدم


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 0

    • دستام در اختیار خودم نیست و دارن فرود میان روی رون هام و دارم خالی میشم.صاحب چشمای قهوه ای درشت دارن میان سمت من
      میس تیتیس
      دستات کجان که دارن فرود میان ؟!
      خالی میشیو نفهمیدم !؟
      ینی داری : ارضا میشی, روحت غز بدنت جدا میشه, از کالبدت جدا میشی مثه سرخپوستا , میگوزی, جیش کردی
      صاحب چشمان قهوه ای دارن میان سمتت ؟؟؟
      یه ایهامو ابهام خاصی ایجاد کردی خود رنگ قهوه ایم صورتی رنگ شده
      کلیت داستانت اینجوریه که عاشق یکی هستی نرسیدی بش حالت روحی و روانیت خراب شده بردنت بیمارستان مدام رویاشو میبینی و تجسمش میکنی و...
      Ect هم گرفتی ایا ؟؟


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 0

    • لایک داده بودم پس میگیرم .
      نویسنده باید وقار داشته باشه و سریع نسبت به نظرات خوانندگان واكنش نشون نده
      هر سری منظر و نظری داره به قول شاعر هر کسی از ذن خود شد کار من
      خورشید بودن سخته چون نباید فرق بزاری بین چیزایی که بهشون میتابی تو منشاء باش مثه خورشید نه شمعو چراغ گرد سوز که متاثر باشی از چرخش دو انگشت :)


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 3

    • نفهمیدم من..نمیدونم نه لایک نه دیس


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 1

    • khanomgolllliiiii عزیز چشم سعی میکنم حتی بهتر باشه:)
      آلوچه عزیز نظر شما محترمه شاید باید قسمت های بعد رو دنبال کنید تا رفع ابهام بشه:)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 3

    • taranehhh76 عزیز ممنون از تحلیل دقیقتون دوست عزیز و خوشحالم خوشتون اومده:)درمورد ایراد هایی که فرمودید هم قسمت دوم رو دارم تموم میکنم و رو همش تمرکز ویژه گذاشتم که قسمت دوم سلیس تر و قابل فهم تر باشه:)


    •   hot_top_boy
    • 1 ماه
      • 4

    • براوو !!!
      احسنت به این قلم شیوا و گیرا
      میس تتیس جان عالی بود
      انقدر خوب و واقعی نوشته شده بود که میشد حسش کرد ، از اون حس های ناب که با کمتر نوشته ای آدم میتونه درگیرش بشه
      امیدوارم با موفقیت ادامه داستان آپ بشه و داستان های دیگه هم از شما تو سایت ببینیم ، بخونیم و لذت ببریم (rose)


    •   hot_top_boy
    • 1 ماه
      • 3

    • شاه ایکس واقعا رییس مردم ازاران بودن برازندته (biggrin) چرا ذهنت انقدر منحرفه که همچین چیزی به ذهنت اومد (dash) (biggrin)


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه
      • 2

    • hot_top_boy عزیز ممنون ازت:)خوشحالم تونستم این حس رو منتقل کنم :)و خوشحالم که خوشت اومده:)این روزا سرم یکم شلوغه ولی دارم قسمت دوم رو تموم میکنم:)


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک ۲۷ تقدیم شد


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته
      • 1

    • ديس :)
      اصلا داستانو دوس نداشتم :(
      حس نداشت
      سرد و يخ بود


    •   mrs_thetis
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • Sexybreasts عزیز همین که تونستم سرد و یخ بودن حس و حال دختر رو بهتون منتقل کنم امیدوار شدم به خودم!همونطور که چند بار هم اشاره کردم درگیر مشکلات عاطفی شدید شده و طبیعیه که داستانی که از زبون اون شخص روایت میشه به همون سردی باشه!:)به هرحال چیزی که هست نظر شما محترمه برام:)


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • تبریک
      به باشگاه شهاب‌سنگا خوش اومدی.


    •   mrs_thetis
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • ehsan9705
      ؟؟!
      باشگاه شهاب سنگ ها؟؟یعنی چی!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو